🗯 خوندن متون قدیمی برای فهم معنا و محتوای این متون شاید کافی نباشه. معنای واژهها بعد از گذشت صدها سال تغییر میکنه و اون چیزی رو که ما امروز از یه واژه میفهمیم، ممکنه متفاوت باشه با اون چیزی که صدها سال پیش مخاطبهای مستقیم اون متن ازش میفهمیدن. این مسئله در مورد قرآن هم صدق میکنه. مثلاً آیۀ «اهدنا الصراط المستقیم» آیهای هست که احتمالاً همۀ مسلمونها باهاش آشنا هستن و مسلمونهایی که نماز میخونن، بارها این آیه رو در طول روز تکرار میکنن. معنای این آیه چیه؟ احتمالاً پاسخ داده میشه که «ما را به راه راست هدایت فرما». اما «هدایت» یعنی چی؟ احتمالاً پاسخ داده میشه «راهنمایی». عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) معتقده «هدایت» معنای خاصی داره و نوع خاصی از راهنمایی مدنظره.
🗯 مثلاً یه نفر از من آدرس میپرسه و من بهش میگم "چپ میری، بعد میپیچی، بعد اون خیابون رو دست راست میری، میرسی فلان جا". این راهنماییه. من به اون فرد مقصد رو نشون میدم. ولی یه موقع به جای اینکه به فرد صرفاً توضیح بدم، بهش میگم "بیا دنبال من" و خودم تا مقصد همراهش میرم. این دو نوع راهنمایی با هم فرق میکنن.
از کجا بفهمیم که منظور قرآن از «هدایت» چیه؟ بازرگان میگه قرآن به زبان اعراب حجاز 1400 سال پیش نازل شده و از همون کلمات و مفاهیمی که بین اعراب رایج بوده، برای بیان حرفهای خودش استفاده کرده. باید دید «هدایت» رو اعراب حجاز در اون زمان به چه معنایی به کار میبردن.
بازرگان از توشیهیکو ایزوتسو (قرآنپژوه ژاپنی) نقل میکنه که اعراب واژۀ «هادی» رو به معنای خاصی به کار میبردن.
🗯 در بین اعراب حجاز، کاروانها به خاطر گرمای هوا نمیتونستن در طول روز سفر کنن. باید روزها جایی ساکن میشدن و شبها توی صحراها حرکت میکردن. توی صحرا احتیاج به یه راهبلد داشتن؛ کسی که همراه کاروان بود و بر اساس ستارههای شب، تشخیص میداد که مسیر کدوموره. اعراب به این فرد میگفتن «هادی». توی سورۀ حمد هم از خدا خواسته میشه که چنین نقشی رو برای انسان بازی کنه.
اما چنین معنایابی تاریخیای چه اهمیتی داره؟ بازرگان میگه وقتی «هدایت» رو به این معنا میبینیم، یعنی این آیه میخواد که خودِ خدا نقش راهنمایی انسان رو بر عهده بگیره؛ نه هیچ واسطهای. اعراب برای ارتباط با الله به واسطهها (که همون بتها بودن) توسل میجستن. قرآن با این واسطهتراشی در ارتباط بین انسان و خدا مخالفه.
🗯 به همین دلیل بازرگان میگه قرآن بارها تذکر میده که هیچ واسطهای برای ارتباط بین انسان و خدا نباید در کار باشه. اما از خدا خواسته میشه که ما رو به چه چیزی هدایت کنه؟ صراط مستقیم. صراط مستقیم یعنی چی؟ بازرگان برای توضیح این عبارت به آیۀ 64 سورۀ زخرف اشاره میکنه. ماجرا از این قراره که وقتی آدمها معجزههای عیسیبنمریم رو میدیدن، به دست و پای عیسی میافتادن و میخواستن اون رو به عنوان فردی متبرک در نظر بگیرن. عیسی خطاب به اونها میگه "من کارهای نیستم. باید رو به سوی خدا داشت. اون همهکارهست" و میگه "هذا صراط مستقیم". بازرگان میگه "صراط مستقیم یعنی اینکه مستقیماً سراغ خداوند رفت، نه سراغ قدیسین و فرشتگان و انبیا و اولیا". بازرگان آیۀ قبلی سورۀ حمد رو هم به عنوان شاهدی بر حرف خودش میاره «ایاک نستعین» (فقط از تو یاری میجوییم [و نه هیچکس دیگر]).
📢 بازرگان معتقده هیچ جای قرآن نیومده که انسانهایی که از دنیا رفتن (حتی انسانهای والا) وضعیت ما رو در این دنیا میبینن و صدا و دعای ما رو میشنون؛ بلکه قرآن خلاف این رو حتی گفته: "ان تدعوهم لایسمعوا دعاءکم" (فاطر، 14) «اگر بخوانیدشان، ندای شما را نمیشنوند». و در ادامه میگه "و لو سمعوا ما استجابوا لکم"؛ اگر هم میشنیدن، هیچ کاری نمیتونستن بکنن. معنای توحید هم مرتبط با این موضوعه: اینکه کارهایی که مختص به خداونده، به اشخاص و موجودات دیگه نسبت داده نشه.
این یادداشت رو با جملهای منسوب به محمدبنعبدالله تموم میکنم که نه در مورد پیروان آیینهای دیگه، بلکه در مورد پیروان اسلام هشدار میده: "بیشترین چیزی که برای شما از آن میترسم شرک پنهان است. از شرک پنهان دور باشید، زیرا شرک در امت من از راه رفتن مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک پوشیدهتر است".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 مثلاً یه نفر از من آدرس میپرسه و من بهش میگم "چپ میری، بعد میپیچی، بعد اون خیابون رو دست راست میری، میرسی فلان جا". این راهنماییه. من به اون فرد مقصد رو نشون میدم. ولی یه موقع به جای اینکه به فرد صرفاً توضیح بدم، بهش میگم "بیا دنبال من" و خودم تا مقصد همراهش میرم. این دو نوع راهنمایی با هم فرق میکنن.
از کجا بفهمیم که منظور قرآن از «هدایت» چیه؟ بازرگان میگه قرآن به زبان اعراب حجاز 1400 سال پیش نازل شده و از همون کلمات و مفاهیمی که بین اعراب رایج بوده، برای بیان حرفهای خودش استفاده کرده. باید دید «هدایت» رو اعراب حجاز در اون زمان به چه معنایی به کار میبردن.
بازرگان از توشیهیکو ایزوتسو (قرآنپژوه ژاپنی) نقل میکنه که اعراب واژۀ «هادی» رو به معنای خاصی به کار میبردن.
🗯 در بین اعراب حجاز، کاروانها به خاطر گرمای هوا نمیتونستن در طول روز سفر کنن. باید روزها جایی ساکن میشدن و شبها توی صحراها حرکت میکردن. توی صحرا احتیاج به یه راهبلد داشتن؛ کسی که همراه کاروان بود و بر اساس ستارههای شب، تشخیص میداد که مسیر کدوموره. اعراب به این فرد میگفتن «هادی». توی سورۀ حمد هم از خدا خواسته میشه که چنین نقشی رو برای انسان بازی کنه.
اما چنین معنایابی تاریخیای چه اهمیتی داره؟ بازرگان میگه وقتی «هدایت» رو به این معنا میبینیم، یعنی این آیه میخواد که خودِ خدا نقش راهنمایی انسان رو بر عهده بگیره؛ نه هیچ واسطهای. اعراب برای ارتباط با الله به واسطهها (که همون بتها بودن) توسل میجستن. قرآن با این واسطهتراشی در ارتباط بین انسان و خدا مخالفه.
🗯 به همین دلیل بازرگان میگه قرآن بارها تذکر میده که هیچ واسطهای برای ارتباط بین انسان و خدا نباید در کار باشه. اما از خدا خواسته میشه که ما رو به چه چیزی هدایت کنه؟ صراط مستقیم. صراط مستقیم یعنی چی؟ بازرگان برای توضیح این عبارت به آیۀ 64 سورۀ زخرف اشاره میکنه. ماجرا از این قراره که وقتی آدمها معجزههای عیسیبنمریم رو میدیدن، به دست و پای عیسی میافتادن و میخواستن اون رو به عنوان فردی متبرک در نظر بگیرن. عیسی خطاب به اونها میگه "من کارهای نیستم. باید رو به سوی خدا داشت. اون همهکارهست" و میگه "هذا صراط مستقیم". بازرگان میگه "صراط مستقیم یعنی اینکه مستقیماً سراغ خداوند رفت، نه سراغ قدیسین و فرشتگان و انبیا و اولیا". بازرگان آیۀ قبلی سورۀ حمد رو هم به عنوان شاهدی بر حرف خودش میاره «ایاک نستعین» (فقط از تو یاری میجوییم [و نه هیچکس دیگر]).
📢 بازرگان معتقده هیچ جای قرآن نیومده که انسانهایی که از دنیا رفتن (حتی انسانهای والا) وضعیت ما رو در این دنیا میبینن و صدا و دعای ما رو میشنون؛ بلکه قرآن خلاف این رو حتی گفته: "ان تدعوهم لایسمعوا دعاءکم" (فاطر، 14) «اگر بخوانیدشان، ندای شما را نمیشنوند». و در ادامه میگه "و لو سمعوا ما استجابوا لکم"؛ اگر هم میشنیدن، هیچ کاری نمیتونستن بکنن. معنای توحید هم مرتبط با این موضوعه: اینکه کارهایی که مختص به خداونده، به اشخاص و موجودات دیگه نسبت داده نشه.
