زنی ریزاندام، چالاک، با دستاری که همیشه به دور سر بسته بود. گاه روپوش سفید پزشکیاش را بر تن داشت و گاه یکی از پیراهنها یا بلوز و دامنهای گلدار و شاد. زنی که تند تند حرف میزند و فرز راه میرفت. زنی به نام میخالینا ویسووتسکا، پزشک زنان اهل لهستان که فهم و دانش مردم کشورش از رابطهی جنسی، شیوههای عشقورزی در تختخواب و فیزیولوژی بدن زن را تغییر داد و خط بطلانی بر بساط خرافه و یاوه دربارهی بدن زنان و نگاه زنان به سکس کشید.
میخالینا در سال ۱۹۲۱ متولد شد. او هرگز خود را فمینیست ندانست، راستش شاید اصلا هیچوقت دربارهی فمینیسم چیزی هم به گوش او نخورده بود. احتمالا هم اگر در آن روزگار کسی به میگفت فمینیست یعنی چی و او فمینیست است، با همان محافظهکاری رایج زنان آن روزگار در لهستان، فوری گارد میگرفت و احتمال فمینیست بودن خود را رد میکرد. «جنس دوم» نوشتهی سیمون دوبووار در اواخر دههی ۱۹۷۰ میلادی که او دیگر کتاب حیاتی و مهماش را چاپ کرده بود به زبان لهستانی ترجمه شد و در اواسط دههی ۱۹۸۰ میلادی بود که اولین کتابهای مهم فمینیسم موج دوم به لهستانی ترجمه شد و پایش به اروپای شرقی رسید.
میخالینا هنوز حتا ۲۰ سال هم نداشت که با شوهرش - مردی آلمانی که سالها از او بزرگتر و معلم او بود- ازدواج کرد. ازدواج آنها یک نمونه آشکار سوءاستفاده مردی از قدرت و مقام خود بود. شوهرش اول با او سکس کرد، بعد هم طی برنامه مشخصی تصمیم گرفت این «دختر کوچولو» را «تربیت» کند تا هم زن خانهدار و خوشسکسی باشد، هم منشی و دستیار شخصی آقا.
میخالینا اما عطش یادگیری داشت و درس و دانش. بعد از دیپلم و چند سال فاصله، وارد دانشگاه شد و شروع به تحصیل در رشتهی پزشکی کرد. زندگی جنسی آنها که در اولین سالهای ازدواج پرشور بود، با چالش و بیمیلیهای میخالینا مواجه شد. رابطهی جنسی که بیشتر از هرچیز برای میخالینا، درد جسمی به همراه داشت. برای اینکه شوهر مدام سراغ این زن و آن زن نرود، میخالینا تصمیم عجیبی گرفت. صمیمیترین دوست خود را دعوت کرد تا ساکن خانهی آنها شود و با شوهر رابطهی جنسی داشته باشد. در عوض شوهرش قول بدهد که همیشه فقط عاشق او(میخالینا) بماند!
رابطهی آنها، یک رابطهی عاشقانهی بین ۳ نفر نبود. رابطهی برابری هم نبود. بیش از هرچیز رابطهای بود که مردی آن بالا نشسته و سلطه دارد و دو زن در خدمت او هستند و هر یک گوشهای از نیازهای او را برآورده میکنند؛ رابطهی مردی چندهمسر. میخالینا و دوستاش هر دو تقریبا همزمان از مرد باردار میشوند، میخالینا دختری و دوست او پسری را به دنیا میآورد. آنها به همه وانمود میکنند که این دختر و پسر دوقلو و هر دو فرزندان میخالینا و شوهر هستند و دوست او، خالهی مهربانی است که با آنها زندگی میکند!
میخالینا زنی بود که جان میکند در فضای دانشگاهی تا خرخره مردسالار و جنسیتزده دههی ۱۹۵۰ میلادی، بتواند کار کند، به رسمیت شناخته شود و جدی گرفته شود. زنی که همزمان بهعنوان پزشک ساعتها کار میکرد، مادر بود، یک ضلع یک رابطهی ۳ نفرهی عجیب بود، خرحمالی میکرد تا شاید مردان استاد و معروف زنان و زایمان به او نیمنگاهی بیاندازند و همیشه خسته بود.
آن زندگی ۳ نفرهی غریب روزی از هم پاشید. روزی که میخالینا فهمید شوهرش بهرغم توافقشان از دوست او درخواست ازدواج کرده و دوستاش هم خواهان این ازدواج است، همهچیز فروپاشید. شوهر خانه را برای همیشه ترک کرد. دوستش دست پسرش را گرفت و رفت و میخالینا ماند با دخترش که نمیدانست به او چطور توضیح بدهد که برادر او در واقع «برادر دوقلوی» او نیست و مادر او، کس دیگری است! زندگیاش بعد از آن سختتر هم شد. حالا مادری دستتنها هم بود.
میخالینا اما کمکم برای خود اسم و رسمی بهم زد. کمکم معروفترین پزشک زنان ورشو شد. زنان گاه تا ۶ ماه در نوبت میماندند تا نوبت آنها شود و به مطب او بیاند. میخالینا، شبیه باقی پزشکان زنان نبود. به آنها دربارهی ارگاسم میگفت، دربارهی کلیتوریس، چگونگی تحریک اندام جنسی زن، لزوم لذت زن در سکس و نه تنها هیچ مخالفتی با شیوههای پیشگیری از بارداری نداشت، بلکه آن را تشویق میکرد و «زیر میزی» حاضر به سقط جنین بود.
ادامه مطلب را در زیر بخوانید:
https://telegra.ph/میخالینا-09-01
@FarnazSeifi
میخالینا در سال ۱۹۲۱ متولد شد. او هرگز خود را فمینیست ندانست، راستش شاید اصلا هیچوقت دربارهی فمینیسم چیزی هم به گوش او نخورده بود. احتمالا هم اگر در آن روزگار کسی به میگفت فمینیست یعنی چی و او فمینیست است، با همان محافظهکاری رایج زنان آن روزگار در لهستان، فوری گارد میگرفت و احتمال فمینیست بودن خود را رد میکرد. «جنس دوم» نوشتهی سیمون دوبووار در اواخر دههی ۱۹۷۰ میلادی که او دیگر کتاب حیاتی و مهماش را چاپ کرده بود به زبان لهستانی ترجمه شد و در اواسط دههی ۱۹۸۰ میلادی بود که اولین کتابهای مهم فمینیسم موج دوم به لهستانی ترجمه شد و پایش به اروپای شرقی رسید.
میخالینا هنوز حتا ۲۰ سال هم نداشت که با شوهرش - مردی آلمانی که سالها از او بزرگتر و معلم او بود- ازدواج کرد. ازدواج آنها یک نمونه آشکار سوءاستفاده مردی از قدرت و مقام خود بود. شوهرش اول با او سکس کرد، بعد هم طی برنامه مشخصی تصمیم گرفت این «دختر کوچولو» را «تربیت» کند تا هم زن خانهدار و خوشسکسی باشد، هم منشی و دستیار شخصی آقا.
میخالینا اما عطش یادگیری داشت و درس و دانش. بعد از دیپلم و چند سال فاصله، وارد دانشگاه شد و شروع به تحصیل در رشتهی پزشکی کرد. زندگی جنسی آنها که در اولین سالهای ازدواج پرشور بود، با چالش و بیمیلیهای میخالینا مواجه شد. رابطهی جنسی که بیشتر از هرچیز برای میخالینا، درد جسمی به همراه داشت. برای اینکه شوهر مدام سراغ این زن و آن زن نرود، میخالینا تصمیم عجیبی گرفت. صمیمیترین دوست خود را دعوت کرد تا ساکن خانهی آنها شود و با شوهر رابطهی جنسی داشته باشد. در عوض شوهرش قول بدهد که همیشه فقط عاشق او(میخالینا) بماند!
رابطهی آنها، یک رابطهی عاشقانهی بین ۳ نفر نبود. رابطهی برابری هم نبود. بیش از هرچیز رابطهای بود که مردی آن بالا نشسته و سلطه دارد و دو زن در خدمت او هستند و هر یک گوشهای از نیازهای او را برآورده میکنند؛ رابطهی مردی چندهمسر. میخالینا و دوستاش هر دو تقریبا همزمان از مرد باردار میشوند، میخالینا دختری و دوست او پسری را به دنیا میآورد. آنها به همه وانمود میکنند که این دختر و پسر دوقلو و هر دو فرزندان میخالینا و شوهر هستند و دوست او، خالهی مهربانی است که با آنها زندگی میکند!
میخالینا زنی بود که جان میکند در فضای دانشگاهی تا خرخره مردسالار و جنسیتزده دههی ۱۹۵۰ میلادی، بتواند کار کند، به رسمیت شناخته شود و جدی گرفته شود. زنی که همزمان بهعنوان پزشک ساعتها کار میکرد، مادر بود، یک ضلع یک رابطهی ۳ نفرهی عجیب بود، خرحمالی میکرد تا شاید مردان استاد و معروف زنان و زایمان به او نیمنگاهی بیاندازند و همیشه خسته بود.
آن زندگی ۳ نفرهی غریب روزی از هم پاشید. روزی که میخالینا فهمید شوهرش بهرغم توافقشان از دوست او درخواست ازدواج کرده و دوستاش هم خواهان این ازدواج است، همهچیز فروپاشید. شوهر خانه را برای همیشه ترک کرد. دوستش دست پسرش را گرفت و رفت و میخالینا ماند با دخترش که نمیدانست به او چطور توضیح بدهد که برادر او در واقع «برادر دوقلوی» او نیست و مادر او، کس دیگری است! زندگیاش بعد از آن سختتر هم شد. حالا مادری دستتنها هم بود.
میخالینا اما کمکم برای خود اسم و رسمی بهم زد. کمکم معروفترین پزشک زنان ورشو شد. زنان گاه تا ۶ ماه در نوبت میماندند تا نوبت آنها شود و به مطب او بیاند. میخالینا، شبیه باقی پزشکان زنان نبود. به آنها دربارهی ارگاسم میگفت، دربارهی کلیتوریس، چگونگی تحریک اندام جنسی زن، لزوم لذت زن در سکس و نه تنها هیچ مخالفتی با شیوههای پیشگیری از بارداری نداشت، بلکه آن را تشویق میکرد و «زیر میزی» حاضر به سقط جنین بود.
ادامه مطلب را در زیر بخوانید:
https://telegra.ph/میخالینا-09-01
@FarnazSeifi
Telegraph
لهستانیها چطور آموزش جنسی دیدند؟
زنی ریزاندام، چالاک، با دستاری که همیشه به دور سر بسته بود. گاه روپوش سفید پزشکیاش را بر تن داشت و گاه یکی از پیراهنها یا بلوز و دامنهای گلدار و شاد. زنی که تند تند حرف میزند و فرز راه میرفت. زنی به نام میخالینا ویسووتسکا، پزشک زنان اهل لهستان که فهم…
به یاد دختر آبی و هزاران زنی که برای حق زنان جنگیدند و تحقق رویای خود را ندیدند…
از دیشب مدام به امیلی دیویدسون فکر میکنم، از زنان مبارز برای حق رای زنان در بریتانیا که با دو پرچم حق رای زنان، خودش را جلو اسب شاه انداخت و کشته شد؛ امیلی دیویدسون که مسیحی معتقد بود و طرفدار سوسیالیسم و دیگر جاناش به لب رسیده بود.
او یکی از کلیدیترین جملههای تاریخ فمینیسم را گفت:
Sweetness is Overrated
و در شکم صف مردان و زنان همپا رفت که زنان مبارز را مسخره و متهم میکردند که مشتی «تلخ و بدبین و عصبی»هستند: مشکل همیشه فقط شمایید که کثافت ظلم و تبعیض عصبانیتان نمیکند، از خشم سرخ نمیشوید و فریاد نمیزنید. بروید برای این ذلتتان درمانی یابید.
دیویدسون جایی هم خطاب به زنان گفت «بپذیرید که آن مردان مردسالار و دشمن آزادی زنان، همدست زن هم پیدا میکنند و آنها را به جان شما میاندازند.» از اولین روز نخستین تلاش فمینیستی تاریخ همین بوده و همین خواهد ماند.
مرگ دیویدسون، اثرش را داشت. خواستهی حق رای زنان را بیشتر از هروقت در جریان اصلی برد و بحث هر کوی و برزن کرد. او را «اولین شهید حق رای زنان» نامیدند.
در سال ۱۹۹۰ جرمی کوربین و تونی بن از حزب کارگر پلاک یادبودی را در قفسهی تنگی قرار دادند که ۸۰ سال قبل امیلی در آن نیموجب تنگنا پنهان شده بود. دیویدسون که بهدرستی تمام از اول فهمید فمینیسم و سوسیالیسم دست در دست هماند و رهایی و حقوق زنان، بدون رهایی و حقوق کارگران و فقرا و برهم زدن بساط کثیف نابرابری طبقاتی ممکن نیست.
در روز تشییع جنازهاش، زنان سفیدپوش مبارز حق رای پلاکاردی را با شعار کوتاه و کوبنده و درست حمل کردند:
Fight On & God Will Give The Victory.
این چیزی است که هرگز نباید از یاد برد. بجنگ، پیروزی میرسد. بالاخره میرسد…
@FarnazSeifi
از دیشب مدام به امیلی دیویدسون فکر میکنم، از زنان مبارز برای حق رای زنان در بریتانیا که با دو پرچم حق رای زنان، خودش را جلو اسب شاه انداخت و کشته شد؛ امیلی دیویدسون که مسیحی معتقد بود و طرفدار سوسیالیسم و دیگر جاناش به لب رسیده بود.
او یکی از کلیدیترین جملههای تاریخ فمینیسم را گفت:
Sweetness is Overrated
و در شکم صف مردان و زنان همپا رفت که زنان مبارز را مسخره و متهم میکردند که مشتی «تلخ و بدبین و عصبی»هستند: مشکل همیشه فقط شمایید که کثافت ظلم و تبعیض عصبانیتان نمیکند، از خشم سرخ نمیشوید و فریاد نمیزنید. بروید برای این ذلتتان درمانی یابید.
دیویدسون جایی هم خطاب به زنان گفت «بپذیرید که آن مردان مردسالار و دشمن آزادی زنان، همدست زن هم پیدا میکنند و آنها را به جان شما میاندازند.» از اولین روز نخستین تلاش فمینیستی تاریخ همین بوده و همین خواهد ماند.
مرگ دیویدسون، اثرش را داشت. خواستهی حق رای زنان را بیشتر از هروقت در جریان اصلی برد و بحث هر کوی و برزن کرد. او را «اولین شهید حق رای زنان» نامیدند.
در سال ۱۹۹۰ جرمی کوربین و تونی بن از حزب کارگر پلاک یادبودی را در قفسهی تنگی قرار دادند که ۸۰ سال قبل امیلی در آن نیموجب تنگنا پنهان شده بود. دیویدسون که بهدرستی تمام از اول فهمید فمینیسم و سوسیالیسم دست در دست هماند و رهایی و حقوق زنان، بدون رهایی و حقوق کارگران و فقرا و برهم زدن بساط کثیف نابرابری طبقاتی ممکن نیست.
در روز تشییع جنازهاش، زنان سفیدپوش مبارز حق رای پلاکاردی را با شعار کوتاه و کوبنده و درست حمل کردند:
Fight On & God Will Give The Victory.
این چیزی است که هرگز نباید از یاد برد. بجنگ، پیروزی میرسد. بالاخره میرسد…
@FarnazSeifi
احتمالا شما هم در کمد لباسهایتان، دستکم یکی دو تکه لباس از یکی از برندهای جهانی معروف و ارزان لباس دارید: از «اچ اند ام» گرفته تا «زارا»، از «مانگو» تا «گپ». شاید خیلی از شما ندانید که اکثر این لباسها در کارخانههای تنگ و تاریک، بدون حداقل امکانات بهداشتی و ایمنی کار، میان رژهی سوسک و موش و مورچه، به دست زنان و دختران زیر سن قانونی دوخته شده که ساعتهای طولانی (گاه تا شیفتهای ۱۶ ساعته) عرق میریزند و دستمزدی حداقلی میگیرند.
انگار که این مصیبت کافی نباشد، بسیاری از این زنان و دختران، بارها از سوی کارفرمایان و سرکارگرها مورد آزار جنسی یا خشونت فیزیکی قرار میگیرند. تهدید میشوند که اگر به خواستههای آنها تن ندهند، همین یک لقمه نان بخور و نمیر هم قطع میشود. اتحادیهی کارگری در کار نیست، قراردادهای مشخص و سفت و سختی در کار نیست، خانوادهها که اغلب سخت سنتیاند هرگز حاضر نیستند دفاعی از زنان و دختران آزاردیده کنند. دست این زنان و دختران کارگر به هیچجا بند نیست.
حالا اما کاسهی صبر بعضی از این زنان لبریز شده است. اختر، یکی از این زنان کارگر کارگاههای دوزندگی مخوف این برندهای غربی ارزانفروش در بنگلادش است. او شانزده ساله بود که سرکارگری که مردی متاهل و همسن و سال پدر او بود، به او تجاوز کرد. اختر اما قصد سکوت نداشت، سراغ دیگر زنان کارخانه رفت و سعی کرد آنها را تشویق و ترغیب کند که با هم دنبال خواسته تشکیل اتحادیه کارگری باشند. وقتی مدیر کارخانه متوجه فعالیت او شد، اختر را کتک زد، ساعتها در اتاقی در کارخانه محبوس کرد و مجبورش کرد تا برگهی استعفا از کارخانه بدون هیچ درخواست و حقوق معوقهای را امضا کند تا بالاخره او را رها کند.
سرکارگرها و روسای این کارخانهها به همین هم بسنده نمیکنند. فورا به بقیهی کارخانههای دوزندگی دور و اطراف هم خبر میدهند تا مطمئن شوند که هرگز هیچکدام این «موی دماغها» را استخدام نکند. اختر اما تصمیماش را گرفته بود، او ساکت نمیماند. از فردای آن روز از کارخانهای به کارگاه بعدی میرفت، سوار اتوبوس میشد و با زنان کارگر در راه رفتوآمد به کارخانه حرف میزد، به تک تک آنها گوشزد میکرد که نباید ساکت بمانند و به این وضعیت کثیف تن دهند، باید متحد شوند و علیه این ظلم و بیحقوقی بایستند.
در بنگلادش بیش از ۴ هزار و ۲۰۰ کارخانه و کارگاه دوزندگی کوچک و بزرگ وجود دارد و نزدیک به ۲ و نیم میلیون کارگر در این کارخانهها کار میکنند، اکثر این کارگران از میان زنان و دختران زیر سن قانونی استخدام شدند. تحقیق سازمان «Action Aid» نشان داد که ۸۰ درصد این زنان و دختران یا مورد آزار جنسی و خشونت فیزیکی قرار گرفتند یا شاهد بودند که زن دیگری در کارخانه مورد آزار جنسی قرار گرفت یا کتک خورد.
اختر حالا یکی از چند زنی است که در راس حرکت مدنی زنان کارگر بنگلادش برای پایان دادن به این فاجعه فعالیت میکند. او بعد از اینکه در سال ۲۰۱۵ از کار اخراج شد، به یکی از معدود اتحادیههای کارگری بنگلادش پیوست و تمام وقت کار کنشگری میکند. اختر و زنان مشابه او در اتحادیه، در چند جبهه همزمان میجنگند. مشکل آنها فقط نبود قوانین حمایتی درست و سفت و سخت از کارگر نیست، مشکل فرهنگ عمومی جامعه هم هست که دست در دست هم با شدت تمام به هر زنی که جرات کند و اعتراض کند، احساس شرم میدهد و او را طرد میکند. فرهنگی که بدتر از کارفرمای ظالم و متجاوز و آزارگر، زنان را خفه میکند. در مواردی آنها موفق شدند با سروصدای رسانهای، سرکارگر آزارگری را اخراج کنند یا برای زن آزاردیده، درخواست غرامت کنند. اما در این موارد هم باز خانواده زن یا همسایهها یا او را تحقیر کرده و سرکوفت زدند یا گاه طرد کردند.
زنان این اتحادیه، اغلب پنهانی با زنان کارگری که کتک خورده یا مورد تجاوز قرار گرفتند، ملاقات میکنند. تنها وقتی میشود علیه کارفرما و سرکارگر و همکار مرد آزارگر اقامهی دعوی کرد که زن حاضر شود به ادارهی پلیس آمده و خشونت و آزار را گزارش کند. این اغلب یکی از سختترین مراحل کنشگری آنهاست، زنها را راضی کنند که سکوت خود را بشکنند.
اختر و سایر زنان کنشگر در اتحادیه خود با صدها تهدید و خطر مواجهاند. بارها با تماسهای تهدیدآمیز از سوی مردان کارفرما مواجه شدند که اگر دست از ترغیب زنان کارگر به شکایت برندارند، به خود آنها تجاوز خواهد شد یا سرشان را میبرند. گاه مردی را به محل زندگی این زنان میفرستند تا با سروصدا ، زن را در محل «بیآبرو» کنند. اغلب آنها هرگز دیگر نتوانستند کاری پیدا کنند. اما آنها مصمماند و دست از این مبارزه و تلاش برنمیدارند. ادامه مطلب:
https://telegra.ph/لباس-09-15
@FarnazSeifi
انگار که این مصیبت کافی نباشد، بسیاری از این زنان و دختران، بارها از سوی کارفرمایان و سرکارگرها مورد آزار جنسی یا خشونت فیزیکی قرار میگیرند. تهدید میشوند که اگر به خواستههای آنها تن ندهند، همین یک لقمه نان بخور و نمیر هم قطع میشود. اتحادیهی کارگری در کار نیست، قراردادهای مشخص و سفت و سختی در کار نیست، خانوادهها که اغلب سخت سنتیاند هرگز حاضر نیستند دفاعی از زنان و دختران آزاردیده کنند. دست این زنان و دختران کارگر به هیچجا بند نیست.
حالا اما کاسهی صبر بعضی از این زنان لبریز شده است. اختر، یکی از این زنان کارگر کارگاههای دوزندگی مخوف این برندهای غربی ارزانفروش در بنگلادش است. او شانزده ساله بود که سرکارگری که مردی متاهل و همسن و سال پدر او بود، به او تجاوز کرد. اختر اما قصد سکوت نداشت، سراغ دیگر زنان کارخانه رفت و سعی کرد آنها را تشویق و ترغیب کند که با هم دنبال خواسته تشکیل اتحادیه کارگری باشند. وقتی مدیر کارخانه متوجه فعالیت او شد، اختر را کتک زد، ساعتها در اتاقی در کارخانه محبوس کرد و مجبورش کرد تا برگهی استعفا از کارخانه بدون هیچ درخواست و حقوق معوقهای را امضا کند تا بالاخره او را رها کند.
سرکارگرها و روسای این کارخانهها به همین هم بسنده نمیکنند. فورا به بقیهی کارخانههای دوزندگی دور و اطراف هم خبر میدهند تا مطمئن شوند که هرگز هیچکدام این «موی دماغها» را استخدام نکند. اختر اما تصمیماش را گرفته بود، او ساکت نمیماند. از فردای آن روز از کارخانهای به کارگاه بعدی میرفت، سوار اتوبوس میشد و با زنان کارگر در راه رفتوآمد به کارخانه حرف میزد، به تک تک آنها گوشزد میکرد که نباید ساکت بمانند و به این وضعیت کثیف تن دهند، باید متحد شوند و علیه این ظلم و بیحقوقی بایستند.
در بنگلادش بیش از ۴ هزار و ۲۰۰ کارخانه و کارگاه دوزندگی کوچک و بزرگ وجود دارد و نزدیک به ۲ و نیم میلیون کارگر در این کارخانهها کار میکنند، اکثر این کارگران از میان زنان و دختران زیر سن قانونی استخدام شدند. تحقیق سازمان «Action Aid» نشان داد که ۸۰ درصد این زنان و دختران یا مورد آزار جنسی و خشونت فیزیکی قرار گرفتند یا شاهد بودند که زن دیگری در کارخانه مورد آزار جنسی قرار گرفت یا کتک خورد.
