Telegram
نقدآگین
📖 همه دروغ میگویند!
— قسمت اول (۱/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🔺این جمله را عطار نیشابوری در تذکرهالاولیا از قول یکی از مشایخ صوفیه نقل کرده است. برای درک رادیکالترین معنای ممکن این سخن، باید آن را جدی بگیریم و تا نهایت منطق درونیش پیش برویم، بیآنکه به راههای گریز معمول پناه ببریم.
☝️ خدا اشارهناپذیر است. این پیشفرضی است که عطار و همه عارفان بر آن اتفاق دارند. خدا را نمیتوان با انگشت نشان داد، نمیتوان در قالب الفاظ گنجاند، نمیتوان به مفهومی فروکاست، نمیتوان به چیزی تشبیه کرد. هر اشارهای به او، از همان لحظه اشاره، او را محدود میکند. اشاره یعنی تعیین مرز، یعنی گفتن "او آنجاست" یا "او چنین است". و آنچه مرز داشته باشد، متناهی است. پس هرکه به خدا اشاره کند، در حقیقت به چیزی اشاره کرده که خدا نیست. به بت خود اشاره کرده. به تصویری که در ذهن ساخته اشاره کرده. به مفهومی که خود پرورانده اشاره کرده.
🗣 و سخن گفتن از خدا، همین گونه است. هر جملهای که درباره خدا بگوییم، ناگزیر او را در قالب همان جمله محدود میکنیم. بگوییم "خدا مهربان است"، مهربانی را که میشناسیم به او نسبت دادهایم، و این مهربانی شناخته شده، مهربانی آفریدگان است. بگوییم "خدا همهتوان است"، قدرت را از قدرت پادشاهان وام گرفتهایم. بگوییم "خدا همهدان است"، علم را از علم دانشمندان قیاس کردهایم. هر وصفی، تشبیهی در خود دارد. و تشبیه، شرک است؛ شرک خفی، اما شرک. پس هرکه از خدا سخن گوید، به ناچار مشرک است. به ناگزیر دروغ میگوید. چون خدایی را وصف میکند که با خدای حقیقی تفاوت دارد.
📢 دعوی کردن در خدا، از این هم آشکارتر است. دعوی یعنی ادعای نسبت یا ارتباطی خاص. کسی بگوید "من به خدا رسیدم"، کسی بگوید "خدا در من حلول کرد"، کسی بگوید "من با خدا سخن گفتم"، کسی بگوید "من جانشین خدا بر زمینم". این دعویها همه متضمن این معناست که گوینده بر خدا احاطه یافته، او را درک کرده، به او دست یافته. اما اگر خدا نامتناهی باشد، چگونه متناهی میتواند بر نامتناهی احاطه یابد؟ اگر خدا بینهایت باشد، چگونه دارای حد و مرز میتواند او را در بر گیرد؟ این محال است. محال عقلی. پس این دعویها نیز محالند. و هرکه دعوی محال کند، دروغگو است.
🌊 و قدم در انبساط نهادن، یعنی آن گشادهدلی و بیپروایی که گاه برای سالکان و رهروان پیش میآید. حالتی که در آن احساس میکنند همه حجابها برداشته شده و با خدا در خلوتند. اما عطار میگوید اگر این حالت به سخن یا اشاره یا دعوی بینجامد، باز دروغ است. چون این حالت نیز حالتی است نفسانی. آمیخته به خیال و وهم و احساس. و اینها همه حجابند. پس هرکه این حالات را حمل بر حقیقت کند و از آنها سخن گوید، دروغ میگوید. خود را فریب داده و دیگران را نیز.
🚫 تا اینجا، همه چیز در چارچوب عرفان متعارف میگنجد. اما نکته رادیکال آنجاست که عطار نمیگوید اینها صفات مدعیان دروغین است. نمیگوید صفات صوفیان ناباب است. نمیگوید صفات عوام است که از خدا بیخبرند. او به سادگی میگوید: "این همه که گفتیم از صفات دروغزنان است." یعنی هر کس این کارها را بکند، دروغزن است. هر کس. بدون استثنا.
📜 و این یعنی: هرکه به خدا اشاره کند، دروغزن است. هرکه از خدا سخن گوید، دروغزن است. هرکه دعوی در خدا کند، دروغزن است. هرکه در انبساط قدم نهد و از آن سخن گوید، دروغزن است. این احکام، همه را شامل میشود. پیامبر را شامل میشود، ولی و وصی را شامل میشود، عارف و صوفی را شامل میشود، عامی را شامل میشود. هیچ کس از این دایره بیرون نیست. چون ملاک، صدق و کذب ادعا نیست. ملاک، خود ادعاست. و هر ادعایی درباره خدا، به دلیل اشارهناپذیری و وصفناپذیری ذات حق، محال است. و هرکه محال را ادعا کند، دروغگو است.
🥀 پس ابراهیم که گفت "هذا ربی"، دروغ گفته است. موسی که گفت "انی انا الله"، دروغ گفته است. محمد که قرآن را به عنوان کلام الله آورده، دروغ گفته است. کلام الله یعنی سخن خدا. سخن خدا یعنی خدا سخن گفته است. سخن گفتن خدا یعنی او خود را در قالب الفاظ درآورده است. و این یعنی محدود شدن. و محدود شدن با نامتناهی بودن نمیسازد. عیسی که خود را "کلمه الله" خوانده، دروغ گفته است. حلاج که گفت "انا الحق"، دروغ گفته است. بایزید که گفت "سبحانی ما اعظم شانی"، دروغ گفته است. جنید که گفتهها گفته، دروغ گفته است. و عطار که این سخنان را گرد آورده و در کتابی نوشته، خود نیز دروغ گفته است، چون دارد از کسانی سخن میگوید که از خدا سخن گفتهاند، و خود نیز ناگزیر از به کار بردن نام خدا و اشاره به او شده است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— قسمت اول (۱/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
💬 «بزرگترین دعویها آن است که کسی دعوی کند در خدای و اشارت کند به خدای یا سخن گوید از خدای یا قدم در انبساط نهد. این همه که گفتیم از صفات دروغزنان است».
🔺این جمله را عطار نیشابوری در تذکرهالاولیا از قول یکی از مشایخ صوفیه نقل کرده است. برای درک رادیکالترین معنای ممکن این سخن، باید آن را جدی بگیریم و تا نهایت منطق درونیش پیش برویم، بیآنکه به راههای گریز معمول پناه ببریم.
☝️ خدا اشارهناپذیر است. این پیشفرضی است که عطار و همه عارفان بر آن اتفاق دارند. خدا را نمیتوان با انگشت نشان داد، نمیتوان در قالب الفاظ گنجاند، نمیتوان به مفهومی فروکاست، نمیتوان به چیزی تشبیه کرد. هر اشارهای به او، از همان لحظه اشاره، او را محدود میکند. اشاره یعنی تعیین مرز، یعنی گفتن "او آنجاست" یا "او چنین است". و آنچه مرز داشته باشد، متناهی است. پس هرکه به خدا اشاره کند، در حقیقت به چیزی اشاره کرده که خدا نیست. به بت خود اشاره کرده. به تصویری که در ذهن ساخته اشاره کرده. به مفهومی که خود پرورانده اشاره کرده.
🗣 و سخن گفتن از خدا، همین گونه است. هر جملهای که درباره خدا بگوییم، ناگزیر او را در قالب همان جمله محدود میکنیم. بگوییم "خدا مهربان است"، مهربانی را که میشناسیم به او نسبت دادهایم، و این مهربانی شناخته شده، مهربانی آفریدگان است. بگوییم "خدا همهتوان است"، قدرت را از قدرت پادشاهان وام گرفتهایم. بگوییم "خدا همهدان است"، علم را از علم دانشمندان قیاس کردهایم. هر وصفی، تشبیهی در خود دارد. و تشبیه، شرک است؛ شرک خفی، اما شرک. پس هرکه از خدا سخن گوید، به ناچار مشرک است. به ناگزیر دروغ میگوید. چون خدایی را وصف میکند که با خدای حقیقی تفاوت دارد.
📢 دعوی کردن در خدا، از این هم آشکارتر است. دعوی یعنی ادعای نسبت یا ارتباطی خاص. کسی بگوید "من به خدا رسیدم"، کسی بگوید "خدا در من حلول کرد"، کسی بگوید "من با خدا سخن گفتم"، کسی بگوید "من جانشین خدا بر زمینم". این دعویها همه متضمن این معناست که گوینده بر خدا احاطه یافته، او را درک کرده، به او دست یافته. اما اگر خدا نامتناهی باشد، چگونه متناهی میتواند بر نامتناهی احاطه یابد؟ اگر خدا بینهایت باشد، چگونه دارای حد و مرز میتواند او را در بر گیرد؟ این محال است. محال عقلی. پس این دعویها نیز محالند. و هرکه دعوی محال کند، دروغگو است.
🌊 و قدم در انبساط نهادن، یعنی آن گشادهدلی و بیپروایی که گاه برای سالکان و رهروان پیش میآید. حالتی که در آن احساس میکنند همه حجابها برداشته شده و با خدا در خلوتند. اما عطار میگوید اگر این حالت به سخن یا اشاره یا دعوی بینجامد، باز دروغ است. چون این حالت نیز حالتی است نفسانی. آمیخته به خیال و وهم و احساس. و اینها همه حجابند. پس هرکه این حالات را حمل بر حقیقت کند و از آنها سخن گوید، دروغ میگوید. خود را فریب داده و دیگران را نیز.
🚫 تا اینجا، همه چیز در چارچوب عرفان متعارف میگنجد. اما نکته رادیکال آنجاست که عطار نمیگوید اینها صفات مدعیان دروغین است. نمیگوید صفات صوفیان ناباب است. نمیگوید صفات عوام است که از خدا بیخبرند. او به سادگی میگوید: "این همه که گفتیم از صفات دروغزنان است." یعنی هر کس این کارها را بکند، دروغزن است. هر کس. بدون استثنا.
📜 و این یعنی: هرکه به خدا اشاره کند، دروغزن است. هرکه از خدا سخن گوید، دروغزن است. هرکه دعوی در خدا کند، دروغزن است. هرکه در انبساط قدم نهد و از آن سخن گوید، دروغزن است. این احکام، همه را شامل میشود. پیامبر را شامل میشود، ولی و وصی را شامل میشود، عارف و صوفی را شامل میشود، عامی را شامل میشود. هیچ کس از این دایره بیرون نیست. چون ملاک، صدق و کذب ادعا نیست. ملاک، خود ادعاست. و هر ادعایی درباره خدا، به دلیل اشارهناپذیری و وصفناپذیری ذات حق، محال است. و هرکه محال را ادعا کند، دروغگو است.
🥀 پس ابراهیم که گفت "هذا ربی"، دروغ گفته است. موسی که گفت "انی انا الله"، دروغ گفته است. محمد که قرآن را به عنوان کلام الله آورده، دروغ گفته است. کلام الله یعنی سخن خدا. سخن خدا یعنی خدا سخن گفته است. سخن گفتن خدا یعنی او خود را در قالب الفاظ درآورده است. و این یعنی محدود شدن. و محدود شدن با نامتناهی بودن نمیسازد. عیسی که خود را "کلمه الله" خوانده، دروغ گفته است. حلاج که گفت "انا الحق"، دروغ گفته است. بایزید که گفت "سبحانی ما اعظم شانی"، دروغ گفته است. جنید که گفتهها گفته، دروغ گفته است. و عطار که این سخنان را گرد آورده و در کتابی نوشته، خود نیز دروغ گفته است، چون دارد از کسانی سخن میگوید که از خدا سخن گفتهاند، و خود نیز ناگزیر از به کار بردن نام خدا و اشاره به او شده است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📖 همه دروغ میگویند!
— قسمت اول (۲/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🔄 اینجا تناقضی بنیادین پدید میآید. عطار میخواهد بگوید خدا وصفناپذیر است، اما برای گفتن این مطلب، ناگزیر از وصف کردن شده است. میخواهد بگوید هرکه از خدا سخن گوید دروغزن است، اما خودش دارد از خدا سخن میگوید. میخواهد ما را به سکوت دعوت کند، اما با صدای بلند این دعوت را کرده است. این تناقض، گریزناپذیر است. هر کس که زبان به سخن گشاید، در همین تناقض میافتد. پس چه باید کرد؟
🧩 برخی گفتهاند این سخنان را جز اهلش درک نکنند. برخی گفتهاند اینها شطحیات است و در حالت بیخودی گفته شده. برخی گفتهاند اشاره است نه تعبیر. برخی گفتهاند رمز است نه صریح. برخی گفتهاند هرکه به مقام فنا رسد، دیگر او نیست که سخن میگوید، خداست که از او سخن میگوید. اما این توجیهات، هیچکدام مسئله را حل نمیکند. اگر در حالت بیخودی سخنی گفته شود، آن سخن برای ما که در هشیاری هستیم چه معنایی دارد؟ اگر رمز است، چگونه میتوانیم رمزگشایی کنیم؟ اگر خدا از او سخن گفته، پس باز سخنی از خدا در کار است. و آن سخن نیز باید در قالب الفاظ باشد و الفاظ محدود. پس باز به همان تناقض بازگشتهایم. این توجیهات تنها تلاشهایی است برای گریز از نتیجهای که متن عطار به آن میانجامد، اما هیچکدام کامیاب نیستند.
🤫 تنها راهی که میماند، سکوت است. خاموشی مطلق. نه گفتن "خدا هست"، نه گفتن "خدا نیست". نه گفتن "خدا را میتوان شناخت"، نه گفتن "خدا را نمیتوان شناخت". نه گفتن "خدا مهربان است"، نه گفتن "خدا مهربان نیست". نگفتن هیچ. اما سکوت نیز اگر با قصد عبادت باشد، خود نوعی سخن است. سکوت عابدانه یعنی "من در برابر خدا سکوت کردهام" و این نیز سخنی است درباره خدا. پس حتی سکوت نیز ما را رها نمیکند.
⛓️ پس چه؟ آیا هیچ راهی نیست؟ منطق عطار به اینجا میرسد: هر راهی بسته است. هر سخنی دروغ است. هر اشارهای خطاست. هر دعویای باطل است. هر حالتی که به سخن و اشاره و دعوی بینجامد، دروغزنانه است. و انسان ناگزیر از سخن و اشاره و دعوی است. ناگزیر از زیستن در این جهان محدود و متناهی. ناگزیر از به کار گرفتن زبان و مفاهیم. پس انسان محکوم است به دروغ. محکوم است به گفتن سخنانی که با حقیقت مطابقت ندارند. محکوم است به اشاره به چیزی که نمیتوان به آن اشاره کرد.
🕋 و این یعنی دین، تمام دین، دروغ است. نه از آن رو که گروندگانش قصد فریب دارند، بلکه از آن رو که ساختار دین بر اساس سخن گفتن از خدایی بنا شده که نمیتوان از او سخن گفت. دین مدعی است که خدا با انسان سخن گفته است. اما اگر خدا با انسان سخن گفته باشد، یعنی خود را در قالب زبان بشری محدود کرده است. و این با نامتناهی بودنش سازگار نیست. دین مدعی است که انسان میتواند خدا را بشناسد. اما اگر خدا نامتناهی باشد، شناخت او محال است. شناخت یعنی احاطه علمی بر چیزی. و هیچ متناهیای نمیتواند بر نامتناهی احاطه یابد. دین مدعی است که انسان میتواند به خدا نزدیک شود. اما نزدیکی مکانی است و خدا مکان ندارد. نزدیکی معنوی نیز اگر به معنای شباهت باشد، باز مستلزم تشبیه است و تشبیه شرک.
📉 پس تمام ارکان دین فرو میریزد. نبوت فرو میریزد، چون نبوت سخن گفتن از خداست. وحی فرو میریزد، چون وحی سخن خداست. کتاب مقدس فرو میریزد، چون کتاب مقدس سخنانی است درباره خدا. عبادت فرو میریزد، چون عبادت نوعی اشاره به خداست. دعا فرو میریزد، چون دعا سخن گفتن با خداست. اخلاق دینی فرو میریزد، چون اخلاق دینی مبتنی بر اوامر و نواهی خداست. همه چیز فرو میریزد.
🏚 و آنچه میماند، ویرانهای است از سخنان متناقض. ویرانهای که در آن، هر کس چیزی گفته است و هیچ کس نتوانسته است چیزی بگوید. انبیا گفتهاند، اولیا گفتهاند، عارفان گفتهاند، فیلسوفان گفتهاند، و همه به ناچار دروغ گفتهاند. نه از روی عمد، که از روی ضرورت. ضرورت زیستن در جهان زبان. ضرورت سخن گفتن. ضرورت معنا بخشیدن به هستی. اما این ضرورت، حقیقت را تغییر نمیدهد. دروغ، دروغ است، حتی اگر از آن ناگزیر باشیم.
🖋 عطار در این جمله کوتاه، تمام این ویرانی را نشان داده است. او گفته هرکه از خدا سخن گوید دروغزن است. و این حکم، خود او را نیز شامل میشود. او نیز دروغ گفته است، چون از خدا سخن گفته است. تفاوتی نمیکند که او عطار باشد یا بایزید یا جنید یا حلاج. هیچکدام از این نامها از دایره دروغ بیرون نیستند. هیچکدام امتیازی ندارند. همه در یک قلمرو قرار میگیرند: قلمرو کسانی که از چیزی سخن گفتهاند که نمیتوان از آن سخن گفت.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— قسمت اول (۲/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🔄 اینجا تناقضی بنیادین پدید میآید. عطار میخواهد بگوید خدا وصفناپذیر است، اما برای گفتن این مطلب، ناگزیر از وصف کردن شده است. میخواهد بگوید هرکه از خدا سخن گوید دروغزن است، اما خودش دارد از خدا سخن میگوید. میخواهد ما را به سکوت دعوت کند، اما با صدای بلند این دعوت را کرده است. این تناقض، گریزناپذیر است. هر کس که زبان به سخن گشاید، در همین تناقض میافتد. پس چه باید کرد؟
🧩 برخی گفتهاند این سخنان را جز اهلش درک نکنند. برخی گفتهاند اینها شطحیات است و در حالت بیخودی گفته شده. برخی گفتهاند اشاره است نه تعبیر. برخی گفتهاند رمز است نه صریح. برخی گفتهاند هرکه به مقام فنا رسد، دیگر او نیست که سخن میگوید، خداست که از او سخن میگوید. اما این توجیهات، هیچکدام مسئله را حل نمیکند. اگر در حالت بیخودی سخنی گفته شود، آن سخن برای ما که در هشیاری هستیم چه معنایی دارد؟ اگر رمز است، چگونه میتوانیم رمزگشایی کنیم؟ اگر خدا از او سخن گفته، پس باز سخنی از خدا در کار است. و آن سخن نیز باید در قالب الفاظ باشد و الفاظ محدود. پس باز به همان تناقض بازگشتهایم. این توجیهات تنها تلاشهایی است برای گریز از نتیجهای که متن عطار به آن میانجامد، اما هیچکدام کامیاب نیستند.
🤫 تنها راهی که میماند، سکوت است. خاموشی مطلق. نه گفتن "خدا هست"، نه گفتن "خدا نیست". نه گفتن "خدا را میتوان شناخت"، نه گفتن "خدا را نمیتوان شناخت". نه گفتن "خدا مهربان است"، نه گفتن "خدا مهربان نیست". نگفتن هیچ. اما سکوت نیز اگر با قصد عبادت باشد، خود نوعی سخن است. سکوت عابدانه یعنی "من در برابر خدا سکوت کردهام" و این نیز سخنی است درباره خدا. پس حتی سکوت نیز ما را رها نمیکند.
⛓️ پس چه؟ آیا هیچ راهی نیست؟ منطق عطار به اینجا میرسد: هر راهی بسته است. هر سخنی دروغ است. هر اشارهای خطاست. هر دعویای باطل است. هر حالتی که به سخن و اشاره و دعوی بینجامد، دروغزنانه است. و انسان ناگزیر از سخن و اشاره و دعوی است. ناگزیر از زیستن در این جهان محدود و متناهی. ناگزیر از به کار گرفتن زبان و مفاهیم. پس انسان محکوم است به دروغ. محکوم است به گفتن سخنانی که با حقیقت مطابقت ندارند. محکوم است به اشاره به چیزی که نمیتوان به آن اشاره کرد.
🕋 و این یعنی دین، تمام دین، دروغ است. نه از آن رو که گروندگانش قصد فریب دارند، بلکه از آن رو که ساختار دین بر اساس سخن گفتن از خدایی بنا شده که نمیتوان از او سخن گفت. دین مدعی است که خدا با انسان سخن گفته است. اما اگر خدا با انسان سخن گفته باشد، یعنی خود را در قالب زبان بشری محدود کرده است. و این با نامتناهی بودنش سازگار نیست. دین مدعی است که انسان میتواند خدا را بشناسد. اما اگر خدا نامتناهی باشد، شناخت او محال است. شناخت یعنی احاطه علمی بر چیزی. و هیچ متناهیای نمیتواند بر نامتناهی احاطه یابد. دین مدعی است که انسان میتواند به خدا نزدیک شود. اما نزدیکی مکانی است و خدا مکان ندارد. نزدیکی معنوی نیز اگر به معنای شباهت باشد، باز مستلزم تشبیه است و تشبیه شرک.
📉 پس تمام ارکان دین فرو میریزد. نبوت فرو میریزد، چون نبوت سخن گفتن از خداست. وحی فرو میریزد، چون وحی سخن خداست. کتاب مقدس فرو میریزد، چون کتاب مقدس سخنانی است درباره خدا. عبادت فرو میریزد، چون عبادت نوعی اشاره به خداست. دعا فرو میریزد، چون دعا سخن گفتن با خداست. اخلاق دینی فرو میریزد، چون اخلاق دینی مبتنی بر اوامر و نواهی خداست. همه چیز فرو میریزد.
🏚 و آنچه میماند، ویرانهای است از سخنان متناقض. ویرانهای که در آن، هر کس چیزی گفته است و هیچ کس نتوانسته است چیزی بگوید. انبیا گفتهاند، اولیا گفتهاند، عارفان گفتهاند، فیلسوفان گفتهاند، و همه به ناچار دروغ گفتهاند. نه از روی عمد، که از روی ضرورت. ضرورت زیستن در جهان زبان. ضرورت سخن گفتن. ضرورت معنا بخشیدن به هستی. اما این ضرورت، حقیقت را تغییر نمیدهد. دروغ، دروغ است، حتی اگر از آن ناگزیر باشیم.
🖋 عطار در این جمله کوتاه، تمام این ویرانی را نشان داده است. او گفته هرکه از خدا سخن گوید دروغزن است. و این حکم، خود او را نیز شامل میشود. او نیز دروغ گفته است، چون از خدا سخن گفته است. تفاوتی نمیکند که او عطار باشد یا بایزید یا جنید یا حلاج. هیچکدام از این نامها از دایره دروغ بیرون نیستند. هیچکدام امتیازی ندارند. همه در یک قلمرو قرار میگیرند: قلمرو کسانی که از چیزی سخن گفتهاند که نمیتوان از آن سخن گفت.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📖 همه دروغ میگویند!
— قسمت اول (۳/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🚧 و این پایان راه است. بنبست کامل. هیچ راهی به سوی حقیقت نیست. هر راهی که پیموده شود، به دروغ میانجامد. هر کلمهای که بر زبان آید، حقیقت را تحریف میکند. هر اشارهای که کرده شود، خطاست. و انسان در این جهان، محکوم است به زیستن با این دروغها. محکوم است به سخن گفتن با اینکه میداند سخنش نارساست. محکوم است به اشاره کردن با اینکه میداند اشارهاش خطاست. محکوم است به دعوی کردن با اینکه میداند دعویاش باطل است.
🎭 تنها چیزی که میماند، پذیرش همین تناقض است. پذیرش اینکه انسان نمیتواند به خدا دست یابد. پذیرش اینکه هرچه هست، ظاهر است و زهدان در پس پرده. پذیرش اینکه دین، بازیای است با واژهها. بازیای که در آن، همه میگویند و هیچکس نمیگوید. بازیای که در آن، همه اشاره میکنند و هیچکس نشان نمیدهد. بازیای که در آن، همه دعوی میکنند و هیچکس به جایی نمیرسد.
🌪 و این رادیکالترین معنای سخن عطار است: دین، قلمرو دروغ است. نه به معنای فریب و نیرنگ، که به معنای نارسایی ذاتی. نارساییای که از ذات انسان و ذات خدا برمیخیزد. انسان متناهی است و خدا نامتناهی. و میان متناهی و نامتناهی، هیچ پلی نیست. هیچ نسبتی نیست. هیچ ارتباطی نیست. هرچه هست، خیال است. هرچه هست، وهم است. هرچه هست، دروغی است ناگزیر.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— قسمت اول (۳/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🚧 و این پایان راه است. بنبست کامل. هیچ راهی به سوی حقیقت نیست. هر راهی که پیموده شود، به دروغ میانجامد. هر کلمهای که بر زبان آید، حقیقت را تحریف میکند. هر اشارهای که کرده شود، خطاست. و انسان در این جهان، محکوم است به زیستن با این دروغها. محکوم است به سخن گفتن با اینکه میداند سخنش نارساست. محکوم است به اشاره کردن با اینکه میداند اشارهاش خطاست. محکوم است به دعوی کردن با اینکه میداند دعویاش باطل است.
🎭 تنها چیزی که میماند، پذیرش همین تناقض است. پذیرش اینکه انسان نمیتواند به خدا دست یابد. پذیرش اینکه هرچه هست، ظاهر است و زهدان در پس پرده. پذیرش اینکه دین، بازیای است با واژهها. بازیای که در آن، همه میگویند و هیچکس نمیگوید. بازیای که در آن، همه اشاره میکنند و هیچکس نشان نمیدهد. بازیای که در آن، همه دعوی میکنند و هیچکس به جایی نمیرسد.
🌪 و این رادیکالترین معنای سخن عطار است: دین، قلمرو دروغ است. نه به معنای فریب و نیرنگ، که به معنای نارسایی ذاتی. نارساییای که از ذات انسان و ذات خدا برمیخیزد. انسان متناهی است و خدا نامتناهی. و میان متناهی و نامتناهی، هیچ پلی نیست. هیچ نسبتی نیست. هیچ ارتباطی نیست. هرچه هست، خیال است. هرچه هست، وهم است. هرچه هست، دروغی است ناگزیر.
.
#نقد_ادیان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📖 دروغهای مومنانۀ علی: شرک در توحید
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۱/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🍂 نخستین خطبه نهجالبلاغه، که اغلب به عنوان یکی از ستیغهای بلاغت عربی و ژرفای توحیدی شناخته میشود، ظاهراً تلاشی است برای ترسیم خدایی که بی چونوچرا فراتر از هر بند و وابستگی انسانی، زبانی، مکانی، زمانی است.
🍂 علی بن ابیطالب با زبانی فاخر و آهنگین، خدا را از هرگونه توصیف مثبت (kataphatic) دور میکند و به سوی نفیهای پیدرپی (apophatic) میرود. اما همین که این متن را بدون دست آویختن به توجیهات عرفانی، ادبی یا بلاغی - که اغلب برای پوشاندن شکافها به کار میروند - با عینک منطق صِرف و بیتعارف بخوانیم، کل ساختمان از پایه فرومیریزد.
🍂 تناقض نه تنها در حاشیه یا در تفسیرهای بعدی، بلکه در هسته هر جمله وجود دارد. خدا سخنناپذیر شناسانده میشود، اما از او سخن گفته شده است. اشارهناپذیر است، اما به او اشاره شده. وصفناپذیر است، اما وصف شده. این تناقضها تصادفی نیستند؛ آنها نتیجه ناگزیر زبان انسانی هستند که - ناساز با همه ادعاهای پرطمطراق درباره وی - در دام محدودیتهای خویش گرفتار است.
🔺هر تلاش برای گریز از محدودیت، خود محدودیت تازهای میسازد. نتیجه نهایی این است که سر به سر خطبه - با همه زیبایی و فصاحتش - یک دروغ ناگزیر است؛ دروغی که اگر نگوییم از سر فریب، دستکم از دل محکومیت انسانی میرا و محدود به زیستن در جهان متناهی و سخن گفتن با ابزار محدود برمیخیزد.
🍂 از همان نخستین جمله، تناقض خود را عیان میسازد:
🔺این جمله خود یک ستایش و یک سپاس است. خود سخن گفتن از خداست. اگر خدا بهراستی فراتر از هر ستایش، هر مدح و هر سپاس باشد، چرا باید او را ستایش کنیم؟ اگر هیچ مدحی به او نمیرسد، این "الحمد لله" چیست؟ جز یک ادعای پوچ و یک دروغ آراسته. همین که دهان باز کنیم و بخوانیم "سپاس او را"، او را در چارچوب ستایش قرار داده ایم. او را سزاوار ستایش دانستهایم، و شایسته ستایش بودن یعنی محدود شدن به چیزی که بشر میتواند درک کند، تصور کند و بیان کند.
📌 اگر خدا به راستی فراتر از سپاس و ستایش باشد، حتی نباید نامش را برد، چه رسد به اینکه با صفات فاخر و آهنگین وی را ستایش کنیم. اما علی [نقدآگین: یا دقیقتر بگوییم، متنِ منسوبشده به او] ستایش میکند؛ با واژگان پرطنطنه و زیبا. این واژهها نه تنها چیزی را نجات نمیدهند، بلکه حجابی سنگینتر میسازند: حجابی از زیبایی که چشم را کور میکند، گوش را کر میسازد و ذهن را در توهم ژرفا فرو میبرد.
📌 ستایش، نخستین گام اسارت خدا در زبان است. اولین لحظه خیانت به ادعای فراتر بودن از هر چیز و همه چیز. این تناقض را میتوان در هر ستایش الهی تکرار کرد. هر "سبحان الله"، هر "الحمد لله"، هر "الله اکبر" و هر "جوشن کبیر"ی درست همان کاری را میکند که خطبه مدعی نفی آن است: خدا را به سطح چیزی که سزاوار بزرگداشت، سزاوار سپاس و شایسته تقدیس است پایین میآورد.
🍂 پس از ستایش آغازین، خطبه به زنجیره نفیها میرسد:
🔺این نفیها ظاهراً خدا را بیکران، ناوابسته و بیچندوچون میسازند. اما گره کار درست در همین نفیهاست. هر نفی، خودش صفت است. هر "راه نمییابد" یعنی شکاف و فاصلهای در کار است - و فاصله یعنی حد. "به حد محدود نیست" یعنی حد ندارد - و نداشتن حد خودش یک حد است: حدِ نداشتنِ حد. "توصیفی موجود نیست" خودش یک توصیف است. "در زمان نمیگنجد" خودش تعیین رابطهای منفی با زمان است - یعنی رابطهای دارد، هرچند منفی.
📌 هر "نیست" که گفته میشود، در حقیقت میگوید "او این نیست" - و "این نیست" یعنی "آن است". و "آن است" یعنی تعریف. تعریف یعنی مرز. مرز یعنی محدودیت.
🔺علی میخواهد خدا را از هر مرزی آزاد کند، اما با هر "نه"، یک مرز تازه میکشد. با هر نفی، خدا را در چارچوب آنچه نیست محبوس میکند. اگر خدا بهراستی بدون حد باشد، حتی نمیتوان گفت "بدون حد است". چون "بدون حد بودن" خودش صفتی است که ذهن محدود ما ساخته و به خدا چسبانده. پس این نفیها رهایی نمیآورند، بلکه اسارت میآورند. اسارت در هزاران "نیست" که در نهایت خدا را به چیزی تبدیل میکنند که فقط از جنس وازگان منفی است:
🔺این همان پارادوکسی است که در الهیات منفی در سنتهای مسیحی و اسلامی تکرار میشود: نفی صفات، خود به صفتی تبدیل میشود. نفی حد، حد میسازد. نفی توصیف، توصیف میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۱/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🍂 نخستین خطبه نهجالبلاغه، که اغلب به عنوان یکی از ستیغهای بلاغت عربی و ژرفای توحیدی شناخته میشود، ظاهراً تلاشی است برای ترسیم خدایی که بی چونوچرا فراتر از هر بند و وابستگی انسانی، زبانی، مکانی، زمانی است.
🍂 علی بن ابیطالب با زبانی فاخر و آهنگین، خدا را از هرگونه توصیف مثبت (kataphatic) دور میکند و به سوی نفیهای پیدرپی (apophatic) میرود. اما همین که این متن را بدون دست آویختن به توجیهات عرفانی، ادبی یا بلاغی - که اغلب برای پوشاندن شکافها به کار میروند - با عینک منطق صِرف و بیتعارف بخوانیم، کل ساختمان از پایه فرومیریزد.
🍂 تناقض نه تنها در حاشیه یا در تفسیرهای بعدی، بلکه در هسته هر جمله وجود دارد. خدا سخنناپذیر شناسانده میشود، اما از او سخن گفته شده است. اشارهناپذیر است، اما به او اشاره شده. وصفناپذیر است، اما وصف شده. این تناقضها تصادفی نیستند؛ آنها نتیجه ناگزیر زبان انسانی هستند که - ناساز با همه ادعاهای پرطمطراق درباره وی - در دام محدودیتهای خویش گرفتار است.
🔺هر تلاش برای گریز از محدودیت، خود محدودیت تازهای میسازد. نتیجه نهایی این است که سر به سر خطبه - با همه زیبایی و فصاحتش - یک دروغ ناگزیر است؛ دروغی که اگر نگوییم از سر فریب، دستکم از دل محکومیت انسانی میرا و محدود به زیستن در جهان متناهی و سخن گفتن با ابزار محدود برمیخیزد.
🍂 از همان نخستین جمله، تناقض خود را عیان میسازد:
"سپاس خدایی را که ستایشگران به کرانه ستودنش نمیرسند، شمارندگان نعمتهایش را نمیتوانند بشمارند، کوشندگان حق او را به جا نمیآورند".
🔺این جمله خود یک ستایش و یک سپاس است. خود سخن گفتن از خداست. اگر خدا بهراستی فراتر از هر ستایش، هر مدح و هر سپاس باشد، چرا باید او را ستایش کنیم؟ اگر هیچ مدحی به او نمیرسد، این "الحمد لله" چیست؟ جز یک ادعای پوچ و یک دروغ آراسته. همین که دهان باز کنیم و بخوانیم "سپاس او را"، او را در چارچوب ستایش قرار داده ایم. او را سزاوار ستایش دانستهایم، و شایسته ستایش بودن یعنی محدود شدن به چیزی که بشر میتواند درک کند، تصور کند و بیان کند.
📌 اگر خدا به راستی فراتر از سپاس و ستایش باشد، حتی نباید نامش را برد، چه رسد به اینکه با صفات فاخر و آهنگین وی را ستایش کنیم. اما علی [نقدآگین: یا دقیقتر بگوییم، متنِ منسوبشده به او] ستایش میکند؛ با واژگان پرطنطنه و زیبا. این واژهها نه تنها چیزی را نجات نمیدهند، بلکه حجابی سنگینتر میسازند: حجابی از زیبایی که چشم را کور میکند، گوش را کر میسازد و ذهن را در توهم ژرفا فرو میبرد.
📌 ستایش، نخستین گام اسارت خدا در زبان است. اولین لحظه خیانت به ادعای فراتر بودن از هر چیز و همه چیز. این تناقض را میتوان در هر ستایش الهی تکرار کرد. هر "سبحان الله"، هر "الحمد لله"، هر "الله اکبر" و هر "جوشن کبیر"ی درست همان کاری را میکند که خطبه مدعی نفی آن است: خدا را به سطح چیزی که سزاوار بزرگداشت، سزاوار سپاس و شایسته تقدیس است پایین میآورد.
🍂 پس از ستایش آغازین، خطبه به زنجیره نفیها میرسد:
همتهای بلندپرواز به ژرفای او راه نمییابند، تیزهوشیهای ژرفنگر به حقیقتش دست نمیرسند. برای صفت او حد محدود نیست، توصیفی موجود نیست، در زمان شمردنی نمیگنجد، مهلتی کشآمده نمیپذیرد.
🔺این نفیها ظاهراً خدا را بیکران، ناوابسته و بیچندوچون میسازند. اما گره کار درست در همین نفیهاست. هر نفی، خودش صفت است. هر "راه نمییابد" یعنی شکاف و فاصلهای در کار است - و فاصله یعنی حد. "به حد محدود نیست" یعنی حد ندارد - و نداشتن حد خودش یک حد است: حدِ نداشتنِ حد. "توصیفی موجود نیست" خودش یک توصیف است. "در زمان نمیگنجد" خودش تعیین رابطهای منفی با زمان است - یعنی رابطهای دارد، هرچند منفی.
📌 هر "نیست" که گفته میشود، در حقیقت میگوید "او این نیست" - و "این نیست" یعنی "آن است". و "آن است" یعنی تعریف. تعریف یعنی مرز. مرز یعنی محدودیت.
🔺علی میخواهد خدا را از هر مرزی آزاد کند، اما با هر "نه"، یک مرز تازه میکشد. با هر نفی، خدا را در چارچوب آنچه نیست محبوس میکند. اگر خدا بهراستی بدون حد باشد، حتی نمیتوان گفت "بدون حد است". چون "بدون حد بودن" خودش صفتی است که ذهن محدود ما ساخته و به خدا چسبانده. پس این نفیها رهایی نمیآورند، بلکه اسارت میآورند. اسارت در هزاران "نیست" که در نهایت خدا را به چیزی تبدیل میکنند که فقط از جنس وازگان منفی است:
باشندهای که تنها با زنجیرهای از نفیها تعریف میشود.
🔺این همان پارادوکسی است که در الهیات منفی در سنتهای مسیحی و اسلامی تکرار میشود: نفی صفات، خود به صفتی تبدیل میشود. نفی حد، حد میسازد. نفی توصیف، توصیف میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📖 دروغهای مومنانۀ علی: شرک در توحید
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۲/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🍂 علی سپس به آفرینش اشاره میکند:
🔺🔺📌این توصیفات خدا را فاعل مینمایند: کسی که عمل میکند، تغییر میدهد، اثر میگذارد، چیزی را از نیستی به هستی میآورد. اما بلافاصله تناقض فاعلیت ظاهر میشود. فاعل است، اما نه به معنای حرکت و ابزار. فاعل بودن بدون حرکت و ابزار یعنی چه؟ هیچ. فاعلیت یعنی تأثیر گذاشتن. تأثیر گذاشتن یعنی تغییر دادن چیزی در زمان یا مکان. تغییر بدون حرکت ممکن نیست. آفرینش بدون ابزار ممکن نیست - حتی اگر ابزار ارادی یا ذهنی باشد، باز نوعی فرآیند است، نوعی پویایی درونی. اگر نه حرکت باشد و نه ابزار، این فاعلیت چه است؟ واژهای خالی. صدایی بدون محتوا.
🔻علی میگوید:
🔺اما فاعلیتی که بدون حرکت و ابزار باشد، برای ذهن انسانی نامفهوم است، بدون مصداق است، بدون اثر تصورکردنی است. اگر آفرینش بدون فرآیند باشد، آفرینش چه بود؟ یک لحظه ناگهانی بدون علت؟ یک تصادف؟ یا هرکز روی نداده و رخ ننموده؟ این ادعا نه تنها آفریننده بودن خدا نشان نمیدهد، بلکه او را از آفریننده بودن هم خلع میکند.
🔺فاعلی که فعل ندارد، فاعل نیست. و اگر فاعل نیست، آفرینش هم نیست. و اگر آفرینش نیست، جهان چگونه هست؟ این تناقض، کل بخش آفرینش را پوچ میکند. توصیف آفرینش، خدا را به سطح فاعلهای دنیوی پایین میآورد، اما نفی ابزار و حرکت، همان توصیف را از محتوی تهی میسازد
🍂 به بخش مرکزی تناقضها میرسیم:
🔺"هست" یعنی وجود دارد. وجود دارد یعنی در موقعیتی است. هر موجودی موقعیت دارد - فیزیکی، ذهنی، مفهومی، زبانی. اگر موقعیت نداشته باشد، یعنی وجود ندارد. اگر بگوییم در مکان فیزیکی نیست، پس در ذهن است - در تصور ما. اگر در ذهن نیست، در مفهوم است - مفهومی که ما ساختهایم. اگر در مفهوم نیست، در زبان است - چون هم اینک داریم از آن سخن میگوییم. اگر در هیچکدام نیست، یعنی نیست.
🍂 علی میگوید:
🔺📌🔺 پس "هست" بدون اشاره چیست؟ چیزی که نمیتوان به آن اشاره کرد، نمیتوان گفت "هست". چون گفتن "هست" خودش اشاره است. اشاره به وجود. اشاره به بودن. و اشاره یعنی محدود کردن. محدود کردن یعنی دروغ گفتن درباره چیزی که نمیتوان محدود کرد. این دور باطل، وجود خدا را نابود میکند: یا "هست" است و پس محدود است، یا بیمکان است و پس "هست" نیست.
🍂 تناقض آشکارتر:
🔺📌🔺 "با" یعنی همراهی، حضور مشترک، پیوستگی. اگر همراهی نباشد، "با" چه معنایی دارد؟ هیچ. علی واژهای روزمره را به کار میبرد تا حس نزدیکی بدهد، سپس معنای آشنایش را نفی میکند بدون پیشنهاد معنای دیگری. این نه ژرفا است، نه رهایی؛ بازی با کلمات است. ابهام ساختگی برای اینکه چیزی گفته شود بدون اینکه چیزی گفته شود. خدا همزمان با همه چیز است و با هیچ چیز نیست. نزدیک است و دور است. حاضر است و غایب است. این جمله نه توحید میآورد، نه چیزی را توضیح میدهد؛ فقط واژگان را به چرخش درمیآورد تا خواننده احساس کند چیزی ژرف شنیده، اما وقتی دقیق نگاه کند، چیزی جز پوچی نمیبیند.
🍂 زنجیره پرآوازه:
🔺این زنجیره ظاهراً خدا را از هر شرک و محدودیتی پاک میکند، اما کل زنجیره خودش وصف و توصیف و اشاره است. علی دارد خدا را وصف میکند که وصفناپذیر است. دارد محدود میکند که محدودناپذیر است. دارد اشاره میکند که اشارهناپذیر است. کل خطبه یک اشاره درازدامنه و زیبا به چیزی است که نباید به آن اشاره کرد. و این یعنی کل متن دروغ است - نه به دلیل نیت بد، بلکه به دلیل ناگزیری زبان الکن این مرد و عجز او در استدلال. ناچاری زیستن در جهان محدود. ناچاری سخن گفتن برای اینکه چیزی گفته باشد. خدایی که نمیتوان از او سخن گفت، اما علی از او سخن گفته. پس خطبه در تناقض کامل با خودش است. اگر درست باشد، خودش نادرست است. اگر نادرست باشد، همه نفیها و ادعاهایش فرو میریزد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۲/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🍂 علی سپس به آفرینش اشاره میکند:
مخلوقات را با قدرت آفرید، بادها را با رحمت پراکند، زمین لرزان را با کوهها استوار کرد.
🔺🔺📌این توصیفات خدا را فاعل مینمایند: کسی که عمل میکند، تغییر میدهد، اثر میگذارد، چیزی را از نیستی به هستی میآورد. اما بلافاصله تناقض فاعلیت ظاهر میشود. فاعل است، اما نه به معنای حرکت و ابزار. فاعل بودن بدون حرکت و ابزار یعنی چه؟ هیچ. فاعلیت یعنی تأثیر گذاشتن. تأثیر گذاشتن یعنی تغییر دادن چیزی در زمان یا مکان. تغییر بدون حرکت ممکن نیست. آفرینش بدون ابزار ممکن نیست - حتی اگر ابزار ارادی یا ذهنی باشد، باز نوعی فرآیند است، نوعی پویایی درونی. اگر نه حرکت باشد و نه ابزار، این فاعلیت چه است؟ واژهای خالی. صدایی بدون محتوا.
🔻علی میگوید:
خدا جهان را آفرید.
🔺اما فاعلیتی که بدون حرکت و ابزار باشد، برای ذهن انسانی نامفهوم است، بدون مصداق است، بدون اثر تصورکردنی است. اگر آفرینش بدون فرآیند باشد، آفرینش چه بود؟ یک لحظه ناگهانی بدون علت؟ یک تصادف؟ یا هرکز روی نداده و رخ ننموده؟ این ادعا نه تنها آفریننده بودن خدا نشان نمیدهد، بلکه او را از آفریننده بودن هم خلع میکند.
🔺فاعلی که فعل ندارد، فاعل نیست. و اگر فاعل نیست، آفرینش هم نیست. و اگر آفرینش نیست، جهان چگونه هست؟ این تناقض، کل بخش آفرینش را پوچ میکند. توصیف آفرینش، خدا را به سطح فاعلهای دنیوی پایین میآورد، اما نفی ابزار و حرکت، همان توصیف را از محتوی تهی میسازد
🍂 به بخش مرکزی تناقضها میرسیم:
هست، بیآنکه از رویدادی پدید آمده باشد؛ موجود است، بیآنکه از نیستی سر برآورده باشد.
🔺"هست" یعنی وجود دارد. وجود دارد یعنی در موقعیتی است. هر موجودی موقعیت دارد - فیزیکی، ذهنی، مفهومی، زبانی. اگر موقعیت نداشته باشد، یعنی وجود ندارد. اگر بگوییم در مکان فیزیکی نیست، پس در ذهن است - در تصور ما. اگر در ذهن نیست، در مفهوم است - مفهومی که ما ساختهایم. اگر در مفهوم نیست، در زبان است - چون هم اینک داریم از آن سخن میگوییم. اگر در هیچکدام نیست، یعنی نیست.
🍂 علی میگوید:
"هست"، اما بیدرنگ میگوید هرکه به او اشاره کند، او را محدود کرده است.
🔺📌🔺 پس "هست" بدون اشاره چیست؟ چیزی که نمیتوان به آن اشاره کرد، نمیتوان گفت "هست". چون گفتن "هست" خودش اشاره است. اشاره به وجود. اشاره به بودن. و اشاره یعنی محدود کردن. محدود کردن یعنی دروغ گفتن درباره چیزی که نمیتوان محدود کرد. این دور باطل، وجود خدا را نابود میکند: یا "هست" است و پس محدود است، یا بیمکان است و پس "هست" نیست.
🍂 تناقض آشکارتر:
با هر چیز است، نه به معنای همنشینی؛ غیر از هر چیز است، نه به معنای جدایی.
🔺📌🔺 "با" یعنی همراهی، حضور مشترک، پیوستگی. اگر همراهی نباشد، "با" چه معنایی دارد؟ هیچ. علی واژهای روزمره را به کار میبرد تا حس نزدیکی بدهد، سپس معنای آشنایش را نفی میکند بدون پیشنهاد معنای دیگری. این نه ژرفا است، نه رهایی؛ بازی با کلمات است. ابهام ساختگی برای اینکه چیزی گفته شود بدون اینکه چیزی گفته شود. خدا همزمان با همه چیز است و با هیچ چیز نیست. نزدیک است و دور است. حاضر است و غایب است. این جمله نه توحید میآورد، نه چیزی را توضیح میدهد؛ فقط واژگان را به چرخش درمیآورد تا خواننده احساس کند چیزی ژرف شنیده، اما وقتی دقیق نگاه کند، چیزی جز پوچی نمیبیند.
🍂 زنجیره پرآوازه:
«هرکه خدا را وصف کند، همراهش کرده؛ هرکه همراه کند، دوگانهاش پنداشته؛ هرکه دوگانه پندارد، بخشپذیر دانسته؛ هرکه بخشپذیر بداند، حقیقتش را نشناخته؛ هرکه نشناسد، برایش جای اشاره میپندارد؛ هرکه جای اشاره بپندارد، محدودش کرده».
🔺این زنجیره ظاهراً خدا را از هر شرک و محدودیتی پاک میکند، اما کل زنجیره خودش وصف و توصیف و اشاره است. علی دارد خدا را وصف میکند که وصفناپذیر است. دارد محدود میکند که محدودناپذیر است. دارد اشاره میکند که اشارهناپذیر است. کل خطبه یک اشاره درازدامنه و زیبا به چیزی است که نباید به آن اشاره کرد. و این یعنی کل متن دروغ است - نه به دلیل نیت بد، بلکه به دلیل ناگزیری زبان الکن این مرد و عجز او در استدلال. ناچاری زیستن در جهان محدود. ناچاری سخن گفتن برای اینکه چیزی گفته باشد. خدایی که نمیتوان از او سخن گفت، اما علی از او سخن گفته. پس خطبه در تناقض کامل با خودش است. اگر درست باشد، خودش نادرست است. اگر نادرست باشد، همه نفیها و ادعاهایش فرو میریزد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📖 دروغهای مومنانۀ علی: شرک در توحید
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۳/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🔻هیچ راهی به سوی این خدا نیست:
* نه با ستایش که او را شایسته ستایش میکند؛
* نه با نفی که او را تعریف میکند؛
* نه با اشاره که محدود میکند؛
* نه با سخن که او را در واژگان به بند میکشد؛
* نه با سکوت، چون سکوت عابدانه خودش اشارهای است به خدا.
🔺این خدا سراسر دسترسناپذیر است. نزدیک شدن به او یعنی یا خاموشی مطلق - که دین بدون سخن، بدون عبادت، بدون دعا، بدون اشاره نمیتواند وجود داشته باشد - یا دروغ گفتن با کلمات محدود.
🔺🔺دینداران محکوم به دروغاند. محکوم به پرستش خدایی که خودشان در ذهن و زبان ساختهاند. خدای راستین مؤمنان بت است. خدای دستیافتنی، ساختهشده است. ساختهشده از واژگان، از نفیها، از خیالها. دین، سراسر دین، پرستش بت است. بت بیصفت. بت بیمکان. بت بیهمنشین. بت بیزمان. بتهایی که نه از سنگ، که از واژهها و نفیها ساخته میشوند و سپس پرستیده میشوند.
🔺📌🔺تنها خدایی که نمیتوان از آن بت ساخت، خدایی است که نتوان حتی نامش را برد، نتوان از او سخن گفت، نتوان به او اشاره کرد. اما چنین خدایی هیچ است؛ پرستشناپذیر، دعاناپذیر. باورناپذیر. عشق نورزیدنی، نزیستنی!
🔺پس دیندار ناگزیر است یکی را برگزیند: یا بت بسازد و بپرستد -که بتپرستی است - یا هیچ نپرستد - که بیدینی است. این خطبه با همه فصاحت و زیبایی واژگانش، به همان بنبستی میرسد که هر تلاشی برای سخن گفتن از خدا میرسد: هر راهی به خدا، راه به دروغ است. هر سخنی درباره خدا، دروغ است. هر اشارهای به خدا، دروغ است. هر دعویای در خدا، دروغ است. علی هم دروغ گفته است. هم به دلیل عجز در برهانآوری هم از روی ناچاری گرفتاری در زبان. ناچاری زیستن در جهان متناهی. ناچاری سخن گفتن برای معنا بخشیدن به چیزی که معنایی ندارد. اما این ناچاری حقیقت را تغییر نمیدهد. دروغ، دروغ است.
🔻از این رو با واکاوی موبهموی خطبه همه ارکان دین فرو میریزد:
* نبوت فرو میریزد چون سخن از خداست.
* وحی فرو میریزد چون سخن خداست.
* کتاب فرو میریزد چون واژگان محدود است.
* پرستش فرو میریزد چون اشاره به خداست.
* نیایش فرو میریزد چون سخن گفتن با خداست.
* اخلاق دینی فرو میریزد چون استوار بر فرمانهای خداست.
🔺📌🔺همهچیز ویرانهایست از کلمات متناقض و ادعاهای پوچ. و آنچه میماند، پذیرش این ویرانه است: پذیرش اینکه انسان محکوم به دروغ است. محکوم به سخن گفتن درباره چیزی که نمیتوان سخن گفت. محکوم به زیستن با خیالهایی که حقیقت ندارند. این رادیکالترین نتیجهای است که میتوان از این خطبه گرفت: علی بن ابی طالب با این سخن خدا را نشان نداد، بلکه نشان داد که حتی او هم نمیتواند از دام زبان بگریزد. حتی او هم ناگزیر به دروغ بوده است. و این پایان راه است. بنبست کامل. هیچ پلی میان متناهی و نامتناهی نیست. هیچ نسبتی نیست. هیچ ارتباطی نیست. هرچه هست، دروغ ناگزیر است.
➖➖➖
🌾@Naqdagin
— قسمت اولِ «همه دروغ میگویند!»
(۳/۳)
✍🏻 #هومان_نیکو
🔻هیچ راهی به سوی این خدا نیست:
* نه با ستایش که او را شایسته ستایش میکند؛
* نه با نفی که او را تعریف میکند؛
* نه با اشاره که محدود میکند؛
* نه با سخن که او را در واژگان به بند میکشد؛
* نه با سکوت، چون سکوت عابدانه خودش اشارهای است به خدا.
🔺این خدا سراسر دسترسناپذیر است. نزدیک شدن به او یعنی یا خاموشی مطلق - که دین بدون سخن، بدون عبادت، بدون دعا، بدون اشاره نمیتواند وجود داشته باشد - یا دروغ گفتن با کلمات محدود.
🔺🔺دینداران محکوم به دروغاند. محکوم به پرستش خدایی که خودشان در ذهن و زبان ساختهاند. خدای راستین مؤمنان بت است. خدای دستیافتنی، ساختهشده است. ساختهشده از واژگان، از نفیها، از خیالها. دین، سراسر دین، پرستش بت است. بت بیصفت. بت بیمکان. بت بیهمنشین. بت بیزمان. بتهایی که نه از سنگ، که از واژهها و نفیها ساخته میشوند و سپس پرستیده میشوند.
🔺📌🔺تنها خدایی که نمیتوان از آن بت ساخت، خدایی است که نتوان حتی نامش را برد، نتوان از او سخن گفت، نتوان به او اشاره کرد. اما چنین خدایی هیچ است؛ پرستشناپذیر، دعاناپذیر. باورناپذیر. عشق نورزیدنی، نزیستنی!
🔺پس دیندار ناگزیر است یکی را برگزیند: یا بت بسازد و بپرستد -که بتپرستی است - یا هیچ نپرستد - که بیدینی است. این خطبه با همه فصاحت و زیبایی واژگانش، به همان بنبستی میرسد که هر تلاشی برای سخن گفتن از خدا میرسد: هر راهی به خدا، راه به دروغ است. هر سخنی درباره خدا، دروغ است. هر اشارهای به خدا، دروغ است. هر دعویای در خدا، دروغ است. علی هم دروغ گفته است. هم به دلیل عجز در برهانآوری هم از روی ناچاری گرفتاری در زبان. ناچاری زیستن در جهان متناهی. ناچاری سخن گفتن برای معنا بخشیدن به چیزی که معنایی ندارد. اما این ناچاری حقیقت را تغییر نمیدهد. دروغ، دروغ است.
🔻از این رو با واکاوی موبهموی خطبه همه ارکان دین فرو میریزد:
* نبوت فرو میریزد چون سخن از خداست.
* وحی فرو میریزد چون سخن خداست.
* کتاب فرو میریزد چون واژگان محدود است.
* پرستش فرو میریزد چون اشاره به خداست.
* نیایش فرو میریزد چون سخن گفتن با خداست.
* اخلاق دینی فرو میریزد چون استوار بر فرمانهای خداست.
🔺📌🔺همهچیز ویرانهایست از کلمات متناقض و ادعاهای پوچ. و آنچه میماند، پذیرش این ویرانه است: پذیرش اینکه انسان محکوم به دروغ است. محکوم به سخن گفتن درباره چیزی که نمیتوان سخن گفت. محکوم به زیستن با خیالهایی که حقیقت ندارند. این رادیکالترین نتیجهای است که میتوان از این خطبه گرفت: علی بن ابی طالب با این سخن خدا را نشان نداد، بلکه نشان داد که حتی او هم نمیتواند از دام زبان بگریزد. حتی او هم ناگزیر به دروغ بوده است. و این پایان راه است. بنبست کامل. هیچ پلی میان متناهی و نامتناهی نیست. هیچ نسبتی نیست. هیچ ارتباطی نیست. هرچه هست، دروغ ناگزیر است.
🔻سندیتسنجی
📕نهجالبلاغه و علی؟
📕نهجالبلاغه در ترازوی قرآن
📺 نهجالبلاغه پیروز تحدی؛ اعجاز ادبی قرآن کجاست؟
📓سخنانِ سرگردان؛ از پیشوایان یا دیگران؟ (قسمت ۱)، (قسمت ۲)
📕سندیت زیارت جامعۀ کبیره
📕دعای عرفه و حسين؟
📕کلینی و اصول کافی؟
📺 سندیتِ دعای کمیل
📺 لعنیات زیارت عاشورا
📺 سندیتِ اصول کافی؟
📺 دربارۀ نقشِ شیخ محمدباقر مجلسی
📺 کمیل و مجلسی
📺 اعتبارِ کتبِ رجالی شیعه؟
📺 لعنیات زیارت عاشورا
.
#نقد_ادیان #فلسفیدن #توحید #شرک #نقد_شیعه
➖➖➖
🌾@Naqdagin
📜 رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت
✍🏻 #هومان_نیکو
🔸بررسی و واکاوی بیانیه اخیر بیژن عبدالکریمی؛ متنی که در ظاهر ژستِ شهروندی و کنشگری مدنی به خود میگیرد، اما در باطن، چیزی جز تئوریزه کردن «بردگی داوطلبانه»، ذبح مفهوم آزادی پای تکلیف مطلق سنتی و مشروعیتبخشی به اسارت نیست.
📌 محورهای کلیدی این واکاوی فلسفی-سیاسی:
🔹انحطاط آکادمیک و همسویی داوطلبانه: عبدالکریمی با تکیه بر عنوانِ دانشگاهی خود، موذیانه میکوشد به قلمِ بردهوارش مشروعیت ببخشد. او نمونهای اعلا از «پیشپاافتادهسازی شر» است که میراث هایدگر و نیچه را خرجِ تطهیرِ یکی از خشنترین نظامهای توتالیتر میکند.
🔹 مصرف ایدئولوژیک ایران؛ امت علیه وطن: او در ملغمهای کثیف، ملتِ سرکوبشده را در کنارِ جلادانِ مواجببگیر ردیف کرده و «عاشقان ایران» مینامد؛ در حالی که این فرقه، جغرافیا و هویتِ ایران را صرفاً غنیمتی جنگی و ابزاری برای پمپاژ سرمایه به شریانهای تروریسمِ امتگرا میداند.
🔹 اسطورهسازی کژآیین از اهریمنِ قدرت: اوج وقاحتِ نظری او آنجاست که علی خامنهای—مظهر عینی چند دهه سرکوب و خفقان—را «رهبر آزادهی مستضعفان» میخواند. این تحریف، تازیانهای بر پیکر جامعهای است که داغِ فرزندانش در آبان ۹۸ و رستاخیز خونین دیماه ۱۴۰۴ را بر سینه دارد.
🔹 استحاله شهروند به رعیتِ محض: او کلیدواژه «شهروند» را سرقت میکند تا آن را پای منبرِ تکلیفِ سنتی ذبح کند. کنش او نه رفتار یک سوژهی خودآیین، بلکه روانپریشیِ رعیتی ارادهزدوده است که برای مردم، فراخوانِ «بردگیِ داوطلبانه» و انحلال در مناسک استبداد صادر میکند.
🔹 سقوط فلسفه در مسلخ تروریسم نیابتی: عبدالکریمی با دستکاری حادِ زبانی، مفهوم مدرن «مقاومت» را به نفع شبکههای مسلح و نیابتی (مانند حماس و حزبالله) مصادره میکند؛ جریاناتی تکآوا که برای مردمِ منطقه جز فقر، انزوا و ویرانیِ زیرساختها چیزی به بار نیاوردهاند.
🔹 هویت ملی در اسارت ایدئولوژی امتگرایی: او این عزاداری فرمایشی را فرصتی برای «تجسم خودآگاهی ملی» جا میزند؛ در حالی که ساختارِ مورد دفاع او چهلوهفت سال است که با فرّ ایرانی جنگیده و نمادهای فرهنگی تمدنی این خاک (از مزار شاملو تا گنجنامه) را تخریب و پامال کرده است.
🔹 ریشهیابی دژمنمحوری و تبرئهی بانیان فاجعه: او بحرانها و فروپاشی همهجانبهی کشور را ناشی از «تهدید امپریالیسم» جلوه میدهد تا بانیان داخلیِ این جهنم را تبرئه کند؛ او لجاجتهای هستیسوز و آمریکاستیزی کور حاکمیت را سلحشوری، و فلاکِت مردم را بهای مقاومت مینامد.
🔹 تئودیسهی جلاد و تقدیس کشتار: عبدالکریمی خونهای ریختهشدهی جوانان را به عنوان «هزینهی ضروریِ حرکت تاریخ» تئوریزه میکند. کارکرد این فیلسوفِ دربار این است که پس از هر سلاخی در خیابان یا بر چوبههای دار، ردِ خون را با کلمات شیکِ فلسفی شستشو دهد.
🌐 مطالعۀ ادامه و متن کامل
⏰ زمان تقریبی مطالعه: ۳۰ دقیقه
🔖 ۷٬۵۸۱ واژه
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
✍🏻 #هومان_نیکو
🔸بررسی و واکاوی بیانیه اخیر بیژن عبدالکریمی؛ متنی که در ظاهر ژستِ شهروندی و کنشگری مدنی به خود میگیرد، اما در باطن، چیزی جز تئوریزه کردن «بردگی داوطلبانه»، ذبح مفهوم آزادی پای تکلیف مطلق سنتی و مشروعیتبخشی به اسارت نیست.
📌 محورهای کلیدی این واکاوی فلسفی-سیاسی:
🔹انحطاط آکادمیک و همسویی داوطلبانه: عبدالکریمی با تکیه بر عنوانِ دانشگاهی خود، موذیانه میکوشد به قلمِ بردهوارش مشروعیت ببخشد. او نمونهای اعلا از «پیشپاافتادهسازی شر» است که میراث هایدگر و نیچه را خرجِ تطهیرِ یکی از خشنترین نظامهای توتالیتر میکند.
🔹 مصرف ایدئولوژیک ایران؛ امت علیه وطن: او در ملغمهای کثیف، ملتِ سرکوبشده را در کنارِ جلادانِ مواجببگیر ردیف کرده و «عاشقان ایران» مینامد؛ در حالی که این فرقه، جغرافیا و هویتِ ایران را صرفاً غنیمتی جنگی و ابزاری برای پمپاژ سرمایه به شریانهای تروریسمِ امتگرا میداند.
🔹 اسطورهسازی کژآیین از اهریمنِ قدرت: اوج وقاحتِ نظری او آنجاست که علی خامنهای—مظهر عینی چند دهه سرکوب و خفقان—را «رهبر آزادهی مستضعفان» میخواند. این تحریف، تازیانهای بر پیکر جامعهای است که داغِ فرزندانش در آبان ۹۸ و رستاخیز خونین دیماه ۱۴۰۴ را بر سینه دارد.
🔹 استحاله شهروند به رعیتِ محض: او کلیدواژه «شهروند» را سرقت میکند تا آن را پای منبرِ تکلیفِ سنتی ذبح کند. کنش او نه رفتار یک سوژهی خودآیین، بلکه روانپریشیِ رعیتی ارادهزدوده است که برای مردم، فراخوانِ «بردگیِ داوطلبانه» و انحلال در مناسک استبداد صادر میکند.
🔹 سقوط فلسفه در مسلخ تروریسم نیابتی: عبدالکریمی با دستکاری حادِ زبانی، مفهوم مدرن «مقاومت» را به نفع شبکههای مسلح و نیابتی (مانند حماس و حزبالله) مصادره میکند؛ جریاناتی تکآوا که برای مردمِ منطقه جز فقر، انزوا و ویرانیِ زیرساختها چیزی به بار نیاوردهاند.
🔹 هویت ملی در اسارت ایدئولوژی امتگرایی: او این عزاداری فرمایشی را فرصتی برای «تجسم خودآگاهی ملی» جا میزند؛ در حالی که ساختارِ مورد دفاع او چهلوهفت سال است که با فرّ ایرانی جنگیده و نمادهای فرهنگی تمدنی این خاک (از مزار شاملو تا گنجنامه) را تخریب و پامال کرده است.
🔹 ریشهیابی دژمنمحوری و تبرئهی بانیان فاجعه: او بحرانها و فروپاشی همهجانبهی کشور را ناشی از «تهدید امپریالیسم» جلوه میدهد تا بانیان داخلیِ این جهنم را تبرئه کند؛ او لجاجتهای هستیسوز و آمریکاستیزی کور حاکمیت را سلحشوری، و فلاکِت مردم را بهای مقاومت مینامد.
🔹 تئودیسهی جلاد و تقدیس کشتار: عبدالکریمی خونهای ریختهشدهی جوانان را به عنوان «هزینهی ضروریِ حرکت تاریخ» تئوریزه میکند. کارکرد این فیلسوفِ دربار این است که پس از هر سلاخی در خیابان یا بر چوبههای دار، ردِ خون را با کلمات شیکِ فلسفی شستشو دهد.
🌐 مطالعۀ ادامه و متن کامل
⏰ زمان تقریبی مطالعه: ۳۰ دقیقه
🔖 ۷٬۵۸۱ واژه
📕«دعوت به مراسم گردنزنی»: ابتذالِ خشونت به زبان یک «فیلسوف»
📕دانشگاهیِ تراز دستمالبدست
📺 دفاعِ بدونِ روتوش از صدام حسین!
📕 تحلیل آماری و استانداردهای دوگانه بیژن عبدالکریمی در دفاع از جنایاتِ صدام حسین
📕عبدالکریمی و روسوفیلها
📕چپ محور مقاومتی: زخم چپ بر چهرۀ چپ
📕بیژن عبدالکریمی و نگاهِ تکچشمیِ مارکسیسمِ شیعی
📕پیروزی و شکست: از عقلانیت عرفی تا سیاست عربی
📺 عمه و مامانم حرف صادقو میزنن!
📕جابجایی نقش متجاوز با پدر
📕مغالطات بیژن در مناظره با وریا
📺 تجاوز و زندان اوین معنادارتر از زندگی پوچ غربی
📺 نظام باید هیکلمو طلا بگیره
📺 نظرات عبدالکریمی در برنامه رک!
📺 مقایسه پسا ۵۷ با پسا ولایتفقیه
📺 بیژن عبدالکریمی فیلسوف نیست
📺 پیروزی بر اسراییل در ذهن بیژن
📺 آرایِ عبدالکریمی در ترازو
📕عبدالکریمی را چه شده؟
📕یاوههای «مشاهدهمحورِ» بیژن
📕فلسفۀ سیاسی و معیارهای دوگانه
📕وارونهگویی در بدیهیات بیژن
❓ادعای «تقطیع» توسط چه کسانی زیاد تکرار میشود؟
📕برقصیم بر گورِ افکارِ پوسیده!
📻 فلسفه در خدمت استبداد
📻 جعل تاریخ در جامۀ تفکر
📕از مغاک عصر ظلمت
📕دلقک کیست؟ زلنسکی یا عبدالکریمی؟
🔻پروندهی جعل و دروغ
📕حقارت بیژن در آینۀ حسن
📺 بهتان به زیدآبادی: وفاقِ بیژنوار
📕پروندهسازی برای مهرآیین و موجهسازی سرکوب
📺 هذیان شدید فیلوسوفِ فردیدی!
📕آمارهای وحشتناک
— هر کس شرم ندارد، وارد آکادمی نشود
📺 گفتند ما تا به حال گوشت نخوردهایم!
— نقدی بر مسئولیتناپذیری بیژن عبدالکریمی
📻 فلسفه در خدمت استبداد
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegraph
رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت
✍🏻 #هومان_نیکو 🪑 بهره یکم: بیژن عبدالکریمی بهمثابهی تندیسیدگی انحطاطِ آکادمیک: از ادعای رادیکالیسم تا پیشکاری توتالیتاریسم در فراخوان بیژن عبدالکریمی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه یخزده خامنهای، دیگر هیچ نقاب، مصلحت، تأویلِ هرمنوتیکی و پردهپوشیِ روشنفکرانهای…