📚 در کوچه باغ #کتاب
فقط برای سی ثانیه چشمان خود را ببندیم. شاید کمی احساس کنیم کوری چه دردیست و بیاندیشیم آیا ما آنطور که تصور میکنیم بینا هستیم؟
📗 کوری / ژوزه ساراماگو
@HosseinGaeeni
فقط برای سی ثانیه چشمان خود را ببندیم. شاید کمی احساس کنیم کوری چه دردیست و بیاندیشیم آیا ما آنطور که تصور میکنیم بینا هستیم؟
📗 کوری / ژوزه ساراماگو
@HosseinGaeeni
🔰 سالمرگ مردی که "نیما" برایش شعر گفت
✍ احسان محمدی
◀️ یکی از ضعف های ما ایرانیان شاید این است که خادمان واقعی خود را نمی شناسیم گوئی آنها در تاریخ ما مُرده اند.
هیچ نامی از این بزرگ مرد که به او مدیون هستیم پیرامون مان نیست نه تندیسی، نه نام خیابانی، نه نام مدرسه ای یا دانشگاهی!
میرزا حسن تبریزی مشهور به رشدیه یکی از کسانی است که برای تاسیس مدارس جدید خون دل ها خورد، تکفیر شد، گلوله خورد....
◀️ ناصرالدین شاه، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی از ایروان به ایران بازگردد اما خائنان و ابلهان روزگار شاه را اغوا کردند که رشدیه می خواهد با تاسیس دبستان جدید، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت، خطرناک خواهد بود! شاه دستور توقف کار را داد و رشدیه به ایروان برگشت!
1⃣ بعدها که به ایران آمد اولین دبستان را تاسیس کرد.
اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند.
بدین ترتیب اوباش با چوب و چماق به خدمت شاگردان دبستان و معلمین رسیدند. رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد.
2⃣ پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد.
دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد.
3⃣ مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود.
این بار، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند.
4⃣ چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت. این بار مکتب داران به ملا مهدی (پدر رشدیه) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند.
5⃣ پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود، باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد. دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید.
باز هم رشدیه به مشهد گریخت.
6⃣ رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت. در آنجا مدرسه ششم را تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد. مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند.
7⃣ هفتمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود. این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت.
این بار، مخالفان به او سوء قصد کردند و با شلیک تیری به پا مجروحش ساختند. با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد.
◀️ پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند.
8⃣ رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هشتم را تاسیس کرد. در کلاس ها، میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد، ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند.
این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، تخریب کردند.
رشدیه به قفقاز رفت.
⏺ بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا "بابی" شده است. پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت. در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد.
◀️وی سرانجام تکفیر شد و فتوای انهدام مدارس جدید صادر شد. به دنبال آن عدهای به مدارس جدید حمله کردند که و شروع به تخریب اموال مدرسه کردند، دانشآموزان را زخمی کردند و حتی چند تن از دانشآموزان نیز در این واقعه کشته شدند.
◀️ می گویند در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی میخندید و میگفت: «این جاهلان نمیدانند که با این اعمال نمیتوانند جلو سیل بنیاد کن علم رابگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، خود مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، حتما خواهم دید»
▪️میرزاحسن در ۲۹ آذر ۱۳۲۳ در قم در سن ۹۷ سالگی درگذشت.
نیما یوشیج در شعری می سراید:
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد:
اعتصام یوسف
حسن رشدیه.
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده ست
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.
(۱۱ اردیبشت ۱۳۲۷)
@ehsanmohammadi95
@HosseinGaeeni
✍ احسان محمدی
◀️ یکی از ضعف های ما ایرانیان شاید این است که خادمان واقعی خود را نمی شناسیم گوئی آنها در تاریخ ما مُرده اند.
هیچ نامی از این بزرگ مرد که به او مدیون هستیم پیرامون مان نیست نه تندیسی، نه نام خیابانی، نه نام مدرسه ای یا دانشگاهی!
میرزا حسن تبریزی مشهور به رشدیه یکی از کسانی است که برای تاسیس مدارس جدید خون دل ها خورد، تکفیر شد، گلوله خورد....
◀️ ناصرالدین شاه، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی از ایروان به ایران بازگردد اما خائنان و ابلهان روزگار شاه را اغوا کردند که رشدیه می خواهد با تاسیس دبستان جدید، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت، خطرناک خواهد بود! شاه دستور توقف کار را داد و رشدیه به ایروان برگشت!
1⃣ بعدها که به ایران آمد اولین دبستان را تاسیس کرد.
اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند.
بدین ترتیب اوباش با چوب و چماق به خدمت شاگردان دبستان و معلمین رسیدند. رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد.
2⃣ پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد.
دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد.
3⃣ مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود.
این بار، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند.
4⃣ چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت. این بار مکتب داران به ملا مهدی (پدر رشدیه) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند.
5⃣ پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود، باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد. دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید.
باز هم رشدیه به مشهد گریخت.
6⃣ رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت. در آنجا مدرسه ششم را تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد. مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند.
7⃣ هفتمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود. این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت.
این بار، مخالفان به او سوء قصد کردند و با شلیک تیری به پا مجروحش ساختند. با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد.
◀️ پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند.
8⃣ رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هشتم را تاسیس کرد. در کلاس ها، میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد، ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند.
این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، تخریب کردند.
رشدیه به قفقاز رفت.
⏺ بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا "بابی" شده است. پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت. در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد.
◀️وی سرانجام تکفیر شد و فتوای انهدام مدارس جدید صادر شد. به دنبال آن عدهای به مدارس جدید حمله کردند که و شروع به تخریب اموال مدرسه کردند، دانشآموزان را زخمی کردند و حتی چند تن از دانشآموزان نیز در این واقعه کشته شدند.
◀️ می گویند در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی میخندید و میگفت: «این جاهلان نمیدانند که با این اعمال نمیتوانند جلو سیل بنیاد کن علم رابگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، خود مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، حتما خواهم دید»
▪️میرزاحسن در ۲۹ آذر ۱۳۲۳ در قم در سن ۹۷ سالگی درگذشت.
نیما یوشیج در شعری می سراید:
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد:
اعتصام یوسف
حسن رشدیه.
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده ست
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.
(۱۱ اردیبشت ۱۳۲۷)
@ehsanmohammadi95
@HosseinGaeeni
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
- "حالا این رهیاری یا کوچینگ چیه؟"
اگه فردی این رو از شما بپرسه، بهش چی میگید؟
پیشنهاد میکنم اول این لینک رو براش بفرستید:
https://goo.gl/W1fKvZ
😉
🆔 @CYFCo
اگه فردی این رو از شما بپرسه، بهش چی میگید؟
پیشنهاد میکنم اول این لینک رو براش بفرستید:
https://goo.gl/W1fKvZ
😉
🆔 @CYFCo
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅ چرا بهتر است به جای اهداف، ترسهای خود را تعریف و تنظیم کنیم؟
🆔 @CYFCo
👌 پیشنهاد میکنم این سخنرانی TED را حتما تماشا کنید.
🆔 @CYFCo
👌 پیشنهاد میکنم این سخنرانی TED را حتما تماشا کنید.
📚 در کوچه باغ #کتاب
خوشحالی و کامشادی، و نیز فرار از درد و رنج و غم، مقصد منحصر عموم آدمیان در عموم لحظات زندگی است. پس برترین فضیلت لاجرم چیزی است که به این تمایلِ عام اعانت کند. کمک کند تا مردم میزان بیشتری از لذت را جلب کنند و بیشتر شادمانی بورزند. برایناساس، برترین فضیلت سخاوت است: بخشش؛ اینکه به دیگران، از راهی بیگمان، امکانی برسانیم که با آن سفرهای رنگینتر و لباسی سنگینتر و همنشینی شیرینتر فراهم کنند؛ که از خورد و نوش و جفت و جوش بهرهای گواراتر ببرند. مهمترین چیزهائی که در این دنیا میخواهیم و میجوئیم و از بهرمندی آن شکفته و شادانیم و بر اثرِ نداشتن و نیافتنش رنجور و ملولیم همینها است. همین قافلة دنبالهداری که مرکب و منزل و تفریح و تفرج و فخر و کبر دلیجانهای محتشم دیگری هستند که در پی آن سینة هوا و گردة زمین را شکاف میزنند و شیار میکنند. تمام کاروبار جهان در کار تعقیب این مطلوبهای گریزپا میگذرد و تمام مشکلات تولید و تجارت و حتی سیاست با تصور این حوایج و نتایج تسهیل میشود. جملة کاروبار ما در این جهان در این جُستن و گریختن خلاصه است؛ این تلاش از منظر اقتصاد و صنعت و تجارت، موضوع بحث ما نیست؛ هر کسی از هر طریقی چیزی از این مُلک مشاع را به مِلک مختص خود درمیآورد که بازجستن چندوچونِ ادب و اخلاق ِآن بیرون از این بحث و این باب است. اما هرچه باشد، یک امکان در این میانه هست: که کسانی که سهمی دارند با بذل مقدار مقدوری از آن به توسعة شادی رو کنند. از کودکی همواره چنین میاندیشیدم که یکی از لذائذ عزیز این جهان، مشاهدة احوال کسی است که بهدست من لبخندی بر او نشسته یا رنجی از او رخت بسته. خوراندن، نوشاندن، پوشاندن؛ یا (اگر باشد و بشود) ادای وامی، واگذاشتن سرپناهی، دلالت جانی به تنی؛ و نهایتاً گره از کار کسی گشودن یا بر کار گسستة کسی گره زدن. و این غالباً به دست توانای پول میسّر است. پول، نام خلاصهای بر تمامی مطلوبات: هم به دلالت التزام و هم به دلالت تضمن؛ از آنکه بهتقریب چارة هر مشکلی به چنگ آن است. اینکه جوانیِ رفته را بازنمیگرداند و بیماری لاعلاج را چاره نمییارد، آری، ولی چه باک! وقتی مشکلگشای هزاران مشکل دیگر است؛ بخشیدنْ گذشتن از پول است، و گذشتن از پول، بهحق، دشوار است؛ چون پول فقط پول نیست؛ نامی است بر تمامیِ لذتها. پول چیزی نیست جز ابزار لذتسنج؛ و این یعنی همه چیز؛ چون هرکسی در کارِ گردکردنِ ابزارِ لذت و گستردن ابواب آن برای خود است، پول را همچون خزانة اعتبارِ لذت پاس میدارد. پس پول عبارت است از مجموعة مراد؛ و اگر دست شستن از مجموعة مراد، یا حتی سست گرفتنِ آن، محال نبود، انسان موجودی دیگر بود. پاسِ پول را داشتن با همة توان و بلکه با جان، اولویت عموم فرزندان آدم و حوا است. گفتم با جان و دروغ و گزاف نگفتم؛ به روایت تجربه، چه جانها که در سرِ کارِ پول نشده است (از هر دو سو: هم خود را به کشتن دادن برای داشتنِ آن و هم خود را کشتن از سرِ نداشتنِ آن). بسیاری از مردم کلاهشان را اینطور قاضی میکنند که، جان به چه کار میآید اگر پول نباشد؟ دکانی برای معاملة محنت و مسکنت! معاملهای شوم، که از هر طرفش خسران است. از نگاه زیستی صرف، همه البته زنده و جاندارند، ولی آن کیست که نداند ثروتْ ضریبِ چگالیِ زندگی است؟ زنده بودن پدیدهای کشسان است: هرچه شادتر و خوشتر و کامیافتهتر و لذیذتر زندهتر! یعنی هرکه پولدارتر زندهتر! با این توصیف اینک بهتر درمییابیم که چرا سخاوت سخت است. بخشش، دست کشیدن از بخشی از زندگی است؛ برای همین سخت است. برای دادنِ درجة چگالتری از زندگی به کسی؛ برای همین زیبا است.
📗 فلسفههای روانگردان / 👤 مرتضا مردیها
@HosseinGaeeni
خوشحالی و کامشادی، و نیز فرار از درد و رنج و غم، مقصد منحصر عموم آدمیان در عموم لحظات زندگی است. پس برترین فضیلت لاجرم چیزی است که به این تمایلِ عام اعانت کند. کمک کند تا مردم میزان بیشتری از لذت را جلب کنند و بیشتر شادمانی بورزند. برایناساس، برترین فضیلت سخاوت است: بخشش؛ اینکه به دیگران، از راهی بیگمان، امکانی برسانیم که با آن سفرهای رنگینتر و لباسی سنگینتر و همنشینی شیرینتر فراهم کنند؛ که از خورد و نوش و جفت و جوش بهرهای گواراتر ببرند. مهمترین چیزهائی که در این دنیا میخواهیم و میجوئیم و از بهرمندی آن شکفته و شادانیم و بر اثرِ نداشتن و نیافتنش رنجور و ملولیم همینها است. همین قافلة دنبالهداری که مرکب و منزل و تفریح و تفرج و فخر و کبر دلیجانهای محتشم دیگری هستند که در پی آن سینة هوا و گردة زمین را شکاف میزنند و شیار میکنند. تمام کاروبار جهان در کار تعقیب این مطلوبهای گریزپا میگذرد و تمام مشکلات تولید و تجارت و حتی سیاست با تصور این حوایج و نتایج تسهیل میشود. جملة کاروبار ما در این جهان در این جُستن و گریختن خلاصه است؛ این تلاش از منظر اقتصاد و صنعت و تجارت، موضوع بحث ما نیست؛ هر کسی از هر طریقی چیزی از این مُلک مشاع را به مِلک مختص خود درمیآورد که بازجستن چندوچونِ ادب و اخلاق ِآن بیرون از این بحث و این باب است. اما هرچه باشد، یک امکان در این میانه هست: که کسانی که سهمی دارند با بذل مقدار مقدوری از آن به توسعة شادی رو کنند. از کودکی همواره چنین میاندیشیدم که یکی از لذائذ عزیز این جهان، مشاهدة احوال کسی است که بهدست من لبخندی بر او نشسته یا رنجی از او رخت بسته. خوراندن، نوشاندن، پوشاندن؛ یا (اگر باشد و بشود) ادای وامی، واگذاشتن سرپناهی، دلالت جانی به تنی؛ و نهایتاً گره از کار کسی گشودن یا بر کار گسستة کسی گره زدن. و این غالباً به دست توانای پول میسّر است. پول، نام خلاصهای بر تمامی مطلوبات: هم به دلالت التزام و هم به دلالت تضمن؛ از آنکه بهتقریب چارة هر مشکلی به چنگ آن است. اینکه جوانیِ رفته را بازنمیگرداند و بیماری لاعلاج را چاره نمییارد، آری، ولی چه باک! وقتی مشکلگشای هزاران مشکل دیگر است؛ بخشیدنْ گذشتن از پول است، و گذشتن از پول، بهحق، دشوار است؛ چون پول فقط پول نیست؛ نامی است بر تمامیِ لذتها. پول چیزی نیست جز ابزار لذتسنج؛ و این یعنی همه چیز؛ چون هرکسی در کارِ گردکردنِ ابزارِ لذت و گستردن ابواب آن برای خود است، پول را همچون خزانة اعتبارِ لذت پاس میدارد. پس پول عبارت است از مجموعة مراد؛ و اگر دست شستن از مجموعة مراد، یا حتی سست گرفتنِ آن، محال نبود، انسان موجودی دیگر بود. پاسِ پول را داشتن با همة توان و بلکه با جان، اولویت عموم فرزندان آدم و حوا است. گفتم با جان و دروغ و گزاف نگفتم؛ به روایت تجربه، چه جانها که در سرِ کارِ پول نشده است (از هر دو سو: هم خود را به کشتن دادن برای داشتنِ آن و هم خود را کشتن از سرِ نداشتنِ آن). بسیاری از مردم کلاهشان را اینطور قاضی میکنند که، جان به چه کار میآید اگر پول نباشد؟ دکانی برای معاملة محنت و مسکنت! معاملهای شوم، که از هر طرفش خسران است. از نگاه زیستی صرف، همه البته زنده و جاندارند، ولی آن کیست که نداند ثروتْ ضریبِ چگالیِ زندگی است؟ زنده بودن پدیدهای کشسان است: هرچه شادتر و خوشتر و کامیافتهتر و لذیذتر زندهتر! یعنی هرکه پولدارتر زندهتر! با این توصیف اینک بهتر درمییابیم که چرا سخاوت سخت است. بخشش، دست کشیدن از بخشی از زندگی است؛ برای همین سخت است. برای دادنِ درجة چگالتری از زندگی به کسی؛ برای همین زیبا است.
📗 فلسفههای روانگردان / 👤 مرتضا مردیها
@HosseinGaeeni
Forwarded from TehranBizShow (ᎪᏞᎥ ᏁᏃᎠ)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞 #حسين_گايينى
📍كوچ #عملكرد_و_مربى_مهارتهاى_نرم در
#كسب_و_كار
#كيفكو
🔰 نمایشگاه توسعه کسب و کار
📡 @tehranbizshow
📍كوچ #عملكرد_و_مربى_مهارتهاى_نرم در
#كسب_و_كار
#كيفكو
🔰 نمایشگاه توسعه کسب و کار
📡 @tehranbizshow
Forwarded from TehranBizShow (ᎪᏞᎥ ᏁᏃᎠ)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞كانون #يادگيرى_فردا
#كيفكو
#نمايشگاه_توسعه_كسب_و_كار_تهران
🔰 نمایشگاه توسعه کسب و کار
📡 @tehranbizshow
#كيفكو
#نمايشگاه_توسعه_كسب_و_كار_تهران
🔰 نمایشگاه توسعه کسب و کار
📡 @tehranbizshow
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
✅ فردی که "چگونگی" را میداند، بدون شغل نمیماند؛ اما فردی که از "چرایی" با خبر است، همیشه کارفرمای خود خواهد بود.
📗 #کتاب: انسانهای موفق چگونه میاندیشند؟ 👤 جان ماکسول
👌 "چرا"ی خود را پیدا کن!
📗 #کتاب: انسانهای موفق چگونه میاندیشند؟ 👤 جان ماکسول
👌 "چرا"ی خود را پیدا کن!
کنون که چنین
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود میپرسم:
«ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفتهام آیا؟»
در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی میبیند ماهیوار
بیامان در کار
و آوایی نه.
«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش میپرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی مرسومِ قاضیاناش نمیکشاند؟»
زمانهییست که
آری
کوتهْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بیتعارفِ خویش با خود گفته باشد:
«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
میبینی که نیامِ پُرتکلفِ نامآوری دغلکارانهات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلبآباد نیز
بیبهرهتر است؟»
بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:
فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفتانگیزتر
به گرماگرمِ هنگامهیی
که در آن
حتا
خروشی بیخویش
از خراشِ حنجرهیی خونین
بهنیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.
□
نگران و تلخ میگوید:
«ــ پس شعر؟
بر این قُلّه
سخت بیگاه
خامش نشستهای.
زمان در سکوت میگذرد تشنهْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟»
میگویم:
« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟
زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت میگذارد: ــ
به هیأتِ زوزهی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود میخروشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعهی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.
فریادِ رهایی و
از پوچپایگی به در جستن،
یا بیداری کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچپایگی امان جُستن…
تشنهکامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت میکند
نه آن را که در جامهی عالِم
تعلیمِ سفاهت میکند
نه آن را که در خرقهی پوسیده
فخر به حماقت میکند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت میکند.»
□
هِی بر خود میزنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه میتوانستم گفته باشم گفتهام؟
ــ نمیدانم.
اینقدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّهی غریوِ خویش مدفون شدهام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیلهیی مغرور را مانَد
در انبارهی پُرروغنِ چراغش.
احمد شاملو
#شعر "از خود با خویش"
دفتر شعر: حدیث بیقراری ماهان
@HosseinGaeeni
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود میپرسم:
«ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفتهام آیا؟»
در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی میبیند ماهیوار
بیامان در کار
و آوایی نه.
«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش میپرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی مرسومِ قاضیاناش نمیکشاند؟»
زمانهییست که
آری
کوتهْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بیتعارفِ خویش با خود گفته باشد:
«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
میبینی که نیامِ پُرتکلفِ نامآوری دغلکارانهات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلبآباد نیز
بیبهرهتر است؟»
بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:
فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفتانگیزتر
به گرماگرمِ هنگامهیی
که در آن
حتا
خروشی بیخویش
از خراشِ حنجرهیی خونین
بهنیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.
□
نگران و تلخ میگوید:
«ــ پس شعر؟
بر این قُلّه
سخت بیگاه
خامش نشستهای.
زمان در سکوت میگذرد تشنهْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟»
میگویم:
« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟
زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت میگذارد: ــ
به هیأتِ زوزهی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود میخروشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعهی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.
فریادِ رهایی و
از پوچپایگی به در جستن،
یا بیداری کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچپایگی امان جُستن…
تشنهکامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت میکند
نه آن را که در جامهی عالِم
تعلیمِ سفاهت میکند
نه آن را که در خرقهی پوسیده
فخر به حماقت میکند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت میکند.»
□
هِی بر خود میزنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه میتوانستم گفته باشم گفتهام؟
ــ نمیدانم.
اینقدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّهی غریوِ خویش مدفون شدهام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیلهیی مغرور را مانَد
در انبارهی پُرروغنِ چراغش.
احمد شاملو
#شعر "از خود با خویش"
دفتر شعر: حدیث بیقراری ماهان
@HosseinGaeeni
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
☕️هشتمین کافه کوچینگ کانون یادگیری فردا
📆 پنجشنبه ۱۲ بهمن ساعت 🕣۸:۳۰ تا 🕜۱۳:۳۰
ℹ️اطلاعات بیشتر درباره این رویداد و ثبتنام: 👇
https://goo.gl/info/LL9KhM
📆 پنجشنبه ۱۲ بهمن ساعت 🕣۸:۳۰ تا 🕜۱۳:۳۰
ℹ️اطلاعات بیشتر درباره این رویداد و ثبتنام: 👇
https://goo.gl/info/LL9KhM
📖 در کوچه باغ #کتاب
آدم از خود میپرسد که:
تو با این سالها که گذشت چه کردی؟
بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟
زندگی کردی یا نه؟
با خود میگویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد میشود. سالها همچنان میگذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت میدهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنيای رویاهای رنگین رنگ میبازد، رویاهایت مثل گلهای پژمرده گردن خم میکنند و مثل برگ های زرد از درخت خزان زده میریزند.
تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری،
هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.
هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.
📗 شبهای روشن / 👤 داستایوفسکی
@HosseinGaeeni
آدم از خود میپرسد که:
تو با این سالها که گذشت چه کردی؟
بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟
زندگی کردی یا نه؟
با خود میگویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد میشود. سالها همچنان میگذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت میدهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنيای رویاهای رنگین رنگ میبازد، رویاهایت مثل گلهای پژمرده گردن خم میکنند و مثل برگ های زرد از درخت خزان زده میریزند.
تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری،
هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.
هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.
📗 شبهای روشن / 👤 داستایوفسکی
@HosseinGaeeni
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
✅ گزارش تصویری حضور کانون یادگیری فردا (کیفکو) در نخستین نمایشگاه توسعه کسبوکار
👇
http://goo.gl/vXeWTK
👇
http://goo.gl/vXeWTK
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
✅ پنج مانع دستیابی به رویاها و نقش #کوچینگ ...
مطالعه متن و تماشای فیلم سخنرانی: 👇
https://goo.gl/YZg6ja
مطالعه متن و تماشای فیلم سخنرانی: 👇
https://goo.gl/YZg6ja
✅ اگر فکر میکنید اقتصاد مهمتر از محیط زیست است، پس سعی کنید موقع شمردن پول، نفس نکشید!
@HosseinGaeeni
@HosseinGaeeni
Forwarded from کلام یادگیری فردا (کیفکو)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧 ساعت #موسیقی
هر که دلآرام دید
از دلش آرام رفت...
@HosseinGaeeni
یادِ تو
شعر: سعدی
با صدای: جمال الدین منبری
آهنگساز: محمد سریر
هر که دلآرام دید
از دلش آرام رفت...
@HosseinGaeeni
یادِ تو
شعر: سعدی
با صدای: جمال الدین منبری
آهنگساز: محمد سریر