Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Forwarded from پیوست
‌‌نیچه به خواهرش
نوامبر ۱۸۸۳، ژنو.

لامای عزیزم:
دغدغه‌ی به حساب آمدن در میانِ نویسندگان!؟ این چیزی است که مرا با نفرت و انزجار می‌ترساند. اما، خواهرِ عزیزم، تنها «سپیده‌دمان» و «حکمتِ شادان» را مطالعه کن، کتاب‌هایی که محتوایِ آنها و آتیه‌شان جزوِ غنی‌ترین‌ها در زمین است. در نامه‌هایِ قبلیِ شما بحثِ زیادی در موردِ [نکوهشِ] خودخواهی و خودبینی وجود داشت، که دیگر نباید در نامه‌هایِ خواهرِ من نوشته شود. من بينِ انسان‌هایِ قوی و ضعیف یعنی کسانی که مقدر به خدمت، پیروی و سرسپردگی هستند، خطِ ممتدی کشیدم. آن چیزی که در این دوران حالم را به هم می‌زند ناگفته‌هایی از ضعف است... آنچه که تاکنون به من لذت داده، جلوه‌ی انسان‌هایی با آرزوهایِ دراز بوده است، یعنی کسانی که آرامشِ خود را سال‌ها حفظ کرده‌اند و واقعاً خود را با عبارت‌پردازی‌هایِ اخلاقیِ باشکوه نپوشانده‌اند؛ و همانندِ «قهرمانان» یا «اشراف» قدم برداشته‌اند. کسانی که آنقدر صادق بوده‌اند که به هیچ چیز جز خودشان و خواسته‌هایشان ایمان نداشتند، تا آن را برایِ نوعِ بشر در تمامیِ زمان‌ها باقی بگذارند. مرا ببخش! آنچه که مرا به ریچارد واگنر متمایل کرد همین بود؛ شوپنهاور نیز در تمامِ عمرِ خود چنین حسی داشت...

شکسپیر را بخوان! آثارِ او مملو از مردان‌ِ قدرتمند است: مردانِ خام، سخت و شاید سنگی. دورانِ ما از داشتنِ چنین انسان‌هایی فقیر است و حتی از انسان‌هایی که برایِ درکِ افکارِ من مغز داشته باشند!

فکر نکن که نومیدی و فقدانی که امسال از آن رنج بردم، کم بوده است. نمی‌توانی تصور کنی که چقدر همیشه احساسِ تنهایی می‌کنم آن زمان که در میانِ همه‌ی این مردمِ خشکه مقدسی هستم که شما آنها را «خوب» می‌نامید؛ و چقدر شدیداً مشتاقِ انسانی هستم که صادق باشد و بتواند صحبت کند، حتی اگر یک هیولا باشد. اما البته من باید صحبت با نیمه‌خدایان را ترجیح دهم.

باز هم مرا ببخش! من همه‌ی اینها را از عمقِ وجود نگفتم، و به خوبی می‌دانم که چقدر شما دغدغه‌ی نگرانی‌هایِ من را دارید. آه، این تنهاییِ لعنتی.

ف.ن.
نیچه
نامه‌ها ، ص۱۷۷، ترجمه مجید هوشنگی
◼️@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا است: تمامیِ زیبایی‌شناسی بر این ساده‌اندیشی بنا شده است؛ این نخستین حقیقتِ آن است. بیایید دومین را بی‌درنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسانِ تبهگن _ این گونه داوریِ زیبایی‌شناسانه حدّ می‌یابد. از دیدِ فیزیولوژیک، هر چیزِ زشت انسان را ناتوان و افسرده می‌کند؛ یادآورِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی است، و به راستی مایه‌ی از کف رفتنِ نیرو. اثرِ زشتی‌ها را با نیروسنج می‌توان سنجید. هر گاه که افسردگی دست می‌دهد، آدمی حضورِ چيزی «زشت» را در پیرامون حس می‌کند. احساسِ قدرت‌اش، خواستِ قدرت‌اش، دلیری‌اش، غرور۔اش همگی با زشتی می‌کاهد و با زیبایی می‌افزاید... در هر دو مورد به یک نتیجه می‌رسیم و آن این که مقدماتِ منطقیِ آن در غریزه‌ی ما چه انبوه بر هم انباشته شده است. ما زشتی‌ها را همچون نشانه و سمپتومِ تباهی‌زدگی در می‌یابیم. کمترین چیزی که یادآورِ تباهی باشد، در ما حكمِ «زشت» را پدید می‌آورد. هر نشانِ فرسودگی، بی‌ریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر-و-گرفتاری مانندِ گرفتگیِ ماهیچه، فلج، بالاتر از همه، هرچه بو و رنگ و شکلِ پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتا هنگامی که آن قدر بی‌مایه شده باشد که به صورتِ نماد در آمده باشد _ همگی یک واکنش را فرا می‌خوانند: داوریِ ارزشیِ «زشت» را. این جا نفرتی بیرون می‌زند: نفرت از چه؟ جایِ هیچ شکی نیست، نفرت از پستی گرفتنِ نوعِ خود. او این جا از درونِ ژرف‌ترین غریزه‌هایِ نوع نفرت می‌ورزد؛ نفرتی که در آن ترس-و-لرز هست و پیش‌نگری و ژرف‌نگری و دوربینی ژرف‌تر از این نفرتی نيست. از این رو است که هنر ژرف است...

نیچه
۱۴- غروب ، ص.۱۹۹
◼️@philosophycafe
{انسان از آغاز وجود، خود را بسی کم شاد کرده است. برادران، «گناه نخستین» همین است و همین! هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشه‌ی آزار بودن را بیشتر از یاد می‌بریم.}


📕چنین گفت زرتشت
🖊فریدریش نیچه
◼️@philosophycafe
-----------------------------------------
تصاویر شبیه سازی شده رایانه‌ایی نیچه از هادی کریمی
🖋 انسان اصولاً در جستجوی آن چیزی است که خود، آن را ندارد حتی اگر روزی آن را داشته ولی اکنون در دسترس نیست. در چنین وضعیتی است که او به جستجوی مطلوب خود فراسوی جامعه و فرهنگ بومی خویش به دیار دیگر سفر می‌کند، حال خواه آن سفر جسمانی باشد و خواه فکری و روحانی، چنان که خواجۀ شیراز فرموده: آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد. روزی بود که فرهنگ و تفکر غربی با فرهنگ‌ها و نحل فکری تمدن‌های دیگر جهان مانند تمدن چینی و هندی و البته اسلامی قرابت داشت ولی ساحت معنوی فرهنگ و اندیشۀ غربی تا حد زیادی از دوران رنسانس به بعد تضعیف شد و مخصوصاً عرفان و به طور کلی اندیشۀ درون‌نگر و باطنی به حاشیه رانده شد.

🖋 نخست در قرن نوزدهم با ترجمۀ آثار عرفانی و فلسفی اسلامی مخصوصاً ادبیات صوفیانه و نیز منابع هندو نظر گروهی از غربیان مخصوصاً در آلمان متوجه شرق شد و افرادی برگزیده مانند گوته و هردر و شلینگ و برادران اشلگل ظهور کردند و از رنسانس شرقی که فکر می‌کردند مانند رنسانس دورۀ قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی فرهنگ غربی را دگرگون سازد سخن گفتند. لکن چنین نشد به رغم تأثیر تفکر شرقی بر افرادی بس مهم از شوپنهاور گرفته تا ویلیام بلیک. لذا تشنگی برای معنویت در وجود بسیاری از غربیان باقی ماند.
در قرن بیستم توجهی نوین نسبت به شرق پیدا شد و درخت معارف شرقی به صورت پایدارتری در خاک فرهنگ غربی کاشته شد و این روند بیش از همه در آمریکا رخ داد و سپس به اروپا کشیده شد. توجه حوزه‌های غربی اول به عرفان بودایی به صورت ذن معطوف شد و سپس ودانتای هندو و بالأخره تصوف. پروفسور [ویلیام] چیتیک که اول در دانشگاه آمریکایی بیروت و سپس در دانشگاه تهران مدت مدیدی شاگرد این بنده بود، نمونه‌ای از افرادیست که در نیمۀ دوم قرن گذشته به تصوف و عرفان علاقه‌مند شدند.

🗞 بخشی از اظهارات سید حسین نصر در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «سنت، عقلانیت و استدلال‌گرایی» 🗞

@philosophycafe
Forwarded from اتچ بات
‍ 📌تابحال شده است که از خودتان بپرسید ما انسانها ، امروزه چقدر با اجداد غارنشینمان فاصله داریم ؟
سوالی است بس عجیب و شاید خنده اور برای گروهی از انسانها، که بعضا افرادی از همین دوستان با اشاره به تکنولوژی اطرافمان میزان فاصله گرفتنمان از ان خوی وحشتناک و بدوی را نشان میدهند، البته میتوان گفت جوابی که میدهند تا حدی درست است. اگر کمی بیشتر به این سوال توجه کنیم و اهل الهیات هم باشیم، با اشاره به ادیان و نحوه اشنا شدن انسان با بعد معنوی-اش- میتوانیم، نشان میدهیم که انسان دارای غایت شده است و میتواند تاثر اخلاقی داشته باشد. بدین وسیله میتوانیم اختراع تاریخ را نمونه ایی از تفاوتهایمان با انسانهای غارنشین ذکر کنیم.

♦️تابحال شده است که از خود بپرسید چرا در بعضی از دوره ها، بشریت در اوج شکوفایی و پیشرفت قرار دارد اما در ادوار دیگر بدین منوال نیست؟
اگر بیاییم و به تفاوت خودمان با انسانهای اولیه نگاه کنیم شاید بتوانیم بدین سوال اینگونه پاسخ دهیم که انچه موجبات سعادت و بهروزی انسانها است خلق تاثر اخلاقی است(وجود انگیزه ایی برای کار نیکو کردن). زیرا در این مواقع است که فرد خود را جدا از دیگران نمیداند و برای سعادت جمع کثیری ممکن است عده ایی از حقوق اولیه خود را که طبیعت به او ارزانی داشته است، فدا کند.در این دوران است که میل و اشتیاقی درونی برای کار کردن وجود دارد. در این هنگام است که تهوری بر انواع امیال حکمرانی میکند و ما را تشویق به قدم فراگذاشتن از غار امن خویشتن میکند.


📌اجازه دهید برگردیم به سوال اولمان و کمی بیشتر در ان غور کنیم. اگر اشتباه نکنم در انجا گفتیم که اصلی ترین تفاوت ما با اجداد پیشینیمان، کشف نوعی وجود معنوی است که به ما کمک کرد تا تاریخ را خلق کنیم (هرچند در تاریخ پیامبران،کتب مقدس، اسطوره ایی است.)؛ اگر کمی مانند من انسان فراخبال و سبکسری باشید ممکن است بپرسید که چه چیزی باعث میشود این نیروی معنوی یا انگیزه اخلاقی شدت و ضعف یابد؟ برای جواب دادن به این سوال بیاید کمی با ذهنمان بازی کنیم ایا میتوان متصور شد که اخلاقیات ما در موقعیت های مکون ،توسط اصولی جاودانه ، رفع و رجوع شود؟ اصولا خیر، زیرا غیر ممکن است که بتوانید قانون اخلاقی را بیابید که از هزار سال پیش تمام موقعیت ها و برهم کنش های فردی را پیش بینی کرده است(درانصورت چه نیازی به تورات شفاهی یا وساطت های پاپ یا فقه است؟). چرا انقدر سخن چینی کردم ، برای اینکه نشان دهم اگر میخواهیم فاصله مان را از اجداد غارنشین-مان- حفظ کنیم، مجبوریم که در هر لحظه کنشی از خود بروز دهیم نه اینکه دل به قوانین سنکایی هزار سال پیش ببندیم. انچه ما را تمییز میکند روشننگری است یا بقول ان عالم شهیر عالم سیاست و کیاست(کانت)، خروج از نابالغی خود به تقصیر خویشتن است که ما را انسان امروزی میکند.

◾خب اینها چه ربطی به بتهوون پیدا میکند؛ اکثر این حرفها را اسپینوزا ، کانت و دیگر فلاسفه دوران روشنگری زده اند. از نقطه نظر من ،دنیای امروزی ما بیشتر از هرچیزی به گوش شنوا نیاز دارد تا بتهوون را سرمستانه گوش کند ؛ ان یگانه پیامبر موسیقی که سرود شادی شیلر را به سمفونی نهم تبدیل کرد تا تمام بشریت یکصدا با فریاد زدن بیت اخرش ، متوجه این تفاوت با انسانهای اولیه بشود. کیست که با شنیدن موومان دوم سمفونی نهم ادرنالین خونش افزایش پیدا نکند؟ کدام انسان است که در موومان چهارم غرق ان زیبای تراژدیک نشود؟ البته ممکن است انسانهایی را پیدا کنید که نسبت به این نغمات هیچ واکنشی نداشته باشند اینها همان قشری نگرانی هستند که در دوران پارینه سنگی،ما از رفتن به جهان بیرون غار منع میکردند، شاید دلیل احمقانه-شان- این بود که بخاطر خودتان است.
🖊️احسان قیچی ساز
-----------------------------------
◼️@philosophycafe

تصاویر شبیه سازی شده رایانه‌ایی از بتهوون، براساس ماسک صورت او در هنگام مرگ، توسط هادی کریمی
🗯 لبۀ پرتگاه ایستادم. زیر پام یه ساختمونه. سه طبقه‌ست. پایین رو نگاه می‌کنم. زمین بهم میگه "بپر". توی دستم چندتا کاغذ مچاله‌ست. توش چی نوشته؟ نمی‌دونم. یادم نیست. چه فرقی می‌کنه اصلاً؟ مهمه مگه؟ مهم اینه که الان زمین داره باهام حرف می‌زنه. بهم میگه "بپر". من شک دارم. توی دوراهی موندم. دوراهی بین درجا زدن و توقف کردن. دوراهی بین مرگ و مُردن. دوراهی بین تو ارتفاع بودن و زمین خوردن. زمین بهم میگه "بپر". من اطرافم فقط میله می‌بینم. همه‌جا میله‌ست. گیر کردم تو این دنیا. کاغذهای مچاله رو از بالای ساختمون می‌اندازم. مثل دونه‌های برف می‌بارن روی سر عابرها. زمین صدام می‎کنه. بپرم یا بمونم؟
می‌پرم.

