🗯 امروزه یه دانشی وجود داره به اسم انسانشناسی؛ بعضیا هم بهش میگن مردمشناسی (فرنگیا بهش میگن آنتروپولوژی). یکی از شاخههای مهم این دانش، اینه که پژوهشگرا در مورد انسانهای بدوی و فرهنگهای ابتدایی و قبیلههای مختلف تحقیق میکنن. این پژوهشگرا میخوان بدونن اون انسانها چجوری زندگی میکنن، به چه چیزهایی باور دارن، آداب و رسومشون چیه، چه چیزهایی رو به لحاظ اخلاقی درست و چه چیزهایی رو نادرست میدونن، نظام و روابط خویشاوندی بین اونها چه معنایی داره و سؤالاتی از این دست. یکی از پدیدههایی که برای انسانشناسها خیلی اهمیت داره، اسمش هست «توتم» (Totem). توتم چیه؟
🗯 توتم شبیه یه قاعدهست که بر اساس اون، یه جانور یا گیاه یا یه پدیدۀ طبیعی (مثل بارون یا آب) با کل یه طایفه، رابطهای عجیب داره. در درجۀ اول، توتم به عنوان نیا و جَدّ کل طایفه محسوب میشه. همینطور توتم، یه روحه که نگهبان کل طایفهست و نداهای غیبی برای طایفه میفرسته. جالب اینه که توتمِ یه طایفه، ممکنه برای طایفههای دیگه خطرناک باشه؛ اما بچههای خودشو همیشه میشناسه و از اونا مراقبت میکنه. کسایی که توتم مشترک دارن، تکالیف و وظایف مقدس یکسانی هم دارن که باید اونا رو انجام بدن و رعایت کنن. مثلاً اونا حق ندارن حیوون توتمی رو بکشن یا نماد توتمی خودشون رو خراب کنن. اما این واژه از کجا اومده؟
🗯 تو سال 1791 یه فرد انگلیسی به اسم «لانگ» این کلمه رو از سرخپوستهای آمریکای شمالی گرفت و از اون به بعد این واژه توی انسانشناسی رایج شد. ولی از قرن نوزدهم با مطالعات «جان فرگوسن مکلنان» (انسانشناس، اهل اسکاتلند) بود که توجه خیلی از انسانشناسها رو به خودش جلب کرد و کتابها و مقالات زیادی در موردش نوشته شد. ماجرا وقی جالبتر شد که مشاهده شد توتمباوری فقط مختص سرخپوستهای آمریکای شمالی نیست؛ بلکه قبایل استرالیایی، ساکنان مجمعالجزایر اقیانوسیه، فرهنگهایی در هند و خیلی از اقوام آفریقایی هم به توتم اعتقاد دارن. گویی توتمباوری یه امر گستردهست و همین، اهمیتش رو زیاد میکنه.
🗯 توتم باعث ایجاد پیوند بین افراد هم میشه. اگه دو فرد، با هم توتم مشترک داشته باشن، در واقع نوعی پیوند توتمی بینشون ایجاد شده. ممکنه دو نفر از یه خانواده، توتمهای مختلفی داشته باشن؛ اما دو نفری که کاملاً با هم غریبهن، توتمهای یکسان داشته باشن. جیمز فریزر (انسانشناس، اهل اسکاتلند) توی کتاب «توتمباوری و ازدواج با غیرمحارم» مینویسه: "پیوندی که به وسیلۀ توتم ایجاد میشود، محکمتر از پیوند خونی یا خانوادگی به معنی مدرن کلمه است".
چرا دو انسان که اشتراک ژنی کمتری (نسبت به خانواده و فامیل) دارن، یه پیوند به این محکمی بینشون ایجاد میشه؟
چرا این انسانها به تکالیف توتمی خودشون تا این حد پایبندن؟
اصلاً منشأ باور به توتم چیه؟ چرا آدمها چنین اعتقادی پیدا کردن؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 توتم شبیه یه قاعدهست که بر اساس اون، یه جانور یا گیاه یا یه پدیدۀ طبیعی (مثل بارون یا آب) با کل یه طایفه، رابطهای عجیب داره. در درجۀ اول، توتم به عنوان نیا و جَدّ کل طایفه محسوب میشه. همینطور توتم، یه روحه که نگهبان کل طایفهست و نداهای غیبی برای طایفه میفرسته. جالب اینه که توتمِ یه طایفه، ممکنه برای طایفههای دیگه خطرناک باشه؛ اما بچههای خودشو همیشه میشناسه و از اونا مراقبت میکنه. کسایی که توتم مشترک دارن، تکالیف و وظایف مقدس یکسانی هم دارن که باید اونا رو انجام بدن و رعایت کنن. مثلاً اونا حق ندارن حیوون توتمی رو بکشن یا نماد توتمی خودشون رو خراب کنن. اما این واژه از کجا اومده؟
🗯 تو سال 1791 یه فرد انگلیسی به اسم «لانگ» این کلمه رو از سرخپوستهای آمریکای شمالی گرفت و از اون به بعد این واژه توی انسانشناسی رایج شد. ولی از قرن نوزدهم با مطالعات «جان فرگوسن مکلنان» (انسانشناس، اهل اسکاتلند) بود که توجه خیلی از انسانشناسها رو به خودش جلب کرد و کتابها و مقالات زیادی در موردش نوشته شد. ماجرا وقی جالبتر شد که مشاهده شد توتمباوری فقط مختص سرخپوستهای آمریکای شمالی نیست؛ بلکه قبایل استرالیایی، ساکنان مجمعالجزایر اقیانوسیه، فرهنگهایی در هند و خیلی از اقوام آفریقایی هم به توتم اعتقاد دارن. گویی توتمباوری یه امر گستردهست و همین، اهمیتش رو زیاد میکنه.
