Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
لینک گروه کانال کافه فلسفه:

@PhilosophyCafeGroup ♨️
بربط بنواز برای دارالمصائب؛
ستم بزدا از دلهای اندوهگین له شده در هاون بلذیرین،
تا شاید غم کاسته شود
از گلوی خاک خورده ی رسته از باد شاعر،
موسیقی تشنه لبان بازنده ها
مرگ می نوازد در حال و هوای بسلطغا.


#سماک_رامح
#محمدعارف_عرب


@PhilosophyCafe🕳
Forwarded from Mafia Trader
https://bitcoin.black/bitcoin-black-v-bitcoin/?a_aid=6031bede1e84e
Bitcoin Black v Bitcoin. Get FREE coins ($36 value)!
🖋 عقاید ما از روی ناچاری به محیط تن می‌دهند و با تغییرات محیط، عقاید ما نیز تغییر می‌کنند. به ندرت پیش می‌آید که عقاید ما به گونه‌ای دیگر رفتار کنند، چون تا زمانی که چیزی در جهان تغییر نکند، این باورها نیز کم و بیش با محیط سازگاری می‌یابند و بنابراین، به شیوه‌ای خشنودکننده کار می‌کنند. پس [در چنین زمانی] هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای در دست نیست که چرا این عقاید باید تغییر کنند و از نو با محیط سازگار شوند. اما زمانی که شرایط به طور چشم‌گیری تغییر کند، به طوری که شکافی ژرف میان وضعیت بیرونی و عقاید ما -که با توجه به تغییر شرایط، کهنه شده‌اند- پدید آید، مسئلۀ کلی جهان‌بینی یا فلسفۀ زندگی مطرح می‌شود. ... عقاید کهنۀ ما نمی‌توانند به راحتی جای خود را به یک ترکیبِ عقل‌گرایانۀ نوین بدهند، زیرا چنین ترکیب عقل‌گرایانه‌ای بر اساس وضعیت بیرونی طراحی شده‌اند و نه نیازهای زیستی انسان.

🖋 از این گذشته، چنین ترکیبی نه تنها پلی برای دست‌یابی به انسان اصیل ایجاد نمی‌کند، بلکه راه را هم برای رسیدن به چنین مقامی سد می‌کند. چنین چیزی را در اهداف آموزش مارکسیستی می‌بینیم که می‌خواهد مثل خودِ خداوند، انسان را به قالب درآورد، اما فقط در قالب دولت. امروزه عقاید بنیادین ما به نحو چشم‌گیری عقل‌گرایانه شده‌اند. فلسفۀ ما بر خلاف گذشته، دیگر شیوه‌ای برای زندگی نیست؛ امروزه فلسفه منحصراً به امری روشنفکرانه و آکادمیک تبدیل شده است. مذاهب فرقه‌گرای ما با شعائر و مفاهیم کهن خود -که در جای خود به اندازۀ کافی موجه‌اند- دیدگاهی از جهان ارائه می‌دهند که در سده‌های میانه مشکلاتی جدی به بار نمی‌آوردند، اما برای انسان امروز شگفت‌آور و غیرقابل‌فهم‌اند. به رغم تضاد با چشم‌انداز مدرن علمی، غریزه‌ای عمیق و ریشه‌دار انسان را به عقایدی پیوند می‌دهد که اگر تحت‌اللفظی به آن‌ها نگاه کنیم [و بپذیریم‌شان]، باید همۀ پیشرفت‌های فکری پانصد سال گذشته را کنار بگذاریم. هدف آشکار چنین اقدامی، جلوگیری از افتادن انسان در پرتگاه ناامیدیِ پوچ‌گرایانه است.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe
حوالی سال ۹۰۰ هجری، یک ساعت مکانیکی ونیزی به سلطان عثمانی هدیه داده شد؛ مصنوعی در لبه فناوری زمان خود.

سلطان گفت: «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه»؛ اگر مسیحیان چنین ساعتی ساخته‌اند، ما مسلمانان «هم» باید آن را بسازیم.

فراخوانی داده شد، اما سازنده‌ای پیدا نشد. پیک سلطان به شرق حرکت کرد و شهر به شهر، خواسته سلطان را به اهل فن گفت. نهایتاً، محمد حافظ اصفهانی در هراتِ دوره تیموریان ساعتی مشابه ساخت.

خوشبختانه، رساله‌های حافظ اصفهانی درباره ساعت و دیگر ابداعاتش به دست ما رسیده، اما جالب آن است که ساعت مکانیکی (و دیگر ابداعات او) هیچگاه در مناطق اسلامی به کار گرفته نشدند؛ تنها قرار بود اثبات شود «ما هم می توانیم». هنگامی که نمونه ساخته شد، تمنای سلطان برآورده شد. ساعت مکانیکی لعبتی موقتی بود که پس از مدت کوتاهی به پستو رفت یا شاید به هیزم یا ماده خام آهنگران بدل شد.