🗯 می‌رسم به طبقۀ سوم که یه خونه‌ست که توش یه خانواده وقت می‌گذرونن. پدر روی صندلی نشسته و روی میز جلوش چندتا ظرف خالی هست. فرزند اول داره برای پدر روزنامه می‌خونه. فرزند دوم داره میز رو مرتب می‌کنه و برای پدر غذا می‌ریزه. فرزند سوم داره موهای پدر رو اصلاح می‌کنه. فرزند چهارم داره دیوار خونه رو رنگ می‌زنه. انگار رنگ قبلی دیوار، قرمز بوده و حالا داره زرد میشه. فرزند پنجم، منتظر ایستاده که اگه پدر امری داشت، سریع انجامش بده. فرزند شیشم داره اتاق پدر رو تمیز می‌کنه. مادر داره نماز می‌خونه. فرزند هفتم تو اتاقشه. هدفن تو گوششه و داره می‌نویسه. نگرانه. نگران وضع خانواده. خانواده‌ای که عمیقاً داره می‌پاشه. ولی کسی اصلاً اهمیت نمی‌ده. اونا یه لحظه منو دیدن. هول شدن. سریع دوییدن سمتم. ولی من ازشون رد شدم. دیر رسیدن.

🗯 من روی هوا بودم و داشتم به زمین نزدیک‌تر می‌شدم. رسیدم به طبقۀ دوم. عکس پدر خانواده روی دیوار نصب شده. کنارش یه ربان مشکیه. فرزندای پدر همه خوشحالن. دارن با هم میگن و می‌خندن. فرزند شیشم میگه "دیگه مجبور نیستم اتاقشو تمیز کنم. الان آزادم". فرزند پنجم میگه "دیگه لازم نیست یه ساعت منتظر بایستم که نکنه امری داشته باشه. الان آزادم". فرزند چهارم میگه "من که کل خونه رو رنگ کردم و تموم شد. ولی حداقل خیالم راحته که دیگه نمی‌تونه بهم بگه یه رنگ جدید به دیوارها بزنم. الان آزادم". فرزند هفتم هم دیگه تو اتاقش نیست. حس می‌کنه نیازی به نوشتن نیست. مشکلات حل شده. همه خوشحالن. من که همین‌طور روی هوا معلق بودم، با دیدن این خانواده خنده‌م گرفت و ازشون رد شدم.

🗯 دافعۀ آسمون منو همین‌طور هُل می‌داد سمت زمین تا این‌که رسیدم به طبقۀ اول. فرزند هفتم توی اتاق داره گریه می‌کنه. فرزند شیشم داره اتاق رو تمیز می‌کنه. فرزند پنجم، منتظر ایستاده تا اوامر رو اجرا کنه. فرزند چهارم داره دیوار خونه رو رنگ می‌کنه. انگار رنگ قبلی زرد بود و حالا داره قرمز میشه. فرزند سوم داره میز رو مرتب می‌کنه و غذا می‌ریزه. فرزند دوم داره روزنامه رو با صدای بلند می‌خونه. فرزند اول روی صندلی پدر نشسته و منتظره که غذا بخوره. به فرزند دوم میگه "شمرده‌تر بخون که متوجه بشم. موهام چقدر بلند شده. نیاز به اصلاح داره. به‌به. چه غذایی!". مادر داره نماز می‌خونه. فرزند هفتم تمام کاغذهایی که توش چیز‌میز نوشته بود رو مچاله می‌کنه. از اتاقش میاد بیرون و میره سمت در خونه. زیرلب داره با خودش حرف می‌زنه.

📢 هر چی گوشمو تیز می‌کنم که بشنوم فرزند هفتم داره چی میگه با خودش، حرفاشو متوجه نمیشم. از پله‌ها بالا میره. انگار میگه حالش بهم می‌خوره. می‌خواد انتقام بگیره. از کی؟ از خودش. از تو. از من. از کل شهر که فقط دنبال جنجال و چاپلوسی‌ان. تو فکر سقوطه. کسی جلوش رو نمی‌گیره. چون همین یه جنجال جدیده. همین الان کلی از اهالی شهر اون پایین جمع شدن و دارن از من فیلم می‌گیرن و در مورد من حرف می‌زنن. صداشون رو می‌شنوم. "خب بچه‌ها، من به طور زنده این اتفاق رو پوشش میدم. هنوز خودشو پرت نکرده. هر وقت که پرت کرد، حتماً از طریق صفحۀ من باخبر میشین. کامنت و سابسکرایب فراموش نشه. عشقین". "میگم خودکشی‌های شهر زیاد نشده؟ عاملش چیه به نظرت؟". "سلام عرض می‌کنم به شما و بینندگان خبر سراسری. این هم‌شهری‌مون که بالای ساختمونه متأسفانه ماسک نزده. من منتظرم تا خودشو پرت کنه پایین و ازش بپرسم که چرا پروتکل‌های بهداشتی رو رعایت نمی‌کنه".

اقتباس از آهنگ «بُرش» از بهرام نورایی
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"واسه من زندگی، یه چرخه‌ست. یا باهاش می‌چرخی، یا خودتو جدا می‌کنی ازش."

@philosophycafe
📃ناشکیبایی
آستانه‌ای برای ناشکیباییِ مردانِ اندیشه و عمل وجود دارد، چنانکه وقتی خطایی مرتکب می‌شوند، این خطا آنان را تا اردوگاهِ دشمن فرو می‌کشد، و وسوسه‌ی خیانت به جان‌شان می‌‌اندازد، و آنها را مغلوبِ تحریکاتِ حریف می‌کند، و کار به جایی می‌رسد که کُندی‌‌شان در پیشرفت، منجر به خطایی دیگر می‌شود. به همین سبب همچون ماجراجویی بی‌خیال، به آوارگی و دوره‌گردی رو می‌آورند، و سرزمین‌ها و طبیعت‌ها را از سر می‌گذرانند؛ و سرانجام در اثرِ دانشِ وسیعی از انسان و اشیاء که بواسطه‌ی سفر‌هایِ ناشناخته و عمل‌هایِ نهانی‌شان بدست می‌آورند، و به سببِ دست کشیدن از آرزوهاشان، به قدرتمندترین عملگرایان بدل می‌شوند. می‌بینیم که چگونه یک نقص در شخصیت، به مدرسه‌ی نبوغ بدل می‌گردد.

🖊️نیچه
📘 سپیده دمان ، ۴۵۲
-----------------------------------
◼️@philosophycafe
‏سقراط:
"کسی که در هنرِ عشق استاد است تا کار را به مرادِ خود نبیند معشوق را نمی‌سِتاید… خوبرویان را بِسِتائی غرورشان بیشتر می‌شود… دور از عقل نیست که انسان به جایِ رام کردنِ معشوق او را به وسیله‌ی شعر و سرود وحشی‌تر کند؟"

— 🖊️افلاطون، 📃رساله لوسیس، ۲۰۴، ترجمه‌ی لطفی
-----------------------------------
◼️@philosophycafe
همان که مرگ و زندگی را ( برای شما آدمیان ) پدید آورد تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید و اوست مقتدر شکست ناپذیر و آمرزنده.
(سوره ی ملک)

عدم را نه می‌توان آفرید نه میتوان تجربه کرد!
پیش فرض یحتمل این بوده که مرگ فی نفسه هستی است و نه عدم.
🖋 این گواهی‌های روان آدمی به همان مقدار که حقیقی‌اند، ساده‌اند؛ به همان مقدار که ساده‌اند، واضح‌اند؛ به همان مقدار که واضح‌اند، متداول‌اند؛ به همان مقدار که متداول‌اند، طبیعی‌اند؛ و به همان مقدار که طبیعی‌اند، الهی‌اند. به گمان من اگر کسی به عظمت طبیعت یعنی آن چیزی که روان آدمی قدرت خود را از آن [= طبیعت] کسب می‌کند توجه نماید، این گواهی‌ها [ی روان] در نظر وی ناچیز و پوچ نمی‌توانند جلوه کنند. هر ارزشی که برای معشوقه قائل شویم، هواخواهِ آن معشوقه نیز دارای همان ارزش است. طبیعت، معشوقه است و روان آدمی، هواخواه و شاگرد او؛ آن‌چه آن یک [= طبیعت] تعلیم نموده و آن دیگری [= روان] فرا گرفته از جانب خدا به آن‌ها اعطا شده است که در حقیقت استاد همه است؛ حتی استاد خودِ طبیعت.

🖋 این‌که روان چه چیز از این نخستین معلم خود [= خدا] می‌تواند بیاموزد، این را شما می‌توانید از روانی که در وجود شما جای دارد بسنجید. آن چیزی را حس کنید که احساس را در شما برمی‌انگیزد؛ آگاه باشید که وقتی چیزی را از پیش حس می‌کنید، پیشگوی شما او [= روان] است؛ در همۀ موارد وسیلۀ تفأل شما او [= روان] است؛ غیبگوی وقایع آینده جز او [= روان] نیست. جا دارد که در شگفت باشید از این که او [= روان] چون از جانب خدا می‌آید می‌تواند برای انسان پیشگویی کند و نیز چون از جانب خدا می‌آید، او [= خدا] را می‌شناسد.

📚 از رسالۀ «در باب گواهی روان آدمی»، نوشتۀ ترتولیان 📚

@philosophycafe
زیبا!
«بی‌فرهنگیِ مردم در حوزه‌یِ زبانی!»

🖋لئو شاهوفسکی


مردمان از میراثِ عظیمِ پیشینیان اگر هیچ نداشته باشند، «حرّافی و ادبیّاتِ جنسیّت‌زده و تبعیض‌آمیز» را به خوبی به ارث بُرده‌اند.
همین مردمانی که امروزه آنان را متمدّن می‌نامیم، وقتی می‌خواهند به دیگری توهین کنند، او را با «افغانی» و «عرب» و «تُرکِ‌خر» تحقیر می‌کنند.

هنوز هم نفهمیده‌ام چرا مردم به کسانی که معلّم و دکتر و پزشک و کارمند و... هستند «فرهنگی» می‌گویند؟ این افراد را «فرهنگی‌نامیدن»، توهینی بزرگ به شعورِ سایرِ افرادی است که اینکاره نیستند. به‌عبارتی کسانِ دیگر همه بی‌فرهنگ و متوحّش و بربرند، مگر این‌که از صنفِ این‌ها باشند! هیچ‌کسی به‌صرفِ «پزشک‌بودن» و «معلّم‌بودن» و... نه فرهنگی می‌شود و نه خِرَدمند.

مردم با بِکاربُردنِ این واژه‌هایِ تبعیض‌آمیز، تمامِ کثافاتِ پزشکان و کارمندان و نظامیان و... را ماست‌مالی می‌کنند و به این افراد جرأتِ بیشتری می‌دهند تا جنایاتِ خود را پُشتِ القابِ زیبای‌شان پنهان کنند.

«پایین‌شهری» و «دهاتی» و «دنیاندیده» و «پُشت‌کوهی» و «بچّه‌ننه» و «لوس و مامانی» و این‌گونه کلماتی که برایِ تحقیرِ افرادی که صرفاً بابِ طبع‌شان نیستند استفاده می‌شود، همواره در بینِ مردم رواجِ گسترده‌ای دارد.
«حتماً خودش خواسته هرزه‌خانوم» و «بهم پا داد» و «آخه کی اینو می‌کنه؟» و «بیوه‌ست بابا» و «پرده نداره» و... را چِقدر به دختران و زنان نسبت داده‌ایم؟ اگر زنی با شخصی بیگانه سکس کرد «قحبه و جنده» است، امّا چون مردی همین‌کار را مرتکب شد «تنوّع‌طلب» است! زن را بِخاطرِ این‌کار بِجرمِ هرزگی می‌کُشند، ولی تمایلِ عجیبی در مردم وجود دارد تا مردان را به‌هرشکل تبرئه کنند!

وقتی هم می‌خواهیم ضعفِ دیگری را به رُخ‌اش بِکِشیم، او را با «مگه_زنی؟!» خطاب می‌کنیم و چون خواستیم عهدی استوار بِبندیم به همدیگر «قولِ مردونه!» می‌دهیم، گو این‌که هیچ‌وقت زنان نمی‌توانند عهدِ پایداری بِبندند. چرا باید تمامِ صفاتِ خوب در انحصارِ مردان باشد؟

از آن طرف «مرد که گریه نمی‌کنه!» را مدام تا اشکی از چشمِ مردان می‌آید بر سرش می‌کوبیم. با شعارِ «خر بیار و آدم ببر» پسران را راهیِ آشغال‌دانی و وحشت‌کده‌ای بِنامِ «پادگان و سربازی» کردیم. «مرد وظیفه‌شه برایِ زن حمّالی کنه» را چون مردان ریش دارند و زنان ندارند، بر مردان مقرّر نمودیم.

وقتی می‌گوییم کارگرِ «زحمت‌کِش» و کولبرِ «پرتوان»، یعنی کارگران و کولبران همچون الاغ باید بار بِزنند. ما کارگران و کولبران را با نمادِ حمّالی می‌شناسیم و با بِکاربُردنِ واژه‌هایِ «سخت‌کوش» و «مقاوم» و...، از آن‌ها «انسان‌زدایی» می‌کنیم. خون از این واژگان می‌بارد و ما مدام آن‌را به کارگران و رنجبران نسبت می‌دهیم. چون زنی را که سخت کار می‌کند «کدبانو» و «زنِ خانه» می‌نامیم، در واقع این اصطلاحات به‌صورتِ نهانی، مانع از بیداری و آگاهی و هوشیاریِ زنان می‌شود و زنانی را به‌تصویر می‌کِشیم که تنها هنر و سهمِ آنان از زندگانی فقط گرفتنِ ملعقه‌ای در آشپزخانه است تا فقط غذا بِپزند و جوراب بِشورند و سفره را دیزاین کنند!

در جوامعِ ما که پول حرفِ نخست را می‌زند، «آدمِ گدا و اینهمه ادا؟» رواج دارد و بِدین‌معناست که پولْ اداهایِ آدمِ پولدار را می‌پوشانَد، امّا انسانِ تُهی‌دست با حرفِ نزده هم نکوهش می‌شود. مردم به کسی که از زیباییِ چهره برخوردار نیست می‌گویند «سگ تو صورتش تُف نمی‌کنه»، درحالی‌که انسان در چهره‌نگاری‌اش هیچ دخل و تصرّفی ندارد؛ هرچه معیارِ مردم معطوف به رخساره و هیکل باشد، قضاوت بر مبنایِ خِرَدورزی و شخصیّتِ رفتاریِ آنان نیز رنگ می‌بازد.

به پسرانی که در سنینِ بالا هنوز ازدواج نکرده‌اندْ «پیرپسر» و به دختران «ترشیده» گویند، حال‌که دلائلِ این افراد برایِ ازدواج‌نکردن بر ما پوشیده است و بسا معیارها و موازینِ آن‌ها هنوز محقّق نشده باشد. افرادِ چاق را «خیکی» و لاغر را «خلال‌دندون و چوب‌کبریت» خطاب می‌کنیم، درحالی‌که چاقی و لاغری در بسیاری مواقع از حیطه‌یِ اختیاراتِ انسان خارج است.

📢جوانان، اشخاصِ سالخورده را «پیرِ کفتار» و «پیرِ هاف‌هافو» و «پیرِ زپرتی» می‌نامند و با جملاتِ «حضرتِ عزرائیل را معطّل گذاشته» و «کِی می‌خواد بِمیره حلواش رو بخوریم؟» رسماً پیرزدایی و پیرستیزی می‌کنیم، گو این‌که این افراد خودشان از آبِ خلد نوشیده‌اند! با واژه‌یِ «قندِعسل» به نوزادانِ زیبا خوشامد می‌گویند و نوزادانی را که زیبا نیستند به «وزغ» تشبیه می‌کنند، و خرافه‌یِ «اجاقش کور است» را برایِ کسی که پسردار نمی‌شود بِکار می‌برند.
وقتی زبانِ مردم تااین‌حد آلوده است، مشخّصاً رواست داوری‌های‌شان هم بی‌مایه باشد. تا یاد نگیریم دست از قضاوت‌هایِ بیخودمان بِکِشیم و عفونت‌هایِ ذهنی و میکروب‌هایِ زبانی را پاکسازی کنیم، رسیدن به جامعه‌ای انسانی و مدنیْ خیالی پوچ و حقیرانه است.
◼️@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌🔵 در میانه کتاب «حدیث نفس» که خاطرات خودنوشت حسن کامشاد است برخوردم به نامه‌ای از بزرگ علوی که برای کامشاد نوشته بود تا از کتاب امپراطور که کامشاد ترجمه کرده و علوی خوانده بودش بگوید.
تصویر نامه به خط بزرگ علوی در کتاب بود و در صفحه بعدش، متن تایپ‌شده آن قرار داشت.
یکی دو ثانیه به متن دست‌نوشته نامه نگاه کردم و دیدم با آن که به خط خوش نوشته شده اما خواندنش برایم آسان نیست و زحمت دارد، آن‌هم وقتی که همان متن به صورت تایپ‌شده در دسترس است؛ خلاصه از خیرش گذشتم.

🔵 درباره مهارت‌های آدمی گفته‌اند نیاز به ورزدادن و تمرین‌کردن دارد یعنی باید مدام سراغ‌اش بروی و به کارش بیندازی تا فراموشت نشود. تمام کارهایی که آدمی می‌کند و نیاز به مهارت دارد همین‌طور است؛ از آشپزی و خیاطی و رانندگی بگیر تا زبان‌دانی و خوانندگی و تصویرگری؛ حتی همین پیاده‌روی هم نیاز به تمرین دارد و گرنه مدتی که بست در خانه بنشینی می‌بینی آرام آرام راه‌رفتن هم برایت سخت می‌شود.

🔵تکنولوژی بلای تنبلی و بی‌هنری را سرمان می‌آورد. آن‌قدر به متن‌های تایپ‌شده و فونت‌های استاندارد عادت کرده‌ایم که خواندن دست‌خط‌های گوناگون دشوار شده است، آنقدر از نرم‌افزار‌های رهنما مثل ویز و بلد استفاده کرده‌ایم که تلاش نمی‌کنیم نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را یاد بگیریم، دیگر شماره تلفن‌ها را حفظ نمی‌کنیم چون همین‌کار را حافظه موبایل برایمان انجام می‌دهد.
خلاصه هرچه پیش می‌رویم، به مدد تکنولوژی تبدیل شده‌ایم به انسان‌هایی که کارهایمان سهل‌تر، سریع‌تر، و دقیق‌تر انجام می‌شود اما به بهایی شاید گزاف؛ تنبل‌تر شدن و بی‌هنرترشدنمان. نمونه دیگر می‌خواهید: تبدیل ماشین‌هایی با دنده دستی به ماشین‌های دنده اتوماتیک

🖊️وحید حلاج
-------------------------------------------------
◼️@soofar_channel
◼️@philosophycafe
🖋 پاسخ این پرسش‌تان را که برای پدید آمدن یک جامعۀ اخلاقی از کجا باید آغاز کرد نمی‌دانم. این قدر می‌دانم که در جامعه‌ای که هنوز، به تعبیر آبراهام مزلو (Abraham Maslow) روانشناس آمریکایی، نیازهای اولیۀ شهروندانش یعنی نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک آنان، مانند خوراک، پوشاک، مسکن، آب و هوای سالم، خواب، استراحت و غریزۀ جنسی، برآورده نشده‌اند سخن از اخلاقی زیستن، آب در هاون کوبیدن است. بنابراین، شاید بتوان گفت که همۀ کسانی که صادقانه، و نه از سر ریا و تزویر و مکر و خدعه، دغدغۀ اخلاقی زیستن انسان‌ها را دارند باید از این‌جا آغاز کنند که جامعه‌ای برخوردار از حد نصاب بهره‌وری‌های اولیه پدید آورند. پس از این است که پرداختن به چند و چون نظام‌های تعلیم و تربیت ضرورت می‌یابد.

🖋 من به جبر اجتماعی قائل نیستم، بنابراین، معتقدم که حتی در بدترین اوضاع و احوال اجتماعی نیز هستند انسان‌های نادری که با تحمل بیشترین محنت‌ها و مرارت‌ها، دست از التزام به اخلاق برنمی‌دارند، ولی این را نیز می‌دانم که در جامعه‌ای که همه نمی‌توانند با هشت ساعت کار شرافتمندانه، زندگی آبرومندانه و درخوری داشته باشند و در نتیجه، باید یا کمیت کارشان را افزایش دهند و دوازده و چهارده و شانزده ساعت، در شبانه‌روز کار کنند و یا کیفیت کارشان را کاهش دهند و شرافتمندانه بودن کارشان را فدا کنند و به کم‌فروشی و گران‌فروشی و احتکار و دزدی و اختلاس و رشوه و کم‌کاری و تقلب و فریبکاری و زدوبند و ... روی آورند، در چنین جامعه‌ای، اخلاقی زیستن به حدی دشوار می‌شود که غالب مردم آن را وا می‌نهند.

🗞 بخشی از اظهارات مصطفی ملکیان در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «عقلانیت و معنویت» 🗞

@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌{آنگاه که پایِ خارجیان در میان است، برایِ این که آنان را در کل بپذیریم یا نپذیریم، شناختِ هدف‌های ایشان برایِ ما کافی است. اما مردمی را که در نزدیکیِ ما می‌زیند، بنا بر روش‌هایی که برای پیشبرد هدف‌هایشان به کار می‌برند داوری می‌کنیم. غالبأ ممکن است هدف‌های‌شان را تأیید نکنیم، اما آنان را به خاطرِ شیوه‌های‌شان و طبیعتِ مقاصدشان دوست بداریم. باید دانست که دستگاه‌هایِ فلسفی تنها در نظرِ بنیانگذارانِ آنها کاملاً حقیقت دارند. در نگاهِ همگیِ فیلسوفانِ بعدی، این دستگاه‌ها، به طورِ معمول، بیانگرِ خطایی بزرگ‌اند، و در دیده‌ی موجوداتِ خُردتر برآیندی از خطاها و صواب‌ها. به هر روی، اگر بسانِ هدف‌هایِ غایی تلقی شوند، نشانگرِ خطایی هستند، از همین روی، باید ترک‌ِشان گفت و انکارِشان کرد بسیاری از مردم همگیِ فیلسوفان را تکذیب و انکار می‌کنند چرا که آماج‌هایِ فیلسوفان از آماج‌هایِ خودشان بسا بسیار متفاوت‌اند. این دو دسته برایِ همدیگر حکمِ خارجی را دارند. از سوی دیگر، هر آنکس که از انسان‌هایِ بزرگ به وجد می‌آید، از دستگاه‌هایِ فلسفی نیز احساسِ شادمانی می‌کند، حتی اگر این‌ها کاملاً برخطا باشند. در این دستگاه‌ها همواره یک نکته‌ی بی‌چون‌وچرا به چشم می‌خورد: روحیه و رنگ و بویِ شخصی. از آن‌ها می‌توان برایِ بازسازیِ ایده‌ی فلسفی بهره گرفت، درست به همانگونه که آدمی می‌تواند با بررسیِ گیاهی که در مکانِ مفروضی می‌روید جنسِ خاکِ آن را حدس بزند. «پس، این شیوه‌ی زندگی، این شیوه‌ی نگریستن به صحنه‌ی انسانی وجود داشته است. دستِ‌کم، در دوره‌ای - و بنابراین امکان‌پذیر است». «دستگاهِ فلسفی»، یا دستِ‌کم بخشی از این دستگاه، رویشی از این خاک است.}

🖋️نیچه
📘فلسفه در عصر تراژیک یونان ، دیباچه اول
-----------------------------------------
◼️@philosophycafe
Forwarded from پیوست
‌‌‌‌♦️چرا سرگذشت یک پیانو باید انقدر مهم باشد که موضوع یک مستند بشود؟
(به مناسبت اکران مستند {فراموشخانه} در جشنواره سینما حقیقت)


📢در هنگامه جست و جوی خواص اشیا برای یک فرد یا یک مجموعه ایی از توده های مردم یا یک سیستم، بناچار باید تن به تصور سحر و جادو بدهیم . پرسش اینجاست ، ایا ما راه فراری برای این از تن دادگی به مثابه امری فی نفسه در مقام مشاهده گر دوران زوال اشیاء نداریم؟

📃اجازه دهید برای پاسخ به این سوال کمی به عقب برگردیم و به سابقه استفاده از کلمه پراگما در زبان یونانی بپردازیم؛ در فلسفه زبان افلاطون از این واژه به مثابه امری که رونوشت شده از عالم مثل است یاد میشود اما انچه مورد زوال و نابودی انان میشود این خاصیتی منقطع شدگی-شان- از ایده های مثلی نیست( که اگر این را به مثابه دلیل کافی برای زوال شان بدانیم باید تاریخ زوالی برای کل عالم متصور شویم که درجهان بینی افلاطون همچین نابودی وجود ندارد)بلکه علت را باید در دمیورگی(افریننده) جست وجو کرد که منجر به منتضج شدن چنین رونگاشت هایی میشود. (هرچند افلاطون در رساله پارمنیدس مانند مجانین با انتقادهایش کل نظام فلسفی-اش- را به خاکستر مینشاند)میتوان با کمی اغماض گفت هر انچه که مورد زوال واقع میشود، بدلیل دورافتادگی خویش از عالم ایده هاست . نیک است که از افلاطون بپرسیم مقصر کیست؟ شاید اگر ان روحیه شکاک اواخر عمر خود را کنار بگذارد انگشت اشاره را به سمت ما بگیرد(بله درست حدس زده اید؛ انسانها).البته همچنان تغییر کیفیت این برشها را با نوعی افسانه درباره خود ماده المواد عالم ، بی پاسخ میگذارد.

📃معلم اول(ارسطو) باکمی زیرکی و در ادامه مسیری که در اکادمی افلاطون اموخته بود این بحث را در جزئیات بیشتری ادامه میدهد و برایمان روشن میسازد که به علت وجود انجماد و تصلب هایی در درون عالم محسوس، اشیا باید دچار تغیر و تحول بشوند . فعلا میتوانیم بگویم که از سحر و جادو رهایی یافته ایم ؟ خیر، زیرا هنوز هم معتقدیم که نسخه ایی غایی از شی میتوانیم به دست اوریم و در ان نسخه غایی ، تصور زوال و نابودگی امری سفله است.


📃هگل در پرفروغ ترین اثرش ، پدیدارشناسی روح، برای اولین بار در تاریخ اندیشه صحبت از بازتاب روح در جهان میکند و مطالعه نسبتا کاملی از اینکه شی و تمامی صفاتش، نتیجه برامدگی-ایی- از قلمرو فاعل شناخت یا سوبژه هستند ، میکند. خب همچین نظری را در جهان بینی ارسطو نیز مشاهده میکنیم (البته کمتر) که صفات شی را به حس و حس را به شناساننده متصل میکند ؛ راه رهایی درست درهمین نقطه است که هگل این اتصال را مرحله از نیرو میداند و ان را مقوم به وجدان شناساننده در دوره های متفاوت زمانی نیز میکند . اینجاست که میتوانیم تصورهای افسانه ایی درمورد شی و تغییر احساسات-مان- در زمانهای مختلف کنار بگذاریم و امری به نام تاریخ را ایجاد کنیم .

📃میتوان نشان داد تاریخ زوال، چبزی جز دورافتادگی اشیا توسط انسان به واسطه مجموعه ایی از افکارها و احساسات نیست . بنابراین یکی از راههای مطالعه بی واسطه تاریخ مطالعه تاریخ اشیاءست. همانهایی که لعاب خوردگیشان توسط عاملان سرکوبگر در هردوره نیز بیرون میزند و برملاکننده حقیقتی دیگر نیز میشوند. شاید کمی جذابتر از این مطالعه تاریخ توسط اشیاء ، فراخوانی خودمان در دوره های مختلف به وسیله مطالعه اشیائی است که از گذشته با خود همراه کرده ایم ؛ اینکه گاه اشیا خود را به زباله میافکنیم علاوه بر ازکارافتادن-شان- میتوان چنین نیز گفت که واهمه ایی درونی ما را فرامیخواند که ان را نابود یا به زباله بیافکنیم تا بخشی از روح خویش را انکار کنیم(اینکه ان بخش انکار شده چه خواهد کرد سوالیست بس چالش برانگیز که برای پاسخ دادن به ان تخصصی ندارم). البته همیشه با به زباله افکندن این انکارشدگی عیان نمیشود بلکه گاها با بی توجه ایی ما نمایان گر پاره شدن روحمان خواهیم بود.

📌مستند فراموشخانه ، باتمام ایرادهای کوچک و بزرگی که دارد، یگانه مستندیست که در جشنواره سینما حقیقت امسال بود که بجای معلق نگه داشتن مخاطبان درمجموعه ایی از اطلاعات بی‌فایده و کلاژ کردن تصاویر ؛ سعی در بازنمایی روایتی از رهاشدگی و فراموش شدگی یک پیانو ساخته شرکت استند وی اند سانز را دارد تا بدین طریق نوعی مواجه ما با تاریخ-مان- و زوال و فرود موسیقی به ایران به شکل بکشد . از زیبایی های این مستند این است که تا لحظه اخر به دنبال پیانو های سفارشی فراموش شده-ایی- بدین دست هست و با نگاهی ترحم انگیز میتوانیم بگویم که مخاطب را در نوعی تعلیق حل میکند.
🖋️احسان قیچی ساز
-----------------------------------------
◼️@philosophycafe
ژان شاردن ‏
(۱۶ نوامبر ۱۶۴۳–۵ ژانویه ۱۷۱۳)
جواهرفروش و جهانگرد فرانسوی بود که کتاب ۱۰ جلدی «سفرهای سِر ژان شاردن»به عنوان یکی از بهترینِ کارهای پژوهشگران غربی درباره ایران و خاور نزدیک برشمرده می‌شود. این کتاب برای اولین بار در ایران با نام «سیاحتنامه شاردن» با ترجمه محمد عباسی توسط مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر در سال ۱۳۳۵ منتشر شده است.
ژان شاردن در سال ۱۶۴۳ میلادی، در شهر پاریس متولد گردید و در همان محل به تحصیل پرداخت. پدرش جواهرساز بود و او از کودکی آشنایی با سنگهای قیمتی و فن جواهرسازی را آموخت.
خانواده او که از فرقه پروتستان هوگِنو بودند، با کلیسای کاتولیک و مقامات رسمی فرانسه مشکل داشتند، به همین روی، او علاقه‌ای به ماندن در فرانسه نداشت و در ۲۲ سالگی نخستین سفر خود را آغاز کرد که در این سفر ۶ ساله (۱۶۶۴–۱۶۶۵ م) ایران بیش از دیگر کشورها توجه او را به خود جلب نمود.
در سفر دومش (۱۷ ماه اوت ۱۶۷۱ م) که خانم بازرگانی به نام لسکو او را همراهی می‌کرد، و سرانجام در تابستان ۱۶۷۳ م. به اصفهان رسیدند و تا سال ۱۶۷۷ م. در این شهر اقامت کردند. سپس به هندوستان رفته و پس از دو سال آنجا را به مقصد اروپا ترک کرد. این سفر آخرین سفر او به ایران بود. او لقب «تاجرشاه» را از شاه عباس دوّم دریافت کرده بود.شاردن نخستین فرانسوی بود که در سفرنامه خود از فردوسی و شاهنامه و برخی دیگر از شاعران ایرانی و آثار آنها یاد کرد و اگر چه اطلاعاتش در این خصوص ناقص بود، ولی توجه جامعه ادبی فرانسه را به ادبیات فارسی جلب کرد.
شاردن در سفر نامه‌اش در چند بخش جداگانه به معرفی وقف در ایران دوره صفوی می پردازد ، مباحث راجع به وقف در سیاحت نامه شاردن به صورت پراکنده آمده است با این حال شاردن به خوبی وقف دوره صفوی را در ابعاد گوناگونش به رشته تحریر در اورده است به گونه‌ای که می توان ابعاد مختلف از جمله اقتصادی ، فرهنگی اجتماعی ، مذهبی و حتی جنبه سیاسی وقف را در دوره صفوی به خوبی در سفرنامه شاردن مشاهده کرد، طوری که از این سفر نامه استنباط می‌شود مردم دوره صفوی از رفتار مذهبی افراطی برخوردار بودند به گونه‌ای که باورهای دینی انها را بر آن می‌داشت تا مقادیر زیادی از اموالشان را به وقف اختصاص دهند ، هر چند ، این حقیقت را نیز نباید نادیده گرفت که اغلب این باورها جنبه عوامانه به خود می‌گرفت ، جایی که در این سفر نامه آمده است که مردم این دوره حتی درآمدهایی را که از راههای آلوده به دست می‌آوردند بسلامتی و دلخوشی وقف می‌نمودند.
سلاطین نادان صفوی در این راه پیش قدم بودند و این می‌تواند در واقع در بردارنده جنبه سیاسی وقف در دوره صفوی باشد . شاردن می گوید؛ شاه عباس کبیر تمام اموالش را وقف چهارده معصوم نمود؛ به کارگیری عالمان دینی در مناصب کلیدی حکومت بیانگر جنبه های مذهبی حکومت صفوی میباشد عالمانی که امورات وقف در دست آنها بوده است و ادراه اوقاف در این دروه از طریق این عالمان دینی به عمل می آمده است . با توجه به این سفرنامه املاکی که وقف می‌شد عبارت بودند از ؛ زمین، عواید اراضی، خانه، بناهای عمومی از قبیل دکان، کاروانسرا وحمام و ...همچنین در این دوره از محل موقوفات چرخهای توسعه جامعه صفوی نیز به گردش در می‌آمدند ؛ از آنجمله می توان گفت چرخ گردش‌گری با احداث پلها، کاروانسراهایی با پذیرایی رایگان از عابرین و مسافرین و چرخ علم با احداث مدارسی که جهت پرورش طلاب بودند و همچنین چرخ باورهای مذهبی با احداث مساجد و با عایداتی برای امر معاش روحانیون و چرخ های فرهنگی با رسیدگی به اقشار مستمند و ناتوان اجتماع با صدقه و اطعام شان، که در واقع وقف از امورات مهمی بود که در این دروه به جامعه صفوی بیش از پیش رونق می‌بخشید.
بیشتر درباره شاردن:
https://fa.wikipedia.org/wiki/ژان_شاردن
-----------------------------------------
◼️@philosophycafe
🗯 قضیه مال طرف‌های سی یا سی‌وپنج سال پیشه. ما چندتا جوون بودیم؛ حول و حوش بیست سال سن. تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. ما کتاب می‌خوندیم و فیلم تماشا می‌کردیم و مستند می‌دیدیم و به همدیگه آهنگ معرفی می‌کردیم. غیر از این‌ کارها، یه کار دیگه هم می‌کردیم: حرص می‌خوردیم. ما از دست مردم حرص می‌خوردیم، از دست حکومت حرص می‌خوردیم، از دست بازیگرهای مشهور حرص می‌خوردیم، از دست استادها حرص می‌خوردیم، از دست خانواده‌هامون حرص می‌خوردیم. مثلاً اون زمان یه تبی افتاده بود بین مردم که همه رفته بودن سمت کارآفرینی و بورس و همایش‌های "موفقیت و شادی" و دوره‌های آموزشی "چگونه از طریق یوتیوب [یوتیوب، یه سایتیه که قدیمی‌ترها یادشونه] دو میلیون در روز درآمد داشته باشیم" (اون زمان هنوز چهارتا صفر از پول رایج مملکت حذف نشده بود).

🗯 جواد همیشه از فرهنگ عمومی سرمایه‌سالاری بدش میومد. همیشه می‌گفت "یه مشت چرت و پرت رفته تو ذهن مردم. سرمایه‌داری داره اقتدار خودشو محکم‌تر می‌کنه". نیما از بازیگرهای مشهور بدش میومد. اون زمان به بازیگرهای مشهور می‌گفتن "سلبریتی". سلبریتی‌ها تو برنامه‌های مختلف تلویزیونی و غیرتلویزیونی دعوت می‌شدن و یه مجری‌ای (که گاهی اوقات خودش هم سلبریتی بود) باهاشون حرف می‌زد و در مورد مسائل مختلف نظرشون رو می‌پرسید. نیما حرص می‌خورد که این سلبریتی‌ها خیلی بیسوادن و هیچی نمی‌فهمن، ولی در مورد همه چیزی نظر میدن. برنامه‌هاشون هم طرفدار داشته و دیده می‌شد، همین قضیه نیما رو بیشتر نسبت به سلبریتی‌ها متنفر می‌کرد؛ این‌که مردم این‌قدر سلبریتی‌ها رو دوست دارن. روزبه از دست استادها شاکی بود. استادهایی که نخونده و ندونسته درس می‌دادن.

🗯 استادهایی که سواد کافی نداشتن، استادهایی که لیاقت اون جایگاهی که توش بودن، نداشتن. استادهایی که بیشتر از دانش و مطالعه‌شون مشهور شده بودن. روزبه از دست دانشجوهای تازه ورود هم همیشه حرص می‌خورد که چقدر قربون‌صدقۀ این استادهای بیسواد میرن. علی همیشه از پدرش عصبی بود؛ پدری مستبد و تک‌رأی و متکبر. پدری که کوتاه نمیومد. پدری که گفتگو نمی‌کرد، زور می‌گفت. علی می‌گفت بچه‌ها هم حق و حقوقی دارن، ولی پدرها یه جوری رفتار می‌کنن که انگار اربابن و بچه‌ها برده‌ن. حسن از این شاکی بود که مردم کتاب نمی‌خونن. اون دوست داشت که فلسفه رو بین مردم رایج کنه. مردم فلسفه رو دوست داشته باشن و بهش توجه کنن. فلسفه رو مهم بدونن. من توی چنین جمعی از دوستان بودم. من هم همۀ این دغدغه‎ها رو داشتم؛ همه‌شون رو.

🗯 ما، چندتا جوون، می‌خواستیم مردم رو آگاه کنیم. ما می‌خواستیم مردم رو اصلاح کنیم. به نظر ما مردم اشتباه می‌کردن و باید تغییر داده بشن. مردم نباید به سلبریتی‌ها توجه کنن، مردم باید کتاب بخونن، مردم نباید تو هر خونه یه مستبد پرورش بدن و ... . عقیدۀ ما این بود که مردم تو یه توهمی زندگی می‌کنن که ما باید این حباب توهم رو بترکونیم و مردم رو آزاد کنیم. ما باید مردم رو نصیحت می‌کردیم تا راه رو از بیراهه تشخیص بدن. این عبارت توی جملات ما خیلی تکرار میشد که "مشکل ما اینه که...". مثلاً مشکل ما اینه که نقد رو تحمل نمی‌کنیم؛ مشکل ما اینه که تفکر انتقادی بلد نیستیم؛ مشکل ما اینه که چاپلوسیم. ولی وقتی می‌گفتیم "مشکل ما"، منظورمون از "ما"، مردم بود. ما خودمون رو در جایگاهی بالاتر از جامعه می‌دونستیم.

📢 الان که از اون موقع، سال‌ها می‌گذره، احساس می‌کنم تغییر کردم. شاید دوستام هم تغییر کرده باشن؛ نمی‌دونم. من تغییر کردم؛ ولی نه به خاطر این‌که کتاب خاصی رو خوندم یا با یه پیر طریقت آشنا شدم. نه. من تغییر کردم چون الان به دور و برم نگاه می‌کنم و چیزی رو می‌بینم که باورم نمیشه. این‌که من و دوستام تبدیل شدیم به همون چیزهایی که قبلاً از دستشون حرص می‌خوردیم. ما هم امروز جایگاه‌هایی رو داریم که لیاقتشو نداریم و منتقدهای جوون‌تر خودمون رو به لطایف‌الحیلی ساکت میکنیم. ما هم با بچه‌هامون همون‌طوری برخورد می‌کنیم که پدرهامون با ما کردن. ما هم الان کنار خانواده‌مون می‌شینیم و برنامه‌های سرگرمی رو می‌بینیم. انگار حق با جامعه بود. من و دوستام اشتباه می‌کردیم. جامعه خیلی خوب آگاه بود که باید چطوری باشه. شاید هم من الان دارم اشتباه می‌کنم. شاید تو جوونی «به اقتضای سنم»، انقلابی بودم؛ الان هم «به اقتضای سنم» محافظه‌کار شدم.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"آی باد، بچرخ میونِ بوته‌ها، آی باد پیدا کن بذرِ این جهانو. باد، بشکن حبس و بندِ مرگو، این ابدیت داره میکُشه انسانو" (مورفین / علی خدامی)

@philosophycafe
وجود به ما هو وجود، لاوجود است
Philosophy Cafe ♨️ pinned «وجود به ما هو وجود، لاوجود است»