🗯 توتم باعث ایجاد پیوند بین افراد هم میشه. اگه دو فرد، با هم توتم مشترک داشته باشن، در واقع نوعی پیوند توتمی بینشون ایجاد شده. ممکنه دو نفر از یه خانواده، توتمهای مختلفی داشته باشن؛ اما دو نفری که کاملاً با هم غریبهن، توتمهای یکسان داشته باشن. جیمز فریزر (انسانشناس، اهل اسکاتلند) توی کتاب «توتمباوری و ازدواج با غیرمحارم» مینویسه: "پیوندی که به وسیلۀ توتم ایجاد میشود، محکمتر از پیوند خونی یا خانوادگی به معنی مدرن کلمه است".
چرا دو انسان که اشتراک ژنی کمتری (نسبت به خانواده و فامیل) دارن، یه پیوند به این محکمی بینشون ایجاد میشه؟
چرا این انسانها به تکالیف توتمی خودشون تا این حد پایبندن؟
اصلاً منشأ باور به توتم چیه؟ چرا آدمها چنین اعتقادی پیدا کردن؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Forwarded from روزنه
Le Jeune Karl Marx (2017) FA.srt
141.6 KB
▫️زیرنویس فارسی فیلم کارل مارکس جوان، ۲۰۱۷
◼️@MAH_7ART
◼️@MAH_7ART
Forwarded from . (سید مسعود حسینی)
Hegel on Love.pdf
242.6 KB
Forwarded from Arman Khademi
در تعریف لغت نژاد یا نوع انسانی میتوان چنین گفت که نژاد در اصطلاح به جماعتی گویند که دارای اخلاقیات مشترکی باشند و آن اخلاقیات از راه توارث بدانها انتقال یافته باشد. کسانی که درباره اوصاف انسانها تحقیق نکرده بودند خیال میکردند که لفظ "ملت" و لفظ "نژاد" دو کلمه مترادف هستند، با اینکه بالضرورة میبینیم که معانی آن دو با هم اختلاف کلی دارند، ملت به گروهی گویند که غالبا از نژادهای مختلفی ترکیب یافته و دارای یک برنامه و یک حکومت باشند و در سود و زیان با هم شریک باشند. مثلا لفظ ملت را که ما به ملت انگلیس، ملت آلمان، ملت اتریش، ملت فرانسه اطلاق میکنیم صحیح نیست که بجای آن نژاد انگلیس، نژاد آلمان، نژاد اتریش، نژاد فرانسه بگوییم زیرا با اینکه اینها یک ملت هستند ولی بواسطه اختلافات اصولی و ریشه داری که با هم دارند نمیتوان آنها را یک نژاد دانست، بلی ممکن است گروه های مختلف بشری به یک قانون بگروند و یک مذهبی را بپذیرند و به یک زبان گفتگو کنند ولی در همه اینها هم که متحد شوند نژاد آنها یکی نخواهد شد مگر وقتی که اخلاق و خصایص عقلی و جسمانی آنها بواسطه محیط و توالد و تناسل متحد گردد.
.............
اخلاق در نژادها متفاوت است و بدین جهت است که برنامه و نظام واحد در نژادهای مختلف تاثیر متفاوت میکند، مثلا طرز حکومت در آمریکای جنوبی شرارت و خدعه و فریب ایجاد کرده و در آمریکای شمالی خوشبختی، آسایش و جدیت و پشتکار ببار آورده، از اینرو روشن میشود که نظام و برنامه نمیتواند ملکات فاضله به انسان بخشد و اگر در قومی پیدا شد نشانه این است که نسل موجود آنرا از نسلهای گذشته به ارث برده، و به همین ترتیب به نسلهای آینده منتقل میسازد.
.............
من این مطلب را در یکی از کتابهای اخیر خود بیان کرده ام که مقدار تاثیر عمیق عناصر مختلف اخلاقی در تشکیل یک ملت چه اندازه است و همچنین بیان کرده ام که بحث در پیرامون این عناصر است که ما را به وضع تاریخی یک ملت راهنمایی میکند نه بحث در نظام ها و برنامه های سیاسی آنها، زیرا نظام سیاسی نتیجه و معلول اخلاقیات است نه سبب و علت آن.
📚تمدن اسلام و عرب📚
قسمت"بحثی پیرامون نژاد و مفهوم آن"
نوشته "گوستاو لوبون"
.............
اخلاق در نژادها متفاوت است و بدین جهت است که برنامه و نظام واحد در نژادهای مختلف تاثیر متفاوت میکند، مثلا طرز حکومت در آمریکای جنوبی شرارت و خدعه و فریب ایجاد کرده و در آمریکای شمالی خوشبختی، آسایش و جدیت و پشتکار ببار آورده، از اینرو روشن میشود که نظام و برنامه نمیتواند ملکات فاضله به انسان بخشد و اگر در قومی پیدا شد نشانه این است که نسل موجود آنرا از نسلهای گذشته به ارث برده، و به همین ترتیب به نسلهای آینده منتقل میسازد.
.............
من این مطلب را در یکی از کتابهای اخیر خود بیان کرده ام که مقدار تاثیر عمیق عناصر مختلف اخلاقی در تشکیل یک ملت چه اندازه است و همچنین بیان کرده ام که بحث در پیرامون این عناصر است که ما را به وضع تاریخی یک ملت راهنمایی میکند نه بحث در نظام ها و برنامه های سیاسی آنها، زیرا نظام سیاسی نتیجه و معلول اخلاقیات است نه سبب و علت آن.
📚تمدن اسلام و عرب📚
قسمت"بحثی پیرامون نژاد و مفهوم آن"
نوشته "گوستاو لوبون"
🖋 منظور من از «تمدن»، تمام آن جنبههای زندگی بشر است که او را از شأن حیوانی خود بالاتر میآورد و موجب تفاوت زندگی انسان با زندگی جانوران میشود (من بین «فرهنگ» و «تمدن» تفاوتی نمیگذارم). آنگونه که میدانیم، تمدن دارای دو جنبه است. جنبۀ اول تمدن شامل تمام دانشها و ظرفیتی است که انسانها به کار میگیرند تا نیروهای طبیعت را به کنترل خود درآورند و ثروتهای طبیعی را برای رفع نیازهای خود استخراج کنند. جنبۀ دوم تمدن، تمام مقرراتی است که برای تنظیم روابط انسانها با یکدیگر و مخصوصاً توزیع ثروت موجود، لازم است. به سه دلیل، این دو روند تمدن را نباید مستقل از هم تصور کنیم.
🖋 اول، به این دلیلکه روابط متقابل انسانها با یکدیگر عمیقاً تحت تأثیر میزان رفع نیازهای غریزی آنهاست که رفع این نیازها به وسیلۀ ثروت موجود و در دسترس ممکن میشود. دوم، به این دلیل که یک انسان میتواند برای انسان دیگر عملکرد نوعی ثروت داشته باشد، مثلاً یک فرد از توانایی فرد دیگری برای کار استفاده کند یا او را به عنوان ابژۀ جنسی انتخاب میکند. علاوه بر اینها، دلیل سوم این است که علیرغم اینکه تمدن در راستای منافع عمومی انسان محسوب میشود، هر فرد انسانی تقریباً یک دشمن برای تمدن است. این نکته قابل توجه است که انسانها مدت کوتاهی را میتوانند به تنهایی، زندگی خود را ادامه دهند، پس باید بار مسئولیتی را که بر دوش آنهاست احساس کنند تا زندگی جمعی ممکن شود. آن مسئولیت، قربانی کردن چیزهایی است که تمدن از آنها انتظار دارد.
📚 از کتاب «آیندۀ یک پندار»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚
@philosophycafe
🖋 اول، به این دلیلکه روابط متقابل انسانها با یکدیگر عمیقاً تحت تأثیر میزان رفع نیازهای غریزی آنهاست که رفع این نیازها به وسیلۀ ثروت موجود و در دسترس ممکن میشود. دوم، به این دلیل که یک انسان میتواند برای انسان دیگر عملکرد نوعی ثروت داشته باشد، مثلاً یک فرد از توانایی فرد دیگری برای کار استفاده کند یا او را به عنوان ابژۀ جنسی انتخاب میکند. علاوه بر اینها، دلیل سوم این است که علیرغم اینکه تمدن در راستای منافع عمومی انسان محسوب میشود، هر فرد انسانی تقریباً یک دشمن برای تمدن است. این نکته قابل توجه است که انسانها مدت کوتاهی را میتوانند به تنهایی، زندگی خود را ادامه دهند، پس باید بار مسئولیتی را که بر دوش آنهاست احساس کنند تا زندگی جمعی ممکن شود. آن مسئولیت، قربانی کردن چیزهایی است که تمدن از آنها انتظار دارد.
📚 از کتاب «آیندۀ یک پندار»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚
@philosophycafe
🖋 عالَم در نظر آنان [=فیلسوفان] همانطور که ازلی است و آغازی ندارد، همانطور هم ابدی است و فرجامی ندارد و فساد و فنای آن به گمان نمیآید...
[یکی از دلایل فیلسوفان برای ابدیت عالَم] آن است که جالینوس به آن متمسک شده آنجا که گفته است:
"اگر مثلاً خورشید قبول انعدام میکرد، البته در این مدت دراز نقصانی در آن ظاهر میشد، در حالی که رصدهای انجام شده کمبود مقدار آن را از هزاران سال پیش، نشان نمیدهد. پس وقتی که در این روزگاران دراز دستخوش نقصان نشده، دلیل است بر اینکه خورشید فانی نمیشود."
اعتراض به او از چند منظر وارد است.
🖋 نخست: شکل این دلیل این است که گفته شود: «اگر خورشید فاسد میشود پس چاره نیست از اینکه نقصان نیز بر آن وارد شود، لیکن تالی قضیه باطل است، پس مقدم باطل است»، و این قیاسی است که در نزد آنان «شرطی متصل» نامیده میشود؛ اما نتیجه غیرلازم است... ما نمیپذیریم که چیزی به جز از طریق نقصان فاسد شود بلکه نقصان یکی از وجوه فساد است، و بعید نیست که چیزی ناگهان فاسد شود در حالی که آن چیز در حال کمال خود بوده باشد.
دوم: به فرض اینکه او [=جالینوس] این نکته را مسلم ساخت و بیان کرد که فساد ممکن نیست مگر به نقصان، از کجا میداند که بر آن نیز نقصان راه نمییابد؟ استناد به رصدها بیفایده است، زیرا مقادیر آن جز به تقریب شناخته نمیشود و خورشیدی که گفته میشود 170 برابر زمین است یا چیزی نزدیک به آن، فرضاً اگر به مقدار یک رشتهکوه از آن کاسته شود، البته به حس معلوم نخواهد شد و باشد که در حال نقصان است و اکنون به اندازۀ کوهها از آن کم شده است، ولی حس به ادراک آن قادر نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
[یکی از دلایل فیلسوفان برای ابدیت عالَم] آن است که جالینوس به آن متمسک شده آنجا که گفته است:
"اگر مثلاً خورشید قبول انعدام میکرد، البته در این مدت دراز نقصانی در آن ظاهر میشد، در حالی که رصدهای انجام شده کمبود مقدار آن را از هزاران سال پیش، نشان نمیدهد. پس وقتی که در این روزگاران دراز دستخوش نقصان نشده، دلیل است بر اینکه خورشید فانی نمیشود."
اعتراض به او از چند منظر وارد است.
🖋 نخست: شکل این دلیل این است که گفته شود: «اگر خورشید فاسد میشود پس چاره نیست از اینکه نقصان نیز بر آن وارد شود، لیکن تالی قضیه باطل است، پس مقدم باطل است»، و این قیاسی است که در نزد آنان «شرطی متصل» نامیده میشود؛ اما نتیجه غیرلازم است... ما نمیپذیریم که چیزی به جز از طریق نقصان فاسد شود بلکه نقصان یکی از وجوه فساد است، و بعید نیست که چیزی ناگهان فاسد شود در حالی که آن چیز در حال کمال خود بوده باشد.
دوم: به فرض اینکه او [=جالینوس] این نکته را مسلم ساخت و بیان کرد که فساد ممکن نیست مگر به نقصان، از کجا میداند که بر آن نیز نقصان راه نمییابد؟ استناد به رصدها بیفایده است، زیرا مقادیر آن جز به تقریب شناخته نمیشود و خورشیدی که گفته میشود 170 برابر زمین است یا چیزی نزدیک به آن، فرضاً اگر به مقدار یک رشتهکوه از آن کاسته شود، البته به حس معلوم نخواهد شد و باشد که در حال نقصان است و اکنون به اندازۀ کوهها از آن کم شده است، ولی حس به ادراک آن قادر نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
گذشته بدون جزئیات تبدیل می شود به روایت هایی یک سره سیاه و یا سفید. جزئیات حذف می شوند و یک امر کلی می ماند که یا سیاه است و یا سفید. به ندرت آدمی پیدا می شود که گذشته را با جزئیات روایت کند. بیان جزئیات یعنی در تقابل قرار گرفتن با دوگانه سیاه و سفید، یعنی گفتن چندتا دروغ وسط این دوگانه سازی. ما عاشق کلی سازی هستیم و این کلی سازی ها فقط با قربانی کردن امر جزئی صورت می گیرد. جزئی های قبلی حذف می شوند تا امر کلی ساخته شود و جزئی های بعدی حذف می شوند تا امر کلی بقا پیدا کند. ما قاتل هستیم. قاتل جزئی ها و به حکومت رساندن کلی.
کلی ها قاتل و یا جزئی های مقتول؟
دیالکتیکی میان جزئی و کلی
شاید یکی از عوامل تغییر
ضرب المثل حذف جزئی و ایجاد کلی
قوانین هم همینطور
تقابل میان این دو
گویی بدون این نبرد پیشرفتی هم در کار نخواهد بود
کوله پشتی پر از امر کلی و جاده ای پر از امر جزئی در جنگلی سیاه با انتهایی نا معلوم
بت شکن بت ساز
این وسط چیزی از بین می رود
چیزی که گویی هیچوقت نبوده و هیچگاه هم نخواهد بود ولی همیشه تمنای بودنش بوده است
من میان میلیاردها آدم
تو میان میلیاردها آدم
تنها
شبیه زنی که با قیچی تمام موهای خود را به ناشیانه ترین حالت ممکن کوتاه کرده است
شبیه به کسی که تمام بدنش را تیغ زده است
گویی می خواهد چیزی از او خارج شود به سبک گذشتگانش
و یا شاید می خواهد که چیزی وارد شود
راهی گشوده شود
انسان یک عنکبوت است
تار می بافد
خانه می سازد
هر تار یک ارتباط و یک معنی
بدون تار عنکبوت سقوط می کند
معنی ای وجود نخواهد داشت
مردم عاشق تارهاییشان می شوند
گاهی هم عاشق تار ساختن
نمی توانند پاره شدن تارهایشان را ببینند
بعضی ها هم تار می سازند
تار هم می فروشند
همین ساختن و فروختن، تار ارتباطی و معنای زندگی آن هاست
اما فیلسوف؟
فیلسوف مهمان است
رهگذر است
پاپتی است
درویش است
باد است
راه خود را می رود
یک جا مسیرش با شما یکی می شود
و یک جا مسیرش با دشمن شما
اهل هیچ فرقه و گروهی نیست
خرقه ای به تن ندارد
لخت مادر زاد است
سهل و ممتنع است
ساده با تشدید روی دال است
با شما میخورد ولی همسفره شما نیست، با شما لباس میپوشد ولی همرنگ شما نیست. جسمش اسیر است ولی روحش آزاد است
می داند که اسیر است
خودش را می بیند
می بیند که بدنش چگونه زندگی می کند
از بالا
از بعدی دیگر
مثل روحی که از بدن بیرون آمده است
نظاره گر است
جسمش را پرت کرده است
شکنجه بدهند
عذابش کنند
او می خندد
سرش پایین است
دستش می لرزد
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
کلی ها قاتل و یا جزئی های مقتول؟
دیالکتیکی میان جزئی و کلی
شاید یکی از عوامل تغییر
ضرب المثل حذف جزئی و ایجاد کلی
قوانین هم همینطور
تقابل میان این دو
گویی بدون این نبرد پیشرفتی هم در کار نخواهد بود
کوله پشتی پر از امر کلی و جاده ای پر از امر جزئی در جنگلی سیاه با انتهایی نا معلوم
بت شکن بت ساز
این وسط چیزی از بین می رود
چیزی که گویی هیچوقت نبوده و هیچگاه هم نخواهد بود ولی همیشه تمنای بودنش بوده است
من میان میلیاردها آدم
تو میان میلیاردها آدم
تنها
شبیه زنی که با قیچی تمام موهای خود را به ناشیانه ترین حالت ممکن کوتاه کرده است
شبیه به کسی که تمام بدنش را تیغ زده است
گویی می خواهد چیزی از او خارج شود به سبک گذشتگانش
و یا شاید می خواهد که چیزی وارد شود
راهی گشوده شود
انسان یک عنکبوت است
تار می بافد
خانه می سازد
هر تار یک ارتباط و یک معنی
بدون تار عنکبوت سقوط می کند
معنی ای وجود نخواهد داشت
مردم عاشق تارهاییشان می شوند
گاهی هم عاشق تار ساختن
نمی توانند پاره شدن تارهایشان را ببینند
بعضی ها هم تار می سازند
تار هم می فروشند
همین ساختن و فروختن، تار ارتباطی و معنای زندگی آن هاست
اما فیلسوف؟
فیلسوف مهمان است
رهگذر است
پاپتی است
درویش است
باد است
راه خود را می رود
یک جا مسیرش با شما یکی می شود
و یک جا مسیرش با دشمن شما
اهل هیچ فرقه و گروهی نیست
خرقه ای به تن ندارد
لخت مادر زاد است
سهل و ممتنع است
ساده با تشدید روی دال است
با شما میخورد ولی همسفره شما نیست، با شما لباس میپوشد ولی همرنگ شما نیست. جسمش اسیر است ولی روحش آزاد است
می داند که اسیر است
خودش را می بیند
می بیند که بدنش چگونه زندگی می کند
از بالا
از بعدی دیگر
مثل روحی که از بدن بیرون آمده است
نظاره گر است
جسمش را پرت کرده است
شکنجه بدهند
عذابش کنند
او می خندد
سرش پایین است
دستش می لرزد
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🗯 تو ایام قرنطینه، یکی از کارهای خوبی که بعضی افراد میکنن، اینه که کتابها و فیلمهای خوبی که خوندن و دیدن، به دیگران پیشنهاد میدن که اونا هم توی این تجربههای مفید شریک بشن. منم میخوام این کار رو انجام بدم، با این تفاوت که یکی از فیلمهای بدی که اخیراً دیدم رو میخوام معرفی کنم: «در جستجوی خوشبختی» (the pursuit of happyness املای خوشبختی، توی عنوان فیلم به طور عامدانه غلط نوشته شده). نمرۀ این فیلم توی سایت IMDB هشت (از ده) هست که نمرۀ خوبی محسوب میشه. همینطور ویل اسمیث توی این فیلم بازی میکنه. همچنین فروش این فیلم، پنج و نیم برابر هزینۀ ساخت اون بوده و سود خوبی از ساخت این فیلم به دست اومد.
🗯 داستان فیلم بر اساس زندگی کریس گاردنر ساخته شده. گاردنر یکی از سخنرانهای انگیزشی و کارآفرینهای امروزه؛ از اون آدمهایی که به آدمها یاد میدن چجوری خوشبخت باشن، چجوری با انگیزه باشن، چجوری زندگی شادی داشته باشن. فیلم قراره گذشتۀ گاردنر رو نشون بده. اینکه گاردنر کلی بدبختی کشیده، مجبور بود تجهیزات پزشکی رو دستش بگیره و مطب به مطب بگرده تا بتونه اونا رو بفروشه. اتومبیلی هم نداشته و این مسیرها رو باید پیاده یا با اتوبوس میرفته. به خاطر بیپولی، همسرش ترکش میکنه و اون با پسر کوچیکش باید زندگی کنه. بعد از مدتی اجارۀ خونۀ خودشم نمیتونه پرداخت کنه و مجبور میشه بره توی مُتل زندگی کنه. بعدش حتی از پرداخت هزینۀ متل هم برنمیاد و مجبوره بره توی محلهایی که برای گداها و بیخانمانها و معتادها تدارک دیدن و اونجا زندگی کنه.
🗯 قانون اونجا اینطور بوده که افراد باید هر روز توی صف میایستادن تا بهشون جای خواب برسه. گاردنر هر روز بعد از کارش، میدویید سمت مهدکودک پسرش، پسرش رو میگرفت و با اتوبوس میرفت به محل اسکان بیخانمانها، تا سریعتر بتونه توی صف قرار بگیره و محل خواب بهش برسه برای اون روز. معمولاً هم دوربین یه صف طویلی از آدمها رو نشون میداد که بهشون جای خواب نرسیده، اما گاردنر تونسته بود با پسرش جای خواب گیر بیاره. این فیلم قراره چی به مخاطب یاد بده؟
اینکه "گاردنر رو ببین. هیچی نداشت. هیچی. ولی الان همه چی داره. تو چیت از اون کمتره؟ تلاشت. باید تلاشتو بیشتر کنی. بدو. مقصدت رو انتخاب کن، موفقیت تصادفی نیست. موفقیت چیه؟ پول. پول. پول دربیار. سیستم به تو نیاز داره. سیستم منتظرته. برو در آغوش سیستم".
🗯 تمام ماجرا توی این فیلمها و کتابها و سخنرانیها به فرد تقلیل پیدا میکنه. توی این نگاه "مسئله این نیست که چرا اون همه بیخانمان وجود داره؛ مسئله اینه که یکی مثل گاردنر تونسته از اون بین رشد کنه و پول دربیاره. پس میشه رشد کرد توی این سیستم. انتقاد نکن، از سیستم بد نگو. به نهادهای قدرت گیر نده. برنامهریزی کن. مگه نمیبینی سنگفرش هر خیابان از طلاست؟"! حواسمون هست چه بلایی داره سرمون میاد؟ کیا دارن به عنوان نماد انسانهای خوشبخت معرفی میشن به ما؟ دقت کردیم تعریف خوشبختی تغییر کرده؟
این فیلمها و کتابها میخوان به ما یاد بدن که چجوری تبدیل بشیم به بابای پولدار. ولی قبلش فراموش کنیم که اصلاً چرا این همه تفاوت بین بابای پولدار و بابای بیپول ایجاد شده!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 داستان فیلم بر اساس زندگی کریس گاردنر ساخته شده. گاردنر یکی از سخنرانهای انگیزشی و کارآفرینهای امروزه؛ از اون آدمهایی که به آدمها یاد میدن چجوری خوشبخت باشن، چجوری با انگیزه باشن، چجوری زندگی شادی داشته باشن. فیلم قراره گذشتۀ گاردنر رو نشون بده. اینکه گاردنر کلی بدبختی کشیده، مجبور بود تجهیزات پزشکی رو دستش بگیره و مطب به مطب بگرده تا بتونه اونا رو بفروشه. اتومبیلی هم نداشته و این مسیرها رو باید پیاده یا با اتوبوس میرفته. به خاطر بیپولی، همسرش ترکش میکنه و اون با پسر کوچیکش باید زندگی کنه. بعد از مدتی اجارۀ خونۀ خودشم نمیتونه پرداخت کنه و مجبور میشه بره توی مُتل زندگی کنه. بعدش حتی از پرداخت هزینۀ متل هم برنمیاد و مجبوره بره توی محلهایی که برای گداها و بیخانمانها و معتادها تدارک دیدن و اونجا زندگی کنه.
🗯 قانون اونجا اینطور بوده که افراد باید هر روز توی صف میایستادن تا بهشون جای خواب برسه. گاردنر هر روز بعد از کارش، میدویید سمت مهدکودک پسرش، پسرش رو میگرفت و با اتوبوس میرفت به محل اسکان بیخانمانها، تا سریعتر بتونه توی صف قرار بگیره و محل خواب بهش برسه برای اون روز. معمولاً هم دوربین یه صف طویلی از آدمها رو نشون میداد که بهشون جای خواب نرسیده، اما گاردنر تونسته بود با پسرش جای خواب گیر بیاره. این فیلم قراره چی به مخاطب یاد بده؟
اینکه "گاردنر رو ببین. هیچی نداشت. هیچی. ولی الان همه چی داره. تو چیت از اون کمتره؟ تلاشت. باید تلاشتو بیشتر کنی. بدو. مقصدت رو انتخاب کن، موفقیت تصادفی نیست. موفقیت چیه؟ پول. پول. پول دربیار. سیستم به تو نیاز داره. سیستم منتظرته. برو در آغوش سیستم".
🗯 تمام ماجرا توی این فیلمها و کتابها و سخنرانیها به فرد تقلیل پیدا میکنه. توی این نگاه "مسئله این نیست که چرا اون همه بیخانمان وجود داره؛ مسئله اینه که یکی مثل گاردنر تونسته از اون بین رشد کنه و پول دربیاره. پس میشه رشد کرد توی این سیستم. انتقاد نکن، از سیستم بد نگو. به نهادهای قدرت گیر نده. برنامهریزی کن. مگه نمیبینی سنگفرش هر خیابان از طلاست؟"! حواسمون هست چه بلایی داره سرمون میاد؟ کیا دارن به عنوان نماد انسانهای خوشبخت معرفی میشن به ما؟ دقت کردیم تعریف خوشبختی تغییر کرده؟
این فیلمها و کتابها میخوان به ما یاد بدن که چجوری تبدیل بشیم به بابای پولدار. ولی قبلش فراموش کنیم که اصلاً چرا این همه تفاوت بین بابای پولدار و بابای بیپول ایجاد شده!
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
✅ پیام یکی از دوستان در مورد مطلب نقد فیلم «در جستجوی خوشبختی»:
سلام
در رابطه با پست کانال چیزایی گفتم!
بدون این که زیاد فکر کنم
چیزایی گفتم
چرا
چون برام مهم بود
چرا که خودم رفتم توی سازمان و مجموعه ای تلاش می کنم
هنوز موفقیتی کسب نکردم
چون تلاشم کافی نبوده!
همه مون می دونیم
قبل از هرچیزی نیاز به تفکر داریم
این که توی کتاب ها و فیلم های انگیزشی
می گن
به بالاسریت نگاه کن
ببین چه جوری کار می کنه
یاد بگیر
بدون این که فکرو منطقتو درگیر کنی
فقط انجام بِده و از این جور حرفا
ولی
شک نکنین اون بالاسری
یا قهرمان فیلمی که معرفی شد
حالا اگه بشه اسمشو قهرمان گذاشت!
قطعاً نگرش و اهداف منحصر به فرد خودشونو دارن
درسته باید ببینیم
این شکاف عمیق طبقاتی از کجا و چه جوری اومده
اما اگه من قبلش حداقل هارو هم نداشته باشم
اونم از ابتدای زندگی م
اصلاً وقت و حوصله فکر کردن در مورد چنین چیزُ دارم؟
برام مساله نمی شه قطعاً
چون به فکر سیر کردن شکمم هستم اون موقع
من فیلم معرفی شدتونو ندیدم
اما کتاب هایی با موضاعات مذکور مطالعه کردم
فرد اگه توی چارچوب نگرش و اهداف خودش حرکت کُنه
ولو این که موقتاً یا اصلاً تا آخر عمرش
توی مجموعه ای باشه
که با نگرش و اهدافش هم سو نباشه
می تونه اون مسیرُ مثل یه پُل و سکوی پرتاب ببینه برای خودش
تا به اون چیزایی که می خواد برسه
و این به معنی حل شدن توی اون مجموعه یا سیستم نیست
و هم چنین به این معنی که بخوایم میان بُر بزنیم
بلکه سازگار شدن و پذیرش تغییر محیط بیرون هست
برای درک بهتر درون آدمی
و صرفاً رسیدن به مقصد هم مطرح نیست
خیلی از آدم ها به صورت فردی_ جمعی
تلاش کردن
و تونستن حاکمیت یک کشورُ تغییر بِدَن
به نظرم مساله اون چیزی که شما هم گفتین نیست
بلکه مقاومت در برابر تغییره خودِ بعد سیستم
اگر من بتونم خودم
مجموعه ای که در اون کار می کنمو در جهت اهدافشون سوق بدم
بی شک می تونیم روی مجموعه ی بزرگی تری به اسم حاکمیت تاثیر بذاریم
و منجر به تغییرات اساسی در سطوح مختلف جامعه بشیم
این که خوش بختی چیه
تقریباً مثل همه ی چیزهای دیگه
نسبیه
و تعاریف متفاوته
و در آخر
وقتی می تونیم بگیم موفق یا خوش بختیم
که اون کار، سیستم یا مجموعه رو با علاقه و انگیزه ی خودمون
در جهت رشد تمامی ابعادمون انتخاب کرده باشیم
نه این که بر حسب شرایط مجبور به پذیرش چنین چیزی بشیم
چیزی که مغایر با افکار و اهدافم باشه!
نمی دونم حرفام چه قدر ربط داشت به مطلبتون
@philosophycafe
سلام
در رابطه با پست کانال چیزایی گفتم!
بدون این که زیاد فکر کنم
چیزایی گفتم
چرا
چون برام مهم بود
چرا که خودم رفتم توی سازمان و مجموعه ای تلاش می کنم
هنوز موفقیتی کسب نکردم
چون تلاشم کافی نبوده!
همه مون می دونیم
قبل از هرچیزی نیاز به تفکر داریم
این که توی کتاب ها و فیلم های انگیزشی
می گن
به بالاسریت نگاه کن
ببین چه جوری کار می کنه
یاد بگیر
بدون این که فکرو منطقتو درگیر کنی
فقط انجام بِده و از این جور حرفا
ولی
شک نکنین اون بالاسری
یا قهرمان فیلمی که معرفی شد
حالا اگه بشه اسمشو قهرمان گذاشت!
قطعاً نگرش و اهداف منحصر به فرد خودشونو دارن
درسته باید ببینیم
این شکاف عمیق طبقاتی از کجا و چه جوری اومده
اما اگه من قبلش حداقل هارو هم نداشته باشم
اونم از ابتدای زندگی م
اصلاً وقت و حوصله فکر کردن در مورد چنین چیزُ دارم؟
برام مساله نمی شه قطعاً
چون به فکر سیر کردن شکمم هستم اون موقع
من فیلم معرفی شدتونو ندیدم
اما کتاب هایی با موضاعات مذکور مطالعه کردم
فرد اگه توی چارچوب نگرش و اهداف خودش حرکت کُنه
ولو این که موقتاً یا اصلاً تا آخر عمرش
توی مجموعه ای باشه
که با نگرش و اهدافش هم سو نباشه
می تونه اون مسیرُ مثل یه پُل و سکوی پرتاب ببینه برای خودش
تا به اون چیزایی که می خواد برسه
و این به معنی حل شدن توی اون مجموعه یا سیستم نیست
و هم چنین به این معنی که بخوایم میان بُر بزنیم
بلکه سازگار شدن و پذیرش تغییر محیط بیرون هست
برای درک بهتر درون آدمی
و صرفاً رسیدن به مقصد هم مطرح نیست
خیلی از آدم ها به صورت فردی_ جمعی
تلاش کردن
و تونستن حاکمیت یک کشورُ تغییر بِدَن
به نظرم مساله اون چیزی که شما هم گفتین نیست
بلکه مقاومت در برابر تغییره خودِ بعد سیستم
اگر من بتونم خودم
مجموعه ای که در اون کار می کنمو در جهت اهدافشون سوق بدم
بی شک می تونیم روی مجموعه ی بزرگی تری به اسم حاکمیت تاثیر بذاریم
و منجر به تغییرات اساسی در سطوح مختلف جامعه بشیم
این که خوش بختی چیه
تقریباً مثل همه ی چیزهای دیگه
نسبیه
و تعاریف متفاوته
و در آخر
وقتی می تونیم بگیم موفق یا خوش بختیم
که اون کار، سیستم یا مجموعه رو با علاقه و انگیزه ی خودمون
در جهت رشد تمامی ابعادمون انتخاب کرده باشیم
نه این که بر حسب شرایط مجبور به پذیرش چنین چیزی بشیم
چیزی که مغایر با افکار و اهدافم باشه!
نمی دونم حرفام چه قدر ربط داشت به مطلبتون
@philosophycafe