🖋 آدورنو با به کارگیری مفاهیم کانتی و هگلی نظرگاه اصلی [سخنرانی] «فعلیت فلسفه» را بنیاد میبخشد. ممکن است این پرسش مطرح شود که چگونه میتوان ایدههای کاملاً متفاوت کانتی و هگلی را در کنار هم قرار داد (تفاوتهایی که دستکم خود هگل در پیشینههای گوناگون فلسفۀ مدرن به آنها نپرداخته است)؟ ... نزد آدورنو، تجربه رابطۀ سوژه با ابژه است ولی این رابطه دو جهت دارد. نخستین جهت، بُعد تارکی است که سوژه در آن تجربۀ فیزیکی مستقیم و در عین حال معناداری از ابژه دارد. دومین جهت، بعد جانبی است که سوژه در آن در مورد ابژه به مثابۀ یک کل مفهومپذیر حکم -اِعمال مفهوم- میکند. آدورنو برای بسط بعد تارکی تجربه جنبههای خاصی از فلسفۀ کانت و برای مفهوم بعد جانبی فلسفۀ هگل را به کار میگیرد. او در عمل، برنهادهایی از اندیشۀ کانت را مورد توجه قرار میدهد که سوژه را در نبود ابژه محقق نمیدانند؛ یعنی ویژگیهایی در ابژه وجود دارد که به معنایی گرچه فراچنگ سوبژکتیویته درنمیآیند، الزام کلیدی تحقق سوبژکتیویته را فراهم میکنند.
🖋 روشن است که آدورنو طرحهای نسبتاً فشردهای برای تفسیر مواضع کانت و هگل دارد. دیدگاه مستقل او منجر به بازسازی شرحهای ایشان از تجربه میشود، چنان که مینویسد: «در این برهه از تاریخ، دغدغههای فلسفی راستین آنهایی است که هگل، همسو با سنت، نادیده انگاشته است: مفهومناپذیری، فردیت و جزئیت، مسئلههایی که از افلاطون به این سو گذرا و بیاهمیت تلقی شدهاند و هگل بر آنها "انگ کاهلی" را مینهد» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی») [آدورنو به خلاف هگل، تنندادن «جزئیت» ابژه به مفهوم را به «کاهلی» آن تعبیر نمیکند]. ازاینرو، ... منابع [لازم] برای انقلاب فلسفی را باید در همین سنتی یافت که آدورنو در فقرۀ بالا به نقد آن میپردازد! آدورنو در فلسفههای کانت و هگل ظرفیتی برای [دستیابی به] «فلسفۀ جدید» میبیند، [فلسفهای] که واقعیتِ «تجربۀ مطلقاً فروکاستنیافته» را بیان میکند.
📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚
@philosophycafe
🖋 روشن است که آدورنو طرحهای نسبتاً فشردهای برای تفسیر مواضع کانت و هگل دارد. دیدگاه مستقل او منجر به بازسازی شرحهای ایشان از تجربه میشود، چنان که مینویسد: «در این برهه از تاریخ، دغدغههای فلسفی راستین آنهایی است که هگل، همسو با سنت، نادیده انگاشته است: مفهومناپذیری، فردیت و جزئیت، مسئلههایی که از افلاطون به این سو گذرا و بیاهمیت تلقی شدهاند و هگل بر آنها "انگ کاهلی" را مینهد» (به نقل از کتاب «دیالکتیک منفی») [آدورنو به خلاف هگل، تنندادن «جزئیت» ابژه به مفهوم را به «کاهلی» آن تعبیر نمیکند]. ازاینرو، ... منابع [لازم] برای انقلاب فلسفی را باید در همین سنتی یافت که آدورنو در فقرۀ بالا به نقد آن میپردازد! آدورنو در فلسفههای کانت و هگل ظرفیتی برای [دستیابی به] «فلسفۀ جدید» میبیند، [فلسفهای] که واقعیتِ «تجربۀ مطلقاً فروکاستنیافته» را بیان میکند.
📚 از کتاب «دیالکتیک منفی آدورنو»، نوشتۀ برایان اوکانر، ترجمۀ آرام مسعودی 📚
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 آدورنو در [سخنرانیاش با عنوان] «فعلیت فلسفه» برای اشاره به ناتوانی تأثیرگذارترین مکاتب فلسفی معاصر در تبیین دوسویگی، ویژگی بارز تجربه، به بررسی آنها میپردازد. موضعهای اصلی فلسفی در عمل یا بر نقش سوژه تأکید داشتهاند یا بر نقش ابژه و نه بر هر دوی آنها…
❤1👍1
📜 رانههایی که داوریهای اخلاقی دگرگونشان میکنند.
یک رانه یا تحت تأثیر نکوهشی که عرف به آن تحمیل کرده تبدیل میشود به احساس ناخوشایندِ بزدلی، یا اگر دستبر قضا عرفی مثل عرف مسیحی آن را گرامی داشته و نیکو خوانده باشد تبدیل میشود به احساس خوشایند فروتنی. یعنی رانهی مذکور یا با آسودگی وجدان همراه میشود یا با عذاب وجدان! ولی این رانه، مثل هر رانهی دیگری، فینفسه نه این سرشت اخلاقی را دارد و نه اصلاً هیچ سرشت اخلاقی دیگری، و حتی احساس خوشی یا ناخوشی هم با آن همراه نیست. رانهی مذکور همهی اینها را همچون ویژگی ثانویاش کسب میکند، آن هم هنگامی که با رانههایی ارتباط مییابد که پیشتر خیر یا شر تلقی شدهاند، یا ویژگی موجوداتی تلقی میشود که مردم به معنایی اخلاقی ارزیابی و قضاوتشان کردهاند. بنابراین احساس یونانیان قدیم دربارهی حسادت فرق داشت با احساس ما: هسیود حسادت را نتیجهی کارهای اریسِ نیکوکار میدانست و نسبت دادن حسادت به خدایان چیز بدی نبود. اما این تحت شرایطی قابل درک است که جوهر امور رقابت باشد. ولی رقابتْ خوب ارزیابی و تلقی میشد. ارزیابی یونانیان از امید هم با ارزیابی ما فرق داشت: یونانیان امید را کور و فریبکار میدانستند. هسیود این تلقی را در یکی از حکایاتش به برجستهترین شکل به تصویر میکشد؛ حکایتی که معنایش به قدری عجیب است که کمتر مفسر امروزیای آن را فهمیده، چون خلاف روحیهی مدرنی است که از مسیحیت آموخته تا به امید همچون یک فضیلت باور داشته باشد. در مقابل، شکی وجود ندارد که نزد یونانیان، که به نظر میرسد دروازههای شناخت از آینده کاملاً به رویشان بسته نبوده و در موارد بیشماری که ما به امید قناعت میکنیم آنها تحقیق در آینده را به سطح فریضهی دینی ارتقا داده بودند، به لطف همهی این پیشگوییها و طالعبینیها، امید تنزل درجه داده شده و به چیزی شر و خطرناک تبدیل شده بود. احساس یهودیان به خشم نیز با احساس ما فرق دارد و خشم را مقدس میدانند؛ برای همین شکوه دژمناک انسانی را که خشم در او متبلور شده چنان رفیع میبینند که اروپاییان از تخیلش هم ناتواناند. یهودیان یهوهی مقدس خشمگین خود را از پیامبران مقدس خشمگین شان الگو گرفتهاند. در مقایسه با پیامبران یهودی، بزرگمردان خشمگین اروپایی بیشتر شبیه موجوداتی درجهدوماند.
----------------
📎 اریس: الههی رقابت
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر اول پارهی ۳۸
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
یک رانه یا تحت تأثیر نکوهشی که عرف به آن تحمیل کرده تبدیل میشود به احساس ناخوشایندِ بزدلی، یا اگر دستبر قضا عرفی مثل عرف مسیحی آن را گرامی داشته و نیکو خوانده باشد تبدیل میشود به احساس خوشایند فروتنی. یعنی رانهی مذکور یا با آسودگی وجدان همراه میشود یا با عذاب وجدان! ولی این رانه، مثل هر رانهی دیگری، فینفسه نه این سرشت اخلاقی را دارد و نه اصلاً هیچ سرشت اخلاقی دیگری، و حتی احساس خوشی یا ناخوشی هم با آن همراه نیست. رانهی مذکور همهی اینها را همچون ویژگی ثانویاش کسب میکند، آن هم هنگامی که با رانههایی ارتباط مییابد که پیشتر خیر یا شر تلقی شدهاند، یا ویژگی موجوداتی تلقی میشود که مردم به معنایی اخلاقی ارزیابی و قضاوتشان کردهاند. بنابراین احساس یونانیان قدیم دربارهی حسادت فرق داشت با احساس ما: هسیود حسادت را نتیجهی کارهای اریسِ نیکوکار میدانست و نسبت دادن حسادت به خدایان چیز بدی نبود. اما این تحت شرایطی قابل درک است که جوهر امور رقابت باشد. ولی رقابتْ خوب ارزیابی و تلقی میشد. ارزیابی یونانیان از امید هم با ارزیابی ما فرق داشت: یونانیان امید را کور و فریبکار میدانستند. هسیود این تلقی را در یکی از حکایاتش به برجستهترین شکل به تصویر میکشد؛ حکایتی که معنایش به قدری عجیب است که کمتر مفسر امروزیای آن را فهمیده، چون خلاف روحیهی مدرنی است که از مسیحیت آموخته تا به امید همچون یک فضیلت باور داشته باشد. در مقابل، شکی وجود ندارد که نزد یونانیان، که به نظر میرسد دروازههای شناخت از آینده کاملاً به رویشان بسته نبوده و در موارد بیشماری که ما به امید قناعت میکنیم آنها تحقیق در آینده را به سطح فریضهی دینی ارتقا داده بودند، به لطف همهی این پیشگوییها و طالعبینیها، امید تنزل درجه داده شده و به چیزی شر و خطرناک تبدیل شده بود. احساس یهودیان به خشم نیز با احساس ما فرق دارد و خشم را مقدس میدانند؛ برای همین شکوه دژمناک انسانی را که خشم در او متبلور شده چنان رفیع میبینند که اروپاییان از تخیلش هم ناتواناند. یهودیان یهوهی مقدس خشمگین خود را از پیامبران مقدس خشمگین شان الگو گرفتهاند. در مقایسه با پیامبران یهودی، بزرگمردان خشمگین اروپایی بیشتر شبیه موجوداتی درجهدوماند.
