نوشتن
چرا نوشتن
چرا خواندن؟
چرا گفتن؟
چرا آشپزی کردن؟
رقصیدن
لاک زدن
آرایش کردن
خرید کردن
به دنبال چیزی می گیردیم
گمشده ای
آرایش می کنیم شاید او ما را ببیند
می نویسیم شاید بخواند
می رقصیم شاید ببیند
می پزیم، شاید بخورد
میگوییم، شاید بشنود
کجاست؟
به دنبال چه می گردیم
نمی دانم
نمی دانی
می گوییم
می نویسیم
می خوانیم
می رقصیم
اما چرا؟
ما می سازیم
ما خراب می کنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بشکنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بسازیم
چه چیزی را؟
رابطه را
رقصیدن
بوییدن
گفتن
سکس کردن
سکس نکردن
رقصیدن
نرقصیدن
جنگیدن
نجنگیدن
مدافع ساختن یک رابطه
مخالف ساخته رابطه دیگر
موافق خراب شدن یک رابطه
مخالف خراب شدن یک رابطه
ما مدام در حال انجامیم
انجام یک رابطه
فرار از رابطه با بخشی از هستی و ایجاد رابطه با بخشی دیگر
عمیق شدن در چاهکی و فرار از چاهک دیگر
گم گشته ایم
نیاز داریم
نیاز به تعلق داشتن
به یک نقطه امن
جایی که بتوانیم بر روی آن احساس آرامش کنیم
یک گرانیگاه
جایی دست نخورده
خاص و مخصوص خودمان
انسان نمی خواهد شبیه به کسی باشد
ولی در نهایت شبیه به خودش می شود
و این انسان را فراری می دهد
چون خاص بودنش توسط خودش ازش گرفته می شود
خودش گرانیگاه خودش را دست مالی می کند
از خاص بودن می اندازدش
دوباره آوارگی
دوباره در پی بودن
دوباره ساختن
و دوباره ساختن
دفعه بعد که رژ زدی عزیزم بگو به دنبال کدام بخش از هستی می باشی
کدام بخش از وجودت را گم کرده ای
کدام بخش را به دنبال یافتنشی
و من با این نوشته ها دوباره آشوبم
با که؟ کجا؟ رابطه ایجاد می کنم
چه چیزی را می شکنم
چه چیزی را میسازم
نمی دانم
نمی دانم
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
چرا نوشتن
چرا خواندن؟
چرا گفتن؟
چرا آشپزی کردن؟
رقصیدن
لاک زدن
آرایش کردن
خرید کردن
به دنبال چیزی می گیردیم
گمشده ای
آرایش می کنیم شاید او ما را ببیند
می نویسیم شاید بخواند
می رقصیم شاید ببیند
می پزیم، شاید بخورد
میگوییم، شاید بشنود
کجاست؟
به دنبال چه می گردیم
نمی دانم
نمی دانی
می گوییم
می نویسیم
می خوانیم
می رقصیم
اما چرا؟
ما می سازیم
ما خراب می کنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بشکنیم
چه چیزی را؟
رابطه را
می نویسیم تا بسازیم
چه چیزی را؟
رابطه را
رقصیدن
بوییدن
گفتن
سکس کردن
سکس نکردن
رقصیدن
نرقصیدن
جنگیدن
نجنگیدن
مدافع ساختن یک رابطه
مخالف ساخته رابطه دیگر
موافق خراب شدن یک رابطه
مخالف خراب شدن یک رابطه
ما مدام در حال انجامیم
انجام یک رابطه
فرار از رابطه با بخشی از هستی و ایجاد رابطه با بخشی دیگر
عمیق شدن در چاهکی و فرار از چاهک دیگر
گم گشته ایم
نیاز داریم
نیاز به تعلق داشتن
به یک نقطه امن
جایی که بتوانیم بر روی آن احساس آرامش کنیم
یک گرانیگاه
جایی دست نخورده
خاص و مخصوص خودمان
انسان نمی خواهد شبیه به کسی باشد
ولی در نهایت شبیه به خودش می شود
و این انسان را فراری می دهد
چون خاص بودنش توسط خودش ازش گرفته می شود
خودش گرانیگاه خودش را دست مالی می کند
از خاص بودن می اندازدش
دوباره آوارگی
دوباره در پی بودن
دوباره ساختن
و دوباره ساختن
دفعه بعد که رژ زدی عزیزم بگو به دنبال کدام بخش از هستی می باشی
کدام بخش از وجودت را گم کرده ای
کدام بخش را به دنبال یافتنشی
و من با این نوشته ها دوباره آشوبم
با که؟ کجا؟ رابطه ایجاد می کنم
چه چیزی را می شکنم
چه چیزی را میسازم
نمی دانم
نمی دانم
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
مردی می گرید
اما من نیست
زنی می گرید
اما تو نیست
این جا
زاده ناکجا
همزاد من است
اما من نیست
همزاد تو است
اما تو نیست
کسی می گرید
ناکجا
سر صف نانوایی
پشت پیشخوان بانک
سرکار پدری
سر کار مادری
کسی می گرید اما ما نیست
سرزمینش ناکجا
زبانش الکن
بی اسم
بی صورت
بی تن
بی بدن
صدای جیغش را می شنوم
صدای کسی می آید
همیشه می شنیدم
اما تهران بدتر است
صدای گریه و جیغ می دهد
مردی
زنی
مادری
پدری
از تمام عناوین و رابطه ها
صدای تجاوز می آید
به مردی
به زنی
تهران صدای جیغ می دهد
بوی جیغ می دهد
تجاوز گروهی به مردی
به زنی
که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
انتقامش را خواهد گرفت
از کسی که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
تهران بوی جیغ می دهد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
اما من نیست
زنی می گرید
اما تو نیست
این جا
زاده ناکجا
همزاد من است
اما من نیست
همزاد تو است
اما تو نیست
کسی می گرید
ناکجا
سر صف نانوایی
پشت پیشخوان بانک
سرکار پدری
سر کار مادری
کسی می گرید اما ما نیست
سرزمینش ناکجا
زبانش الکن
بی اسم
بی صورت
بی تن
بی بدن
صدای جیغش را می شنوم
صدای کسی می آید
همیشه می شنیدم
اما تهران بدتر است
صدای گریه و جیغ می دهد
مردی
زنی
مادری
پدری
از تمام عناوین و رابطه ها
صدای تجاوز می آید
به مردی
به زنی
تهران صدای جیغ می دهد
بوی جیغ می دهد
تجاوز گروهی به مردی
به زنی
که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
انتقامش را خواهد گرفت
از کسی که من نیست
که تو نیست
که ما نیست
تهران بوی جیغ می دهد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
در غریب شب این سوخته دشت
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
کاروان گم شد و خاکستر ، ماند
کرکس پیر دل من می خواند
ای عطش در رگ من
جاری باش
شعله زن دودم کن کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من
بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته ، سوخته
بی
بنیادم
کاروان سوخته ای چاووشم
در بدر زمزمه ای خاموشم
گره کور غمم بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
ای تو گم نامعلوم ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر که رفتم از دست
دامنم گیر که هیچم در هست
من و تو چیست ؟ چه بیشی
چه کمی ؟
چو کویری و تمنای نمی
من و تو چیست ؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بکشانم ، بچشانم ، بنشان
بکشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم
زن
کوس بدنامی بر بامم زن
زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن
کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گورکن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم کش
تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
برق منشور یخین ، رازم
پر سیمرغ غمم بگدازم
پیش از آن لحظه که نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
کرکسی پر زد و نالید و گذشت
نصرت رحمانی
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
کاروان گم شد و خاکستر ، ماند
کرکس پیر دل من می خواند
ای عطش در رگ من
جاری باش
شعله زن دودم کن کاری باش
رگ غم سوخته ، ای ریشه ی من
بمک از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته ام خاموشم
موج خود باخته ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته ، سوخته
بی
بنیادم
کاروان سوخته ای چاووشم
در بدر زمزمه ای خاموشم
گره کور غمم بازم کن
قصه پایان ده و آغازم کن
ای تو گم نامعلوم ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر که رفتم از دست
دامنم گیر که هیچم در هست
من و تو چیست ؟ چه بیشی
چه کمی ؟
چو کویری و تمنای نمی
من و تو چیست ؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بکشانم ، بچشانم ، بنشان
بکشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم
زن
کوس بدنامی بر بامم زن
زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن
کفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گورکن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماری که همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم کش
تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
برق منشور یخین ، رازم
پر سیمرغ غمم بگدازم
پیش از آن لحظه که نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
کرکسی پر زد و نالید و گذشت
نصرت رحمانی
🖋 ما اینگونه فرض میکنیم که کیفیت و ساختار حسها (ادراکات)، یا حداقل کیفیت و ساختار آن حسهایی که وارد بدنۀ علم میشوند، از تعبیر زبانیشان مستقل است. من در مورد حتی اعتبار تقریبی این فرض، که میتوان با مثالهای ساده آن را رد کرد، بسیار مشکوکم و مطمئنم تا زمانی که در محدودههای تعریفشدۀ این فرض باقی بمانیم، خودمان را از کشفهای جدید و شگفتانگیز محروم کردهایم. اما برای لحظهای درون محدودههای این فرض میمانم.
به کمک این فرض سادهکنندۀ اضافی، ما اکنون میتوانیم بین حسها و "آن فعالیت ذهنیای که بلافاصله به دنبال حسها میآیند" (مقدمۀ کتاب «ارغنون نو»، فرانسیس بیکن) و آنچنان با واکنشهایشان متصل هستند که جداکردنشان، کار دشواری است، تمایز بگذاریم. من این فعالیتها را با نظر به منشأ و تأثیرشان، «تفسیر طبیعی» مینامم.
در تاریخ اندیشه، تفسیرهای طبیعی یا به عنوان «پیشفرضهای پیشینی» علم در نظر گرفته شدهاند، یا به عنوان «پیشداوری»هایی دیده شدهاند که قبل از شروع هر آزمایش جدیای باید حذف شوند...
🖋 گالیله یک تفسیر طبیعی را با یک تفسیر بسیار متفاوت دیگر که هنوز (سال 1630) حداقل تا حدودی غیرطبیعی است، جابهجا میکند. او چگونه کار خود را پیش میبَرد؟ او چگونه ادعاهای پوچ و ضداستقرایی را، ادعاهایی مانند این که زمین حرکت میکند، مطرح میکند و توجهات را به خود جلب میکند؟ میتوان پیشبینی کرد که استدلالها کفایت نخواهند کرد -یک محدودیت جالب و بسیار مهم عقلگرایی- و در واقع سخنان گالیله، فقط در ظاهر، استدلالیاند. زیرا گالیله از «پروپاگاندا» استفاده میکند. او در کنار دلایل عقلانیای که باید ارائه دهد، از «فوت و فنهای روانشناختی» استفاده میکند. این فوت و فنها بسیار موفقیتآمیزند: آنها گالیله را پیروز میکنند. اما همچنین آنها ... امکان فلسفهای مستدل را تا قرنها به تأخیر میاندازند. همچنین آنها این واقعیت را تیره و تار میسازند که تجربهای که گالیله میخواهد آن را مبنای دیدگاه کوپرنیکی قرار دهد، چیزی نیست جز تخیل پربارِ خودِ گالیله؛ که آن هم «ابداع» شده است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
به کمک این فرض سادهکنندۀ اضافی، ما اکنون میتوانیم بین حسها و "آن فعالیت ذهنیای که بلافاصله به دنبال حسها میآیند" (مقدمۀ کتاب «ارغنون نو»، فرانسیس بیکن) و آنچنان با واکنشهایشان متصل هستند که جداکردنشان، کار دشواری است، تمایز بگذاریم. من این فعالیتها را با نظر به منشأ و تأثیرشان، «تفسیر طبیعی» مینامم.
در تاریخ اندیشه، تفسیرهای طبیعی یا به عنوان «پیشفرضهای پیشینی» علم در نظر گرفته شدهاند، یا به عنوان «پیشداوری»هایی دیده شدهاند که قبل از شروع هر آزمایش جدیای باید حذف شوند...