این یادداشت رو با جملهای منسوب به محمدبنعبدالله تموم میکنم که نه در مورد پیروان آیینهای دیگه، بلکه در مورد پیروان اسلام هشدار میده: "بیشترین چیزی که برای شما از آن میترسم شرک پنهان است. از شرک پنهان دور باشید، زیرا شرک در امت من از راه رفتن مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک پوشیدهتر است".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
{{میلهای سرکش و وحشی در هر یک از ما آدمیان، حتی در کسانی که خویشتندار به نظر میآیند، وجود دارد. بهترین دلیلِ این امر خوابهائی است که میبینیم.}}
— افلاطون، جمهوری، ۵۷۳
----------------------------------
{{هرخانواده ایی ناشاد است،لیکن به شیوه خاص خود. ما همگی فلک زده ایم-ادم های ناجور با زمانه خود،جدا و پرت افتاده از اکنون-مان- ،خم شده زیربار میراثی که متعلق به ما نیست، سوگوار خسران ان چیزی که هیچ گاه قرار نبود واگذارش کنیم(عقلانیت در برابر میل)،رانده شده توسط فشار امیال دست دوم، ارزوها و خیالات دست مالی شده(نابهنجار با شرایط زمان)، و امیدهای قرضی. }}
–پدیدارشناسی روح، هگل
◾@philosophycafe
— افلاطون، جمهوری، ۵۷۳
----------------------------------
{{هرخانواده ایی ناشاد است،لیکن به شیوه خاص خود. ما همگی فلک زده ایم-ادم های ناجور با زمانه خود،جدا و پرت افتاده از اکنون-مان- ،خم شده زیربار میراثی که متعلق به ما نیست، سوگوار خسران ان چیزی که هیچ گاه قرار نبود واگذارش کنیم(عقلانیت در برابر میل)،رانده شده توسط فشار امیال دست دوم، ارزوها و خیالات دست مالی شده(نابهنجار با شرایط زمان)، و امیدهای قرضی. }}
–پدیدارشناسی روح، هگل
◾@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
✅ ذهن، که توسط اراده و به هدف بقا خلق شده، برای خدمت به اراده وجود دارد و در سراسر زندگی جاندار تابع آن است. این تبعیت عبارت است از این که -طبق بیان معروف هيوم- اهدافی که ما تعقیبشان میکنیم بر حسب نیازها، امیال، ترسها و غیرهی ما، و به دیگر سخن، بر حسب انفعالات ما مشخص میشوند، حال آن که دل مشغولی عقل رابطهی وسایل با حصول آن اهداف است. داستان از این هم فراتر میرود. همانطور که در فصل قبل دیدیم، اراده بیشتر عملیات خود را همواره از ذهن آگاه مخفی نگه میدارد؛ و حتی اجازه نمیدهد که عقل وظیفه خود را به طور عینی در حوزهی خودش انجام دهد. در سراسر زندگی ما تفكر عقلانیمان به واسطهی اراده ورزیمان مخدوش و تباه می شود. «عشق و نفرت قضاوت ما را یکسره مخدوش میکنند؛ در دشمنانمان جز عیب، و در دوستانمان جز شایستگی و نکات مثبت نمیبینیم، و حتی عیوب ایشان نیز به نظرمان خوب میرسند. منفعت ما، از هر نوع که باشد، نیروی مرموز مشابهی بر قضاوت ما اعمال میکند؛ چیزی که با آن سازگار باشد بیدرنگ در نظرمان خوب و عادلانه و معقول میآید؛ و چیزی که با آن در تضاد باشد به شدت نامنصفانه و ظالمانه، یا بیارزش و نابجا به نظر میرسد. اکثر تعصبات نسبت به موقعیت اجتماعی و طبقه و حرفه و ملیت و فرقه و مذهب این گونهاند. فرضیهای که در نظر آورده و سر و شکل دادهایم ما را نسبت به هر چیزی که بر آن منطبق است تیزبین و نسبت به اموری که با آن تضاد دارند کور میسازد. اغلب آنچه مخالف حزب، نقشه، خواسته، و یا امید ماست، هرچند در نظر دیگران کاملا روشن باشد، برای ما قابل درک و فهم نیست. برعکس، هرچه موافق آنها باشد از دور به چشممان میرسد. ذهن چیزی را که مخالف دل باشد نمیپذیرد. در سرتاسر زندگی به خطاهای بسیاری میچسبیم، و صرفاً از سر ترسی که خود از آن ناآگاهیم مراقبیم که هرگز بنیان آنها را زیر سؤال نبریم، ترس از احتمال کشف این که تاکنون به چیزی یکسره نادرست ایمان داشتهایم و پایبند بودهایم. این گونه، عقل ما هر روز با نیرنگهای تمایل و علاقه فریفته و منحرف می گردد.»
✅ شوپنهاور ذهن بشری و ظرفیتهای آن را به نحوی رقت انگیز محدود میبیند و آن را ذاتاً فرعی و تبعی میداند. میگوید «هر چیزی که بدون آن، به دیگر سخن، بدون دخالت تصور، رخ میدهد، همچون، به عنوان نمونه، زایش، تکثیر، رشد و حفظ اندامگان، التیام زخمها، تعمیر یا تعویض اعضای قطع شده، بحران شفابخش در بیماریها، کارها و مهارتهای مکانیکی حیوانی، و فعالیت غریزه به طور کلی، این چنین بینهایت بهتر و کاملتر از آنچه با مساعدت عقل روی میدهد، یعنی بهتر و کاملتر از تمامی دستاوردها و کارهای آگاهانه و ارادی انسانها، به انجام میرسد. این کارها و دستاوردها، در مقایسه با آن دستهی نخست، صرفاً سرهم بندی و سمبلکاریاند.» از این رو شوپنهاور خود را از كل سنت اندیشهی غربی که عقل را شاخصهی بارز انسان میداند جدا میکند. «جملهی فلاسفهی پیش از من از اولین تا آخرینشان، ماهیت یا هستهی درونی حقیقی و واقعی آدمی را در آگاهی شناسنده قرار میدهند. از این رو آنها من ، یا در مورد بسیاری از ایشان وجود فرضی متعالی آن تحت عنوان روح، را به عنوان چیزی متصور شده و توضیح دادهاند اصلاً و ذاتاً شناسنده و درواقع متفکر و صرفاً در مرحلهی بعد، به شکل تبعی و اشتقاقی، ارادهگر ... این پدیدهی جالب توجه که تمامی فیلسوفان در این نکته اساسی و اصلی مرتکب اشتباه شده و در واقع حقيقت را کاملاً وارونه کردهاند تا حدی، به ویژه در مورد فلاسفهی عصر مسیحی، از این واقعیت ناشی میشود که هدف تمامی این فلاسفه آن بوده که انسان را، به بیشترین میزان ممکن، متفاوت با حیوان نشان دهند.»
📖 بریدهای از «فلسفه شوپنهاور» اثر «برایان مگی» ترجمه «رضا ولییاری».
📎 تمامی نقل و قولها از کتاب «جهان همچون اراده و تصور» اثر «آرتور شوپنهاور» میباشد.
✅ شوپنهاور ذهن بشری و ظرفیتهای آن را به نحوی رقت انگیز محدود میبیند و آن را ذاتاً فرعی و تبعی میداند. میگوید «هر چیزی که بدون آن، به دیگر سخن، بدون دخالت تصور، رخ میدهد، همچون، به عنوان نمونه، زایش، تکثیر، رشد و حفظ اندامگان، التیام زخمها، تعمیر یا تعویض اعضای قطع شده، بحران شفابخش در بیماریها، کارها و مهارتهای مکانیکی حیوانی، و فعالیت غریزه به طور کلی، این چنین بینهایت بهتر و کاملتر از آنچه با مساعدت عقل روی میدهد، یعنی بهتر و کاملتر از تمامی دستاوردها و کارهای آگاهانه و ارادی انسانها، به انجام میرسد. این کارها و دستاوردها، در مقایسه با آن دستهی نخست، صرفاً سرهم بندی و سمبلکاریاند.» از این رو شوپنهاور خود را از كل سنت اندیشهی غربی که عقل را شاخصهی بارز انسان میداند جدا میکند. «جملهی فلاسفهی پیش از من از اولین تا آخرینشان، ماهیت یا هستهی درونی حقیقی و واقعی آدمی را در آگاهی شناسنده قرار میدهند. از این رو آنها من ، یا در مورد بسیاری از ایشان وجود فرضی متعالی آن تحت عنوان روح، را به عنوان چیزی متصور شده و توضیح دادهاند اصلاً و ذاتاً شناسنده و درواقع متفکر و صرفاً در مرحلهی بعد، به شکل تبعی و اشتقاقی، ارادهگر ... این پدیدهی جالب توجه که تمامی فیلسوفان در این نکته اساسی و اصلی مرتکب اشتباه شده و در واقع حقيقت را کاملاً وارونه کردهاند تا حدی، به ویژه در مورد فلاسفهی عصر مسیحی، از این واقعیت ناشی میشود که هدف تمامی این فلاسفه آن بوده که انسان را، به بیشترین میزان ممکن، متفاوت با حیوان نشان دهند.»
📖 بریدهای از «فلسفه شوپنهاور» اثر «برایان مگی» ترجمه «رضا ولییاری».
📎 تمامی نقل و قولها از کتاب «جهان همچون اراده و تصور» اثر «آرتور شوپنهاور» میباشد.
🖋 انسان برای خودش معمایی شده است. اگر در نظر آوریم که او فاقد وسیلۀ لازم برای خودشناسی است، این مسئله بیشتر قابل فهم میشود. او میداند که چگونه خود را از نظر آناتومی و فیزیولوژی از حیوانات دیگر متمایز کند، اما در مقام موجودی آگاه و اندیشهورز که از موهبت سخنگویی برخوردار است، فاقد معیاری برای قضاوت خود است. او در این سیاره، پدیدهای منحصربهفرد است که با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. امکان مقایسه و در نتیجه امکان خودشناسی تنها وقتی پیش خواهد آمد که انسان بتواند با پستاندارانی شبهانسان که در سیارات دیگر ساکناند، روابطی برقرار کند.
تا آن زمان انسان باید همانند گوشهنشینی شود که میداند از لحاظ آناتومی با میمونهای آدمنما شباهتهایی دارد، اما اگر از لحاظ ظواهر امر داوری کنیم، او با عموزادههای خود از لحاظ روان تفاوت چشمگیری دارد.
🖋 با توجه به این مهمترین ویژگیِ نوع انسان است که او نمیتواند خویشتن را بشناسد و بنابراین، در نظر خود مثل یک راز باقی میماند. روان ما در وهلۀ نخست باعث همۀ دگرگونیهای تاریخی در این سیاره است که به دست انسان پدید آمده، به شکل معمایی غیرقابل حل و شگفتیای غیرقابل فهم درآمده است؛ موضوعی که همواره موجب حیرت است، چیزی است که با اسرار طبیعت سهیم گردیده است. ما هنوز امید دستیابی به کشفیات بیشتر و یافتن پاسخ دشوارترین مسائل را در سر میپرورانیم. اما با توجه به روان و روانشناسی، به نظر میرسد که تردیدی وجود دارد. روانشناسی نه تنها جوانترین شاخۀ علوم تجربی است، بلکه برای نزدیکی به موضوع مناسب خود دشواریهایی دارد.
... تلاشی نیرومند و همهجانبه، تقریباً با سرشتی انقلابی لازم است تا روانشناسی را ... از تعصبی برهاند که میگوید روان از سویی فقط علامتی فرعی (epiphenomenon) از فرایندی بیوشیمیایی در مغز است یا از دیگر سو، مقولهای کلاً دستنیافتنی و پیچیده است.
📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚
@philosophycafe
تا آن زمان انسان باید همانند گوشهنشینی شود که میداند از لحاظ آناتومی با میمونهای آدمنما شباهتهایی دارد، اما اگر از لحاظ ظواهر امر داوری کنیم، او با عموزادههای خود از لحاظ روان تفاوت چشمگیری دارد.
🖋 با توجه به این مهمترین ویژگیِ نوع انسان است که او نمیتواند خویشتن را بشناسد و بنابراین، در نظر خود مثل یک راز باقی میماند. روان ما در وهلۀ نخست باعث همۀ دگرگونیهای تاریخی در این سیاره است که به دست انسان پدید آمده، به شکل معمایی غیرقابل حل و شگفتیای غیرقابل فهم درآمده است؛ موضوعی که همواره موجب حیرت است، چیزی است که با اسرار طبیعت سهیم گردیده است. ما هنوز امید دستیابی به کشفیات بیشتر و یافتن پاسخ دشوارترین مسائل را در سر میپرورانیم. اما با توجه به روان و روانشناسی، به نظر میرسد که تردیدی وجود دارد. روانشناسی نه تنها جوانترین شاخۀ علوم تجربی است، بلکه برای نزدیکی به موضوع مناسب خود دشواریهایی دارد.
... تلاشی نیرومند و همهجانبه، تقریباً با سرشتی انقلابی لازم است تا روانشناسی را ... از تعصبی برهاند که میگوید روان از سویی فقط علامتی فرعی (epiphenomenon) از فرایندی بیوشیمیایی در مغز است یا از دیگر سو، مقولهای کلاً دستنیافتنی و پیچیده است.
📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚
@philosophycafe
دسته درآورد هلال،
سرخ شد ستاره،
ستاره اسیر ماه شد.
سلام،لطفا تحلیل هاتون رو از شعر ☝️ به دایرکت بنده بفرستید.
باتشکر 🌺🙏
@MArefArab
@Philosophycafe
سرخ شد ستاره،
ستاره اسیر ماه شد.
سلام،لطفا تحلیل هاتون رو از شعر ☝️ به دایرکت بنده بفرستید.
باتشکر 🌺🙏
@MArefArab
@Philosophycafe
Forwarded from اسپینوزا و فلسفه
bwo.pdf
557.6 KB
چگونه خود را بدنی بدون اندام بسازید؟ / ژیل دلوز و فلیکس گتاری
@Spaph
انتشار مجدد توسط «اسپینوزا و فلسفه»
منبع ترجمه: مایند موتور
@Spaph
انتشار مجدد توسط «اسپینوزا و فلسفه»
منبع ترجمه: مایند موتور
🖋 یکی از مفاهیم کلی، که به طور معمول از آن برای بیان ویژگی ذاتی هر امر دینی استفاده میشود مفهوم فوق طبیعی است. منظور از فوق طبیعی اشاره به سنخی از چیزهاست که درک آن از حد توانایی فهم ما بیرون است؛ فوق طبیعی، جهان راز، جهان ناشناختنی، جهان نادریافتنی است. پس دین نوعی نظرورزی دربارۀ همۀ آن چیزهایی خواهد بود که در قالب علم و، به عبارت کلیتر، در قالب اندیشۀ تمایزیافته نمیگنجند. اسپنسر میگوید: "ادیان [مختلف]، که از دیدگاه اصل اعتقادی جزمی خویش هیچ سازشی با هم ندارند، به طور ضمنی با هم همداستاناند که جهان رازی است که چگونگیاش باید تبیین شود"؛ یعنی از نظر وی، ادیان اساساً عبارتند از "اعتقاد به وجود همه جا حاضر چیزی که تعقل ما از ادراک آن عاجز است". ماکس مولر هم عقیدهای مشابه داشت و در هر دینی "کوششی برای درک درکنشدنی، برای بیان بیانناپذیر، یعنی نوعی گرایش به سوی نامتناهی" میدید.
🖋 تردیدی نیست که احساس راز هم در برخی ادیان، به ویژه در مسیحیت، نقش مهمی بازی کرده است. هر چند باید اضافه کنیم که اهمیت این نقش در لحظات متفاوت تاریخ مسیحیت فرق میکرده؛ بعضی دورهها هست که در آنها این مفهوم راز نقش فرعی دارد و جای خود را به مفاهیمی دیگر داده است. به عنوان مثال، از نظر مردمان قرن هفدهم، در اعتقاد به اصل پایهای و جزمی دین مسیح، هیچ چیز آشفتهسازی از دیدگاه عقل وجود ندارد؛ ایمان، بی هیچ زحمتی با علم و فلسفه آشتی داشت، و متفکرانی چون پاسکال، که احساس شدیدی از این داشتند که موضوعی عمیقاً ناروشن در ذات چیزها هست، با دوران خویش آنچنان ناهماهنگ بودند که معاصرانشان آثار آنان را درک نمیکردند. همین روحیه [آشتی بین ایمان و عقل] را در دوران اسکولاستیک هم میبینیم: فلسفۀ این دوره را «ایمانِ جویای عقل» تعریف میکردند.
📚 از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، ترجمۀ باقر پرهام 📚
@philosophycafe
🖋 تردیدی نیست که احساس راز هم در برخی ادیان، به ویژه در مسیحیت، نقش مهمی بازی کرده است. هر چند باید اضافه کنیم که اهمیت این نقش در لحظات متفاوت تاریخ مسیحیت فرق میکرده؛ بعضی دورهها هست که در آنها این مفهوم راز نقش فرعی دارد و جای خود را به مفاهیمی دیگر داده است. به عنوان مثال، از نظر مردمان قرن هفدهم، در اعتقاد به اصل پایهای و جزمی دین مسیح، هیچ چیز آشفتهسازی از دیدگاه عقل وجود ندارد؛ ایمان، بی هیچ زحمتی با علم و فلسفه آشتی داشت، و متفکرانی چون پاسکال، که احساس شدیدی از این داشتند که موضوعی عمیقاً ناروشن در ذات چیزها هست، با دوران خویش آنچنان ناهماهنگ بودند که معاصرانشان آثار آنان را درک نمیکردند. همین روحیه [آشتی بین ایمان و عقل] را در دوران اسکولاستیک هم میبینیم: فلسفۀ این دوره را «ایمانِ جویای عقل» تعریف میکردند.
📚 از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، ترجمۀ باقر پرهام 📚
@philosophycafe
Forwarded from پیوست
بهشتِ موعودِ دینباورِ نوین را طبیعتاً بایستی بر زمین جست نه در آسمانها. زیرا نگرش مسیحیت به زندگانی ابدی بهشتی، به همراه دیگر دلداری دهندگیهایش اکنون برای هر کسی که حتا با نیمچه اعتقادی نیم بند در زمرهی پیروان اشتراوس وارد شده باشد، به کلی رخت بربسته است. اینکه چگونه دینی بهشت موعودش را به تصویر بکشد، حائز اهمیت شایانی است. اگر راست باشد که مسیحیت مشغلهای جز موسیقی و آواز در بهشت موعودش نمیشناسد، فرهنگستیزِ پیروِ اشتراوس نمیتواند چشمانداز تسلیبخشی از ورود به چنین بهشت موعودی داشته باشد. کتاب باورهای اشتراوس در صفحه ۲۹۴، حاوی نویدی با فرازی بهشتی است که: فرهنگستیزِ خوشاقبال نخست این عتیقه را بگشای! ملکوتِ آسمانها به سویت نزول میکند! اشتراوس میگوید:
«ما تنها باید به آن چه میکنیم و سالهاست بدان مشغولیم اشارتی کنیم. ما علاوه بر حرفهمان - زیرا ما به حرفههای عدیدهای سرگرمیم - به هیچ وجه، تنها اهل دانش و هنرمند نیستیم، بلکه کارمند و نظامی، بازرگان و مالک نیز هستیم، پس ما شماری اندک نه ایم که بدین راه افتاده باشیم، بلکه هزاران نفریم - آن هم نه از بدترینهای این سرزمین. گذشته از اشتغالات حرفهای، میکوشیم ذهن خود را تا حد امکان برای جلب متعالیترین منافع بشری، بازتر نگه داریم. در سالهای اخیر به بهترین وجه در جنگ بزرگ ملی و نیز در پیریزی دولت آلمان مشارکت داشتهایم؛ و از آنجا که تاریخ پر مرارت آلمان اکنون به این کامیابی شکوهمند دست یافته است، عمیقاً - با آگاهی از هویت ملی خود احساس والایی و فرازمندی میکنیم. درک خود را از این امور، با مطالعات تاریخی که در سالهای اخیر حتا برای طبقهی کم سواد نیز در پی انتشار کتب تاریخی جالب و مردمپسند، آسان شده است، تقویت میکنیم. در این اثنا، جویای آنیم که بر آگاهی و دانش خود از طبیعت نیز بیفزاییم، و خوشبختانه در این زمینه نیز - چون زمینهی تاریخ ۔ ابزارها و امکانات بسیاری برای ترویج و تکامل درک عمومی در دسترس قرار گرفته است. سرانجام ما در آثار شاعران بزرگ و اجراهای قطعات موسیقی آهنگسازان برجستهی معاصرمان بسیاری عوامل مهیج روح، دل، تخیل و احساس و از همه نظر خرسند کننده داریم. این است که شادمانه به زندگانی خود ادامه میدهیم.»
حریف ما از قماش آنهاست که وقتی فرهنگستیز فرهنگی دوران ما، اثر وی را میخواند، بانگ بر میآورد. این همان شیوهی زندگی روزمرهی ماست، ما همه روز چنین زندگی میکنیم. مثلاً وقتی وی به مطالعات تاریخی به مثابهی ابزاری برای درک اوضاع سیاسی اشاره میکند، به یقین مرادش روزنامه خواندن است و وقتی از مشارکت فعالانهی ما در ساختن دولت آلمان و ایجاد هویت ملی سخن میگوید، به یقین مقصودش رفتن هر روزه به آب جو فروشی سر خیابان است. آیا نه این است که قدم زدن در باغ وحش از دیدگاه او «همگانیترین ابزار برای فهم همگانی از طبیعت» است؟ و سرانجام، آیا تماشاخانهها و کنسرتهای محرک نیروی تخیل و حس طنزپردازی، همان وضعیت آرمانی نیست که دیگر نمیتوان چیزی بر آن افزود؟ با چه مایه ذوق و شوق و آب و تاب، این مرد، کارها و رفتارهای سادهی عامیان را، چنین شکوه و عظمت میبخشد. ما به او میگرویم، او پذیرفتهی ماست؛ زیرا بهشتِ او بهشتِ ماست!