امروز هم که هیاهوی کاوشگرها و مریخ‌نوردهای امید و استقامت را می‌بینم، همان تمنا، بگذارید بگویم همان عطش و شهوت را در چشم‌ها و قلم‌ها می‌یابم. بسیاری در آرزوی مریخ‌نورد ایرانی‌اند (دیگر نه فقط مسیحیان سرخ‌موی که اعراب هم کاوشگر مریخ‌ دارند). به سنت مألوف، شاید هم صدها میلیارد تومان هزینه کنیم و کاوشگر ما مریخ و شاید فراتر را فتح کند. مدتی بر طبل شادانه می‌کوبیم، رپرتاژ می‌سازیم که «ایران پنجمین، ششمین یا هفتمین کشوری است که به فناوری ساخت مریخ‌نورد دست یافت»، بی آنکه بدانیم این فناوری‌ها در چه خاکی ریشه دارند و قرار است چه بکنند. آنگاه که عطش‌ها فرونشانده شد و لحظاتی، سرخوشی احیای سروریِ باستانی‌مان را تجربه کردیم، مریخ‌نوردمان آهن‌پاره‌ای خواهد شد در گوشه‌ای از کیهان.

ما سال‌هاست که گیج شده‌ایم. دویست سال پیش، هنگامی که شهرهای قفقاز یک به یک سقوط می‌کردند، ما جایی در تاریخ گم شدیم.

از آن پس، به رغم تلاش‌های متنوع‌مان، هنوز طفیلی تاریخ غرب جدیدیم؛ در گوشه‌ای کنارافتاده، به مراکز جدید عالَم نگاه می‌کنیم. آنچه آنها می‌کنند دل ما را ضعف می‌برد و از سوی دیگر، همان‌ها هستند که ما را در جنگ، در سیاست و در اقتصاد مغلوب کرده‌اند و می‌کنند.

جهان جدیدی که هم تمنایش را داریم و هم از آن بیزاریم، قطب‌نمای درونی‌مان را از ما گرفته است. «چرایی» کارها و تمناهایمان را نمی‌کاویم و هر چه می‌کنیم، «واکنشی» به جهان جدید است؛ از رد و انکار گرفته تا تقلید تا تلاش برای رفع «عقب‌ماندگی» و تا توسل به قاعده نفی سبیل. این «در واکنش بودن» است که ما را بی‌تاریخ می‌کند؛ حتی اگر به مریخ برسیم.

✍️ یاسر خوشنویس
____________
@Philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
✅برایان مگی: یکی از دشوارترین امور برای غیر اهل فلسفه این است که چطور ممکن است تلاش برای پاسخ گفتن به مسائلِ فیصله ناپذیر، واقعاً به کسی کمک کند.
✅آیزایا برلین: همه‌ی اینها مسائل فیصله‌ناپذیر نیستند، نه نه اینها مسائل فیصله‌ناپذیر نیستند، به هر حال میتوان راهی به سوی پاسخ آنها گشود. گاهی با روشن کردن مفاهیم پی میبرید که نحوه‌ی طرح مسئله غلط بوده است، بعضی اوقات متوجه میشوید که مسئله مسئله‌ای تجربیست که با مسئله‌ای صوری درآمیخته. اجازه بدهید مثال دیگری از فلسفه‌ی اخلاق بیاورم، اکثر مردم در همه‌ی عمر به ناچار با مشکلات اخلاقی دست و پنجه نرم میکنند، فرض کنید مسئله‌ای بعضاً اخلاقی و بعضاً سیاسی طرح کنیم که در بیمارستان‌ها مشکلی نسبتاً عادیست. دستگاه کلیه‌ی مصنوعی بسیار گران و تا اندازه‌ای کمیاب است. خیلی از مردم از بیماری‌های کلیوی رنج میبرند و استفاده از این دستگاه برایشان حساسترین چیزهاست. سوال این است، باید از این دستگاه فقط برای افراد مهمی استفاده کنیم، که به نظر ما سود فراوان به جامعه میرسانند؟ اگر دانشمند بزرگی مبتلا به بیماری کلیه داشته باشیم، آیا باید تنها دستگاهی را که داریم برای او کنار بگذاریم؟ اگر کودکی در آستانه‌ی مرگ باشد و این دستگاه بتواند او را نجات بدهد، چطور باید از آن دو نفر یکی را انتخاب کنیم؟ چه باید بکنیم؟ کدام یک از این دو نفر سود بیشتر به جامعه خواهد رساند؟ این واقعاً سوال زجرآوریست. فیلسوفِ اخلاق برای این نیامده که به این پرسش پاسخ بدهد، و بگوید دانشمند بزرگ را نجات بدهید یا بچه را، ممکن است به عنوان انسان یک چنین حرفی بزند اما اگر مضافاً یک فیلسوف اخلاق ورزیده ای هم باشد در مقامیست که به شما بگوید چه نوع ملاحظاتی در کار است. خواهد گفت هدف شما چیست؟ آیا فقط نگران خوشبختی نوع بشری؟ آیا این تنها ملاحظه‌ی شماست؟ اگر هست شاید بشود گفت نجات دادن دانشمند درست است چون او احتملاً بیش از این بچه، هر چقدر هم معصوم باشد، سود عاید خواهد کرد. یا اینکه معتقدید که همه‌ی انسانها بعضی حقوق بنیادین برابر دارند، و متساویاً استحقاق نجات دارند، و کسی نباید حتی بپرسد نجات کدام یکی از این دو نفر مهمتر است؟ آیا فکر شما این است؟ اگر هست، پس اینجا تعارض ارزشها وجود دارد. از یک سو شما به افزایش خوشبختی بشر معتقدید، اما از سوی دیگر اعتقاد دارید که درجه‌بندی حق حیات و سایر حقوق بنیادی و در نتیجه ایجاد سلسله مراتبی از حقوق به جای برابری نادرست است. هر دو را نمیتوانید بخواهید، این دو هدف با هم در تعارضند.
✅برایان مگی: وقتی در آن مثال دستگاه کلیه‌ی مصنوعی گفتید که یک فیلسوف ورزیده‌ی اخلاق به ما نمیگوید که چه کنیم، درواقع چیزی فرمودید که از نظر بحث فعلی ما فوق‌العاده مهم هست. خیلی از مردمی که به فلسفه روی می‌آورند میخواهند که کسی به آنها بگوید که چطور زندگی کنند، یا توضیحی درباره‌ی دنیا و همراه با آن توضیحی در خصوص زندگی دریافت کنند، اما به نظر من این که بخواهیم کسی به ما بگوید چطور زندگی کنیم، مساوی با انکار مسؤلیت شخصیست. ما نباید بخواهیم کسی چنین چیزی به ما بگوید، و بنابراین نباید در جستجوی جوابهای قطعی به فلسفه رو کنیم، این یکسره فرق دارد با اینکه در پی روشن شدن زندگی خودمان باشیم، یا روشن شدن موضوعاتی که در بعضی مشکلات خاص درکارند.
✅آیزایا برلین: آنچه شما میگویید بسیار دردناک است، ولی من با آن موافقم. اغلب مردم جواب میخواهند. "تورگنیف" گفته است که «یکی از گرفتاری‌های من، و یکی از دلایلی که بعضی از خوانندگان از رمانهای من عصبانی میشوند این است که خواننده‌ی روسی این عصر میخواهد کسی به او بگوید که چطور زندگی کند، میخواهد اطمینان داشته باشد که قهرمان کیست و آدم شرور و خبیث کدام است، ولی من این کار را نمیکنم.» تولستوی، داستایوفسکی و نویسندگان بسیاری دیگری هم شکی در این‌باره باقی نمیگذاشتند، اما تورگنیف میگوید «کار من فقط نقاشی چهره‌ی انسانهاست، آنطور که به چشم من می‌آیند، من درصدد هدایت خواننده نیستم، به او نمیگویم که خودم طرفدار کدام طرف هستم، و این باعث سرگردانی مردم میشود و مردم از چنین چیزی متنفرند.» نه فیلسوف اخلاف وظیفه دارد مردم را در زندگی راهنمایی کند نه رمان نویس. وظیفه‌ی فیلسوف اخلاق این است که مردم را با مسائل مورد اختلاف روبرو کند و بگوید که بر اساس معتقداتشان چه راهی را و به چه دلیلی میتوانند انتخاب کنند.

🖌🖌قسمتی از مصاحبه ی "بریان مگی" با "آیزایا برلین" با موضوع "فلسفه چیست؟" در مجموعه برنامه ی "مردان اندیشه"
🖋 خطوط اساسی نظریۀ جان‌پرستی یا آنیمیسم را [ادوارد] تایلور ساخته است...
[تایلور می‌گوید] گویا ایدۀ «روان» با مشاهدۀ منظرۀ درست درنیافتۀ حیات دوگانه‌ای که بشر معمولاً، از یک سو، در عالَم بیداری و، از سوی دیگر، در حالت خواب دارد به وی القا شده است. می‌گویند ارزش تصوراتی که انسان وحشی (تعبیر "انسان وحشی" را خود تایلور به کار برده) در عالَم بیداری دارد با ارزش آن چیزی که در خواب می‌بیند یکی است: انسان وحشی به تصوراتش در عالم خواب، درست مانند تصورات بیداری، عینیت می‌بخشد. یعنی که آن‌ها را تصویر اشیاء بیرونی می‌پندارد و خیال می‌کند بازتولیدکنندۀ کم و بیش دقیق جنبه‌هایی از همان اشیاء خارجی‌اند. پس، اگر در خواب ببیند که به کشوری دوردست سفر کرده باور می‌کند که در عالم واقع نیز چنین دیداری صورت گرفته است. ولی این کار ممکن نیست مگر آن‌که دو وجود در قالب وی باشند: یکی، تن او، که در جای خودش خوابیده و آرمیده است، او چون بیدار شود وی را همان‌جا و در همان حالت می‌یابد؛ دیگر وجودی که همزمان با خواب بودنِ تن، در فضا به حرکت درآمده است.

🖋 [از نظر تایلور، انسان وحشی] اگر در خواب ببیند که با یکی از همراهانش که می‌دانست به جای دوردستی رفته و در آن‌جا مانده است، سخن می‌گفته، از این مشاهده نتیجه می‌گیرد که آن شخص نیز، مانند خود او، متشکل از دو وجود است: یکی که در فاصله‌ای دور خوابیده و دیگری که در عالَم خواب به دیدار وی آمده است. از این تجربه‌های مکرر، اندک‌اندک این فکر پدید می‌آید که در وجود هر یک از ما همزادی هست، کسی غیر از خود ما که، در شرایطی معین، می‌تواند قالب تن را رها کند و برای گشت و گذار به دوردست برود.
این همزاد البته بازآفرین همۀ خطوط ویژۀ آن موجود محسوسی است که قالب خارجی وی را می‌سازد؛ ولی در همان حال، خصلت‌های متعددی دارد که وی را از آن متمایز می‌کند... این همزاد، همان روان است.

📚 از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، ترجمۀ باقر پرهام 📚

@philosophycafe
داستان کوتاه،۷۴ص،
ویراستار: فاطمه عرب

هم عاشق و معشوق به جهانت برسانی
هر امر بعیدی ز نظرها بتوانی
سالک ز خیال و ز تفکر برهانی
محدود نشوی بر سر جایی و زمانی
هم هستی و نیستی تویی و تو همه آنی

هم مسجد و معبد به ثنا خانه‌ی مشهود
دل‌ها بتپند از عظمت سوی تو معبود
از روز ازل عشق تو بود غایت مقصود
مایان شده ایم در ره تو سامی مفقود
تو جمله و واژه همه ایی اصل بیانی

این جان و دلم را ز تولد بربودی
از روح و نفس شک و تملک بزدودی
آغاز جهانی همه را وصف و درودی
از روز ازل بر خلاء و شکل تو بودی
هم روح بدمی هم ببری منشأ و جانی

منظومه‌ی عشقی همگان گردش دورت
آن نام بزرگت همه جاست آیینه و صورت
مایان سوی عشقت برویم عاجل و سرعت
دل را بدهد پرتو تو جرأت و قدرت
تو حاکم مطلق به دل پیر و جوانی

ماییم همگان بنده‌ی عاصی به سرایت
صوفی برهاند ز سلوک صوتِ صدایت
دهری به روایت ببرد وصف عطایت
در میکده و دِیر صَرَحست نقش ثنایت
هر جا به گواهی بدهد از تو نشانی


محمدعارف عرب
(مسمط مخمس در وصف باری تعالی)
Forwarded from پیوست
‌‌غریزه‌ی دوری از هر نوع نفرت، خصومت، حد و مرزها و فاصله‌ها همان پیامدِ توانایی تحریک‌پذیری و رنج است که با آن هر انزجار و انزجارِ اجباری را چون نفرتی غیرِ قابلِ تحمل (یعنی زیان آور و خلافِ غریزه‌ی حفظ خویشتن) می‌پندارند و نیک‌بختی (علاقه) را تنها در تسلیم در برابرِ همگان، اعم از پلیدی یا شرارت، می‌دانند و عشق را تنها و واپسین راهِ ممکنِ زندگی قلمداد می کنند... این همان دو واقعیتِ فیزیولوژیکی است که براساس و پایه‌ی آنها آموز‌ه‌ی رستگاری بنا شده است. من این پدیده را ادامه‌ی تكامل والایِ شادخواری بر اساسِ خاستگاهی کاملاً تباه می‌نامم. این آموزه شباهتِ بسیاری با فلسفه‌ی اپیکور و آموزه‌ی رستگاری ملحدان دارد، هر چند بسیار با سرزندگی و ویژگی‌های عصبیِ یونانیان تفاوت دارد. اپیکور را که خود نمونه‌ای بارز از تباه‌شدگان است، من پیش از دیگران شناختم. هراس از درد، حتی از دردی بسیار اندک نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت جز همان «دینِ محبت»...


«بشارت» همان است که روزی هیچ تضادی وجود نخواهد داشت و ملکوتِ آسمان‌ها به کودکان تعلق دارد. این باوری که چنین بیان می‌شود، اصلاً ایمانی ناشی از نبرد و جنگ نیست. فقط [به طورِ نظری] مطرح می‌شود، چون از آغاز [به طور انتزاعی] وجود داشته و حالتی کودکانه است که در ذهن جای گرفته. موردِ بلوغِ جنسیِ دیررس و ناکامل در موجودِ زنده که پیامدِ تباهیِ بافت‌هاست، دستِ کم برای فیزیولوژیست‌ها امری آشناست. فردِ دارایِ چنین باوری هرگز خشمگین نیست، سرزنش نمی‌کند و از خود هم دفاع نمی‌کند، زیرا «شمشیری» را به همراه نیاورده است و اصلاً نمی‌داند که تا چه سان از دیگران فاصله خواهد گرفت. حتی معجزه و پاداش و بشارت و یا «کتاب مقدس» را اثبات نمی‌کند، زیرا خود در هر لحظه معجزه، پاداش، اثبات و «ملکوتِ الهیِ» خویشتن است. این ایمان هیچگاه به شکلی مشخص در نمی‌آید، فقط به حیاتِ خود ادامه می‌دهد و خلافِ هر شکلِ مشخص است...

او فرهنگ را حتی سطحی هم نمی‌شناسد، زیرا نیازی به نبرد با آن ندارد و آن را نفی نمی‌کند... همین نکته در بابِ دولت، نظمِ بورژوازی و جامعه، کار و جنگ هم صدق می‌کند، زیرا او هیچگاه دلیلی برای نفىِ «عالم» نداشته و از مفهومِ کلیسایی «عالم» هیچ نمی‌دانسته است... نفی برای او ناممکن است. همچنین دیالکتیک نیز اصلاً [برای او] وجود ندارد، حتی تصور در این باب که ایمانِ «حقیقی» را می‌توان با دلایل اثبات کرد، وجود ندارد، (دلایلِ اثباتِ او «نورِ» درونی، احساسِ علاقه‌ی درونی و تأییدِ خویشتن و صرفاً «اثباتِ قدرت» است). چنین آموزه‌ای امکان ندارد که در تضاد با امری باشد، زیرا اصلاً اهمیتی نمی‌دهد که آموزه‌هایی دیگر هم وجود دارد و یا ممکن است وجود داشته باشد و اصلاً نمی‌تواند قضاوت به گونه‌ای دیگر را تصور کند... هرجا که چنین حالی را ببیند، با صمیمانه‌ترین همدردی‌ها در باره‌ی این «نابینایی» به سوگ خواهد نشست، زیرا آن «نور» را می‌بیند و لب به هیچ اعتراضی نمی‌گشاید...

🖊️فردریش نیچه
📘دجال ، ۳۲، ترجمه فیروزآبادی
____
@Philosophycafe
🗯 چند وقت پیش یکی از قسمت‌هایی رو دیدم که مسعود فراستی مهمون برنامۀ «کتاب‌باز» بود. فراستی بخشی از متن سخنرانی داستایفسکی، در مورد پوشکین رو خوند و توضیحاتی در موردش داد. داستایفسکی پوشکین رو به عنوان "پدیده‌ای بی‌همتا در روح روسی" توصیف می‌کنه. فراستی خیلی تأکید داشت روی عبارت "روح روسی". گویی همونطوری که آدم‌ها چیزی به نام «روان» دارن، ملت‌ها و جوامع هم چیزی به نام «روح» دارن. فراستی روح رو این‌طور توضیح میده: چیزیه که از پشت (نسل‌های قبل) میاد و آدم‌های یک جامعه رو دربرمی‌گیره و توی وجود تک‌تک افراد اون ملت هست و به نسل‌های آینده هم به ارث می‌رسه. این روح، خودش رو در جاهایی بیشتر نشون میده، بیشتر بروز میده. احتمالاً آثار پوشکین یکی از جاهاییه که تجلی‌گاه روح روسیه‌ست. برای من این سؤال پیش اومده که روح ایرانی چیه؟

🗯 چند روز بعدش، توی یوتیوب یه تک‌نوازی سه‌تار از کیهان کلهر رو که یکی از دوستام توصیه کرده بود، تماشا کردم. مدتش 55 دقیقه بود. یادم مونده، چون تنها باری بود که بیشتر از نیم ساعت به طور مداوم موسیقی سنتی گوش دادم. خیلی از نظرات زیر ویدئو رو خوندم که ببینم نظر بقیۀ افراد در مورد این موسیقی چیه. یه نفر (که گویا ایرانیِ خارج‌نشین بود) نوشته بود "ای کاش میشد وقتی ازمون می‌پرسن ایران کجاست؟ این موسیقی رو در جوابشون پخش کنیم تا با جلوه های بهشتی ایران ما آشنا بشن". فکر می‌کنم نظر این فرد بهترین توضیح برای اینه که چه چیزهایی رو می‌تونیم تجلی روح یه ملت بدونیم: این‌که وقتی یه نفر می‌پرسه "فلان ملت چه فرهنگی دارن، چه طبع و روحیه‌ای دارن، چه‌جور موجوداتی هستن؟"؛ بهش بگیم "برو فلان چیز رو بخون یا گوش کن یا ببین تا بفهمی". اون چیز (که می‌تونه یه شعر یا موسیقی یا فیلم یا ... باشه)، یکی از تجلی‌های روح اون ملته.

🗯 به نظر میاد مسئلۀ «روح ایرانی» حل شد. ولی برای من یه سؤال جدید ایجاد میشه: اگه بعضی از آثار موسیقی سنتی ایرانی رو تجلی روح ایرانی بدونیم، تکلیف من و امثال من که نسبت احساسیِ خاصی با موسیقی سنتی ایرانی نداریم، چیه؟ ما باید هویت خودمون رو چطور تعریف کنیم؟ یعنی روح ایرانی در ما دمیده نشده؟ یا مثلاً کمتر دمیده شده؟ این سؤال وقتی پیچیده‌تر میشه که به بقیۀ نظرات این ویدئوی تک‌نوازی کلهر هم توجه کنیم. اون زمانی که من دیدم، حدود 600 تا نظر زیر ویدئو ثبت شده بود و اکثرشون هم به زبان انگلیسی و در ستایش موسیقی‌ای بود که کلهر نواخته بود. بعضیاشون هم نوشته بودن کجایی‌ان: ولز، آلمان، روسیه، آرژانتین و ... .همگی‌ هم با جملاتی زیبا احساسشون رو نسبت به موسیقی کلهر توصیف کرده بودن.

🗯 یه نفر به اسم پیتر برینگل (من این فرد رو نمی‌شناسم. گویا پژوهشگر و مورخ عرصۀ موسیقیه و 70 سال سن داره.) توی کامنتش نوشته بود که حدود 20 بار این تک‌نوازی رو دیده و 20 بار دیگه هم خواهد دید. برینگل توی کامنتش، در مورد کسایی که به این تک‌نوازی "دیس‌لایک" دادن، گفت اینا یه مشت ناشنوا هستن. چطوریه که بعضی افراد از اون سر دنیا، با یه اثر هنری این‌قدر ارتباط می‌گیرن، لذت می‌برن و حتی تعصب پیدا میکنن روش و از این ناراحت میشن که یه عده‌ای به چنین موسیقی‌ای "دیس‌لایک" نشون بدن؛ ولی افرادی (مثل من) توی همین خاک زندگی می‌کنن و با این نوع موسیقی ارتباطی نمی‌گیرن؟ آیا این به این معناست که موسیقی سنتی ایرانی، تجلی روح ایرانی نیست؟ یا این‌که میشه با یه تقریب خوبی بعضی افراد رو نادیده بگیریم و بگیم این موسیقی بازتاب هویت جمعی ایرانی‌هاست؟

📢 اگه از بحث آثار هنری بگذریم و به خصلت‌های روح ملت‌ها توجه کنیم، چی؟ چه رفتارها و باورهایی رو میشه خصلت روح ایرانی دونست؟ میشه اعتراض کردن (اگه بخوایم مثبت نگاه کنیم) یا غُر زدن (اگه بخوایم منفی نگاه کنیم) رو جزو خصلت‌های روح ایرانی بدونیم؟ مثلاً به این نگاه کنیم که از حدود 130 سال پیش تا الان (در طی سه حکومت)، چند بار اعتراض خیابونی توی ایران رخ داد (تنباکو، مشروطه و ...)؟ و این تعداد اعتراض رو نه با فرانسه، بلکه با کشورهای اطرافمون مقایسه کنیم. همایون کاتوزیان توی مصاحبه‌ای میگه توی دورۀ پهلوی دوم به کسی «روشنفکر» می‌گفتن که چندتا ویژگی داشته باشه؛ دوتاش این بود: با حکومت مخالف باشه و توی رده‌های بالای دولت مقام نداشته باشه. به خاطر همین جلال آل احمد روشنفکر بود، اما بدیع‌الزمان فروزانفر چون استاد دانشگاه و مدتی عضو مجلس سنا بود، روشنفکر نبود. چنین رویه‌ای رو امروز هم می‌تونیم ببینیم که چه متفکرانی رو روشنفکر خطاب می‌کنیم و کدوم‌ها رو نه. آیا این خصلت، نسبتی با روح ایرانی داره؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"با من بیا به حرمت سنگایی که هست دور پامون؛ اون دیدنی که هست تو چشامون؛ به حرمت دشمنامون؛ آزاد بودنو حس کنیم، یه قطره بسه از کل بارون؛ به حرمت تفاوت نگاه ما با هم‌دوره‌هامون" (با من قدم بزن / علی خدامی)

@philosophycafe
👍1
🖋 ضمیر ناخودآگاه، تنها منبع دست‌یافتنیِ تجربۀ دینی است. مطمئناً نمی‌خواهم بگویم که آن‌چه آن را «ناخودآگاه» می‌نامیم، با خداوند یکی است یا جای او را خواهد گرفت. ضمیر ناخودآگاه، واسطه‌ای است که به نظر می‌رسد تجربۀ دینی از آن جاری می‌شود. اما این‌که علت دیگر چنین تجربه‌ای چه می‌تواند باشد، پاسخش ورای حدود دانش انسان است. شناخت خداوند، مسئله‌ای فوق طبیعی و ماورایی است.
فرد دیندار وقتی در مقابل سؤال مهم زمانۀ ما که هم‌چون تهدید تلقی می‌شود قرار می‌گیرد، از مزیتی بزرگ برخوردار است: او عقیده‌ای روشن در باب چگونگیِ وجود باطنی‌اش دارد که مبتنی بر رابطۀ او با "خداوند" است. کلمۀ "خداوند" را داخل علامت نقل‌قول قرار می‌دهم تا نشان دهم که ما با عقیده‌ای انسان‌انگارانه سروکار داریم که پویایی و نمادگرایی‌اش از صافیِ واسطۀ روانِ ناخودآگاه می‌گذرد.

🖋 هر کسی که بخواهد، می‌تواند به منبع این تجربیات، حداقل نزدیک شود؛ چه به خدا اعتقاد داشته باشد، چه نداشته باشد. بدون این رویکرد، تنها در موارد نادر است که ما شاهد آن «تغییر دین»های معجزه‌آسایی هستیم که تجربۀ پولس حواری در دمشق، نمونۀ اولیۀ آن است. وجود این تجربه‌های دینی، دیگر نیازی به استدلال ندارد. اما این همیشه به عنوان سؤال باقی می‌ماند که آیا آن‌چه دانش متافیزیک و الهیات، آن را خدا یا خدایان می‌نامد، بستر واقعی چنین تجربیاتی است یا نه. در واقع این سؤال، بیهوده است و جواب آن اسرارآمیز بودنِ غافل‌گیرکننده و باطنی تجربه‌های دینی است. هر کسی که چنین تجربه‌ای داشته باشد و توسط آن [امر قدسی] تصاحب شده باشد، در موقعیتی قرار نمی‌گیرد که اسیر گمانه‌زنی‌های بی‌ثمر متافیزیکی و معرفت‌شناختی شود. یقین مطلق، خود، بهترین گواه خود است و هیچ نیازی به دلایل انسان‌انگارانه ندارد.

📚 از کتاب «نفس نامکشوف»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ 📚

@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌▫️بازخوانی واژگونه از انچه رنسانس مینامندش

📃آنچه واژه رنسانس در ذهن یک ایرانی تداعی میکند؛ نوعی انقلاب علمی است که موجب پدید آمدن دوره‌ایی در تاریخ حیاتِ فرهنگیِ غرب میشود که نه تنها به آنان‌ انقلابِ صنعتی و فراهم شدن برتریِ یدی بر دیگر ملل جهان را فراهم میکند؛ بلکه مقدمه ایی میشود برای جهشی عجیب و پرتنش در دوره‌ایی 400 ساله، که آنچه امروزه آن را اندیشه یا تفکر غربی مینامیم، به وجود آید. تابه امروزه هرآنچه از رنسانس و مشتقات ان دوره در کتب درسی تاریخ (که در مدارس به خوردمان دادند) یا از اندک کتب ترجمه شده به زبان فارسی پیدا کرده‌ایم؛ معجوج و گنگ بوده است. به همین خاطر تجلی که از کارهای لوتر یا هابز در ذهنمان به وجود می‌آید، نوعی گسست و جدایی از اندیشه های دینی جهت بازگشت به یونان بوده است یا آثارِ بیکن را چنین تشریح کرده‌ايم که خواهان امر ساختارشکنی در برخورد با کتبِ قدیمی است و جوانانِ طلبه محصل در صومعه- دانشگاه‌ها(مادر دانشگاه های امروزی) را دعوت به نوعی کُتبِ سوزی میکند. هرگاه نام پترارک یا هماوردان مدرن راه او(چون نیچه‌) به میان آمده است، ترس از خراب شدن انچه که تفکر دینی مینامیم، موجب اوار کردن حجم دهشتناکی از اصلاحیه‌ها و سانسورها بر آثار او میشود. جالب است که این دید گسستی به مدرنیته که او را به مثابه نوعی قیام در برابر مسیحیت میبیند تا به امروز در میان اذهان جوانان تحصیل کرده بسیاری پابرجاست و هیچگاه خود را ملازم با برخورد چنین تناقضی نمیکنند که اگر مدرنیته آنی هست که میپندارند چرا این رنسانس مدرن در ادیان و سنت های یهودی یا اسلامی رخ نداده است؟

▫️وقتی که برای اولین بار با قصه های کانتربوری، جفری چاسر(از پیشگامان رنسانس) اشنا شدم گمان نمیکرد ان زن اهل بات(که کمی موجبات فسق و فجور را فراهم میکند) قرار است رونوشتی از انجیل باشد و به دلیل قرابتش با عهد جدید و اشارات مکرر به ان مورد علاقه مردم ان زمان ایتالیا قرار گرفته است. خب این یک نمونه از برخورد غلط و معجوجی است که یک انسان نزیسته در هوای اروپایی میتواند از گنجینه غنی غربی داشته باشد و بردارد انها را در مقابل هم قرار دهد نه انکه در یک مسیر پرپیچ و خم دراز ببیند تا بتواند برخوردی ملموس تر و ضمنی تر با فرهنگ غربی داشته باشد(خوشا به حال انان که با همین درک ناقص به سراغ تحلیل و نقد تمدن غرب و ان گنجینه ها میروند، ما دارای چنین شایستگی نبوده و نخواهیم بود پس باید به تشویق و مشاهده تحلیل های ان خوداستادپنداران بنشینیم).


◾️سال گذشته کتابی چاپ شد که میتوانست در مسیر فرعی مطالعاتم قرار بگیرد و مرا به این فکر انداخت که در پی کسب ان باشم اما زمانه چنان به پیش رفت که تا چندماه پیش نه مالی جهت تهیه ان داشتم و نه فرصتی، جهت مطالعه و تدقین شدن در اثری که در خود غرب هم سروصدایی به پا کرده و باخوانشهایِ کسانی چون کاسیرر، یاکوب بورکهارت، کارل اشمیت، کارل لوویت و هانس یوناس نیز سر ناسازگاری دارد(شاید پروژه الن گیلسپی را همانطور که مترجم ذکر میکند زیر مجموعه کارهای هدفمند فوگلین دانست که نحوه رنسانس پژوهی را در غرب متحول کرد و مترجم در مقدمه مفصلی که نگاشته سعی میکند با استفاد از دیدی بلومنبرگی کمی ان را مورد نقد و بررسی قرار دهد.). بالاخره فرصتی به دست امده که در بازه ایی بتوانم این اثر را مطالعه کنم، رشتهِ کلام را به اطناب نگشایم و مجمل بگویم که کتاب ریشه‌هایِ الهیاتیِ مدرنیته، آینه‌ایی است که نشان می‌دهد، چه شد که مسیحیت، آن دین برگزیده شد تا مفاهیم یونان را به رنسانس برساند و ما ان طغیان نهفته در این مفاهیم را با شورمندیِ بزرگمردانی چون هابز، دکارت، داوینچی، گالیله و نیکولاس کوزانس در جهان مشاهده کنیم. کتاب در 7 فصل به مسیر پیموده شده در این برهه تاریخی میپردازد و در فصل اخر دست به نوعی انتقاد از این بحران مدرنیته میپردازد و در موخره نشان میدهد که این بحران معنا موفق شد ما را به ورطه دوچیز فرو برد، یکی نومیدی از مدعیات پایان تاریخ(اتمام انتظار منجی) و دیگری سرخوردگی از هرانچه که مصرف شده و به جهان زوال و تاریخ مصرف گذشتگی پا گذاشته است. الن گیلسپی بزرگترین سوال فروخورده در ذهن ما را به جلو چشمانمان میاورد و ان حس کنجکاوی سیری ناپذیرمان را برمی انگیزد تا برویم به دنبال این جواب که چرا یهودیت و اسلام( با اینکه هردو میهمان اندیشه های یونانی بودند و انها را رشد نیز دادند)، نتوانستند همچون مسیحیت به این تحول بزرگ برسند. این کتاب باز ما را با همان پرسش دوران کودکی و نوجوانی مان برمیگرداند که چرا خدای قادر متعال اسلام( و یهودیت) نمیتواند ازادی بشر را در خود بقبولاند. کار الن گیلسپی قابل ستایش است و به شدت به درد مایی میخورد که هرروزه، بنیادگرایی با لباسی جدیدتر اماده مان میکند جهت رفتن به کشتارگاه.
🖋️احسان قیچی ساز
📘بررسی ریشه‌هایِ الهیاتیِ مدرنیته

♦️@Philosophycafe
پینوشت1: این کتاب، چنان نوشته‌اییِ سترگ و قابل اهمیتی است که در همان اوایل ترجمه شدنش بعضی از روشنفکران دینی را نیز(در ایران) باخود همراه کرد و مرحوم دکتر فیرحی، در اولین چاپ ترجمه این اثر، از روایت کتاب و آلن گیلسپی تمجید کرده و درگفت وگویی پروژه خود را نیز دارای چنین قدرت واژگون سازی دیده است، متاسفانه در این ایام کرونازده به دیار باقی شتافت تانتوانیم سرمنزلِ مقصودِ اندیشه‌های ایشان را مشاهده کنیم(یادشان گرامی و روحشان شاد).

پی‌نوشت2: عکسی که در ضمیمهِ متن آمده است، نمایی از کلیسای جامعِ میلان میباشد که از شاهکارهای معماری گوتیک است.
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستم گری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد.

#شاملو

@PhilosophyCafe ♨️
ویتگنشتاین

فرهنگ و ارزش

امید مهرگان

ص: 46

@PhilosophyCafe ♨️
🖋 ماکس مولر می‌گوید: "دین، برای آن‌که به عنوان عنصر مشروع آگاهی ما جایی را که شایستۀ اوست دارا باشد، باید، مانند همۀ شناخت‌های دیگرمان، از نوعی تجربۀ محسوس آغاز کند". مولر با استناد به شعار قدیمی فلسفۀ تجربه‌گرا، که می‌گوید هیچ چیز در اندیشۀ ما نیست که پیش از آن در حواس ما نبوده باشد، همین شعار را در مورد دین به کار می‌بندد و می‌گوید هیچ چیز در ایمان ما نمی‌تواند باشد که پیش از آن به حس درنیافته باشیم... .
ولی آن حس‌های تولیدکنندۀ اندیشۀ دینی کدامند؟ این پرسشی بود که مطالعه در متون مقدس ودا می‌بایست به حل آن کمک کند.
نام‌های خدایان در متون ودایی معمولاً ... بیانگر پدیده‌های اصلی طبیعت‌اند. مثلاً «آگنی» (Agni)، نام یکی از الوهیت‌های اصلی هند، در آغاز جز به معنای امر مادی آتش نبوده، همان ماده‌ای که به حس درمی‌یافتیم و هیچ چیز اسطوره‌ای هم بر آن افزوده نشده بود.

🖋 حتی در وداها هنوز هم این نام به همین معناست؛ در هر صورت، آن‌چه به خوبی نشان می‌دهد که این معنای کلمه معنایی بدوی بوده، حفظ شدن همین معنا در دیگر زبان‌های هند و اروپایی است: در لاتین، ignis و در زبان لیتوانی ugnis و در زبان باستانی اسلاوها ognu، همه واژه‌هایی نزدیک به آگنی در متون ودایی‌اند. هم‌چنین است خویشاوندی واژۀ سانسکریتی Dyaus با واژه‌های Zeus در یونان، Jovis در لاتینی، Zio در آلمان قدیم؛ امروزه کسی در خویشاوندی واژه‌های یاد شده تردیدی ندارد. این خویشاوندی‌ها نشان می‌دهد که واژه‌های متفاوت مورد بحث بیانگر وجود الوهیتی واحد و یگانه‌اند که اقوام متفاوت هند و اروپایی، پیش از جدا شدن‌شان از یکدیگر، به همین عنوان می‌شناخته‌اند. آری، Dyaus به معنای آسمان رخشنده است.

📚 از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، ترجمۀ باقر پرهام 📚

@philosophycafe