اختر حالا یکی از چند زنی است که در راس حرکت مدنی زنان کارگر بنگلادش برای پایان دادن به این فاجعه فعالیت میکند. او بعد از اینکه در سال ۲۰۱۵ از کار اخراج شد، به یکی از معدود اتحادیههای کارگری بنگلادش پیوست و تمام وقت کار کنشگری میکند. اختر و زنان مشابه او در اتحادیه، در چند جبهه همزمان میجنگند. مشکل آنها فقط نبود قوانین حمایتی درست و سفت و سخت از کارگر نیست، مشکل فرهنگ عمومی جامعه هم هست که دست در دست هم با شدت تمام به هر زنی که جرات کند و اعتراض کند، احساس شرم میدهد و او را طرد میکند. فرهنگی که بدتر از کارفرمای ظالم و متجاوز و آزارگر، زنان را خفه میکند. در مواردی آنها موفق شدند با سروصدای رسانهای، سرکارگر آزارگری را اخراج کنند یا برای زن آزاردیده، درخواست غرامت کنند. اما در این موارد هم باز خانواده زن یا همسایهها یا او را تحقیر کرده و سرکوفت زدند یا گاه طرد کردند.
زنان این اتحادیه، اغلب پنهانی با زنان کارگری که کتک خورده یا مورد تجاوز قرار گرفتند، ملاقات میکنند. تنها وقتی میشود علیه کارفرما و سرکارگر و همکار مرد آزارگر اقامهی دعوی کرد که زن حاضر شود به ادارهی پلیس آمده و خشونت و آزار را گزارش کند. این اغلب یکی از سختترین مراحل کنشگری آنهاست، زنها را راضی کنند که سکوت خود را بشکنند.
اختر و سایر زنان کنشگر در اتحادیه خود با صدها تهدید و خطر مواجهاند. بارها با تماسهای تهدیدآمیز از سوی مردان کارفرما مواجه شدند که اگر دست از ترغیب زنان کارگر به شکایت برندارند، به خود آنها تجاوز خواهد شد یا سرشان را میبرند. گاه مردی را به محل زندگی این زنان میفرستند تا با سروصدا ، زن را در محل «بیآبرو» کنند. اغلب آنها هرگز دیگر نتوانستند کاری پیدا کنند. اما آنها مصمماند و دست از این مبارزه و تلاش برنمیدارند. ادامه مطلب:
https://telegra.ph/لباس-09-15
@FarnazSeifi
Telegraph
یک تکه لباس به قیمت بیگاری، استثمار و خشونت علیه زنان
احتمالا شما هم در کمد لباسهایتان، دستکم یکی دو تکه لباس از یکی از برندهای جهانی معروف و ارزان لباس دارید: از «اچ اند ام» گرفته تا «زارا»، از «مانگو» تا «گپ». شاید خیلی از شما ندانید که اکثر این لباسها در کارخانههای تنگ و تاریک، بدون حداقل امکانات بهداشتی…
فمینیستی که گردن زده شد
ماه سپتامبر است؛ سپتامبر الیمپ دگوژ را به یاد من میآورد. فمینیست، نمایشنامهنویس و کنشگر ضد بردهداری در قرن هجدهم فرانسه که روز پنجم سپتامبر ۱۷۹۱ میلادی، یکی از اولین، جامعترین و مهمترین آثار فمینیستی را منتشر کرد:«بیانیهی حقوق زن و شهروند زن».
دگوژ در یک خانوادهی خرده بورژوا در جنوب غربی فرانسه متولد شد؛ شانزده ساله بود که بهرغم میلاش او را شوهر دادند. بعدها در یکی از رمانهایش که با الهام از زندگی خود نوشت، جایی از زبان شخصیت اصلی داستان گفت که به زور او را به مردی دادند که دوستش نداشت. مردی که ثروتمند یا از یک خاندان اشرافی هم نبود تا دستکم عنوان اشرافی یا ثروتاش، مرهمی باشد. شوهر خیلی زود از دنیا رفت، الیمپ دست تنها پسرش را گرفت و به پاریس مهاجرت کرد که خواهرش هم ساکن آنجا بود. دیگر هرگز ازدواج نکرد، نهاد ازدواج را « مقبرهی عشق و اعتماد» میدانست.
او در پاریس با مرد ثروتمندی رابطه داشت؛ هرگز حاضر نشد با او ازدواج کند و بارها درخواست ازدواج او را رد کرد. با حمایت مالی مرد بود که توانست یک سالن نمایش تئاتر در پاریس راه بیندازد و نمایشنامههایی با موضوع حقوق زنان را اکران کند. خیلی زود جذب گفتمان فعالان مخالف بردهداری در فرانسه شد. در سال ۱۷۸۵ کتابی را علیه بردهداری نوشت. کتابی که خشم طبقهی «الیت» فرانسه را به دنبال داشت و سیلی از تهدید را آوار زندگی او کرد. منتقدان و مخالفان فراموش نکردند که به بهانهی مخالفت با موضع او در برابر بردهداری، به جنسیت او حمله و یادآوری کنند که «جای زن در کنج خانه است» و «زن را چه به اداره تئاتر و کتاب نوشتن و اظهار فضل دربارهی بردهداری؟» یک نمونهاش آبراهام ژوزف بنارد، هنرپیشه و کمدین مشهور فرانسوی دوران بود که دربارهی دگوژ گفت:«کتاب نوشتن دگوژ اثبات دیگری است که هر زن نویسنده، پدیده غلطی است. اصلا مهم نیست این زنان چه بنویسند، هر آنچه بنویسند در جایگاه غلط و بیخودیاند. چرا که نوشتن، کار زنان نیست!»
وقتی فعالیتهای انقلابیون فرانسه شدت گرفت، دگوژ که با شور و اشتیاق حامی حقوق انسانی شهروندان بود، خیلی زود جذب فعالیتهای انقلابی و حمایت از انقلابیون شد. اما او خیلی زود از این انقلاب و سردمداراناش که نویدبخش هیچ برابری برای زنان نبودند، سرخورده شد و ناامید. به «جمعیت دوستداران حقیقت» پیوست که خواهان خواستهی برابری زن و مرد در فرانسهی نوین بودند. اولین جملهی «بیانیهی حقوق زن و شهروند زن» را در یکی از اولین جلسات همین جمعیت بر زبان آورد:« زن حق دارد داربست را نصب کند. زن باید این حق برابر را هم داشته باشد که از سکوی گوینده بالا برود و حرف بزند.»
در سال ۱۷۸۹ میلادی «اعلامیهی حقوق بشر و شهروندی»، سند بنیادین انقلاب فرانسه، منتشر شد. سندی که خشم شدید دگوژ را به دنبال داشت، سندی که بیشتر از هرچیز بیانیهی حقوق مردان بود، نه حقوق شهروندان! بیانیهای که به صراحت نوشت «تمام مردان آزاد و برابر به دنیا آمده و آزاد و برابر باقی خواهند ماند.» در همان سال بود که زنان خشمگین در ورسای در اعتراض به بالا بودن نرخ نان جمع شدند. تجمعی که خیلی زود خواستهاش فراتر از نرخ نان رفت و به خواستهی برابری زنان با مردان و حقوق شهروندی برابر برای زنان و اقلیتها رسید. زنان معترض همچین چندین نامه به «شورای ملی» انقلاب فرانسه نوشته و خواهان به رسمیت شناختن حقوق شهروندی برابر برای زنان شدند. خواستهای که از سوی شورا کاملا نادیده گرفته شد. در واکنش به این سند مهم انقلاب فرانسه بود که دگوژ «بیانیهی حقوق زن و شهروند زن» را نوشت.
دگوژ در این بیانیه به صراحت نوشت:«این انقلاب وقتی واقعا به ثمر مینشیند و معنا پیدا میکند که همهی زنان متوجه وضعیت نابسامان و بیحقوقی خود شوند.» او خطاب به مردان نوشت:« مردان! میتوانید منصف باشید؟ دستکم به یک زن اجازه میدهید از شما سوال کند؟ به من بگویید چی به شما چنین حق و اجازهای داده که زنان را این چنین سرکوب کنید؟» او نوشت به دور و بر هم که نگاه کنید، همهی حیوانات هم در وضعیت بهتر و برابری بیشتر دو جنس با هم سر میکنند. فقط آدمیزاد است و مردان که به خودشان اجازه دادند چنین گونهی زن را سرکوب کنند.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/دگوژ-09-18
@FarnazSeifi
ماه سپتامبر است؛ سپتامبر الیمپ دگوژ را به یاد من میآورد. فمینیست، نمایشنامهنویس و کنشگر ضد بردهداری در قرن هجدهم فرانسه که روز پنجم سپتامبر ۱۷۹۱ میلادی، یکی از اولین، جامعترین و مهمترین آثار فمینیستی را منتشر کرد:«بیانیهی حقوق زن و شهروند زن».
دگوژ در یک خانوادهی خرده بورژوا در جنوب غربی فرانسه متولد شد؛ شانزده ساله بود که بهرغم میلاش او را شوهر دادند. بعدها در یکی از رمانهایش که با الهام از زندگی خود نوشت، جایی از زبان شخصیت اصلی داستان گفت که به زور او را به مردی دادند که دوستش نداشت. مردی که ثروتمند یا از یک خاندان اشرافی هم نبود تا دستکم عنوان اشرافی یا ثروتاش، مرهمی باشد. شوهر خیلی زود از دنیا رفت، الیمپ دست تنها پسرش را گرفت و به پاریس مهاجرت کرد که خواهرش هم ساکن آنجا بود. دیگر هرگز ازدواج نکرد، نهاد ازدواج را « مقبرهی عشق و اعتماد» میدانست.
او در پاریس با مرد ثروتمندی رابطه داشت؛ هرگز حاضر نشد با او ازدواج کند و بارها درخواست ازدواج او را رد کرد. با حمایت مالی مرد بود که توانست یک سالن نمایش تئاتر در پاریس راه بیندازد و نمایشنامههایی با موضوع حقوق زنان را اکران کند. خیلی زود جذب گفتمان فعالان مخالف بردهداری در فرانسه شد. در سال ۱۷۸۵ کتابی را علیه بردهداری نوشت. کتابی که خشم طبقهی «الیت» فرانسه را به دنبال داشت و سیلی از تهدید را آوار زندگی او کرد. منتقدان و مخالفان فراموش نکردند که به بهانهی مخالفت با موضع او در برابر بردهداری، به جنسیت او حمله و یادآوری کنند که «جای زن در کنج خانه است» و «زن را چه به اداره تئاتر و کتاب نوشتن و اظهار فضل دربارهی بردهداری؟» یک نمونهاش آبراهام ژوزف بنارد، هنرپیشه و کمدین مشهور فرانسوی دوران بود که دربارهی دگوژ گفت:«کتاب نوشتن دگوژ اثبات دیگری است که هر زن نویسنده، پدیده غلطی است. اصلا مهم نیست این زنان چه بنویسند، هر آنچه بنویسند در جایگاه غلط و بیخودیاند. چرا که نوشتن، کار زنان نیست!»
وقتی فعالیتهای انقلابیون فرانسه شدت گرفت، دگوژ که با شور و اشتیاق حامی حقوق انسانی شهروندان بود، خیلی زود جذب فعالیتهای انقلابی و حمایت از انقلابیون شد. اما او خیلی زود از این انقلاب و سردمداراناش که نویدبخش هیچ برابری برای زنان نبودند، سرخورده شد و ناامید. به «جمعیت دوستداران حقیقت» پیوست که خواهان خواستهی برابری زن و مرد در فرانسهی نوین بودند. اولین جملهی «بیانیهی حقوق زن و شهروند زن» را در یکی از اولین جلسات همین جمعیت بر زبان آورد:« زن حق دارد داربست را نصب کند. زن باید این حق برابر را هم داشته باشد که از سکوی گوینده بالا برود و حرف بزند.»
در سال ۱۷۸۹ میلادی «اعلامیهی حقوق بشر و شهروندی»، سند بنیادین انقلاب فرانسه، منتشر شد. سندی که خشم شدید دگوژ را به دنبال داشت، سندی که بیشتر از هرچیز بیانیهی حقوق مردان بود، نه حقوق شهروندان! بیانیهای که به صراحت نوشت «تمام مردان آزاد و برابر به دنیا آمده و آزاد و برابر باقی خواهند ماند.» در همان سال بود که زنان خشمگین در ورسای در اعتراض به بالا بودن نرخ نان جمع شدند. تجمعی که خیلی زود خواستهاش فراتر از نرخ نان رفت و به خواستهی برابری زنان با مردان و حقوق شهروندی برابر برای زنان و اقلیتها رسید. زنان معترض همچین چندین نامه به «شورای ملی» انقلاب فرانسه نوشته و خواهان به رسمیت شناختن حقوق شهروندی برابر برای زنان شدند. خواستهای که از سوی شورا کاملا نادیده گرفته شد. در واکنش به این سند مهم انقلاب فرانسه بود که دگوژ «بیانیهی حقوق زن و شهروند زن» را نوشت.
دگوژ در این بیانیه به صراحت نوشت:«این انقلاب وقتی واقعا به ثمر مینشیند و معنا پیدا میکند که همهی زنان متوجه وضعیت نابسامان و بیحقوقی خود شوند.» او خطاب به مردان نوشت:« مردان! میتوانید منصف باشید؟ دستکم به یک زن اجازه میدهید از شما سوال کند؟ به من بگویید چی به شما چنین حق و اجازهای داده که زنان را این چنین سرکوب کنید؟» او نوشت به دور و بر هم که نگاه کنید، همهی حیوانات هم در وضعیت بهتر و برابری بیشتر دو جنس با هم سر میکنند. فقط آدمیزاد است و مردان که به خودشان اجازه دادند چنین گونهی زن را سرکوب کنند.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/دگوژ-09-18
@FarnazSeifi
Telegraph
فمینیستی که گردن زده شد
ماه سپتامبر است. سپتامبر الیمپ دگوژ را به یاد من میآورد؛ فمینیست، نمایشنامهنویس و کنشگر ضد بردهداری در قرن هجدهم فرانسه که روز پنجم سپتامبر ۱۷۹۱ میلادی، یکی از اولین، جامعترین و مهمترین آثار فمینیستی را منتشر کرد: «بیانیهی حقوق زن و شهروند زن». دگوژ…
داستان ناشنیدهی زنان جنگ: نیمهی بیادعا
۳۱ شهریور ماه سالروز آغاز جنگ هشتسالهی ایران - عراق است. جنگی ویرانگر که مثل اغلب جنگهای دیگر، روایتها و نقش و تاثیر زنان در این جنگ نادیده گرفته شد، سرکوب شد و بهدرستی ثبت نشد، در پستوها پنهان شد و پنهان ماند. جنگی که طبق آمار رسمی کشور ۶ هزار و ۴۲۸ شهید زن و ۵ هزار و ۷۳۵ جانباز زن به جا گذاشت. اما کوچه و خیابانی به نام آنها نیست، روایت اکثر آنها را هرگز از رادیو و تلویزیون و رسانهها نشنیده و نخواندیم. زنها که در هر جنگ بیشترین هزینه را میدهند، بیش از همه سرکوب میشوند و صدا و حضور و نقششان به هیچ گرفته میشود. سال ۲۰۱۰ گزارشی دربارهی داستان ناشنیدهی زنان جنگ و این نیمهی پنهان نوشتم. برای این گزارش با ۲ زن گفتگو کردم که هر دو در اولین ماههای جنگ ایران و عراق، اسلحه برداشتند و به دفاع از شهر و کشور خود برخاستند. به گمانم این گزارش هنوز هم کهنه نشده و میارزد که خوانده شود.
▫️"زهره ن" یکی از زنانی است که در ماههای اول جنگ، در عملیات نظامی شرکت داشته است. او میگوید:« وقتی جنگ شروع شد من نوزده ساله بودم و با خانوادهام ساکن آبادان بودیم. اصلاً حاضر نبودم شهرم را ترک کنم، مادر و دو خواهرم به شیراز رفتند و من همراه پدرم که در شرکت نفت آبادان کار میکرد و برادرم در شهرماندیم. روزها و ماههای اول جنگ بحث زن و مرد مطرح نبود، دشمن هر روز پیش میآمد و یک قدم به گرفتن شهر نزدیکتر میشد. هرکه در شهرمانده بود، کمک میکرد و اگر لازم بود اسلحه به دست میگرفت تا از خاکمان که داشت از دست میرفت دفاع کنیم.»
▫️"راحله غ" نیز که نه تنها در صف رزمندگان دفاع از آبادان بود، که اسیر نیروهای عراقی نیز شده بود میگوید:« ما زنان و مردان خرمشهر و آبادان سپر بلای تمام ایران شده بودیم. آن ماههای اول جنگ بحث جنسیت اصلاً مطرح نبود. هراس بود و کمبود هرچه فکرش را کنید، از رزمنده گرفته تا غذا و دارو. همه هر کاری از دستمان برمیآمد انجام میدادیم. روزهایی بود که من لحظاتی به تیمار زخمیها مشغول بودم، نیمساعت بعد اسلحه به دست در جواب گلولههای بعثیها، شلیک میکردم و ساعاتی بعد دست پیرمرد و پیرزنی تنها را گرفته بودم تا آنها را سوار ماشینی کنم که سرنشینهایش داشتند از شهر فرار میکردند.»
روایت این دو زن را در زیر بخوانید:
https://telegra.ph/زنان-جنگ-09-21
@FarnazSeifi
۳۱ شهریور ماه سالروز آغاز جنگ هشتسالهی ایران - عراق است. جنگی ویرانگر که مثل اغلب جنگهای دیگر، روایتها و نقش و تاثیر زنان در این جنگ نادیده گرفته شد، سرکوب شد و بهدرستی ثبت نشد، در پستوها پنهان شد و پنهان ماند. جنگی که طبق آمار رسمی کشور ۶ هزار و ۴۲۸ شهید زن و ۵ هزار و ۷۳۵ جانباز زن به جا گذاشت. اما کوچه و خیابانی به نام آنها نیست، روایت اکثر آنها را هرگز از رادیو و تلویزیون و رسانهها نشنیده و نخواندیم. زنها که در هر جنگ بیشترین هزینه را میدهند، بیش از همه سرکوب میشوند و صدا و حضور و نقششان به هیچ گرفته میشود. سال ۲۰۱۰ گزارشی دربارهی داستان ناشنیدهی زنان جنگ و این نیمهی پنهان نوشتم. برای این گزارش با ۲ زن گفتگو کردم که هر دو در اولین ماههای جنگ ایران و عراق، اسلحه برداشتند و به دفاع از شهر و کشور خود برخاستند. به گمانم این گزارش هنوز هم کهنه نشده و میارزد که خوانده شود.
▫️"زهره ن" یکی از زنانی است که در ماههای اول جنگ، در عملیات نظامی شرکت داشته است. او میگوید:« وقتی جنگ شروع شد من نوزده ساله بودم و با خانوادهام ساکن آبادان بودیم. اصلاً حاضر نبودم شهرم را ترک کنم، مادر و دو خواهرم به شیراز رفتند و من همراه پدرم که در شرکت نفت آبادان کار میکرد و برادرم در شهرماندیم. روزها و ماههای اول جنگ بحث زن و مرد مطرح نبود، دشمن هر روز پیش میآمد و یک قدم به گرفتن شهر نزدیکتر میشد. هرکه در شهرمانده بود، کمک میکرد و اگر لازم بود اسلحه به دست میگرفت تا از خاکمان که داشت از دست میرفت دفاع کنیم.»
▫️"راحله غ" نیز که نه تنها در صف رزمندگان دفاع از آبادان بود، که اسیر نیروهای عراقی نیز شده بود میگوید:« ما زنان و مردان خرمشهر و آبادان سپر بلای تمام ایران شده بودیم. آن ماههای اول جنگ بحث جنسیت اصلاً مطرح نبود. هراس بود و کمبود هرچه فکرش را کنید، از رزمنده گرفته تا غذا و دارو. همه هر کاری از دستمان برمیآمد انجام میدادیم. روزهایی بود که من لحظاتی به تیمار زخمیها مشغول بودم، نیمساعت بعد اسلحه به دست در جواب گلولههای بعثیها، شلیک میکردم و ساعاتی بعد دست پیرمرد و پیرزنی تنها را گرفته بودم تا آنها را سوار ماشینی کنم که سرنشینهایش داشتند از شهر فرار میکردند.»
روایت این دو زن را در زیر بخوانید:
https://telegra.ph/زنان-جنگ-09-21
@FarnazSeifi
Telegraph
داستان ناشنیدهی زنان جنگ: نیمهی بیادعا
۳۱ شهریور ماه سالروز آغاز جنگ هشتسالهی ایران - عراق است. جنگی ویرانگر که مثل اغلب جنگهای دیگر، روایتها و نقش و تاثیر زنان در این جنگ نادیده گرفته شد، سرکوب شد و بهدرستی ثبت نشد، در پستوها پنهان شد و پنهان ماند. جنگی که طبق آمار رسمی کشور ۶ هزار و ۴۲۸…
جمعهی گذشته صدها هزار تن از زنان اسپانیا در ۲۵۰ شهر بزرگ و کوچک این کشور به خیابانها آمدند و علیه «زنکشی» و «خشونت خانگی علیه زنان» اعتراض کرده و اعلام «وضعیت اضطراری فمینیستی» کردند.
از ابتدای سال جاری میلادی، ۴۲ زن اسپانیایی در مواردی که مصداق «زنکشی» و خشونت خانگی است به دست همسر، شریک زندگی، دوستپسر یا پدر و برادر خود به قتل رسیدند. از سال ۲۰۰۳ که دولت اسپانیا شروع به ثبت جداگانه و رسمی موارد زنکشی کرد، امسال یکی از مرگبارترین سالها است. در ۱۶ سال گذشته در مجموع ۱۰۱۷ مورد زنکشی و قتل زنی در میانهی خشونت خانگی به ثبت رسیده است.
فمینیستهای اسپانیا میگویند این اوضاع و احوال، «وضعیت قرمز» است. این تابستان خشم عمومی و بهویژه خشم زنان اسپانیا با دادگاه رسیدگی به اتهامات تجاوز ۶ مرد به یک دختربچهی ۱۴ساله در منطقهی کاتالون اسپانیا به اوج رسید. این فاجعهی دردناک که ۳ سال پیش رخ داد، بحثهای جدی را در اسپانیا دامن زد. فمینیستها دولت و دستگاه قضائی را متهم میکنند که قوانین سفت و سخت کافی برای مقابله و کنترل خشونت خانگی در کار نیست و خواهان بازنگری در برخی قوانین مرتبط با خشونت خانگی و آزار جنسیاند. دادگاه در ابتدا میخواست متهمان را صرفا با اتهام «آزار جنسی» محاکمه کند که در قوانین اسپانیا اتهامی سبکتر از «تجاوز» است. استدلال دادگاه این بود که این دختر ۱۴ساله مست بوده و مقاومتی نکرده، بنابراین این مورد «تجاوز» محسوب نمیشود! استدلال بیپایهای که انگشت اتهام را به سمت آزاردیده میگیرد و خشم شدید زنان اسپانیا را به دنبال داشت.
دولت سوسیالیست اسپانیا از خواستههای زنان حمایت کرده و قول داده تا قوانین و اقدامات سختتر و جدیتری را برای مقابله با این وضعیت تدوین کند. همزمان حزب راستگرای «ووکس» اسپانیا علنا خواستار این شد که قوانین مجازات مرتبط با خشونت خانگی و خشونت جنسی سبک شده و کاهش پیدا کند و فمینیستهای اسپانیا را مشتی «فمینازی روانی و عصبی» خطاب کرد. این حزب محافظهکار و راستگرا تنها حزب اسپانیا است که در جلسهی شورای شهر مادرید، در مراسم «یک دقیقه سکوت» به یاد زنی ۳۱ ساله را که چند روز قبل به قتل رسید، بایکوت کرد. این زن جلو چشم ۲ فرزندش، با ضربات متعدد چاقو به دست شریک زندگیاش به قتل رسید.
