Philosophy Cafe ♨️
3.46K subscribers
3.53K photos
508 videos
636 files
1.37K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
چرا خنده دار ترین جوک ها برای غالب مردم جوک های جنسی هستند؟
@koohyarr
فئودور داستایوفسکی در کتاب تسخیرشدگان می نویسد:
نیمه دوم زندگی ما، دنباله‌ی طولانی عاداتی است که در نیمه اول حاصل کرده ایم ...!


#Philosophy Cafe🕸
🖋 یا تو، که شاه هستی، میخواهی مردمان کشورت را به وسیلۀ دژ از شورش و طغیان مانع شوی، و یا تو که شاه یا رئیس دولتی جمهوری هستی میخواهی با استفاده از دژ، شهری را که در جنگ متصرف شده ای در تصرف خود نگاه داری. اینک روی به شاه میکنم و میگویم: به عللی که پیشتر ذکر کردم برای مطیع نگاه داشتن مردمان کشورت وسیله ای بی فایده تر از دژ وجود ندارد. زیرا که دژ، تو را گستاخ تر میسازد و بر آنت میدارد که با مردمان به ستمگری رفتار کنی، و ستمگریِ تو مردمان را به برانداختن تو مصمم تر میکند و چنان آتش کینه ای در دل آنان بر می افروزد که دژهای تو که علت اصلی آن کینه اند نمیتوانند از تو محافظت کنند. از این رو شاه نیک منش و خردمند هرگز دژ نمیسازد: اولاً از آن رو که خود میخواهد نسبت به مردمان نیکوکار و مهربان باشد، و در ثانی برای اینکه نمیخواهد به جانشینانش دستاویزی برای گستاخی و بی رحمی بدهد بلکه امیدوار است آنان را بر آن دارد که به جای دژ به نیکخواهی شهروندان اتکا کنند.

📚 از کتاب «گفتارها»، نوشتۀ نیکولو ماکیاولی 📚

@philosophycafe
در این کانال نویسنده ای خود را دفن کرد.
#کوهیار
🔘 #قلم‌پرها (به انگلیسی: Quills) نام فیلمی زندگینامه‌ای درام آمریکایی-بریتانیایی-آلمانی به کارگردانی فیلیپ کافمن و نویسندگیداگ رایت است که بر اساس زندگی ژان مارکی دوساد، نویسنده وفیلسوف فرانسوی در قرن هجدهم ساخته شده‌است. از بازیگران این فیلم می‌توان به جفری راش در نقش دو ساد، واکین فینیکس، کیت وینسلت و مایکل کین اشاره کرد.

🔘 《تاریخ جنون》#فوکو: در این کتاب نقاشی‌ها و کتاب‌های زیادی معرفی شده و از جمله کسانی که به اون پرداخته شده #مارکی_دوساد است. ژان ژاک رسو به نحو حداقلی معتقد بود که انسان درگیر قراردهایی شده است که همانند بندی بر پایش مانع آزادی وی شده‌اند و در سر دیگر طیف #دوساد قرار داشت که به نحو حداکثری به این آموزه معتقد بود و سعی کرد با آثارش تا می‌تواند خود و جامعه را از قید این بندها آزاد کند، کسی که واژه #سادیسم هم از اسم او گرفته شده است و هنوز بعد از گذشت قرن‌ها این مساله باقی مانده است که آیا سادیسم واقعا نوعی بیماری است و یا نتیجه به انقیاد کشیدن #دیگری توسط جامعه؟!

http://dl1.samdl.cf/Media/Movie/Q/2000/Quills%202000/Quills%20(2000)%20720p%20WEB-DL%20(SamSerial).mkv

@PhilosophyCafe ♨️
چرا در ایران و روسیه بار روشنفکری بیشتر بر عهده ی هنرمندان به ویژه نویسندگان و شاعران است ولی در غرب(منظور واضح است)این بار بیشتر بر عهده ی فیلسوفان است؟
@koohyarr
🖋 نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مرا مثل سگ کشتند و چالم کردند. شاید اصلاً آداب کفن و دفن هم نمیدانستند. نباید هم میدانستند. اگر حاج الهوردی اینجا بود، حتماً به اینها یاد میداد که چه جوری دفنم کنند. نماز هم برایم میخواند و پدر و برادرانم را آرام میکرد. یک دستش را میگذاشت پشتش و با آن یکی دستش هی به این و آن دستور میداد. میگفت: «آن قلوه سنگ را بردار. سرش را این وری بگیر، نه اول خودت بیا بیرون، بیل را بده به موسی.»... اسد هم میداد روی سنگ قبرم چند سطری از «دده قورقود» بنویسند، همان چند سطری را که روی سنگ قبر پدرش نوشته. قبل از اینکه اسمم را بنویسند توی آگهی، مینوشتند: «با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جوان ناکام...» رامین میگفت که ننویسید، ناکام. میگفت، که من ناکام نبودم. پاک آبرویم را میبرد. بعد شروع میکرد به تعریف کردن؛ از سیر تا پیاز. میگفت که دختره را از کجا پیدا کردیم، کجا بودیم، حتماً این را هم میگفت که من رفتم و آوردمش خانه. خانۀ امیر بردیم. این را هم میگفت مرتیکه، که من قبل از این که بروم دنبالش، تلفنی باهاش حرف زدم و گفتم که «من سبیل دارم، عینک دارم، موهایم بلند است و کت سورمه ای هم تنم است.» میدانم که همه چیز را میگفت، حتی میگفت که من آخر سر با یارو دعوام شد. سر پول دعوام شد. گفتم: «لودر ساعتی پنج تومان میگیرد.» او هم گفت: «بنزین گران شده است.»

📚 بخشی از داستان «مردی که گورش گم شد»، نوشتۀ حافظ خیاوی 📚

@philosophycafe
دریـــــا:
از خودتان دربارهٔ چراییِ شیفتگی تان به هنر بپرسید. چه چیزی را ضروری پنداشته‌اید که به سراغ آن آمده‌اید؟ این حس چقدر قوی‌ست؟ اگر این کار ممنوع بود چه؟ اگر غیرقانونی بود و تنبیه در پی داشت چه می‌کردید؟ هر کار هنری‌ای، ضرورتی را به‌دنبال دارد - آن حسِ شخصی تان را بیابید. به این مسائل بیاندیشید که اگر هیچ‌کس آثارتان را نبیند و هیچ‌کس آن را نخواست، آن‌گاه تجدیدِ نظر خواهید کرد؟ وقتی به یک جوابِ حسابی رسیدید، بی‌خیالِ آن سؤال‌ها، بدون هیچ شک، به راه خود ادامه دهید.

#ارنست_هاس
Forwarded from Art and Literature
"They have something whereof they are proud. What do they call it, that which maketh them proud? Culture, they call it; it distinguisheth them from the goatherds.
They dislike, therefore, to hear of ‘contempt’ of themselves. So I will appeal to their pride.
I will speak unto them of the most contemptible thing: that, however, is THE LAST MAN!”

— Thus Spake Zarathustra A Book for All and None
— Friedrich Nietzsche
— Thomas Common (Translator)

"اینان را چیزی‌ست که بدان می‌بالند.
چه می‌نامند آن مایه‌ی به خود بالیدن را؟ فرهنگ می‌نامندَش؛ و همان است که ایشان را از بُزچَرانان برتر می‌نشاند.
از این رو دوست نمی‌دارند که واژه‌ی «خوار» را درباره‌ی خویش بشنوند.
پس من با غرورشان سخن خواهم گفت.
پس من با خوارشمردنی‌ترین کسان با ایشان سخن خواهم گفت: و آن «واپسین انسان» است!"

— چنین گفت زرتشت؛ کتابی برای همه کس و هیچکس
— فردریش نیچه
— داریوش آشوری (مترجم)
رنج دیوار است که ما را به سمت گزاره‌ها می‌کشاند.
فیلسوفان گُلدانی بر سر طاقچه
زیبا اما آپارتمانی
فیلسوفانی بی‌آزار
حیواناتی خانگی
نه زهری
نه سمی
نه پاره شدن لباسی
فیلسوفانی اخته
ولی کیست که نداند در جنگل است که وحشی‌گری فیلسوف به اوج خود می‌رسد
کیست که نداند زخم جنگل خاطره بازگشت به جنگل است
و کیست که نداند ترس و لرز جنگل تاریک است که زاینده ایمان و بی ایمانی است؟
و دیوار است که همچنان ما را اهلی خود کرده است.
تا مبادا بشکند پوستین نازک هستی تخم مرغی
تا مبادا شک وارد شود از روزنه سوراخی
تا نور بزک کرده شود مهمان هر خانه‌ای
آری رنج دیوار است که ما را به سمت گزاره‌ها می کشاند.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature
"از من می‌پرسند تو را با قرص چکار است؟ دریغا که طعم تلخ و ناخوشایند تنی آسوده با روانی خسته آکنده از درد را نچشیده‌اند. این تن بر روانم سنگینی می‌کند. می‌خواهم رها شوم اما افسوس که روانم از تنم نیز زودتر خواهد مرد، مرا جز قرص چه توان است؟"
— مازیار 🦋

"Sometimes I will be asked: “What have I to do with pills?"
Alas! They never tried unpleasant and bitter taste of tranquil in body, but with a tired soul filled with pain. It burdeneth my soul. I want to set free but alas! My soul will be dead even sooner than my body: what can I do but taking my pills?"
— Maziyar 🦋
🔘 #امید_نادری

🔘 #کوچ_کردن

۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله می‌توان دید.
6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem.

ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما می‌گوید راه‌حل مساله زندگی در محو شدن این مساله نهفته است ولی واقعا این امر به چه معناست؟ برای این ما باید از امر #پرسیدن پرسش کنیم و ببینیم که پرسیدن یک امر چگونه ممکن است و اصولا چگونه پرسشی ممکن است، پاسخ به این امر ریشه در فهم بودن به مثابه انسان بودن است. انسان موجودی انضمامی است و آنگاه که وی را از انضمامی بودن به انتزاعی بودن بر می‌کشیم، در واقع او را از هرچه انسان بودنش است جدا می‌کنیم و اینجاست که امر بی‌معنا خود را نمایان می‌سازد و ما را گرفتار دیواره بطری مگس‌گیر می‌کند. در اینجاست که پرسش در دام دور و یا تسلسل می‌افتد و تلاش بیشتر نه تنها موجب حل نمی‌شود و بل باعث بیشتر فرو رفتن در باتلاق جهان انتزاع می‌شود. اگر همان‌گونه که در نوشته‌های پیشین بیان شد بین امر گزاره‌ی و امر وجودی و همچنین بین جایگاه اول شخص و سوم شخص تمایزی تحلیلی قائل شویم جواب به راحتی روشن می‌شود. گفته شد که روابط بر دو نوع هستند، روابط گزاره‌ای و روابط وجودی و بر مبنای این دو معناهای گزاره‌ای و معناهای وجودی ساخته می‌شود. روابط گزاره‌ای با جایگاه سوم شخص و روابط وجودی با جایگاه اول در‌هم‌تنیدگی دارند. آنگاه که شما دارای یک رابطه وجودی هستید در جایگاه اول شخص قرار دارید و پرسش در باب معنای زندگی و به زبان ویتگنشتان پرسش از مساله زندگی رخ نمی‌دهد ولی به محض اینکه شما از جایگاه اول شخص به جایگاه سوم شخص و از رابطه وجودی به رابطه گزاره‌ای منتقل می‌شوید با تبدیل معنای وجودی به معنای گزاره‌ای مساله زندگی و پرسش از معنای زندگی دوباره رخ می‌نمایاند و زندگی شما دچار بی‌معنایی می‌شود و هرچه که تلاش کنید با انبوه گزاره‌های فلسفی، دینی و سایر گزاره‌ها آن را پُر کنید دچار شکست می‌شوید چرا که این بی‌معنایی نه از سنخ گزاره است که در پی‌ یافتن پاسخی برای آن باشید و حتی پرسش کردن از آن هم امری روا نیست و بل کاری که شما باید انجام بدهید انتقال دوباره از جایگاه اول شخص و رابطه گزاره‌ای به رابطه وجودی می‌باشد و از این روی است که ویتگنشتاین می‌گوید《راه‌حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله می‌توان دید》. این مساله‌ای نیست که حل شود و بل باید با تغییر جایگاه خود آن را منحل کرد و اگر شما خواننده عزیز پس از خواندن این متن این موضوع را دریافتید باید طبق انچه که ویتگنشتاین در بند ۶.۵۴ یعنی یک بند به آخر تراکتاتوس می‌گوید آن را دور بیاندازید و به جایگاه خود برگردید.
۶.۵۴ گزاره‌های من بدین طریق روشنگری می‌کنند‌: هرکس سخنان مرا درک کند، وقتی که آن‌ها را به مثابه پله‌هایی به کار می‌گیرد تا از آن‌ها بالا رود و به ورای آن‌ها برسد، نهایتا در‌می‌یابد که این گزاره‌ها مهمل‌اند (او باید، به تعبیری، پس از بالا رفتن از نردبان آن را به دور افکند).
...............................................................
🔘 #پی‌نوشت: فقره‌های فارسی از کتاب ترجمه شده تراکتاتوس توسط آقای #سروش_دباغ می‌باشند.

@PhilosophyCafe ♨️