Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۲۵)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔺همان تفاوتی که در سطحِ الهیاتی میانِ «فرزند» و «عبد» ترسیم شد، در سطحِ سیاسی نیز خود را به صورتِ تفاوت میانِ «انسانِ بالغ و مشارکتکننده» و «انسانِ صغیر و تحتِ ولایت» نشان میدهد.
🔻وقتی این الگوی رابطه در فرهنگ شیعی به زبانِ ارادت تبدیل میشود، در تعابیری مانند «غلامِ علی/رضا» و «سگِ/کلبِ آستان...» بازتاب مییابد؛ تعابیری که بر نهایتِ خفت و بیچیزیِ «عبد/غلام» در برابرِ صاحبِ مقام الوهی تأکید دارند. این پدیده نشان میدهد که
👪 درحالیکه در افقِ «پدر بودن»، رابطه، دوسویه، زاینده و متکی بر اصالتِ وجودِ فرزند است. سنجشِ این پیوند نه با مترِ اعداد، بلکه با معیارِ «جانشینناپذیریِ» فرزند صورت میگیرد؛ ناشی از عشقی به ذات و نفسِ او، فارغ از ضعفهای او و آنچه انجام میدهد. پدر فرزندش را فراتر از عملکردش دوست میدارد و بر او مهر میورزد، حتی اگر فرزند در حصارِ ناآگاهی و سوءظن محبوس بماند یا هرگز عمقِ این عطوفتِ بیدریغ را درک نکند، یا او را بیازارد.
🔺در مقابل، زبانِ عهد جدید حتی هنگام تأکید بر «عظمتِ خدا»، حرکتِ نهایی را به سویِ «فرزندی، میراث و مشارکت» ترسیم میکند؛ یعنی نه موجودی که عظمتِ دیگری با کوچککردنِ او اثبات شود، بلکه موجودی که «شکوهِ پدر» در «رشد و بالندگیِ او» آشکار گردد.
📌 در برابرِ این تصویر، زبانِ عیسی در روایتِ یوحنایی از امکانِ نوعی یگانگی و مشارکت سخن میگوید؛ از رابطهای که در آن انسان صرفاً تابعِ فرمان نیست، بلکه به شناخت و حضور فراخوانده میشود:
🔺در این افق، غایتِ رابطه عبور از فاصله به سوی مشارکت در رازِ الهی است، نه تثبیتِ همیشگیِ مرز میانِ صاحب و بنده.
🔺از همینرو، اختلاف فقط بر سرِ یک واژه نیست؛ بلکه بر سرِ دو تصور متفاوت از جایگاه انسان در برابر امر قدسی است: انسان به عنوانِ عبد/غلامی که فاصلهٔ «خالق و مخلوق» را تا ابد حفظ میکند، یا انسانی که میتواند در «شناخت، تعلق و حیاتِ الهی» سهیم شود.
🔻از این منظر، نزاع تنها بر سرِ مقامِ عیسی نیست؛ بلکه بر سرِ «امکانِ شناختِ امرِ مطلق» است:
🔺از این رو، اختلاف فقط دربارهٔ یک شخصیتِ تاریخی نیست؛ بلکه دربارهٔ دو تصورِ متفاوت از «سرنوشتِ انسان در برابرِ امرِ قدسی» است.
۲.۳. تحریف و هبوطِ «عیسایِ لوگوس» به «عیسایِ عبد»
🔺در «مائده ۱۱۶»، دستدرازیِ مؤلفانِ قرآن به «جایگاهِ عیسی» در کلامِ خودش (یا آنچه مولفانِ قرآن «انجیل نازلشده از خدا» نامیدهاند)، به نقطهٔ نهایی خود میرسد؛ جایی که عیسی از افقِ «رابطهٔ یگانه با پدر» به افقِ «عبدِ/غلام/بردۀ» پاسخدهندۀ سوالاتِ بازجوییِ «مالک/سلطانِ کیهان» منتقل میشود؛ تصویری که در آن، عیسی نه در جایگاهِ کسی که از رازِ پدر سخن میگفت، بلکه در مقامِ کسی ظاهر میشود که باید با هراس به اللهِ «حسود و غیرتیشده» حساب پس دهد:
🔺صرفنظر از بحث تاریخی دربارهٔ چگونگیِ شکلگیری این تصویر و نسبت آن با جریانهای مختلف مسیحی، از منظر تحلیلِ الهیاتی، این صحنه یک جابهجایی بنیادین در نوعِ رابطه میان خدا و عیسی ایجاد میکند. عیسایِ این روایت، نه در مقامِ «قلۀ عرفان و وحدت» یا «پسرِ شناساگرِ پدر»، بلکه در مقامِ کسی ظاهر میشود که باید در برابرِ «بازجوییِ سلطانِ کیهان» پاسخ دهد:
🔺🔻در اینجا مسئله صرفاً ردّ یک ادعای کلامی دربارهٔ الوهیتِ عیسی نیست؛ بلکه نزاعی عمیقتر بر سرِ استعارهٔ بنیادیِ رابطهٔ خدا و انسان شکل میگیرد. پرسش اصلی این نیست که آیا انسان فقط «بنده» است یا میتواند «فرزند» خوانده شود؛ بلکه این است که اساساً نسبتِ امر مطلق با انسان باید با کدام زبان فهمیده شود:
▪️در یک معماری الهیاتی، رابطهٔ خدا و انسان از مسیرِ «عهد، قرب، شناخت و تعلق» تعریف میشود؛ انسان میتواند از وضعیتِ «غلامبودگی» و «بیگانگی» عبور کند و در نسبتِ «فرزند و وارث» قرار گیرد.
◽️در معماری دیگر، نقطهٔ آغاز و پایان رابطه، «حفظِ تمایز بنیادین میان خالق و مخلوق، مالک و مملوک، ربّ و عبد» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۵)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔺همان تفاوتی که در سطحِ الهیاتی میانِ «فرزند» و «عبد» ترسیم شد، در سطحِ سیاسی نیز خود را به صورتِ تفاوت میانِ «انسانِ بالغ و مشارکتکننده» و «انسانِ صغیر و تحتِ ولایت» نشان میدهد.
🔻وقتی این الگوی رابطه در فرهنگ شیعی به زبانِ ارادت تبدیل میشود، در تعابیری مانند «غلامِ علی/رضا» و «سگِ/کلبِ آستان...» بازتاب مییابد؛ تعابیری که بر نهایتِ خفت و بیچیزیِ «عبد/غلام» در برابرِ صاحبِ مقام الوهی تأکید دارند. این پدیده نشان میدهد که
📌 منطقِ عبودیت، برخلاف منطقِ فرزندخواندگی، همواره امکانِ صورتبندیِ رابطه بر اساسِ فاصلۀ شدید و نفیِ شأنِ مستقلِ عبد را در خود حفظ میکند، و به حس شدید «گناه و خودخوارانگاری» دامن میزند.
👪 درحالیکه در افقِ «پدر بودن»، رابطه، دوسویه، زاینده و متکی بر اصالتِ وجودِ فرزند است. سنجشِ این پیوند نه با مترِ اعداد، بلکه با معیارِ «جانشینناپذیریِ» فرزند صورت میگیرد؛ ناشی از عشقی به ذات و نفسِ او، فارغ از ضعفهای او و آنچه انجام میدهد. پدر فرزندش را فراتر از عملکردش دوست میدارد و بر او مهر میورزد، حتی اگر فرزند در حصارِ ناآگاهی و سوءظن محبوس بماند یا هرگز عمقِ این عطوفتِ بیدریغ را درک نکند، یا او را بیازارد.
🔺در مقابل، زبانِ عهد جدید حتی هنگام تأکید بر «عظمتِ خدا»، حرکتِ نهایی را به سویِ «فرزندی، میراث و مشارکت» ترسیم میکند؛ یعنی نه موجودی که عظمتِ دیگری با کوچککردنِ او اثبات شود، بلکه موجودی که «شکوهِ پدر» در «رشد و بالندگیِ او» آشکار گردد.
📌 در برابرِ این تصویر، زبانِ عیسی در روایتِ یوحنایی از امکانِ نوعی یگانگی و مشارکت سخن میگوید؛ از رابطهای که در آن انسان صرفاً تابعِ فرمان نیست، بلکه به شناخت و حضور فراخوانده میشود:
«من و پدر یک هستیم.»
🔺در این افق، غایتِ رابطه عبور از فاصله به سوی مشارکت در رازِ الهی است، نه تثبیتِ همیشگیِ مرز میانِ صاحب و بنده.
🔺از همینرو، اختلاف فقط بر سرِ یک واژه نیست؛ بلکه بر سرِ دو تصور متفاوت از جایگاه انسان در برابر امر قدسی است: انسان به عنوانِ عبد/غلامی که فاصلهٔ «خالق و مخلوق» را تا ابد حفظ میکند، یا انسانی که میتواند در «شناخت، تعلق و حیاتِ الهی» سهیم شود.
🔻از این منظر، نزاع تنها بر سرِ مقامِ عیسی نیست؛ بلکه بر سرِ «امکانِ شناختِ امرِ مطلق» است:
❓آیا خدا خود را چنان آشکار میکند که انسان بتواند در یک «رابطهٔ درونی» او را بشناسد، یا عظمتِ الهی در «حفظِ فاصلهٔ پرنشدنی» میانِ خالق و مخلوق تا ابد باقی میماند؟
🔺از این رو، اختلاف فقط دربارهٔ یک شخصیتِ تاریخی نیست؛ بلکه دربارهٔ دو تصورِ متفاوت از «سرنوشتِ انسان در برابرِ امرِ قدسی» است.
۲.۳. تحریف و هبوطِ «عیسایِ لوگوس» به «عیسایِ عبد»
🔺در «مائده ۱۱۶»، دستدرازیِ مؤلفانِ قرآن به «جایگاهِ عیسی» در کلامِ خودش (یا آنچه مولفانِ قرآن «انجیل نازلشده از خدا» نامیدهاند)، به نقطهٔ نهایی خود میرسد؛ جایی که عیسی از افقِ «رابطهٔ یگانه با پدر» به افقِ «عبدِ/غلام/بردۀ» پاسخدهندۀ سوالاتِ بازجوییِ «مالک/سلطانِ کیهان» منتقل میشود؛ تصویری که در آن، عیسی نه در جایگاهِ کسی که از رازِ پدر سخن میگفت، بلکه در مقامِ کسی ظاهر میشود که باید با هراس به اللهِ «حسود و غیرتیشده» حساب پس دهد:
«آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را به جای خدا دو معبود بگیرند؟».
🔺صرفنظر از بحث تاریخی دربارهٔ چگونگیِ شکلگیری این تصویر و نسبت آن با جریانهای مختلف مسیحی، از منظر تحلیلِ الهیاتی، این صحنه یک جابهجایی بنیادین در نوعِ رابطه میان خدا و عیسی ایجاد میکند. عیسایِ این روایت، نه در مقامِ «قلۀ عرفان و وحدت» یا «پسرِ شناساگرِ پدر»، بلکه در مقامِ کسی ظاهر میشود که باید در برابرِ «بازجوییِ سلطانِ کیهان» پاسخ دهد:
«تو آنچه را در درونِ من است میدانی، اما من آنچه را در درونِ توست نمیدانم».
🔺🔻در اینجا مسئله صرفاً ردّ یک ادعای کلامی دربارهٔ الوهیتِ عیسی نیست؛ بلکه نزاعی عمیقتر بر سرِ استعارهٔ بنیادیِ رابطهٔ خدا و انسان شکل میگیرد. پرسش اصلی این نیست که آیا انسان فقط «بنده» است یا میتواند «فرزند» خوانده شود؛ بلکه این است که اساساً نسبتِ امر مطلق با انسان باید با کدام زبان فهمیده شود:
زبانِ «خانه و خویشاوندی»، یا زبانِ «سلطنت و مالکیت و بازداشتگاه و دادگاه؟».
▪️در یک معماری الهیاتی، رابطهٔ خدا و انسان از مسیرِ «عهد، قرب، شناخت و تعلق» تعریف میشود؛ انسان میتواند از وضعیتِ «غلامبودگی» و «بیگانگی» عبور کند و در نسبتِ «فرزند و وارث» قرار گیرد.
◽️در معماری دیگر، نقطهٔ آغاز و پایان رابطه، «حفظِ تمایز بنیادین میان خالق و مخلوق، مالک و مملوک، ربّ و عبد» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۲۶)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔹از گفتوگوی درونِ خانه تا استنطاقِ دادگاهی
یکی از مهمترین تفاوتها، نه فقط در محتوای سخن، بلکه در فرمِ صحنهٔ رابطه آشکار میشود. در انجیل یوحنا، رابطهٔ عیسی و پدر عمدتاً با زبانِ «شناخت، حضور و مشارکت» بیان میشود:
و
🔺🔻در این افق، رابطه میان عیسی و خدا از جنسِ «آگاهیِ متقابل» و «درونبودگی» است؛ گفتوگویی در «فضای خانه» که در آن فرزند، از «رازهای پدر» بیگانه نیست.
👨🏻⚖️اما در مائده ۱۱۶، فرمِ رابطه تغییر میکند. دیگر با «زبانِ مکاشفه و مشارکت» مواجه نیستیم، بلکه با صحنهای شبیه به «اتاق بازداشتگاه» یا «استنطاق دادگاه» روبهرو میشویم:
🔺این تغییرِ فرمِ روایی، صرفاً یک تفاوت ادبی نیست؛ بلکه نشاندهندهٔ دو شیوهٔ متفاوت از فهمِ امر قدسی است: در یک افق، امر الهی در قالبِ رابطهٔ «پدر و فرزند» تصویر میشود؛ رابطهای که با شناخت، اعتماد و مشارکت تعریف میگردد.
در افق دیگر، رابطه در قالبِ «رب و عبد» سامان مییابد؛ رابطهای که بر «تمایز بنیادین طرفین رابطه، و فرمان و اطاعت» استوار است.
🔹 از شناختِ متقابل تا آگاهیِ یکسویه
عبارت:
🔺🔻صرفاً بیانِ یک ناآگاهی نیست؛ بلکه بیانگرِ یک ساختار معرفتشناختی متفاوت است. در منطق یوحنایی، شناختِ پدر و پسر رابطهای متقابل است. عیسی کسیست که خود را در پیوندی یگانه با پدر تعریف میکند:
❌ اما در این تصویر، شکافِ معرفتی میان خدا و انسان حفظ میشود: خدا به درونِ انسان احاطه دارد، اما انسان به درونِ امر الهی دسترسی ندارد. به بیان فلسفی، انسان در این ساختار بیشتر «موضوعِ علمِ الهی» است تا «شریکِ معرفتِ الهی». رابطه از مشارکتِ آگاهانه به نظارتِ یکسویه منتقل میشود.
🔹 منطق عهد جدید: گذار از بندگی به فرزندی
🔻در الهیات پولسی، نقطهٔ اوجِ رابطهٔ انسان با خدا، عبور از وضعیتِ غلامی به وضعیتِ فرزندی است:
🔻اما اهمیت این تقابل فقط در تغییر یک عنوان نیست؛ بلکه در تغییرِ کاملِ کیفیتِ رابطه است.
📌 غلام کسی است که فرمان را از بیرون دریافت میکند؛ فرزند کسی است که درونِ خانه قرار میگیرد، شناخت پیدا میکند، تعلق مییابد و در میراث سهیم میشود. به همین دلیل، عیسی در انجیل یوحنا میگوید:
🔺از این منظر، اختلاف فقط بر سرِ این نیست که قرآن عیسی را «عبدالله» میخواند؛ بلکه مسئله این است که یک شخصیت و یک الگوی انسانی، در دو معماریِ متفاوت بازتعریف میشود.
🔻در روایتِ یوحنایی، عیسی خود نقطهٔ گذار از رابطهٔ صرفاً غلامانه به رابطهٔ دوستانه و شناساگرانه را بیان میکند:
🤝 در این منطق، غایتِ رابطه با خدا عبور از ناآگاهی و فاصله به سوی شناخت و مشارکت است.
📌 اما در قرائتِ مؤلفانِ قرآن، عیسی در چارچوبِ مفهومِ «عبدِ کامل» بازتعریف میشود؛ یعنی انسانی که کمالِ او نه در مشارکتِ وجودی با پدر، بلکه در نهایتِ تسلیم و اطاعت در برابرِ ارادهٔ الهی تحقق مییابد.
🔺اما در منطقِ یوحنایی، نقطهٔ مقابلِ عبودیت صرفاً «فرزند» نیست؛ بلکه گذار از غلامی به دوستی است. عیسی نمیگوید غلام بودن بد است، بلکه میگوید غلامی، مرحلهای از رابطه است که در آن انسان تنها فرمان را دریافت میکند، اما رازِ صاحب را نمیشناسد:
🔺بنابراین مسئله فقط تغییرِ عنوان نیست؛ بلکه تغییرِ وضعیتِ معرفتی است. غلام در بیرونِ راز میایستد و فرمان را اجرا میکند؛ دوست درونِ گفتوگو قرار میگیرد و در فهمِ آنچه از پدر میآید سهیم میشود.
🔻از همین رو، اختلافِ بنیادی تنها دربارهٔ جایگاهِ عیسی نیست؛ بلکه دربارهٔ تصویری است که هر نظام از سرنوشتِ انسان ارائه میکند:
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۶)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔹از گفتوگوی درونِ خانه تا استنطاقِ دادگاهی
یکی از مهمترین تفاوتها، نه فقط در محتوای سخن، بلکه در فرمِ صحنهٔ رابطه آشکار میشود. در انجیل یوحنا، رابطهٔ عیسی و پدر عمدتاً با زبانِ «شناخت، حضور و مشارکت» بیان میشود:
«همانگونه که پدر مرا میشناسد، من نیز پدر را میشناسم.» (انجیل یوحنا، ۱۰:۱۵)
و
«من و پدر یگانه هستیم.» (۱۰:۳۰)
🔺🔻در این افق، رابطه میان عیسی و خدا از جنسِ «آگاهیِ متقابل» و «درونبودگی» است؛ گفتوگویی در «فضای خانه» که در آن فرزند، از «رازهای پدر» بیگانه نیست.
👨🏻⚖️اما در مائده ۱۱۶، فرمِ رابطه تغییر میکند. دیگر با «زبانِ مکاشفه و مشارکت» مواجه نیستیم، بلکه با صحنهای شبیه به «اتاق بازداشتگاه» یا «استنطاق دادگاه» روبهرو میشویم:
خدا در جایگاهِ داورِ مطلق قرار دارد و عیسی در جایگاهِ کسی که باید از خود رفعِ اتهام کند.
🔺این تغییرِ فرمِ روایی، صرفاً یک تفاوت ادبی نیست؛ بلکه نشاندهندهٔ دو شیوهٔ متفاوت از فهمِ امر قدسی است: در یک افق، امر الهی در قالبِ رابطهٔ «پدر و فرزند» تصویر میشود؛ رابطهای که با شناخت، اعتماد و مشارکت تعریف میگردد.
در افق دیگر، رابطه در قالبِ «رب و عبد» سامان مییابد؛ رابطهای که بر «تمایز بنیادین طرفین رابطه، و فرمان و اطاعت» استوار است.
🔹 از شناختِ متقابل تا آگاهیِ یکسویه
عبارت:
«تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ»
🔺🔻صرفاً بیانِ یک ناآگاهی نیست؛ بلکه بیانگرِ یک ساختار معرفتشناختی متفاوت است. در منطق یوحنایی، شناختِ پدر و پسر رابطهای متقابل است. عیسی کسیست که خود را در پیوندی یگانه با پدر تعریف میکند:
«من میدانم از کجا آمدهام و به کجا میروم.»
❌ اما در این تصویر، شکافِ معرفتی میان خدا و انسان حفظ میشود: خدا به درونِ انسان احاطه دارد، اما انسان به درونِ امر الهی دسترسی ندارد. به بیان فلسفی، انسان در این ساختار بیشتر «موضوعِ علمِ الهی» است تا «شریکِ معرفتِ الهی». رابطه از مشارکتِ آگاهانه به نظارتِ یکسویه منتقل میشود.