برگزارکنندگان این تظاهرات سراسری فمینیستی، از شرکتکنندگان خواستند با شمع، فانوس و چراغ قوه به خیابانها بیایند و تمام شب، خیابانهای سراسر کشور را با این نور روشن کرده و فریاد اعتراض سر دهند. زنها شعار «اسپانیا را بنفش میکنیم» سر دادند. اشارهی آنها به رنگ بنفش است که به شکل تاریخی، رنگ فمینیسم و جنبش زنان در سراسر جهان است. زنان اسپانیا، رسانههای جریان اصلی کشور و احزاب سیاسی را متهم میکنند که وقتی پای خشونت علیه زنان و زنکشی وسط است، همهی آنها در رویهی بیتفاوتی، کماهمیت جلوه دادن ماجرا، تقلیل ماجرا به اینکه «خشونت، جنسیت ندارد و همه جا هست» همداستاناند.
در برخی شهرها مثل مادرید، بهرغم اینکه باران شدیدی میبارد دهها هزار تن ساعتها در خیابان ماندند و فریاد زدند که «مردها ما را به قتل میرسانند» و هشدار دادند که اسپانیا در مسیر بازگشت به «دوران بربریت» است.
باز انگار باید جملهی تلخ مارگرت اتوود را یادآوری کرد:«مردها میترسند که زنها آنها را مسخره کنند و به آنها بخندند. زنها میترسند که مردها آنها را بکشند...» و میکشند...
@FarnazSeifi
از ابتدای سال جاری میلادی، ۴۲ زن اسپانیایی در مواردی که مصداق «زنکشی» و خشونت خانگی است به دست همسر، شریک زندگی، دوستپسر یا پدر و برادر خود به قتل رسیدند. از سال ۲۰۰۳ که دولت اسپانیا شروع به ثبت جداگانه و رسمی موارد زنکشی کرد، امسال یکی از مرگبارترین سالها است. در ۱۶ سال گذشته در مجموع ۱۰۱۷ مورد زنکشی و قتل زنی در میانهی خشونت خانگی به ثبت رسیده است.
فمینیستهای اسپانیا میگویند این اوضاع و احوال، «وضعیت قرمز» است. این تابستان خشم عمومی و بهویژه خشم زنان اسپانیا با دادگاه رسیدگی به اتهامات تجاوز ۶ مرد به یک دختربچهی ۱۴ساله در منطقهی کاتالون اسپانیا به اوج رسید. این فاجعهی دردناک که ۳ سال پیش رخ داد، بحثهای جدی را در اسپانیا دامن زد. فمینیستها دولت و دستگاه قضائی را متهم میکنند که قوانین سفت و سخت کافی برای مقابله و کنترل خشونت خانگی در کار نیست و خواهان بازنگری در برخی قوانین مرتبط با خشونت خانگی و آزار جنسیاند. دادگاه در ابتدا میخواست متهمان را صرفا با اتهام «آزار جنسی» محاکمه کند که در قوانین اسپانیا اتهامی سبکتر از «تجاوز» است. استدلال دادگاه این بود که این دختر ۱۴ساله مست بوده و مقاومتی نکرده، بنابراین این مورد «تجاوز» محسوب نمیشود! استدلال بیپایهای که انگشت اتهام را به سمت آزاردیده میگیرد و خشم شدید زنان اسپانیا را به دنبال داشت.
دولت سوسیالیست اسپانیا از خواستههای زنان حمایت کرده و قول داده تا قوانین و اقدامات سختتر و جدیتری را برای مقابله با این وضعیت تدوین کند. همزمان حزب راستگرای «ووکس» اسپانیا علنا خواستار این شد که قوانین مجازات مرتبط با خشونت خانگی و خشونت جنسی سبک شده و کاهش پیدا کند و فمینیستهای اسپانیا را مشتی «فمینازی روانی و عصبی» خطاب کرد. این حزب محافظهکار و راستگرا تنها حزب اسپانیا است که در جلسهی شورای شهر مادرید، در مراسم «یک دقیقه سکوت» به یاد زنی ۳۱ ساله را که چند روز قبل به قتل رسید، بایکوت کرد. این زن جلو چشم ۲ فرزندش، با ضربات متعدد چاقو به دست شریک زندگیاش به قتل رسید.
برگزارکنندگان این تظاهرات سراسری فمینیستی، از شرکتکنندگان خواستند با شمع، فانوس و چراغ قوه به خیابانها بیایند و تمام شب، خیابانهای سراسر کشور را با این نور روشن کرده و فریاد اعتراض سر دهند. زنها شعار «اسپانیا را بنفش میکنیم» سر دادند. اشارهی آنها به رنگ بنفش است که به شکل تاریخی، رنگ فمینیسم و جنبش زنان در سراسر جهان است. زنان اسپانیا، رسانههای جریان اصلی کشور و احزاب سیاسی را متهم میکنند که وقتی پای خشونت علیه زنان و زنکشی وسط است، همهی آنها در رویهی بیتفاوتی، کماهمیت جلوه دادن ماجرا، تقلیل ماجرا به اینکه «خشونت، جنسیت ندارد و همه جا هست» همداستاناند.
در برخی شهرها مثل مادرید، بهرغم اینکه باران شدیدی میبارد دهها هزار تن ساعتها در خیابان ماندند و فریاد زدند که «مردها ما را به قتل میرسانند» و هشدار دادند که اسپانیا در مسیر بازگشت به «دوران بربریت» است.
باز انگار باید جملهی تلخ مارگرت اتوود را یادآوری کرد:«مردها میترسند که زنها آنها را مسخره کنند و به آنها بخندند. زنها میترسند که مردها آنها را بکشند...» و میکشند...
@FarnazSeifi
نابرابری جنسیتی در دنیای هنر سر به فلک میزند
چند ماه پیش در موزه هیرشهورن شهر واشنگتن دیسی، نمایشگاهی از پوسترهای اعتراضی گروه «گوریلا گرلز» برگزار شد؛ گروهی که هیچکس نمیداند اعضای آن دقیقا چه کسانیاند و از سال ۱۹۷۸ در اعتراض به نابرابری شدید جنسیتی در عرصهی هنر شکل گرفت. آنها موزهها، گالریها، هنرگردانها، منتقدان هنری و فروشندگان مطرح آثار هنری را زیر ذرهبین برده و با آمار نشان میدهند که چطور تمام آنها درگیر «پرستش مرداناند» و دست در دست هم زنان هنرمند را نادیده میگیرند. اولین پوسترهای اعتراضی گروه شبانه در محلهی «سوهو» شهر نیویورک سر برآورد و خیلی زود به شکل آگهی بر بدنهی اتوبوسهای شهر نشست. اعضای گروه که تعدادشان به گفتهی خودشان به ۵۵نفر میرسد، هر زمان که جلوی نمایشگاه مردانهی تازهای تجمع اعتراضی داشت، ماسکهای به شکل صورت گوریل به صورت میزدند و کسی نمیداند پشت این ماسکها چه کسانیاند.
«گوریلا گرلز» یک منشور قواعد دارد. از جمله اینکه صاحب گالری و موزهگردان نباید نمایشگاه آثار هنرمندی را برگزار کند که با او رابطهی شخصی چه از نوع جنسی یا عاطفی دارد. آنها با آمار و ارقام و بررسی نشان میدهند که نابرابری جنسیتی در هنر و فرصت نمایش آثار هنری چطور سربهفلک میزند و چطور برای بسیاری از زنان هنرمند هیچ روزنهای نیست تا آثار آنها در گالریها و موزهها به نمایش درآید. یکی از مشهورترین پوسترهای اعتراضی آنها، پوستری است که این جمله بر آن نقش بسته است:« آیا زنان هنرمند باید لخت شوند تا آثارشان در موزه هنرهای مدرن نیویورک به نمایش درآید؟ کمتر از ۴ درصد هنرمندان این موزه از بین زنان انتخاب شدند، اما ۷۶ درصد آثار برهنهی این موزه، زنی عریان است.»
آنها بیتعارف و پردهپوشی «نام میبرند و افشا و شرمنده میکنند.» یکی از پرطرفدارترین پوسترهای اعتراضی آنها، پوستری است که فهرست اسامی بعضی از معروفترین گالریدارها، موزهگردانها، خریداران آثار هنری و مجموعهدارها است که یا هیچ اثری از زنان هنرمند و هنرمندان اقلیت را نمیخرند و نمایش نمیدهند یا رقم این آثار در مقایسه با حجم آثاری که از مردان در بوق و کرنا میکنند، بسیار ناچیز است.
چهار دهه از فعالیت گروه «گوریلا گرلز» میگذرد و بدبختانه در کماکان بر همان پاشنه میچرخد. نتیجهی تحقیق تازهای نشان میدهد که در سطح جهانی، تنها ۲ درصد آثار هنری که به فروش میرسد، کار هنرمندان زن است و تنها ۱۱ درصد مجموع آثار هنری که موزهها خریداری کردند، کار زنان است. بیش از ۴۰ درصد کل این ارقام غمانگیز را آثار تنها ۵ هنرمند زن را شامل میشود. آثار یایویی کوساما، هنرمند ژاپنی، به تنهایی ۲۵ درصد مجموع این رقم را شامل میشود و آثار او بیشتر از هر زن هنرمند دیگری در جهان دیده شده و به بالاترین نرخ خریداری میشود.
این تحقیق که مجموع ۲۶ موزه و گالری معروف در آمریکا را نیز بررسی کرده، میگوید که تنها ۱۴ درصد مجموع نمایشگاههای هنری این موزهها و گالریها، نمایشگاه گروهی یا انفرادی از زنان هنرمند است. دستاندرکاران تحقیق میگویند نسبت به یک دههی قبل این آمار شرمآور و غمانگیز تغییری بسیار ناچیز و جزئی داشته و نابرابری جنسیتی در هنر کماکان سر به فلک میزند.
همزمان در اوایل سال جاری میلادی، تحقیق دیگری نشان داد که در مجموع آثار نمایشداده شده در ۱۸ مجموعهی بزرگ هنری در آمریکا، ۸۵ درصد از آثار کار مردان هنرمند و ۸۷ درصد آثار متعلق به هنرمندان سفیدپوست است. «گوریلا گرلز» از همان ابتدا که شبانه پوسترهایی را بر دیوارهای محلهی «سوهو» چسباندند، به درستی فهمیده بود که نابرابری جنسیتی و نبود تنوع نژادی در ارائهی آثار هنری و امکان دیده شدن این هنرمندان، شانه به شانه و دست در دست یکدیگرند و همان افراد و دستهایی که زنان را نادیده میگیرند، تنوع نژادی را هم پس میزنند.
هلن مولزورث، هنرگردان پیشین موزهی هنرهای معاصر لسآنجلس بود که در اظهارنظر جنجالبرانگیزی گفته بود که چشمهایتان را باز کنید و واقعیت را ببینید:« دنیای هنر برخلاف تصویری که دوست دارد از خود ارائه بدهد، نه پیشرو است و نه لیبرال.»
@FarnazSeifi
چند ماه پیش در موزه هیرشهورن شهر واشنگتن دیسی، نمایشگاهی از پوسترهای اعتراضی گروه «گوریلا گرلز» برگزار شد؛ گروهی که هیچکس نمیداند اعضای آن دقیقا چه کسانیاند و از سال ۱۹۷۸ در اعتراض به نابرابری شدید جنسیتی در عرصهی هنر شکل گرفت. آنها موزهها، گالریها، هنرگردانها، منتقدان هنری و فروشندگان مطرح آثار هنری را زیر ذرهبین برده و با آمار نشان میدهند که چطور تمام آنها درگیر «پرستش مرداناند» و دست در دست هم زنان هنرمند را نادیده میگیرند. اولین پوسترهای اعتراضی گروه شبانه در محلهی «سوهو» شهر نیویورک سر برآورد و خیلی زود به شکل آگهی بر بدنهی اتوبوسهای شهر نشست. اعضای گروه که تعدادشان به گفتهی خودشان به ۵۵نفر میرسد، هر زمان که جلوی نمایشگاه مردانهی تازهای تجمع اعتراضی داشت، ماسکهای به شکل صورت گوریل به صورت میزدند و کسی نمیداند پشت این ماسکها چه کسانیاند.
«گوریلا گرلز» یک منشور قواعد دارد. از جمله اینکه صاحب گالری و موزهگردان نباید نمایشگاه آثار هنرمندی را برگزار کند که با او رابطهی شخصی چه از نوع جنسی یا عاطفی دارد. آنها با آمار و ارقام و بررسی نشان میدهند که نابرابری جنسیتی در هنر و فرصت نمایش آثار هنری چطور سربهفلک میزند و چطور برای بسیاری از زنان هنرمند هیچ روزنهای نیست تا آثار آنها در گالریها و موزهها به نمایش درآید. یکی از مشهورترین پوسترهای اعتراضی آنها، پوستری است که این جمله بر آن نقش بسته است:« آیا زنان هنرمند باید لخت شوند تا آثارشان در موزه هنرهای مدرن نیویورک به نمایش درآید؟ کمتر از ۴ درصد هنرمندان این موزه از بین زنان انتخاب شدند، اما ۷۶ درصد آثار برهنهی این موزه، زنی عریان است.»
آنها بیتعارف و پردهپوشی «نام میبرند و افشا و شرمنده میکنند.» یکی از پرطرفدارترین پوسترهای اعتراضی آنها، پوستری است که فهرست اسامی بعضی از معروفترین گالریدارها، موزهگردانها، خریداران آثار هنری و مجموعهدارها است که یا هیچ اثری از زنان هنرمند و هنرمندان اقلیت را نمیخرند و نمایش نمیدهند یا رقم این آثار در مقایسه با حجم آثاری که از مردان در بوق و کرنا میکنند، بسیار ناچیز است.
چهار دهه از فعالیت گروه «گوریلا گرلز» میگذرد و بدبختانه در کماکان بر همان پاشنه میچرخد. نتیجهی تحقیق تازهای نشان میدهد که در سطح جهانی، تنها ۲ درصد آثار هنری که به فروش میرسد، کار هنرمندان زن است و تنها ۱۱ درصد مجموع آثار هنری که موزهها خریداری کردند، کار زنان است. بیش از ۴۰ درصد کل این ارقام غمانگیز را آثار تنها ۵ هنرمند زن را شامل میشود. آثار یایویی کوساما، هنرمند ژاپنی، به تنهایی ۲۵ درصد مجموع این رقم را شامل میشود و آثار او بیشتر از هر زن هنرمند دیگری در جهان دیده شده و به بالاترین نرخ خریداری میشود.
این تحقیق که مجموع ۲۶ موزه و گالری معروف در آمریکا را نیز بررسی کرده، میگوید که تنها ۱۴ درصد مجموع نمایشگاههای هنری این موزهها و گالریها، نمایشگاه گروهی یا انفرادی از زنان هنرمند است. دستاندرکاران تحقیق میگویند نسبت به یک دههی قبل این آمار شرمآور و غمانگیز تغییری بسیار ناچیز و جزئی داشته و نابرابری جنسیتی در هنر کماکان سر به فلک میزند.
همزمان در اوایل سال جاری میلادی، تحقیق دیگری نشان داد که در مجموع آثار نمایشداده شده در ۱۸ مجموعهی بزرگ هنری در آمریکا، ۸۵ درصد از آثار کار مردان هنرمند و ۸۷ درصد آثار متعلق به هنرمندان سفیدپوست است. «گوریلا گرلز» از همان ابتدا که شبانه پوسترهایی را بر دیوارهای محلهی «سوهو» چسباندند، به درستی فهمیده بود که نابرابری جنسیتی و نبود تنوع نژادی در ارائهی آثار هنری و امکان دیده شدن این هنرمندان، شانه به شانه و دست در دست یکدیگرند و همان افراد و دستهایی که زنان را نادیده میگیرند، تنوع نژادی را هم پس میزنند.
هلن مولزورث، هنرگردان پیشین موزهی هنرهای معاصر لسآنجلس بود که در اظهارنظر جنجالبرانگیزی گفته بود که چشمهایتان را باز کنید و واقعیت را ببینید:« دنیای هنر برخلاف تصویری که دوست دارد از خود ارائه بدهد، نه پیشرو است و نه لیبرال.»
@FarnazSeifi
سازمان «اقدامات برابر ۲۰۳۰» یک نهاد غیردولتی متشکل از چندین سازمان غیردولتی جهانی و منطقهای زنان است که تلاشها برای برابری جنسیتی در سراسر جهان را دنبال، ثبت و بررسی میکند. این سازمان اخیرا گزارش مفصلی از وضعیت برابری جنسیتی بر مبنای «اهداف توسعه پایدار» سازمان ملل منتشر کرده است. گزارش به تلخی تمام تاکیدی است که چه راه سخت و طولانی برای رسیدن به برابری جنسیتی در پیش است و چطور در هیچ نقطهی جهان، چنین امری محقق نشده و حالا حالاها هم نخواهد شد.
این گزارش که تاکید آن بر بررسی نابرابری جنسیتی را در حوزههای حق تحصیل، بهداشت، کار و دستمزد، خشونت جنسی، مشارکت سیاسی، محیط زیست و فقر است، میگوید که هیچ کشوری امتیاز «عالی» نمیگیرد. با اینحال همچون بسیاری از بررسیهای مشابه دیگر، نتیجه گرفت که وضعیت در کشورهای اسکاندیناوی بهتر از هر نقطه دیگر جهان است. با بررسی مجموع شاخصها و آمارها این گزارش اعلام کرد که دانمارک بهترین وضعیت را دارد و کشور چاد، بدترین وضعیت نابرابری جنسیتی را در میان کشورهای جهان دارد.
گزارش با تاکید بر آمار تلخ سازمان جهانی کار که میگوید به طور متوسط زنان تنها ۶۳ درصد دستمزد مردان را برای کار مشابه دریافت میکنند، میگوید که وضعیت اشتغال زنان در آفریقای شمالی و آسیای غربی از همهجا بدتر است. در کشورهای این منطقه ۹۳٪ مردانی که بین ۲۵ تا ۵۴ سال سن دارند، شاغلاند. این رقم برای زنان در همین گروه سنی تنها ۳۴٪ است. ایران، یکی از کشورهای همین منطقهی جغرافیایی است.
وضعیت اشتغال زنان در اروپا و آمریکای شمالی از سایر نقاط جهان بهتر است و ۶۳٪زنان بین ۲۵ تا ۵۴ سال در این مناطق شاغلاند. گزارش همچنین میگوید که زنان در همهجا و بهویژه باز در آفریقای شمالی و آسیای غربی، دو سوم کار بیجیره و مواجب از جمله امور خانه و بچهداری را به تنهایی انجام میدهند.
این گزارش تازه باز تاکیدی است که فقر، زن و مرد را یکسان تحت تاثیر قرار نمیدهد و فقر زنان، مسالهای پیچیدهتر، رایجتر و شدت بیشتر است. بنا به آمار این گزارش در جهان در مجموع شمار زنانی که در «فقر مطلق» زندگی میکنند، به نسبت مردان ۵ میلیون نفر بیشتر است. بیشتر این نابرابری در فقر مطلق در آسیای جنوبی و صحرای آفریقا مشاهده میشود. مهمترین عامل فراوانی «چهره زنانهی فقر»، وابستگی اقتصادی زنان به مردان است. بنا به آمار سازمان ملل متحد هنوز در ۱۰۴ کشور جهان، زنان اجازه اشتغال در برخی مشاغل را ندارند و در ۱۸ کشور جهان از جمله ایران، مردان میتوانند مانع اشتغال زنان شوند.
در بسیاری از کشورها به ویژه کشورهای خاورمیانه، آمریکای لاتین و برخی کشورهای آفریقا، زنان به شکل غیررسمی استخدام میشوند و از هیچ حق بیمه، مزایا، اتحادیه، مرخصی و غیره برخوردار نیستند و امکان قانونی پیگیری مطالبات خود را ندارند.
در بحث مشارکت سیاسی زنان و حضور زنان در پارلمان و نهادهای تصمیمگیری، برابرترین وضعیت را کشورهای رواندا، کوبا و بولیوی دارند که هر ۳ کشور با تصویب قوانین لزوم تعیین سهمیه برای زنان در پارلمان و شوراها، به شکل موفقی به جنگ این نابرابری رفتند. در رواندا ۶۱٪ نمایندگان پارلمان را زنان تشکیل میدهند؛ این رقم در کوبا و بولیوی بیش از ۵۳٪ است. بدترین کشور در این حوزه پاپوآ گینهنو است که هیچ نماینده زنی ندارد و زنان کمترین امکان حضور و مشارکت در سیاست را دارند. کویت و ژاپن دو کشور دیگری با بدترین کارنامهاند. در ژاپن سهم زنان از مشارکت سیاسی تنها کمی بیشتر از ۱۰٪ است.
گزارش میگوید تنها ۱۱ سال مانده به سال ۲۰۳۰ که قرار است اهداف برابری جنسیتی در سازمان ملل بررسی شود، تقریبا ۴۰٪ زنان و دختران جهان در کشورهایی زندگی میکنند که دولتهایشان در تحقق برابری جنسیتی کارنامه غیرقابلقبولی دارند و هیچ پیشرفت چشمگیری به چشم نمیخورد.
گزارش کامل را میتوانید اینجا ملاحظه کنید.
@FarnazSeifi
این گزارش که تاکید آن بر بررسی نابرابری جنسیتی را در حوزههای حق تحصیل، بهداشت، کار و دستمزد، خشونت جنسی، مشارکت سیاسی، محیط زیست و فقر است، میگوید که هیچ کشوری امتیاز «عالی» نمیگیرد. با اینحال همچون بسیاری از بررسیهای مشابه دیگر، نتیجه گرفت که وضعیت در کشورهای اسکاندیناوی بهتر از هر نقطه دیگر جهان است. با بررسی مجموع شاخصها و آمارها این گزارش اعلام کرد که دانمارک بهترین وضعیت را دارد و کشور چاد، بدترین وضعیت نابرابری جنسیتی را در میان کشورهای جهان دارد.
گزارش با تاکید بر آمار تلخ سازمان جهانی کار که میگوید به طور متوسط زنان تنها ۶۳ درصد دستمزد مردان را برای کار مشابه دریافت میکنند، میگوید که وضعیت اشتغال زنان در آفریقای شمالی و آسیای غربی از همهجا بدتر است. در کشورهای این منطقه ۹۳٪ مردانی که بین ۲۵ تا ۵۴ سال سن دارند، شاغلاند. این رقم برای زنان در همین گروه سنی تنها ۳۴٪ است. ایران، یکی از کشورهای همین منطقهی جغرافیایی است.
وضعیت اشتغال زنان در اروپا و آمریکای شمالی از سایر نقاط جهان بهتر است و ۶۳٪زنان بین ۲۵ تا ۵۴ سال در این مناطق شاغلاند. گزارش همچنین میگوید که زنان در همهجا و بهویژه باز در آفریقای شمالی و آسیای غربی، دو سوم کار بیجیره و مواجب از جمله امور خانه و بچهداری را به تنهایی انجام میدهند.
این گزارش تازه باز تاکیدی است که فقر، زن و مرد را یکسان تحت تاثیر قرار نمیدهد و فقر زنان، مسالهای پیچیدهتر، رایجتر و شدت بیشتر است. بنا به آمار این گزارش در جهان در مجموع شمار زنانی که در «فقر مطلق» زندگی میکنند، به نسبت مردان ۵ میلیون نفر بیشتر است. بیشتر این نابرابری در فقر مطلق در آسیای جنوبی و صحرای آفریقا مشاهده میشود. مهمترین عامل فراوانی «چهره زنانهی فقر»، وابستگی اقتصادی زنان به مردان است. بنا به آمار سازمان ملل متحد هنوز در ۱۰۴ کشور جهان، زنان اجازه اشتغال در برخی مشاغل را ندارند و در ۱۸ کشور جهان از جمله ایران، مردان میتوانند مانع اشتغال زنان شوند.
در بسیاری از کشورها به ویژه کشورهای خاورمیانه، آمریکای لاتین و برخی کشورهای آفریقا، زنان به شکل غیررسمی استخدام میشوند و از هیچ حق بیمه، مزایا، اتحادیه، مرخصی و غیره برخوردار نیستند و امکان قانونی پیگیری مطالبات خود را ندارند.
