ژان شاردن
(۱۶ نوامبر ۱۶۴۳–۵ ژانویه ۱۷۱۳)
جواهرفروش و جهانگرد فرانسوی بود که کتاب ۱۰ جلدی «سفرهای سِر ژان شاردن»به عنوان یکی از بهترینِ کارهای پژوهشگران غربی درباره ایران و خاور نزدیک برشمرده میشود. این کتاب برای اولین بار در ایران با نام «سیاحتنامه شاردن» با ترجمه محمد عباسی توسط مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر در سال ۱۳۳۵ منتشر شده است.
ژان شاردن در سال ۱۶۴۳ میلادی، در شهر پاریس متولد گردید و در همان محل به تحصیل پرداخت. پدرش جواهرساز بود و او از کودکی آشنایی با سنگهای قیمتی و فن جواهرسازی را آموخت.
خانواده او که از فرقه پروتستان هوگِنو بودند، با کلیسای کاتولیک و مقامات رسمی فرانسه مشکل داشتند، به همین روی، او علاقهای به ماندن در فرانسه نداشت و در ۲۲ سالگی نخستین سفر خود را آغاز کرد که در این سفر ۶ ساله (۱۶۶۴–۱۶۶۵ م) ایران بیش از دیگر کشورها توجه او را به خود جلب نمود.
در سفر دومش (۱۷ ماه اوت ۱۶۷۱ م) که خانم بازرگانی به نام لسکو او را همراهی میکرد، و سرانجام در تابستان ۱۶۷۳ م. به اصفهان رسیدند و تا سال ۱۶۷۷ م. در این شهر اقامت کردند. سپس به هندوستان رفته و پس از دو سال آنجا را به مقصد اروپا ترک کرد. این سفر آخرین سفر او به ایران بود. او لقب «تاجرشاه» را از شاه عباس دوّم دریافت کرده بود.شاردن نخستین فرانسوی بود که در سفرنامه خود از فردوسی و شاهنامه و برخی دیگر از شاعران ایرانی و آثار آنها یاد کرد و اگر چه اطلاعاتش در این خصوص ناقص بود، ولی توجه جامعه ادبی فرانسه را به ادبیات فارسی جلب کرد.
شاردن در سفر نامهاش در چند بخش جداگانه به معرفی وقف در ایران دوره صفوی می پردازد ، مباحث راجع به وقف در سیاحت نامه شاردن به صورت پراکنده آمده است با این حال شاردن به خوبی وقف دوره صفوی را در ابعاد گوناگونش به رشته تحریر در اورده است به گونهای که می توان ابعاد مختلف از جمله اقتصادی ، فرهنگی اجتماعی ، مذهبی و حتی جنبه سیاسی وقف را در دوره صفوی به خوبی در سفرنامه شاردن مشاهده کرد، طوری که از این سفر نامه استنباط میشود مردم دوره صفوی از رفتار مذهبی افراطی برخوردار بودند به گونهای که باورهای دینی انها را بر آن میداشت تا مقادیر زیادی از اموالشان را به وقف اختصاص دهند ، هر چند ، این حقیقت را نیز نباید نادیده گرفت که اغلب این باورها جنبه عوامانه به خود میگرفت ، جایی که در این سفر نامه آمده است که مردم این دوره حتی درآمدهایی را که از راههای آلوده به دست میآوردند بسلامتی و دلخوشی وقف مینمودند.
سلاطین نادان صفوی در این راه پیش قدم بودند و این میتواند در واقع در بردارنده جنبه سیاسی وقف در دوره صفوی باشد . شاردن می گوید؛ شاه عباس کبیر تمام اموالش را وقف چهارده معصوم نمود؛ به کارگیری عالمان دینی در مناصب کلیدی حکومت بیانگر جنبه های مذهبی حکومت صفوی میباشد عالمانی که امورات وقف در دست آنها بوده است و ادراه اوقاف در این دروه از طریق این عالمان دینی به عمل می آمده است . با توجه به این سفرنامه املاکی که وقف میشد عبارت بودند از ؛ زمین، عواید اراضی، خانه، بناهای عمومی از قبیل دکان، کاروانسرا وحمام و ...همچنین در این دوره از محل موقوفات چرخهای توسعه جامعه صفوی نیز به گردش در میآمدند ؛ از آنجمله می توان گفت چرخ گردشگری با احداث پلها، کاروانسراهایی با پذیرایی رایگان از عابرین و مسافرین و چرخ علم با احداث مدارسی که جهت پرورش طلاب بودند و همچنین چرخ باورهای مذهبی با احداث مساجد و با عایداتی برای امر معاش روحانیون و چرخ های فرهنگی با رسیدگی به اقشار مستمند و ناتوان اجتماع با صدقه و اطعام شان، که در واقع وقف از امورات مهمی بود که در این دروه به جامعه صفوی بیش از پیش رونق میبخشید.
بیشتر درباره شاردن:
https://fa.wikipedia.org/wiki/ژان_شاردن
-----------------------------------------
◼️@philosophycafe
(۱۶ نوامبر ۱۶۴۳–۵ ژانویه ۱۷۱۳)
جواهرفروش و جهانگرد فرانسوی بود که کتاب ۱۰ جلدی «سفرهای سِر ژان شاردن»به عنوان یکی از بهترینِ کارهای پژوهشگران غربی درباره ایران و خاور نزدیک برشمرده میشود. این کتاب برای اولین بار در ایران با نام «سیاحتنامه شاردن» با ترجمه محمد عباسی توسط مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر در سال ۱۳۳۵ منتشر شده است.
ژان شاردن در سال ۱۶۴۳ میلادی، در شهر پاریس متولد گردید و در همان محل به تحصیل پرداخت. پدرش جواهرساز بود و او از کودکی آشنایی با سنگهای قیمتی و فن جواهرسازی را آموخت.
خانواده او که از فرقه پروتستان هوگِنو بودند، با کلیسای کاتولیک و مقامات رسمی فرانسه مشکل داشتند، به همین روی، او علاقهای به ماندن در فرانسه نداشت و در ۲۲ سالگی نخستین سفر خود را آغاز کرد که در این سفر ۶ ساله (۱۶۶۴–۱۶۶۵ م) ایران بیش از دیگر کشورها توجه او را به خود جلب نمود.
در سفر دومش (۱۷ ماه اوت ۱۶۷۱ م) که خانم بازرگانی به نام لسکو او را همراهی میکرد، و سرانجام در تابستان ۱۶۷۳ م. به اصفهان رسیدند و تا سال ۱۶۷۷ م. در این شهر اقامت کردند. سپس به هندوستان رفته و پس از دو سال آنجا را به مقصد اروپا ترک کرد. این سفر آخرین سفر او به ایران بود. او لقب «تاجرشاه» را از شاه عباس دوّم دریافت کرده بود.شاردن نخستین فرانسوی بود که در سفرنامه خود از فردوسی و شاهنامه و برخی دیگر از شاعران ایرانی و آثار آنها یاد کرد و اگر چه اطلاعاتش در این خصوص ناقص بود، ولی توجه جامعه ادبی فرانسه را به ادبیات فارسی جلب کرد.
شاردن در سفر نامهاش در چند بخش جداگانه به معرفی وقف در ایران دوره صفوی می پردازد ، مباحث راجع به وقف در سیاحت نامه شاردن به صورت پراکنده آمده است با این حال شاردن به خوبی وقف دوره صفوی را در ابعاد گوناگونش به رشته تحریر در اورده است به گونهای که می توان ابعاد مختلف از جمله اقتصادی ، فرهنگی اجتماعی ، مذهبی و حتی جنبه سیاسی وقف را در دوره صفوی به خوبی در سفرنامه شاردن مشاهده کرد، طوری که از این سفر نامه استنباط میشود مردم دوره صفوی از رفتار مذهبی افراطی برخوردار بودند به گونهای که باورهای دینی انها را بر آن میداشت تا مقادیر زیادی از اموالشان را به وقف اختصاص دهند ، هر چند ، این حقیقت را نیز نباید نادیده گرفت که اغلب این باورها جنبه عوامانه به خود میگرفت ، جایی که در این سفر نامه آمده است که مردم این دوره حتی درآمدهایی را که از راههای آلوده به دست میآوردند بسلامتی و دلخوشی وقف مینمودند.
سلاطین نادان صفوی در این راه پیش قدم بودند و این میتواند در واقع در بردارنده جنبه سیاسی وقف در دوره صفوی باشد . شاردن می گوید؛ شاه عباس کبیر تمام اموالش را وقف چهارده معصوم نمود؛ به کارگیری عالمان دینی در مناصب کلیدی حکومت بیانگر جنبه های مذهبی حکومت صفوی میباشد عالمانی که امورات وقف در دست آنها بوده است و ادراه اوقاف در این دروه از طریق این عالمان دینی به عمل می آمده است . با توجه به این سفرنامه املاکی که وقف میشد عبارت بودند از ؛ زمین، عواید اراضی، خانه، بناهای عمومی از قبیل دکان، کاروانسرا وحمام و ...همچنین در این دوره از محل موقوفات چرخهای توسعه جامعه صفوی نیز به گردش در میآمدند ؛ از آنجمله می توان گفت چرخ گردشگری با احداث پلها، کاروانسراهایی با پذیرایی رایگان از عابرین و مسافرین و چرخ علم با احداث مدارسی که جهت پرورش طلاب بودند و همچنین چرخ باورهای مذهبی با احداث مساجد و با عایداتی برای امر معاش روحانیون و چرخ های فرهنگی با رسیدگی به اقشار مستمند و ناتوان اجتماع با صدقه و اطعام شان، که در واقع وقف از امورات مهمی بود که در این دروه به جامعه صفوی بیش از پیش رونق میبخشید.
بیشتر درباره شاردن:
https://fa.wikipedia.org/wiki/ژان_شاردن
-----------------------------------------
◼️@philosophycafe
Wikipedia
ژان شاردن
جواهرساز، جهانگرد و نویسنده فرانسوی
🗯 قضیه مال طرفهای سی یا سیوپنج سال پیشه. ما چندتا جوون بودیم؛ حول و حوش بیست سال سن. تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم. ما کتاب میخوندیم و فیلم تماشا میکردیم و مستند میدیدیم و به همدیگه آهنگ معرفی میکردیم. غیر از این کارها، یه کار دیگه هم میکردیم: حرص میخوردیم. ما از دست مردم حرص میخوردیم، از دست حکومت حرص میخوردیم، از دست بازیگرهای مشهور حرص میخوردیم، از دست استادها حرص میخوردیم، از دست خانوادههامون حرص میخوردیم. مثلاً اون زمان یه تبی افتاده بود بین مردم که همه رفته بودن سمت کارآفرینی و بورس و همایشهای "موفقیت و شادی" و دورههای آموزشی "چگونه از طریق یوتیوب [یوتیوب، یه سایتیه که قدیمیترها یادشونه] دو میلیون در روز درآمد داشته باشیم" (اون زمان هنوز چهارتا صفر از پول رایج مملکت حذف نشده بود).
🗯 جواد همیشه از فرهنگ عمومی سرمایهسالاری بدش میومد. همیشه میگفت "یه مشت چرت و پرت رفته تو ذهن مردم. سرمایهداری داره اقتدار خودشو محکمتر میکنه". نیما از بازیگرهای مشهور بدش میومد. اون زمان به بازیگرهای مشهور میگفتن "سلبریتی". سلبریتیها تو برنامههای مختلف تلویزیونی و غیرتلویزیونی دعوت میشدن و یه مجریای (که گاهی اوقات خودش هم سلبریتی بود) باهاشون حرف میزد و در مورد مسائل مختلف نظرشون رو میپرسید. نیما حرص میخورد که این سلبریتیها خیلی بیسوادن و هیچی نمیفهمن، ولی در مورد همه چیزی نظر میدن. برنامههاشون هم طرفدار داشته و دیده میشد، همین قضیه نیما رو بیشتر نسبت به سلبریتیها متنفر میکرد؛ اینکه مردم اینقدر سلبریتیها رو دوست دارن. روزبه از دست استادها شاکی بود. استادهایی که نخونده و ندونسته درس میدادن.
🗯 استادهایی که سواد کافی نداشتن، استادهایی که لیاقت اون جایگاهی که توش بودن، نداشتن. استادهایی که بیشتر از دانش و مطالعهشون مشهور شده بودن. روزبه از دست دانشجوهای تازه ورود هم همیشه حرص میخورد که چقدر قربونصدقۀ این استادهای بیسواد میرن. علی همیشه از پدرش عصبی بود؛ پدری مستبد و تکرأی و متکبر. پدری که کوتاه نمیومد. پدری که گفتگو نمیکرد، زور میگفت. علی میگفت بچهها هم حق و حقوقی دارن، ولی پدرها یه جوری رفتار میکنن که انگار اربابن و بچهها بردهن. حسن از این شاکی بود که مردم کتاب نمیخونن. اون دوست داشت که فلسفه رو بین مردم رایج کنه. مردم فلسفه رو دوست داشته باشن و بهش توجه کنن. فلسفه رو مهم بدونن. من توی چنین جمعی از دوستان بودم. من هم همۀ این دغدغهها رو داشتم؛ همهشون رو.
🗯 ما، چندتا جوون، میخواستیم مردم رو آگاه کنیم. ما میخواستیم مردم رو اصلاح کنیم. به نظر ما مردم اشتباه میکردن و باید تغییر داده بشن. مردم نباید به سلبریتیها توجه کنن، مردم باید کتاب بخونن، مردم نباید تو هر خونه یه مستبد پرورش بدن و ... . عقیدۀ ما این بود که مردم تو یه توهمی زندگی میکنن که ما باید این حباب توهم رو بترکونیم و مردم رو آزاد کنیم. ما باید مردم رو نصیحت میکردیم تا راه رو از بیراهه تشخیص بدن. این عبارت توی جملات ما خیلی تکرار میشد که "مشکل ما اینه که...". مثلاً مشکل ما اینه که نقد رو تحمل نمیکنیم؛ مشکل ما اینه که تفکر انتقادی بلد نیستیم؛ مشکل ما اینه که چاپلوسیم. ولی وقتی میگفتیم "مشکل ما"، منظورمون از "ما"، مردم بود. ما خودمون رو در جایگاهی بالاتر از جامعه میدونستیم.
📢 الان که از اون موقع، سالها میگذره، احساس میکنم تغییر کردم. شاید دوستام هم تغییر کرده باشن؛ نمیدونم. من تغییر کردم؛ ولی نه به خاطر اینکه کتاب خاصی رو خوندم یا با یه پیر طریقت آشنا شدم. نه. من تغییر کردم چون الان به دور و برم نگاه میکنم و چیزی رو میبینم که باورم نمیشه. اینکه من و دوستام تبدیل شدیم به همون چیزهایی که قبلاً از دستشون حرص میخوردیم. ما هم امروز جایگاههایی رو داریم که لیاقتشو نداریم و منتقدهای جوونتر خودمون رو به لطایفالحیلی ساکت میکنیم. ما هم با بچههامون همونطوری برخورد میکنیم که پدرهامون با ما کردن. ما هم الان کنار خانوادهمون میشینیم و برنامههای سرگرمی رو میبینیم. انگار حق با جامعه بود. من و دوستام اشتباه میکردیم. جامعه خیلی خوب آگاه بود که باید چطوری باشه. شاید هم من الان دارم اشتباه میکنم. شاید تو جوونی «به اقتضای سنم»، انقلابی بودم؛ الان هم «به اقتضای سنم» محافظهکار شدم.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"آی باد، بچرخ میونِ بوتهها، آی باد پیدا کن بذرِ این جهانو. باد، بشکن حبس و بندِ مرگو، این ابدیت داره میکُشه انسانو" (مورفین / علی خدامی)
@philosophycafe
🗯 جواد همیشه از فرهنگ عمومی سرمایهسالاری بدش میومد. همیشه میگفت "یه مشت چرت و پرت رفته تو ذهن مردم. سرمایهداری داره اقتدار خودشو محکمتر میکنه". نیما از بازیگرهای مشهور بدش میومد. اون زمان به بازیگرهای مشهور میگفتن "سلبریتی". سلبریتیها تو برنامههای مختلف تلویزیونی و غیرتلویزیونی دعوت میشدن و یه مجریای (که گاهی اوقات خودش هم سلبریتی بود) باهاشون حرف میزد و در مورد مسائل مختلف نظرشون رو میپرسید. نیما حرص میخورد که این سلبریتیها خیلی بیسوادن و هیچی نمیفهمن، ولی در مورد همه چیزی نظر میدن. برنامههاشون هم طرفدار داشته و دیده میشد، همین قضیه نیما رو بیشتر نسبت به سلبریتیها متنفر میکرد؛ اینکه مردم اینقدر سلبریتیها رو دوست دارن. روزبه از دست استادها شاکی بود. استادهایی که نخونده و ندونسته درس میدادن.
🗯 استادهایی که سواد کافی نداشتن، استادهایی که لیاقت اون جایگاهی که توش بودن، نداشتن. استادهایی که بیشتر از دانش و مطالعهشون مشهور شده بودن. روزبه از دست دانشجوهای تازه ورود هم همیشه حرص میخورد که چقدر قربونصدقۀ این استادهای بیسواد میرن. علی همیشه از پدرش عصبی بود؛ پدری مستبد و تکرأی و متکبر. پدری که کوتاه نمیومد. پدری که گفتگو نمیکرد، زور میگفت. علی میگفت بچهها هم حق و حقوقی دارن، ولی پدرها یه جوری رفتار میکنن که انگار اربابن و بچهها بردهن. حسن از این شاکی بود که مردم کتاب نمیخونن. اون دوست داشت که فلسفه رو بین مردم رایج کنه. مردم فلسفه رو دوست داشته باشن و بهش توجه کنن. فلسفه رو مهم بدونن. من توی چنین جمعی از دوستان بودم. من هم همۀ این دغدغهها رو داشتم؛ همهشون رو.
🗯 ما، چندتا جوون، میخواستیم مردم رو آگاه کنیم. ما میخواستیم مردم رو اصلاح کنیم. به نظر ما مردم اشتباه میکردن و باید تغییر داده بشن. مردم نباید به سلبریتیها توجه کنن، مردم باید کتاب بخونن، مردم نباید تو هر خونه یه مستبد پرورش بدن و ... . عقیدۀ ما این بود که مردم تو یه توهمی زندگی میکنن که ما باید این حباب توهم رو بترکونیم و مردم رو آزاد کنیم. ما باید مردم رو نصیحت میکردیم تا راه رو از بیراهه تشخیص بدن. این عبارت توی جملات ما خیلی تکرار میشد که "مشکل ما اینه که...". مثلاً مشکل ما اینه که نقد رو تحمل نمیکنیم؛ مشکل ما اینه که تفکر انتقادی بلد نیستیم؛ مشکل ما اینه که چاپلوسیم. ولی وقتی میگفتیم "مشکل ما"، منظورمون از "ما"، مردم بود. ما خودمون رو در جایگاهی بالاتر از جامعه میدونستیم.