----------------
📎 اریس: الههی رقابت
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر اول پارهی ۳۸
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤3
🗯 کتابی هست به اسم «دیالکتیک منفی آدورنو» که برایان اوکانر (فیلسوف اجتماعی ایرلندی) اون رو نوشته و در سال 2004 منتشر شد. این کتاب با ترجمۀ آرام مسعودی و توسط نشر سیب سرخ توی سال 1400 به فارسی چاپ شد. عنوان فرعی کتاب «فلسفه و امکان عقلانیت انتقادی» هست. به نظرم اوکانر توی این کتاب یه مطالعۀ با جزئیات دربارۀ ابعاد معرفتشناختی کار آدورنو انجام داده. اون یه شرح خوب از مدل انتقادی آدورنو برای توضیح «تجربه» ارائه داده. اوکانر توی این شرح خودش توضیحات مفصلی دربارۀ سه تا مفهوم ارائه داده: وساطت، سوبژکتیویته و تقدم ابژه. همچنین کتاب تأکید بیشتری روی سویههای استعلایی اندیشۀ آدورنو داره و به همین دلیل آدورنو توی این کتاب بیشتر از اینکه نسبتی با مارکس یا نیچه داشته باشه، با کانت و هگل نسبت وثیقی داره.
🗯 کاری که اوکانر عامدانه توی این کتاب انجام میده، اینه که به مؤلفههای مارکسی اندیشۀ آدورنو توجهی نمیکنه؛ به جز توضیح اندکی که توی مقدمۀ کتاب دربارۀ تأثیرپذیری آدورنو از اندیشههای لوکاچ ارائه میده (اونجا سویۀ مارکسی آدورنو معلوم میشه). ولی توی جاهای دیگۀ کتاب تقریباً اثری از مارکس نیست و اسم مارکس در حدود پنج یا شیش بار توی کتاب اومده. توی بند قبلی گفتم که متفکرهایی که اوکانر میخواد آدورنو رو در نسبت با اونها توضیح بده، در درجۀ اول کانت و هگل هستن. این رو هم اضافه کنم که در درجۀ دوم اوکانر توی این کتاب آدورنو رو در نسبت با هایدگر و هوسرل توضیح میده. ارزش کار اوکانر اینه که میتونه جوابیهای محسوب بشه به اونهایی که معتقدن آدورنو صرفاً یه نظریهپرداز اجتماعیه و یه فیلسوف واقعی نیست.
🗯 یکی از جاهایی که سویۀ لوکاچیِ اندیشۀ آدورنو آشکار میشه، اونجایی هست که آدورنو وقتی سراغ بعضی از صورتهای فلسفه میره، اونها رو به مثابۀ نظریه یا اندیشۀ یه فیلسوفی که یه گوشه نشسته، نمیبینه؛ بلکه صورتهای فلسفه یه تجلیای از عقلانیتی هستن که دارن زندگی اجتماعی رو میسازن. اوکانر مینویسه «صورتهای عقلانیت اجتماعی، به معنای قوانین غیرتاریخی اندیشه، خنثی نیستند: بلکه قواعدی برای اندیشیدن و سازماندهی هستند که خود جامعه به آنها مشروعیت میبخشد». به خاطر همین وقتی لوکاچ یا آدورنو به سراغ نقد اندیشههای کانت میرن، دغدغهشون صرفاً یه کار آکادمیک یا پژوهشی صرف و انتزاعی نیست؛ بلکه قصدشون اینه که با کندوکاو توی عمق اندیشۀ کانت، بخشهایی از جامعۀ مدرن بورژوایی رو نقد کنن.
🗯 اوکانر توی فصلی که میخواد نقش ایدهآلیسم آلمانی (به طور خاص کانت و هگل) رو توی دیالکتیک منفی آدورنو توضیح بده، این تذکر رو میده که عموماً افراد توی برخورد با آدورنو، آدورنو رو شبیه به متفکری مثل نیچه میبینن که اومده همۀ مفاهیم سنتی و استدلالهای فلسفی رو تخریب کنه؛ در حالی که اوکانر آدورنو رو توی سنت ایدهآلیسم آلمانی قرار میده و دربارۀ آدورنو مینویسه: «او فیلسوفی استعلایی است. دیالکتیک منفی دربردارندۀ دو مؤلفه است که رویهمرفته قسمی فلسفۀ استعلایی را برمیسازند: نخستین مؤلفه شروط امکانپذیری تجربه را مشخص میکند؛ و دومین مؤلفه به این امر قایل است که فلسفه با انکار یا حذف هر یک از این شروط امکانپذیری تجربه انسجام خود را از دست میدهد». اینکه مثلاً مفهومی به اسم «انسجام» برای آدورنو اهمیت زیادی داره، باعث میشه که اون از نیچه فاصله بگیره.
📢 من فکر میکنم توی فضای فعلی رسانهای-فکری جامعۀ ما که آغشته به بحثهای سطح پایین «دعوای چپ و راست» شده، یکی از کارهای ارزشمندی که میشه انجام داد، نجات متفکرها از خوانشهای عامیانه و «سوشال مدیایی» هست. خوندن این کتاب رو به افرادی توصیه میکنم که از چنین دعواهایی خسته شدن. یکی دیگه از ارزشهای این کتاب اینه که آدورنو رو از زیر سایۀ مقالۀ «صنعت فرهنگ» درمیاره و اون رو به عنوان یه متفکری معرفی میکنه که میخواد نظامهای معرفتشناختی رو نقد کنه و با استفاده از فلسفههای کانت و هگل توضیح بده که «تجربه» (واژهای که علمپرستها به سادگی و به وفور ازش استفاده میکنن، بدون اینکه به ابعاد و جوانبش آگاه باشن) چطور ممکنه رخ بده؛ به عبارت دیگه، تجربه حاصل چه نوع فرایند و تعاملی بین سوژه و ابژه هست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«آینده رو میبینم؛ که تو جمجمههای پوسیدهشون عقربا لونه کردن؛ من خوب میدونم اینو که جهت؛ تنها چیزیه که جدا میکنه سکون رو از حرکت» (چرخه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 کاری که اوکانر عامدانه توی این کتاب انجام میده، اینه که به مؤلفههای مارکسی اندیشۀ آدورنو توجهی نمیکنه؛ به جز توضیح اندکی که توی مقدمۀ کتاب دربارۀ تأثیرپذیری آدورنو از اندیشههای لوکاچ ارائه میده (اونجا سویۀ مارکسی آدورنو معلوم میشه). ولی توی جاهای دیگۀ کتاب تقریباً اثری از مارکس نیست و اسم مارکس در حدود پنج یا شیش بار توی کتاب اومده. توی بند قبلی گفتم که متفکرهایی که اوکانر میخواد آدورنو رو در نسبت با اونها توضیح بده، در درجۀ اول کانت و هگل هستن. این رو هم اضافه کنم که در درجۀ دوم اوکانر توی این کتاب آدورنو رو در نسبت با هایدگر و هوسرل توضیح میده. ارزش کار اوکانر اینه که میتونه جوابیهای محسوب بشه به اونهایی که معتقدن آدورنو صرفاً یه نظریهپرداز اجتماعیه و یه فیلسوف واقعی نیست.
🗯 یکی از جاهایی که سویۀ لوکاچیِ اندیشۀ آدورنو آشکار میشه، اونجایی هست که آدورنو وقتی سراغ بعضی از صورتهای فلسفه میره، اونها رو به مثابۀ نظریه یا اندیشۀ یه فیلسوفی که یه گوشه نشسته، نمیبینه؛ بلکه صورتهای فلسفه یه تجلیای از عقلانیتی هستن که دارن زندگی اجتماعی رو میسازن. اوکانر مینویسه «صورتهای عقلانیت اجتماعی، به معنای قوانین غیرتاریخی اندیشه، خنثی نیستند: بلکه قواعدی برای اندیشیدن و سازماندهی هستند که خود جامعه به آنها مشروعیت میبخشد». به خاطر همین وقتی لوکاچ یا آدورنو به سراغ نقد اندیشههای کانت میرن، دغدغهشون صرفاً یه کار آکادمیک یا پژوهشی صرف و انتزاعی نیست؛ بلکه قصدشون اینه که با کندوکاو توی عمق اندیشۀ کانت، بخشهایی از جامعۀ مدرن بورژوایی رو نقد کنن.