در بحث مشارکت سیاسی زنان و حضور زنان در پارلمان و نهادهای تصمیمگیری، برابرترین وضعیت را کشورهای رواندا، کوبا و بولیوی دارند که هر ۳ کشور با تصویب قوانین لزوم تعیین سهمیه برای زنان در پارلمان و شوراها، به شکل موفقی به جنگ این نابرابری رفتند. در رواندا ۶۱٪ نمایندگان پارلمان را زنان تشکیل میدهند؛ این رقم در کوبا و بولیوی بیش از ۵۳٪ است. بدترین کشور در این حوزه پاپوآ گینهنو است که هیچ نماینده زنی ندارد و زنان کمترین امکان حضور و مشارکت در سیاست را دارند. کویت و ژاپن دو کشور دیگری با بدترین کارنامهاند. در ژاپن سهم زنان از مشارکت سیاسی تنها کمی بیشتر از ۱۰٪ است.
گزارش میگوید تنها ۱۱ سال مانده به سال ۲۰۳۰ که قرار است اهداف برابری جنسیتی در سازمان ملل بررسی شود، تقریبا ۴۰٪ زنان و دختران جهان در کشورهایی زندگی میکنند که دولتهایشان در تحقق برابری جنسیتی کارنامه غیرقابلقبولی دارند و هیچ پیشرفت چشمگیری به چشم نمیخورد.
گزارش کامل را میتوانید اینجا ملاحظه کنید.
@FarnazSeifi
ریشههای نژادپرستانه، مذهبزده و برتریطلبانهی «زن زیبا و خوشاندام»
سارا جوزف هیل، سردبیر پرتیراژترین و معروفترین مجلهی زنانه آمریکا در قرن نوزدهم- مجلهی «Godey's Lady's Book»- برخلاف باقی زنان صاحب مجله در آن دوران، اتفاقا چندان دغدغهی «آخرین مد لباس و کلاه» و «آداب شیکپوشی» برای زنان نداشت. او هدف اصلی دیگری داشت که دو قرن بعد ما زنان جهان هنوز هر روز با عوارض، ناامنی، گرفتاری و نگرانیهای ناشی از معضلی گرفتاریم که این مجله به سردبیری جوزف هیل، راه انداخت و فراگیر کرد.
سارا جوزف هیل و مجلهی تحت سردبیری او که در فیلادلفیا منتشر و تا ۱۵۰ هزار خواننده ثابت داشت، دست روی نقطهی درگیری مهم آن دوران آمریکا گذاشته بودند که داشت سلسلهمراتب نژادی و اجتماعی تازه و گستردهای را تبیین میکرد: سلسلهمراتب چه کسی «سفیدتر» و «سفید بهتری» است و کدام شاخهی مسیحیت، «بهتر و برتر».
آمریکا در اوایل قرن نوزدهم درگیر پوستاندازی و خرده جنبشهای در دل پیروان مسیحیت پروتستان بود. پوستاندازیهایی که بیشتر از هر گروهی، طبقه متوسط و متوسط رو به بالای آمریکای سفیدپوست و پروتستان را شامل میشد. سالهایی که نظریههای «برتری سفیدپوستهای آنگلوساکسون» بر باقی سفیدها که در قرن شانزدهم از بریتانیا شروع و در اواخر قرن هجدهم به آمریکا هم رسید، حسابی گل کرده بود. اگر از عقبهی «آنگلوساکسون» بودی و پروتستان، تو از هر سفید دیگری «برتر» بودی. اگر آنگلوساکسون نبودی، اما کماکان پروتستان بودی، در مرتبهی بعدی «سفیدی» جا میگرفتی. اگر نه پروتستان بودی و نه آنگلوساکسون تو «پستترین» سفیدها بودی. بند و بساط نوشتن مقالات «علمی» دربارهی «خالص بودن نژاد آنگلوساکسون» حسابی گل کرده بود و باقی اروپاییان بهویژه «ایرلندیهای سلت» ناخالص و پست شمرده میشدند. «نظریه پردازان» این دوران این باقی سفیدهای ناخالص را «نیمه آسیایی» یا «دارای ناخالصی آفریقایی» توصیف میکردند.
سارا جوزف هیل و مجلهی او اینجا بود که وارد میدان شدند. جوزف هیل میخواست معیارهای «زن سفید آنگلوساکسون پروتستان و طبقه متوسط رو به بالا» یا در یک کلام «زن برتر» به تعریف خود و زمانه را معین کند. معیارهایی که کار چندانی به جنس پارچه لباس، مدل لباس، اندازهی کلاه، پاشنهی کفش و …. او نداشت. مستقیم اندازهی بدن او و میزان غذای بشقاب او را هدف گرفته بود. جوزف هیل در یادداشتهای سردبیری خود با مهارت و زرنگی تمام سراغ «اخلاقیات مذهبی» میرفت، با تعیین حد و اندازه و معنای نوین برای این اخلاقیات، آنها را به روزمرهی زن سفیدپوست آنگلوساکسون گره میزد و تعیین میکرد چه باید کرد و از چه کاری باید سر باز زد. دغدغهی اصلی او محتویات و میزان غذای بشقاب زنان بود. جوزف هیل با انگشت گذاشتن رو «معنویات اخلاقی مذهب برتر» مدعی شد که یک زن سفیدپوست آنگلوساکسون پروتستان، برای «ارتقای معنوی» باید کمتر غذا بخورد و کمتر بنوشد. او این کار را «رفتار پسندیده در حضور پروردگار» توصیف میکرد. به زنها یادآوری میکرد که آنها «حافظان معنویت در خانهاند» و برای اینکه الگوی خوبی برای سایر اعضای خانه و بهویژه دختران خود باشند که زنان برتر آیندهاند، باید کمتر بخورند. همیشه قبل از اینکه سیر شوند، از سر میز بلند شوند و میل و اشتهای خود را کنترل کنند. او مدعی میشد که گوش نکردن به ندای شکم و اشتها، «راه معنوی» برای ایمان برتر است و بندهی بهتری شدن.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/مد-و-نژادپرستی-10-03
@FarnazSeifi
سارا جوزف هیل، سردبیر پرتیراژترین و معروفترین مجلهی زنانه آمریکا در قرن نوزدهم- مجلهی «Godey's Lady's Book»- برخلاف باقی زنان صاحب مجله در آن دوران، اتفاقا چندان دغدغهی «آخرین مد لباس و کلاه» و «آداب شیکپوشی» برای زنان نداشت. او هدف اصلی دیگری داشت که دو قرن بعد ما زنان جهان هنوز هر روز با عوارض، ناامنی، گرفتاری و نگرانیهای ناشی از معضلی گرفتاریم که این مجله به سردبیری جوزف هیل، راه انداخت و فراگیر کرد.
سارا جوزف هیل و مجلهی تحت سردبیری او که در فیلادلفیا منتشر و تا ۱۵۰ هزار خواننده ثابت داشت، دست روی نقطهی درگیری مهم آن دوران آمریکا گذاشته بودند که داشت سلسلهمراتب نژادی و اجتماعی تازه و گستردهای را تبیین میکرد: سلسلهمراتب چه کسی «سفیدتر» و «سفید بهتری» است و کدام شاخهی مسیحیت، «بهتر و برتر».
آمریکا در اوایل قرن نوزدهم درگیر پوستاندازی و خرده جنبشهای در دل پیروان مسیحیت پروتستان بود. پوستاندازیهایی که بیشتر از هر گروهی، طبقه متوسط و متوسط رو به بالای آمریکای سفیدپوست و پروتستان را شامل میشد. سالهایی که نظریههای «برتری سفیدپوستهای آنگلوساکسون» بر باقی سفیدها که در قرن شانزدهم از بریتانیا شروع و در اواخر قرن هجدهم به آمریکا هم رسید، حسابی گل کرده بود. اگر از عقبهی «آنگلوساکسون» بودی و پروتستان، تو از هر سفید دیگری «برتر» بودی. اگر آنگلوساکسون نبودی، اما کماکان پروتستان بودی، در مرتبهی بعدی «سفیدی» جا میگرفتی. اگر نه پروتستان بودی و نه آنگلوساکسون تو «پستترین» سفیدها بودی. بند و بساط نوشتن مقالات «علمی» دربارهی «خالص بودن نژاد آنگلوساکسون» حسابی گل کرده بود و باقی اروپاییان بهویژه «ایرلندیهای سلت» ناخالص و پست شمرده میشدند. «نظریه پردازان» این دوران این باقی سفیدهای ناخالص را «نیمه آسیایی» یا «دارای ناخالصی آفریقایی» توصیف میکردند.
سارا جوزف هیل و مجلهی او اینجا بود که وارد میدان شدند. جوزف هیل میخواست معیارهای «زن سفید آنگلوساکسون پروتستان و طبقه متوسط رو به بالا» یا در یک کلام «زن برتر» به تعریف خود و زمانه را معین کند. معیارهایی که کار چندانی به جنس پارچه لباس، مدل لباس، اندازهی کلاه، پاشنهی کفش و …. او نداشت. مستقیم اندازهی بدن او و میزان غذای بشقاب او را هدف گرفته بود. جوزف هیل در یادداشتهای سردبیری خود با مهارت و زرنگی تمام سراغ «اخلاقیات مذهبی» میرفت، با تعیین حد و اندازه و معنای نوین برای این اخلاقیات، آنها را به روزمرهی زن سفیدپوست آنگلوساکسون گره میزد و تعیین میکرد چه باید کرد و از چه کاری باید سر باز زد. دغدغهی اصلی او محتویات و میزان غذای بشقاب زنان بود. جوزف هیل با انگشت گذاشتن رو «معنویات اخلاقی مذهب برتر» مدعی شد که یک زن سفیدپوست آنگلوساکسون پروتستان، برای «ارتقای معنوی» باید کمتر غذا بخورد و کمتر بنوشد. او این کار را «رفتار پسندیده در حضور پروردگار» توصیف میکرد. به زنها یادآوری میکرد که آنها «حافظان معنویت در خانهاند» و برای اینکه الگوی خوبی برای سایر اعضای خانه و بهویژه دختران خود باشند که زنان برتر آیندهاند، باید کمتر بخورند. همیشه قبل از اینکه سیر شوند، از سر میز بلند شوند و میل و اشتهای خود را کنترل کنند. او مدعی میشد که گوش نکردن به ندای شکم و اشتها، «راه معنوی» برای ایمان برتر است و بندهی بهتری شدن.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/مد-و-نژادپرستی-10-03
@FarnazSeifi
Telegraph
ریشههای نژادپرستانه، مذهبزده و برتریطلبانهی «زن زیبا و خوشاندام»
سارا جوزف هیل، سردبیر پرتیراژترین و معروفترین مجلهی زنانه آمریکا در قرن نوزدهم- مجلهی «Godey's Lady's Book»- برخلاف باقی زنان صاحب مجله در آن دوران، اتفاقا چندان دغدغهی «آخرین مد لباس و کلاه» و «آداب شیکپوشی» برای زنان نداشت. او هدف اصلی دیگری داشت که…
نوال اکرم خواهان پس گرفتن «احترام از دسترفته» معلولین است
نوال اکرم، ۱۰ ساله بود که او را از مدرسه بیرون کردند. نوال شاگرد درسخوان، آرام و بیدردسری بود. دلیل اخراج او هیچ «تخلفی» نبود. دلیلاش این بود که دارای معلولیت بود و در کشور قطر با سیاستهای نژادپرستانه در نظام آموزشی زندگی میکرد. او فرزند والدینی پاکستانی بود و شهروندی قطر را نداشت. نوال ۶ ساله بود که پزشکان تشخیص دادند وی به دیستروفی عضلانی شدید مبتلا است. در قطر، اگر شهروند قطری باشی، مدرسه نمیتواند تو را به دلیل معلولیت اخراج کند. اما اگر خارجی باشید، مدرسه میتواند بیدردسر شما را بیرون بیندازد و این کار عواقبی هم در پی ندارد. از آن طرف مدرسهی ویژهی «کودکان استثنایی» هم حاضر نشد او را ثبتنام کند. او برای مدرسه عادی «زیادی استثنایی» بود و برای مدرسهی کودکان با نیازهای ویژه، «زیادی عادی» بود. دو سال بعد هم در نتیجهی یک شکستگی، نوال برای همیشه ویلچرنشین شد.
نوال اما تصمیم نداشت این سرنوشت محتومی را که قوانین نژادپرستانه، ضد کودک و ضد معلولین تحمیل میکنند، بپذیرد. بعد از اینکه از ثبتنام دوباره در مدارس ناامید شد، سراغ یکی از معدود نهادهای غیردولتی بهبود وضعیت معلولین در قطر رفت و با کمک آنها توانست در دورههای آنلاین فنآوری ثبتنام کند. همین آموزش و تجربه بود که تاثیر عمیقی بر نوال گذاشت. او راهی بیمارستانها و عیادت با سایر افراد در وضعیت مشابه و خانوادههایشان شد، تجربیات تلخ تبعیض و تحقیر و نبود امکانات آموزشی برای آنها را ثبت میکرد و در شناسهی کاربری توئیتر و اینستاگرام خود این روایتهای تلخ را بازگو میکرد.
کمکم افراد دیگری در موقعیتهای مشابه از گوشهوکنار قطر با او تماس میگرفتند و از تجربیات تلخ تبعیض و تحقیر و به حاشیه رانده شدن میگفتند که هر روز به «جرم» معلول بودن، بیماری یا خارجی بودن با آن مواجهاند.
نوال یکی از معدود زنان در قطر است که سراغ اجرای شو کمدی و استندآپ کمدی رفته و این «تابو» را در قطر شکسته است. او بعد از اخراج از مدرسه بود که قدرت طنز و طعنه را درک کرد، هم برای به نقد کشیدن وضعیت تلخ نابرابری و هم تحمل آسانتر تبعیض. نوال میگوید اولینباری که برای اجرای استندآپ کمدی روی صحنه رفت، وضعیت عجیبی بود. بسیاری از تماشاچیان از دیدن یک زن روی سن- آن هم زنی که روی ویلچر نشسته- معذب شده بودند. اما وقتی طنز نیشدار و تلخ و خندهدار نوال دربارهی معلولیت و تجربهی معلول بودن در قطر شروع شد، جو شکست و صدای قهقهههای خنده از هر سوی سالن بلند شد.
در سال ۲۰۱۶ نوال اکرم فعالیت خود برای حقوق معلولین را گسترش داد. او نهاد غیردولتی «دیستروفی عضلانی در قطر» را افتتاح کرد؛ نهادی هم که هم خواهان تحقیق بیشتر دربارهی این بیماری و حمایت از افراد مبتلا به این بیماری و خانوادههایشان است و هم برای احقاق حقوق افراد دارای معلولیت در قطر فعالیت میکند. این نهاد حالا کارزار گستردهای را در قطر راه انداخته تا مدرسهها موظف شوند که در ساختمان، رمپ ویژه ویلچر بسازند و همزمان به دولت فشار میآورند تا قانونی را تصویب کند و مانع از اخراج دانشآموزان خارجی از مدرسه به دلیل معلولیت شود. در حال حاضر بهویژه مدارس بینالمللی قطر، در عمل هیچ محدودیتی ندارند و هیچ نظارت اساسی بالا سر آنها نیست که نسبت به معلولین، رفتار تبعیضآمیز نداشته باشند. تلاشهای نهاد غیردولتی کوچک آنها موجب شده تا هر روز مدارس بیشتری رمپ ویژهی ویلچر در مدارس ساخته و این بحث هر روز بیشتر در رسانهها و شبکههای اجتماعی مطرح شود که مدرسه به چه اجازهای بچهای را به دلیل وضعیت جسمانی از حق تحصیل محروم میکند؟
نوال اکرم، میخواهد تصویر کلیشهای مردم قطر از «معلول» و بهویژه زن معلول را به چالش بکشد. نه تنها با جسارت ویلچرش را هل داده و روی سن، کمدی اجرا میکند، بلکه گاه مدل هم میشود. او تاکنون مدل برند قطری «Fanilla Couture» و چند پروژهی عکاسی شده است. با اینحال اینجا هم او طعم تبعیض را چشید. عکاسان هنری و برندها در ابتدا به او پول نمیدادند! انگار که به این زن دارای معلولیت «لطف» کرده و بر سر او منت میگذاشتند که به او اجازه مدل شدن میدادند. او شروع به افشاگری این رویهی زشت کرد و برخی از این عکاسان هنری را مجبور به عذرخواهی کرد.
نوال اکرم میگوید خیلی وقتها بعد از پایان اجراهای کمدی او، مردم سراغ او میآیند و میپرسند «چه کمکی از دست آنها برای بهبود وضعیت معلولین برمیاد؟» جواب او همیشه روشن و ساده است:«احترام از دسترفتهی آنها را برگردانید. شان انسانی آنها را رعایت کنید. همین.»
@FarnazSeifi
نوال اکرم، ۱۰ ساله بود که او را از مدرسه بیرون کردند. نوال شاگرد درسخوان، آرام و بیدردسری بود. دلیل اخراج او هیچ «تخلفی» نبود. دلیلاش این بود که دارای معلولیت بود و در کشور قطر با سیاستهای نژادپرستانه در نظام آموزشی زندگی میکرد. او فرزند والدینی پاکستانی بود و شهروندی قطر را نداشت. نوال ۶ ساله بود که پزشکان تشخیص دادند وی به دیستروفی عضلانی شدید مبتلا است. در قطر، اگر شهروند قطری باشی، مدرسه نمیتواند تو را به دلیل معلولیت اخراج کند. اما اگر خارجی باشید، مدرسه میتواند بیدردسر شما را بیرون بیندازد و این کار عواقبی هم در پی ندارد. از آن طرف مدرسهی ویژهی «کودکان استثنایی» هم حاضر نشد او را ثبتنام کند. او برای مدرسه عادی «زیادی استثنایی» بود و برای مدرسهی کودکان با نیازهای ویژه، «زیادی عادی» بود. دو سال بعد هم در نتیجهی یک شکستگی، نوال برای همیشه ویلچرنشین شد.
نوال اما تصمیم نداشت این سرنوشت محتومی را که قوانین نژادپرستانه، ضد کودک و ضد معلولین تحمیل میکنند، بپذیرد. بعد از اینکه از ثبتنام دوباره در مدارس ناامید شد، سراغ یکی از معدود نهادهای غیردولتی بهبود وضعیت معلولین در قطر رفت و با کمک آنها توانست در دورههای آنلاین فنآوری ثبتنام کند. همین آموزش و تجربه بود که تاثیر عمیقی بر نوال گذاشت. او راهی بیمارستانها و عیادت با سایر افراد در وضعیت مشابه و خانوادههایشان شد، تجربیات تلخ تبعیض و تحقیر و نبود امکانات آموزشی برای آنها را ثبت میکرد و در شناسهی کاربری توئیتر و اینستاگرام خود این روایتهای تلخ را بازگو میکرد.
کمکم افراد دیگری در موقعیتهای مشابه از گوشهوکنار قطر با او تماس میگرفتند و از تجربیات تلخ تبعیض و تحقیر و به حاشیه رانده شدن میگفتند که هر روز به «جرم» معلول بودن، بیماری یا خارجی بودن با آن مواجهاند.
نوال یکی از معدود زنان در قطر است که سراغ اجرای شو کمدی و استندآپ کمدی رفته و این «تابو» را در قطر شکسته است. او بعد از اخراج از مدرسه بود که قدرت طنز و طعنه را درک کرد، هم برای به نقد کشیدن وضعیت تلخ نابرابری و هم تحمل آسانتر تبعیض. نوال میگوید اولینباری که برای اجرای استندآپ کمدی روی صحنه رفت، وضعیت عجیبی بود. بسیاری از تماشاچیان از دیدن یک زن روی سن- آن هم زنی که روی ویلچر نشسته- معذب شده بودند. اما وقتی طنز نیشدار و تلخ و خندهدار نوال دربارهی معلولیت و تجربهی معلول بودن در قطر شروع شد، جو شکست و صدای قهقهههای خنده از هر سوی سالن بلند شد.
در سال ۲۰۱۶ نوال اکرم فعالیت خود برای حقوق معلولین را گسترش داد. او نهاد غیردولتی «دیستروفی عضلانی در قطر» را افتتاح کرد؛ نهادی هم که هم خواهان تحقیق بیشتر دربارهی این بیماری و حمایت از افراد مبتلا به این بیماری و خانوادههایشان است و هم برای احقاق حقوق افراد دارای معلولیت در قطر فعالیت میکند. این نهاد حالا کارزار گستردهای را در قطر راه انداخته تا مدرسهها موظف شوند که در ساختمان، رمپ ویژه ویلچر بسازند و همزمان به دولت فشار میآورند تا قانونی را تصویب کند و مانع از اخراج دانشآموزان خارجی از مدرسه به دلیل معلولیت شود. در حال حاضر بهویژه مدارس بینالمللی قطر، در عمل هیچ محدودیتی ندارند و هیچ نظارت اساسی بالا سر آنها نیست که نسبت به معلولین، رفتار تبعیضآمیز نداشته باشند. تلاشهای نهاد غیردولتی کوچک آنها موجب شده تا هر روز مدارس بیشتری رمپ ویژهی ویلچر در مدارس ساخته و این بحث هر روز بیشتر در رسانهها و شبکههای اجتماعی مطرح شود که مدرسه به چه اجازهای بچهای را به دلیل وضعیت جسمانی از حق تحصیل محروم میکند؟
نوال اکرم، میخواهد تصویر کلیشهای مردم قطر از «معلول» و بهویژه زن معلول را به چالش بکشد. نه تنها با جسارت ویلچرش را هل داده و روی سن، کمدی اجرا میکند، بلکه گاه مدل هم میشود. او تاکنون مدل برند قطری «Fanilla Couture» و چند پروژهی عکاسی شده است. با اینحال اینجا هم او طعم تبعیض را چشید. عکاسان هنری و برندها در ابتدا به او پول نمیدادند! انگار که به این زن دارای معلولیت «لطف» کرده و بر سر او منت میگذاشتند که به او اجازه مدل شدن میدادند. او شروع به افشاگری این رویهی زشت کرد و برخی از این عکاسان هنری را مجبور به عذرخواهی کرد.
نوال اکرم میگوید خیلی وقتها بعد از پایان اجراهای کمدی او، مردم سراغ او میآیند و میپرسند «چه کمکی از دست آنها برای بهبود وضعیت معلولین برمیاد؟» جواب او همیشه روشن و ساده است:«احترام از دسترفتهی آنها را برگردانید. شان انسانی آنها را رعایت کنید. همین.»
@FarnazSeifi
چرا سلامت روان مسئلهای فمینیستی است؟
در سال ۱۸۹۲ میلادی، شارلوت پرکینز گیلمن، نویسنده و فعال اجتماعی آمریکایی، داستان «کاغذ دیواری زرد» را در مجلهی نیو اینگلند منتشر کرد. داستانی که انگار ادبیات زنان را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد. داستانی که مستقیم انگشت روی یک رویهی ترسناک و رایج دوران علیه زنان گذاشت و صدای اعتراض و نگرانی زنان را عمومی کرد.
پرکینز گیلمن در «کاغذ دیواری زرد» که حالا یک اثر کلاسیک مهم ادبیات فمینیستی محسوب میشود، قصهی زندگی زن جوانی را روایت میکند که روی تختخواب، در اتاقی در خانهای ییلاقی حبس شده است و نمای روبهروی او کاغذ دیواری زرد اتاق است. شوهر زن که پزشک است برای او تشخیص «افسردگی عصبی» و «هیستریا» داده که در آن دوران، مدام برای زنان ــ و فقط زنان ــ تشخیص داده میشد. شوهر زن او را به این روستای ییلاقی آورده، دستور پزشکی داده که زن در تختخواب باقی بماند، هر از چندگاهی با حضور دیگری اجازه قدم زدن در هوای آزاد را داشته باشد و مدام استراحت کند تا «هیستریای عصبی» او درمان شود. کسی جز مرد و خواهر مرد که «پرستار» زن است، اجازه ندارد به او نزدیک شود. زن جوان، محبوس در اتاق، کاری ندارد جز اینکه افکار خود و توصیف تنها نمای روبهرو ــ کاغذ دیواری زرد اتاق ــ را در دفترچههای مختلف یادداشت کند. زن جوان در دفترچههایش مینوشت که انگار هرچه بیشتر به کاغذ دیواری زرد خیره میشود، کاغذ دیواری جان میگیرد و قصههای پرغصهی خفتهی پشت آن عیان میشود. در آخرین روز تابستان، وقتی شوهر پزشک میخواهد وارد اتاق شود، میبیند که زن موفق شده کلید اتاق را از خواهر مرد بدزدد و در اتاق را قفل کرده است. زن، همانجور که شوهرش در حال تقلا است تا در اتاق را بشکند، با انگشتان دست به جان کاغذ دیواری زرد افتاده و فریاد میزند:« بالاخره خلاص شدم، بالاخره رها شدم...بهرغم وجود تو و کنترلهای تو و خواهرت.»