🖋 گالیله یک تفسیر طبیعی را با یک تفسیر بسیار متفاوت دیگر که هنوز (سال 1630) حداقل تا حدودی غیرطبیعی است، جابهجا میکند. او چگونه کار خود را پیش میبَرد؟ او چگونه ادعاهای پوچ و ضداستقرایی را، ادعاهایی مانند این که زمین حرکت میکند، مطرح میکند و توجهات را به خود جلب میکند؟ میتوان پیشبینی کرد که استدلالها کفایت نخواهند کرد -یک محدودیت جالب و بسیار مهم عقلگرایی- و در واقع سخنان گالیله، فقط در ظاهر، استدلالیاند. زیرا گالیله از «پروپاگاندا» استفاده میکند. او در کنار دلایل عقلانیای که باید ارائه دهد، از «فوت و فنهای روانشناختی» استفاده میکند. این فوت و فنها بسیار موفقیتآمیزند: آنها گالیله را پیروز میکنند. اما همچنین آنها ... امکان فلسفهای مستدل را تا قرنها به تأخیر میاندازند. همچنین آنها این واقعیت را تیره و تار میسازند که تجربهای که گالیله میخواهد آن را مبنای دیدگاه کوپرنیکی قرار دهد، چیزی نیست جز تخیل پربارِ خودِ گالیله؛ که آن هم «ابداع» شده است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
سرزمین من | داوود سرخوش
کانال دوتاری | dootari@
▪️سرزمین من | داوود سرخوش
سرزمین من ، مثل چشم انتظاری
سرزمین من ، مثل دشت پر غباری
سرزمین من ، مثل قلبِ داغداری
@dootari
سرزمین من ، مثل چشم انتظاری
سرزمین من ، مثل دشت پر غباری
سرزمین من ، مثل قلبِ داغداری
@dootari
#اشپنگلر_فرهنگ_تمدن
اسوالد اشپنگلر تمدن¬های بشری را شبیه به اشکال زیستشناختی زندگی و با یک چرخه حیات بارز نشان داده است. اشپنگلر اظهار داشت كه تاريخ، به شكل مناسب، گذر فرهنگ¬ها را بيان مي¬كند و نشان مي¬دهد كه همه آن¬ها در مراحل مشابهي رشد مي¬كنند ، بالغ مي¬شوند، زوال مي¬يابند و از بين مي¬روند.ازنظر اشپنگلر باید میان «فرهنگ» و «تمدن» فرق گذاشت. فرهنگ شکل خلاق، زنده، طبیعی و پویا است درحالیکه تمدن ایستا، مصنوعی، مکانیکی، عقلی و جعلی است که همچون قفسی مردمان زمانه خود را در برگرفته است. درحالیکه فرهنگ باروح مشخص میشود، تمدن با عقل مشخص می¬شود. بهعنوانمثال، جهان یونان نمونهای از یک فرهنگ است، درحالیکه جهان رومی نمونه¬ای از جهان یونان برای تبدیلشدن به تمدن است. اشپنگلر می¬گوید، در مقایسه با یونانی¬ها، رومی¬ها بربرهایی هستند که راه پیشرفت فرهنگی بزرگی را بستند و نگرانی آن¬ها بیشتر به سمت اشیاء عملی است. آنچه دوره روم را توصیف میکند فضای «غیرروحانی و بیروح و روان» است که عاری از فضای هنری است. به این معنا، رومیها عقل را نمایندگی میکنند، درحالیکه یونانی¬ها روح را نمایندگی میکنند.(Spengler, 1926: 32).
دوره تمدن با مفهوم «جهان شهر» تعریف می شود، که به معنای جهان وطنی است. شخصیت افرادی که در تمدن زندگی می کنند با افرادی که در فرهنگ زندگی می کنند بسیار متفاوت است. آنها نوعی ساکنان مهاجر ، بی¬سنت ، بی دین ، باهوش اما بی¬ثمر هستند و بالاترین شکل هموطن هستند و می توان آنها را «بزرگان کشور» نامید. پول به عنوان یک محصول غیرآلی مهمترین ارزش تمدن است، این نشان از قطع ارتباط با ارزشهای اصلی و طبیعی است. توده به جای قوم، به شهر جهانی تعلق دارد. (Spengler, 1926: 32–41).
🔶 فاوست، فرانکشتاین، مسخ، پرسش از تکنولوژی هایدگر، انسان به مثابه منبع انرژی، فیلم ماتریکس، تکنولوژی به مثابه شکلی از زندگی، از خودبیگانگی و تکنولوژی، تمدن-تکنولوژی-شکل زندگی، ویتگنشتاین 🔶
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
اسوالد اشپنگلر تمدن¬های بشری را شبیه به اشکال زیستشناختی زندگی و با یک چرخه حیات بارز نشان داده است. اشپنگلر اظهار داشت كه تاريخ، به شكل مناسب، گذر فرهنگ¬ها را بيان مي¬كند و نشان مي¬دهد كه همه آن¬ها در مراحل مشابهي رشد مي¬كنند ، بالغ مي¬شوند، زوال مي¬يابند و از بين مي¬روند.ازنظر اشپنگلر باید میان «فرهنگ» و «تمدن» فرق گذاشت. فرهنگ شکل خلاق، زنده، طبیعی و پویا است درحالیکه تمدن ایستا، مصنوعی، مکانیکی، عقلی و جعلی است که همچون قفسی مردمان زمانه خود را در برگرفته است. درحالیکه فرهنگ باروح مشخص میشود، تمدن با عقل مشخص می¬شود. بهعنوانمثال، جهان یونان نمونهای از یک فرهنگ است، درحالیکه جهان رومی نمونه¬ای از جهان یونان برای تبدیلشدن به تمدن است. اشپنگلر می¬گوید، در مقایسه با یونانی¬ها، رومی¬ها بربرهایی هستند که راه پیشرفت فرهنگی بزرگی را بستند و نگرانی آن¬ها بیشتر به سمت اشیاء عملی است. آنچه دوره روم را توصیف میکند فضای «غیرروحانی و بیروح و روان» است که عاری از فضای هنری است. به این معنا، رومیها عقل را نمایندگی میکنند، درحالیکه یونانی¬ها روح را نمایندگی میکنند.(Spengler, 1926: 32).
دوره تمدن با مفهوم «جهان شهر» تعریف می شود، که به معنای جهان وطنی است. شخصیت افرادی که در تمدن زندگی می کنند با افرادی که در فرهنگ زندگی می کنند بسیار متفاوت است. آنها نوعی ساکنان مهاجر ، بی¬سنت ، بی دین ، باهوش اما بی¬ثمر هستند و بالاترین شکل هموطن هستند و می توان آنها را «بزرگان کشور» نامید. پول به عنوان یک محصول غیرآلی مهمترین ارزش تمدن است، این نشان از قطع ارتباط با ارزشهای اصلی و طبیعی است. توده به جای قوم، به شهر جهانی تعلق دارد. (Spengler, 1926: 32–41).
🔶 فاوست، فرانکشتاین، مسخ، پرسش از تکنولوژی هایدگر، انسان به مثابه منبع انرژی، فیلم ماتریکس، تکنولوژی به مثابه شکلی از زندگی، از خودبیگانگی و تکنولوژی، تمدن-تکنولوژی-شکل زندگی، ویتگنشتاین 🔶
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 این حقیقت که تنها فرد، توانایی اندیشیدن دارد، سبب شده تصور گردد خاستگاه همۀ افکار و عقاید در ذهن خود فرد است؛ از این رو وقتی میخواهیم مکتب فکری خاصی را بررسی کنیم، تنها به بررسی برهانها و مقدمات آنها میپردازیم؛ شیوهای که در کتابهای فلسفی به روشنی میتوان یافت. برای اندیشه و فکر چنان ارزشی قائلیم که فراموش میکنیم این فعالیت بشر شاید با فعالیتهای دیگر وی، به ویژه در عرصۀ زندگی اجتماعی او، ارتباط داشته باشد. حتی زمانی که به چنین ربط و نسبتی اذعان کنیم، در واقع تلاش مینماییم نشان دهیم که چگونه اندیشهها سبب تأثیر و تغییراتی در سایر وجوه زندگانی بشر، از جمله زندگی اجتماعی او دارد. در هنگام بررسی تحولات اجتماعی، به گونهای سخن میگوییم که نشان دهیم فکر و اندیشهای خاص سبب تحولی بزرگ در جامعه شده است؛ به دیگر سخن، در بیان ربط و نسبت میان اندیشه و شرایط اجتماعی، همواره به ارتباطی یکسویه از طرف اندیشه به سوی جامعه قائلیم.
🖋 اما باید توجه کرد، همانگونه که کوشش در بیرون آوردن یک زبان، تنها از مشاهدۀ یک فرد واحد -فردی که سخن میگوید نه با زبان خاص خود، بلکه با زبان همعصران و پیشینیانش که راه را برای او هموار ساختهاند- نادر است؛ همینطور صحیح نیست که تمامیت یک دیدگاه تنها به اعتبار تکوین آن در ذهن فرد، توضیح داده شود. فرد تنها در یک معنای کاملاً محدود، وجه سخن و اندیشهای را که به او نسبت میدهیم، خود میآفریند. در واقع او به زبان گروهش سخن میگوید؛ به شیوهای میاندیشد که گروهش اندیشه میکند. آنچه فرد در اختیار دارد تنها مُشتی کلمات و معناهای آنهاست که نه تنها تا حد وسیعی راههای دستیابی به جهان اطراف را تعیین میکنند، بلکه در همان زمان نشان میدهند که اشیا و موضوعهای معرفت تاکنون از کدامین منظر و در کدامین زمینه فعالیت، در دسترس فرد و قابل ادراک برای او بودهاند. گفتن اینکه فرد واحد میاندیشد، نادرست است؛ درستتر آن است که بگوییم او در اندیشیدن در آنچه دیگر انسانهای پیش از او اندیشیدهاند، شرکت دارد.
📝 از مقالۀ «تأملی در نسبتگراییِ معرفتشناختیِ کارل مانهایم»، نوشتۀ غلامحسین مقدم حیدری 📝
@philosophycafe
🖋 اما باید توجه کرد، همانگونه که کوشش در بیرون آوردن یک زبان، تنها از مشاهدۀ یک فرد واحد -فردی که سخن میگوید نه با زبان خاص خود، بلکه با زبان همعصران و پیشینیانش که راه را برای او هموار ساختهاند- نادر است؛ همینطور صحیح نیست که تمامیت یک دیدگاه تنها به اعتبار تکوین آن در ذهن فرد، توضیح داده شود. فرد تنها در یک معنای کاملاً محدود، وجه سخن و اندیشهای را که به او نسبت میدهیم، خود میآفریند. در واقع او به زبان گروهش سخن میگوید؛ به شیوهای میاندیشد که گروهش اندیشه میکند. آنچه فرد در اختیار دارد تنها مُشتی کلمات و معناهای آنهاست که نه تنها تا حد وسیعی راههای دستیابی به جهان اطراف را تعیین میکنند، بلکه در همان زمان نشان میدهند که اشیا و موضوعهای معرفت تاکنون از کدامین منظر و در کدامین زمینه فعالیت، در دسترس فرد و قابل ادراک برای او بودهاند. گفتن اینکه فرد واحد میاندیشد، نادرست است؛ درستتر آن است که بگوییم او در اندیشیدن در آنچه دیگر انسانهای پیش از او اندیشیدهاند، شرکت دارد.
📝 از مقالۀ «تأملی در نسبتگراییِ معرفتشناختیِ کارل مانهایم»، نوشتۀ غلامحسین مقدم حیدری 📝
@philosophycafe
🗯 "الفتنة اشد من القتل" (فتنه بدتر از قتل است)، عبارتیه که توی قرآن اومده. به نظرم یکی از روشهای مواجهۀ اشتباه با قرآن، اینه که یک عبارت رو از داخل متن و تاریخ بکَنیم و بیرون بیاریم و اون عبارت رو در خلأ بررسی کنیم و برای زندگی امروزمون به کار بگیریم. مثلاً در مورد این عبارت، بعضی از پژوهشگران و متفکران صرفاً به همین قناعت میکنن که معنای واژۀ "فتنه" رو با رجوع به مراجع لغوی جستجو کنن و توضیحی در مورد این واژه ارائه بدن و در نهایت این مفهوم و مجموعۀ مصادیقی رو که امروزه به طور رایج به عنوان "فتنه" معرفی میشه، بدتر از قتل اعلام میکنن. به نظرم اون چیزی که اهمیت بیشتر داره، مصداق "فتنه"ست و نه مفهوم اون.
🗯 در طول تاریخ اسلام (کل 14 قرن) حکومتهای اسلامی و علما و متفکرین مختلف، مصداقهای متفاوتی رو برای "فتنه" ذکر کردن. احتمالاً همۀ این افراد و نهادها میدونستن که معنای لغوی "فتنه" چیه و میدونستن که مشتقات "فتنه" در چه آیاتی از قرآن اومده و میدونستن در کدوم منابع و روایت دینی از "فتنه" سخن گفته شده، مثلاً میدونستن که در خطبۀ دوم نهجالبلاغه چهار چیز به عنوان "علائم فتنه" ذکر شده؛ اما در تعیین مصادیق "فتنه" اختلاف نظرات زیادی وجود داشته و داره. مثلاً شیخ فضلالله نوری، جنبش مشروطه رو "فتنه" نامیده بود و احتمالاً این یعنی که نوری جنبش مشروطه رو یکی از مصادیق "فتنه" میدونه. اما آیا این، نظر تمام علمای دینی بود و هست؟ و آیا همون زمان در بین علمای دینی ایران، این تعیین مصداق برای "فتنه" مخالف نداشته؟
🗯 آخوند خراسانی به عنوان یکی از علمای دینی همزمان با فضلالله نوری، در نامهای به اهالی همدان، مصداق متفاوتی برای "فتنه" ذکر میکنه و بدون اسم بردن از شیخ فضلالله نوری، اعلام تعجب میکنه از نظرات برخی از "علمای ایران" که به نظر آخوند خراسانی این علما گویی "ضروری مذهب امامیه را فراموش نمودند". منظور خراسانی اینه که برخی از اعلام نظرات علما در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه، حتی با ضروریات مذهب امامیه (با به تعبیر دقیقتر، "ضروریات مذهب امامیه"، به اون صورتی که خراسانی اون رو میفهمه) ناسازگاری داره. علمای "امامیه" تنها گروه علمای شیعه در ایران نبوده (گروههای دیگهای مثل گروه "شیخیه" هم وجود داشته)، اما مهمترین گروه بوده.
🗯 پس در مورد تعیین مصداق "فتنه" با کثیری از نظرات متفاوت و متضاد در طول تاریخ اندیشۀ اسلامی روبهرو هستیم. و پژوهشگر این حوزه، باید این تکثر و تفاوتها رو بشناسه. و این اختلافات امروزه هم وجود داره. مثلاً عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) در سخنرانیای که چهار سال پیش در مورد بخشی از آیات سورۀ بقره ارائه داد (عبارت "الفتنة اشد من القتل" در آیۀ 191 سورۀ بقره اومده) مصداقی که برای "فتنه" نام میبره، وضعیت سوریه و عراق امروزه. تا اون زمان (اونطور که بازرگان میگه) حدود 800 هزار نفر توی سوریه کشته شدن و 12 میلیون نفر هم مهاجرت کرده بودن. و بازرگان میگه فتنه یعنی همین. یک جامعه فلج میشه و از هم میپاشه. و به نظر بازرگان، به همین دلیل هم قرآن فتنه رو بدتر از قتل معرفی میکنه.
📢 جدای از بحث در مورد "فتنه"، به این مسئله هم باید فکر کنیم که این آیات در چه فضایی نازل شدن. فضای نزول آیه، به درک بهتر آیه کمک میکنه. همینطور باید به قبل و بعد این عبارت هم توجه کرد. با توجه به این مسائل به نظر میرسه که این آیات تو فضای جنگی نازل شده؛ زمانی که محمد و یارانش توی مدینه بودن و مشرکین توی مکه و بین این دو جماعت فضای جنگ حاکم بوده. به همین دلیل آیۀ قبلی (190) اینه که "در راه خدا جنگ کنید"؛ اما با چه کسانی؟ جنگ با کی؟ "الذین یقاتلونکم" (با کسانی که با شما میجنگند). آیۀ 191 هم به پیروان محمد یادآوری میکنه که مشرکین، اونها را از خونه و شهرشون بیرون کردن؛ اما حالا این افراد میتونن از خودشون دفاع کنن. پس فضای آیه، در مورد جنگ خارجیه؛ در مورد جنگ با کسانی که قبلاً محمد و پیروانش رو مورد آزار و اذیت قرار داده بودن. فضای آیه، در مورد مواجهۀ حکومت اسلامی با مخالفین و معترضین داخلی نیست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 در طول تاریخ اسلام (کل 14 قرن) حکومتهای اسلامی و علما و متفکرین مختلف، مصداقهای متفاوتی رو برای "فتنه" ذکر کردن. احتمالاً همۀ این افراد و نهادها میدونستن که معنای لغوی "فتنه" چیه و میدونستن که مشتقات "فتنه" در چه آیاتی از قرآن اومده و میدونستن در کدوم منابع و روایت دینی از "فتنه" سخن گفته شده، مثلاً میدونستن که در خطبۀ دوم نهجالبلاغه چهار چیز به عنوان "علائم فتنه" ذکر شده؛ اما در تعیین مصادیق "فتنه" اختلاف نظرات زیادی وجود داشته و داره. مثلاً شیخ فضلالله نوری، جنبش مشروطه رو "فتنه" نامیده بود و احتمالاً این یعنی که نوری جنبش مشروطه رو یکی از مصادیق "فتنه" میدونه. اما آیا این، نظر تمام علمای دینی بود و هست؟ و آیا همون زمان در بین علمای دینی ایران، این تعیین مصداق برای "فتنه" مخالف نداشته؟
🗯 آخوند خراسانی به عنوان یکی از علمای دینی همزمان با فضلالله نوری، در نامهای به اهالی همدان، مصداق متفاوتی برای "فتنه" ذکر میکنه و بدون اسم بردن از شیخ فضلالله نوری، اعلام تعجب میکنه از نظرات برخی از "علمای ایران" که به نظر آخوند خراسانی این علما گویی "ضروری مذهب امامیه را فراموش نمودند". منظور خراسانی اینه که برخی از اعلام نظرات علما در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه، حتی با ضروریات مذهب امامیه (با به تعبیر دقیقتر، "ضروریات مذهب امامیه"، به اون صورتی که خراسانی اون رو میفهمه) ناسازگاری داره. علمای "امامیه" تنها گروه علمای شیعه در ایران نبوده (گروههای دیگهای مثل گروه "شیخیه" هم وجود داشته)، اما مهمترین گروه بوده.
🗯 پس در مورد تعیین مصداق "فتنه" با کثیری از نظرات متفاوت و متضاد در طول تاریخ اندیشۀ اسلامی روبهرو هستیم. و پژوهشگر این حوزه، باید این تکثر و تفاوتها رو بشناسه. و این اختلافات امروزه هم وجود داره. مثلاً عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) در سخنرانیای که چهار سال پیش در مورد بخشی از آیات سورۀ بقره ارائه داد (عبارت "الفتنة اشد من القتل" در آیۀ 191 سورۀ بقره اومده) مصداقی که برای "فتنه" نام میبره، وضعیت سوریه و عراق امروزه. تا اون زمان (اونطور که بازرگان میگه) حدود 800 هزار نفر توی سوریه کشته شدن و 12 میلیون نفر هم مهاجرت کرده بودن. و بازرگان میگه فتنه یعنی همین. یک جامعه فلج میشه و از هم میپاشه. و به نظر بازرگان، به همین دلیل هم قرآن فتنه رو بدتر از قتل معرفی میکنه.
📢 جدای از بحث در مورد "فتنه"، به این مسئله هم باید فکر کنیم که این آیات در چه فضایی نازل شدن. فضای نزول آیه، به درک بهتر آیه کمک میکنه. همینطور باید به قبل و بعد این عبارت هم توجه کرد. با توجه به این مسائل به نظر میرسه که این آیات تو فضای جنگی نازل شده؛ زمانی که محمد و یارانش توی مدینه بودن و مشرکین توی مکه و بین این دو جماعت فضای جنگ حاکم بوده. به همین دلیل آیۀ قبلی (190) اینه که "در راه خدا جنگ کنید"؛ اما با چه کسانی؟ جنگ با کی؟ "الذین یقاتلونکم" (با کسانی که با شما میجنگند). آیۀ 191 هم به پیروان محمد یادآوری میکنه که مشرکین، اونها را از خونه و شهرشون بیرون کردن؛ اما حالا این افراد میتونن از خودشون دفاع کنن. پس فضای آیه، در مورد جنگ خارجیه؛ در مورد جنگ با کسانی که قبلاً محمد و پیروانش رو مورد آزار و اذیت قرار داده بودن. فضای آیه، در مورد مواجهۀ حکومت اسلامی با مخالفین و معترضین داخلی نیست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
گویا احساسات آنی محو میشوند ولی ریشه پیدا می کنند و درد می شوند.
شاید همین زجر روان و درد مایه ی اندیشه می شود.
شاید همین زجر روان و درد مایه ی اندیشه می شود.
🖋 باید توجه داشت که شیوۀ گالیله محتوای دینامیک را به شدت کاهش میدهد. دینامیک ارسطویی، یک نظریۀ عمومی دربارۀ تغییر بود که شامل حرکت مکانی، تغییر کیفی و کون و فساد بود و در ضمن قابلیت داشت که بر فرایندهای ذهنی نیز اطلاق شود. دینامیک گالیله و جانشینانش فقط با «حرکت مکانی» سروکار دارد، آن هم فقط حرکت مکانی «ماده». انواع دیگر حرکت با این وعده (طبق عقاید دموکریت) که حرکت مکانی در نهایت قادر است همۀ حرکات را تبیین کند، کنار گذاشته میشود. بنابراین یک نظریۀ تجربی جامع [= دیدگاه ارسطویی]، جای خود را به یک نظریۀ محدود و تنگ، به اضافۀ یک متافیزیک در باب حرکت [= دیدگاه گالیله به اضافۀ دیدگاه دموکریت] میدهد، درست همانطور که یک تجربۀ "تجربی"، جای خود را به تجربهای میدهد که شامل عناصر نظری است. اینک دیده میشود که ضداستقرا نقش مهمی را در جابهجایی یک نظریه با نظریۀ دیگر و یک امر واقع (fact) با امر واقع دیگر بازی میکند... حال به بخش دیگری از پروپاگاندای گالیله میپردازم... .
🖋 سالویاتی [= یکی از شخصیتهای کتاب «گفتگو». این کتاب را گالیله نوشته است] که "به جای کوپرنیکوس سخن میگوید" (کتاب «گفتگو»، صفحات 131 و 256) در پاسخ به یکی از مخاطبان که از تعداد کم طرفداران دیدگاه کوپرنیک اظهار تعجب میکند، این توضیح را میدهد: "شما از این تعجب میکنید که تعداد پیروان عقیدۀ فیثاغورثی [که میگوید زمین حرکت میکند] خیلی کم است، [اما] من از این تعجب میکنم که چنین عقیدهای تا به امروز پیروانی [ولو اندک] دارد. من نمیتوانم به اندازۀ کافی تیزهوشی برجستۀ کسانی را که به این عقیده معتقد شدهاند، ستایش کنم؛ کسانی که باور به حرکت زمین را به عنوان عقیدهای صادق پذیرفتند: آنها از طریق نیروی خالص عقل، به حواس خود فشار آورده، و آنچه را عقل به آنها گفته بر تجربۀ حسی، که خلاف آن را نشان میداده است، ترجیح دادند. زیرا همانطور که دیدهایم استدلالهای علیه گردش [وضعی] زمین که قبلاً آنها را بررسی کردهایم، بسیار پذیرفتنی هستند و این واقعیت که بطلمیوسیها و ارسطوییها و همۀ شاگردانشان این استدلالها را نتیجهبخش دانستند، دلیل محکمی بر اثربخشی این استدلالهاست ... من تکرار میکنم که حیرت و تعجب من حدی ندارد وقتی به آریستارخوس و کوپرنیکوس فکر میکنم که قادر بودند عقل را چنان بر حواس چیره سازند که علیرغم حواس، عقل، آموزگار عقاید آنها شود" (از کتاب «گفتگو»، صفحۀ 328).
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 سالویاتی [= یکی از شخصیتهای کتاب «گفتگو». این کتاب را گالیله نوشته است] که "به جای کوپرنیکوس سخن میگوید" (کتاب «گفتگو»، صفحات 131 و 256) در پاسخ به یکی از مخاطبان که از تعداد کم طرفداران دیدگاه کوپرنیک اظهار تعجب میکند، این توضیح را میدهد: "شما از این تعجب میکنید که تعداد پیروان عقیدۀ فیثاغورثی [که میگوید زمین حرکت میکند] خیلی کم است، [اما] من از این تعجب میکنم که چنین عقیدهای تا به امروز پیروانی [ولو اندک] دارد. من نمیتوانم به اندازۀ کافی تیزهوشی برجستۀ کسانی را که به این عقیده معتقد شدهاند، ستایش کنم؛ کسانی که باور به حرکت زمین را به عنوان عقیدهای صادق پذیرفتند: آنها از طریق نیروی خالص عقل، به حواس خود فشار آورده، و آنچه را عقل به آنها گفته بر تجربۀ حسی، که خلاف آن را نشان میداده است، ترجیح دادند. زیرا همانطور که دیدهایم استدلالهای علیه گردش [وضعی] زمین که قبلاً آنها را بررسی کردهایم، بسیار پذیرفتنی هستند و این واقعیت که بطلمیوسیها و ارسطوییها و همۀ شاگردانشان این استدلالها را نتیجهبخش دانستند، دلیل محکمی بر اثربخشی این استدلالهاست ... من تکرار میکنم که حیرت و تعجب من حدی ندارد وقتی به آریستارخوس و کوپرنیکوس فکر میکنم که قادر بودند عقل را چنان بر حواس چیره سازند که علیرغم حواس، عقل، آموزگار عقاید آنها شود" (از کتاب «گفتگو»، صفحۀ 328).
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 اعتقاد به تأثیرپذیری عقاید دینی از شرایط اجتماعی، قدمتی بسیار تاریخی دارد. گزنوفانوس (478-560 ق.م) در بیان خصوصیات خدایان به این مطلب اشاره کرده است که خدایان قوم اتیوپی، سیاهپوست و دارای بینیهای پهن و کلفت هستند و خدایان قوم تراس، چشمان آبی و موی قرمز دارند (از مقالۀ «جامعهشناسی دین» نوشتۀ وینستون دیویس)؛ اما تدوین کلاسیک رهیافت جامعهشناختی نسبت به دین را باید در آثار دورکیم جستجو کرد. دورکیم دو مقولۀ اصلی دین را عقاید (beliefs) و مناسک (rites) دینی میداند که در پیوند و ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند، به گونهای که نمیتوان به طور جداگانه به مطالعۀ آنها پرداخت. در این بین، عقاید دینی از اهمیت بیشتری برای وی برخوردارند؛ زیرا به نظر او، تنها پس از فهم عقاید دینی میتوان به فهم دقیقی از مناسک دینی نائل شد (از کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، نوشتۀ امیل دورکیم، صفحۀ 101).
🖋 اعتقاد دورکیم بر آن است که "تمام عقاید شناختهشدۀ دینی (ساده یا پیچیده) دارای یک مشخصه و ویژگی بارز هستند که آنها را از هر نظام فکری و عقیدتی دیگری متمایز میسازد و آن ممیزه آن است که عقاید دینی، جهان و اشیای موجود در آن را به دو دستۀ مقدس یا قدسی (sacred) و غیرمقدس یا دنیوی (profane) تقسیم میکند" (از کتاب «صور...»، صفحۀ 37). تمایز و تعارض بین قدسی و غیرقدسی، به باور دورکیم، به اندازهای ژرف و ریشهدار است که در طول تاریخ، نمونهای برای آن نمیتوان یافت. از نظر باورهای دینی، دو جهان قدسی و غیرقدسی، دشمنان آشتیناپذیر یکدیگر هستند، به گونهای که هیچگاه بدون ترک یکی، نمیتوان وارد دیگری شد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 38). عقاید دینی، انسانها را به ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی دعوت میکند. به اعتقاد دینداران، انسان با ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی در حقیقت نمیمیرد، بلکه سیر زندگی قبلیاش متوقف شده و با ورود به جهان جدید، تولدی دوباره مییابد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 39).
📝 از مقالۀ «تعین اجتماعی معرفت دینی از منظر دورکیم»، نوشتۀ سید محمدتقی موحد ابطحی 📝
@philosophycafe
🖋 اعتقاد دورکیم بر آن است که "تمام عقاید شناختهشدۀ دینی (ساده یا پیچیده) دارای یک مشخصه و ویژگی بارز هستند که آنها را از هر نظام فکری و عقیدتی دیگری متمایز میسازد و آن ممیزه آن است که عقاید دینی، جهان و اشیای موجود در آن را به دو دستۀ مقدس یا قدسی (sacred) و غیرمقدس یا دنیوی (profane) تقسیم میکند" (از کتاب «صور...»، صفحۀ 37). تمایز و تعارض بین قدسی و غیرقدسی، به باور دورکیم، به اندازهای ژرف و ریشهدار است که در طول تاریخ، نمونهای برای آن نمیتوان یافت. از نظر باورهای دینی، دو جهان قدسی و غیرقدسی، دشمنان آشتیناپذیر یکدیگر هستند، به گونهای که هیچگاه بدون ترک یکی، نمیتوان وارد دیگری شد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 38). عقاید دینی، انسانها را به ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی دعوت میکند. به اعتقاد دینداران، انسان با ترک جهان غیرقدسی و ورود به جهان قدسی در حقیقت نمیمیرد، بلکه سیر زندگی قبلیاش متوقف شده و با ورود به جهان جدید، تولدی دوباره مییابد (از کتاب «صور...»، صفحۀ 39).
📝 از مقالۀ «تعین اجتماعی معرفت دینی از منظر دورکیم»، نوشتۀ سید محمدتقی موحد ابطحی 📝
@philosophycafe
🗯 پل فایرابند کتابی داره به اسم «علیه روش». انتشار اول این کتاب، تو سال 1975 بوده. مهدی قوام صفری این کتاب رو به فارسی ترجمه کرده؛ که به نظر بندۀ حقیر، ترجمۀ مناسبی از این کتاب نیست.
این کتابِ 20 فصلی، مورد سوءفهمهای زیادی قرار گرفت (حتی از سوی فیلسوفان علم) و فایرابند توی مقدمهای که سال 1993 بر این کتاب مینویسه، میگه جای خالی ایمره لاکاتوش (که دوست نزدیک فایرابند بود و قبل از انتشار اول کتاب «علیه روش» فوت شد) رو حس میکنه، چون اگه لاکاتوش زنده بود، این حجم عظیم انتقاداتِ مکتوب (که در مورد «علیه روش» نوشته شد) رو با هم میخوندن و کلی میخندیدن. چرا فایرابند چنین حرفی میزنه؟ به نظرم به این دلیله که خیلی از کسانی که از فایرابند انتقاد میکنن، حتی نوشتهای از خود فایرابند رو نخوندن، چه برسه به اینکه حرفهاش رو اساساً متوجه شده باشن.
🗯 یکی از بدفهمیهایی که از حرفهای فایرابند شده، مربوط به این جملۀ معروفه: "هر چیزی امکانپذیر است" (anything goes). فایرابند توی مقدمۀ 1993 مینویسه که افراد به اشتباه تصور میکنن منظور اون از این جمله، یک "اصل روششناختی" برای علمه و اون داره یک تز روششناختی صادر میکنه. در حالی که فایرابند با هر "اصل روششناختی جهانشمول" در مورد علم مخالفه. آیا مخالفان و منتقدان فایرابند، از خودشون پرسیدن که چرا فایرابند با "اصل روششناختی جهانشمول" مخالفه؟ حرف فایرابند اینه که اگه ما تمام تاریخ علم رو با جزئیات بخونیم (منظور از "تاریخ علم"، کارها و نوشتههای کسانی در طول تاریخه که امروزه ما اونها رو به عنوان "دانشمند" میشناسیم)، اونوقت میبینیم که ««هیچ»» روش و قاعدۀ روششناختیای وجود نداره که توسط ««همۀ»» این افراد رعایت شده باشه.
🗯 آیا این حرف فایرابند "به وضوح" غلط نیست؟ ما "میدونیم" که علم طبیعی بر مبنای "قواعد عقلانی" و "روشهای مستحکمی" جلو اومده و تا به اینجا رسیده. توضیح فایرابند برای این حرف عجیبش چیه؟ فایرابند توی فصول 2 تا 5 این کتاب (4 فصل)، چهار قاعدۀ روششناختی که فیلسوفان علم به طور رایج تصور میکنن که بر علم حاکمه رو بررسی میکنه و با مثالهای تاریخی نشون میده که ««همۀ»» این قواعد در طول تاریخ علم و توسط دانشمندان نادیده گرفته شدن و حتی نقض شدن: مثلاً دانشمندان بارها نظریات ابطالشده رو نگه داشتن و کنار نذاشتن؛ نظریات به لحاظ "تجربی" ضعیفتر رو به نظریات قویتر ترجیح دادن؛ دو نظریۀ متناقض با هم رو همزمان پذیرفتن و حتی فرضیههای موضعی (فرنگیها بهش میگن ad hoc و خیلی از فیلسوفان علم فکر میکنن این فرضیهها چیز بدیان و دانشمندا اصلاً ازشون استفاده نمیکنن!) به نظریات پذیرفتهشده اضافه کردن تا اون نظریه رو نگه دارن.
🗯 نکتۀ جالب موردکاویهای فایرابند در مورد تاریخ علم اینه که اون به دنبال موارد حاشیهای و کماهمیت تاریخ علم نیست. اتفاقاً به دنبال دانشمندان بزرگه تا نشون بده اگه این افراد این قواعد روششناختی رو نقض نمیکردن، اصلاً علم جلو نمیرفت. از فصل 6 تا 14 این کتاب (9 فصل) فایرابند فقط به موردکاوی گالیله، که به عنوان قهرمان و اسطورۀ علم مدرن شناخته میشه، میپردازه تا نشون بده از دلِ نوشتهها و بحثهای گالیله، ««هیچ»» قاعدۀ روششناختی یا "عقلانی" ««واحدی»» نمیشه استخراج کرد: گالیله بعضی از اوقات پروپاگاندا میکنه؛ بعضی اوقات ادعا میکنه که باید به عقل بیشتر از حواس تجربی بها داد؛ بعضی اوقات ادعا میکنه که به حواس تجربی باید بیشتر از عقل بها داد؛ مثلاً گالیله همهش دعوت میکنه که آسمون رو باید با تلسکوپ مشاهده کرد، اما هیچ دلیل نظریای در اختیار نداره که توضیح بده چرا فکر میکنه تلسکوپ تصویر "حقیقی" یا "حقیقیتر"ی از آسمون نشون میده.
📢 فصل 16 کتاب، طولانیترین فصل کتابه: 45 صفحهست. توی این فصل، فایرابند مفهوم "قیاسناپذیری" رو (که خیلی از مخالفان فایرابند اصلاً نمیدونن قیاسناپذیری دقیقاً چیه و همچنین نمیدونن فایرابند این مفهوم رو برای توضیح چه پدیدۀ پرتکراری در طول تاریخ علم به کار میگیره) شرح میده.
به نظر من، فایرابند یکی از مصادیق بارز عبارت "خلاف جریان" محسوب میشه؛ اما خلاف چه جریانی؟ خلاف جریان بسیاری از فیلسوفان آکادمیک که فقط با خوندن چهار تا فیلسوف از قرن بیستم و بیست و یکم در مورد تمام پدیدههای مهم و پیچیدۀ انسانی و اجتماعی (از جمله علم طبیعی) و همچنین در مورد کل فرهنگها و تمدنها، صرفاً با یه سری استدلال (یا به تعبیر خودشون "آرگیومنت") و منطقبازی و نمادپردازی نظر میدن و حرف میزنن و مینویسن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
این کتابِ 20 فصلی، مورد سوءفهمهای زیادی قرار گرفت (حتی از سوی فیلسوفان علم) و فایرابند توی مقدمهای که سال 1993 بر این کتاب مینویسه، میگه جای خالی ایمره لاکاتوش (که دوست نزدیک فایرابند بود و قبل از انتشار اول کتاب «علیه روش» فوت شد) رو حس میکنه، چون اگه لاکاتوش زنده بود، این حجم عظیم انتقاداتِ مکتوب (که در مورد «علیه روش» نوشته شد) رو با هم میخوندن و کلی میخندیدن. چرا فایرابند چنین حرفی میزنه؟ به نظرم به این دلیله که خیلی از کسانی که از فایرابند انتقاد میکنن، حتی نوشتهای از خود فایرابند رو نخوندن، چه برسه به اینکه حرفهاش رو اساساً متوجه شده باشن.
🗯 یکی از بدفهمیهایی که از حرفهای فایرابند شده، مربوط به این جملۀ معروفه: "هر چیزی امکانپذیر است" (anything goes). فایرابند توی مقدمۀ 1993 مینویسه که افراد به اشتباه تصور میکنن منظور اون از این جمله، یک "اصل روششناختی" برای علمه و اون داره یک تز روششناختی صادر میکنه. در حالی که فایرابند با هر "اصل روششناختی جهانشمول" در مورد علم مخالفه. آیا مخالفان و منتقدان فایرابند، از خودشون پرسیدن که چرا فایرابند با "اصل روششناختی جهانشمول" مخالفه؟ حرف فایرابند اینه که اگه ما تمام تاریخ علم رو با جزئیات بخونیم (منظور از "تاریخ علم"، کارها و نوشتههای کسانی در طول تاریخه که امروزه ما اونها رو به عنوان "دانشمند" میشناسیم)، اونوقت میبینیم که ««هیچ»» روش و قاعدۀ روششناختیای وجود نداره که توسط ««همۀ»» این افراد رعایت شده باشه.
🗯 آیا این حرف فایرابند "به وضوح" غلط نیست؟ ما "میدونیم" که علم طبیعی بر مبنای "قواعد عقلانی" و "روشهای مستحکمی" جلو اومده و تا به اینجا رسیده. توضیح فایرابند برای این حرف عجیبش چیه؟ فایرابند توی فصول 2 تا 5 این کتاب (4 فصل)، چهار قاعدۀ روششناختی که فیلسوفان علم به طور رایج تصور میکنن که بر علم حاکمه رو بررسی میکنه و با مثالهای تاریخی نشون میده که ««همۀ»» این قواعد در طول تاریخ علم و توسط دانشمندان نادیده گرفته شدن و حتی نقض شدن: مثلاً دانشمندان بارها نظریات ابطالشده رو نگه داشتن و کنار نذاشتن؛ نظریات به لحاظ "تجربی" ضعیفتر رو به نظریات قویتر ترجیح دادن؛ دو نظریۀ متناقض با هم رو همزمان پذیرفتن و حتی فرضیههای موضعی (فرنگیها بهش میگن ad hoc و خیلی از فیلسوفان علم فکر میکنن این فرضیهها چیز بدیان و دانشمندا اصلاً ازشون استفاده نمیکنن!) به نظریات پذیرفتهشده اضافه کردن تا اون نظریه رو نگه دارن.
🗯 نکتۀ جالب موردکاویهای فایرابند در مورد تاریخ علم اینه که اون به دنبال موارد حاشیهای و کماهمیت تاریخ علم نیست. اتفاقاً به دنبال دانشمندان بزرگه تا نشون بده اگه این افراد این قواعد روششناختی رو نقض نمیکردن، اصلاً علم جلو نمیرفت. از فصل 6 تا 14 این کتاب (9 فصل) فایرابند فقط به موردکاوی گالیله، که به عنوان قهرمان و اسطورۀ علم مدرن شناخته میشه، میپردازه تا نشون بده از دلِ نوشتهها و بحثهای گالیله، ««هیچ»» قاعدۀ روششناختی یا "عقلانی" ««واحدی»» نمیشه استخراج کرد: گالیله بعضی از اوقات پروپاگاندا میکنه؛ بعضی اوقات ادعا میکنه که باید به عقل بیشتر از حواس تجربی بها داد؛ بعضی اوقات ادعا میکنه که به حواس تجربی باید بیشتر از عقل بها داد؛ مثلاً گالیله همهش دعوت میکنه که آسمون رو باید با تلسکوپ مشاهده کرد، اما هیچ دلیل نظریای در اختیار نداره که توضیح بده چرا فکر میکنه تلسکوپ تصویر "حقیقی" یا "حقیقیتر"ی از آسمون نشون میده.
📢 فصل 16 کتاب، طولانیترین فصل کتابه: 45 صفحهست. توی این فصل، فایرابند مفهوم "قیاسناپذیری" رو (که خیلی از مخالفان فایرابند اصلاً نمیدونن قیاسناپذیری دقیقاً چیه و همچنین نمیدونن فایرابند این مفهوم رو برای توضیح چه پدیدۀ پرتکراری در طول تاریخ علم به کار میگیره) شرح میده.
به نظر من، فایرابند یکی از مصادیق بارز عبارت "خلاف جریان" محسوب میشه؛ اما خلاف چه جریانی؟ خلاف جریان بسیاری از فیلسوفان آکادمیک که فقط با خوندن چهار تا فیلسوف از قرن بیستم و بیست و یکم در مورد تمام پدیدههای مهم و پیچیدۀ انسانی و اجتماعی (از جمله علم طبیعی) و همچنین در مورد کل فرهنگها و تمدنها، صرفاً با یه سری استدلال (یا به تعبیر خودشون "آرگیومنت") و منطقبازی و نمادپردازی نظر میدن و حرف میزنن و مینویسن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe