Philosophy Cafe ♨️
🔘 #امید_نادری 🔘 #کوچ_کردن ۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید. 6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem. ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما میگوید راهحل مساله زندگی در محو شدن…
A. Kashfi:
سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان
میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟ مساله وجودی در انتظار پاسخی وجودی است و نه انتزاعی، اما، مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست.
بخش اول تفسیر آقای دباغ از فقره 6.521 را شاید بتوان پذیرفت اما برای پذیرش بخش دوم به تأمل بیشتری نیاز است.
@philosophicalmeditations
سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان
میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟ مساله وجودی در انتظار پاسخی وجودی است و نه انتزاعی، اما، مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست.
بخش اول تفسیر آقای دباغ از فقره 6.521 را شاید بتوان پذیرفت اما برای پذیرش بخش دوم به تأمل بیشتری نیاز است.
@philosophicalmeditations
Philosophy Cafe ♨️
A. Kashfi: سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می…
درود جناب دکتر کشفی عزیز. ممنونم از اینکه متن بنده رو مورد توجه خود قرار دادید. قبل از اینکه به سوال شما پاسخ دهم فقط این نکته رو ذکر کنم که این برداشت بنده از این دو فقره بوده و فقط ترجمه فقرهها از کتاب ایشون هستند و اگه مشکل و ضعفی هست از کار بنده است و نه ایشان. و اما بعد، وقتی که میپذیرید《مساله معنا، نه گزارهای و انتزاعی و بل وجودی و انضمامی است》 یعنی میپذیرید که بردن این مساله از وجود و انضمام به گزاره و انتزاع یک اشتباه سطوح است به مانند اینکه ما سرعت نور را با کیلوگرم بسنجیم که روشن است این امر حل نمیشود و بل با روشنگری منحل میشود، اما در ادامه میپرسید: 《روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟》 در باب این سوال هم همان پاسخ قبلی را میتوان داد ولی مثالی دیگر میزنم تا امر روشنتر شود. بچهای را در نظر بگیرید که گرسنه است و مدام از مادرش غذا میخواهد، آیا مادر وی میتواند با صحبت کردن درمورد غذا او را سیر کند؟ مشخص است که چنین چیزی غیرممکن است ولی کافی است که به او غذا بدهد، به راحتی خواهید دید که مساله حل خواهد شد و دیگر بچه درخواست غذا نمیدهد و اینجاست که شما میپرسید:《مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست》. وقتی که میگوییم مسالهی وجودی، اصولا معنا نیست بدین معناست که مسالهای گزارهای نیست که بتوان آن را در دستگاه گزارهای حل کرد و بل مسالهی وجود با انقطاع رابطه وجودی رخ میدهد و حل کردن آن نه به واسطه دستگاه گزارهای و بل به واسطه دوباره متصل شدن به امر وجودی رخ میدهد. مسالهای را که باید در اینجا در نظر گرفت این است که ما نمیتوانیم یا گزارهای و یا وجودی باشیم. به عبارت دیگر وجود و گزاره صفر و یک نیستند و بل از صفر تا یک هستند و همین امر علت رخ دادن معنا و بیمعنایی است. بیمعنایی مطلق یعنی مرگ و معنای مطلق یعنی فنا که هیچ کدام تا وقتی ما در این جهان مادی زندگی میکنیم حداقل از نظر بنده قابل دستیابی نیستند و در نوسان بودن بین امر وجودی/اول شخص و امر گزارهای/سوم شخص است که زندگی ما را میسازد. اما اجازه بدهید به سندرونم آخر هفتهها برگردیم که شما در متن خود نیز بدان اشاره کردهاید. ما در طول هفته دارای روابط گوناگون با محیط و اجتماع خود هستیم ولی در آخر هفته ما دچار پرسش معنا میشویم و سوالی پرسیده میشود که از نظر بنده مشخصه قرن ماست. پرسش 《خب که چی؟ آخرش که چی؟》 این پرسش بدین علت رخ میدهد که انسانها در پایان هفته دچار انقطاع روابط میگردند و چون معنا روبنا و رابط زیربنا است، با قطع زیربنا روبنا هم فرو میریزد و آدمی دچار بحران معنا میشود. به راحتی مشخص است فردی که یک هفته در جایگاه اول شخص زیسته است با کوچ به جایگاه سوم شخص معنای وجودیش تبدیل به معنای گزارهای میشود و زندگی برای وی بیمعنا (معنای وجودی)میشود، روشن است که به این شخص هیج پاسخی نمیتوان داد چرا که هر پاسخی به نوعی مغالطه سطوح است و تنها میتوان منتظر ماند تا دوباره اول هفته آغاز شود و وی روابط خود را از سر گیرد و با این کار و اتصال دوباره مساله زندگی و پرسش از معنای زندگی منحل خواهد شد. مثال دیگری که میتوان زد مثال عاشقی است. دوستم پیش من میآید و میگوید که عاشق فلان دختر شده است، من به حرف دوستم گوش میدهم و میگویم تو دیوانهای و آن دختر به درد تو نمیخورد و این کاری بیمعنا است. در اینجا من در جایگاه سوم شخص و دوست بنده در جایگاه اول شخص قرار دارد و ما نمیتوانم به او کمک کنم چرا که هر آنچه برای او وجودی است برای من گزارهای است و حتی شده است که من خود قبلا عاشق شدهام و الان بعد گذشت سالیانی شکر میکنم که به فلان دختر نرسیدهام و خودم را سرزنش میکنم که چه کار بیمعنایی انجام داده بودم ولی حقیقت ماجرا این است که در آن موقعی که من عاشق شده بودم در جایگاه اول شخص قرار داشتم و آن عشق کاملا برایم معنا داشت و اگر آن جایگاه را حفظ کرده بودم هنوزم هم برایم معنا داشت ولی امروز چون در جایگاه سوم شخص نسبت به خودم قرار دارم و دچار انقطاع رابطه شدهان به واسطه گزاره خود پیشینیم را مورد قضاوت قرار میدهم و آن امر برایم بیمعناست. دو مثال دیگر بزنم. سالها به خودم میگفتم بالفرض وجود بهشت، بیاییم و تصور کنیم که یک سال و نه ده سال، ده سال و نه صد سال و گیرم هزاران سال من در بهشت زندگی کردم و از کل آن استفاده کردم 《خب آخرش که چی؟》 این سوال تقریبا نزدیک به دو دهه ذهن مرا درگیر خودش کرده بود تا بالاخره و حداقل به زعم خودم جوابش را در این تمایزات یافتم و آن هم اینکه ما الان در جایگاه سوم شخص و با معنای گزارهای دست به بررسی جایگاه اول شخص و معنای وجودی انسانهایی که قرار است در بهشت زیست کنند میزنیم و معلوم است که در این جایگاه اگر شخصی تا
Philosophy Cafe ♨️
درود جناب دکتر کشفی عزیز. ممنونم از اینکه متن بنده رو مورد توجه خود قرار دادید. قبل از اینکه به سوال شما پاسخ دهم فقط این نکته رو ذکر کنم که این برداشت بنده از این دو فقره بوده و فقط ترجمه فقرهها از کتاب ایشون هستند و اگه مشکل و ضعفی هست از کار بنده است…
بینهایت در بهشت زندگی کند هم از جایگاه ما بیمعناست، چرا که ما دچار انقطاع وجودی نسبت به بهشت هستیم ولی به شرط وجود بهشت به اعتقاد بنده بودن آدمی در بهشت به گونهای است که هیچگاه وارد جایگاه سوم شخص نمیشود و اتصال پیوسته است و از این رو بحران معنا نخواهیم داشت و طبق ادبیات دینی در بهشت دلزدگی وجود ندارد. اما مثال دیگر تفسیر آیهای از قران است که میگوید: اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا. در این آیه خدا از مومنانش میخواهد به حبل الله بپیونند و متفرق نشوند. از نظر بنده این پیوستن نه یک پیوستن گزارهای و بل پیوستنی وجودی است، چیزی که بیشتر مومنانی که من حداقل تا به حال در عمرم دیدهام آن را بد درک کردهاند و نه به دنبال رابطه وجودی و بل به دنبال رابطهای گزارهای بودهاند امری که به نظر بنده حداقل به نحو روزافزونی در حوزه در حال شیوع است و به همین دلیل است که بخران معنا با دین و بیدین، مومن و غیرمومن نمیشناسد و هر که دچار انقطاع وحودی بشود در آن گیر میکند. اما اینجا این پرسش ممکن است پیش بیاید آیا کسی که این مسائل را میداند فرضا خود بنده دچار بحران معنا نمیشوم؟ جواب روشن است بنده هم میشوم ولی دیگر دنبال پاسخ گزارهای نیستم و بل به دنبال بررسی روابط شکسته شده و تشکیل روابط جدید هستم تا بحران معنای خودم را فرو نشانم یعنی اتصالی وجودی. حرف در این باب زیاد است و من تقریبا بیش از یک سال است که در این باب برای خودم در حال نوشتن و اندکی تفکر هستم و تاریخ فلسفه، عرفان و سایر مسائل را هم به واسطه همین امر متفاوت میبینم و امیدوارم با نقد شما بتوانم ایرادات کار خودم رو بهتر پیدا کنم. ممنون از صبر و حوصله شما. 🌹🙏
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «🔘 #امید_نادری 🔘 #کوچ_کردن ۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید. 6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem. ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما میگوید راهحل مساله زندگی در محو شدن…»
Philosophy Cafe ♨️
بینهایت در بهشت زندگی کند هم از جایگاه ما بیمعناست، چرا که ما دچار انقطاع وجودی نسبت به بهشت هستیم ولی به شرط وجود بهشت به اعتقاد بنده بودن آدمی در بهشت به گونهای است که هیچگاه وارد جایگاه سوم شخص نمیشود و اتصال پیوسته است و از این رو بحران معنا نخواهیم…
A. Kashfi:
سلام و ارادت دوباره جناب نادری عزیز
فرمایشتان دقیق است و کاملا آن میپذیرم. نظر خودم هم همین است. مسالهی معنا مسالهای وجودی و انضمامی است و در دو پست ارسالی، چنانکه ملاحظه میکنید، با وضوح بر آن پای فشردهام.
مسالهی معنا انتزاعی نیست نه اینکه، اصلا، مساله نیست (مساله هست اما نه انتزاعی/گزارهای، بلکه، وجودی/انضمامی) گرسنگی کودک، در مثالتان، مسالهی وجودی کودک است و غذا دادن مادر پاسخ وجودی مادر، و شکستگی پای کودک، در مثال من، مسالهی وجودی کودک است و آغوش گرم مادر پاسخ وجودی مادر.
بنابراین، اگر فقره پیشگفتهی تراکتاتوس را بتوان ناظر به این بحث دانست، vanishing به معنای از میان رفتن مسالهی انتزاعی و نه وجودی است.
@philosophicalmeditations
سلام و ارادت دوباره جناب نادری عزیز
فرمایشتان دقیق است و کاملا آن میپذیرم. نظر خودم هم همین است. مسالهی معنا مسالهای وجودی و انضمامی است و در دو پست ارسالی، چنانکه ملاحظه میکنید، با وضوح بر آن پای فشردهام.
مسالهی معنا انتزاعی نیست نه اینکه، اصلا، مساله نیست (مساله هست اما نه انتزاعی/گزارهای، بلکه، وجودی/انضمامی) گرسنگی کودک، در مثالتان، مسالهی وجودی کودک است و غذا دادن مادر پاسخ وجودی مادر، و شکستگی پای کودک، در مثال من، مسالهی وجودی کودک است و آغوش گرم مادر پاسخ وجودی مادر.
بنابراین، اگر فقره پیشگفتهی تراکتاتوس را بتوان ناظر به این بحث دانست، vanishing به معنای از میان رفتن مسالهی انتزاعی و نه وجودی است.
@philosophicalmeditations
Forwarded from Art and Literature
When she walks in that first Weekend, of course I am awake — I am always up these days — I decide to lay it down. “Look”, I say, “I snort Ritalin. That’s what I do. I snort it all day long. I crush up the pills and inhale them like cocaine. I’m up to about forty a day. I can’t stop. I am planning to get help, to check into rehab or something like that, as soon as this book is finished. In the meantime, I can’t stop, and I am not going to.” She looks at me impassively. “I don’t care what you think about it. So you have a choice. I can sit here and do it in front of you, or I can keep running into the bathroom so you don’t have to see. Either way, it’s going to happen, so it’s just about how bad it’s going to make you feel to watch.”
She doesn’t seem to know what to say. She stares. I think she is going to cry. I think she wants to give me a hug, maybe, but there is an invisible cage, a delicate netting of glass, an ice sculpture surrounding me that no one can walk through. I’m cold...
She doesn’t seem to know what to say. She stares. I think she is going to cry. I think she wants to give me a hug, maybe, but there is an invisible cage, a delicate netting of glass, an ice sculpture surrounding me that no one can walk through. I’m cold...
به گمونم آخرین باریه که بهت پیام میدم
دختری با وسعت اندیشه ی هانا آرنت و به زیبایی مرلین مونرو که تمام امکان های هستی رو برام زیر سوال برد.
توام شیفته ی من بودی ولی این پارادوکس درونی رو بیشتر دوست داشتی:
همزمان از تنهایی رنج میبردی و از این شعله کشیدن رنج لذت می بردی،من میتونستم این شعله هارو برات شکوفه و گل کنم ولی خواستی خودت و من رو باهم بسوزونی.
نگران من نباش.
فعلا
#کوهیار
دختری با وسعت اندیشه ی هانا آرنت و به زیبایی مرلین مونرو که تمام امکان های هستی رو برام زیر سوال برد.
توام شیفته ی من بودی ولی این پارادوکس درونی رو بیشتر دوست داشتی:
همزمان از تنهایی رنج میبردی و از این شعله کشیدن رنج لذت می بردی،من میتونستم این شعله هارو برات شکوفه و گل کنم ولی خواستی خودت و من رو باهم بسوزونی.
نگران من نباش.
فعلا
#کوهیار
Forwarded from Art and Literature
"غایت خویش را در پی خواهم گرفت و راه خویش در پیش؛ و آن چیزی نیست جز دیوانگی در خویش..."
— مازیار 🦋
"I make for my goal, I follow my course; a self-delirium..."
— Maziyar 🦋
— مازیار 🦋
"I make for my goal, I follow my course; a self-delirium..."
— Maziyar 🦋
Forwarded from اتچ بات
🔰 #تخلیه_معنایی
این روابط هستند که بر اساس آنها معنای زندگی ساخته میشود. اگر هیچ رابطهای نباشد هیچ معنایی نیز نخواهد بود. روابط رگهایی هستند که در آنها معنا جریان دارد و با قطع کردن این رگها فرد دچار معناریزی میشود و تا زمانی که این رگها را بند نیاوریم این معناریزی همچنان ادامه خواهد داشت و اگر این موضوع مدت زیادی طول بکشد دیگر معنایی در درون رگهای وی باقی نخواهد ماند و فرد دچار مرگ وجودی خواهد شد و تبدیل به یک مرده متحرک و یا یک زامبی میشود و درنهایت دچار مرگ فیزیکی. امر تخلیه معنایی که اگر بخواهم با درجه بیشتری آن را بیان کنم نامش را دزدی معنایی خواهم گذاشت، امری است که ما به واسطه آن رابطه وجودی فرد را با هستی قطع میکنیم و جایگزینی هم به او تحویل نمیدهیم. بیان مشتی گزاره هیچ کمکی به چنین فردی نیز نخواهد کرد و فرد به مرور دچار پارگی رگهای وجودی خواهد شد و حتی اگر آن گزارهها همخوان با روابط وجودیش باشند، آنها را پس میزند، چرا که گزاره شان و توان معنابخشی نخواهد داشت. در اینجاست که با قطع روابط وجودی پیشین و عدم توانایی روابط گزارهای در ایجاد معنای وجودی بحران معنا رخ میدهد و این یعنی دزدیدن خواسته یا ناخواسته معنای زندگی انسانها. تحمیل گزاره بر وجود. پاپر، هایدگر، ویتگنشتان، فوکو، نیچه و . . . اگر بر پایه رابطه وجودی بنا نشوند و شخص نتواند با آنها رابطه وجودی برقرار کند، چیزی نیستند بجز مشتی گزاره تهوعآور که دیر یا زود استفراغ خواهند شد.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
این روابط هستند که بر اساس آنها معنای زندگی ساخته میشود. اگر هیچ رابطهای نباشد هیچ معنایی نیز نخواهد بود. روابط رگهایی هستند که در آنها معنا جریان دارد و با قطع کردن این رگها فرد دچار معناریزی میشود و تا زمانی که این رگها را بند نیاوریم این معناریزی همچنان ادامه خواهد داشت و اگر این موضوع مدت زیادی طول بکشد دیگر معنایی در درون رگهای وی باقی نخواهد ماند و فرد دچار مرگ وجودی خواهد شد و تبدیل به یک مرده متحرک و یا یک زامبی میشود و درنهایت دچار مرگ فیزیکی. امر تخلیه معنایی که اگر بخواهم با درجه بیشتری آن را بیان کنم نامش را دزدی معنایی خواهم گذاشت، امری است که ما به واسطه آن رابطه وجودی فرد را با هستی قطع میکنیم و جایگزینی هم به او تحویل نمیدهیم. بیان مشتی گزاره هیچ کمکی به چنین فردی نیز نخواهد کرد و فرد به مرور دچار پارگی رگهای وجودی خواهد شد و حتی اگر آن گزارهها همخوان با روابط وجودیش باشند، آنها را پس میزند، چرا که گزاره شان و توان معنابخشی نخواهد داشت. در اینجاست که با قطع روابط وجودی پیشین و عدم توانایی روابط گزارهای در ایجاد معنای وجودی بحران معنا رخ میدهد و این یعنی دزدیدن خواسته یا ناخواسته معنای زندگی انسانها. تحمیل گزاره بر وجود. پاپر، هایدگر، ویتگنشتان، فوکو، نیچه و . . . اگر بر پایه رابطه وجودی بنا نشوند و شخص نتواند با آنها رابطه وجودی برقرار کند، چیزی نیستند بجز مشتی گزاره تهوعآور که دیر یا زود استفراغ خواهند شد.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Telegram
attach 📎
اتچ بات
🔰 #تخلیه_معنایی این روابط هستند که بر اساس آنها معنای زندگی ساخته میشود. اگر هیچ رابطهای نباشد هیچ معنایی نیز نخواهد بود. روابط رگهایی هستند که در آنها معنا جریان دارد و با قطع کردن این رگها فرد دچار معناریزی میشود و تا زمانی که این رگها را بند…
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
#سهراب_سپهری
@PhilosophyCafe ♨️
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
#سهراب_سپهری
@PhilosophyCafe ♨️
🗯 این چه حرف است که در عالَم بالاست بهشت؟
هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که درین آیینه بی پرده هویداست بهشت
@philosophycafe
هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت
صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که درین آیینه بی پرده هویداست بهشت
@philosophycafe
🔘 #وجود_زبان_جهانی
همیشه این پرسش برایم پیش میآمد که انسانها با وجود داشتن زبانهای متفاوت و حسهای ناسیونالیستی چرا زمانی که به هنر و مخصوصا موسیقی میرسند دچار نوعی گشودگی ناخواسته میشوند و گویی همه دارای یک زبان و یک تاریخ و حتی بیشتر دچار یک فردیت میشوند تا اینکه پاسخ این موضوع را در دوگانه 《گزاره/وجود》 یافتم. ما انسانها مدام در حال بحث کردن هستیم و این بحث کردنها ما را دچار گزارهگرایی میکند، گزارههایی که ناتواناند از هرگونه معنابخشی و مشکلاتی به مانند ترجمهناپذیری را پیش میآورند، مشکلاتی که به خوبی میتوان با مراجعه به کتاب #ساختارانقلابهایعلمی #تامس_کون آنها را مشاهد کرد. اما هنر و موسیقی و با عبور از مرزهای گزارهها و پا نهادن در ساحت وجود با انسانها رابطهای وجودی برقرار میکند و از این طریق است که همه ما با تمام تفاوتهای مصنوعی که در جهان داریم به موسیقی که میرسیم آن را میفهمیم، به عبارت دیگر زبان جهانی نه زبان هنر که من در ابتدای کار به آن اشاره کردم و بل زبان جهانی زبان #وجود است که هر چیزی که مصداق آن باشد همه انسانها آن را میفهمند، به نظر میرسد وقت آن رسیده است که برای فهم همدیگر به جای زبان گزارهای رو به سوی زبان وجودی آوریم و بیشک هنر یکی از مصادیق این زبان وجودی است که میتواند ما را هرچه بیشتر به هم نزدیک کند.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
همیشه این پرسش برایم پیش میآمد که انسانها با وجود داشتن زبانهای متفاوت و حسهای ناسیونالیستی چرا زمانی که به هنر و مخصوصا موسیقی میرسند دچار نوعی گشودگی ناخواسته میشوند و گویی همه دارای یک زبان و یک تاریخ و حتی بیشتر دچار یک فردیت میشوند تا اینکه پاسخ این موضوع را در دوگانه 《گزاره/وجود》 یافتم. ما انسانها مدام در حال بحث کردن هستیم و این بحث کردنها ما را دچار گزارهگرایی میکند، گزارههایی که ناتواناند از هرگونه معنابخشی و مشکلاتی به مانند ترجمهناپذیری را پیش میآورند، مشکلاتی که به خوبی میتوان با مراجعه به کتاب #ساختارانقلابهایعلمی #تامس_کون آنها را مشاهد کرد. اما هنر و موسیقی و با عبور از مرزهای گزارهها و پا نهادن در ساحت وجود با انسانها رابطهای وجودی برقرار میکند و از این طریق است که همه ما با تمام تفاوتهای مصنوعی که در جهان داریم به موسیقی که میرسیم آن را میفهمیم، به عبارت دیگر زبان جهانی نه زبان هنر که من در ابتدای کار به آن اشاره کردم و بل زبان جهانی زبان #وجود است که هر چیزی که مصداق آن باشد همه انسانها آن را میفهمند، به نظر میرسد وقت آن رسیده است که برای فهم همدیگر به جای زبان گزارهای رو به سوی زبان وجودی آوریم و بیشک هنر یکی از مصادیق این زبان وجودی است که میتواند ما را هرچه بیشتر به هم نزدیک کند.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «🔘 #وجود_زبان_جهانی همیشه این پرسش برایم پیش میآمد که انسانها با وجود داشتن زبانهای متفاوت و حسهای ناسیونالیستی چرا زمانی که به هنر و مخصوصا موسیقی میرسند دچار نوعی گشودگی ناخواسته میشوند و گویی همه دارای یک زبان و یک تاریخ و حتی بیشتر دچار یک فردیت…»
https://m.youtube.com/watch?v=wYli7hyObx8
به گمونم یکی از زیبا ترین داستان های کوتاهی بود که این مدت شنیدم(خوندم)،حتما گوش بدید و نظرتون رو بهم بگید.
@koohyarr
به گمونم یکی از زیبا ترین داستان های کوتاهی بود که این مدت شنیدم(خوندم)،حتما گوش بدید و نظرتون رو بهم بگید.
@koohyarr
YouTube
داستان صوتی هندونه گرم نوشته علی اشراف درویشیان
نويسنده: علی اشرف درویشیانراوي:علی اشرف درویشیان -Video Upload powered by https://www.TunesToTube.com