داستان «کاغذ دیواری زرد» غوغایی برانگیخت. شارلوت پرکینز گیلمن، جسورانه علیه پزشکیِ کاملاً مردانه و زنستیز قیام کرده بود؛ او که خود روزی اسیر دست همین پزشکی و پزشکان شده و انگ خورده بود که به «هیستریای زنان» مبتلا است، قبل هر چیز این داستان را نوشت تا جواب دکتر وایر میچل را بدهد که به «پدر علم عصبشناسی» معروف است. دکتری که برای او هم «افسردگی و هیستریای زنانه» تشخیص داده و تجویز کرده بود که شارلوت برای بهبود، دست به قلم و کاغذ نزند و «یک زن خانهدار تمام و کمال» باشد!
پرکینز گیلمن اما با آن شور حقطلبی، کسی نبود که در برابر این پزشکی رایج دوران که با شیوههای مثلاً «علمی» دنبال برچسب زدن به زنان، به حاشیه راندن بیشتر آنها و خفه کردن صدای هر زن ناراضی و معترض بود، ساکت بماند. پزشکی که زنان را طفیلی و ضعیف و شکننده میدانست و به محض اینکه زنی شبیه تصویر کلیشهی آنها از زن نبود، به او انگ بیمار میزد و دنبال «اصلاح و درمان» او میرفت. پزشکی «ویکتوریایی» که تیمارستانهای «ویژهی زنان دیوانه و مالیخولیایی» راه میانداخت تا زنان را در این مکانها با انزوای اجباری و شکنجههایی که روی آن اسم «درمان» گذاشته بودند محبوس کنند و به آنها انگهای گوناگون بزنند. در اکثر موارد هم این شوهران، پدران یا برادران زنان بودند که این «پزشکان» را فراخوانده یا استخدام کرده بودند تا «زن دیوانه» را به تیمارستان ببرند.
زیگموند فروید، خود یکی از روانپزشکانی بود که در بال و پر دادن بیشتر به این توهم دامن میزد. تجویز فروید برای «هیستریای زنانه» این بود که زنان رابطهی جنسی بیشتری داشته باشند و لرزشهای اندام تناسلی زنان در نتیجهی سکس را در روند بهبود مؤثر میدانست! این نوع پزشکی و روانپزشکی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بسیار رایج بود و نزدیک به نیم قرن دیگر طول کشید تا «انجمن روانشناسی آمریکا» بالاخره در سال ۱۹۵۲ «هیستریای زنانه» را از فهرست بیماریها و عارضههای روان حذف و اعلام کند که اصلاً چنین اختلالی وجود ندارد. این توهمها، «شِبهعلمی» بیش نیست و این معنایی ندارد که با برچسبِ «زن هیستریک» زنان را در خانه حبس و به آنها تجویز کنند که در اتاقی دراز بکشند و هیچ کاری نکنند تا بهبود یابند!
در مطلب زیر سعی کردهام کمی درباره این بنویسم که چطور مسئلهی ریشهدارِ جنسیتزدگی علیه زنان خود یکی از عواملی است که سلامتِ روان زنان را هدف گرفته و به آن آسیب میزند.
@FarnazSeifi
در سال ۱۸۹۲ میلادی، شارلوت پرکینز گیلمن، نویسنده و فعال اجتماعی آمریکایی، داستان «کاغذ دیواری زرد» را در مجلهی نیو اینگلند منتشر کرد. داستانی که انگار ادبیات زنان را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد. داستانی که مستقیم انگشت روی یک رویهی ترسناک و رایج دوران علیه زنان گذاشت و صدای اعتراض و نگرانی زنان را عمومی کرد.
پرکینز گیلمن در «کاغذ دیواری زرد» که حالا یک اثر کلاسیک مهم ادبیات فمینیستی محسوب میشود، قصهی زندگی زن جوانی را روایت میکند که روی تختخواب، در اتاقی در خانهای ییلاقی حبس شده است و نمای روبهروی او کاغذ دیواری زرد اتاق است. شوهر زن که پزشک است برای او تشخیص «افسردگی عصبی» و «هیستریا» داده که در آن دوران، مدام برای زنان ــ و فقط زنان ــ تشخیص داده میشد. شوهر زن او را به این روستای ییلاقی آورده، دستور پزشکی داده که زن در تختخواب باقی بماند، هر از چندگاهی با حضور دیگری اجازه قدم زدن در هوای آزاد را داشته باشد و مدام استراحت کند تا «هیستریای عصبی» او درمان شود. کسی جز مرد و خواهر مرد که «پرستار» زن است، اجازه ندارد به او نزدیک شود. زن جوان، محبوس در اتاق، کاری ندارد جز اینکه افکار خود و توصیف تنها نمای روبهرو ــ کاغذ دیواری زرد اتاق ــ را در دفترچههای مختلف یادداشت کند. زن جوان در دفترچههایش مینوشت که انگار هرچه بیشتر به کاغذ دیواری زرد خیره میشود، کاغذ دیواری جان میگیرد و قصههای پرغصهی خفتهی پشت آن عیان میشود. در آخرین روز تابستان، وقتی شوهر پزشک میخواهد وارد اتاق شود، میبیند که زن موفق شده کلید اتاق را از خواهر مرد بدزدد و در اتاق را قفل کرده است. زن، همانجور که شوهرش در حال تقلا است تا در اتاق را بشکند، با انگشتان دست به جان کاغذ دیواری زرد افتاده و فریاد میزند:« بالاخره خلاص شدم، بالاخره رها شدم...بهرغم وجود تو و کنترلهای تو و خواهرت.»
داستان «کاغذ دیواری زرد» غوغایی برانگیخت. شارلوت پرکینز گیلمن، جسورانه علیه پزشکیِ کاملاً مردانه و زنستیز قیام کرده بود؛ او که خود روزی اسیر دست همین پزشکی و پزشکان شده و انگ خورده بود که به «هیستریای زنان» مبتلا است، قبل هر چیز این داستان را نوشت تا جواب دکتر وایر میچل را بدهد که به «پدر علم عصبشناسی» معروف است. دکتری که برای او هم «افسردگی و هیستریای زنانه» تشخیص داده و تجویز کرده بود که شارلوت برای بهبود، دست به قلم و کاغذ نزند و «یک زن خانهدار تمام و کمال» باشد!
پرکینز گیلمن اما با آن شور حقطلبی، کسی نبود که در برابر این پزشکی رایج دوران که با شیوههای مثلاً «علمی» دنبال برچسب زدن به زنان، به حاشیه راندن بیشتر آنها و خفه کردن صدای هر زن ناراضی و معترض بود، ساکت بماند. پزشکی که زنان را طفیلی و ضعیف و شکننده میدانست و به محض اینکه زنی شبیه تصویر کلیشهی آنها از زن نبود، به او انگ بیمار میزد و دنبال «اصلاح و درمان» او میرفت. پزشکی «ویکتوریایی» که تیمارستانهای «ویژهی زنان دیوانه و مالیخولیایی» راه میانداخت تا زنان را در این مکانها با انزوای اجباری و شکنجههایی که روی آن اسم «درمان» گذاشته بودند محبوس کنند و به آنها انگهای گوناگون بزنند. در اکثر موارد هم این شوهران، پدران یا برادران زنان بودند که این «پزشکان» را فراخوانده یا استخدام کرده بودند تا «زن دیوانه» را به تیمارستان ببرند.
زیگموند فروید، خود یکی از روانپزشکانی بود که در بال و پر دادن بیشتر به این توهم دامن میزد. تجویز فروید برای «هیستریای زنانه» این بود که زنان رابطهی جنسی بیشتری داشته باشند و لرزشهای اندام تناسلی زنان در نتیجهی سکس را در روند بهبود مؤثر میدانست! این نوع پزشکی و روانپزشکی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بسیار رایج بود و نزدیک به نیم قرن دیگر طول کشید تا «انجمن روانشناسی آمریکا» بالاخره در سال ۱۹۵۲ «هیستریای زنانه» را از فهرست بیماریها و عارضههای روان حذف و اعلام کند که اصلاً چنین اختلالی وجود ندارد. این توهمها، «شِبهعلمی» بیش نیست و این معنایی ندارد که با برچسبِ «زن هیستریک» زنان را در خانه حبس و به آنها تجویز کنند که در اتاقی دراز بکشند و هیچ کاری نکنند تا بهبود یابند!
در مطلب زیر سعی کردهام کمی درباره این بنویسم که چطور مسئلهی ریشهدارِ جنسیتزدگی علیه زنان خود یکی از عواملی است که سلامتِ روان زنان را هدف گرفته و به آن آسیب میزند.
@FarnazSeifi
Telegraph
چرا سلامت روان مسئلهای فمینیستی است؟
این مطلب به مناسبت «روز جهانی سلامت روان»( ۱۰ اکتبر) نوشته شده است. در سال ۱۸۹۲ میلادی، شارلوت پرکینز گیلمن، نویسنده و فعال اجتماعی آمریکایی، داستان «کاغذ دیواری زرد» را در مجلهی نیو اینگلند منتشر کرد. داستانی که انگار ادبیات زنان را به قبل و بعد از خود…
چه کسی باید از تجاوز شرمزده باشد؟
ماه نوامبر در تقویم جهانی، ماه مهمی برای جنبش زنان سراسر جهان است. روز جهانی منع خشونت علیه زنان در این ماه است و کمپین مهم و جهانی «۱۶ روز کنشگری علیه خشونت جنسیتی» هم از ۲۵ نوامبر( روز جهانی منع خشونت علیه زنان) آغاز و تا ۱۰ روز ادامه پیدا میکند. بد نیست از حالا تا دسامبر، به بعضی از کارزارهای محلی خلاق زنان گوشهوکنار جهان به مناسبت این دههی کنشگری سرک بکشیم، ببینم با چه شیوههایی سراغ مبارزه با خشونت علیه زنان رفتند و چطور توجه افکار عمومی را جلب کردند.
در نوامبر سال گذشته، روزی اهالی محلههای مختلف بیروت، پایتخت لبنان، وقتی از خانه بیرون آمده و در خیابان راهی کار و زندگی شدند، ناگهان بر روی بعضی دیوارهای شهر، دیوار انگارهها (گرافیتیهای) بزرگی را از چهرهی چندین مرد دیدند. زیر تصاویر این جملات نقش بسته بود:«متجاوزان را دادگاهی کنید. تقصیر را گردن آزاردیده نیندازید.» هشتگ «?shameonwho#» نیز کنار این جمله نقش بسته بود. بعضی مردم شهر قبلا تصاویر این مردان را در اخبار رسانهها دیده بودند. مردانی که به زنی تجاوز کرده و به یمن قانون زنستیز که مدافع آزاردیده جنسی نیست و فرهنگ رایج مدافع متجاوز، از مجازات جسته بودند.
زیر بعضی از این گرافیتیهای بزرگ، دستگاه پخش صدایی هم نصب شده بود. اگر دکمه را فشار میدادی، میتوانستی روایت دردناک و تلخ زنان آزاردیده را از زبان خودشان بشنوی، روایت دردناک آنچه بر آنها گذشت و بدتر از همه روزهای بعد فاجعه...روزهایی که یا دیگران میخواستند آنها را خفه کنند و این «بیآبرویی» را زیر فرش پنهان کنند، یا انگشت اتهام به سوی خود زنان گرفته شد که «اگر این جور لباس نمیپوشیدی...»، «میخواستی نری مهمانی»، «با رژلب قرمز به لب انتظار داشتی بهت تجاوز نشود؟» این زنان بعد از شکایت قضائی هم نه تنها به عدالتی نرسیدند، که چیزی هم بدهکار شدند! از پلیس گرفته تا قضات دادگاه، دست در دست هم در کار حفظ «فرهنگ مدافع متجاوز» بودند و تقصیر را گردن زن آزاردیده انداختند. رویهای که آزاردیده را خفه کرده و برای متجاوز، حاشیهی امن میسازد.
کارزار «کی باید شرمگین باشد؟»، به همت نهاد «ابعاد» و همراهی کمیسیون ملی زنان در لبنان کلید خورد. «ابعاد» نهادی غیردولتی و غیرمذهبی است که از هیچ جریان سیاسی در کشور حمایت نمیکند. سازمانی که بهدنبال توسعهی اقتصادی و اجتماعی پایدار، برابری و رفع تبعیض از زنان است.
این کارزار همزمان با گرافیتیهای بزرگ از تصاویر متجاوزان، همزمان اقدام دیگری هم انجام داد. بسیاری از شهروندان لبنان پیغام تلفنی دریافت کردند که فقط یک جمله بود:«کی باید شرمگین باشد؟» شهروندان متعجب در لبنان نمیفهمیدند این پیغام از طرف چه کسی ارسال شده و هدفاش چیست. بسیاری از آنها اسکرینشات این پیغام را در شبکههای اجتماعی خود منتشر کردند و از دیگران پرسیدند که آیا آنها هم چنین پیغامی دریافت کردند؟ کسی میداند منظور این پیغام چیست؟ این دقیقا همان چیزی بود که دستاندرکاران کارزار به دنبال آن بودند: در سراسر لبنان، مردم کنجکاو شوند که منظور چیست و در جستوجوی پاسخ، به صفحههای اجتماعی کارزار برسند و دربارهی این فرهنگ زشت مدافع متجاوز و نبود عدالت برای آزاردیدگان جنسی بیشتر بخوانند.
بنا به آمار رسمی لبنان، هر ماه دستکم ۱۳ مورد تجاوز به زنان به پلیس گزارش داده میشود. فمینیستها و فعالان اجتماعی لبنان میگویند این آمار بسیار دور از واقعیت است و اکثر موارد تجاوز هرگز گزارش نشده و علنی نمیشود. بررسی نهاد «ابعاد» نشان میدهد از هر ۴ زن لبنانی، یکی از آنها مورد آزار جنسی قرار گرفته و ۴۹٪ آنها از سوی یکی از مردان خانواده مورد آزار جنسی قرار گرفتند. بسیاری از زنان آزاردیده هرگز نه جرات دارند سراغ پلیس بروند، نه از سوی خانواده و دوستان کوچکترین همراهی و حمایتی میبینند و اغلب مجازات هم خواهند شد. بنابراین کماکان اکثر افرادی که به آنجا تجاوز میشود، در سکوت رنج میبرند و چشماندازی برای عدالت نمیبینند.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/شرم-10-16
@FarnazSeifi
ماه نوامبر در تقویم جهانی، ماه مهمی برای جنبش زنان سراسر جهان است. روز جهانی منع خشونت علیه زنان در این ماه است و کمپین مهم و جهانی «۱۶ روز کنشگری علیه خشونت جنسیتی» هم از ۲۵ نوامبر( روز جهانی منع خشونت علیه زنان) آغاز و تا ۱۰ روز ادامه پیدا میکند. بد نیست از حالا تا دسامبر، به بعضی از کارزارهای محلی خلاق زنان گوشهوکنار جهان به مناسبت این دههی کنشگری سرک بکشیم، ببینم با چه شیوههایی سراغ مبارزه با خشونت علیه زنان رفتند و چطور توجه افکار عمومی را جلب کردند.
در نوامبر سال گذشته، روزی اهالی محلههای مختلف بیروت، پایتخت لبنان، وقتی از خانه بیرون آمده و در خیابان راهی کار و زندگی شدند، ناگهان بر روی بعضی دیوارهای شهر، دیوار انگارهها (گرافیتیهای) بزرگی را از چهرهی چندین مرد دیدند. زیر تصاویر این جملات نقش بسته بود:«متجاوزان را دادگاهی کنید. تقصیر را گردن آزاردیده نیندازید.» هشتگ «?shameonwho#» نیز کنار این جمله نقش بسته بود. بعضی مردم شهر قبلا تصاویر این مردان را در اخبار رسانهها دیده بودند. مردانی که به زنی تجاوز کرده و به یمن قانون زنستیز که مدافع آزاردیده جنسی نیست و فرهنگ رایج مدافع متجاوز، از مجازات جسته بودند.
زیر بعضی از این گرافیتیهای بزرگ، دستگاه پخش صدایی هم نصب شده بود. اگر دکمه را فشار میدادی، میتوانستی روایت دردناک و تلخ زنان آزاردیده را از زبان خودشان بشنوی، روایت دردناک آنچه بر آنها گذشت و بدتر از همه روزهای بعد فاجعه...روزهایی که یا دیگران میخواستند آنها را خفه کنند و این «بیآبرویی» را زیر فرش پنهان کنند، یا انگشت اتهام به سوی خود زنان گرفته شد که «اگر این جور لباس نمیپوشیدی...»، «میخواستی نری مهمانی»، «با رژلب قرمز به لب انتظار داشتی بهت تجاوز نشود؟» این زنان بعد از شکایت قضائی هم نه تنها به عدالتی نرسیدند، که چیزی هم بدهکار شدند! از پلیس گرفته تا قضات دادگاه، دست در دست هم در کار حفظ «فرهنگ مدافع متجاوز» بودند و تقصیر را گردن زن آزاردیده انداختند. رویهای که آزاردیده را خفه کرده و برای متجاوز، حاشیهی امن میسازد.
کارزار «کی باید شرمگین باشد؟»، به همت نهاد «ابعاد» و همراهی کمیسیون ملی زنان در لبنان کلید خورد. «ابعاد» نهادی غیردولتی و غیرمذهبی است که از هیچ جریان سیاسی در کشور حمایت نمیکند. سازمانی که بهدنبال توسعهی اقتصادی و اجتماعی پایدار، برابری و رفع تبعیض از زنان است.
این کارزار همزمان با گرافیتیهای بزرگ از تصاویر متجاوزان، همزمان اقدام دیگری هم انجام داد. بسیاری از شهروندان لبنان پیغام تلفنی دریافت کردند که فقط یک جمله بود:«کی باید شرمگین باشد؟» شهروندان متعجب در لبنان نمیفهمیدند این پیغام از طرف چه کسی ارسال شده و هدفاش چیست. بسیاری از آنها اسکرینشات این پیغام را در شبکههای اجتماعی خود منتشر کردند و از دیگران پرسیدند که آیا آنها هم چنین پیغامی دریافت کردند؟ کسی میداند منظور این پیغام چیست؟ این دقیقا همان چیزی بود که دستاندرکاران کارزار به دنبال آن بودند: در سراسر لبنان، مردم کنجکاو شوند که منظور چیست و در جستوجوی پاسخ، به صفحههای اجتماعی کارزار برسند و دربارهی این فرهنگ زشت مدافع متجاوز و نبود عدالت برای آزاردیدگان جنسی بیشتر بخوانند.
بنا به آمار رسمی لبنان، هر ماه دستکم ۱۳ مورد تجاوز به زنان به پلیس گزارش داده میشود. فمینیستها و فعالان اجتماعی لبنان میگویند این آمار بسیار دور از واقعیت است و اکثر موارد تجاوز هرگز گزارش نشده و علنی نمیشود. بررسی نهاد «ابعاد» نشان میدهد از هر ۴ زن لبنانی، یکی از آنها مورد آزار جنسی قرار گرفته و ۴۹٪ آنها از سوی یکی از مردان خانواده مورد آزار جنسی قرار گرفتند. بسیاری از زنان آزاردیده هرگز نه جرات دارند سراغ پلیس بروند، نه از سوی خانواده و دوستان کوچکترین همراهی و حمایتی میبینند و اغلب مجازات هم خواهند شد. بنابراین کماکان اکثر افرادی که به آنجا تجاوز میشود، در سکوت رنج میبرند و چشماندازی برای عدالت نمیبینند.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/شرم-10-16
@FarnazSeifi
Telegraph
چه کسی باید از تجاوز شرمزده باشد؟
ماه نوامبر در تقویم جهانی، ماه مهمی برای جنبش زنان سراسر جهان است. روز جهانی منع خشونت علیه زنان در این ماه است و کمپین مهم و جهانی «۱۶ روز کنشگری علیه خشونت جنسیتی» هم از ۲۵ نوامبر( روز جهانی منع خشونت علیه زنان) آغاز و تا ۱۰ روز ادامه پیدا میکند. بد نیست…
بهترین و بدترین کشورها برای زنان
«نشنال جئوگرافیک» با همکاری موسسهی «زنان، صلح و امنیت» دانشگاه جورجتاون آمریکا و «انستیتو مطالعات صلح اسلو» تحقیق مفصلی را دربارهی وضعیت زنان، امنیت و صلح انجام دادند. در این تحقیقات وضعیت زنان در ۱۶۷ کشور جهان در ۳ حوزهی حضور زنان در عرصههای اجتماعی، احساس امنیت زنان و حق دسترسی آنها به عدالت(اجتماعی، سیاسی، جنسیتی و …) بررسی شده است. هر یک از این ۳ حوزه اصلی، خود به زیرشاخههای متعددی تقسیم شده است؛ زیرشاخههایی مثل اینکه آیا زنان از قدم زدن در خیابانهای شهر خود احساس امنیت میکنند یا نه، آیا به تلفن همراه و اینترنت دسترسی دارند یا خیر، آیا اجازهی کار کردن و درآمد مستقل دارند یا نه و … این بررسی مفصل نشان میدهد که تقریبا تمام کشورها، وضعیت پیچیدهای دارند و مطلقا اینطور نیست که کشوری در همهی حوزهها برای زنان نامناسب و بد باشد یا مناسب و حامی و پیشرو. برای مثال مکزیک در جمعبندی در رتبهی ۱۰۳ قرار گرفته که رتبهی مناسبی نیست، اما همین کشور وضعیت خوبی در زمینه حضور زنان در سمتهای سیاسی دارد. افغانستان هم با اینکه در بسیاری از حوزهها یکی از بدترین کشورها برای زنان است، در سهم زنان از قدرت سیاسی، وضعیت بدی ندارد.
ملانی ورفیر، معاون موسسهی «زنان، صلح و امنیت» توضیح میدهد که بررسی مفصل دادهها به آنها بار دیگر نشان داد که خشونت فراگیر جنسیتی، میتواند منجر به ناامنی بیشتر در جامعه و همینطور درگیری جدی در داخل کشورها و جوامع شود و بین گسترش خشونت جنسیتی و درگیری فراگیر در جامعه، رابطهی روشنی وجود دارد.
🔸در جمعبندی نهایی، نروژ بهترین کشور برای زنان است. سوئیس، فنلاند، دانمارک و ایسلند در رتبههای بعدی جدول قرار گرفتند. ایالات متحدهی آمریکا در ردهی ۱۹ جدول قرار دارد و جمهوری اسلامی ایران در ردهی ۱۱۸ جدول جا دارد. بدترین کشور در جمعبندی نهایی، یمن است و قبل از آن افغانستان، سوریه، پاکستان و سودان جنوبی. در خاورمیانه، وضع ترکیه، کویت، قطر و اسرائیل در جمعبندی کلی از ایران بهتر است.
🔸وقتی صحبت از تحصیلات در میان باشد، یکی از بهترین کشورها استونی است. زنان در استونی بهطور متوسط دستکم ۱۴ سال تحصیل میکنند که تقریبا دو برابر میانگین جهانی است.
🔸گزارش تاکید میکند که زنان ایران در حوزهی حق دسترسی به خدمات مالی در زمرهی بهترین کشورها هستند و بیش از ۹۰٪ زنان ایرانی، حساب بانکی دارند. ایران در بررسی حق دسترسی زنان به تلفن همراه هم وضعیت بسیار خوبی دارد.
🔸گزارش میگوید ۹۰٪ کشورهای جهان در نظام قضائی خود وقتی پای تبعیض قضائی در میان است، دست کم یک ماده قانونی دارند که رویهای تبعیضآمیز علیه زنان دارد. با اینحال در همین ۲ سال گذشته، ۱۱۸ کشور جهان گامهایی را برای اصلاح قوانین تبعیضآمیز علیه زنان برداشتند. در این زمینه بهترین وضعیت را زنان بریتانیا دارند و بدترین وضعیت را زنان عربستان سعودی. در منطقهی جنوب آسیا، بدترین وضعیت در نابرابری و تبعیض قانونی سهم زنان جمهوری اسلامی ایران است.
🔸وقتی پای عرفهای رایج تبعیض آمیز دربارهی اشتغال زنان وسط است، زنان در پاکستان وضعیت بسیار بدی دارند. نزدیک به ۷۵٪ مردان پاکستان هنوز فکر میکنند زن نباید شاغل باشد و پول درآوردن و درآمد مستقل برای زن را ننگ میدانند. بیش از ۵۰٪ مردان در کشورهای افغانستان، عراق، بنگلادش، یمن و لیبی نیز دیدگاه مشابهای دارند. در این حوزه، بهترین وضعیت را ایالات متحده آمریکا دارد.
🔸آیا زنان شبها از راه رفتن تنها در خیابان احساس امنیت میکنند؟ کمتر از ۲۵٪ زنان افغانستان، ونزوئلا، سوریه و بوتسوانا به این سوال پاسخ مثبت دادند و حس این نوع ناامنی در میان زنان این کشور سر به فلک میزند. در خاورمیانه و شمال آفریقا در این زمینه، امارات متحدهی عربی بهترین وضعیت را دارد و در مجموع بیشترین حس امنیت از راه رفتن تنها در خیابانها را زنان سنگاپور دارند. کشورهایی مثل نیوزیلند، بلژیک، ایتالیا، یونان و لهستان هم در این حوزه، وضعیت نامناسب و بدی دارند و شمار کثیری از زنان این کشور در خیابانها احساس امنیت نمیکنند.
🔸در مجموع ۳۷۹ میلیون زن در این ۱۶۷ کشور در سال ۲۰۱۸ خشونت از سوی شریک زندگی خود را تجربه کردند. سوریه، بالاترین آمار خشونت خانگی علیه زنان در این سال را دارد، وضع افغانستان و عراق هم بسیار بد است.
🔸ایران در ۲ حوزهی دیگر نیز رتبهی بسیار بدی دارد: سهم زنان از قدرت سیاسی در کشور و اشتغال زنان. همزمان وقتی پای سقط جنین به دلیل جنسیت و ترجیح فرزند پسر به دختر در میان باشد، در زمرهی کشورهایی است که وضعیت مناسبی دارد و آمار ترجیح جنین پسر به دختر در کشور، در مقایسه با میانگین جهانی اندک است.
میتوانید رتبهبندیهای دقیقتر این گزارش را در لینک زیر مطالعه کنید.
@FarnazSeifi
«نشنال جئوگرافیک» با همکاری موسسهی «زنان، صلح و امنیت» دانشگاه جورجتاون آمریکا و «انستیتو مطالعات صلح اسلو» تحقیق مفصلی را دربارهی وضعیت زنان، امنیت و صلح انجام دادند. در این تحقیقات وضعیت زنان در ۱۶۷ کشور جهان در ۳ حوزهی حضور زنان در عرصههای اجتماعی، احساس امنیت زنان و حق دسترسی آنها به عدالت(اجتماعی، سیاسی، جنسیتی و …) بررسی شده است. هر یک از این ۳ حوزه اصلی، خود به زیرشاخههای متعددی تقسیم شده است؛ زیرشاخههایی مثل اینکه آیا زنان از قدم زدن در خیابانهای شهر خود احساس امنیت میکنند یا نه، آیا به تلفن همراه و اینترنت دسترسی دارند یا خیر، آیا اجازهی کار کردن و درآمد مستقل دارند یا نه و … این بررسی مفصل نشان میدهد که تقریبا تمام کشورها، وضعیت پیچیدهای دارند و مطلقا اینطور نیست که کشوری در همهی حوزهها برای زنان نامناسب و بد باشد یا مناسب و حامی و پیشرو. برای مثال مکزیک در جمعبندی در رتبهی ۱۰۳ قرار گرفته که رتبهی مناسبی نیست، اما همین کشور وضعیت خوبی در زمینه حضور زنان در سمتهای سیاسی دارد. افغانستان هم با اینکه در بسیاری از حوزهها یکی از بدترین کشورها برای زنان است، در سهم زنان از قدرت سیاسی، وضعیت بدی ندارد.
ملانی ورفیر، معاون موسسهی «زنان، صلح و امنیت» توضیح میدهد که بررسی مفصل دادهها به آنها بار دیگر نشان داد که خشونت فراگیر جنسیتی، میتواند منجر به ناامنی بیشتر در جامعه و همینطور درگیری جدی در داخل کشورها و جوامع شود و بین گسترش خشونت جنسیتی و درگیری فراگیر در جامعه، رابطهی روشنی وجود دارد.
🔸در جمعبندی نهایی، نروژ بهترین کشور برای زنان است. سوئیس، فنلاند، دانمارک و ایسلند در رتبههای بعدی جدول قرار گرفتند. ایالات متحدهی آمریکا در ردهی ۱۹ جدول قرار دارد و جمهوری اسلامی ایران در ردهی ۱۱۸ جدول جا دارد. بدترین کشور در جمعبندی نهایی، یمن است و قبل از آن افغانستان، سوریه، پاکستان و سودان جنوبی. در خاورمیانه، وضع ترکیه، کویت، قطر و اسرائیل در جمعبندی کلی از ایران بهتر است.
🔸وقتی صحبت از تحصیلات در میان باشد، یکی از بهترین کشورها استونی است. زنان در استونی بهطور متوسط دستکم ۱۴ سال تحصیل میکنند که تقریبا دو برابر میانگین جهانی است.
🔸گزارش تاکید میکند که زنان ایران در حوزهی حق دسترسی به خدمات مالی در زمرهی بهترین کشورها هستند و بیش از ۹۰٪ زنان ایرانی، حساب بانکی دارند. ایران در بررسی حق دسترسی زنان به تلفن همراه هم وضعیت بسیار خوبی دارد.
🔸گزارش میگوید ۹۰٪ کشورهای جهان در نظام قضائی خود وقتی پای تبعیض قضائی در میان است، دست کم یک ماده قانونی دارند که رویهای تبعیضآمیز علیه زنان دارد. با اینحال در همین ۲ سال گذشته، ۱۱۸ کشور جهان گامهایی را برای اصلاح قوانین تبعیضآمیز علیه زنان برداشتند. در این زمینه بهترین وضعیت را زنان بریتانیا دارند و بدترین وضعیت را زنان عربستان سعودی. در منطقهی جنوب آسیا، بدترین وضعیت در نابرابری و تبعیض قانونی سهم زنان جمهوری اسلامی ایران است.
🔸وقتی پای عرفهای رایج تبعیض آمیز دربارهی اشتغال زنان وسط است، زنان در پاکستان وضعیت بسیار بدی دارند. نزدیک به ۷۵٪ مردان پاکستان هنوز فکر میکنند زن نباید شاغل باشد و پول درآوردن و درآمد مستقل برای زن را ننگ میدانند. بیش از ۵۰٪ مردان در کشورهای افغانستان، عراق، بنگلادش، یمن و لیبی نیز دیدگاه مشابهای دارند. در این حوزه، بهترین وضعیت را ایالات متحده آمریکا دارد.
🔸آیا زنان شبها از راه رفتن تنها در خیابان احساس امنیت میکنند؟ کمتر از ۲۵٪ زنان افغانستان، ونزوئلا، سوریه و بوتسوانا به این سوال پاسخ مثبت دادند و حس این نوع ناامنی در میان زنان این کشور سر به فلک میزند. در خاورمیانه و شمال آفریقا در این زمینه، امارات متحدهی عربی بهترین وضعیت را دارد و در مجموع بیشترین حس امنیت از راه رفتن تنها در خیابانها را زنان سنگاپور دارند. کشورهایی مثل نیوزیلند، بلژیک، ایتالیا، یونان و لهستان هم در این حوزه، وضعیت نامناسب و بدی دارند و شمار کثیری از زنان این کشور در خیابانها احساس امنیت نمیکنند.
🔸در مجموع ۳۷۹ میلیون زن در این ۱۶۷ کشور در سال ۲۰۱۸ خشونت از سوی شریک زندگی خود را تجربه کردند. سوریه، بالاترین آمار خشونت خانگی علیه زنان در این سال را دارد، وضع افغانستان و عراق هم بسیار بد است.
🔸ایران در ۲ حوزهی دیگر نیز رتبهی بسیار بدی دارد: سهم زنان از قدرت سیاسی در کشور و اشتغال زنان. همزمان وقتی پای سقط جنین به دلیل جنسیت و ترجیح فرزند پسر به دختر در میان باشد، در زمرهی کشورهایی است که وضعیت مناسبی دارد و آمار ترجیح جنین پسر به دختر در کشور، در مقایسه با میانگین جهانی اندک است.
میتوانید رتبهبندیهای دقیقتر این گزارش را در لینک زیر مطالعه کنید.
@FarnazSeifi
Culture
The best and worst countries to be a woman
A look at the Women, Peace, and Security Index shows how these countries might surprise you—and why it’s strategic to care.
مردم لبنان، روزهاست که در شهرهای مختلف کشور در خیابانها حضور دارند، شعار میدهند و علیه فساد دولتی و دولت ناکارآمد و نابرابری اقتصادی و اجتماعی اعتراض میکنند. مردمی که بعد سالها، به دور از اختلافهای مذهبی یکصدا و متحد، دوشادوش هم معترضاند و یک خواسته را فریاد میکنند. برخی رسانهها اما طبق معمول فراموش نکردند که در این جشن باشکوه اتحاد مردمی، جنسیتزدگی خود را عیان کنند و به زنان معترض به چشم کالا و ابژهی جنسی نگاه کنند. اتفاقی که تازه نیست. هنوز هم در برخی از پربازدیدترین سایتهای خبری میتوانید گزارش تصویری با تیترهای مزخرفی مثل «ده کشوری که سکسیترین زنان سرباز را دارد» یا «زنان زیبا و جسور، سلاح در دست میگیرند» ببینید که زنان در سراسر کره زمین، از نیروهای کرد تا زنان نظامی در کرهشمالی را به ابژهی جنسی تقلیل میدهد.
روزنامهی عکاظ چاپ عربستان سعودی، یکی از این دست رسانهها است. این روزنامه در گزارش تصویری سراغ پوشش زنان معترض لبنانی رفت. اما چه تیتری برای این گزارش انتخاب کرد؟:«دلبرهای لبنانی: تمام زنان زیبا انقلابیاند»…گزارش مبتذلی که فراموش نمیکند تاکید کند این زنانی که آنها تصویرشان را انتخاب و منتشر کردند، نه تنها «جذاباند» بلکه «انقلابی» هم هستند و ترکیب این دو با هم است که «غایت» است!
عدهای از کاربران شبکههای اجتماعی در لبنان، منتقدان و اهالی رسانه در این کشور سریع به این گزارش مبتذل و جنسیتزدگی به اسم ژورنالیسم، واکنش نشان دادند. آنها فراموش نکردند که ضمن تاکید بر اینکه این مطلب نماد بارز «ژورنالیسمی است که به درد سطل زباله هم نمیخورد»، به این نشریهی سعودی یادآوری کنند که در حالی این گزارش را کار کرده که زنان عربستان سعودی دهههاست مبارزه میکنند تا اجبار پوشیدن عبایا را لغو کنند، از کمترین حقوق برخوردارند و در حال حاضر زنان فمینیست و کنشگر سعودی که کوچکترین اکت «انقلابی» داشتند، ماههاست در زنداناند و بارها تحت شکنجه جسمی قرار گرفته و به بعضی از آنها تجاوز شده است. این نشریه سعودی اما هیچ تقدیری از «انقلابی بودن» هیچ زن سعودی نمیکند!
از آن طرف علاء مبارک، پسر حسنی مبارک، نخستوزیر پیشین مصر، تصویری از زنان معترض لبنانی را در حساب توئیتر خود منتشر کرد که بر روی تصویری از زنان لبنانی این جمله نقش بسته بود:«اگر در ۲۵ ژانویه آدمهایی مثل اینها به خیابان آمده بودند، خود علاء و جمال هم به میدان تحریر رفته و علیه پدرشان شعار میدادند.»( اشاره توئیت به وقایع و تظاهرات مردم مصر در میدان تحریر علیه حسنی مبارک است.)
زنان در شبکههای اجتماعی سریع به این «خوشمزگی» پسر دیکتاتور پیشین، واکنش نشان دادند. دیکتاتوری که نیروهای تحت فرماناش در انقلاب سال ۲۰۱۱ مصر، نه تنها بیش از ۸۰۰ نفر را کشته و هزاران نفر را بازداشت کرده و کتک زدند، بلکه به زنان معترض مصری در بازداشتگاههای مصر تجاوز شد. زنانی که از یک طرف با آزار جنسی و خشونت ماموران سرکوب مواجه بودند، از سوی دیگر در همان میدان تحریر از سوی برخی مردان معترض دستمالی شده و به آنها تجاوز شد.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/لبنان-10-29
@FarnazSeifi
روزنامهی عکاظ چاپ عربستان سعودی، یکی از این دست رسانهها است. این روزنامه در گزارش تصویری سراغ پوشش زنان معترض لبنانی رفت. اما چه تیتری برای این گزارش انتخاب کرد؟:«دلبرهای لبنانی: تمام زنان زیبا انقلابیاند»…گزارش مبتذلی که فراموش نمیکند تاکید کند این زنانی که آنها تصویرشان را انتخاب و منتشر کردند، نه تنها «جذاباند» بلکه «انقلابی» هم هستند و ترکیب این دو با هم است که «غایت» است!
عدهای از کاربران شبکههای اجتماعی در لبنان، منتقدان و اهالی رسانه در این کشور سریع به این گزارش مبتذل و جنسیتزدگی به اسم ژورنالیسم، واکنش نشان دادند. آنها فراموش نکردند که ضمن تاکید بر اینکه این مطلب نماد بارز «ژورنالیسمی است که به درد سطل زباله هم نمیخورد»، به این نشریهی سعودی یادآوری کنند که در حالی این گزارش را کار کرده که زنان عربستان سعودی دهههاست مبارزه میکنند تا اجبار پوشیدن عبایا را لغو کنند، از کمترین حقوق برخوردارند و در حال حاضر زنان فمینیست و کنشگر سعودی که کوچکترین اکت «انقلابی» داشتند، ماههاست در زنداناند و بارها تحت شکنجه جسمی قرار گرفته و به بعضی از آنها تجاوز شده است. این نشریه سعودی اما هیچ تقدیری از «انقلابی بودن» هیچ زن سعودی نمیکند!
از آن طرف علاء مبارک، پسر حسنی مبارک، نخستوزیر پیشین مصر، تصویری از زنان معترض لبنانی را در حساب توئیتر خود منتشر کرد که بر روی تصویری از زنان لبنانی این جمله نقش بسته بود:«اگر در ۲۵ ژانویه آدمهایی مثل اینها به خیابان آمده بودند، خود علاء و جمال هم به میدان تحریر رفته و علیه پدرشان شعار میدادند.»( اشاره توئیت به وقایع و تظاهرات مردم مصر در میدان تحریر علیه حسنی مبارک است.)
زنان در شبکههای اجتماعی سریع به این «خوشمزگی» پسر دیکتاتور پیشین، واکنش نشان دادند. دیکتاتوری که نیروهای تحت فرماناش در انقلاب سال ۲۰۱۱ مصر، نه تنها بیش از ۸۰۰ نفر را کشته و هزاران نفر را بازداشت کرده و کتک زدند، بلکه به زنان معترض مصری در بازداشتگاههای مصر تجاوز شد. زنانی که از یک طرف با آزار جنسی و خشونت ماموران سرکوب مواجه بودند، از سوی دیگر در همان میدان تحریر از سوی برخی مردان معترض دستمالی شده و به آنها تجاوز شد.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/لبنان-10-29
@FarnazSeifi
Telegraph
اعتراض زنان لبنان به جنسیتزدگی رسانهها و مردان
مردم لبنان، روزهاست که در شهرهای مختلف کشور در خیابانها حضور دارند، شعار میدهند و علیه فساد دولتی و دولت ناکارآمد و نابرابری اقتصادی و اجتماعی اعتراض میکنند. مردمی که بعد سالها، به دور از اختلافهای مذهبی یکصدا و متحد، دوشادوش هم معترضاند و یک خواسته…
اولین حکم دادگاهی به نفع زن آزاردیده در چین
هفتهی گذشته در چین اتفاق مهمی رخ داد. برای اولینبار دادگاهی در کشور برای یکی از پروندههای آزار و اذیت جنسی در محیط کار، حکمی صادر کرد که هرچند نصفه و نیمه، اما به نفع زن شاکی است. بنا به حکم دادگاه، مرد متهم مجرم شناخته شد و باید به شکل رسمی و عمومی از زن عذرخواهی کند. این هنوز حکمی بسیار سبک است، مرد مجرم محکوم نشد که غرامت مالی بپردازد یا به زندان رود. اما همین هم یک گام بزرگ و مهم و امیدبخش در چین بود که در تمام سالهای گذشته اغلب چیزی به اسم «آزار و اذیت جنسی» زنان در محیط کار را از بیخوبن انکار میکرد.
لیو لی، (نام مستعار) زنی است که جرات کرد و قدم پیش گذاشت و علیه مرد آزارگر اقامهی دعوی حقوقی کرد و تمام یک سال گذشته پلههای دادگاه را بالا و پایین رفت و انگها را به جان خرید تا این موفقیت مهم و الهامبخش برای زنان چین را به دست آورد. لیو که تحتتاثیر جنبش جهانی «من هم» و اخبار آن قرار گرفته بود، روزی تصمیم گرفت که به سکوت و لیسیدن زخم خود در تنهایی پایان دهد. سراغ یکی از معدود نهادهای غیر دولتی مدافع حقوق زنان در چین رفت و با کمک آنها وکیلی را پیدا کرد که برای باورهای فمینیستی و حق زنان، ارزش قائل بود و حاضر شد وکالت او را در این پروندهی شکایت بپذیرد.
او از ابتدا با توصیهی وکیل با نام مستعار در رسانهها حاضر به صحبت شد تا کمتر از تیر و ترکش تهمت و تحقیر و انگ آسیب ببیند. بارها در این یک سال پیش آمد که در جمع دوستان خود بود و آنها که نمیدانستند شاکی این پرونده لیو است، بدترین انگها و تهمتها را به این «زن دروغگو و هرزه» نسبت دادند. وکیل مرد متهم، از یکی از پستهای شبکههای اجتماعی لیو «ادله» آورد که ثابت کند این زن هرزه است. «ادله» چی بود؟ یادداشتی که لیو دربارهی نمایشنامهی فمینیستی معروف «تکگوییهای واژن» نوشته بود!
این پیروزی کوچک لیو از چند جهت در چین بسیار با اهمیت است. دولت تکحزبی و سرکوبگر چین، باوری به جامعهی مدنی ندارد و در این سرزمین پهناور نه تنها شمار نهادهای غیردولتی جامعهی مدنی اندک است، که بلکه اغلب آنها در واقع به نوعی ادامهی نهادهای دولتی محسوب میشوند و نه توان کار ترویجگری و کنشگری جدی دارند و نه تمایلی به انجام آن. معدود گروههای واقعی غیردولتی که در کار کنشگریاند و کنشگران چینی، با هراس و دستوپای بسته فعالیت میکنند، اغلب هیچ دستاورد ملموسی ندارند و کمترین توجه و اقبال عمومی را میبینند.
از سوی دیگر این موفقیت در شرایطی رخ داد که دولت چین در تمام یکسال گذشته با تمام قوا به مبارزه با جنبش «من هم» رفته است. دولت چین نه تنها کل هشتگ و واژهی «من هم» را به انگلیسی و چینی فیلتر کرده، بلکه در رسانههای دولتی بارها در تقبیح و کوبیدن این جنبش و تلاش هر زنی که علیه آزارگر خود ایستاده، یادداشت و گزارش نوشتند. کاربران چینی بعد از فیلتر شدن واژههای «من هم» به چینی و انگلیسی، از واژهی «Mi Tu» استفاده میکنند که در چینی به معنای «خرگوش برنجی» است و این خود واژهای برای تمسخر این وضعیت مسخرهی فیلترینگ در کشور شده است.
همزمان شرکتهای بزرگ چینی و برخی نهادهای دولتی علیه معدود زنان دیگری که بعد از اعلام عمومی شکایت لیو، جرات کرده و علیه همکار یا رئیس آزارگر جنسی خود اقامه دعوی کردند، ایستادند. این زنان نه تنها از کار بیکار شدند، بلکه همزمان مردان آزارگر با پشتوانهی دولت و رسانههای دولتی و روسا علیه این زنان به اتهام «افترا زنی» به دادگاه شکایت کردند. همزمان دولت چین چند تن از معدود کنشگران فمینیست شناختهشده چین را که از اقدام لیو حمایت کرده بودند، به اتهامهای گوناگون دیگری در ماههای گذشته بازداشت کرد.
چند روز پیش از اینکه دادگاه شکایت لیو اعلام حکم کند، دادگاه دیگری در چین برای اولینبار حکمی در حمایت از شاکی داد که در فضای عمومی مورد آزار خیابانی قرار گرفته بود. در این دادگاه مردی که در متروی شانگهای، زنی را دستمالی کرده بود به ۶ ماه حبس محکوم شد. هر دو این پروندهها زنان چین را امیدوار کرد که شاید بشود در عرصهی عمومی، جدیتر دربارهی آزار جنسی در محیط کار و آزار خیابانی حرف زد و امیدوار بود که کمکم جامعه به صدای زن آزاردیده گوش دهد. یکی از اولین نتایج امیدبخش این دو دادگاه همین بود که وکلای بیشتری اعلام آمادگی کردند تا از زنان آزاردیده در دادگاه دفاع کنند.
@FarnazSeifi
هفتهی گذشته در چین اتفاق مهمی رخ داد. برای اولینبار دادگاهی در کشور برای یکی از پروندههای آزار و اذیت جنسی در محیط کار، حکمی صادر کرد که هرچند نصفه و نیمه، اما به نفع زن شاکی است. بنا به حکم دادگاه، مرد متهم مجرم شناخته شد و باید به شکل رسمی و عمومی از زن عذرخواهی کند. این هنوز حکمی بسیار سبک است، مرد مجرم محکوم نشد که غرامت مالی بپردازد یا به زندان رود. اما همین هم یک گام بزرگ و مهم و امیدبخش در چین بود که در تمام سالهای گذشته اغلب چیزی به اسم «آزار و اذیت جنسی» زنان در محیط کار را از بیخوبن انکار میکرد.
لیو لی، (نام مستعار) زنی است که جرات کرد و قدم پیش گذاشت و علیه مرد آزارگر اقامهی دعوی حقوقی کرد و تمام یک سال گذشته پلههای دادگاه را بالا و پایین رفت و انگها را به جان خرید تا این موفقیت مهم و الهامبخش برای زنان چین را به دست آورد. لیو که تحتتاثیر جنبش جهانی «من هم» و اخبار آن قرار گرفته بود، روزی تصمیم گرفت که به سکوت و لیسیدن زخم خود در تنهایی پایان دهد. سراغ یکی از معدود نهادهای غیر دولتی مدافع حقوق زنان در چین رفت و با کمک آنها وکیلی را پیدا کرد که برای باورهای فمینیستی و حق زنان، ارزش قائل بود و حاضر شد وکالت او را در این پروندهی شکایت بپذیرد.
او از ابتدا با توصیهی وکیل با نام مستعار در رسانهها حاضر به صحبت شد تا کمتر از تیر و ترکش تهمت و تحقیر و انگ آسیب ببیند. بارها در این یک سال پیش آمد که در جمع دوستان خود بود و آنها که نمیدانستند شاکی این پرونده لیو است، بدترین انگها و تهمتها را به این «زن دروغگو و هرزه» نسبت دادند. وکیل مرد متهم، از یکی از پستهای شبکههای اجتماعی لیو «ادله» آورد که ثابت کند این زن هرزه است. «ادله» چی بود؟ یادداشتی که لیو دربارهی نمایشنامهی فمینیستی معروف «تکگوییهای واژن» نوشته بود!
این پیروزی کوچک لیو از چند جهت در چین بسیار با اهمیت است. دولت تکحزبی و سرکوبگر چین، باوری به جامعهی مدنی ندارد و در این سرزمین پهناور نه تنها شمار نهادهای غیردولتی جامعهی مدنی اندک است، که بلکه اغلب آنها در واقع به نوعی ادامهی نهادهای دولتی محسوب میشوند و نه توان کار ترویجگری و کنشگری جدی دارند و نه تمایلی به انجام آن. معدود گروههای واقعی غیردولتی که در کار کنشگریاند و کنشگران چینی، با هراس و دستوپای بسته فعالیت میکنند، اغلب هیچ دستاورد ملموسی ندارند و کمترین توجه و اقبال عمومی را میبینند.
از سوی دیگر این موفقیت در شرایطی رخ داد که دولت چین در تمام یکسال گذشته با تمام قوا به مبارزه با جنبش «من هم» رفته است. دولت چین نه تنها کل هشتگ و واژهی «من هم» را به انگلیسی و چینی فیلتر کرده، بلکه در رسانههای دولتی بارها در تقبیح و کوبیدن این جنبش و تلاش هر زنی که علیه آزارگر خود ایستاده، یادداشت و گزارش نوشتند. کاربران چینی بعد از فیلتر شدن واژههای «من هم» به چینی و انگلیسی، از واژهی «Mi Tu» استفاده میکنند که در چینی به معنای «خرگوش برنجی» است و این خود واژهای برای تمسخر این وضعیت مسخرهی فیلترینگ در کشور شده است.
همزمان شرکتهای بزرگ چینی و برخی نهادهای دولتی علیه معدود زنان دیگری که بعد از اعلام عمومی شکایت لیو، جرات کرده و علیه همکار یا رئیس آزارگر جنسی خود اقامه دعوی کردند، ایستادند. این زنان نه تنها از کار بیکار شدند، بلکه همزمان مردان آزارگر با پشتوانهی دولت و رسانههای دولتی و روسا علیه این زنان به اتهام «افترا زنی» به دادگاه شکایت کردند. همزمان دولت چین چند تن از معدود کنشگران فمینیست شناختهشده چین را که از اقدام لیو حمایت کرده بودند، به اتهامهای گوناگون دیگری در ماههای گذشته بازداشت کرد.
چند روز پیش از اینکه دادگاه شکایت لیو اعلام حکم کند، دادگاه دیگری در چین برای اولینبار حکمی در حمایت از شاکی داد که در فضای عمومی مورد آزار خیابانی قرار گرفته بود. در این دادگاه مردی که در متروی شانگهای، زنی را دستمالی کرده بود به ۶ ماه حبس محکوم شد. هر دو این پروندهها زنان چین را امیدوار کرد که شاید بشود در عرصهی عمومی، جدیتر دربارهی آزار جنسی در محیط کار و آزار خیابانی حرف زد و امیدوار بود که کمکم جامعه به صدای زن آزاردیده گوش دهد. یکی از اولین نتایج امیدبخش این دو دادگاه همین بود که وکلای بیشتری اعلام آمادگی کردند تا از زنان آزاردیده در دادگاه دفاع کنند.
@FarnazSeifi
«ما زنانی هستیم که آسیب دیدیم و زجر کشیدیم. عوامل این زجر باید اعتراف کنند که چه زجری را به ما تحمیل کردند و تقاص پس دهند.» این جملهای است که حالا ورد زبان عدهای از زنان بومی «مایا آچی» در گواتمالا است. زنانی که دور هم جمع شدند، جرات و جسارتشان را جمع کردند و بالاخره شکایتی رسمی را علیه نیروهای نظامی و دولت گواتمالا ثبت کردند. نظامیانی که در طی ۳۶ سال جنگ داخلی ویرانگر این کشور که تا سال ۱۹۹۶ ادامه داشت، نه تنها دست به جنایت علیه بشریت و نسلکشی بومیان مایا آچی زدند، بلکه از تجاوز به مثابهی سلاح جنگی علیه زنان بومی این منطقه استفاده کردند.
وقتی سازمان ملل متحد شروع به جمعآوری شواهد و ادله و شهادت شاهدان جنایت کرد، تا سالها کوچکترین حرفی و ذکری از تجاوز گسترده به زنان در میان نبود. اینجا هم مثل باقی نقاط جهان، تجاوز به زنان «آشغالی بود که باید زیر فرش پنهان میشد» و برای حفظ «آبروی قبیله و باهمستان» همه باید تظاهر میکردند که این ظلم هرگز رخ نداد.
تنها در سال ۲۰۱۰ بود که بالاخره چند تن از زنان مایا آچی، خسته و خشمگین از این سکوت دستهجمعی، تصمیم گرفتند سکوت را بشکنند، جرات کردند و سراغ ماموران سازمان ملل متحد رفتند و پرده از این تجاوزهای سیستماتیک برداشتند.
آئورا، یکی از این زنان جسور بود. وقتی ماموران نظامی به روستای آنها حملهور شدند، او ۲۰ ساله بود. ماموران او و دخترخالهی ۱۲ سالهاش را ربودند و به زور به یک پایگاه نظامی خود در نزدیکی روستا بردند. ماموران هفتهها آن دو را در این پایگاه نگه داشتند و بارها و بارها به آنها تجاوز کردند.
ماریا، زن دیگری از اهالی یکی از روستاهای بومیان مایا آچی، در جریان قتلعام دردناک سال ۱۹۸۲، در خانهی خود به دست ماموران نظامی مورد تجاوز قرار گرفت. ماموران نه تنها به زنان و دختران روستا تجاوز کردند، بلکه آنها را به زور به اردوگاهی در نزدیکی بردند، یکی از دهها منطقهای که دولت به اسم «روستای نمونه» راه انداخته بود. آنها زنان و بچهها و افراد پیر بومی گواتمالا را با زور و اسلحه و شکنجه و تجاوز به زور به این «روستاهای نمونه» میبردند و مجبورشان میکردند در اینجا تحت بدترین شرایط و زیر زور و چکمه زندگی کنند. این بخشی از استراتژی دولت گواتمالا در سالهای جنگ داخلی بود تا بومیان گواتمالا را به این شکل سرکوب کرده و مانع از هرگونه تلاش جمعی آنها برای مقابله با خشونت دولت شود. اکثر این افراد تا سالها این اجازه را پیدا نکردند تا به زمین آبا و اجدادی و خانههای خود بازگردند.
زنانی مثل آئورا و ماریا نه تنها با بدترین خشونتها و تجاوزها مواجه شدند، بلکه از سوی باهمستان خود نیز مواخذه شده و با انگزنی آنها مواجه شدند. آنها گاه حتا از سوی اهالی روستای خود طرد شدند و حتا به این متهم شدند که «همدست» دشمناند، چرا که کنار دشمن زندگی میکنند! انگار که آنها هیچ حقی و انتخابی در این وحشت داشته باشند!
اما شاید آئورا و ماریا و دیگر زنان شجاع بومی گواتمالا که بالاخره علیه دولت و نظامیان به اتهام «تجاوز به مثابه سلام جنگی» شکایت رسمی کردند، کماکان در سکوت به لیسیدن زخمهای خود مشغول بودند اگر پای زنی وکیل به وسط نمیآمد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/مایا-11-11
@FarnazSeifi
وقتی سازمان ملل متحد شروع به جمعآوری شواهد و ادله و شهادت شاهدان جنایت کرد، تا سالها کوچکترین حرفی و ذکری از تجاوز گسترده به زنان در میان نبود. اینجا هم مثل باقی نقاط جهان، تجاوز به زنان «آشغالی بود که باید زیر فرش پنهان میشد» و برای حفظ «آبروی قبیله و باهمستان» همه باید تظاهر میکردند که این ظلم هرگز رخ نداد.
تنها در سال ۲۰۱۰ بود که بالاخره چند تن از زنان مایا آچی، خسته و خشمگین از این سکوت دستهجمعی، تصمیم گرفتند سکوت را بشکنند، جرات کردند و سراغ ماموران سازمان ملل متحد رفتند و پرده از این تجاوزهای سیستماتیک برداشتند.
آئورا، یکی از این زنان جسور بود. وقتی ماموران نظامی به روستای آنها حملهور شدند، او ۲۰ ساله بود. ماموران او و دخترخالهی ۱۲ سالهاش را ربودند و به زور به یک پایگاه نظامی خود در نزدیکی روستا بردند. ماموران هفتهها آن دو را در این پایگاه نگه داشتند و بارها و بارها به آنها تجاوز کردند.
ماریا، زن دیگری از اهالی یکی از روستاهای بومیان مایا آچی، در جریان قتلعام دردناک سال ۱۹۸۲، در خانهی خود به دست ماموران نظامی مورد تجاوز قرار گرفت. ماموران نه تنها به زنان و دختران روستا تجاوز کردند، بلکه آنها را به زور به اردوگاهی در نزدیکی بردند، یکی از دهها منطقهای که دولت به اسم «روستای نمونه» راه انداخته بود. آنها زنان و بچهها و افراد پیر بومی گواتمالا را با زور و اسلحه و شکنجه و تجاوز به زور به این «روستاهای نمونه» میبردند و مجبورشان میکردند در اینجا تحت بدترین شرایط و زیر زور و چکمه زندگی کنند. این بخشی از استراتژی دولت گواتمالا در سالهای جنگ داخلی بود تا بومیان گواتمالا را به این شکل سرکوب کرده و مانع از هرگونه تلاش جمعی آنها برای مقابله با خشونت دولت شود. اکثر این افراد تا سالها این اجازه را پیدا نکردند تا به زمین آبا و اجدادی و خانههای خود بازگردند.
زنانی مثل آئورا و ماریا نه تنها با بدترین خشونتها و تجاوزها مواجه شدند، بلکه از سوی باهمستان خود نیز مواخذه شده و با انگزنی آنها مواجه شدند. آنها گاه حتا از سوی اهالی روستای خود طرد شدند و حتا به این متهم شدند که «همدست» دشمناند، چرا که کنار دشمن زندگی میکنند! انگار که آنها هیچ حقی و انتخابی در این وحشت داشته باشند!
اما شاید آئورا و ماریا و دیگر زنان شجاع بومی گواتمالا که بالاخره علیه دولت و نظامیان به اتهام «تجاوز به مثابه سلام جنگی» شکایت رسمی کردند، کماکان در سکوت به لیسیدن زخمهای خود مشغول بودند اگر پای زنی وکیل به وسط نمیآمد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/مایا-11-11
@FarnazSeifi
Telegraph
زنان «مایا آچی» خواهان عدالت هستند
«ما زنانی هستیم که آسیب دیدیم و زجر کشیدیم. عوامل این زجر باید اعتراف کنند که چه زجری را به ما تحمیل کردند و تقاص پس دهند.» این جملهای است که حالا ورد زبان عدهای از زنان بومی «مایا آچی» در گواتمالا است. زنانی که دور هم جمع شدند، جرات و جسارتشان را جمع…
روزنامهنگاری که «دیوانهخانه» را برانداخت
تا پیش از آمارگیری جمعیتی سال ۱۸۸۰، دولتهای پیشین ایالات متحدهی آمریکا در آمارگیری دو شاخه برای تعریف شهروندان مبتلا به بیماری سلامت روان تعریف کرده بودند: «احمقها» و «روانیها». در آمارگیری سال ۱۸۸۰ این دو شاخه به ۷ گروه تازه تقسیم شد:«شیدایی، مالیخولیا، مونومانیا، زوال عقل (آلزایمر)، صرع و جنون ناشی از مصرف الکل». دولت وقت آمریکا گمان میکرد این تقسیمبندی، خیلی دقیق و بهروز است. تا آن زمان و حتا تا سالها بعد کماکان اکثر پزشکان چه در آمریکا و چه در سایر کشورها کماکان به چیزی به اسم «دیوانگی» باور داشتند که یک نسخهی کلی و مناسب برای هر کسی است که رفتارش مو به مو عین باورها و چارچوب تحمیلی جامعه نیست.
تقریبا هر چیزی میتوانست باعث بشود که به هرکس برچسبی بچسبانند که به یکی از این بیماریها مبتلا است و بعد او را با خشونت و زور به یکی از «دیوانهخانههای» وحشتناک پر از شکنجه و کثیفی و خشونت ببرند و گاه تا سالها حبس کنند. بررسی اسناد باقیمانده از بیمارستانهای آن دوران در آمریکا نشان میدهد هزاران نفر به دلایلی برچسب خورده و بستری شده بودند که برق از کلهی آدمی میپرد: مشکلات مالی و ورشکستگی، مشکلات گوارشی و ناتوانی در بلعیدن غذا، غم و اندوه طولانی بعد از مرگ دوست، اشتیاق مذهبی بسیار، ناتوانی از وقتگذرانی طولانی زیر آفتاب، مستی در جمع، مصرف زیاد توباکو، خودارضایی، ضربه به سر به دلیل از اسب افتادن به وقت سواری، فحش دادن به بالادستیها، عادت ماهانه نشدن بهرغم اینکه زن باردار نبود و….حتا بعضی به دلیل اینکه شکلات با طعم نعنا خورده بودند، «دیوانه» تشخیص داده شده و به زور بستری شدند، چرا که آدم «عاقل» ترکیب نعنا و شکلات را باهم نباید دوست داشته باشد!
در این میان وضعیت زنان از هر طبقهی اجتماعی بهمراتب بدتر از مردان بود. این مردان خانواده (پدر، شوهر، برادر، عمو و قیم مرد) بودند که مسئول همهچیز زندگی زن و از جمله وضعیت سلامت روان او بودند و کافی بود اراده کنند از «شر» زن «مزاحم» خلاص شوند. کافی بود ۲ پزشک صدا کنند (پزشکانی که اغلب دوست و رفیق و همپیالهی میگساری خودشان بودند) و به آنها پولی بدهند تا برای زن، تشخیص «جنون و دیوانگی» دهند تا مرد به راحتی زن را روانهی یکی از این آسایشگاهها کند و از شر او خلاص شود. در کنار اینها دروغی به اسم «هیستریای زنانه» نیز با تمام قدرت در جریان بود تا زنان بیشتری را اسیر و بیچاره کند. برای بسیاری از زنان مبارز حق رای در بریتانیا و آمریکا «هیستریای زنانه» تشخیص داده میشد و آنها با بدترین شکنجهها و تحقیرها به اسم «درمان» مواجه میشدند.
حتا چارلز دیکنز، نویسندهی معروف انگلیسی که برای خودش بهعنوان «نویسندهی به حاشیهراندگان ومحرومان» شهرت بهم زده، وقتی فیلاش یاد هندوستان کرد و عاشق زن دیگری شد، دنبال این افتاد که ۲ پزشک پیدا کند که گواهی کنند همسر او دیوانه و هیستریک است تا بتواند او را روانهی دیوانهخانه کند و برود دنبال عشق و عاشقیاش! هرچند که خوشبختانه موفق نشد ۲ پزشک پیدا کند که حاضر باشند چنین دروغی دربارهی زن او بگویند. این در حالی است که چارلز دیکنز پیش از این در سال ۱۸۴۲ خود از یکی از این آسایشگاهها بازدید کرده بود و در یادداشتهای خود نوشته بود که چه جای ترسناک، تاریک و نمور، خفقانآوری است و بعد میخواست با دست خود و به خاطر هوسرانی خود، زناش را روانهی اینجا کند!
در چنین وضعیت ترسناکی بود که نلی بلای، نخواست ساکت بماند و دست به یکی از شجاعانهترین فعالیتهای ژورنالیستی تاریخ زد. نلی بلای که نام اصلی او الیزابت جین کوکران بود. زن جوانی که از اینکه قصهی زندگی زنان را مردان تخیل، روایت و به آنها تحمیل کنند، خسته بود. نلی بلای اولینبار (در سال ۱۸۸۰) وقتی یادداشتی را در روزنامه خواند که طبق معمول مردی بالای منبر رفته بود و از «وظایف زنان» و «زنان به درد چه کاری به جز زاییدن میخورند» نوشته بود، دست به قلم برد و یادداشتی برای روزنامه نوشت و جواب این خزعبلات را داد. سردبیر روزنامه آنقدر از نوشتهی قوی و مستدل او خوشش آمد که به او پیشنهاد کار داد و چند ماه بعد او را تماموقت استخدام کرد. در آن زمان زنها برای برای کار در روزنامه باید نام مستعار استفاده میکردند. خود سردبیر اسم مستعار «نلی بلای» را پیشنهاد کرد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/نلی-بلای-11-14
@FarnazSeifi
تا پیش از آمارگیری جمعیتی سال ۱۸۸۰، دولتهای پیشین ایالات متحدهی آمریکا در آمارگیری دو شاخه برای تعریف شهروندان مبتلا به بیماری سلامت روان تعریف کرده بودند: «احمقها» و «روانیها». در آمارگیری سال ۱۸۸۰ این دو شاخه به ۷ گروه تازه تقسیم شد:«شیدایی، مالیخولیا، مونومانیا، زوال عقل (آلزایمر)، صرع و جنون ناشی از مصرف الکل». دولت وقت آمریکا گمان میکرد این تقسیمبندی، خیلی دقیق و بهروز است. تا آن زمان و حتا تا سالها بعد کماکان اکثر پزشکان چه در آمریکا و چه در سایر کشورها کماکان به چیزی به اسم «دیوانگی» باور داشتند که یک نسخهی کلی و مناسب برای هر کسی است که رفتارش مو به مو عین باورها و چارچوب تحمیلی جامعه نیست.
تقریبا هر چیزی میتوانست باعث بشود که به هرکس برچسبی بچسبانند که به یکی از این بیماریها مبتلا است و بعد او را با خشونت و زور به یکی از «دیوانهخانههای» وحشتناک پر از شکنجه و کثیفی و خشونت ببرند و گاه تا سالها حبس کنند. بررسی اسناد باقیمانده از بیمارستانهای آن دوران در آمریکا نشان میدهد هزاران نفر به دلایلی برچسب خورده و بستری شده بودند که برق از کلهی آدمی میپرد: مشکلات مالی و ورشکستگی، مشکلات گوارشی و ناتوانی در بلعیدن غذا، غم و اندوه طولانی بعد از مرگ دوست، اشتیاق مذهبی بسیار، ناتوانی از وقتگذرانی طولانی زیر آفتاب، مستی در جمع، مصرف زیاد توباکو، خودارضایی، ضربه به سر به دلیل از اسب افتادن به وقت سواری، فحش دادن به بالادستیها، عادت ماهانه نشدن بهرغم اینکه زن باردار نبود و….حتا بعضی به دلیل اینکه شکلات با طعم نعنا خورده بودند، «دیوانه» تشخیص داده شده و به زور بستری شدند، چرا که آدم «عاقل» ترکیب نعنا و شکلات را باهم نباید دوست داشته باشد!
در این میان وضعیت زنان از هر طبقهی اجتماعی بهمراتب بدتر از مردان بود. این مردان خانواده (پدر، شوهر، برادر، عمو و قیم مرد) بودند که مسئول همهچیز زندگی زن و از جمله وضعیت سلامت روان او بودند و کافی بود اراده کنند از «شر» زن «مزاحم» خلاص شوند. کافی بود ۲ پزشک صدا کنند (پزشکانی که اغلب دوست و رفیق و همپیالهی میگساری خودشان بودند) و به آنها پولی بدهند تا برای زن، تشخیص «جنون و دیوانگی» دهند تا مرد به راحتی زن را روانهی یکی از این آسایشگاهها کند و از شر او خلاص شود. در کنار اینها دروغی به اسم «هیستریای زنانه» نیز با تمام قدرت در جریان بود تا زنان بیشتری را اسیر و بیچاره کند. برای بسیاری از زنان مبارز حق رای در بریتانیا و آمریکا «هیستریای زنانه» تشخیص داده میشد و آنها با بدترین شکنجهها و تحقیرها به اسم «درمان» مواجه میشدند.
حتا چارلز دیکنز، نویسندهی معروف انگلیسی که برای خودش بهعنوان «نویسندهی به حاشیهراندگان ومحرومان» شهرت بهم زده، وقتی فیلاش یاد هندوستان کرد و عاشق زن دیگری شد، دنبال این افتاد که ۲ پزشک پیدا کند که گواهی کنند همسر او دیوانه و هیستریک است تا بتواند او را روانهی دیوانهخانه کند و برود دنبال عشق و عاشقیاش! هرچند که خوشبختانه موفق نشد ۲ پزشک پیدا کند که حاضر باشند چنین دروغی دربارهی زن او بگویند. این در حالی است که چارلز دیکنز پیش از این در سال ۱۸۴۲ خود از یکی از این آسایشگاهها بازدید کرده بود و در یادداشتهای خود نوشته بود که چه جای ترسناک، تاریک و نمور، خفقانآوری است و بعد میخواست با دست خود و به خاطر هوسرانی خود، زناش را روانهی اینجا کند!
در چنین وضعیت ترسناکی بود که نلی بلای، نخواست ساکت بماند و دست به یکی از شجاعانهترین فعالیتهای ژورنالیستی تاریخ زد. نلی بلای که نام اصلی او الیزابت جین کوکران بود. زن جوانی که از اینکه قصهی زندگی زنان را مردان تخیل، روایت و به آنها تحمیل کنند، خسته بود. نلی بلای اولینبار (در سال ۱۸۸۰) وقتی یادداشتی را در روزنامه خواند که طبق معمول مردی بالای منبر رفته بود و از «وظایف زنان» و «زنان به درد چه کاری به جز زاییدن میخورند» نوشته بود، دست به قلم برد و یادداشتی برای روزنامه نوشت و جواب این خزعبلات را داد. سردبیر روزنامه آنقدر از نوشتهی قوی و مستدل او خوشش آمد که به او پیشنهاد کار داد و چند ماه بعد او را تماموقت استخدام کرد. در آن زمان زنها برای برای کار در روزنامه باید نام مستعار استفاده میکردند. خود سردبیر اسم مستعار «نلی بلای» را پیشنهاد کرد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/نلی-بلای-11-14
@FarnazSeifi
Telegraph
روزنامهنگاری که «دیوانهخانه» را برانداخت
تا پیش از آمارگیری جمعیتی سال ۱۸۸۰، دولتهای پیشین ایالات متحدهی آمریکا در آمارگیری دو شاخه برای تعریف شهروندان مبتلا به بیماری سلامت روان تعریف کرده بودند: «احمقها» و «روانیها». در آمارگیری سال ۱۸۸۰ این دو شاخه به ۷ گروه تازه تقسیم شد:«شیدایی، مالیخولیا،…
چهار نکته دربارهی اعتراضات خیابانی
روزهای گذشته، روزهای شوم و سیاهی در تاریخ معاصر خانهی ما - ایران- بود. روزهایی که عدهای از هم میهنان ما از خانه بیرون رفتند و دیگر هرگز به خانه بازنگشتند، سهم خانوادههای دیگر دربدری پشت در این زندان و آن دادگاه شد. زخمهای کاری تازهای بر جان و روان بسیاری نشست. اما اگر قرار باشد از خواندن، تماشا و درنگ کردن در سالها و قرنها جنبشهای اجتماعی، تلاشها، کنشگری و تن ندادن هزاران زن و مرد در سراسر گیتی یک درس را بیاموزیم، آن نکته همین است که نباید دست از تلاش برداشت. نباید هیچ شعلهی لرزان شمعی را خاموش کرد و باید تا میتوان در تاریکی شمع روشن کرد. تجربهی هزاران زن و مرد که به تبعیض، ظلم، نابرابری و استبداد تن ندادند نشان میدهد که در سیاهترین دوران، حتا اگر ناامید بودند، دست از تلاش و انجام «آنچه بلدند و از پس آن برمیآیند» برنداشتند. سرمایهی اجتماعی، خرد و تجربه برای روزهای بهتر و هستههای مدنی از دل همین استمرار و پایداری بهرغم همهچیز بیرون میآید و جوانه میزند. پس به یاد همهی زنان و مردانی که پیش از ما ایستادند، مبارزه کردند، از برای تغییر تلاش کردند، کنار زنان و مردانی میایستیم که این روزها از لبنان گرفته تا عراق، از هنگکنگ تا بولیوی، از اکوادور تا آرژانتین، از غزه تا ایران به خیابانها آمده و مطالبهگری میکنند.
در همان روزی که اینترنت در ایران قطع شد، شش متخصص و پژوهشگر جنبشهای اجتماعی در مقالهی تحلیلی مشترکی که در «واشنگتن پست» منتشر کردند، به شکل فشرده و خلاصه تاثیرات مختلف شبکههای اجتماعی بر این امواج سیل خروشان مردم در خیابانهای کشورهای مختلف را بررسی کردند.
آنها با ذکر این نکته که در حال حاضر ما احتمالا شاهد بزرگترین موج از تظاهراتهای مسالمتآمیز در تاریخ بشریتایم، میگویند که شبکههای اجتماعی هماهنگی برای تظاهرات را آسانتر کرده است. اما همزمان تناقض اینجاست که شبکههای اجتماعی، امکان راهحلی برای این منازعهها را دشوارتر کردند. این وضعیت به ویژه وقتی که جنبشها رهبر ندارند و پراکنده و بدون هماهنگی مشخصاند، بیشتر رخ میدهد. آنها برای توضیح چرایی این مساله ۴ نکته را توضیح میدهند.
این نکتهها را در لینک زیر بخوانید:
https://telegra.ph/اعتراضات-11-26
@FarnazSeifi
روزهای گذشته، روزهای شوم و سیاهی در تاریخ معاصر خانهی ما - ایران- بود. روزهایی که عدهای از هم میهنان ما از خانه بیرون رفتند و دیگر هرگز به خانه بازنگشتند، سهم خانوادههای دیگر دربدری پشت در این زندان و آن دادگاه شد. زخمهای کاری تازهای بر جان و روان بسیاری نشست. اما اگر قرار باشد از خواندن، تماشا و درنگ کردن در سالها و قرنها جنبشهای اجتماعی، تلاشها، کنشگری و تن ندادن هزاران زن و مرد در سراسر گیتی یک درس را بیاموزیم، آن نکته همین است که نباید دست از تلاش برداشت. نباید هیچ شعلهی لرزان شمعی را خاموش کرد و باید تا میتوان در تاریکی شمع روشن کرد. تجربهی هزاران زن و مرد که به تبعیض، ظلم، نابرابری و استبداد تن ندادند نشان میدهد که در سیاهترین دوران، حتا اگر ناامید بودند، دست از تلاش و انجام «آنچه بلدند و از پس آن برمیآیند» برنداشتند. سرمایهی اجتماعی، خرد و تجربه برای روزهای بهتر و هستههای مدنی از دل همین استمرار و پایداری بهرغم همهچیز بیرون میآید و جوانه میزند. پس به یاد همهی زنان و مردانی که پیش از ما ایستادند، مبارزه کردند، از برای تغییر تلاش کردند، کنار زنان و مردانی میایستیم که این روزها از لبنان گرفته تا عراق، از هنگکنگ تا بولیوی، از اکوادور تا آرژانتین، از غزه تا ایران به خیابانها آمده و مطالبهگری میکنند.
در همان روزی که اینترنت در ایران قطع شد، شش متخصص و پژوهشگر جنبشهای اجتماعی در مقالهی تحلیلی مشترکی که در «واشنگتن پست» منتشر کردند، به شکل فشرده و خلاصه تاثیرات مختلف شبکههای اجتماعی بر این امواج سیل خروشان مردم در خیابانهای کشورهای مختلف را بررسی کردند.
آنها با ذکر این نکته که در حال حاضر ما احتمالا شاهد بزرگترین موج از تظاهراتهای مسالمتآمیز در تاریخ بشریتایم، میگویند که شبکههای اجتماعی هماهنگی برای تظاهرات را آسانتر کرده است. اما همزمان تناقض اینجاست که شبکههای اجتماعی، امکان راهحلی برای این منازعهها را دشوارتر کردند. این وضعیت به ویژه وقتی که جنبشها رهبر ندارند و پراکنده و بدون هماهنگی مشخصاند، بیشتر رخ میدهد. آنها برای توضیح چرایی این مساله ۴ نکته را توضیح میدهند.
این نکتهها را در لینک زیر بخوانید:
https://telegra.ph/اعتراضات-11-26
@FarnazSeifi
Telegraph
چهار نکته دربارهی اعتراضات خیابانی
روزهای گذشته، روزهای شوم و سیاهی در تاریخ معاصر خانهی ما - ایران- بود. روزهایی که عدهای از هم میهنان ما از خانه بیرون رفتند و دیگر هرگز به خانه بازنگشتند، سهم خانوادههای دیگر دربدری پشت در این زندان و آن دادگاه شد. زخمهای کاری تازهای بر جان و روان بسیاری…
اگر گذرتان به شهر پاریس افتاده باشد، یا نه اگر حتا هیچوقت پاریس را ندیده باشید، به احتمال زیاد اسم کتابفروشی معروف «شکسپیر و شرکا» را شنیدید. کتابفروشی که یکی از مهمترین مکانهای فرهنگی پاریس است و از معروفترین پاتوقهای اهالی ادبیات. کتابفروشی که بخش انکارناپذیری از هویت فرهنگی یکی از شهرهای مهم فرهنگی دنیاست. اما کمتر از تاریخ فمینیستی این کتابفروشی و زن فمینیستی که کتابفروشی را راه انداخت صحبت میشود: سیلویا بیچ.
سیلویا بیچ که در سال ۱۸۸۷ در شهر بالتیمور در ایالت مریلند آمریکا به دنیا آمد، دختر یک کشیش آمریکایی بود که برای ماموریت به پاریس اعزام شد تا کشیش کلیسای آمریکاییها در این شهر باشد. سیلویا عاشق پاریس شد، وقتی ماموریت پدرش به اتمام رسید و دوباره به آمریکا بازگشتند، به خودش قول داد که به پاریس برگردد و در این شهر کار فرهنگی کند. در آمریکا سیلویا جذب ایدههای فمینیستی و زنان فعال حق رای در آمریکا شد. روزی به همراه مادر و دو خواهرش به دفتر محلی «اتحادیهی زنان خواهان حق رای» که بعدها نام آن به «حزب ملی زنان» تغییر کرد رفته و همهی آنها به عضویت این سازمان درآمدند. سیلویا در نامههای این دوران به دوستان و اقواماش مینوشت که چقدر غمگین و مستاصل میشود که اغلب زنان غایت هدف زندگی را ازدواج و مادر شدن میبینند، اصلا حتا روزگار دیگری را برای خود تصور نمیکنند. سیلویا اما خوب میدانست میخواهد چطور زندگی کند:« بنویسد، فعالیت ادبی کند، بخشی از جریان فرهنگی باشد.»
در سال ۱۹۱۷ سیلویا دوباره به پاریس بازگشت و اینبار با جنبش زنان فرانسه ارتباط گرفت. در دوران جنگ جهانی اول با «صلیب سرخ» در بالکان همکاری کرد. در نامههایی که در این دوران به مادر و خواهرهایش در آمریکا مینوشت، از تبعیض و تحقیر زنان در صلیب سرخ گلایه کرد و خشمگین بود که زنان کوچکترین نقشی در فرآیند تصمیمگیری دربارهی هیچ چیز ندارند.
در سال ۱۹۱۸ سیلویا بیچ دوباره به پاریس بازگشت. یک اتفاق مهم زندگیاش در همینجا رخ داد: با هلن بریون، فمینیست صلحطلب و ضدجنگ آشنا شد. هیچکس بیشتر از هلن بریون در قوام دادن به اندیشهها و چارچوب فکری سیلویا نقش نداشت. هلن بریون برای روزگار خود آنقدر «رادیکال» محسوب میشد که او را بازداشت و به اتهام «تزریق یاس و ناامیدی» محاکمه کردند. اتهام او این بود که نه تنها برای جنگ و سربازان هورا نمیکشید، بلکه مدام در نقد جنگ و رویارویی نظامی مینوشت. هلن در دادگاه جسورانه ایستاد و رسا گفت:«به خاطر باورهای فمینیستیام است که من مخالف جنگام و هرگز برای هیچ جنگی هورا سر نخواهم داد. فمینیست بودن، یعنی مخالفت و ایستادن علیه هرگونه خشونت، بی عدالتی، سرکوب و از جمله جنگ که از سهمگینترین خشونتها و سرکوبها و بی عدالتیها است.» دادگاه حکم داد که هلن بریون «مجرم است» و باید «تادیب» شود، اما در نهایت به او حکم حبس تعلیقی داد. حیرتانگیز است که در بسیاری از رسانههای فرانسه «مردان روشنفکر» دست به کار شدند تا علیه هلن بنویسند و صلحطلبی او و هورا سر ندادن او برای جنگ را مصداق «هیستریای زنانه» دانستند!
سیلویا که در تمام جلسات دادگاه هلن حضور داشت، در نامههایش به دوستان و مادر و خواهرهایش نوشت که تماشای هلن، آنچنان جسور و سربلند و مطمئن در دادگاه چه تاثیر عمیقی بر او گذاشته است و راه پیشرو را برای او روشنتر کرده است. سیلویا به تلخی میدید که در یکی از «پایتختهای فرهنگی» مهم جهان هم چقدر فضا برای نوشتن زنان محدود است و چطور در دایرههای ادبی برای زنان تره هم خرد نمیکنند. سیلویا در نامههایش مینوشت که انگار از زمان چاپ رمان «مادام بوواری» در قرن ۱۹ چیزی تغییر نکرده و هنوز اکثر جامعه فکر میکنند کتاب خواندن «مناسب زنان» نیست و افکار زنان را «مسموم» میکند.
بیچ به عضویت کلوب کتابخوانی درآمد که ادرین مونیه (یکی از معدود زنان فعال ادبی در فرانسه) به راه انداخته بود. با تشویق مونیه بود که بالاخره سیلویا بیچ تصمیم گرفت کتابفروشی «شکسپیر و شرکا» را راهاندازی کند. کتابفروشی که اصلا بیکمک زنان زندگیاش ممکن نمیشد. مادرش پسانداز خود را به او داد تا سرمایهی اولیهی راهاندازی کتابفروشی باشد، مونیه به او کمک کرد تا مکانی را برای کتابفروشی با قیمت مناسب پیدا کند و بعد با ارتباطهای ادبی اش کتابفروشی را به خوانندگان فرانسوی معرفی کرد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/سیلویا-بیچ-11-30
@FarnazSeifi
سیلویا بیچ که در سال ۱۸۸۷ در شهر بالتیمور در ایالت مریلند آمریکا به دنیا آمد، دختر یک کشیش آمریکایی بود که برای ماموریت به پاریس اعزام شد تا کشیش کلیسای آمریکاییها در این شهر باشد. سیلویا عاشق پاریس شد، وقتی ماموریت پدرش به اتمام رسید و دوباره به آمریکا بازگشتند، به خودش قول داد که به پاریس برگردد و در این شهر کار فرهنگی کند. در آمریکا سیلویا جذب ایدههای فمینیستی و زنان فعال حق رای در آمریکا شد. روزی به همراه مادر و دو خواهرش به دفتر محلی «اتحادیهی زنان خواهان حق رای» که بعدها نام آن به «حزب ملی زنان» تغییر کرد رفته و همهی آنها به عضویت این سازمان درآمدند. سیلویا در نامههای این دوران به دوستان و اقواماش مینوشت که چقدر غمگین و مستاصل میشود که اغلب زنان غایت هدف زندگی را ازدواج و مادر شدن میبینند، اصلا حتا روزگار دیگری را برای خود تصور نمیکنند. سیلویا اما خوب میدانست میخواهد چطور زندگی کند:« بنویسد، فعالیت ادبی کند، بخشی از جریان فرهنگی باشد.»
در سال ۱۹۱۷ سیلویا دوباره به پاریس بازگشت و اینبار با جنبش زنان فرانسه ارتباط گرفت. در دوران جنگ جهانی اول با «صلیب سرخ» در بالکان همکاری کرد. در نامههایی که در این دوران به مادر و خواهرهایش در آمریکا مینوشت، از تبعیض و تحقیر زنان در صلیب سرخ گلایه کرد و خشمگین بود که زنان کوچکترین نقشی در فرآیند تصمیمگیری دربارهی هیچ چیز ندارند.
در سال ۱۹۱۸ سیلویا بیچ دوباره به پاریس بازگشت. یک اتفاق مهم زندگیاش در همینجا رخ داد: با هلن بریون، فمینیست صلحطلب و ضدجنگ آشنا شد. هیچکس بیشتر از هلن بریون در قوام دادن به اندیشهها و چارچوب فکری سیلویا نقش نداشت. هلن بریون برای روزگار خود آنقدر «رادیکال» محسوب میشد که او را بازداشت و به اتهام «تزریق یاس و ناامیدی» محاکمه کردند. اتهام او این بود که نه تنها برای جنگ و سربازان هورا نمیکشید، بلکه مدام در نقد جنگ و رویارویی نظامی مینوشت. هلن در دادگاه جسورانه ایستاد و رسا گفت:«به خاطر باورهای فمینیستیام است که من مخالف جنگام و هرگز برای هیچ جنگی هورا سر نخواهم داد. فمینیست بودن، یعنی مخالفت و ایستادن علیه هرگونه خشونت، بی عدالتی، سرکوب و از جمله جنگ که از سهمگینترین خشونتها و سرکوبها و بی عدالتیها است.» دادگاه حکم داد که هلن بریون «مجرم است» و باید «تادیب» شود، اما در نهایت به او حکم حبس تعلیقی داد. حیرتانگیز است که در بسیاری از رسانههای فرانسه «مردان روشنفکر» دست به کار شدند تا علیه هلن بنویسند و صلحطلبی او و هورا سر ندادن او برای جنگ را مصداق «هیستریای زنانه» دانستند!
سیلویا که در تمام جلسات دادگاه هلن حضور داشت، در نامههایش به دوستان و مادر و خواهرهایش نوشت که تماشای هلن، آنچنان جسور و سربلند و مطمئن در دادگاه چه تاثیر عمیقی بر او گذاشته است و راه پیشرو را برای او روشنتر کرده است. سیلویا به تلخی میدید که در یکی از «پایتختهای فرهنگی» مهم جهان هم چقدر فضا برای نوشتن زنان محدود است و چطور در دایرههای ادبی برای زنان تره هم خرد نمیکنند. سیلویا در نامههایش مینوشت که انگار از زمان چاپ رمان «مادام بوواری» در قرن ۱۹ چیزی تغییر نکرده و هنوز اکثر جامعه فکر میکنند کتاب خواندن «مناسب زنان» نیست و افکار زنان را «مسموم» میکند.
بیچ به عضویت کلوب کتابخوانی درآمد که ادرین مونیه (یکی از معدود زنان فعال ادبی در فرانسه) به راه انداخته بود. با تشویق مونیه بود که بالاخره سیلویا بیچ تصمیم گرفت کتابفروشی «شکسپیر و شرکا» را راهاندازی کند. کتابفروشی که اصلا بیکمک زنان زندگیاش ممکن نمیشد. مادرش پسانداز خود را به او داد تا سرمایهی اولیهی راهاندازی کتابفروشی باشد، مونیه به او کمک کرد تا مکانی را برای کتابفروشی با قیمت مناسب پیدا کند و بعد با ارتباطهای ادبی اش کتابفروشی را به خوانندگان فرانسوی معرفی کرد.
ادامه مطلب در لینک زیر:
https://telegra.ph/سیلویا-بیچ-11-30
@FarnazSeifi
Telegraph
ریشههای فمینیستی "شکسپیر و شرکا"
اگر گذرتان به شهر پاریس افتاده باشد، یا نه اگر حتا هیچوقت پاریس را ندیده باشید، به احتمال زیاد اسم کتابفروشی معروف «شکسپیر و شرکا» را شنیدید. کتابفروشی که یکی از مهمترین مکانهای فرهنگی پاریس است و از معروفترین پاتوقهای اهالی ادبیات. کتابفروشی که بخش…
زنان میانسال فرانسه، «قربانیان فراموششدهی زنکشی»
در سال جاری میلادی در فرانسه، تاکنون دستکم ۷۸ زن میانسال یا پیر در مواردی که مصداق «زنکشی» است، به قتل رسیدند. زنانی که به دست همسر، شریک زندگی یا همسر/شریک زندگی سابق خود به قتل میرسند. این عددی است که دولت اعلام میکند. اما سازمان غیردولتی «زنکشی به دست شریک زندگی» میگوید عدد واقعی از این بیشتر است و بررسی آنها نشان میدهد که شمار زنان قربانی در سال ۲۰۱۹ تا حالا ۱۳۸ نفر است.
این نهاد غیردولتی میگوید یک چهارم زنانی که در موارد «زنکشی» به قتل میرسند، زنانیاند که بالای ۶۵ سال سن دارند. این سازمان و فعالان حقوق زنان فرانسه میگویند موارد قتل این گروه سنی از زنان اغلب با بیتفاوتی روبرو میشود. باور و کلیشهی عمومی این است که قتل زنان پیر را «زنکشی» محسوب نمیکنند. خیلیها خیال میکنند زنکشی چیزی است که فقط علیه زنان جوان از سوی شرکای زندگی جوان رخ میدهد. از سوی دیگر، کمتر زنی در این گروه سنی، زبان باز میکند و میگوید که خشونت را تجربه میکند. چیزی که شاید ناشی از تجربهی زیستهی نسل آنهاست که اغلب سالهای عمر را در دورانی با مردسالاری بیشتر و رایجتر سپری کردند که کمتر کسی صدای اعتراض زنان از خشونت را میشنید یا به آن اهمیتی میداد.
آن گیلبرتو، رئیس نهاد «فدراسیون ملی مرکز اطلاعات زنان و حقوق خانواده»، نهادی که به آزاردیدگان از خشونت خانگی کمک میکند، میگوید:« این زنان اغلب در وضعیتی که شریک زندگیشان یا همسر سابق به آنها خشونت میکند، فلج میشوند. اغلب به تلخی تجربه کردند که کسی حرف آنها را باور نمیکند.»
یک معضل دیگر اینجاست که پلیس فرانسه در برخی موارد، وقتی مرد بعد از قتل زن، خود را میکشد، فوری هر دو مرگ را به عنوان «خودکشی» دستهبندی میکند! فعالان حقوق زنان در فرانسه میگوید این یک گرفتاری بزرگ است که آنها در این جبهه هم باید با پلیس یکی به دو کنند و آنها را متوجه کنند که زن در این ماجرا به قتل رسیده، قتلی که مصداق «زنکشی» است. برخی فعالان حقوق زنان در فرانسه، زنان پیر در کشور را «قربانیان فراموششدهی خشونت خانگی» میدانند.
آمار رسمی فرانسه میگوید بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹ میلادی، ۲۱۹ هزار زن در کشور از خشونت خانگی آسیب دیدند. در ماه نوامبر سال جاری، دولت فرانسه اعلام کرد که ۳۹۶ میلیون دلار بودجه اضافه برای مبارزه با معضل ریشهدار خشونت خانگی در کشور اختصاص خواهد داد. دولت گفت که بالاخره یک خط تلفن اضطراری ۲۴ ساعته برای گزارش خشونت خانگی راهاندازی خواهد کرد و وعده داد که هزار خانهی امن زنان تازه تاسیس خواهد کرد. اما برخی فعالان حقوق زنان در فرانسه این اقدام و تصمیم دولت را «ناچیز و دیرهنگام» میدانند. آنها میگویند وضعیت خشونت علیه زنان در کشور بحرانیتر از این حرفهاست و می گویند دولت باید دستکم ۱ میلیارد دلار برای مبارزهی جدی با خشونت خانگی و رسیدگی به وضعیت «قربانیان فراموششده» تخصیص دهد.
«زنکشی» در فرانسه به معضل و دلهرهای جدی تبدیل شده است. امسال، شعار محوری «روز جهانی محو هرگونه خشونت علیه زنان» همین «زنکشی» بود و زنان در سراسر فرانسه به خیابانها آمده و علیه زنکشی اعتراض کردند. تخمین زده میشود که تنها در پاریس ۴۹ هزار زن به خیابان آمدند. این بزرگترین تجمع اعتراضی فرانسه در اعتراض به خشونت علیه زنان تا امروز بود.
@FarnazSeifi
در سال جاری میلادی در فرانسه، تاکنون دستکم ۷۸ زن میانسال یا پیر در مواردی که مصداق «زنکشی» است، به قتل رسیدند. زنانی که به دست همسر، شریک زندگی یا همسر/شریک زندگی سابق خود به قتل میرسند. این عددی است که دولت اعلام میکند. اما سازمان غیردولتی «زنکشی به دست شریک زندگی» میگوید عدد واقعی از این بیشتر است و بررسی آنها نشان میدهد که شمار زنان قربانی در سال ۲۰۱۹ تا حالا ۱۳۸ نفر است.
این نهاد غیردولتی میگوید یک چهارم زنانی که در موارد «زنکشی» به قتل میرسند، زنانیاند که بالای ۶۵ سال سن دارند. این سازمان و فعالان حقوق زنان فرانسه میگویند موارد قتل این گروه سنی از زنان اغلب با بیتفاوتی روبرو میشود. باور و کلیشهی عمومی این است که قتل زنان پیر را «زنکشی» محسوب نمیکنند. خیلیها خیال میکنند زنکشی چیزی است که فقط علیه زنان جوان از سوی شرکای زندگی جوان رخ میدهد. از سوی دیگر، کمتر زنی در این گروه سنی، زبان باز میکند و میگوید که خشونت را تجربه میکند. چیزی که شاید ناشی از تجربهی زیستهی نسل آنهاست که اغلب سالهای عمر را در دورانی با مردسالاری بیشتر و رایجتر سپری کردند که کمتر کسی صدای اعتراض زنان از خشونت را میشنید یا به آن اهمیتی میداد.
آن گیلبرتو، رئیس نهاد «فدراسیون ملی مرکز اطلاعات زنان و حقوق خانواده»، نهادی که به آزاردیدگان از خشونت خانگی کمک میکند، میگوید:« این زنان اغلب در وضعیتی که شریک زندگیشان یا همسر سابق به آنها خشونت میکند، فلج میشوند. اغلب به تلخی تجربه کردند که کسی حرف آنها را باور نمیکند.»
یک معضل دیگر اینجاست که پلیس فرانسه در برخی موارد، وقتی مرد بعد از قتل زن، خود را میکشد، فوری هر دو مرگ را به عنوان «خودکشی» دستهبندی میکند! فعالان حقوق زنان در فرانسه میگوید این یک گرفتاری بزرگ است که آنها در این جبهه هم باید با پلیس یکی به دو کنند و آنها را متوجه کنند که زن در این ماجرا به قتل رسیده، قتلی که مصداق «زنکشی» است. برخی فعالان حقوق زنان در فرانسه، زنان پیر در کشور را «قربانیان فراموششدهی خشونت خانگی» میدانند.
آمار رسمی فرانسه میگوید بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹ میلادی، ۲۱۹ هزار زن در کشور از خشونت خانگی آسیب دیدند. در ماه نوامبر سال جاری، دولت فرانسه اعلام کرد که ۳۹۶ میلیون دلار بودجه اضافه برای مبارزه با معضل ریشهدار خشونت خانگی در کشور اختصاص خواهد داد. دولت گفت که بالاخره یک خط تلفن اضطراری ۲۴ ساعته برای گزارش خشونت خانگی راهاندازی خواهد کرد و وعده داد که هزار خانهی امن زنان تازه تاسیس خواهد کرد. اما برخی فعالان حقوق زنان در فرانسه این اقدام و تصمیم دولت را «ناچیز و دیرهنگام» میدانند. آنها میگویند وضعیت خشونت علیه زنان در کشور بحرانیتر از این حرفهاست و می گویند دولت باید دستکم ۱ میلیارد دلار برای مبارزهی جدی با خشونت خانگی و رسیدگی به وضعیت «قربانیان فراموششده» تخصیص دهد.
«زنکشی» در فرانسه به معضل و دلهرهای جدی تبدیل شده است. امسال، شعار محوری «روز جهانی محو هرگونه خشونت علیه زنان» همین «زنکشی» بود و زنان در سراسر فرانسه به خیابانها آمده و علیه زنکشی اعتراض کردند. تخمین زده میشود که تنها در پاریس ۴۹ هزار زن به خیابان آمدند. این بزرگترین تجمع اعتراضی فرانسه در اعتراض به خشونت علیه زنان تا امروز بود.
@FarnazSeifi