Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🎞 ماتریکس یه سیستمه نئو؛ و این سیستم، دشمن ماست. اما وقتی واردش میشی، چی می‌بینی؟ تاجرها، معلم‌ها، وکیل‌ها، نجارها و ... . ذهن افراد زیادی که ما داریم تلاش می‌کنیم نجاتشون بدیم، اما تا اون زمان، این مردم خودشون بخشی از این سیستم هستند و همین باعث میشه که اونا دشمن ما باشن. تو باید بفهمی که بیشتر این مردم آمادگی جدا شدن از سیستم رو ندارن و خیلی از اونا به قدری بی‌انگیزه و ناامیدانه به این سیستم وابسته هستن که حاضرن برای محافظت از اون بجنگن. داشتی به من گوش می‌دادی یا داشتی به اون زن با لباس قرمز نگاه می‌کردی؟!

🎬 دیالوگی از فیلم «ماتریکس» (1999)، ساختۀ خواهران واچوفسکی 🎬

@philosophycafe
🖋 به جز دهریه، فلاسفه همگی برآنند که برای عالَم، صانعی است و خدای تعالی، صانع و فاعل آن است و عالَم، صنع و فعل اوست و این سخن بنابر اصل و عقیدۀ آنان [=فیلسوفان]، تلبیس است بلکه بنابر اصل و روش آنان این مطلب که عالَم، صنع خداوند باشد، متصوَر نیست ... .
[زیرا] گوییم که فاعل عبارت از کسی است که فعل از او با اراده و بر سبیل اختیار و با علم به مراد صادر می‌گردد و در نزد شما [=فیلسوفان] که صدور عالَم از خدا به منزلۀ صدور معلول از علت است و ضرورت لازم است، دفع آن از خدای تعالی مانند همراهی و ملازمۀ سایه با شخص و نور با خورشید، به تصور نمی‌آید و این امور هیچ یک به معنی فعل نیست، بلکه آن کس که می‌گوید: چراغ، نور درست می‌کند و شخص، سایه می‌سازد مَجازاً سخن گفته، و در مَجازگویی خود از اندازه بیرون رفته است.

🖋 در نظر ما، فاعل به طور کلی سبب است، و چراغ سبب روشنایی است و خورشید سبب نور است، ولی فاعل به مجرد سبب بودن، فاعل صانع نامیده نمی‌شود، بل به علت سبب بودنش با شرایطی مخصوص است که فاعل نامیده می‌شود و آن به جهت وقوع فعل از اوست بر سبیل اراده و اختیار، به طوری که اگر کسی بگوید دیوار فاعل نیست و سنگ فاعل نیست و جماد فاعل نیست و فعل، مخصوص به حیوان است، در این مورد او را انکاری نباشد و سخنش دروغ نیست ولی در نظر آنان [=فیلسوفان] سنگ را فعل مخصوصی است و آن علاقه و ثقل و میل به مرکز است هم‌چنان‌که آتش را فعل مخصوصی است و آن گرم کردن است و دیوار نیز فعلی دارد و آن میل به مرکز و ایجاد سایه است... .
جواب [ما به فیلسوفان] این است که همۀ این‌ها به طریق مَجاز است و جز این نیست که فعل حقیقی آن است که به اراده باشد.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe
🗯 یکی از مسائلی که برای فهم معنای یه مطلب خیلی بهمون کمک میکنه، اینه که بدونیم اون مطلب با چه لحنی بیان شده؛ مخصوصاً اگه اون مطلب به طور شفاهی بیان شده باشه. مثلاً جملۀ «هوا بارونیه» رو در نظر بگیریم. یه جملۀ ساده‌ست که احتمالاً همۀ ما وقتی این جمله رو می‌خونیم، می‌فهمیم که چی میگه. ولی همین جمله توی فضاهای مختلف، ممکنه با لحن‌های مختلف ادا بشه و معانی متفاوتی بده:
ممکنه این جمله از طرف یه مادر به بچه‌ش گفته شده، وقتی که بچه ازش پرسیده "میخوام برم بیرون بازی کنم" و مادر با عصبانیت این پاسخ رو داده و منظورش این باشه که "بتمرگ سرجات. دفعۀ قبل که مریض شدی، پدرم دراومد تا تونستم خرج دوا و دکترتو جور کنم.".
ممکنه «همین» جمله از طرف یه نفر به همسرش گفته شده باشه و منظورش اینه که "چه هوای خوبیه. بریم بیرون قدم بزنیم عزیزم".
و ممکنه «همین» جمله از طرف یه کارشناس هواشناسی تو تلویزیون گفته بشه.

🗯 در واقع یه جمله، تو سه فضا و سه لحن متفاوت، سه معنای متفاوت پیدا میکنه؛ و شاید بشه تعداد گزینه‌ها رو بیشتر هم کرد. مسئلۀ من اینه که آیا نمیشه همین موضوع رو ما در مورد قرآن هم در نظر بگیریم؟ آیا نمی‌تونیم قرآن رو (به جای متن) یک گفتار شفاهی در نظر بگیریم که برای فهم معنای آیات اون، ناگزیریم که بدونیم تو چه زمان و مکانی گفته شده؟ ممکنه یکی بگه "خب این فرض چه تغییری تو مواجهۀ ما با قرآن ایجاد می‌کنه؟". به نظرم اصلی‌ترین تغییرش اینه که نمیشه من تو خونه‌م بشینم و قرآن رو بگیرم دستم و شروع کنم به خوندن و بعدش ادعا کنم که من قرآن رو فهمیدم. مثل جملۀ «هوا بارونیه» که صرفاً با خوندنش، من نمیتونم بفهمم گوینده در چه فضایی و با چه لحنی و به کی داره این حرف رو میزنه.

🗯 مثلاً ابتدای آیۀ 223 سورۀ بقره رو ببینیم: «نساؤکم حرث لکم...» (زنان کشتزار شما هستند...). ما صرفاً با خوندن این جمله، متوجه لحن اون نمی‌شیم. دو تا حالت زیر رو در نظر بگیریم:
تصور کنیم این آیه توی یه جامعه‌ای بیان بشه که زنان رو به عنوان موجوداتی اغواگر میدونن، موجوداتی حقیر و فریبنده. باید از اونا دوری کرد. اگه هم کسی خواست نزدیک بشه، صرفاً برای لذتی گذرا. هر از گاهی هم دچار یه تغییراتی میشن که خلق و خوشون تغییر میکنه و این خیلی از نظر اون جامعه اتفاق بدیه و موجب شرمساریه.
حالا جامعه‌ای رو تصور کنیم که زن توش یه موجود مستقله و حقوق مختص به خودش رو داره. زن برای کسی نیست، زن برای خودشه.

🗯 من فکر می‌کنم لحن این جمله رو با توجه به شناختی که از محیط بیان این جمله به دست میاریم، ‌می‌تونیم بفهمیم: این‌که آیا این جمله در جامعۀ اول نازل شده یا در جامعۀ دوم؟ نظرم اینه که دعوایی که در مورد این آیه وجود داره رو میشه با این نکته یه گام جلو برد. عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) جزو کساییه که با استناد به دلایلی، معتقده که این جمله توی جامعۀ اول نازل شده و در نتیجه معنای این آیه رو در جهت بالا بردن شأن زن می‌دونه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
درآمدی بر انواع نقد و کارکردهای آن/فریبرز درودی. @philosophyCafe
آیا آنقدر کلمه ی "خود" ننگ آور است که "خودکشی" مرگی با سرفرازی نیست؟
#کوهیار
تقدیم به تینا
سرش را در پالتوی زمستانی فرو کرد. حواسش بود متقارن قدم بزند. حتی زمانی که می خواست با کسی باشدشیوه ی راه رفتن آن دختر برایش مهم تر از شخصیتش بود. فکر می کرد نوع قدم زدن دقیقا مثل اثر انگشت است بلکه مهم تر، چرا که نشان دهنده ی روحیه ی هر فرد است. گاهی دختری را زیبا می دید از پشتش، کوچه به کوچه راه می رفت. شاید پنج دقیقه لذت می برد ولی بعد راهش را کج می کرد. همین آرامش کوتاه مدت تا چند روز سرحال نگه اش می داشت.
چشمان احمد از بی خوابی می سوخت. به چهارراه که رسید پیکان زردی جلوی پایش ترمز کرد. تعادلش بهم خورد و در جا افتاد. راننده تاکسی در را محکم بست، ترسیده بود. وقتی فهمیدی چیزی نشده شروع کرد به فحش دادن.
احمد کوچکترین نگاهی به راننده نکرد. ایستاد و پالتو را تکاند، به راهش ادامه داد.
با خودش گفت هنوز زنده ام و سوال کردن را از سر گرفت. می پرسید در تهران چند تا چهار راه هست. می پرسید در چند تای آنها کسی را زیر گرفتند و...
پیگیر هیچ سوالی نمی شد و بعدی را می پرسید. از سر بیکاری زیر لب حرف می زد.
صبح نشده بود. فقَط یک دکه باز بود. خواست از سر تفنن با کسی حرف بزند ولی بهانه ای به ذهنش نرسید.
"یک نخ سیگار لطفا، ارزان ترینش"
فروشنده بدون حرفی پول را گرفت و احمد با کسی حرف نزد. کام اول را که گرفت از عمد سرفه کرد. به فروشنده لبخنر زد و گفت سیگاری شدن سخت تر از سیگار کشیدنه.
ابتدای سیگار را با کلید برید و باقی سیگار را در جیب پالتو گذاشت.
از پنج صبح حدودا نیم ساعت گذشته بود ولی هنوز به قول خودش در دیشب زندگی می کرد.
اولین بار که خواست نوشین را نوازش کند دستش را پس زد. صدای زیرش را بلند کرد و گفت این دست خیلی ها رو نوازش کرده. احمد سرش پایین انداخت. انگار که روی آتش خاک بریزند. نوشین با همان لحن از او پرسیده بود چرا چاقو خوردی و احمد صادقانه گفت برای یک دختر. از ٱن روز نوشین را ندیده بود. شب ها به او فکر میکرد ولی تنها شب ها، نه باقی روز.
احمد دودل بود سراغ پدرش برود یا نه. یک لحظه منصرف شد. گفت من که بیشتر راه را آمده ام، بگذار بار آخرم او را ببینم.
بطری را با پای چپ جلو می انداخت و زمانی که به آن می رسید دوباره شوتش می کرد. درست مثل فوتبال بازی کردن در دبستان.
از کنار مسجد رد شد، وقت نماز بود. داخل رفت. کفش ها را گوشه ی مسجد قایم کرد تا آن ها را ندزدند. گوشی را به شارژ زد تا با نوشین حرف بزند ولی همچنان آزاد می زد. همزمان طرح های روی فرش مسجد را دنبال می کرد. از کنار علم که گذشت یاد زمان هایی افتاد که روی کول پدرش می نشست و کوه می رفتند. نفس پدرش هیچ وقت کم نمی آمد ولی الان که همسن آن روز های پدرش است از سیگار حتی نمی تواند نفس بکشد.
خانه ی پدری احمد نزدیک مسجد بود.
در زد. دو ضربه ی سریع و بعد تر یک تک ضربه، درست مثل گذشته. در باز شد، عمه اش بود. گفت احمد سریع بیا. علی در احتضار است.
توان سریع رفتن نداشت ولی برای خالی نبودن عریضه با عجله رفت.
پرده ها کشیده بود و اتاق بوی ادرار میداد.
احمد دستش را گرفت. همان دست هایی که با او لی لی لی لی حوضک بازی می کرد ولی پدرش او را نشناخت‌.
پدرش فریاد می زد احمد را بیاورید و اشک می ریخت ولی احمد را که کنارش بود نمی شناخت.
#کوهیار
🖋 مشاهدۀ عینی من از جنگ [جهانی اول] موجب نشان‌دادن حقیقتی شد که به آن اندازه حدس و گمان آن را نمی‌بردم، و آن این‌که انسان‌ها بیش از آن‌که ما گمان می‌بردیم، غیرمتمدن بوده و دچار انحطاط هستند و تحت تأثیر غرایز ابتدایی قرار دارند. به راستی که اعمال وحشیانه و هراس‌آور جنگ آن‌قدر با وضع تمدن و قوانین اولیۀ انسانیت تضاد داشت که موجبات اندوه و ناامیدی عمیقی را برای من فراهم کرد.

📚 از کتاب «تمدن و ملالت‌های آن»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
نام فارسی : بیبی درایور

زبان : فارسی + زبان اصلی

صوت دوبله بصورت جداگانه

سال تولید : ۲۰۱۷

محصول کشور : انگلستان | آمریکا

ژانر : اکشن , جنایی , هیجان انگیز

امتیاز IMDB از ۱۰ :۸٫۱

کیفیت : BluRay 1080p – ۷۲۰p – x265

کارگردان : Edgar Wright

ستارگان: Ansel Elgort, Jon Bernthal, Jon Hamm

خلاصه فیلم : “بیبی” یک راننده جوان و حرفه ای است که می تواند حرکات دیوانه واری را با ماشینش انجام دهد . پس از اینکه او برای یک رئیس یک گروه از جنایتکارها کاری را انجام می دهد ، خودش را در یک حادثه محکوم به شکست پید…

http://s1.dlserver.info/Movie/Baby.Driver.2017/Baby.Driver.2017.720p.10bit.BluRay.x265.HEVC.MZABI.mkv

@PhilosophyCafe ♨️
محصول کشور : آلمان | آمریکا

ژانر : بیوگرافی | درام | موسیقی

امتیاز کاربران : 6.8/10 imdb

امتیاز منتقدین : 59/100

زمان : 104 دقیقه

بازیگران : Diane Kruger | Ed Harris | Matthew Goode

کارگردان : Agnieszka Holland

کیفیت تصویر : 1080p | 720p | Blu-ray

برنده 2 جایزه و نامزد 5 جایزه دیگر
خلاصه داستان:
چیزی به نخستین اجرای تاریخی سمفونی نهم «بتهوون» (هریس) نمانده ولی ناشر آثار «بتهوون»، «ونتسل شلمر» (ریاخ)، دچار سرطان و مشرف به مرگ است. «شلمر» بیمار که مستأصلانه دنبال یک نسخه بردار می گردد، از دانشجویی به نام «آناهولتس» (کروگر) کمک می گیرد...

http://server3.7uploader.org/Movie/2006/Copying.Beethoven.2006.720p.Pahe.MyKingMedia.mkv

@PhilosophyCafe ♨️
Audio
Armik - Alone With You

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from انسان خردمند
▪️‌‌مخالفت با واقع‌گرایی علمی از سه جنبه‌ی هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و معناشناسی صورت گرفته است. مخالفت از جنبه‌ی هستی‌شناسانه، به این معناست که این دسته از ضدواقع‌گرایان وجود هویات و بخش‌های مشاهده‌ناپذیر عالم را انکار می‌کنند. از این رو، ادعای واقع‌نما بودن نظریه‌ها بی‌معنا می‌شود. گروه دیگر از ضدواقع‌گرایان به‌دلیل مبانی معرفت‌شناسانه‌ی خود که عمدتاً مبتنی بر تجربه‌گرایی است، فرارفتن از حدود حس و تجربه را خارج‌شدن از محدوده‌ی امکان حصول معرفت می‌دانند. این گروه نسبت به وجود بخش‌های مشاهده‌ناپذیر عالم لاادری‌اند و هرگونه ادعایی در خصوص این بخش‌ها را ناموجه می‌دانند. این دسته‌ی دوم، گرچه موضع ملایم‌تری نسبت به گروه اول دارند، همچنان با واقع‌گرایی علمی در تقابل‌اند. اما مخالفت با واقع‌گرایی از جنبه‌ی معناشناسی، یا به‌واسطه‌ی انکار استناد صدق و درستی به نظریه‌ها و گزاره‌های نظری است یا به‌جهت انکار معنای یکسان واژه‌ها در نظریه‌های مختلف است...

📓«واقع‌گرایی در علم»
تحقیقی در شأن معرفتی نظریه‌های علمی
✍یاسمن هشیار


@sapient_human
آزادانه و یا دزدانه

فرقی نمی کند

می آید

می رود

نه حریفی

نه رقیبی

بی لباس و با لباس

مخفی و یا آشکار

پادشاه و یا گدا

ملحد یا مومن

پیر و یا جوان

زن و یا مرد

می آید و می رود

گاهی شبیه یک گل

گاهی شبیه یه شعر زیبا

یک کتاب

یک موسیقی

شنیده و یا نشنیده

می آید و می رود

کهنه و یا تازه

زشت و یا زیبا

با نبودنش بودنش را به رخ می کشد

گاهی هم با بودنش نبودنش را

شکل عوض می کند

یه فروشنده دوره گرد

یا یه رفته گر

نه می فهمی چطور میاد و نه می فهمی چطوره میره

به هر چیزی که اطرافت نگاه می کنی انگار یه روز درون اونها بوده

همه از اون نشونی دارن

اما یه نشون غایب

نه آغازی داره و نه پایانی

بی مقدمه

پا پتی

وقت نمی گیره

مثل یه بارون بهاری

یه روز میشه حس دیدن یه دوست

یه روز میشه خاطره اون دوست

میره توی سمفونی بتهون

گوش ونگوگ رو نوازش میکنه

بوی سحر خیزیایی حافظ رو به خودش می گیره

و صدای زنگوله ها و بزغاله هایی که عصر مادرشون داره بر می گرده خونه

همه از اون میگن

در عین اینکه نمیدونن از چی می گن

نه معلوم می آفرینه و نه معلوم حاصل آفرینش

داره میسازه و یا داره ساخته میشه

کشف میشه و یا اختراع میشه

یه خواست می مونه

داشت نمیشه

یه تمنا

یه حسرت پیری

به پایان نمی رسه

پایان می رسونه

اسیر نمیشه

اسیر می کنه

وحشیه

هم میشکنه و هم میسازه

نه سکوت رو می پذیره و نه بیان رو

نه خاموش رو و نه خروش رو

دیوانه می کند

بزرگ می کند و بچه می سازد

می آید و می رود.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 [فیلسوفان برای اثبات وجود خدا این چنین استدلال می‌کنند که] عالَم: یا موجودات آن را علتی است، یا این‌که آن را علتی نیست. پس اگر آن را علتی باشد، پس آیا آن علت نیز علتی دارد؟ یا ندارد؟ و هم‌چنان است قول در علت آن علت، و در این صورت یا منتهی به تسلسل می‌گردد که این محال است و یا این‌که منتهی به جایی می‌شود و این اخیر، علت اولی است که علتی بر وجود او نیست که ما او را مبدأ اول گوییم و به آن جز موجودی که علتی بر وجودش نیست چیزی نمی‌گوییم و آن بالضروره ثابت است.
آری جایز نیست که مبدأ اول آسمان‌ها باشد، زیرا آن عدد است و دلیل توحید مانع آن است و بطلان آن با نظر کردن در مبدأ اول شناخته می‌شود و جایز نیست گفته شود که آسمان‌ها، یک آسمان است یا جسم واحدی است، یا خورشید واحدی است یا چیزهای دیگر، زیرا آن‌ها همگی جسم‌اند و جسم مرکب از صورت و هیولی است و جایز نیست که مبدأ اول مرکب باشد و این نکته، به نظر دومی شناخته می‌شود. و مقصود این است که موجودی که علتی برای وجودش نباشد به ضرورت ثابت است و این قولی است که جملگی برآنند.

🖋 [جواب ما به فیلسوفان] این است که گفته شود تقدیراً ثابت شد که این موجودات را علتی است و برای علت آن نیز علتی است و برای آن علت نیز علتی دیگر است و علتِ علت را نیز علتی دیگر است و هم‌چنان تا غیرالنهایه. و این‌که [شما فیلسوفان] می‌گویید محال است علت‌های بی‌نهایتی اثبات کرد، سخنی استوار نیست، زیرا ما می‌پرسیم آیا آن را از روی ضرورت و به غیر وسطی شناختید یا به واسطۀ حد وسطی؟ در حالی که راهی به دعوی ضرورت نیست و هر مسلکی که در مناظره ذکر گردید با تجویز حوادثی که آغازی برای آن‌ها نیست بر شما ابطال می‌گردد، و هر زمان که جایز باشد، هر آن‌چه نهایت ندارد در وجود داخل گردد. چرا بعید می‌دانید بعضی از آن‌ها علتی برای دیگری باشد و سرانجام به معلولی منتهی شود که معلولی برای آن نیست و یا از جانب دیگر به علتی برسد که او را علتی نباشد؟ هم‌چنان که برای زمان گذشته، پایانی هست و اکنون ثابت است ولی آغازی ندارد.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe
Forwarded from Fariborz Adibi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏فیلم از طرف Adib.f
4_5812402198276999362.pdf
2.4 MB
📕 مسئله‌ی شر: برگزیده‌ی مقالاتی در فلسفه‌ی تحلیلی

✍️ گروه نویسندگان

▪️مقدمه/ زهیر باقری نوع‌پرست

▪️شرّ مذهبی/ دنیل کدج/ برگردان ناهید خاصی

▪️شرّ الهی/ دیوید لوئیس/ برگردان زهیر باقری نوع‌پرست

▪️اختفای الهی و مسئله‌ی شر/ جیمز کلر/ برگردان حسین یعقوبی سربالا

▪️آیا نظریه‌ی عدمی شر مرده است؟/ تاد کلدر/ برگردان آرش نبی‌زاده حقیقی

▪️درآمدی بر چالش خداوند شرور/ استفان لو/ برگردان سارا هامون

▪️دکارت، خداوند و روح شرور/رابرت الیوت/ برگردان زهیر باقری نوع‌پرست

▪️کاکودموندیسه/ استیون کان/ برگردان شیدا راسخ

▪️خدا، اهریمن و وضیعت تئودیسه/ ادوارد اشتاین/ برگردان اصلان شیعتی

▪️تأملاتی در ضدخداباوری/ کریستوفر نیو/ برگردان زهیر باقری نوع‌پرست

▪️مسئله‌ی شر و صفات خداوند/ جیمز کلر/ برگردان سارا هامون

▪️مسئله‌ی شر و شک‌گرایی اخلاقی/ برایس واخترهازور/ برگردان سارا هامون

▪️خوبی الهی و مسئله‌ی شر/ ترنس پنالم/ برگردان سارا هامون

▪️تئودیسه: راه‌حل مسئله‌ی شر یا بخشی از مسئله؟/ نیک تراکاکیس/ برگردان احمد فکری هل آباد

▪️دوزخ و ابهام/ تد سایدر/ برگردان ناهید خاصی

▪️شر به خاطر آزادی؟/ دیوید لوئیس/ برگردان زهیر باقری
Audio
Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows the war is over
Everybody knows the good guys lost
Everybody knows the fight was fixed
The poor stay poor, the rich get rich
That's how it goes
Everybody knows
Everybody knows that the boat is leaking
Everybody knows that the captain lied
Everybody got this broken feeling
Like their father or their dog just died
Everybody talking to their pockets
Everybody wants a box of chocolates
And a long-stem rose
Everybody knows
Everybody knows that you love me baby
Everybody knows that you really do
Everybody knows that you've been faithful
Oh, give or take a night or two
Everybody knows you've been discreet
But there were so many people you just had to meet
Without your clothes
Everybody knows
Everybody knows
Everybody knows
That's how it goes
Everybody knows
Everybody knows
Everybody knows
That's how it goes
Everybody knows
And everybody knows that it's now or never
Everybody knows that it's me or you
And everybody knows that you live forever
When you've done a line or two
Everybody knows the deal is rotten
Old Black Joe's still pickin' cotton
For your ribbons and bows
And everybody knows
And everybody knows that the Plague is coming
Everybody knows that it's moving fast
Everybody knows that the naked man and woman
Are just a shining artifact of the past
Everybody knows the scene is dead
But there's gonna be a meter on your bed
That will disclose
What everybody knows
And everybody knows that you're in trouble
Everybody knows what you've been through
From the bloody cross on top of Calvary
To the beach of Malibu
Everybody knows it's coming apart
Take one last look at this Sacred Heart
Before it blows
Everybody knows
Source: Musixmatch
Songwriters: S. Robinson / L. Cohen
🗯 توی دورۀ دبیرستان یه معلم دین و زندگی داشتیم که شاید یکی از تأثیرگذارترین آدم‌ها تو زندگی من بوده. دین و زندگی درسی نبود که به طور معمول، مورد علاقۀ دانش‌آموزای رشتۀ ریاضی فیزیک باشه. ولی این معلم تونسته بود خودشو تو دل اکثر بچه‌ها جا کنه. روشش هم اصلاً شبیه به بعضی از این معلم‌های امروزی دین نبود که با آهنگ و آواز و شکلات و جشن میخوان دین رو تبلیغ کنن که بگن دین و نسل جوون خیلی با هم رفیقن! اتفاقاً اصلاً اهل این کارها نبود. توی بحث نمره هم خیلی سخت‌گیر بود و سیستم عجیبی برای نمره‌دهی داشت که من هنوز هم بعد از این همه سال، اون سیستم نمره‌دهی سخت رو درک نمی‌کنم. عمدتاً هم با عقایدش مخالف بودم و مخالفتمو تو کلاس ابراز می‌کردم.

🗯 ولی ویژگی‌های جالبی داشت این فرد. یکی از ویژگی‌هاش این بود که اون کلمۀ سخت و دشوار رو به راحتی بیان می‌کرد: «نمی‌دونم»! بارها شده بود که یه دانش‌آموزی ازش یه سؤالی می‌پرسید در حیطۀ دین که ما انتظار داشتیم یه معلم دین و زندگی باید بلد باشه؛ ولی اون مثل آب خوردن می‌گفت "نمی‌دونم" و هفتۀ بعد جواب رو چک می‌کرد و تو کلاس مطرح می‌کرد. این خیلی ویژگی مهمیه که فرد این‌قدر جسارت داشته باشه که تو موضوعی که دیگران انتظار دارن این فرد نظر و اطلاعات داشته باشه، به راحتی توی جمع بگه "نمی‌دونم". توی «جمع» بگه "نمی‌دونم". یکی از ویژگی‌های خوب دیگه‌ش این بود که خیلی به گفتگو اهمیت می‌داد. نظرات مخالف رو می‌شنید. به زور فکر خودش رو به دانش‌آموز تحمیل نمی‌کرد.

🗯 چند سال بعد از این‌که از مدرسه فارغ‌التحصیل شدم، یه روزی اتفاقی با یکی از دوستان، این معلم رو تو یه پارک دیدیم و مشغول صحبت شدیم. ازش پرسیدیم "دبیر، دانش‌آموزای الان بهترن یا اون موقعی که ما بودیم؟". یه مقداری دلخور بود از جوی که تو فکر دانش‌آموزای الان هست. می‌گفت "الان دانش‌آموز خیلی راحت تو کلاس از من می‌پرسه همجنس‌گرایی چه مشکلی داره؟ چرا همجنس‌گراها نباید حقوقی داشته باشن؟ زمانی که شما دانش‌آموز بودین، این سؤالا مطرح نبود. یا مثلاً خیلی تو کلاس ازم می‌پرسن چه دلیلی دارم برای اینکه خدا وجود داره. انگار خیلی‌هاشون دیگه خدا رو قبول ندارن." اون روز تو پارک چیزی بهش نگفتم. می‌دونستم بیشتر از اینی که ناراحته، ناراحت میشه.

🗯 چند سال بعد، برای آخرین بار از نزدیک دیدمش. با چندتا از دوستان رفته بودیم عیادتش، تو بیمارستان. بیماری سخت داشت و معلوم بود که بیشتر از دو ماه در قید حیات نخواهد بود. لاغر شده بود. به لحاظ جسمی خیلی ضعیف بود؛ ولی من هیچ‌وقت اونو این‌قدر شاداب و پرانرژی ندیده بودم. مرگ تا دم در اتاقش اومده بود، ولی تمام وجود این آدم، نشاط بود. اون روز چندبار هم با یه لحن شوخی و جدیِ قاطی به ما (شاگرداش) می‌گفت "هر چی میشین، بشین؛ فقط آدم باشین." روحش شاد.
انگار ذره‌ای ترس از مرگ تو وجود این بشر نبود. انگار برای این آدم‌ها زندگیه که سخته، رنجه، عذابه. مرگ براشون عین رستگاریه، خودِ رهاییه. مگه رهایی ترس داره؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
👍1