🔹 منطق عهد جدید: گذار از بندگی به فرزندی
🔻در الهیات پولسی، نقطهٔ اوجِ رابطهٔ انسان با خدا، عبور از وضعیتِ غلامی به وضعیتِ فرزندی است:
«پس دیگر غلام نیستی، بلکه پسری؛ و اگر پسری، وارث خدا بهواسطهٔ مسیح هستی.» (غلاطیان ۴:۷)
🔻اما اهمیت این تقابل فقط در تغییر یک عنوان نیست؛ بلکه در تغییرِ کاملِ کیفیتِ رابطه است.
📌 غلام کسی است که فرمان را از بیرون دریافت میکند؛ فرزند کسی است که درونِ خانه قرار میگیرد، شناخت پیدا میکند، تعلق مییابد و در میراث سهیم میشود. به همین دلیل، عیسی در انجیل یوحنا میگوید:
«دیگر شما را غلام نمیخوانم، زیرا غلام نمیداند آقایش چه میکند؛ بلکه شما را دوست خواندهام، زیرا هرچه از پدر شنیدم، به شما اعلام کردم.» (یوحنا ۱۵:۱۵)
🔺از این منظر، اختلاف فقط بر سرِ این نیست که قرآن عیسی را «عبدالله» میخواند؛ بلکه مسئله این است که یک شخصیت و یک الگوی انسانی، در دو معماریِ متفاوت بازتعریف میشود.
🔻در روایتِ یوحنایی، عیسی خود نقطهٔ گذار از رابطهٔ صرفاً غلامانه به رابطهٔ دوستانه و شناساگرانه را بیان میکند:
«دیگر شما را غلام نمیخوانم، زیرا غلام نمیداند آقایش چه میکند؛ بلکه شما را دوست خواندهام، زیرا هرچه از پدر شنیدم، به شما اعلام کردم.» (یوحنا ۱۵: ۱۵)
🤝 در این منطق، غایتِ رابطه با خدا عبور از ناآگاهی و فاصله به سوی شناخت و مشارکت است.
📌 اما در قرائتِ مؤلفانِ قرآن، عیسی در چارچوبِ مفهومِ «عبدِ کامل» بازتعریف میشود؛ یعنی انسانی که کمالِ او نه در مشارکتِ وجودی با پدر، بلکه در نهایتِ تسلیم و اطاعت در برابرِ ارادهٔ الهی تحقق مییابد.
🔺اما در منطقِ یوحنایی، نقطهٔ مقابلِ عبودیت صرفاً «فرزند» نیست؛ بلکه گذار از غلامی به دوستی است. عیسی نمیگوید غلام بودن بد است، بلکه میگوید غلامی، مرحلهای از رابطه است که در آن انسان تنها فرمان را دریافت میکند، اما رازِ صاحب را نمیشناسد:
«دیگر شما را غلام نمیخوانم، زیرا غلام نمیداند آقایش چه میکند؛ بلکه شما را دوست خواندهام...» (یوحنا ۱۵:۱۵)
🔺بنابراین مسئله فقط تغییرِ عنوان نیست؛ بلکه تغییرِ وضعیتِ معرفتی است. غلام در بیرونِ راز میایستد و فرمان را اجرا میکند؛ دوست درونِ گفتوگو قرار میگیرد و در فهمِ آنچه از پدر میآید سهیم میشود.
🔻از همین رو، اختلافِ بنیادی تنها دربارهٔ جایگاهِ عیسی نیست؛ بلکه دربارهٔ تصویری است که هر نظام از سرنوشتِ انسان ارائه میکند:
آیا انسان در غایتِ نجات، به مقامِ فرزند و وارثِ خانه فراخوانده میشود، یا در مقامِ عبد/غلام/بردۀ محبوب و مطیعِ مالک باقی میماند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۲۷)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔺از این حیث، نزاعِ میانِ دو سنت را میتوان نزاعِ میانِ «الهیاتِ خانه» و «الهیاتِ مُلک و سلطنت» نیز خواند؛ یکی انسان را به فرزندی، وراثت و مشارکت فرامیخواند و دیگری او را در افقِ مالکیت، ربوبیت و عبودیت صورتبندی میکند.
🔻اما تفاوتِ عمیقتر، در نوعِ شناختی است که هر کدام از رابطه با خدا ارائه میدهند. در زبانِ یوحنایی، شناختِ خدا صرفاً دانستنِ یک حقیقتِ بیرونی نیست؛ بلکه ورود به رابطهای متقابل است:
شناخت، نشانهٔ حضور در نسبت است. اما در صحنهسازیِ مولفانِ قرآن در مائده ۱۱۶، عیسی با زبانِ محدودیتِ معرفتیِ عبد و غلام سخن میگوید:
🔺اینجا رابطه نه بر شناختِ متقابل، بلکه بر تفاوتِ بنیادیِ میانِ دانای مطلق و عبد بیاختیار و آگاهی بنا میشود.
🔺از این منظر، تفاوت صرفاً در «میزانِ نزدیکی» میان خدا و انسان نیست؛ بلکه در جهتِ جریانِ معرفت است. در منطقِ یوحنایی، شناخت حرکتی دوسویه دارد: پدر پسر را میشناسد و پسر نیز پدر را میشناسد. معرفت، نشانهٔ مشارکت در یک رابطهٔ درونی است؛
❌ اما در صحنهسازیِ مولفانِ قرآن در مائده ۱۱۶، ساختار معرفت نامتقارن باقی میماند:
🔺در اینجا رابطه از شناختِ متقابل به دیدهبانیِ یکطرفه منتقل میشود؛ انسان بیش از آنکه شریکِ رازِ الهی باشد، موضوعِ «علم، سنجش و داوریِ» آن قرار میگیرد.
🔺به بیان فلسفی، در یک معماری، انسان موجودی است که در مسیرِ کشفِ متقابلِ امر قدسی قرار میگیرد؛ اما در معماری دیگر، انسان در برابرِ امری مطلق قرار دارد که او را بهطور کامل میشناسد، بیآنکه خود بتواند به همان سطح از شناخت دست یابد. این همان شکافِ معرفتشناختی میانِ خالق و مخلوق است که استعارهٔ «رب و عبد» آن را حفظ میکند. در این معماری، انسان پیش از آنکه «شریکِ معرفت» باشد، «موضوعِ علم» است. او دیده میشود، سنجیده میشود و داوری میشود؛ اما به رازِ درونیِ ذاتِ مطلق راه نمییابد.
🔻در اینجا مرز میان دو نوع رابطه مشخص میشود:
رابطهای مبتنی بر فاصله و ناآگاهی، و رابطهای مبتنی بر آشکارشدگی، محبت و مشارکت. از این منظر، مسئله فقط تغییر یک واژه نیست؛ تغییرِ نقشهٔ انسانشناختی است.
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۱)
🔻تضادِ اصلیِ دو تصویر در همین نقطه آشکار میشود: عیسایِ قرآن، در مقامِ «عبد و غلامِ محض» ظاهر میشود؛ انسانی که کمالش در تسلیم، اطاعت و پذیرشِ ارادهٔ الهی تعریف میشود. عیسایِ یوحنا، «لوگوس» است؛ کسی که خود را در شناخت و اتحاد با پدر تعریف میکند و میگوید:
🔻او همچنین میگوید:
📍📍در این تصویر، آگاهی از خدا نه یک دریافتِ بیرونی، بلکه بخشی از هویتِ وجودیِ اوست.
🔻اما در قرائتِ مؤلفانِ قرآن، عیسی در حد یک غلام/عبد میان غلامان حلقهبهگوشِ بیشمار الله فروکاسته می شود؛ نه به عنوانِ کسی که در حیاتِ پدر سهیم است، بلکه به عنوانِ غلامی برگزیده که عظمتش دقیقاً در غلامیِ اوست. از همین رو، مؤلفانِ قرآن به صراحت تأکید می کنند که
🔺در این معماری الهیاتی، عیسی نه «لوگوسِ یگانه» و نه حاملِ نسبتی وجودی و استثنایی با خدا، بلکه یکی از سلسلهٔ پیامرسانان و غلامانِ برگزیده در میان انبوهی از غلامانِ دربارِ الله است. کمالِ او نیز نه در مشارکت در حیاتِ الهی، بلکه در نهایتِ تسلیم و اطاعت از ارادهٔ مالک و ارباب و سلطانِ مطلقِِ کیهان تعریف می شود.
📌📌 اما تنشِ درونیِ متنِ تالیفیِ اعراب در مواجهه با عیسی، در همین نقطه آشکارتر میشود. مؤلفانِ قرآن نه تنها موفق به حذفِ ویژگیهای استثناییِ عیسی نشدهاند، بلکه در برخی مؤلفههای روایی و معجزهشناختی، کاتولیکتر از پاپ و روایتهای رایج در اناجیل رسمی میشوند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۷)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🔺از این حیث، نزاعِ میانِ دو سنت را میتوان نزاعِ میانِ «الهیاتِ خانه» و «الهیاتِ مُلک و سلطنت» نیز خواند؛ یکی انسان را به فرزندی، وراثت و مشارکت فرامیخواند و دیگری او را در افقِ مالکیت، ربوبیت و عبودیت صورتبندی میکند.
🔻اما تفاوتِ عمیقتر، در نوعِ شناختی است که هر کدام از رابطه با خدا ارائه میدهند. در زبانِ یوحنایی، شناختِ خدا صرفاً دانستنِ یک حقیقتِ بیرونی نیست؛ بلکه ورود به رابطهای متقابل است:
«من او را میشناسم».
شناخت، نشانهٔ حضور در نسبت است. اما در صحنهسازیِ مولفانِ قرآن در مائده ۱۱۶، عیسی با زبانِ محدودیتِ معرفتیِ عبد و غلام سخن میگوید:
«تو آنچه در نفسِ من است میدانی و من آنچه در نفسِ توست نمیدانم».
🔺اینجا رابطه نه بر شناختِ متقابل، بلکه بر تفاوتِ بنیادیِ میانِ دانای مطلق و عبد بیاختیار و آگاهی بنا میشود.
🔺از این منظر، تفاوت صرفاً در «میزانِ نزدیکی» میان خدا و انسان نیست؛ بلکه در جهتِ جریانِ معرفت است. در منطقِ یوحنایی، شناخت حرکتی دوسویه دارد: پدر پسر را میشناسد و پسر نیز پدر را میشناسد. معرفت، نشانهٔ مشارکت در یک رابطهٔ درونی است؛
انسان فقط موضوعِ نگاهِ خدا نیست، بلکه مخاطبِ آشکارشدگیِ اوست.