🖋️فردریش نیچه
📘تاملات نابهنگام ، صفحه77
______________
@Philosophycafe
«ما تنها باید به آن چه میکنیم و سالهاست بدان مشغولیم اشارتی کنیم. ما علاوه بر حرفهمان - زیرا ما به حرفههای عدیدهای سرگرمیم - به هیچ وجه، تنها اهل دانش و هنرمند نیستیم، بلکه کارمند و نظامی، بازرگان و مالک نیز هستیم، پس ما شماری اندک نه ایم که بدین راه افتاده باشیم، بلکه هزاران نفریم - آن هم نه از بدترینهای این سرزمین. گذشته از اشتغالات حرفهای، میکوشیم ذهن خود را تا حد امکان برای جلب متعالیترین منافع بشری، بازتر نگه داریم. در سالهای اخیر به بهترین وجه در جنگ بزرگ ملی و نیز در پیریزی دولت آلمان مشارکت داشتهایم؛ و از آنجا که تاریخ پر مرارت آلمان اکنون به این کامیابی شکوهمند دست یافته است، عمیقاً - با آگاهی از هویت ملی خود احساس والایی و فرازمندی میکنیم. درک خود را از این امور، با مطالعات تاریخی که در سالهای اخیر حتا برای طبقهی کم سواد نیز در پی انتشار کتب تاریخی جالب و مردمپسند، آسان شده است، تقویت میکنیم. در این اثنا، جویای آنیم که بر آگاهی و دانش خود از طبیعت نیز بیفزاییم، و خوشبختانه در این زمینه نیز - چون زمینهی تاریخ ۔ ابزارها و امکانات بسیاری برای ترویج و تکامل درک عمومی در دسترس قرار گرفته است. سرانجام ما در آثار شاعران بزرگ و اجراهای قطعات موسیقی آهنگسازان برجستهی معاصرمان بسیاری عوامل مهیج روح، دل، تخیل و احساس و از همه نظر خرسند کننده داریم. این است که شادمانه به زندگانی خود ادامه میدهیم.»
حریف ما از قماش آنهاست که وقتی فرهنگستیز فرهنگی دوران ما، اثر وی را میخواند، بانگ بر میآورد. این همان شیوهی زندگی روزمرهی ماست، ما همه روز چنین زندگی میکنیم. مثلاً وقتی وی به مطالعات تاریخی به مثابهی ابزاری برای درک اوضاع سیاسی اشاره میکند، به یقین مرادش روزنامه خواندن است و وقتی از مشارکت فعالانهی ما در ساختن دولت آلمان و ایجاد هویت ملی سخن میگوید، به یقین مقصودش رفتن هر روزه به آب جو فروشی سر خیابان است. آیا نه این است که قدم زدن در باغ وحش از دیدگاه او «همگانیترین ابزار برای فهم همگانی از طبیعت» است؟ و سرانجام، آیا تماشاخانهها و کنسرتهای محرک نیروی تخیل و حس طنزپردازی، همان وضعیت آرمانی نیست که دیگر نمیتوان چیزی بر آن افزود؟ با چه مایه ذوق و شوق و آب و تاب، این مرد، کارها و رفتارهای سادهی عامیان را، چنین شکوه و عظمت میبخشد. ما به او میگرویم، او پذیرفتهی ماست؛ زیرا بهشتِ او بهشتِ ماست!
🖋️فردریش نیچه
📘تاملات نابهنگام ، صفحه77
______________
@Philosophycafe
Telegram
📎
📌ضرورت اخلاقی زیستن
بخش اول
◾(نگاهی به کتاب ایشمن در اورشلیم)
کتاب ایشمن در اورشلیم که بعد از گذشت سالها پس از چاپ ان به تازگی به فارسی برگردانده شد و در صدر فروشهای فصل تابستان و پاییز در ایران قرار گرفت، با همه حواشی که پیرامون آن پیش امد، موجب رونق گیری مجدد کتابفروشیهای کشور و بحث های مربوط به کتاب در کشور شد. قرار است در این نوشته کوتاه به خود مسئله کتاب و دغدغه هانا ارنت در باب مسئله ایشمن بپردازیم و نکاتی را که موجب بحث برانگیز بودن این اثر درجامعه فرهنگی غرب است، را بررسی خواهیم کرد. خود کتاب متشکل از پانزده فصل هست که محوریت اصلی بحث در انها چگونگی اطلاق مفهوم گناهکار بریک فرد در سیستم حقوقی مدرن غربی است. نمیتوان نثر ارنت را چندان جذاب دانست و پینوشت های مترجم نیز تا فصل 4 و 5 این کتاب نمیتواند ان فضای موجود را برای خوانندگان ایرانی تداعی کند؛ البته ترجمه روان مترجم این نقطه ضعف را پوشش میدهد. بهرحال قرار است صحبت درباره محتوای کتاب را اغاز کنیم با اتکا به ترجمه خانم زهرا شمس.
▫️ایشمن کیست و چه کرده است ؟ ایا بالواقع همان طراح اصلی راه حل نهایی هیتلر او بوده؟ فردی که هیچگونه نسبتی با اندیشه های یهود ستیزانه ندارد و حتی چندتن از اشنایان و دوستانش نیز یهودی هستند (ارنت در این کتاب اشاره به گزارشهای میکند که از رفتار او در اداره یهودیان اتریش درزمان نازی به دست امده است و نشان از رفتار با حسن نیت او دارد) چگونه ممکن است دچار همچین جنایتی در حق یهودیان شود؟ باید این نکته را مورد توجه قرار داد که ایشمن نسخه عجیبی از یک انسان معمولی نیست، کسی که روانشناسان او را مبرا از هرگونه بیماری روانی میدانستند، او کسی است که نسبت خاصی از لحاظ ایدئولوژیکی با یهودستیزی ندارد. چه حوادثی قرار است رخ بدهد که ایشمن را به این دادگاه بکشانیم و او را به خاطر انجام جنایت در ابنای نوع بشر محکوم نماییم؟ ایا میتوان ایشمن را که هیچگونه کنش انگیزه داری نسبت به یهودیان نداشته است و صرفا درحال اجرای فرامین بود، متهم دانست؟ ارنت با گستراندن این مسئله در زندگی روزمره ما را به درنگی عمیق وامیدارد تا کمی بیشتر به کنش های اطراف خودمان بیاندیشیم و مجددا کارهایی را که انجام داده ایم مورد بازنگری قرار دهیم. میتوان گفت که بحث اصلی او در یازده فصل از کتاب که روایت زندگی ایشمن نیز هست، ارائه این موضوع است که ایا میتوان با خونسردی تمام میلیونها انسان را ،بدون عذاب وجدان،از حق زندگی محروم کرد.
__________________
🖋️احسان قیچی ساز
@Philosophycafe
بخش اول
◾(نگاهی به کتاب ایشمن در اورشلیم)
کتاب ایشمن در اورشلیم که بعد از گذشت سالها پس از چاپ ان به تازگی به فارسی برگردانده شد و در صدر فروشهای فصل تابستان و پاییز در ایران قرار گرفت، با همه حواشی که پیرامون آن پیش امد، موجب رونق گیری مجدد کتابفروشیهای کشور و بحث های مربوط به کتاب در کشور شد. قرار است در این نوشته کوتاه به خود مسئله کتاب و دغدغه هانا ارنت در باب مسئله ایشمن بپردازیم و نکاتی را که موجب بحث برانگیز بودن این اثر درجامعه فرهنگی غرب است، را بررسی خواهیم کرد. خود کتاب متشکل از پانزده فصل هست که محوریت اصلی بحث در انها چگونگی اطلاق مفهوم گناهکار بریک فرد در سیستم حقوقی مدرن غربی است. نمیتوان نثر ارنت را چندان جذاب دانست و پینوشت های مترجم نیز تا فصل 4 و 5 این کتاب نمیتواند ان فضای موجود را برای خوانندگان ایرانی تداعی کند؛ البته ترجمه روان مترجم این نقطه ضعف را پوشش میدهد. بهرحال قرار است صحبت درباره محتوای کتاب را اغاز کنیم با اتکا به ترجمه خانم زهرا شمس.
▫️ایشمن کیست و چه کرده است ؟ ایا بالواقع همان طراح اصلی راه حل نهایی هیتلر او بوده؟ فردی که هیچگونه نسبتی با اندیشه های یهود ستیزانه ندارد و حتی چندتن از اشنایان و دوستانش نیز یهودی هستند (ارنت در این کتاب اشاره به گزارشهای میکند که از رفتار او در اداره یهودیان اتریش درزمان نازی به دست امده است و نشان از رفتار با حسن نیت او دارد) چگونه ممکن است دچار همچین جنایتی در حق یهودیان شود؟ باید این نکته را مورد توجه قرار داد که ایشمن نسخه عجیبی از یک انسان معمولی نیست، کسی که روانشناسان او را مبرا از هرگونه بیماری روانی میدانستند، او کسی است که نسبت خاصی از لحاظ ایدئولوژیکی با یهودستیزی ندارد. چه حوادثی قرار است رخ بدهد که ایشمن را به این دادگاه بکشانیم و او را به خاطر انجام جنایت در ابنای نوع بشر محکوم نماییم؟ ایا میتوان ایشمن را که هیچگونه کنش انگیزه داری نسبت به یهودیان نداشته است و صرفا درحال اجرای فرامین بود، متهم دانست؟ ارنت با گستراندن این مسئله در زندگی روزمره ما را به درنگی عمیق وامیدارد تا کمی بیشتر به کنش های اطراف خودمان بیاندیشیم و مجددا کارهایی را که انجام داده ایم مورد بازنگری قرار دهیم. میتوان گفت که بحث اصلی او در یازده فصل از کتاب که روایت زندگی ایشمن نیز هست، ارائه این موضوع است که ایا میتوان با خونسردی تمام میلیونها انسان را ،بدون عذاب وجدان،از حق زندگی محروم کرد.
__________________
🖋️احسان قیچی ساز
@Philosophycafe
Forwarded from پیوست
📌ضرورت اخلاقی زیستن
بخش دوم
◾ارنت دقیقا بحث را از اینجا اغاز میکند که اگر قصد انجام دادن کاری غلط برای ارتکاب به جرمی، ضروری است؛ چگونه میتوان برای متهمی که اراده ایی برای انجام دادن یا اغازیدن امری غلط ندارد و صرفا مرتکب ان جرم میشود، حکم صادر کرد و او را در مظان اتهام قرار داد؟هانا ارنت ابتدا شروع به نشان دادن فعالیت های ایشمن میکند(بطور مثال چگونه توانست به اس.دی بپیوندد و چگون توانست دفترش در وین را به دست بیاورد). آرنت دقیقا روندی از نقش سیستم در عادی انگاری جرم برای ما نمایان میکند که شاید درخوانش اول از کتاب متوجه ان نشویم؛ او ابتدا نشان میدهد که ایشمن در حال انجام دادن کاری مفید و نسبتا بی حاشیه برای سیستم و یهودیان(مغضوبان سیستم) بوده است و انها را دعوت به خروج از کشور میکرده است. ایشمن با اعتقاد قلبی که نسبت به این کار داشته، شروع به مذاکره با رهبران انجمن صهیونیستها نیز میکند و انها از این امر نیز استقبال میکنند. حتی با او همکاری نیز میکنند، زیرا دارای عقیده مشترکی بودند مبنی بر این که زمینی مناسب باید جهت زندگی مستقل یهودیان تعبیه شود. این همکاری دوطرفه نه تنها منجر به حذف فیزیکی یهودیان همگون گرا(علاقمند به ادغام در ملت آلمان) میشود بلکه با ناامیدی انان از کمک های بین الدولی جهت مهاجرت، اماده نوعی مهاجرت غیرقانونی به فلسطین میشوند. کار حرفه ایی ایشمن در پروژه راه حل نهایی از همینجا اغاز میشود. آرنت در ادامه کتاب و بسط فعالیت های آیشمن در وین با آگاه سازی ما بدین نکته که با افزایش جمعیت یهودیان موجود در متصرفات المان نازی، به خصوص بعد از تصرف لهستان، هیچ دل ودماغی در دو طرف معامله وجود نداشت، ارام ارام خاموشی وجدان جهت راه حل دوم نیز به وجود میاید(مسئله تجمیع). بعد از نشست سران اس.اس در برلین با حضور ایشمن جهت بررسی راه حل های موجود و احمقانه جهت تجمیع و نگهداری انان(افرادی که هویتشان را رهبرانشان فروخته بودند، یهودیانی که در پی اطاعت از رهبرانشان بودند. )مقدمات بوجود امدن راه حل حذف فیزیکی نیز نمایان میشود.با آغاز این روند ایشمن با مشاهده صحنه های تراژیک کشتار یهودیان بوسیله گاز چه واکنشی نشان میدهد؟سعی میکند همان راه حل تجمیع را پیش بگیرد و به مدت چهار هفته وجدانش درست کار میکند، اما با مشاهده فضاحتی که به بار اورده است (به علت جمیعت بالا). وجدانش مسیر معکوسی را میپیماید و یهودیان را، دسته دسته چون میشی به مسلخ میفرستد. چه برسر وجدان لعنتی امده است؟ حتما با داستان ان فرد یهودی که میخواست مردم را از کشتن مسیح بازدارد اما وقتی مقاومت انها را دید منصرف شدو و عیسی را مصلوب کرد و در پایان کار دستانش را با اب تطهیر کرد تا نشانی از گناه بر ان نماند(ایشمن موقعیتها کمتری جهت پونتیوس پیلاطوس شدن، در زندگی خود نداشته است).آیشمن نیز بوسیله استفاده از عقل توانست وجدان خود را تطهیر کند و با هیچ مشکلی با خود کنار بیاید. دامنه ایده ارنت از طرح این مواجهه عقل و وجدان، هم فراتر میرود و به انجا میرسد که ما این سوال را از خود بپرسیم که ایا ان اراده ازادی که قرار است مورد کیفر قرار بگیرد اصن میتواند بی مشاهده کنشمندی دیگری، وجود داشته باشد؟ اینجاست که ارنت به نوعی سعی درنشان دادن این امر دارد که بازتعریف عمل شریر و مجرمانه در پوشش نوعی قصد و نیت بالفعل، موجب تقویت این گمان میشود که درنبود ازادی، آزادی را محکوم کنیم.
◻️میتوان گفت که نیت اصلی هانا آرنت، که در 14 فصل سعی میکند ان را موشکافی کند این است که رویه قضائیه مدرن میتواند پدیداورنده شکل جدید از اخلاق امتناع-ورزی شده باشد .این رویه قضایی با وضع تعریف جرم برنوعی نیت شرورانه از سوی خود فرد، مقدمات انکار حیطه عمومی را فراهم میاورد بی انکه لختی درنگ کند که مبادا با حذف حیطه عمومی ، خود امر حطیه خصوصی نیز دود شود و به هوا رود. دقیقا در همین محل است که ایشمن با اشاره به بدیلهای دیگر این ماجرا ، نشان از پیش پاافتادگی شر میکند.
♦️ارنت از وضعیتی که سقوط اخلاق و گمشدگی کلمات در زیر استبدادی که سیستم بر روی تک تک شهروندان خود پیاده میکند؛ سخن میگوید. به نوعی میتوان گفت: از بین رفتگی حیطه خصوصی نخستین چیزی است که میشود در اتوپیایی توتالیتر مشاهده نمود، انجایی که واژگان معنی خود را از دست میدهند و نمیتوان از امکان بدیل های دیگر، سخن گفت؛ انجایی که فرد دیگری در کنار تو مشاهده نمیشود و هرانچه هست کنش متقابل قلمداد نمیشود بلکه فرمان از بالا به پایین است. ه ممکن است به شکل عقل نیز ظهور کند)
ارنت بر این نکته پافشاری میکند که ضرورت اخلاقی زیستن منوط بر بودگی امکان حیطه خصوصی است که بتواند درمقابل حیطه عمومی سربلند کند. و گرنه همگی-مان- با پیش پاافتادگی شر در سطح زندگی روزمره خود مواجه خواهیم بود.(حالا چه بوسیله عقل و چه...)
__
🖋️احسان قیچی ساز
@Philosophycafe
بخش دوم
◾ارنت دقیقا بحث را از اینجا اغاز میکند که اگر قصد انجام دادن کاری غلط برای ارتکاب به جرمی، ضروری است؛ چگونه میتوان برای متهمی که اراده ایی برای انجام دادن یا اغازیدن امری غلط ندارد و صرفا مرتکب ان جرم میشود، حکم صادر کرد و او را در مظان اتهام قرار داد؟هانا ارنت ابتدا شروع به نشان دادن فعالیت های ایشمن میکند(بطور مثال چگونه توانست به اس.دی بپیوندد و چگون توانست دفترش در وین را به دست بیاورد). آرنت دقیقا روندی از نقش سیستم در عادی انگاری جرم برای ما نمایان میکند که شاید درخوانش اول از کتاب متوجه ان نشویم؛ او ابتدا نشان میدهد که ایشمن در حال انجام دادن کاری مفید و نسبتا بی حاشیه برای سیستم و یهودیان(مغضوبان سیستم) بوده است و انها را دعوت به خروج از کشور میکرده است. ایشمن با اعتقاد قلبی که نسبت به این کار داشته، شروع به مذاکره با رهبران انجمن صهیونیستها نیز میکند و انها از این امر نیز استقبال میکنند. حتی با او همکاری نیز میکنند، زیرا دارای عقیده مشترکی بودند مبنی بر این که زمینی مناسب باید جهت زندگی مستقل یهودیان تعبیه شود. این همکاری دوطرفه نه تنها منجر به حذف فیزیکی یهودیان همگون گرا(علاقمند به ادغام در ملت آلمان) میشود بلکه با ناامیدی انان از کمک های بین الدولی جهت مهاجرت، اماده نوعی مهاجرت غیرقانونی به فلسطین میشوند. کار حرفه ایی ایشمن در پروژه راه حل نهایی از همینجا اغاز میشود. آرنت در ادامه کتاب و بسط فعالیت های آیشمن در وین با آگاه سازی ما بدین نکته که با افزایش جمعیت یهودیان موجود در متصرفات المان نازی، به خصوص بعد از تصرف لهستان، هیچ دل ودماغی در دو طرف معامله وجود نداشت، ارام ارام خاموشی وجدان جهت راه حل دوم نیز به وجود میاید(مسئله تجمیع). بعد از نشست سران اس.اس در برلین با حضور ایشمن جهت بررسی راه حل های موجود و احمقانه جهت تجمیع و نگهداری انان(افرادی که هویتشان را رهبرانشان فروخته بودند، یهودیانی که در پی اطاعت از رهبرانشان بودند. )مقدمات بوجود امدن راه حل حذف فیزیکی نیز نمایان میشود.با آغاز این روند ایشمن با مشاهده صحنه های تراژیک کشتار یهودیان بوسیله گاز چه واکنشی نشان میدهد؟سعی میکند همان راه حل تجمیع را پیش بگیرد و به مدت چهار هفته وجدانش درست کار میکند، اما با مشاهده فضاحتی که به بار اورده است (به علت جمیعت بالا). وجدانش مسیر معکوسی را میپیماید و یهودیان را، دسته دسته چون میشی به مسلخ میفرستد. چه برسر وجدان لعنتی امده است؟ حتما با داستان ان فرد یهودی که میخواست مردم را از کشتن مسیح بازدارد اما وقتی مقاومت انها را دید منصرف شدو و عیسی را مصلوب کرد و در پایان کار دستانش را با اب تطهیر کرد تا نشانی از گناه بر ان نماند(ایشمن موقعیتها کمتری جهت پونتیوس پیلاطوس شدن، در زندگی خود نداشته است).آیشمن نیز بوسیله استفاده از عقل توانست وجدان خود را تطهیر کند و با هیچ مشکلی با خود کنار بیاید. دامنه ایده ارنت از طرح این مواجهه عقل و وجدان، هم فراتر میرود و به انجا میرسد که ما این سوال را از خود بپرسیم که ایا ان اراده ازادی که قرار است مورد کیفر قرار بگیرد اصن میتواند بی مشاهده کنشمندی دیگری، وجود داشته باشد؟ اینجاست که ارنت به نوعی سعی درنشان دادن این امر دارد که بازتعریف عمل شریر و مجرمانه در پوشش نوعی قصد و نیت بالفعل، موجب تقویت این گمان میشود که درنبود ازادی، آزادی را محکوم کنیم.
◻️میتوان گفت که نیت اصلی هانا آرنت، که در 14 فصل سعی میکند ان را موشکافی کند این است که رویه قضائیه مدرن میتواند پدیداورنده شکل جدید از اخلاق امتناع-ورزی شده باشد .این رویه قضایی با وضع تعریف جرم برنوعی نیت شرورانه از سوی خود فرد، مقدمات انکار حیطه عمومی را فراهم میاورد بی انکه لختی درنگ کند که مبادا با حذف حیطه عمومی ، خود امر حطیه خصوصی نیز دود شود و به هوا رود. دقیقا در همین محل است که ایشمن با اشاره به بدیلهای دیگر این ماجرا ، نشان از پیش پاافتادگی شر میکند.
♦️ارنت از وضعیتی که سقوط اخلاق و گمشدگی کلمات در زیر استبدادی که سیستم بر روی تک تک شهروندان خود پیاده میکند؛ سخن میگوید. به نوعی میتوان گفت: از بین رفتگی حیطه خصوصی نخستین چیزی است که میشود در اتوپیایی توتالیتر مشاهده نمود، انجایی که واژگان معنی خود را از دست میدهند و نمیتوان از امکان بدیل های دیگر، سخن گفت؛ انجایی که فرد دیگری در کنار تو مشاهده نمیشود و هرانچه هست کنش متقابل قلمداد نمیشود بلکه فرمان از بالا به پایین است. ه ممکن است به شکل عقل نیز ظهور کند)
ارنت بر این نکته پافشاری میکند که ضرورت اخلاقی زیستن منوط بر بودگی امکان حیطه خصوصی است که بتواند درمقابل حیطه عمومی سربلند کند. و گرنه همگی-مان- با پیش پاافتادگی شر در سطح زندگی روزمره خود مواجه خواهیم بود.(حالا چه بوسیله عقل و چه...)
__
🖋️احسان قیچی ساز
@Philosophycafe
Do not go gentle into that good night,
Old age should burn and rave at close of day;
Rage, rage against the dying of the light.
Though wise men at their end know dark is right,
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night.
Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay,
Rage, rage against the dying of the light.
Wild men who caught and sang the sun in flight,
And learn, too late, they grieved it on its way,
Do not go gentle into that good night.
Grave men, near death, who see with blinding sight
Blind eyes could blaze like meteors and be gay,
Rage, rage against the dying of the light.
And you, my father, there on the sad height,
Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.
Do not go gentle into that good night.
Rage, rage against the dying of the light.
🖋️Dylan Thomas
________________
@Philosophycafe
Old age should burn and rave at close of day;
Rage, rage against the dying of the light.
Though wise men at their end know dark is right,
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night.
Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay,
Rage, rage against the dying of the light.
Wild men who caught and sang the sun in flight,
And learn, too late, they grieved it on its way,
Do not go gentle into that good night.
Grave men, near death, who see with blinding sight
Blind eyes could blaze like meteors and be gay,
Rage, rage against the dying of the light.
And you, my father, there on the sad height,
Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.
Do not go gentle into that good night.
Rage, rage against the dying of the light.
🖋️Dylan Thomas
________________
@Philosophycafe
در زمانه ای زندگی می کنیم که نفیها بر ایجاب ها پیشی گرفتهاند. همه با آنچه نمی خواهند بشوند آگاه ولی از آنچه می خواهند بشوند بیگانه و در نهایت ما به آنچه نمی خواهیم تبدیل میشویم.
نظرسنجی نگرش ایرانیان به رسانهها
ایرانیان برای دسترسی به اخبار و اطلاعات از کدام رسانهها بیشتر استفاده میکنند؟
محبوبیت هر یک از رسانههای داخل و خارج کشور در میان ایرانیان چقدر است؟
چه میزان از ایرانیان قصد دارند در انتخابات ۱۴۰۰ شرکت کنند؟
موسسه نظرسنجی «گمان» میخواهد با انجام یک نظرسنجی کوتاه و به شکل ناشناس، نگرش ایرانیان درباره رسانهها، میزان محبوبیت آنها و تمایل به شرکت در انتخابات را اندازهگیری کند.
مشارکت شما در این پژوهش، ما را در دستیابی به نمونهای هرچه جامعتر یاری میکند.
لطفا در نظرسنجی زیر شرکت کنید و آن را با دیگران به اشتراک بگذارید👇
gamaan.survey.fm/media
ایرانیان برای دسترسی به اخبار و اطلاعات از کدام رسانهها بیشتر استفاده میکنند؟
محبوبیت هر یک از رسانههای داخل و خارج کشور در میان ایرانیان چقدر است؟
چه میزان از ایرانیان قصد دارند در انتخابات ۱۴۰۰ شرکت کنند؟
موسسه نظرسنجی «گمان» میخواهد با انجام یک نظرسنجی کوتاه و به شکل ناشناس، نگرش ایرانیان درباره رسانهها، میزان محبوبیت آنها و تمایل به شرکت در انتخابات را اندازهگیری کند.
مشارکت شما در این پژوهش، ما را در دستیابی به نمونهای هرچه جامعتر یاری میکند.
لطفا در نظرسنجی زیر شرکت کنید و آن را با دیگران به اشتراک بگذارید👇
gamaan.survey.fm/media
قاتل ها الگو هستند و الگوها قاتل
ما هم دوست داریم قاتل بشویم
اصلا از کشتن لذت می بریم
لذتی که در کشتن وجود دارد در زندگی دادن نیست
کدام کشتن؟
کدام زندگی؟
ما همواره می کشیم
الگوها بزرگ نمی شوند مگر با کشتن
اصلا شاخص یعنی قاتل
هراکلیتوس، سقراط، افلاتون و ارستو، مولانا و شمس و بقیه دار و دسته این ها
این ها همه قاتل هستند
قاتل های ابعاد
برای شاخص ساز شدن در یک بعد باید سایر بعدها را کشت
نمی توان همه بعدها را رشد داد
پس باید قاتل بود
قاتل ابعاد
و قهرمان تک بعدی
اصولا آدم چند بعدی الگو نمی شود
دروغ است
بعدا داستان برایشان می سازند
شما باور نکنید
این ذو ابعادی یک اسطوره است
برای همین شما نمی تواند به مانند آن ها شوید
چون راه قاتل شدن را هنوز یاد نگرفته اید
قاتل ها دجال هستند
یا دجال ها قاتل هستند
ان ها فنای فی الف و ب و ج و دال می شوند.
فنای در یک حرف
میل به یکی شدنشان فوران می کنند
فیلو هستند
فیلوی آنچه می خواهند
همین عاشق خودخون
که یعنی یکی شدن
برای یکی شدن باید ببرید از هر چه غیر از آن یکی است
جامعه ما قاتل می خواهد
مثله می کند
یا باید قاتل شوید و یا مقتول
اگر نخواهید قاتل شوید یک مقتول بی عرضه می شوید
یک ادم عادی
یک پدر و یا مادر که برای فرزندانش هیچ چیز نیست جز یکی که شبیه همه است
اما نمی دانید وقتی که شاخص هم شوید هیچ چیز نمی شوید بجز یکی که قهرمان دیگری و خائن به خانواده خود است
اصلا مگر جز با کشتن اطرافیان می توان قهرمان شد؟
باید با پیکر این ها پلکان ساخت
و بیچاره طرفداران
کوه یخی که که نیمه پنهان آن بعدهای و اطرافیان یخ زده هستند.
ولی آیا هنوز من می خواهم یک فیلسوفِ یک دانشمند یا یک شاعر و هر شخص بزرگ دیگری شوم؟
نمی دانم شاید
به حدی میل به قاتل شدن در من قوی است که نمی توانم جلوی ان را بگیرم
میلی که خود را با تمثیل های زیبایی همچون عاشق نشان میدهد
شاعر عاشق است
فیلسوف عاشق است
ویروس هم عاشق است
عاشق کشتن
نمی توانم منکر این شوم که میل به قاتل شدن در من بسیار قوی است
قوی تر از انکه بتوان تصورش را هم بکنم
حتی حد تصورات من را هم به تسخیر در آورده است
بیچاره اطرافیانم
همسرم
نه بیچاره من
بیچاره من که باید این درد را تحمل کنم
من قاتل و مقتول خودم هستم
بالای پرونده ام بنویسید:
قاتل همان مقتول بود.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
ما هم دوست داریم قاتل بشویم
اصلا از کشتن لذت می بریم
لذتی که در کشتن وجود دارد در زندگی دادن نیست
کدام کشتن؟
کدام زندگی؟
ما همواره می کشیم
الگوها بزرگ نمی شوند مگر با کشتن
اصلا شاخص یعنی قاتل
هراکلیتوس، سقراط، افلاتون و ارستو، مولانا و شمس و بقیه دار و دسته این ها
این ها همه قاتل هستند
قاتل های ابعاد
برای شاخص ساز شدن در یک بعد باید سایر بعدها را کشت
نمی توان همه بعدها را رشد داد
پس باید قاتل بود
قاتل ابعاد
و قهرمان تک بعدی
اصولا آدم چند بعدی الگو نمی شود
دروغ است
بعدا داستان برایشان می سازند
شما باور نکنید
این ذو ابعادی یک اسطوره است
برای همین شما نمی تواند به مانند آن ها شوید
چون راه قاتل شدن را هنوز یاد نگرفته اید
قاتل ها دجال هستند
یا دجال ها قاتل هستند
ان ها فنای فی الف و ب و ج و دال می شوند.
فنای در یک حرف
میل به یکی شدنشان فوران می کنند
فیلو هستند
فیلوی آنچه می خواهند
همین عاشق خودخون
که یعنی یکی شدن
برای یکی شدن باید ببرید از هر چه غیر از آن یکی است
جامعه ما قاتل می خواهد
مثله می کند
یا باید قاتل شوید و یا مقتول
اگر نخواهید قاتل شوید یک مقتول بی عرضه می شوید
یک ادم عادی
یک پدر و یا مادر که برای فرزندانش هیچ چیز نیست جز یکی که شبیه همه است
اما نمی دانید وقتی که شاخص هم شوید هیچ چیز نمی شوید بجز یکی که قهرمان دیگری و خائن به خانواده خود است
اصلا مگر جز با کشتن اطرافیان می توان قهرمان شد؟
باید با پیکر این ها پلکان ساخت
و بیچاره طرفداران
کوه یخی که که نیمه پنهان آن بعدهای و اطرافیان یخ زده هستند.
ولی آیا هنوز من می خواهم یک فیلسوفِ یک دانشمند یا یک شاعر و هر شخص بزرگ دیگری شوم؟
نمی دانم شاید
به حدی میل به قاتل شدن در من قوی است که نمی توانم جلوی ان را بگیرم
میلی که خود را با تمثیل های زیبایی همچون عاشق نشان میدهد
شاعر عاشق است
فیلسوف عاشق است
ویروس هم عاشق است
عاشق کشتن
نمی توانم منکر این شوم که میل به قاتل شدن در من بسیار قوی است
قوی تر از انکه بتوان تصورش را هم بکنم
حتی حد تصورات من را هم به تسخیر در آورده است
بیچاره اطرافیانم
همسرم
نه بیچاره من
بیچاره من که باید این درد را تحمل کنم
من قاتل و مقتول خودم هستم
بالای پرونده ام بنویسید:
قاتل همان مقتول بود.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
پرسش با بههمریختگی (مشکل) متفاوت است. پرسشها را پاسخ و بههمریختگی را همریخت میکنند. بسیاری از ما پرسش نداریم و بل بههمریختگی (مشکل) داریم و در طرف دیگر بسیاری پرسش داریم و نه بههمریختگی. در فلسفه به طور خاص و جامعه به طور عام این دو ندانسته به جای هم به کار میروند و خود منجر به وجود آمدن یک بههمریختگی میشود و دقیقا درد اینجاست و شما هم زیاد با آن برخورد کردهاید و دقیقا این درد چیست؟ درد این است که در کشور ما پرسش را رفع و مشکل را پاسخ میدهند. به همین سادگی.
موفق باشید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
موفق باشید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
تو به هر سرای که داری
که کلاه زنی به کاری؟
یا کلاه ز سر پرانی
یا کلاه به سر گذاری!
#شیخ_فاراب
@PhilosophyCafe🎩
که کلاه زنی به کاری؟
یا کلاه ز سر پرانی
یا کلاه به سر گذاری!
#شیخ_فاراب
@PhilosophyCafe🎩
Forwarded from جَذوات
🔺آپوریا
🔸 به همین سان تردید (Aporia) نیز به شمارگریهای (استدلال) آخشیج گونه (متضاد) تعلق ندارد،...افزون بر این چنان رخ می دهد که "آفریده"/"معلول" را به جای "آفریننده"/"علت" برمی نهند و یا وارونِ آن....و نیز به همین سان چنین می نماید که برابری شمارگریهای آخشیج گونه نیز آفریننده ی /علتِ تردید باشد، زیرا هنگامی که شمارگری کردن در دو سوی، شمارگری ها در هر یک از دو سوی سراسر به ما همانند نموده می شوند، ما دچار تردید و سرگشتگی می شویم که کدام شمارگری را پیشه کنیم.(145ب4-20)
📚 ارگانون، ترجمه ی ادیب سلطانی، ص 814
🔸 به همین سان تردید (Aporia) نیز به شمارگریهای (استدلال) آخشیج گونه (متضاد) تعلق ندارد،...افزون بر این چنان رخ می دهد که "آفریده"/"معلول" را به جای "آفریننده"/"علت" برمی نهند و یا وارونِ آن....و نیز به همین سان چنین می نماید که برابری شمارگریهای آخشیج گونه نیز آفریننده ی /علتِ تردید باشد، زیرا هنگامی که شمارگری کردن در دو سوی، شمارگری ها در هر یک از دو سوی سراسر به ما همانند نموده می شوند، ما دچار تردید و سرگشتگی می شویم که کدام شمارگری را پیشه کنیم.(145ب4-20)
📚 ارگانون، ترجمه ی ادیب سلطانی، ص 814
🗯 گرداننده: خب روز میشه، همه چشماشون رو باز کنن. سر صحبت، جناب سقراط.
سقراط: راستش هنوز اول بازیه. نمیشه حدس زد کی مافیاست، کی شهرونده. فقط میتونم بگم چیزی نمیدونم. البته به نظرم کرکگور شهرونده.
افلاطون: منم با سقراط موافقم. کرکگور شهرونده. فقط یه تذکری بدم. خیلی بر اساس جزئیات حرکات چهره و بدن افراد قضاوت نکنیم که اونا شهروندن یا مافیا. این طرز قضاوت، ما رو به اشتباه میاندازه.
ارسطو: با افلاطون مخالفم. اتفاقاً باید به همین جزئیات چهره توجه کرد. افلاطون از وقتی چشمامون رو باز کردیم، با دستش آروم ضرب گرفته رو میز. استرس داره. افلاطون مافیاست. کرکگور هم شهرونده.
ماکیاولی: به نظر من همه مافیان، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. بچرخه.
🗯 اسپینوزا: جناب ماکیاولی، بازی مافیا رو باید بر اساس استدلال و عقل جلو برد. برای چی به همه اتهام میزنی؟ اتهام نزن، بفهم و دلیل بیار.
هیوم: آقای اسپینوزا، نوار خالی پر میکنی؟ چرا نصیحت میکنی ما رو؟ مافیاهات کیان؟ دوستان، اسپینوزا از نظر من مافیاست.
کانت: ممنونم از هیوم که با اتهامی که به اسپینوزا زد، منو از خواب جزمیت بیدار کرد. همین بود جملۀ معروفم دیگه؛ درست گفتم؟ (اکثراً میخندند.) دوستان، دقت کنین. صریح میگم. هر کسی توی این بازی یهودی باشه، از نظر من مافیاست. شهروندان جهان، متحد شویم و بگردیم یهودیها رو پیدا کنیم.
هگل: اول اینو بگم که کانت جملۀ آخرش رو از توییتر مارکس کش رفته (همه با سر تأیید میکنن). کانتِ عزیزم، چرا اینقدر یهودستیزی میکنی؟ بازیمون رو خراب نکن لطفاً. این کار مافیاست که میخواد بازی رو هم بزنه.
🗯 شوپنهاور: پروفسور هگل، تو مافیای صَدِ منی. دوستان، هگل از ازل تا ابد مافیاست. قطعی بدونین. قبل از اینکه معلوم بشه کاپلستون مافیاست و بندازیمش بیرون، من مطمئن بودم هگل مافیاست. هگل نه تنها درون بازی مافیاست، بلکه بیرون از بازی هم یه شارلاتانه.
گرداننده: آقای شوپنهاور، لطفاً قسم نخورین. در این بازی، قسم ممنوعه.
شوپنهاور: مگه من قسم خوردم؟ من قسم نخوردم.
گرداننده: خوردین. خوب هم خوردین.
شوپنهاور: به جان مادرم من قسم نخوردم. اصلاً بازی ارزش قسم خوردن داره؟
گرداننده: پس من اشتباه شنیدم که قسم خوردین. چون به جون مادرتون قسم خوردین، قبول میکنم. نفر بعد جناب ویتگنشتاین.
🗯 (همه منتظر میمانند، اما ویتگنشتاین حرف نمیزند)
گرداننده: جناب ویتگنشتاین، ما منتظر شماییم تا نظراتتون رو در مورد مافیاها و شهروندهای بازی بگین. دارین کتاب میخونین وسط بازی؟
(ویتگنشتاین با دقت و اخم صفحات کتاب را نگاه میکند)
سقراط: فکر کنم ویتگنشتاین با این حرکتش داره به ما میگه "آنچه را که ما نمیتوانیم دربارهاش سخن بگوییم، باید با سکوت از آن چشمپوشی کنیم".
(ویتگنشتاین با شنیدن جملۀ سقراط سرش را بالا میآورد)
ویتگنشتاین: نه بابا. اون حرفها که جاش اینجا نیست. من یه کتاب از ادیبسلطانی پیدا کردم، دارم نوشتههاش رو نگاه میکنم. من اصلاً چیزی نمیفهمم ازش. اسپینوزا، اینو یه نگاه بنداز ببین چی میگه.
📢 (ویتگنشتاین کتاب را به اسپینوزا میدهد)
هگل: ویتگنشتاین، اگه شهروندی، که مطمئنم هستی، داری بد بازی میکنی. خواهش میکنم اگه شهروند هستی، خوب بازی کن.
نیچه: اگه مافیا بود، چطوری بازی کنه؟!
گرداننده: آقای نیچه و هگل به نوبت حرف بزنید وگرنه سکوت انضباطی میدم. آقای کرکگور، نوبت شماست.
کرکگور: کسی چالش میخواد؟
ماکیاولی: من میخوام. هر سه تا یونانیِ بازی گفتن که کرکگور شهرونده. میخواستم بگم به حرف یونانیها خیلی توجه نکنین. اونا گرایشهای جنسیشون رو توی بازی دخالت میدن.
(اسپینوزا کتاب را به ویتگنشتاین نشان میدهد و میگوید): برادر، این کتاب خودته. تراکتاتوسه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"بین خودمان باشد. ادعای فلاسفه به داشتن خردمندی و حکمت، این ادعایی که نامعقولترین و گستاخانهترینِ ادعاهاست، و هر چند صباحی سروکلهاش در هندوستان یا یونان یا جاهای دیگر پیدا میشود، آیا قبل از هر چیز [نشانۀ] یک نیاز به پنهانکاری نبوده است؟... این نیاز فیلسوف است که بیرمقی، خشکی و جمود فکری خود را پشت این پرده پنهان کند." (حکمت شادان / فردریش نیچه)
@philosophycafe
سقراط: راستش هنوز اول بازیه. نمیشه حدس زد کی مافیاست، کی شهرونده. فقط میتونم بگم چیزی نمیدونم. البته به نظرم کرکگور شهرونده.
افلاطون: منم با سقراط موافقم. کرکگور شهرونده. فقط یه تذکری بدم. خیلی بر اساس جزئیات حرکات چهره و بدن افراد قضاوت نکنیم که اونا شهروندن یا مافیا. این طرز قضاوت، ما رو به اشتباه میاندازه.
ارسطو: با افلاطون مخالفم. اتفاقاً باید به همین جزئیات چهره توجه کرد. افلاطون از وقتی چشمامون رو باز کردیم، با دستش آروم ضرب گرفته رو میز. استرس داره. افلاطون مافیاست. کرکگور هم شهرونده.
ماکیاولی: به نظر من همه مافیان، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. بچرخه.
🗯 اسپینوزا: جناب ماکیاولی، بازی مافیا رو باید بر اساس استدلال و عقل جلو برد. برای چی به همه اتهام میزنی؟ اتهام نزن، بفهم و دلیل بیار.
هیوم: آقای اسپینوزا، نوار خالی پر میکنی؟ چرا نصیحت میکنی ما رو؟ مافیاهات کیان؟ دوستان، اسپینوزا از نظر من مافیاست.
کانت: ممنونم از هیوم که با اتهامی که به اسپینوزا زد، منو از خواب جزمیت بیدار کرد. همین بود جملۀ معروفم دیگه؛ درست گفتم؟ (اکثراً میخندند.) دوستان، دقت کنین. صریح میگم. هر کسی توی این بازی یهودی باشه، از نظر من مافیاست. شهروندان جهان، متحد شویم و بگردیم یهودیها رو پیدا کنیم.
هگل: اول اینو بگم که کانت جملۀ آخرش رو از توییتر مارکس کش رفته (همه با سر تأیید میکنن). کانتِ عزیزم، چرا اینقدر یهودستیزی میکنی؟ بازیمون رو خراب نکن لطفاً. این کار مافیاست که میخواد بازی رو هم بزنه.
🗯 شوپنهاور: پروفسور هگل، تو مافیای صَدِ منی. دوستان، هگل از ازل تا ابد مافیاست. قطعی بدونین. قبل از اینکه معلوم بشه کاپلستون مافیاست و بندازیمش بیرون، من مطمئن بودم هگل مافیاست. هگل نه تنها درون بازی مافیاست، بلکه بیرون از بازی هم یه شارلاتانه.
گرداننده: آقای شوپنهاور، لطفاً قسم نخورین. در این بازی، قسم ممنوعه.
شوپنهاور: مگه من قسم خوردم؟ من قسم نخوردم.
گرداننده: خوردین. خوب هم خوردین.
شوپنهاور: به جان مادرم من قسم نخوردم. اصلاً بازی ارزش قسم خوردن داره؟
گرداننده: پس من اشتباه شنیدم که قسم خوردین. چون به جون مادرتون قسم خوردین، قبول میکنم. نفر بعد جناب ویتگنشتاین.
🗯 (همه منتظر میمانند، اما ویتگنشتاین حرف نمیزند)
گرداننده: جناب ویتگنشتاین، ما منتظر شماییم تا نظراتتون رو در مورد مافیاها و شهروندهای بازی بگین. دارین کتاب میخونین وسط بازی؟
(ویتگنشتاین با دقت و اخم صفحات کتاب را نگاه میکند)
سقراط: فکر کنم ویتگنشتاین با این حرکتش داره به ما میگه "آنچه را که ما نمیتوانیم دربارهاش سخن بگوییم، باید با سکوت از آن چشمپوشی کنیم".
(ویتگنشتاین با شنیدن جملۀ سقراط سرش را بالا میآورد)
ویتگنشتاین: نه بابا. اون حرفها که جاش اینجا نیست. من یه کتاب از ادیبسلطانی پیدا کردم، دارم نوشتههاش رو نگاه میکنم. من اصلاً چیزی نمیفهمم ازش. اسپینوزا، اینو یه نگاه بنداز ببین چی میگه.
📢 (ویتگنشتاین کتاب را به اسپینوزا میدهد)
هگل: ویتگنشتاین، اگه شهروندی، که مطمئنم هستی، داری بد بازی میکنی. خواهش میکنم اگه شهروند هستی، خوب بازی کن.
نیچه: اگه مافیا بود، چطوری بازی کنه؟!
گرداننده: آقای نیچه و هگل به نوبت حرف بزنید وگرنه سکوت انضباطی میدم. آقای کرکگور، نوبت شماست.
کرکگور: کسی چالش میخواد؟
ماکیاولی: من میخوام. هر سه تا یونانیِ بازی گفتن که کرکگور شهرونده. میخواستم بگم به حرف یونانیها خیلی توجه نکنین. اونا گرایشهای جنسیشون رو توی بازی دخالت میدن.
(اسپینوزا کتاب را به ویتگنشتاین نشان میدهد و میگوید): برادر، این کتاب خودته. تراکتاتوسه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"بین خودمان باشد. ادعای فلاسفه به داشتن خردمندی و حکمت، این ادعایی که نامعقولترین و گستاخانهترینِ ادعاهاست، و هر چند صباحی سروکلهاش در هندوستان یا یونان یا جاهای دیگر پیدا میشود، آیا قبل از هر چیز [نشانۀ] یک نیاز به پنهانکاری نبوده است؟... این نیاز فیلسوف است که بیرمقی، خشکی و جمود فکری خود را پشت این پرده پنهان کند." (حکمت شادان / فردریش نیچه)
@philosophycafe
Forwarded from جَرَیان
❗️معنایی که در این نزدیکی است…❗️
🔸از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود….(مولوی)
1️⃣ در حالی که دارید به سمت محل کارتان رانندگی می کنید یا با خوشحالی از تماشای تلویزیون لذت می برید ناگهان دچار احساسی عجیب اما آشنا می شوید. دیگر هیچ چیز برایتان لذت بخش نیست، هیچ چیز برایتان هیجان انگیز نیست و در یک کلمه همه چیز برایتان بی معنا شده است، بی معنا و پوچ.
فیلسوفان نام ملال را بر این وضعیت نهاده اند.
2️⃣ ملال چیزی بیش از بی حوصله گی است. شما می توانید بی حوصله گی را با بازی کردن، با وقت گذراندن در جمع دوستان رفع کنید، اما ملال را نه! ملال سمج تر از این حرفهاست!
ناگهان یقه تان را می گیرد و بعد مدام از خودتان می پرسید اصلاً اینجا چه کار می کنم؟ این کارها و رفتارها و این زندگی چه معنایی دارد؟ "خب اصلا کی چی!؟" به این ترتیب ساعتها و شاید روزها این پرسش باستانی درگیرتان کند.
3️⃣ اما چه میشد اگر میفهمیدیم که پاسخ به پرسش "خب که چی!؟" قرار نیست در جای دیگری غیر از همین جریان زندگی باشد.
چه میشد اگر میفهمیدیم که معنای زندگی همین جاست، درست در همین نزدیکی در همین کنش ها و رفتارهای بسیار بسیار پیش پا افتاده و عادی، فقط کافی است که رویکرد و نگاه مان را به آنها عوض کنیم.
کافی است روایتی که از آنها ساخته ایم و قصه ای را که برایشان پرداخته ایم تغییر دهیم.
4️⃣ این همان پاسخی است که به ویژه ادیان شرقی (و تا حدودی ادیان ابراهیمی) و فلسفه ها / روان کاوی های اگزیستانس به پرسش از معناداری زندگی می دهند.
5️⃣ انیمیشن روح (Soul) قصه روح سرگردانی به نام 22 را روایت می کند که نمی داند برای چه باید به زمین برود؛ به بیان دیگر زمین رفتن برای او هیچ معنایی ندارد.
22 اما طی حوادثی جذاب و گیرا و بعد از آنکه نگریستن به ستاره ها و قدم زدن را "زیست می کند"، متوجه میشود که این کنش های پیش پا افتاده نیز می توانند بسیار عمیق و حتی معنابخش باشند.
6️⃣ درست مثل "ارلینگ کاگه" که دیوانه وار عاشق پیادهروی است و آنچنان که در کتاب خود «پیاده روی و سکوت در عصر هیاهو» به زیبایی شرح می دهد به منظور مواجه با زیستن های جدید دو ماه پیاده به قطب جنوب سفر می کند و دو هفته در فاضلاب های نیویورک در میان لجن و حشرات مشمئز کننده پیاده روی میکند و حتی از فرصت بالا رفتن از پله های آپارتمان خود نیز چشم پوشی نمی کند.
7️⃣ کاگه نیز با 22 موافق است و فکر میکند پیاده روی می تواند بینهایت غنی و معنابخش باشد.
❓شما چه فکر میکنید؟ آیا در دیالوگ زیر از انیمیشن Soul با "جو گاردنر" موافقید و فکر میکنید قدم زدن چیزی نیست جز یک کار همیشگی، ملال انگیز و بی معنا، یا با 22 همدل اید و آن را عمیق و معنابخش می یابید؟
📕#پست_مکتوب
💡#روان_كاوى_زندگى
https://t.me/jarayanphilosophy
🔸از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود….(مولوی)
1️⃣ در حالی که دارید به سمت محل کارتان رانندگی می کنید یا با خوشحالی از تماشای تلویزیون لذت می برید ناگهان دچار احساسی عجیب اما آشنا می شوید. دیگر هیچ چیز برایتان لذت بخش نیست، هیچ چیز برایتان هیجان انگیز نیست و در یک کلمه همه چیز برایتان بی معنا شده است، بی معنا و پوچ.
فیلسوفان نام ملال را بر این وضعیت نهاده اند.
2️⃣ ملال چیزی بیش از بی حوصله گی است. شما می توانید بی حوصله گی را با بازی کردن، با وقت گذراندن در جمع دوستان رفع کنید، اما ملال را نه! ملال سمج تر از این حرفهاست!
ناگهان یقه تان را می گیرد و بعد مدام از خودتان می پرسید اصلاً اینجا چه کار می کنم؟ این کارها و رفتارها و این زندگی چه معنایی دارد؟ "خب اصلا کی چی!؟" به این ترتیب ساعتها و شاید روزها این پرسش باستانی درگیرتان کند.
3️⃣ اما چه میشد اگر میفهمیدیم که پاسخ به پرسش "خب که چی!؟" قرار نیست در جای دیگری غیر از همین جریان زندگی باشد.
چه میشد اگر میفهمیدیم که معنای زندگی همین جاست، درست در همین نزدیکی در همین کنش ها و رفتارهای بسیار بسیار پیش پا افتاده و عادی، فقط کافی است که رویکرد و نگاه مان را به آنها عوض کنیم.
کافی است روایتی که از آنها ساخته ایم و قصه ای را که برایشان پرداخته ایم تغییر دهیم.
4️⃣ این همان پاسخی است که به ویژه ادیان شرقی (و تا حدودی ادیان ابراهیمی) و فلسفه ها / روان کاوی های اگزیستانس به پرسش از معناداری زندگی می دهند.
5️⃣ انیمیشن روح (Soul) قصه روح سرگردانی به نام 22 را روایت می کند که نمی داند برای چه باید به زمین برود؛ به بیان دیگر زمین رفتن برای او هیچ معنایی ندارد.
22 اما طی حوادثی جذاب و گیرا و بعد از آنکه نگریستن به ستاره ها و قدم زدن را "زیست می کند"، متوجه میشود که این کنش های پیش پا افتاده نیز می توانند بسیار عمیق و حتی معنابخش باشند.
6️⃣ درست مثل "ارلینگ کاگه" که دیوانه وار عاشق پیادهروی است و آنچنان که در کتاب خود «پیاده روی و سکوت در عصر هیاهو» به زیبایی شرح می دهد به منظور مواجه با زیستن های جدید دو ماه پیاده به قطب جنوب سفر می کند و دو هفته در فاضلاب های نیویورک در میان لجن و حشرات مشمئز کننده پیاده روی میکند و حتی از فرصت بالا رفتن از پله های آپارتمان خود نیز چشم پوشی نمی کند.
7️⃣ کاگه نیز با 22 موافق است و فکر میکند پیاده روی می تواند بینهایت غنی و معنابخش باشد.
❓شما چه فکر میکنید؟ آیا در دیالوگ زیر از انیمیشن Soul با "جو گاردنر" موافقید و فکر میکنید قدم زدن چیزی نیست جز یک کار همیشگی، ملال انگیز و بی معنا، یا با 22 همدل اید و آن را عمیق و معنابخش می یابید؟
📕#پست_مکتوب
💡#روان_كاوى_زندگى
https://t.me/jarayanphilosophy
Telegram
attach 📎