📢 الان که از اون موقع، سالها میگذره، احساس میکنم تغییر کردم. شاید دوستام هم تغییر کرده باشن؛ نمیدونم. من تغییر کردم؛ ولی نه به خاطر اینکه کتاب خاصی رو خوندم یا با یه پیر طریقت آشنا شدم. نه. من تغییر کردم چون الان به دور و برم نگاه میکنم و چیزی رو میبینم که باورم نمیشه. اینکه من و دوستام تبدیل شدیم به همون چیزهایی که قبلاً از دستشون حرص میخوردیم. ما هم امروز جایگاههایی رو داریم که لیاقتشو نداریم و منتقدهای جوونتر خودمون رو به لطایفالحیلی ساکت میکنیم. ما هم با بچههامون همونطوری برخورد میکنیم که پدرهامون با ما کردن. ما هم الان کنار خانوادهمون میشینیم و برنامههای سرگرمی رو میبینیم. انگار حق با جامعه بود. من و دوستام اشتباه میکردیم. جامعه خیلی خوب آگاه بود که باید چطوری باشه. شاید هم من الان دارم اشتباه میکنم. شاید تو جوونی «به اقتضای سنم»، انقلابی بودم؛ الان هم «به اقتضای سنم» محافظهکار شدم.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"آی باد، بچرخ میونِ بوتهها، آی باد پیدا کن بذرِ این جهانو. باد، بشکن حبس و بندِ مرگو، این ابدیت داره میکُشه انسانو" (مورفین / علی خدامی)
@philosophycafe
آنارشیسم که در آثار متفکرانی مانند پیر ژوزف پرودون، ویلیام گادوین، میخائیل باکونین، پتر کروپوتکین آشکار شد، با اعتقاد به امکان نظم در وضع طبیعی، اقتدار را عامل اصلی مشکلات جوامع تلقی میکرد و بر اساس ایدة اقتدارستیزی، خواهان الغای قانون و انحلال حکومت بود. در واقع، آنارشیستها، با اتکا به تعریفی خوشبینانه از انسان، تهدیدِ بینظمی و ناامنی در اجتماع طبیعی را به عنوان مبنائی که معمولاً در اثباتِ ضرورتِ اقتدار و اطاعت و ابزار آن یعنی حاکمیت، سلسله مراتب، قانون، مجازات و مانند آن مورد استناد بود، انکار کردند. اما آنارشیسم هرگز به یک مکتب فلسفه سیاسی همچون لیبرالیسم، سوسیالیسم و مانند آن تبدیل نشد و هرگز موفقیتی به دست نیاورد و «هیچ جامعه یا ملتی از اصول آنارشیستی الگو برداری نکرد» (هیوود، 1379: 325).
ریشه های فلسفی آنارشیسم
درجه علمی: علمی-پژوهشی
نویسندگان: سید مرتضی مردیها
منبع: نامه مفید 1383 شماره 44
@Philosophycafe💡
ریشه های فلسفی آنارشیسم
درجه علمی: علمی-پژوهشی
نویسندگان: سید مرتضی مردیها
منبع: نامه مفید 1383 شماره 44
@Philosophycafe💡
🖋 من که حکمت (Sophia) هستم، شما را هدایت میکنم و به شما خرسندی میبخشم ... یهوه [= خدای یهودیان] از آغاز راهش و قبل از اعمال خویش، از ازل مرا داشت. من از ازل برقرار بودم، از ابتدا، پیش از بودنِ زمین. هنگامی که گودالها نبودند و وقتی که چشمههای پر از آب وجود نداشتند، من متولد شدم ... وقتی که او [= یهوه] آسمانها را مستحکم ساخت، من آنجا بودم ... زمانی که بنیاد زمین را نهاد، آنگاه نزد او معمار بودم، لذت روزانۀ او بودم، و همیشه در حضور او شادی میکردم، در زمینِ قابل سکونتِ او شادی میکردم؛ و لذت من در آمیزش با بنی آدم بود.
📚 عهد عتیق / امثال سلیمان 📚
@philosophycafe
📚 عهد عتیق / امثال سلیمان 📚
@philosophycafe
محمودرضا قاسمی/برهان وجودی لایبنیتس بر خدا. @Philosophycafe
📢آیا وقت آن شده که بگویم ما پیش از این مردهایم و اسبی به هیئت انسان، به هیئت بهمنی در سهند، از اجساد ما و سربازان خواهد گذشت؟📃
-------------------------
◼️@philosophycafe
-------------------------
◼️@philosophycafe
🖋 من فکر میکنم اگر یک مقدار به عقب برگردیم، اکثر متفکران و جامعهشاسان معتقد بودند قطعاً لازمۀ اول دموکراسی در یک جامعه، سکولاریسم است. ولی این تئوری تا حد زیادی دچار تحول شده و تغییر کرده است. یکی از جامعهشناسان مشهور، آقای پیتر برگر، به همین نظریه اعتقاد داشت و قبلاً معتقد بود باید سکولاریزاسیون انجام شود تا جامعه دموکرات بشود و نظام سیاسی و اجتماعی دموکراتیک بشود، اما همین آدم الان کتابی نوشته است و در مورد غیرسکولاریزه کردن جامعه سخن گفته و معتقد است اینها (دین و دموکراسی) در تضاد نیستند. در هر صورت مشکلات و موانع زیاد است اما اینگونه نیست که بگوییم تا جایی سکولار نشده آنجا دموکرات نیست و قواعد دموکراتیک حاکم نیست.
🖋 موضوع دیگر، تنوعی است که در عالَم عمل وجود دارد. در آمریکا میبینیم که رابطۀ دولت با کلیسا به یک گونهای است، در آلمان، فرانسه، نروژ و انگلیس میبینیم که دولت و کلیسا یک گونۀ دیگری با هم تعامل و ارتباط دارند، همه هم دموکراتیک هستند. پس نمیتوانیم بگوییم یک شکل از الگوی ارتباطی میان کلیسا و دولت دموکراتیک است و مابقی دموکراتیک نیست. این در واقع توافقی است که در داخل جوامع انجام میشود. چیزی که مهم است این نکته است که ما چه به عنوان اقلیت در عدد و چه به عنوان اکثریت در عدد، که تابع یک دین خاصی هستیم باید پلورالیزم و تکثر را بپذیریم و در عالَم سیاست بتوانیم با هم کار کنیم و در عالَم اجتماع بتوانیم با هم زندگی کنیم و در عین حال، بتوانیم به اعتقادات و ارزشهای خودمان هم پایبند باشیم. به باور من، چالش اصلی ما پلورالیزم است و ما باید به دنبال آن باشیم. و اگر میخواهیم توسعه پیدا کنیم، نه سکولار کردن و نه دینی کردن، بلکه راهکار منطقی پلورالیزه کردن جوامع است.
🗞 بخشی از اظهارات جان اسپوزیتو در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «دین و دموکراسی» 🗞
@philosophycafe
🖋 موضوع دیگر، تنوعی است که در عالَم عمل وجود دارد. در آمریکا میبینیم که رابطۀ دولت با کلیسا به یک گونهای است، در آلمان، فرانسه، نروژ و انگلیس میبینیم که دولت و کلیسا یک گونۀ دیگری با هم تعامل و ارتباط دارند، همه هم دموکراتیک هستند. پس نمیتوانیم بگوییم یک شکل از الگوی ارتباطی میان کلیسا و دولت دموکراتیک است و مابقی دموکراتیک نیست. این در واقع توافقی است که در داخل جوامع انجام میشود. چیزی که مهم است این نکته است که ما چه به عنوان اقلیت در عدد و چه به عنوان اکثریت در عدد، که تابع یک دین خاصی هستیم باید پلورالیزم و تکثر را بپذیریم و در عالَم سیاست بتوانیم با هم کار کنیم و در عالَم اجتماع بتوانیم با هم زندگی کنیم و در عین حال، بتوانیم به اعتقادات و ارزشهای خودمان هم پایبند باشیم. به باور من، چالش اصلی ما پلورالیزم است و ما باید به دنبال آن باشیم. و اگر میخواهیم توسعه پیدا کنیم، نه سکولار کردن و نه دینی کردن، بلکه راهکار منطقی پلورالیزه کردن جوامع است.
🗞 بخشی از اظهارات جان اسپوزیتو در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «دین و دموکراسی» 🗞
@philosophycafe
Forwarded from Darya
📗سی نامه کوتاه به آدم کوچولوها
✍نویسنده: منیره عبادپور
انتشارات نسل روشن
چاپ۱۳۹۹
✍نویسنده: منیره عبادپور
انتشارات نسل روشن
چاپ۱۳۹۹
Forwarded from Darya
کمی درباره ی 📗سی نامه کوتاه به آدم کوچولوها
همون طور که از عنوانش مشخصه در قالب نامه هست محتواش
شاید با توجه به عنوانش گمان بشه صرفاً برای کودکان و نوجوانان هست
اما در واقع برای تمام سنین هست
و اول کتاب تاکید کردم یک آدم بزرگ باحال ترجیحاً پدر و مادر کتاب مذکورُ برای کودک بخونن
مصوره
و بر اساس متن کتاب تصویرهایی خلق و ترسیم شده
برخی از هدف هام از نوشتنش رو بیان می کنم:
۱.تقریباً در پی احیای گفت و گو بین والدین و بچه ها بودم
۲. فلسفه ورزی و به طور غیرمستیم علاقه مند کردن کودکان و عوام به فلسفه
۳.خودشناسی و تفکر در رابطه با هستی و طبیعت
۴.به دنبال سوالات بنیادین خود رفتن و طرح پرسش های درست
و...
امیدوارم از عهده ش بر اومده باشم
و مورد استقبال واقع بشه
همین
#میم_اردیبهشت
پ.ن: قیمت: ۵۰ هزار تومان
تعداد صفحه: با تصاویر رنگی ۷۰
همون طور که از عنوانش مشخصه در قالب نامه هست محتواش
شاید با توجه به عنوانش گمان بشه صرفاً برای کودکان و نوجوانان هست
اما در واقع برای تمام سنین هست
و اول کتاب تاکید کردم یک آدم بزرگ باحال ترجیحاً پدر و مادر کتاب مذکورُ برای کودک بخونن
مصوره
و بر اساس متن کتاب تصویرهایی خلق و ترسیم شده
برخی از هدف هام از نوشتنش رو بیان می کنم:
۱.تقریباً در پی احیای گفت و گو بین والدین و بچه ها بودم
۲. فلسفه ورزی و به طور غیرمستیم علاقه مند کردن کودکان و عوام به فلسفه
۳.خودشناسی و تفکر در رابطه با هستی و طبیعت
۴.به دنبال سوالات بنیادین خود رفتن و طرح پرسش های درست
و...
امیدوارم از عهده ش بر اومده باشم
و مورد استقبال واقع بشه
همین
#میم_اردیبهشت
پ.ن: قیمت: ۵۰ هزار تومان
تعداد صفحه: با تصاویر رنگی ۷۰
وارثان نبود و کمبود
ما آینده سازان آینده سوز
ما با بصیرتان و بی بصیرتان
ما قوم برچسب
بت شکن های بت ساز
قوم آرزو به دل
قوم پشت به خورشد و دل خوش به سو سوی چراغی در کوه دور
عاشقان معشوق کش
سنگ تیپا خورده رنجور ثالث
سگ ولگرد ثانی
رستم دستان مانی
رنگ کننده گان عقل
بزک کننده گان نقل
ما گرفتار
در کمبود و نبود
ما شبیه شونده
ما شیهه کشنده
ما شیعه شونده
ما به هر قومی شبیه شونده
ما قوم بی هویت
ما هستی، چیستی و کیستی؟
گم شده
در بود و نبود
در یک یا چندتا بود
در یک یا چندتا هست
ما خواهش های کشته شده
قوم رازهای خاموش
عاشق های معکوس
با رویا زندگی و با واقعیت مرگ
بچه هایی با دیگران و بچه های خود از دیگران
مرد دیگری
زن دیگری
با رویای دیگری خواب و با چهره همیگری بیدار
ریاکارن عارف
ریاکاران عشق
افسرده افزون
نه خانه دوست
همه خانه دشمن
پیله ای که پروانه نشد
از خوبی و بدی نپرسید
کار خوب و یا بد است؟
ازدواج خوب و یا بد است؟
پاسخ این پرسش ها زبان خدایی می خواهد
از چشم خدا باید دید
اما ما انسانیم
پرسش باید ناظر به شرایط باشد
پاسخ هم
ازدواج برای من با شرایط دال با الف در شرایط ب مناسب است و یا خیر؟
زمینه را حذف نکنیم
اسب سواری بدون اسب نمی شود
دنبال فی نفسگی نباشیم
«الف از آن جهت که الف است»
هیچ چیز نیست
یک توهم است
گشتم نبود
نگرد نیست
شیرین است
اما تلخ است
ارثیه ای افلاطون ارسطویی یونانی دینی است
وجودی که هر چیزی از آن زدوده شده باشد، وجود نیست، لاوجود است
عدم است
وجود از آن جهت که وجود است، عدم است
موجود داریم
وجودهایی که موجودیت دارند
اگر تمام مصادیق یک مفهوم را حذف کنید چه چیزی از آن می ماند؟
سیمرغ؟
هیچ مصداقی ندارد
یک مفهوم است
حالا اگر این مفهوم شبیه به هیچ مفهوم دیگری نباشد، چه چیزی از آن باقی می ماند؟
اصل سنخیت که مدتی پیش از اون پرسیدم
وقتی که چیزی شبیه هیچ چیز دیگر نباشد اصلا چیزی نیست
هیچ چیز است
عدم است
چون راه ارتباطی ندارد
اصل سنخیت اشتباه فهم شده
اصل سنخیت یعنی دو چیز
افتراق و اشتراک
یعنی اگر الف و ب بخواهند با هم ارتباط داشته باشند باید حداقل یک نقطه اشتراکی و یک نقطه افتراقی داشته باشند
اگر هیچ نقطه اشتراکی نداشته باشند عقلا ارتباط آن ها محال است
و اگر هیچ نقطه افتراقی نداشته باشند نیز عقلا دیگر دو چیز نیستند و بل یک چیزند
برای همین ارتباط روح با بدن محال است
وجودی که هر موجودیتی از اون سلب شده باشه دیگه وجود نیست یک عدم است
امید رو در نظر بگیرید به عنوان یک انسان
حالا پا ندارد
دست ندارد
سر ندارد
رنگ ندارد
شکل ندارد
عقل ندارد
دل ندارد
پول هم ندارد
پس شما به چی میگید امید؟
وقتی که همه چیزا رو ازش بگیرد و بخواهید تبدیلش کنید به امید فی نفسه، در واقع دارید امید رو تبدیل به عدم می کنید
نابودش می کنید
اعدامش میکنید
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
ما آینده سازان آینده سوز
ما با بصیرتان و بی بصیرتان
ما قوم برچسب
بت شکن های بت ساز
قوم آرزو به دل
قوم پشت به خورشد و دل خوش به سو سوی چراغی در کوه دور
عاشقان معشوق کش
سنگ تیپا خورده رنجور ثالث
سگ ولگرد ثانی
رستم دستان مانی
رنگ کننده گان عقل
بزک کننده گان نقل
ما گرفتار
در کمبود و نبود
ما شبیه شونده
ما شیهه کشنده
ما شیعه شونده
ما به هر قومی شبیه شونده
ما قوم بی هویت
ما هستی، چیستی و کیستی؟
گم شده
در بود و نبود
در یک یا چندتا بود
در یک یا چندتا هست
ما خواهش های کشته شده
قوم رازهای خاموش
عاشق های معکوس
با رویا زندگی و با واقعیت مرگ
بچه هایی با دیگران و بچه های خود از دیگران
مرد دیگری
زن دیگری
با رویای دیگری خواب و با چهره همیگری بیدار
ریاکارن عارف
ریاکاران عشق
افسرده افزون
نه خانه دوست
همه خانه دشمن
پیله ای که پروانه نشد
از خوبی و بدی نپرسید
کار خوب و یا بد است؟
ازدواج خوب و یا بد است؟
پاسخ این پرسش ها زبان خدایی می خواهد
از چشم خدا باید دید
اما ما انسانیم
پرسش باید ناظر به شرایط باشد
پاسخ هم
ازدواج برای من با شرایط دال با الف در شرایط ب مناسب است و یا خیر؟
زمینه را حذف نکنیم
اسب سواری بدون اسب نمی شود
دنبال فی نفسگی نباشیم
«الف از آن جهت که الف است»
هیچ چیز نیست
یک توهم است
گشتم نبود
نگرد نیست
شیرین است
اما تلخ است
ارثیه ای افلاطون ارسطویی یونانی دینی است
وجودی که هر چیزی از آن زدوده شده باشد، وجود نیست، لاوجود است
عدم است
وجود از آن جهت که وجود است، عدم است
موجود داریم
وجودهایی که موجودیت دارند
اگر تمام مصادیق یک مفهوم را حذف کنید چه چیزی از آن می ماند؟
سیمرغ؟
هیچ مصداقی ندارد
یک مفهوم است
حالا اگر این مفهوم شبیه به هیچ مفهوم دیگری نباشد، چه چیزی از آن باقی می ماند؟
اصل سنخیت که مدتی پیش از اون پرسیدم
وقتی که چیزی شبیه هیچ چیز دیگر نباشد اصلا چیزی نیست
هیچ چیز است
عدم است
چون راه ارتباطی ندارد
اصل سنخیت اشتباه فهم شده
اصل سنخیت یعنی دو چیز
افتراق و اشتراک
یعنی اگر الف و ب بخواهند با هم ارتباط داشته باشند باید حداقل یک نقطه اشتراکی و یک نقطه افتراقی داشته باشند
اگر هیچ نقطه اشتراکی نداشته باشند عقلا ارتباط آن ها محال است
و اگر هیچ نقطه افتراقی نداشته باشند نیز عقلا دیگر دو چیز نیستند و بل یک چیزند
برای همین ارتباط روح با بدن محال است
وجودی که هر موجودیتی از اون سلب شده باشه دیگه وجود نیست یک عدم است
امید رو در نظر بگیرید به عنوان یک انسان
حالا پا ندارد
دست ندارد
سر ندارد
رنگ ندارد
شکل ندارد
عقل ندارد
دل ندارد
پول هم ندارد
پس شما به چی میگید امید؟
وقتی که همه چیزا رو ازش بگیرد و بخواهید تبدیلش کنید به امید فی نفسه، در واقع دارید امید رو تبدیل به عدم می کنید
نابودش می کنید
اعدامش میکنید
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️