❌ اما در صحنهسازیِ مولفانِ قرآن در مائده ۱۱۶، ساختار معرفت نامتقارن باقی میماند:
خدا به درونِ انسان احاطه دارد، اما انسان به درونِ امر الهی راه ندارد. خدا «بینندهٔ نفس» است و انسان «ناشناخته با نفسِ خدا».
🔺در اینجا رابطه از شناختِ متقابل به دیدهبانیِ یکطرفه منتقل میشود؛ انسان بیش از آنکه شریکِ رازِ الهی باشد، موضوعِ «علم، سنجش و داوریِ» آن قرار میگیرد.
🔺به بیان فلسفی، در یک معماری، انسان موجودی است که در مسیرِ کشفِ متقابلِ امر قدسی قرار میگیرد؛ اما در معماری دیگر، انسان در برابرِ امری مطلق قرار دارد که او را بهطور کامل میشناسد، بیآنکه خود بتواند به همان سطح از شناخت دست یابد. این همان شکافِ معرفتشناختی میانِ خالق و مخلوق است که استعارهٔ «رب و عبد» آن را حفظ میکند. در این معماری، انسان پیش از آنکه «شریکِ معرفت» باشد، «موضوعِ علم» است. او دیده میشود، سنجیده میشود و داوری میشود؛ اما به رازِ درونیِ ذاتِ مطلق راه نمییابد.
🔻در اینجا مرز میان دو نوع رابطه مشخص میشود:
رابطهای مبتنی بر فاصله و ناآگاهی، و رابطهای مبتنی بر آشکارشدگی، محبت و مشارکت. از این منظر، مسئله فقط تغییر یک واژه نیست؛ تغییرِ نقشهٔ انسانشناختی است.
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۱)
🔻تضادِ اصلیِ دو تصویر در همین نقطه آشکار میشود: عیسایِ قرآن، در مقامِ «عبد و غلامِ محض» ظاهر میشود؛ انسانی که کمالش در تسلیم، اطاعت و پذیرشِ ارادهٔ الهی تعریف میشود. عیسایِ یوحنا، «لوگوس» است؛ کسی که خود را در شناخت و اتحاد با پدر تعریف میکند و میگوید:
«پدری که مرا جلال میدهد، همان است که شما میگویید خدای شماست، اما او را نمیشناسید. من او را میشناسم؛ و اگر بگویم او را نمیشناسم، چون شما دروغگو خواهم بود! اما من او را میشناسم و کلام او را نگاه میدارم.» (یوحنا ۸:۵۴-۵۵)
🔻او همچنین میگوید:
«پیش از آنکه ابراهیم پدید آید، من هستم.»
📍📍در این تصویر، آگاهی از خدا نه یک دریافتِ بیرونی، بلکه بخشی از هویتِ وجودیِ اوست.
🔻اما در قرائتِ مؤلفانِ قرآن، عیسی در حد یک غلام/عبد میان غلامان حلقهبهگوشِ بیشمار الله فروکاسته می شود؛ نه به عنوانِ کسی که در حیاتِ پدر سهیم است، بلکه به عنوانِ غلامی برگزیده که عظمتش دقیقاً در غلامیِ اوست. از همین رو، مؤلفانِ قرآن به صراحت تأکید می کنند که
«مسیح، پسر مریم، جز رسولی نیست که پیش از او نیز رسولانی آمده اند» (مائده: ۷۵) و
«او جز بنده ای نیست که بر او نعمت بخشیدیم» (زخرف: ۵۹).
🔺در این معماری الهیاتی، عیسی نه «لوگوسِ یگانه» و نه حاملِ نسبتی وجودی و استثنایی با خدا، بلکه یکی از سلسلهٔ پیامرسانان و غلامانِ برگزیده در میان انبوهی از غلامانِ دربارِ الله است. کمالِ او نیز نه در مشارکت در حیاتِ الهی، بلکه در نهایتِ تسلیم و اطاعت از ارادهٔ مالک و ارباب و سلطانِ مطلقِِ کیهان تعریف می شود.
📌📌 اما تنشِ درونیِ متنِ تالیفیِ اعراب در مواجهه با عیسی، در همین نقطه آشکارتر میشود. مؤلفانِ قرآن نه تنها موفق به حذفِ ویژگیهای استثناییِ عیسی نشدهاند، بلکه در برخی مؤلفههای روایی و معجزهشناختی، کاتولیکتر از پاپ و روایتهای رایج در اناجیل رسمی میشوند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۲۸)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۲)
🔻مؤلفان قرآن از یک سو، برای تولید محتوایی بر محورِ الهیاتِ «سلطانی» و منطقِ ارباب-بردگی در نسبتِ میانِ الله و انسان ــ نسبتی که در آن خداوند در مقامِ مالکِ مطلق و انسان در مقامِ عبد/غلام/بردۀ متعلق او تعریف میشود ــ پیوسته بر «بنده» و «رسول بودن» عیسی تأکید میکنند؛ اما از سویِ دیگر، چنان مجموعهای از امتیازاتِ یگانه را به او نسبت میدهند که عملاً هیچ پیامبر و رسولِ دیگری در متنِ قرآن به او شباهت ندارد.
او «کَلِمَةٌ مِّنْه» (کلمهای از جانب خدا) خوانده میشود (آلعمران: ۴۵). اگرچه در تفاسیرِ اسلامی این تعبیر غالبا به فرمانِ آفرینشیِ «کُن» (باش) یا تقدیرِ الهی بازگردانده میشود، اما انتخابِ همین واژگانِ مشترک با سنتِ مسیحیِ لوگوسی (Logos)، حتی اگر در نظامِ قرآنی معنایی متفاوت بیابد، نشان میدهد که مواجهۀ مولفانِ قرآن با عیسی ناگزیر در میدانِ مفاهیمی رخ میدهد که پیشتر بارِ الهیاتیِ سنگینی یافته بودند.
🔸همین تفاوت در تعبیرِ «کلمه» اهمیتِ ویژهای دارد. موسی «کلیمالله» خوانده میشود؛ یعنی کسی که خدا با او سخن گفت، اما عیسی «کلمهای از جانبِ خدا» نامیده میشود.
🔺این دو تعبیر، حتی اگر در چارچوبِ الهیاتِ اسلامی کاملا متفاوت تفسیر شوند، از نظرِ زبانِ نمادینِ متن یکسان نیستند: یکی بر رابطهٔ گفتوگوی خدا با یک انسان اشاره دارد، دیگری بر نسبتِ ویژهٔ یک شخص با امرِ الهی دلالت میکند.
🔻افزون بر این، عیسی در قرآن نه فقط دریافتکنندهٔ یک نشانه، بلکه خود بخشی از نشانهٔ الهی معرفی میشود:
در منطقِ معمولِ روایتِ مولفانِ قرآن، معجزه «آیه»ای است که خدا برای تأییدِ فرستادهاش جاری میکند؛ نشانهای بیرونی که پیامبر حاملِ آن است، نه خودِ آن. اما در موردِ عیسی (و مریم، که در برخی سنتهای مسیحی نه صرفاً یک مادرِ انسانی، بلکه شخصیتی با جایگاهِ استثناییِ الهیاتی و نزدیک به امرِ قدسی است)، فاصله میانِ شخصِ پیامبر و نشانهٔ الهی به صفر میرسد. او نه فقط آورندهٔ پیام، بلکه خودِ وجودِ او، تولدِ او و نحوهٔ ظهورِ او به «آیه» تبدیل میشود.
🔻حتی در مقامِ مقایسهٔ آفرینشی نیز عیسی جایگاهی بیبدیل مییابد. مؤلفانِ قرآن برای توضیحِ وضعیتِ استثناییِ او، نه از دیگر پیامبران، بلکه از «آدم» ـ نخستین انسان و آغازگرِ تاریخِ بشر ـ مثال میآورند:
🔺در سراسرِ متنِ قرآن، هیچ پیامبرِ دیگری برای تبیینِ منشأ وجودیِ خود در چنین افقِ نخستینی با آدم قیاس نمیشود. عیسی تنها پیامبری است که وضعیتِ هستیشناختیِ او نیازمندِ ارجاع به آغازِ خلقتِ انسان میشود، نه صرفاً به تاریخِ سلسلهٔ انبیا.
❌ با این حال، همین قیاس از منظرِ برخی متکلمانِ مسیحی محلِ نقد قرار گرفته است؛ زیرا آنان میانِ دو نوع رخداد تفاوتی بنیادی میگذارند: «آفرینشِ نخستین» و «مداخلهٔ الهی درونِ نظمِ موجودِ حیات».
🔺از این منظر، آفرینشِ آدم از خاک، تأسیسِ اولیهٔ طبیعتِ انسانی است؛ رخدادی که پیش از شکلگیریِ نظامِ معمولِ تولیدمثل و زنجیرهٔ والد و فرزند رخ میدهد.
🐴 در چنین وضعیتی، سخن گفتن از «نقضِ قانونِ طبیعی» چندان معنایی ندارد، زیرا هنوز نظمی تثبیتشده وجود ندارد که شکسته شود. همانگونه که در یک تعبیرِ طنزآمیزِ جدلی گفته شده است:
🔺اما تولدِ عیسی از مریمِ باکره، درونِ جهانی رخ میدهد که در آن قانونِ معمولِ تولدِ انسانی برقرار است و از این جهت، نه تأسیسِ یک نظم، بلکه استثنایی درونِ همان نظم محسوب میشود.
🔻بر پایهٔ این استدلال، قیاسِ آدم و عیسی دو امر متفاوت را کنارِ هم قرار میدهد: یکی آغازِ پیدایشِ انسان، و دیگری استثنایی در دلِ تاریخِ انسانی. به تعبیرِ جدلیِ برخی متکلمانِ مسیحی،
🔺بنابراین، ویژگیِ اصلیِ عیسی صرفا «بیپدر بودن» نیست، بلکه ظهورِ یک تولدِ غیرمعمول در متنِ همان نظمِ انسانیِ موجود است.
❌ از این منظر، قیاسِ مؤلفان قرآن دربابِ آدم و عیسی در مناقشهٔ الهیاتیِ میانِ اسلام و مسیحیت، نمیتواند بهسادگی مسئلهٔ جایگاهِ ویژهٔ عیسی را حل کند؛ زیرا پرسشِ اصلی تنها دربارهٔ امکانِ آفرینشِ او نیست، بلکه دربارهٔ معنای این ظهورِ استثنایی در تاریخ در نسبتِ میانِ امرِ الهی و انسان است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۸)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۲)
🔻مؤلفان قرآن از یک سو، برای تولید محتوایی بر محورِ الهیاتِ «سلطانی» و منطقِ ارباب-بردگی در نسبتِ میانِ الله و انسان ــ نسبتی که در آن خداوند در مقامِ مالکِ مطلق و انسان در مقامِ عبد/غلام/بردۀ متعلق او تعریف میشود ــ پیوسته بر «بنده» و «رسول بودن» عیسی تأکید میکنند؛ اما از سویِ دیگر، چنان مجموعهای از امتیازاتِ یگانه را به او نسبت میدهند که عملاً هیچ پیامبر و رسولِ دیگری در متنِ قرآن به او شباهت ندارد.
او «کَلِمَةٌ مِّنْه» (کلمهای از جانب خدا) خوانده میشود (آلعمران: ۴۵). اگرچه در تفاسیرِ اسلامی این تعبیر غالبا به فرمانِ آفرینشیِ «کُن» (باش) یا تقدیرِ الهی بازگردانده میشود، اما انتخابِ همین واژگانِ مشترک با سنتِ مسیحیِ لوگوسی (Logos)، حتی اگر در نظامِ قرآنی معنایی متفاوت بیابد، نشان میدهد که مواجهۀ مولفانِ قرآن با عیسی ناگزیر در میدانِ مفاهیمی رخ میدهد که پیشتر بارِ الهیاتیِ سنگینی یافته بودند.
🔸همین تفاوت در تعبیرِ «کلمه» اهمیتِ ویژهای دارد. موسی «کلیمالله» خوانده میشود؛ یعنی کسی که خدا با او سخن گفت، اما عیسی «کلمهای از جانبِ خدا» نامیده میشود.
🔺این دو تعبیر، حتی اگر در چارچوبِ الهیاتِ اسلامی کاملا متفاوت تفسیر شوند، از نظرِ زبانِ نمادینِ متن یکسان نیستند: یکی بر رابطهٔ گفتوگوی خدا با یک انسان اشاره دارد، دیگری بر نسبتِ ویژهٔ یک شخص با امرِ الهی دلالت میکند.
🔻افزون بر این، عیسی در قرآن نه فقط دریافتکنندهٔ یک نشانه، بلکه خود بخشی از نشانهٔ الهی معرفی میشود:
﴿وَجَعَلْنَاهُ وَ أُمَّهُ آيَةً﴾ (مؤمنون: ۵۰).
در منطقِ معمولِ روایتِ مولفانِ قرآن، معجزه «آیه»ای است که خدا برای تأییدِ فرستادهاش جاری میکند؛ نشانهای بیرونی که پیامبر حاملِ آن است، نه خودِ آن. اما در موردِ عیسی (و مریم، که در برخی سنتهای مسیحی نه صرفاً یک مادرِ انسانی، بلکه شخصیتی با جایگاهِ استثناییِ الهیاتی و نزدیک به امرِ قدسی است)، فاصله میانِ شخصِ پیامبر و نشانهٔ الهی به صفر میرسد. او نه فقط آورندهٔ پیام، بلکه خودِ وجودِ او، تولدِ او و نحوهٔ ظهورِ او به «آیه» تبدیل میشود.
🔻حتی در مقامِ مقایسهٔ آفرینشی نیز عیسی جایگاهی بیبدیل مییابد. مؤلفانِ قرآن برای توضیحِ وضعیتِ استثناییِ او، نه از دیگر پیامبران، بلکه از «آدم» ـ نخستین انسان و آغازگرِ تاریخِ بشر ـ مثال میآورند:
«در حقیقت، داستانِ عیسی نزدِ الله همانندِ آدم است؛ آدم را از خاک آفرید، سپس به او فرمان داد: «موجود شو»، پس شد» (آلعمران: ۵۹)
🔺در سراسرِ متنِ قرآن، هیچ پیامبرِ دیگری برای تبیینِ منشأ وجودیِ خود در چنین افقِ نخستینی با آدم قیاس نمیشود. عیسی تنها پیامبری است که وضعیتِ هستیشناختیِ او نیازمندِ ارجاع به آغازِ خلقتِ انسان میشود، نه صرفاً به تاریخِ سلسلهٔ انبیا.
❌ با این حال، همین قیاس از منظرِ برخی متکلمانِ مسیحی محلِ نقد قرار گرفته است؛ زیرا آنان میانِ دو نوع رخداد تفاوتی بنیادی میگذارند: «آفرینشِ نخستین» و «مداخلهٔ الهی درونِ نظمِ موجودِ حیات».
🔺از این منظر، آفرینشِ آدم از خاک، تأسیسِ اولیهٔ طبیعتِ انسانی است؛ رخدادی که پیش از شکلگیریِ نظامِ معمولِ تولیدمثل و زنجیرهٔ والد و فرزند رخ میدهد.
🐴 در چنین وضعیتی، سخن گفتن از «نقضِ قانونِ طبیعی» چندان معنایی ندارد، زیرا هنوز نظمی تثبیتشده وجود ندارد که شکسته شود. همانگونه که در یک تعبیرِ طنزآمیزِ جدلی گفته شده است:
❌ اگر صرفِ نخستین بودنِ یک آفرینش را معجزه بدانیم، پس نخستین الاغ نیز باید معجزهای به شمار آید؛ زیرا او نیز نخستین نمونهٔ ظهورِ خود در جهان بوده است.
🔺اما تولدِ عیسی از مریمِ باکره، درونِ جهانی رخ میدهد که در آن قانونِ معمولِ تولدِ انسانی برقرار است و از این جهت، نه تأسیسِ یک نظم، بلکه استثنایی درونِ همان نظم محسوب میشود.
🔻بر پایهٔ این استدلال، قیاسِ آدم و عیسی دو امر متفاوت را کنارِ هم قرار میدهد: یکی آغازِ پیدایشِ انسان، و دیگری استثنایی در دلِ تاریخِ انسانی. به تعبیرِ جدلیِ برخی متکلمانِ مسیحی،
اگر صرفِ نداشتنِ پدر ملاکِ همترازی باشد، آدم که نه پدر داشت و نه مادر، باید موقعیتی فراتر از عیسی مییافت!
🔺بنابراین، ویژگیِ اصلیِ عیسی صرفا «بیپدر بودن» نیست، بلکه ظهورِ یک تولدِ غیرمعمول در متنِ همان نظمِ انسانیِ موجود است.
❌ از این منظر، قیاسِ مؤلفان قرآن دربابِ آدم و عیسی در مناقشهٔ الهیاتیِ میانِ اسلام و مسیحیت، نمیتواند بهسادگی مسئلهٔ جایگاهِ ویژهٔ عیسی را حل کند؛ زیرا پرسشِ اصلی تنها دربارهٔ امکانِ آفرینشِ او نیست، بلکه دربارهٔ معنای این ظهورِ استثنایی در تاریخ در نسبتِ میانِ امرِ الهی و انسان است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۲۹)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۳)
❌ افزون بر این، پس از داروین، جایگاهِ آدم به عنوان یک شخصیتِ تاریخیِ مشابهِ عیسی نیز موردِ پرسش جدی قرار گرفتهاست. حتی بسیاری از الهیدانان معاصر، چه در سنتِ مسیحی و چه در میان فقهای نواندیش و روشنفکرانِ مسلمان، داستانِ آدم را نه گزارشِ تاریخیِ یک فردِ معین، بلکه روایتی نمادین دربارهٔ آغازِ انسان، نسبتِ او با خدا و مسئلهٔ آگاهی و خطا میدانند.
👈 از این منظر، قیاسِ عیسی با آدم با یک مشکلِ روششناختیِ دیگر نیز مواجه میشود: مقایسۀ یک شخصیتِ تاریخی که در بسترِ زمانِ انسانی ظهور کرده، با شخصیتی که در خوانشهای معاصر بیشتر نقشِ یک صورتِ آغازین و نمادین را ایفا میکند.
🔺بر این اساس، حتی اگر قیاسِ آدم و عیسی را در سطحِ الهیاتی بپذیریم، از منظرِ تاریخی-انتقادی نیز تفاوتی بنیادین میانِ این دو وجود دارد. آدم در روایتِ آفرینش، نقطهٔ آغازِ اسطورهایِ انسان است؛ اما عیسی شخصیتی تاریخیست که در یک دورهٔ مشخصِ تاریخی ظهور کرده، در سنتهای مختلف دربارۀ زندگی، سخنان و مرگِ او گزارشهای متعدد وجود دارد. بنابراین، قرار دادنِ این دو در یک سطحِ واحد توسط مؤلفانِ قرآن، یک «قیاسِ معالفارقِ» آشکار است.
🔺هرچند باید توجه داشت که در افقِ اسطورهاندیشانه و عوامیمسلکِ مؤلفانِ قرآن، که حتی شناختی اولیه از ساختارِ تاریخیِ اناجیل و ریشهٔ یونانیِ این واژه نداشتند، و از «انجیل» همچون «کتابی واحد و نازلشده از سوی خدا» سخن گفتهاند، یا «افسانۀ سریانی اسکندر» را چونان روایتی تاریخی از «عبد صالح الله» گزارش دادهاند، تمایزی میانِ تاریخ، اسطوره و روایتِ مقدس وجود نداشت، و درنتیجه، نباید انتظاری فراتر از بضاعتِ ناچیزِ آنها داشت.
🔺این زبانِ ویژه در تعبیرِ «روح» نیز ادامه مییابد. مولفانِ قرآن عیسی را «روحی از جانبِ خدا» میخوانند (نساء: ۱۷۱). هرچند این تعبیر در الهیاتِ اسلامی به معنایی غیر از تلقیهای مسیحی از روح و تجسد تفسیر شده است،
❓پارادوکسِ اصلیِ مؤلفانِ قرآن در مواجهه با عیسی نه در صرف انکارِ الوهیتش، بلکه در ناتوانیِ نظامِ مفهومیِ آنان برای مهارِ دلالتهای همان زبانیست که خود برای توصیفِ او به کار میگیرند.
🔻افزون بر این، عیسی نه از طریقِ روندِ معمولِ تولد، بلکه بدونِ پدرِ بشری متولد میشود؛ در گهواره سخن میگوید (مریم: ۲۹-۳۰)، کورِ مادرزاد و مبتلایان به پیسی را شفا میدهد، از گِل چیزی به شکلِ پرنده میسازد و در آن میدمد تا به اذنِ خدا زنده شود، و مردگان را حیات میبخشد (آلعمران: ۴۹).
🔺🔻این موردِ اخیر از نظرِ ساختارِ الهیاتی اهمیتِ ویژهای دارد. در منطقِ مولفانِ قرآن، «خلق» و «نفخِ روح» از بنیادیترین نشانههای «قدرتِ انحصاریِ خداوند» هستند؛ خداست که «میآفریند» و خداست که «حیات میبخشد». با این حال، دربارهٔ عیسی آمده است:
🔺عبارتِ «بإذن الله» [که در باب آن در "تقلیل کارگزار به اپراتور؛ مکانیزمِ حفاظتیِ «معجزه به شرطِ اذن»" مشروح سخن گفتیم] آشکارا برای حفظِ تمایز میانِ خالق و مخلوق و بازگرداندنِ منشأ قدرت به خداوند به کار میرود؛ اما از منظرِ ساختارِ زبانیِ متن، عیسی تنها انسانی است که در قرآن فعلِ «خلق کردن» و «اعطای حیات» را انجام میدهد.
🔺بدین ترتیب، همان متنی که میکوشد مرزِ مطلق میانِ خدا و انسان را حفظ کند، دربارهٔ عیسی زبانی را به کار میگیرد که این مرز را به ناحیهای پرتنش و استثنایی میبرد.
❌ نکتهٔ قابلِ تأمل آن است که برخی از این روایتها حتی در اناجیلِ رسمیِ چهارگانه نیز وجود ندارند. برای نمونه،
در اناجیلِ متعارف نیامده و ریشههای آن را باید در ادبیاتِ آپوکریفاییِ (غیررسمی) مسیحی، بهویژه «انجیلِ کودکی» و «انجیلِ توماس در بابِ کودکی (Arabic Infancy Gospel)» جستوجو کرد. به بیانِ دیگر، در برخی از این موارد، مولفانِ قرآن نهتنها از روایتِ پرمعجزۀ مسیحی فاصله نمیگیرد، بلکه با بهرهگیری از سنتهای رواییِ گستردهترِ مسیحیِ خارج از متونِ رسمی، تصویری حتی استثناییتر و الوهیتر و غلوآمیزتر از عیسی ارائه میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۹)
✍🏻#حسین_میرصلاح
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۳)
❌ افزون بر این، پس از داروین، جایگاهِ آدم به عنوان یک شخصیتِ تاریخیِ مشابهِ عیسی نیز موردِ پرسش جدی قرار گرفتهاست. حتی بسیاری از الهیدانان معاصر، چه در سنتِ مسیحی و چه در میان فقهای نواندیش و روشنفکرانِ مسلمان، داستانِ آدم را نه گزارشِ تاریخیِ یک فردِ معین، بلکه روایتی نمادین دربارهٔ آغازِ انسان، نسبتِ او با خدا و مسئلهٔ آگاهی و خطا میدانند.
👈 از این منظر، قیاسِ عیسی با آدم با یک مشکلِ روششناختیِ دیگر نیز مواجه میشود: مقایسۀ یک شخصیتِ تاریخی که در بسترِ زمانِ انسانی ظهور کرده، با شخصیتی که در خوانشهای معاصر بیشتر نقشِ یک صورتِ آغازین و نمادین را ایفا میکند.
🔺بر این اساس، حتی اگر قیاسِ آدم و عیسی را در سطحِ الهیاتی بپذیریم، از منظرِ تاریخی-انتقادی نیز تفاوتی بنیادین میانِ این دو وجود دارد. آدم در روایتِ آفرینش، نقطهٔ آغازِ اسطورهایِ انسان است؛ اما عیسی شخصیتی تاریخیست که در یک دورهٔ مشخصِ تاریخی ظهور کرده، در سنتهای مختلف دربارۀ زندگی، سخنان و مرگِ او گزارشهای متعدد وجود دارد. بنابراین، قرار دادنِ این دو در یک سطحِ واحد توسط مؤلفانِ قرآن، یک «قیاسِ معالفارقِ» آشکار است.
🔺هرچند باید توجه داشت که در افقِ اسطورهاندیشانه و عوامیمسلکِ مؤلفانِ قرآن، که حتی شناختی اولیه از ساختارِ تاریخیِ اناجیل و ریشهٔ یونانیِ این واژه نداشتند، و از «انجیل» همچون «کتابی واحد و نازلشده از سوی خدا» سخن گفتهاند، یا «افسانۀ سریانی اسکندر» را چونان روایتی تاریخی از «عبد صالح الله» گزارش دادهاند، تمایزی میانِ تاریخ، اسطوره و روایتِ مقدس وجود نداشت، و درنتیجه، نباید انتظاری فراتر از بضاعتِ ناچیزِ آنها داشت.
🔺این زبانِ ویژه در تعبیرِ «روح» نیز ادامه مییابد. مولفانِ قرآن عیسی را «روحی از جانبِ خدا» میخوانند (نساء: ۱۷۱). هرچند این تعبیر در الهیاتِ اسلامی به معنایی غیر از تلقیهای مسیحی از روح و تجسد تفسیر شده است،
اما خودِ حضورِ چنین مفاهیمی در توصیفِ یک شخصیتِ انسانی، عیسی را در نقطهای قرار میدهد که زبانِ متن به حوزههایی نزدیک میشود که در سنتِ مسیحی زمینهٔ شکلگیریِ مفاهیمی چون لوگوس و تجسد بودهاند.
❓پارادوکسِ اصلیِ مؤلفانِ قرآن در مواجهه با عیسی نه در صرف انکارِ الوهیتش، بلکه در ناتوانیِ نظامِ مفهومیِ آنان برای مهارِ دلالتهای همان زبانیست که خود برای توصیفِ او به کار میگیرند.
چگونه میتوان شخصی را که با مفاهیمی چون «کلمه»، «روح»، «آیه» توصیف شده، در عینِ حال به مرتبۀ یک بنده/غلامِ معمولی و صرفا فرستادهای از انبوهِ فرستادگانِ دربارِ الله فروکاست؟
🔻افزون بر این، عیسی نه از طریقِ روندِ معمولِ تولد، بلکه بدونِ پدرِ بشری متولد میشود؛ در گهواره سخن میگوید (مریم: ۲۹-۳۰)، کورِ مادرزاد و مبتلایان به پیسی را شفا میدهد، از گِل چیزی به شکلِ پرنده میسازد و در آن میدمد تا به اذنِ خدا زنده شود، و مردگان را حیات میبخشد (آلعمران: ۴۹).
🔺🔻این موردِ اخیر از نظرِ ساختارِ الهیاتی اهمیتِ ویژهای دارد. در منطقِ مولفانِ قرآن، «خلق» و «نفخِ روح» از بنیادیترین نشانههای «قدرتِ انحصاریِ خداوند» هستند؛ خداست که «میآفریند» و خداست که «حیات میبخشد». با این حال، دربارهٔ عیسی آمده است:
من برای شما از گِل، چیزی به شکلِ پرنده میسازم؛ سپس در آن میدمم، و به اذنِ خدا پرندهای میشود» (آلعمران: ۴۹).
🔺عبارتِ «بإذن الله» [که در باب آن در "تقلیل کارگزار به اپراتور؛ مکانیزمِ حفاظتیِ «معجزه به شرطِ اذن»" مشروح سخن گفتیم] آشکارا برای حفظِ تمایز میانِ خالق و مخلوق و بازگرداندنِ منشأ قدرت به خداوند به کار میرود؛ اما از منظرِ ساختارِ زبانیِ متن، عیسی تنها انسانی است که در قرآن فعلِ «خلق کردن» و «اعطای حیات» را انجام میدهد.
🔺بدین ترتیب، همان متنی که میکوشد مرزِ مطلق میانِ خدا و انسان را حفظ کند، دربارهٔ عیسی زبانی را به کار میگیرد که این مرز را به ناحیهای پرتنش و استثنایی میبرد.
❌ نکتهٔ قابلِ تأمل آن است که برخی از این روایتها حتی در اناجیلِ رسمیِ چهارگانه نیز وجود ندارند. برای نمونه،
سخن گفتنِ عیسی در گهواره یا ساختنِ پرنده از گل
در اناجیلِ متعارف نیامده و ریشههای آن را باید در ادبیاتِ آپوکریفاییِ (غیررسمی) مسیحی، بهویژه «انجیلِ کودکی» و «انجیلِ توماس در بابِ کودکی (Arabic Infancy Gospel)» جستوجو کرد. به بیانِ دیگر، در برخی از این موارد، مولفانِ قرآن نهتنها از روایتِ پرمعجزۀ مسیحی فاصله نمیگیرد، بلکه با بهرهگیری از سنتهای رواییِ گستردهترِ مسیحیِ خارج از متونِ رسمی، تصویری حتی استثناییتر و الوهیتر و غلوآمیزتر از عیسی ارائه میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
👑 از «من هستم» تا «عبد مملوک»؛ جنگ بر سر استعارهٔ رابطهٔ «خدا و انسان»
(۳۰)
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۴)
🔻از سویِ دیگر، روایتِ مؤلفانِ قرآن از عدمِ مصلوب شدنِ عیسی نیز جایگاهِ او را در نظامِ نبوتِ قرآن بشکلی بیسابقه متمایز میکند:
🔺در روایتِ غالبِ مسیحی، صلیب نه شکستِ مسیح، بلکه لحظهٔ اوجِ رسالتِ نجاتبخشِ اوست؛ عیسی تحقیر و رنجهایِ بهصلیبکشیدهشدن و مرگ را تجربه میکند و از طریقِ رستاخیزِ سپسین، بر آن غلبه مییابد. اما در روایتِ مؤلفانِ قرآن، امکانِ تحقیرِ نمادینِ صلیب و اینچنین شکستِ تاریخیای بطور پیشنی از او سلب میشود. او از سرنوشتِ معمولِ پیامبران و انسانها جدا شده و با مکر-نصرتی که دلیلش تبیین نمیشود، بسویِ الله بالا برده میشود.
🔺این تصویر شباهتهایی با برخی سنتهای دوسیتیِ (Docetic) مسیحیِ سدههای نخست دارد؛ سنتهایی که در آنها گاه رنج و مصلوب شدنِ مسیح بصورتِ ظاهری یا غیرمستقیم تفسیر میشد. نتیجهٔ این تفاوت آن است که معنای «نجاتشناختیِ صلیب»، یعنی «رنجِ فدیهوار» و «پیروزی از مسیرِ مرگ»، از مرکزیت خارج میشود. این عدمِ تقارن در مسئلهٔ مرگ نیز ادامه مییابد. در روایتِ عمومیِ قرآن:
❌ اما عیسی در اینجا از این مسیرِ عمومی خارج میشود. او تنها پیامبری است که در روایتِ مؤلفانِ قرآن نه صرفاً شخصیتی متعلق به گذشته، بلکه شخصیتی با حضورِ آیندهمند و نقشِ آخرالزمانی باقی میماند.
🔻حتی از حیثِ نسبتِ انسان با خطا و گناه نیز عیسی جایگاهی متفاوت دارد. در روایتِ مؤلفانِ قرآن، بسیاری از پیامبران با نوعی مواجهه با خطا، توبه یا طلبِ مغفرت معرفی میشوند:
در چارچوبِ زبانِ قرآن با مسئلهٔ مغفرت مواجه میشوند. اما عیسی از همان آغازِ روایت، پیش از تولد، با عنوانِ «غلاماً زَکِیّاً» (کودکی پاک و منزه) معرفی میشود (مریم: ۱۹) و هیچ لغزش، توبه یا طلبِ بخشایشی از او در متنِ قرآن ثبت نمیشود.
📌🔺از این منظر، مسئلهٔ عیسی برای مؤلفانِ قرآن شبیه حذفِ یک عنصرِ ناسازگار از یک نظامِ مفهومی نیست؛ زیرا خودِ آن عنصر در تار و پودِ متن حضور دارد.
🔺نتیجه، شخصیتی است که از یک سو باید در سلسلهٔ پیامبرانِ انسانی باقی بماند، اما از سویِ دیگر، مجموعهٔ نشانههایی که متن پیرامونِ او میسازد، او را به مرزِ یک وضعیتِ منحصر به فردِ هستیشناختی میرساند؛ مرزی که خودِ قرآن پیوسته به آن نزدیک میشود و همزمان میکوشد از آن فاصله بگیرد.
❌✝️ حتی نحوۀ عبورِ عیسی از مرگ نیز خود بخشی از همین تنش است. در حالی که در روایتِ مسیحی، پیروزیِ مسیح از مسیرِ ورود به رنج، مرگ و غلبه بر آن تحقق مییابد، در روایتِ مؤلفانِ قرآن، این مواجهۀ تراژیک و کلیدی اساساً از میان برداشته میشود: عیسی نهتنها با مرگ و رنجهای صلیب نمیجنگد، بلکه پیشاپیش از دسترسِ آن خارج میشود. اما این مداخلۀ الهیاتیِ خدایِ مولفانِ قرآن، مستلزمِ پذیرشِ یک ابرتناقضِ مهیب است [که پیشتر بهشکل مبسوط بدان پرداختهبودیم] که وفق آن
❌ پارادوکسِ نهایی اینجاست: مؤلفانِ قرآنی میخواهند عیسی را «عبد/غلام» بنامند، اما برای توضیحِ همین عبد، ناچار به استفاده از زبانی میشوند که معمولاً برای نزدیکترین نسبتها به امرِ الهی به کار میرود:
❗️عیسی در این معنا نه صرفا یک پیامبرِ دیگر در میانِ پیامبران، بلکه استثنایی درونیست که خودِ نظامِ مفهومیِ قرآن را به چالش میکشد؛ شخصیتی که مؤلفان میکوشند او را در «چارچوبِ عبودیت» نگه دارند، اما تمامِ معماریِ رواییِ آن، او را به جایگاهی «یگانه و بیهمتا» نزدیک میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۳۰)
🟦 آخرین اعجازِ عیسی: عجزِ مؤلفانِ قرآن در ستردنِ نشانگانِ الوهیت
(۴)
🔻از سویِ دیگر، روایتِ مؤلفانِ قرآن از عدمِ مصلوب شدنِ عیسی نیز جایگاهِ او را در نظامِ نبوتِ قرآن بشکلی بیسابقه متمایز میکند:
«نه او را کشتند و نه به صلیب کشیدند؛ بلکه امر بر آنان مشتبه شد و خدا او را بسویِ خویش بالا برد» (نساء: ۱۵۸ - ۱۵۹).
🔺در روایتِ غالبِ مسیحی، صلیب نه شکستِ مسیح، بلکه لحظهٔ اوجِ رسالتِ نجاتبخشِ اوست؛ عیسی تحقیر و رنجهایِ بهصلیبکشیدهشدن و مرگ را تجربه میکند و از طریقِ رستاخیزِ سپسین، بر آن غلبه مییابد. اما در روایتِ مؤلفانِ قرآن، امکانِ تحقیرِ نمادینِ صلیب و اینچنین شکستِ تاریخیای بطور پیشنی از او سلب میشود. او از سرنوشتِ معمولِ پیامبران و انسانها جدا شده و با مکر-نصرتی که دلیلش تبیین نمیشود، بسویِ الله بالا برده میشود.
🔺این تصویر شباهتهایی با برخی سنتهای دوسیتیِ (Docetic) مسیحیِ سدههای نخست دارد؛ سنتهایی که در آنها گاه رنج و مصلوب شدنِ مسیح بصورتِ ظاهری یا غیرمستقیم تفسیر میشد. نتیجهٔ این تفاوت آن است که معنای «نجاتشناختیِ صلیب»، یعنی «رنجِ فدیهوار» و «پیروزی از مسیرِ مرگ»، از مرکزیت خارج میشود. این عدمِ تقارن در مسئلهٔ مرگ نیز ادامه مییابد. در روایتِ عمومیِ قرآن:
﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ﴾ (زمر: ۳۰).
❌ اما عیسی در اینجا از این مسیرِ عمومی خارج میشود. او تنها پیامبری است که در روایتِ مؤلفانِ قرآن نه صرفاً شخصیتی متعلق به گذشته، بلکه شخصیتی با حضورِ آیندهمند و نقشِ آخرالزمانی باقی میماند.
🔻حتی از حیثِ نسبتِ انسان با خطا و گناه نیز عیسی جایگاهی متفاوت دارد. در روایتِ مؤلفانِ قرآن، بسیاری از پیامبران با نوعی مواجهه با خطا، توبه یا طلبِ مغفرت معرفی میشوند:
❌ آدم، موسی، داوود، یونس و حتی پیامبرِ اسلام
در چارچوبِ زبانِ قرآن با مسئلهٔ مغفرت مواجه میشوند. اما عیسی از همان آغازِ روایت، پیش از تولد، با عنوانِ «غلاماً زَکِیّاً» (کودکی پاک و منزه) معرفی میشود (مریم: ۱۹) و هیچ لغزش، توبه یا طلبِ بخشایشی از او در متنِ قرآن ثبت نمیشود.
📌🔺از این منظر، مسئلهٔ عیسی برای مؤلفانِ قرآن شبیه حذفِ یک عنصرِ ناسازگار از یک نظامِ مفهومی نیست؛ زیرا خودِ آن عنصر در تار و پودِ متن حضور دارد.
❗️هرچه تلاش برای محدود کردنِ جایگاهِ عیسی بیشتر میشود، متن ناچار میشود زبانِ بیشتری از استثنا، قرب و نسبتِ ویژه برای توصیفِ او به کار گیرد.
🔺نتیجه، شخصیتی است که از یک سو باید در سلسلهٔ پیامبرانِ انسانی باقی بماند، اما از سویِ دیگر، مجموعهٔ نشانههایی که متن پیرامونِ او میسازد، او را به مرزِ یک وضعیتِ منحصر به فردِ هستیشناختی میرساند؛ مرزی که خودِ قرآن پیوسته به آن نزدیک میشود و همزمان میکوشد از آن فاصله بگیرد.
❌✝️ حتی نحوۀ عبورِ عیسی از مرگ نیز خود بخشی از همین تنش است. در حالی که در روایتِ مسیحی، پیروزیِ مسیح از مسیرِ ورود به رنج، مرگ و غلبه بر آن تحقق مییابد، در روایتِ مؤلفانِ قرآن، این مواجهۀ تراژیک و کلیدی اساساً از میان برداشته میشود: عیسی نهتنها با مرگ و رنجهای صلیب نمیجنگد، بلکه پیشاپیش از دسترسِ آن خارج میشود. اما این مداخلۀ الهیاتیِ خدایِ مولفانِ قرآن، مستلزمِ پذیرشِ یک ابرتناقضِ مهیب است [که پیشتر بهشکل مبسوط بدان پرداختهبودیم] که وفق آن
❗️الله برای حفظِ جانِ عیسی (یعنی یک عبد، غلام و رسولِ ساده از میانِ بسیار رسولان و عبادی که در تاریخِ دین به قتل رسیدهاند)، برخلافِ صفتِ هدایتگریِ عام، زمینهٔ شکلگیریِ بزرگترین جریانِ ایمانیِ مشرکانۀ تاریخ را بر پایۀ روایتِ «صلیب و رستاخیز» فراهم میآورد؛
❗️بدین معنا که خودِ الله با پوشاندنِ حقیقتِ واقعه (شُبِّهَ لَهُمْ) «بزرگترین انحرافِ تاریخِ هدایت» را رقم میزند، و سپس همان انسانهایی را که بر اساسِ همین «فریبِ الهیِ» پدیدآمده به مسیح ایمان آوردهاند، به «کفر و شرک» متهم کرده و مستحقِ «عذابِ ابدیِ دوزخ» میشمارد.
❌ پارادوکسِ نهایی اینجاست: مؤلفانِ قرآنی میخواهند عیسی را «عبد/غلام» بنامند، اما برای توضیحِ همین عبد، ناچار به استفاده از زبانی میشوند که معمولاً برای نزدیکترین نسبتها به امرِ الهی به کار میرود:
❗️«کلمۀ خدا، روحی از او، آیه، تولدِ بیمانند، عصمت پیشینی، شفابخشی، آفرینش و زندگیبخشی، نپذیرفتنِ تحقیر و رنجِ صلیب با «مکرِ الله» و نامیرایی با صعود به آسمان».
❗️عیسی در این معنا نه صرفا یک پیامبرِ دیگر در میانِ پیامبران، بلکه استثنایی درونیست که خودِ نظامِ مفهومیِ قرآن را به چالش میکشد؛ شخصیتی که مؤلفان میکوشند او را در «چارچوبِ عبودیت» نگه دارند، اما تمامِ معماریِ رواییِ آن، او را به جایگاهی «یگانه و بیهمتا» نزدیک میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
پاسخ جناب عبدالله مصباحی به جستار اخلاق اسلامی
با درود و سپاس از لطف تان
نقدتان را ملاحظه نمودم
برخلاف نقد قبلی تان هیچ بخش از نقدتان به عنوان نقد نوشته های اخیر این جانب را قابل دفاع نمی دانم
چرا که بخشی از نقد شما بر خاسته از درک نادرست داشتن از مسائل اجتماعی و حقوقی برخاسته از شرایط زیست اجتماعی قبیله ای عرب های مکه و مدینه قابل مشاهده در قرآن و رابطه آنها با اظهار خداوند بر این که مثلا برده داری قرار است بعد هزار و دویست سال بعد از طریق انسان مدرن و قوانین حقوق بشری بر خاسته از تفکرات فیلسوفان مدرن لغو گردد اما چون خداوند این را نگفته است پس ...
چنین فهمی از خداوند و رابطه برقرار کردن میان آن و مسائل زیست اجتماعی و جهان های متفاوت زیست اجتماعی در عصر های متفاوت مطلقا فهمی درست و قابل دفاعی نیست دلیلش بماند به زمانی دیگر
اشکال دیگر نقدتان در خوشبینانه ترین صورت این است که اسیر تفکرات فقهی و فکری علمای مسلمان در ادوار بعدی است چون مثلا برده داری در تاریخ زیست مسلمانی مجاز بوده و در کتب فقهی و تفسیری مسلمانان حضور داشته و هنوز هم حضور دارد پس این نظر که هر قانون و حکم اجتماعی بر خاسته از شرایط زیست اجتماعی و قبیله ای 14 قرن پیش در جزیره العرب از جمله برده داری و احکامش نه فراعصر و فراتاریخی و فراسرزمینی که عصری و تاریخی و سرزمینی است نادرست است چرا که اگر چنین می بود مراجع فقهی مسلمانان باید به آن اعتراف می کردند و چون اعتراف نکرده اند پس ... چنین نقدی هرگز از پایه های متقن علمی برخوردار نیست
چرا که نوشته های اخیر به این قلم دقیقا نظر فقهای مسلمان در باره فرازمانی و فرا مکانی و فراعصر بودن همه احکام و قوانین اجتماعی موجود در قرآن دقیقا آن چیزی است که از نظر نوشته های به این قلم مردود و مخدوش و غیر قابل دفاع است و جناب شما دقیقا نظر همان فقها در فقه و آن چه رخ داده در تاریخ زیست مسلمانی را دلیل رد نوشته این جانب دانسته اید و چنین نقدی از نظر علمی و منطق نقد علمی هرگز ارزش دفاع ندارد چرا که به زبان منطقی مصادره به مطلوب است و مصادره به مطلوب نیز باطل است
نوشته های این جانب همه اندیشه هائی که در تاریخ فقه و تفسیر و فهم قرآنی رخ داده و مبلغ این است که همه آنچه در قرآن آمده فرازمانی و فراعصری است و برای همه انسانها و در همه عصرها معتبر است را مردود می داند و آن را مخدوش می شناسد معنا ندارد شما همان نظرات را در رد نوشته های این جانب به کار گیرید
بخشی از نقدتان که ناظر به برخی از احکام کنیز در برخی از آیات، نیز از درک درست نداشتن از موضوع برده و کنیز و ماهیت حقوقی که پس از برده و کنیز شدن پیدا می کند، ناشی می شود لذا زن شوهر دار و کنیز شدن و ... برای تان عجیب و غریب نشان می دهد و داد سخن می دهید اگر و تنها اگر فهم درستی از ماهیت حقوقی کنیز بودن می داشتید هرگز آن عجیب و غریب بودن رخ نمی داد
به همین دلیل نیز آن قطعه در باره اسلام ستیزان که از نوشته این جانب نقل کرده اید کاملا دقیق و منطقی و مطابق با واقعیت های خارجی در نوشته های اسلام و قرآن ستیزان است
و در نهایت این که، یکی دانستن نوشته های اخیر این جانب با موضوع ذاتیات و عرضیات دین که در نوشته های جناب دکتر سروش قابل مشاهده است نیز چندان قابل دفاع نمی باشد و تفاوت میان نظریه ایشان و نوشته های اخیری این جانب کم نیست
برای همین بود که عرض کردم اگر اصحاب نظر هر چند از میان اسلام سیتزان باشند در کنار هم بدون حب و بغض های بر خاسته از تعصبات مذهبی یا ضدمذهبی دینی یا دین ستیزانه به تبادل اندیشه های خود می پرداختند بسیاری از مشکلات ذهنی و فکری و ... از میان شان رخت بر می بست متأسفانه چنین نشده و لذا همچنان آسمان افکار و اندیشه های مختلف در باره مسائل زیست اجتماعی و دینی و ... تیره و تار نشان می دهد.
🔗 لینک جستار نقد اخلاق اسلامی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
با درود و سپاس از لطف تان
نقدتان را ملاحظه نمودم
برخلاف نقد قبلی تان هیچ بخش از نقدتان به عنوان نقد نوشته های اخیر این جانب را قابل دفاع نمی دانم
چرا که بخشی از نقد شما بر خاسته از درک نادرست داشتن از مسائل اجتماعی و حقوقی برخاسته از شرایط زیست اجتماعی قبیله ای عرب های مکه و مدینه قابل مشاهده در قرآن و رابطه آنها با اظهار خداوند بر این که مثلا برده داری قرار است بعد هزار و دویست سال بعد از طریق انسان مدرن و قوانین حقوق بشری بر خاسته از تفکرات فیلسوفان مدرن لغو گردد اما چون خداوند این را نگفته است پس ...
چنین فهمی از خداوند و رابطه برقرار کردن میان آن و مسائل زیست اجتماعی و جهان های متفاوت زیست اجتماعی در عصر های متفاوت مطلقا فهمی درست و قابل دفاعی نیست دلیلش بماند به زمانی دیگر
اشکال دیگر نقدتان در خوشبینانه ترین صورت این است که اسیر تفکرات فقهی و فکری علمای مسلمان در ادوار بعدی است چون مثلا برده داری در تاریخ زیست مسلمانی مجاز بوده و در کتب فقهی و تفسیری مسلمانان حضور داشته و هنوز هم حضور دارد پس این نظر که هر قانون و حکم اجتماعی بر خاسته از شرایط زیست اجتماعی و قبیله ای 14 قرن پیش در جزیره العرب از جمله برده داری و احکامش نه فراعصر و فراتاریخی و فراسرزمینی که عصری و تاریخی و سرزمینی است نادرست است چرا که اگر چنین می بود مراجع فقهی مسلمانان باید به آن اعتراف می کردند و چون اعتراف نکرده اند پس ... چنین نقدی هرگز از پایه های متقن علمی برخوردار نیست
چرا که نوشته های اخیر به این قلم دقیقا نظر فقهای مسلمان در باره فرازمانی و فرا مکانی و فراعصر بودن همه احکام و قوانین اجتماعی موجود در قرآن دقیقا آن چیزی است که از نظر نوشته های به این قلم مردود و مخدوش و غیر قابل دفاع است و جناب شما دقیقا نظر همان فقها در فقه و آن چه رخ داده در تاریخ زیست مسلمانی را دلیل رد نوشته این جانب دانسته اید و چنین نقدی از نظر علمی و منطق نقد علمی هرگز ارزش دفاع ندارد چرا که به زبان منطقی مصادره به مطلوب است و مصادره به مطلوب نیز باطل است
نوشته های این جانب همه اندیشه هائی که در تاریخ فقه و تفسیر و فهم قرآنی رخ داده و مبلغ این است که همه آنچه در قرآن آمده فرازمانی و فراعصری است و برای همه انسانها و در همه عصرها معتبر است را مردود می داند و آن را مخدوش می شناسد معنا ندارد شما همان نظرات را در رد نوشته های این جانب به کار گیرید
بخشی از نقدتان که ناظر به برخی از احکام کنیز در برخی از آیات، نیز از درک درست نداشتن از موضوع برده و کنیز و ماهیت حقوقی که پس از برده و کنیز شدن پیدا می کند، ناشی می شود لذا زن شوهر دار و کنیز شدن و ... برای تان عجیب و غریب نشان می دهد و داد سخن می دهید اگر و تنها اگر فهم درستی از ماهیت حقوقی کنیز بودن می داشتید هرگز آن عجیب و غریب بودن رخ نمی داد
به همین دلیل نیز آن قطعه در باره اسلام ستیزان که از نوشته این جانب نقل کرده اید کاملا دقیق و منطقی و مطابق با واقعیت های خارجی در نوشته های اسلام و قرآن ستیزان است
و در نهایت این که، یکی دانستن نوشته های اخیر این جانب با موضوع ذاتیات و عرضیات دین که در نوشته های جناب دکتر سروش قابل مشاهده است نیز چندان قابل دفاع نمی باشد و تفاوت میان نظریه ایشان و نوشته های اخیری این جانب کم نیست
برای همین بود که عرض کردم اگر اصحاب نظر هر چند از میان اسلام سیتزان باشند در کنار هم بدون حب و بغض های بر خاسته از تعصبات مذهبی یا ضدمذهبی دینی یا دین ستیزانه به تبادل اندیشه های خود می پرداختند بسیاری از مشکلات ذهنی و فکری و ... از میان شان رخت بر می بست متأسفانه چنین نشده و لذا همچنان آسمان افکار و اندیشه های مختلف در باره مسائل زیست اجتماعی و دینی و ... تیره و تار نشان می دهد.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM