📘بنیادیترین عامل خشونت در اسلام چیست؟
(۱/۲)
✍🏻 #بهروز_عین
🍂 این پرسش، صرفاً یک کاوش تاریخی یا جامعهشناختی نیست؛ بلکه مواجههای مستقیم با هسته یک ایده الهیاتی است: ایده میثاق. اسلام از همان لحظههای آغازینش در صحرای حجاز جهان را نه بهعنوان یک کل انسانی، بلکه به دو قلمرو بنیادین تقسیم میکند؛ قلمروی درون میثاق الهی، جایی که مؤمنان در پیوند با امر قدسی رده برکشیدهاند، و قلمروی برون میثاق، جایی که غیرمؤمنان -چه کافران، مشرکان یا حتی اهل کتاب - در موقعیتی وجودی محکوم قرار میگیرند.
🍂 این تقسیمبندی تصادفی یا صرفاً اخلاقی نیست؛ بلکه ساختاری هستیشناختی است که سیاست، اخلاق و روان جمعی را شکل میدهد. دیگری از آغاز نه بهعنوان انسانی مستقل با حقوق ذاتی، بلکه بهعنوان تهدید الهیاتی تعریف میشود. این تعریف، خشونت را نه به یک انحراف تاریخی یا خطای فردی، بلکه به یک امکان بالقوه و مشروع درون میثاق تبدیل میکند؛ خشونتی که میتواند هر لحظه به وظیفهای مقدس بدل شود.
🍂 برای درک این ایده، باید به ریشههای الهیاتی آن بازگشت. قرآن، متن بنیادین اسلام، جهان را بر اساس میثاق الهی سازماندهی میکند. در سورههایی مانند بقره و آل عمران، مؤمنان کسانیاند که با خدا پیمان بستهاند و غیرمؤمنان کسانی که این پیمان را شکسته یا انکار کردهاند. این میثاق، مانند عهد عتیق در یهودیت، اما با ابعادی جهانیتر، نه صرفاً قرارداد اخلاقی، بلکه مرزی وجودی است. فیلسوفانی مانند کارل اشمیت، در نظریه سیاسی خود، مفهوم «دوست و دشمن» را پایه سیاست میدانند؛ در اسلام، این تمایز نه سکولار، بلکه الهیاتی است. دشمن پیشاپیش توسط خداوند تعیین شده: "إِنَّ الْکَافِرِینَ کَانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبِینًا" (نساء: ۱۰۱). این پیشاپیشبودگی کلیدیترین نکته در مواجهه با دیگری است؛ دیگری نه بهخاطر اعمالش، بلکه به سبب موقعیتش در نقشه الهی محکوم است. خشونت علیه او نه برخاسته از انتخابی اخلاقی، بلکه زاییده ضرورت حفظ میثاق الهی است. این منطق، کینهتوزی را از یک احساس فردی به ساختاری جمعی بدل میکند؛ کینهای که تقدس مییابد و به موتور انتقام تبدیل میشود.
🍂 این کینه چگونه عمل میکند؟ از نگرگاه روانشناسانه، این کینه پاسخ به رنج است، اما وقتی با میثاق الهیاتی پیوند بخورد، از مرزهای فردی فراتر میرود. نیچه در "تبارشناسی اخلاق" کینه را بهعنوان «روانشناسی بردگان» توصیف میکند؛ جایی که ضعیفان رنج خود را به انتقام تبدیل میکنند. در اسلام، این کینه نه تنها بردگی، بلکه عدالت الهی است. برای شیعه، رنج عاشورا - جانباختن حسینبنعلی -نماد ابدی کینه علیه «دشمنان میثاق» است؛ این رنج هویت جمعی میسازد و هر محرم بازتولید این کینه است. انتقام، چه در انقلاب ۵۷ ایران، چه در درگیریهای فرقهای، عدالت قدسی مییابد. سنی نیز، در گروههایی چون داعش یا القاعده، سربریدن را عبادت میداند؛ چرا که دیگری پیشاپیش خارج از میثاق است. شیعه و سنی، هرچند فرقهای متفاوت، فرزندان یک منطقاند: دشمنسازی قدسی. تاریخ اسلام آکنده است از بازتولید این منطق؛ از جهادهای اولیه که نه تنها دفاع، بلکه گسترش میثاق بود، و غیرمؤمنان یا تسلیم میشدند یا نابود. کشتار خونین ایرانیان در دیماه ۱۴۰۴ نیز از همین منطق تبعیت میکرد.
🍂 این خشونت محدود به زمان و مکان یا فرقهای خاص (برای نمونه، فرقه شیعه ظهورگرا نيست) نیست؛ آن ساختاری فلسفی است که در طول تاریخ بالفعل میشود. هگل در "پدیدارشناسی روح" از دیالکتیک ارباب و برده سخن میگوید؛ در اسلام، میثاق این دیالکتیک را الهیاتی میکند. مؤمن ارباب است، چون در قلمرو میثاق ایستاده، و غیرمؤمن بردهای محکوم. این ساختار، فاصله بین اخلاق نظری و عمل سیاسی را باز میکند. قرآن هم صلح را ستایش میکند، هم خشونت را علیه کافران مشروع میداند؛ تناقض ظاهری، در واقع بخشی از منطق میثاق است. وقتی دیگری تهدید عدالت الهی باشد، خشونت طبیعی است. تاریخ نشان میدهد؛ از نسلکشی ارمنیان در امپراتوری عثمانی تا جنگهای امروز خاورمیانه، کینه پیشاپیش مشروعیت مییابد. تروریسم اسلامی مدرن نیز بازتولید همین منطق است؛ غرب به عنوان «برون میثاق» دیده میشود و انتقام وظیفه.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾@Naqdagin
(۱/۲)
✍🏻 #بهروز_عین
🍂 این پرسش، صرفاً یک کاوش تاریخی یا جامعهشناختی نیست؛ بلکه مواجههای مستقیم با هسته یک ایده الهیاتی است: ایده میثاق. اسلام از همان لحظههای آغازینش در صحرای حجاز جهان را نه بهعنوان یک کل انسانی، بلکه به دو قلمرو بنیادین تقسیم میکند؛ قلمروی درون میثاق الهی، جایی که مؤمنان در پیوند با امر قدسی رده برکشیدهاند، و قلمروی برون میثاق، جایی که غیرمؤمنان -چه کافران، مشرکان یا حتی اهل کتاب - در موقعیتی وجودی محکوم قرار میگیرند.
🍂 این تقسیمبندی تصادفی یا صرفاً اخلاقی نیست؛ بلکه ساختاری هستیشناختی است که سیاست، اخلاق و روان جمعی را شکل میدهد. دیگری از آغاز نه بهعنوان انسانی مستقل با حقوق ذاتی، بلکه بهعنوان تهدید الهیاتی تعریف میشود. این تعریف، خشونت را نه به یک انحراف تاریخی یا خطای فردی، بلکه به یک امکان بالقوه و مشروع درون میثاق تبدیل میکند؛ خشونتی که میتواند هر لحظه به وظیفهای مقدس بدل شود.
🍂 برای درک این ایده، باید به ریشههای الهیاتی آن بازگشت. قرآن، متن بنیادین اسلام، جهان را بر اساس میثاق الهی سازماندهی میکند. در سورههایی مانند بقره و آل عمران، مؤمنان کسانیاند که با خدا پیمان بستهاند و غیرمؤمنان کسانی که این پیمان را شکسته یا انکار کردهاند. این میثاق، مانند عهد عتیق در یهودیت، اما با ابعادی جهانیتر، نه صرفاً قرارداد اخلاقی، بلکه مرزی وجودی است. فیلسوفانی مانند کارل اشمیت، در نظریه سیاسی خود، مفهوم «دوست و دشمن» را پایه سیاست میدانند؛ در اسلام، این تمایز نه سکولار، بلکه الهیاتی است. دشمن پیشاپیش توسط خداوند تعیین شده: "إِنَّ الْکَافِرِینَ کَانُوا لَکُمْ عَدُوًّا مُبِینًا" (نساء: ۱۰۱). این پیشاپیشبودگی کلیدیترین نکته در مواجهه با دیگری است؛ دیگری نه بهخاطر اعمالش، بلکه به سبب موقعیتش در نقشه الهی محکوم است. خشونت علیه او نه برخاسته از انتخابی اخلاقی، بلکه زاییده ضرورت حفظ میثاق الهی است. این منطق، کینهتوزی را از یک احساس فردی به ساختاری جمعی بدل میکند؛ کینهای که تقدس مییابد و به موتور انتقام تبدیل میشود.
🍂 این کینه چگونه عمل میکند؟ از نگرگاه روانشناسانه، این کینه پاسخ به رنج است، اما وقتی با میثاق الهیاتی پیوند بخورد، از مرزهای فردی فراتر میرود. نیچه در "تبارشناسی اخلاق" کینه را بهعنوان «روانشناسی بردگان» توصیف میکند؛ جایی که ضعیفان رنج خود را به انتقام تبدیل میکنند. در اسلام، این کینه نه تنها بردگی، بلکه عدالت الهی است. برای شیعه، رنج عاشورا - جانباختن حسینبنعلی -نماد ابدی کینه علیه «دشمنان میثاق» است؛ این رنج هویت جمعی میسازد و هر محرم بازتولید این کینه است. انتقام، چه در انقلاب ۵۷ ایران، چه در درگیریهای فرقهای، عدالت قدسی مییابد. سنی نیز، در گروههایی چون داعش یا القاعده، سربریدن را عبادت میداند؛ چرا که دیگری پیشاپیش خارج از میثاق است. شیعه و سنی، هرچند فرقهای متفاوت، فرزندان یک منطقاند: دشمنسازی قدسی. تاریخ اسلام آکنده است از بازتولید این منطق؛ از جهادهای اولیه که نه تنها دفاع، بلکه گسترش میثاق بود، و غیرمؤمنان یا تسلیم میشدند یا نابود. کشتار خونین ایرانیان در دیماه ۱۴۰۴ نیز از همین منطق تبعیت میکرد.
🍂 این خشونت محدود به زمان و مکان یا فرقهای خاص (برای نمونه، فرقه شیعه ظهورگرا نيست) نیست؛ آن ساختاری فلسفی است که در طول تاریخ بالفعل میشود. هگل در "پدیدارشناسی روح" از دیالکتیک ارباب و برده سخن میگوید؛ در اسلام، میثاق این دیالکتیک را الهیاتی میکند. مؤمن ارباب است، چون در قلمرو میثاق ایستاده، و غیرمؤمن بردهای محکوم. این ساختار، فاصله بین اخلاق نظری و عمل سیاسی را باز میکند. قرآن هم صلح را ستایش میکند، هم خشونت را علیه کافران مشروع میداند؛ تناقض ظاهری، در واقع بخشی از منطق میثاق است. وقتی دیگری تهدید عدالت الهی باشد، خشونت طبیعی است. تاریخ نشان میدهد؛ از نسلکشی ارمنیان در امپراتوری عثمانی تا جنگهای امروز خاورمیانه، کینه پیشاپیش مشروعیت مییابد. تروریسم اسلامی مدرن نیز بازتولید همین منطق است؛ غرب به عنوان «برون میثاق» دیده میشود و انتقام وظیفه.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾@Naqdagin
📘بنیادیترین عامل خشونت در اسلام چیست؟
(۲/۲)
✍🏻 #بهروز_عین
🍂 این خشونت محصول حادثه نیست، بلکه نتیجه ساختار غیرستیز قرآن است. اگر کسی گمان کند که خشونت تنها انحراف فرقهای است، اشتباه کرده است. انحرافها تنها بالفعل شدن امکان درونیاند. لویناس در فلسفه اخلاق از «چهره دیگری» سخن میگوید؛ جایی که دیگری مستقل است و خشونت علیه او نقض اخلاق است. در الهیات اسلامی، چهره دیگری پوشیده در محکومیت الهی است. کینه، سازوکار هستیشناختی دارد؛ رنج تاریخی نه راهی برای همدلی، بلکه سوخت موتور انتقام است. در انقلاب ایران، کینه سیاسی شد؛ آمریکا «شیطان بزرگ» بود، نه صرفاً بهخاطر سیاستهایش، بلکه به عنوان نماد برون میثاق. در داعش، خلافت تحقق میثاق بود و مخالفان مستحق مرگ.
🍂 مقایسه با دیگر ادیان روشن میکند: مسیحیت نیز میثاق دارد، اما تأکید بر عشق و بخشش خشونت را اندکی مهار میکند. یهودیت با مفهوم «قوم برگزیده» محدود به قوم است. اسلام با ادعای جهانی، تقسیم را به همه انسانیت تعمیم میدهد؛ بنابراین پتانسیل خشونت بیشتر است. مشکل، نه اسلام به تنهایی، بلکه هر الهیاتی است که دیگری را پیشاپیش محکوم کند. در اسلام، ادغام دین و سیاست این ساختار را قدرتمندتر میسازد. در سطح اجتماعی، این منطق توحش را بازتولید میکند. وقتی کینه تقدس یابد، اخلاق در خدمت امر قدسی درمیآید؛ قتل، خود به تحقق عدالت تبدیل میشود.
🍂 آیا راهی برای فروکاستن این خشونت وجود دارد؟ تنها با تغییر ساختار میثاق. اگر میثاق بازتعریف شود، با تأکید بر انسانیت مشترک، کینه مهار میشود. متفکرانی چون عبدالکریم سروش از «قرائتهای متعدد» سخن میگویند؛ جایی که دیگری نه محکوم، بلکه شریک گفتوگوست. اما دشوار است؛ چون در قرآن میثاق هسته هویت است. تا وقتی دیگری پیشاپیش تعریف شود، خشونت بالقوه باقی میماند. از این گذشته، خود عبدالکریم سروش در قیام اخیر نیز نشان داد بیشتر یک عبدِ الله در دست آویختن به ریسمان میثاق است تا انسانی آزاد!
🍂 در نهایت، پرسش فلسفی ما را به مواجهه با خود میکشاند: خشونت اسلام نه بیرونی، بلکه درونی است؛ محصول ایدهای که جهان را تقسیم میکند و کینه را مقدس میشمارد. تاریخ، فلسفه و روانشناسی گواهاند که این ساختار، موتور ابدی انتقام است. تنها با نقد رادیکال میثاق، میتوان به جهانی بدون این خشونت امید داشت. اما آیا چنین نقدی ممکن است، وقتی میثاق خود را ابدی میداند؟
➖➖➖
🌾@Naqdagin
(۲/۲)
✍🏻 #بهروز_عین
🍂 این خشونت محصول حادثه نیست، بلکه نتیجه ساختار غیرستیز قرآن است. اگر کسی گمان کند که خشونت تنها انحراف فرقهای است، اشتباه کرده است. انحرافها تنها بالفعل شدن امکان درونیاند. لویناس در فلسفه اخلاق از «چهره دیگری» سخن میگوید؛ جایی که دیگری مستقل است و خشونت علیه او نقض اخلاق است. در الهیات اسلامی، چهره دیگری پوشیده در محکومیت الهی است. کینه، سازوکار هستیشناختی دارد؛ رنج تاریخی نه راهی برای همدلی، بلکه سوخت موتور انتقام است. در انقلاب ایران، کینه سیاسی شد؛ آمریکا «شیطان بزرگ» بود، نه صرفاً بهخاطر سیاستهایش، بلکه به عنوان نماد برون میثاق. در داعش، خلافت تحقق میثاق بود و مخالفان مستحق مرگ.
🍂 مقایسه با دیگر ادیان روشن میکند: مسیحیت نیز میثاق دارد، اما تأکید بر عشق و بخشش خشونت را اندکی مهار میکند. یهودیت با مفهوم «قوم برگزیده» محدود به قوم است. اسلام با ادعای جهانی، تقسیم را به همه انسانیت تعمیم میدهد؛ بنابراین پتانسیل خشونت بیشتر است. مشکل، نه اسلام به تنهایی، بلکه هر الهیاتی است که دیگری را پیشاپیش محکوم کند. در اسلام، ادغام دین و سیاست این ساختار را قدرتمندتر میسازد. در سطح اجتماعی، این منطق توحش را بازتولید میکند. وقتی کینه تقدس یابد، اخلاق در خدمت امر قدسی درمیآید؛ قتل، خود به تحقق عدالت تبدیل میشود.
🍂 آیا راهی برای فروکاستن این خشونت وجود دارد؟ تنها با تغییر ساختار میثاق. اگر میثاق بازتعریف شود، با تأکید بر انسانیت مشترک، کینه مهار میشود. متفکرانی چون عبدالکریم سروش از «قرائتهای متعدد» سخن میگویند؛ جایی که دیگری نه محکوم، بلکه شریک گفتوگوست. اما دشوار است؛ چون در قرآن میثاق هسته هویت است. تا وقتی دیگری پیشاپیش تعریف شود، خشونت بالقوه باقی میماند. از این گذشته، خود عبدالکریم سروش در قیام اخیر نیز نشان داد بیشتر یک عبدِ الله در دست آویختن به ریسمان میثاق است تا انسانی آزاد!
🍂 در نهایت، پرسش فلسفی ما را به مواجهه با خود میکشاند: خشونت اسلام نه بیرونی، بلکه درونی است؛ محصول ایدهای که جهان را تقسیم میکند و کینه را مقدس میشمارد. تاریخ، فلسفه و روانشناسی گواهاند که این ساختار، موتور ابدی انتقام است. تنها با نقد رادیکال میثاق، میتوان به جهانی بدون این خشونت امید داشت. اما آیا چنین نقدی ممکن است، وقتی میثاق خود را ابدی میداند؟
.
#نقد_اسلام #حکومت_اسلامی
➖➖➖
🌾@Naqdagin