🗯 اوکانر توی فصلی که میخواد نقش ایدهآلیسم آلمانی (به طور خاص کانت و هگل) رو توی دیالکتیک منفی آدورنو توضیح بده، این تذکر رو میده که عموماً افراد توی برخورد با آدورنو، آدورنو رو شبیه به متفکری مثل نیچه میبینن که اومده همۀ مفاهیم سنتی و استدلالهای فلسفی رو تخریب کنه؛ در حالی که اوکانر آدورنو رو توی سنت ایدهآلیسم آلمانی قرار میده و دربارۀ آدورنو مینویسه: «او فیلسوفی استعلایی است. دیالکتیک منفی دربردارندۀ دو مؤلفه است که رویهمرفته قسمی فلسفۀ استعلایی را برمیسازند: نخستین مؤلفه شروط امکانپذیری تجربه را مشخص میکند؛ و دومین مؤلفه به این امر قایل است که فلسفه با انکار یا حذف هر یک از این شروط امکانپذیری تجربه انسجام خود را از دست میدهد». اینکه مثلاً مفهومی به اسم «انسجام» برای آدورنو اهمیت زیادی داره، باعث میشه که اون از نیچه فاصله بگیره.
📢 من فکر میکنم توی فضای فعلی رسانهای-فکری جامعۀ ما که آغشته به بحثهای سطح پایین «دعوای چپ و راست» شده، یکی از کارهای ارزشمندی که میشه انجام داد، نجات متفکرها از خوانشهای عامیانه و «سوشال مدیایی» هست. خوندن این کتاب رو به افرادی توصیه میکنم که از چنین دعواهایی خسته شدن. یکی دیگه از ارزشهای این کتاب اینه که آدورنو رو از زیر سایۀ مقالۀ «صنعت فرهنگ» درمیاره و اون رو به عنوان یه متفکری معرفی میکنه که میخواد نظامهای معرفتشناختی رو نقد کنه و با استفاده از فلسفههای کانت و هگل توضیح بده که «تجربه» (واژهای که علمپرستها به سادگی و به وفور ازش استفاده میکنن، بدون اینکه به ابعاد و جوانبش آگاه باشن) چطور ممکنه رخ بده؛ به عبارت دیگه، تجربه حاصل چه نوع فرایند و تعاملی بین سوژه و ابژه هست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«آینده رو میبینم؛ که تو جمجمههای پوسیدهشون عقربا لونه کردن؛ من خوب میدونم اینو که جهت؛ تنها چیزیه که جدا میکنه سکون رو از حرکت» (چرخه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 آدورنو در مورد بحران عقلانیت در مدرنیته با لوکاچ همعقیده است، ولی در خصوص پیوند میان این بحران و معضلهای طبقاتی با وی اختلافنظر دارد. قایلبودن به این پیوند، این که «تاریخ تمام جوامعی که تاکنون وجود داشته تاریخ مبارزههای طبقاتی بوده است»، با نظریۀ اجتماعی…
👍6❤2
یاد دوستان
در قفس زیر باران
یاد بی قراری های لحظه های دیر کردن
یاد خوشحالی های لحظه های رسیدن
یاد لحظه های با هم رقصیدن
یاد لحظه های با هم به دل توفان زدن
یاد هر آنچه هست از آن یاد ها
یاد آن یادمان ها
می کند دلم را بی قرار آن زمان ها
یاد آن قهر کردن ها
یاد آن صلح کردن ها
یاد آن یاد های بی یاد
یاد آن آرزو های بر باد
می کند باز دلم آرزوی فریاد
یاد آن میوه هایی که با هم بردیم
یاد آن کتک هایی که با هم خوردیم
یاد هر آنچه که نمی شود یاد کرد
یاد آن دوست داشتن گفتن هایی که در دلم باد کرد
یاد آن بی قراری های شب و روز
یاد آن ملاقات های پنهانی روز به روز
یاد آن دلهرهای رسوا شدن
یاد آن همه چرخو فلک سوار شدن
یاد آن همه یاد های که رفت یاد
آتشی می زند بر دلم
که باز زغم جدایت
بزنم فریاد، فریاد، فریاد
در قفس زیر باران
یاد بی قراری های لحظه های دیر کردن
یاد خوشحالی های لحظه های رسیدن
یاد لحظه های با هم رقصیدن
یاد لحظه های با هم به دل توفان زدن
یاد هر آنچه هست از آن یاد ها
یاد آن یادمان ها
می کند دلم را بی قرار آن زمان ها
یاد آن قهر کردن ها
یاد آن صلح کردن ها
یاد آن یاد های بی یاد
یاد آن آرزو های بر باد
می کند باز دلم آرزوی فریاد
یاد آن میوه هایی که با هم بردیم
یاد آن کتک هایی که با هم خوردیم
یاد هر آنچه که نمی شود یاد کرد
یاد آن دوست داشتن گفتن هایی که در دلم باد کرد
یاد آن بی قراری های شب و روز
یاد آن ملاقات های پنهانی روز به روز
یاد آن دلهرهای رسوا شدن
یاد آن همه چرخو فلک سوار شدن
یاد آن همه یاد های که رفت یاد
آتشی می زند بر دلم
که باز زغم جدایت
بزنم فریاد، فریاد، فریاد
😢4❤1
🖋 گرایش فکریای داریم که هنوز نامی ندارد اما آنقدر شایع است که بر تفکرمان دربارۀ تقریباً هر موضوعی اثر میگذارد. واژۀ «ناسیونالیسم» را به عنوان نزدیکترین معادل برگزیدهام، اما در نگاه اول اینگونه به نظر خواهد رسید که از آن در مفهوم کاملاً معمولش استفاده نمیکنم، شاید چون احساسی که دربارهاش حرف میزنم لزوماً نشئتگرفته از آنچه یک ملت -که نژادی واحد یا واحدی جغرافیایی است- نامیده میشود، نیست. میتوان آن را به یک کلیسا یا طبقه الصاق کرد یا ممکن است در مفهومی صرفاً منفی به کار رود، علیه چیزی یا کسی و بدون نیاز به وفاداری که هدفی مثبت است.
منظور من از «ناسیونالیسم» در وهلۀ اول و بیش از هر چیز این پندار مرسوم است که انسانها را میتوان مانند حشرات دستهبندی کرد و میتوان بیپروا به بلوکهای [دستههای] میلیونی یا دهها میلیونی از مردم برچسبِ «خیر» یا «شر» چسباند (ملتها و هویتهای حتی مبهمتری چون کلیسای کاتولیک یا پرولتاریا، عموماً به عنوان فرد در نظر گرفته میشوند و غالباً از آنها با عنوان «او» یاد میشود).
🖋 اما در وهلۀ دوم -و این یکی اهمیت بسیار بیشتری دارد- منظورم خوی یکیپنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر است و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیشبردنِ منافع آن نداری. ناسیونالیسم نباید با میهنپرستی اشتباه گرفته شود. هر دو واژه معمولاً به شیوهای چنان مبهم استفاده میشوند که هر تعریفی مستعد چالش است، اما باید بین آنان تفاوت قائل بود، زیرا این دو ایده متفاوت و حتی مقابل هماند. منظورم از «میهنپرستی» ازخودگذشتگی برای مکانی خاص و روشی خاص از زندگی است که آدم آن را بهترین در جهان میداند اما قصد تحمیل آن به دیگر مردم را ندارد. میهنپرستی ذاتی دفاعی، هم نظامی و هم فرهنگی، دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد. هدف همیشگی یک ناسیونالیست کسب قدرت و اعتبار بیشتر است، نه برای خودش بلکه برای کشور و دیگر واحدهایی که او انتخاب کرده تا فردیت خود را فدای آن کند.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
منظور من از «ناسیونالیسم» در وهلۀ اول و بیش از هر چیز این پندار مرسوم است که انسانها را میتوان مانند حشرات دستهبندی کرد و میتوان بیپروا به بلوکهای [دستههای] میلیونی یا دهها میلیونی از مردم برچسبِ «خیر» یا «شر» چسباند (ملتها و هویتهای حتی مبهمتری چون کلیسای کاتولیک یا پرولتاریا، عموماً به عنوان فرد در نظر گرفته میشوند و غالباً از آنها با عنوان «او» یاد میشود).
🖋 اما در وهلۀ دوم -و این یکی اهمیت بسیار بیشتری دارد- منظورم خوی یکیپنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر است و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیشبردنِ منافع آن نداری. ناسیونالیسم نباید با میهنپرستی اشتباه گرفته شود. هر دو واژه معمولاً به شیوهای چنان مبهم استفاده میشوند که هر تعریفی مستعد چالش است، اما باید بین آنان تفاوت قائل بود، زیرا این دو ایده متفاوت و حتی مقابل هماند. منظورم از «میهنپرستی» ازخودگذشتگی برای مکانی خاص و روشی خاص از زندگی است که آدم آن را بهترین در جهان میداند اما قصد تحمیل آن به دیگر مردم را ندارد. میهنپرستی ذاتی دفاعی، هم نظامی و هم فرهنگی، دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد. هدف همیشگی یک ناسیونالیست کسب قدرت و اعتبار بیشتر است، نه برای خودش بلکه برای کشور و دیگر واحدهایی که او انتخاب کرده تا فردیت خود را فدای آن کند.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
❤5👍1👏1
🖋 فقط به این دلیل از واژۀ «ناسیونالیسم» استفاده میکنم چون واژۀ بهتری وجود ندارد. ناسیونالیسم، در مفهوم گستردهای که من از این واژه استفاده میکنم، شامل جنبشها و گرایشاتی چون کمونیسم، کاتولیکگرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلحگرایی است. ناسیونالیسم الزاماً به معنای وفاداری به یک دولت یا یک کشور و از آن هم کمتر به کشور خود فرد نیست و حتی مطلقاً ضروری نیست واحدهایی که با آنها سروکار دارد واقعاً وجود داشته باشند. برای برشمردن چند نمونۀ آشکار؛ یهودیت، اسلام، مسیحیت، پرولتاریا و نژاد سفید، همگی هدفِ احساسات پرشور ناسیونالیستیاند: اما موجودیت آنان میتواند با جدیت مورد تردید قرار گیرد و برای هیچکدام از آنها تعریفی وجود ندارد. که در سطح جهانی پذیرفته شود.
... احساسات ناسیونالیستی میتواند کاملاً منفی باشد. به طور مثال، تروتسکیستها بدون داشتنِ وفاداری مشابه به واحدی دیگر، به آسانی به دشمن اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شدهاند.
🖋 وقتی آدم فحوای ضمنی این را دریابد، ماهیت آنچه من آن را ناسیونالیسم میخوانم به میزان زیادی روشنتر میشود. ناسیونالیست کسی است که منحصراً یا عمدتاً بر حسب وجهۀ رقابتی فکر میکند. ممکن است ناسیونالیست مثبت یا منفی باشد -یعنی ممکن است از انرژی ذهنی خود در جهت تعالیدادن یا بدنامکردن استفاده کند- اما در هر صورت افکار او همیشه به فتحها، شکستها، پیروزیها و تحقیرها بستگی دارد. او تاریخ، به ویژه تاریخ معاصر را، ظهور و افول بیپایان قدرتهای بزرگ میداند و هر اتفاقی که میافتد به نظرش اثباتی است بر اینکه طرف خود او رو به رونق و رقیبِ منفور رو به انحطاط است. ... [ناسیونالیست] ابتدا طرفِ خود را انتخاب، سپس خود را متقاعد میکند که آن طرف قویترین است و حتی وقتی واقعیات به شدت علیه او هستند، قادر است به باور خود بچسبد. ناسیونالیسم عطش قدرت توأم با خودفریبی است.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
... احساسات ناسیونالیستی میتواند کاملاً منفی باشد. به طور مثال، تروتسکیستها بدون داشتنِ وفاداری مشابه به واحدی دیگر، به آسانی به دشمن اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شدهاند.
🖋 وقتی آدم فحوای ضمنی این را دریابد، ماهیت آنچه من آن را ناسیونالیسم میخوانم به میزان زیادی روشنتر میشود. ناسیونالیست کسی است که منحصراً یا عمدتاً بر حسب وجهۀ رقابتی فکر میکند. ممکن است ناسیونالیست مثبت یا منفی باشد -یعنی ممکن است از انرژی ذهنی خود در جهت تعالیدادن یا بدنامکردن استفاده کند- اما در هر صورت افکار او همیشه به فتحها، شکستها، پیروزیها و تحقیرها بستگی دارد. او تاریخ، به ویژه تاریخ معاصر را، ظهور و افول بیپایان قدرتهای بزرگ میداند و هر اتفاقی که میافتد به نظرش اثباتی است بر اینکه طرف خود او رو به رونق و رقیبِ منفور رو به انحطاط است. ... [ناسیونالیست] ابتدا طرفِ خود را انتخاب، سپس خود را متقاعد میکند که آن طرف قویترین است و حتی وقتی واقعیات به شدت علیه او هستند، قادر است به باور خود بچسبد. ناسیونالیسم عطش قدرت توأم با خودفریبی است.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
👍4❤2👏1
🗯 خرداد امسال بود که ارائهای توی دانشگاه شریف داشتم با عنوان «دولت و جامعه در ایران از نگاه کاتوزیان». دغدغۀ اولیۀ من برای ارائۀ چنین موضوعی از صحبت با یکی از دوستانم شکل گرفته بود دربارۀ این موضوع که آیا مطالعۀ تاریخ نیاز به دونستن فلسفه داره یا نه. من فکر میکنم یه برداشت خیلی رایجی که دربارۀ تاریخ وجود داره (هم در بین دانشجویان فلسفه که من دیدم و هم در بین عموم مردم) اینه که تاریخ، مجموعهای از حکایتها و داستانهاست و به همین دلیل تاریخ رو نه به عنوان یه دانش یا علم، بلکه به عنوان اطلاعات عمومی میبینن. گویی تاریخ صرفاً مجموعهای از جنگها و انقلابها و تأسیس نهادها و غیره ست و مطالعۀ تاریخ یعنی صرفاً بدونیم که چه افرادی با چه ویژگیها و انگیزههایی در چه دورانی چه کارهایی انجام دادن.
🗯 یه مثال بزنم دربارۀ پیچیدگی مطالعۀ تاریخ. ما پنج علمپژوه مهم در سدۀ بیستم داریم: کوهن، لاکاتوش، فوکو، فایرابند و دیوید بلور. هر پنج علمپژوه معتقدن که ما علم رو نمیتونیم بشناسیم، مگر اینکه به تاریخ علم رجوع کنیم. اما نکتۀ جالب اینه که همین پنج متفکر دربارۀ اینکه تاریخ علم رو چطور باید مطالعه کنیم با هم اختلافنظر دارن. مثلاً فایرابند توی نوشتههای خودش آورده که کتاب «ساختار انقلابهای علمی» (نوشتۀ کوهن) چیزی جز یه مشت «آشغال» تحویل مردم نمیده و از طرف دیگه همین فایرابند معتقد بود که پژوهشگرهای مکتب ادینبورا (از جمله دیوید بلور) چیزی از علم نمیفهمن. اگه از ادبیات تند فایرابند بگذریم، چیزی که به نظرم باید توجه خودمون رو بهش جلب کنیم اینه که اختلافات مبنایی وجود داره دربارۀ اینکه تاریخ علم و به طور کلیتر، تاریخ رو چطور باید روایت کنیم و بخونیم.
🗯 مورخهای مختلف برای خوانش تاریخ، نظریات متفاوتی رو به کار میبرن؛ به همون ترتیبی که طبیعتشناسها برای شناخت طبیعت (از مغز و نورون گرفته تا سیاهچاله) با استفاده از نظریه، «مشاهده میکنن». یه مثال خیلی معروف میشه در این زمینه زد: تا قبل از سدۀ هفدهم میلادی، ستارهشناسها با مشاهدۀ جابهجایی خورشید در پهنۀ آسمون، اعتقاد به حرکت خورشید داشتن؛ ولی بعد از سدۀ هفدهم همین مشاهده حاکی از حرکت زمین هست. همونطور که توی مطالعۀ طبیعت، نظریه به ما میگه که چی رو ببینیم، چرا ببینیم و اصلاً اون چیزهایی که میبینیم حاکی از چی هست، توی مطالعۀ تاریخ هم نظریه همینقدر مهمه. به نظرم توی مطالعۀ تاریخ، نظریه سه تا کار مهم انجام میده؛ چه مورخ به این کارکرد نظریه آگاه باشه، چه نباشه.
🗯 اولین کارکرد نظریه توی مطالعۀ تاریخ اینه که توضیح میده چرا پدیدههای تاریخی رخ دادن: چرا بین روسیه و ژاپن در ابتدای سدۀ بیستم جنگ شد؟ چرا جنگ جهانی دوم رخ داد؟ چرا در سال 57 توی ایران انقلاب شد؟ و غیره. دومین کارکرد نظریه اینه که ارتباط بین پدیدههای تاریخی رو توضیح بده: ارتباط بین جنگ روسیه و ژاپن و انقلاب 1917 روسیه چی بود؟ ارتباط بین جنگ جهانی دوم و اندیشههای سدۀ نوزدهم اروپا چی بود؟ ارتباط بین سیاست حجاب اجباری (در جمهوری اسلامی) و کشف حجاب (در پهلوی اول) چیه؟ و غیره. و سومین کارکرد نظریه اینه که باید توضیح بده چرا «ما» (ایرانیها، آسیاییها، انسانها، و غیره) الان در این شرایط فعلی هستیم. همایون کاتوزیان با نظریۀ «حکومت استبدادی» سراغ تاریخ ایران میره و سعی میکنه این سه تا کارکرد رو از دل این نظریه بیرون بکشه.
📢 ارائۀ من دربارۀ نظریات کاتوزیان در مورد دولت و جامعه در ایران دقیقاً یازده روز قبل از شروع جنگ 12روزه انجام شد. به نظرم یکی از معیارهای سنجش نظریات تاریخی و اجتماعی اینه که بعد از رویدادهای مهم سیاسی و اجتماعی (مثل جنگ، انقلاب، اعتراضات و غیره) بریم سراغ این نظریات و ببینیم هنوز هم برای توصیف و تبیین کارایی دارن یا نه. یکی از حرفهای مهمی که کاتوزیان دربارۀ تاریخ ایران میگه (و من توی این ارائۀ خودم توضیحش دادم) اینه که به کرّات در تاریخ ایران پیش اومده که بسیاری از ایرانیها در برابر تهاجم خارجی نه تنها مقاومت نکردن، بلکه استقبال هم کردن. اینقدر این پدیده زیاد توی تاریخ ایران تکرار شده که کاتوزیان این رو یکی از قواعد 14 گانۀ تاریخ ایران میدونه و سعی میکنه اون رو با نظریۀ «حکومت استبدادی» توضیح بده. یک خواهش دارم: خواهشم اینه که لطفاً اگه این ارائه رو میشنوین، با ذهنیتی دور از محتوای رسانههای خبری و «آزادیخواهان تلویزیونی» و «چگواراهای توییتری» گوش بدین.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«با صدای نحس اخبار، از نیویورک و لندن تا تهران؛ گیرِ یه مشت نابازیگر نابلد، از تلویزیونا تا تو زندان؛ همه بدبین، بیاعتماد بهم، دورو، تلقبی، بددهن؛ همه پرادعا و توخالی، همه تنها تو فکر ضرر به همن» (همه / شاهین نجفی)
@philosophycafe
🗯 یه مثال بزنم دربارۀ پیچیدگی مطالعۀ تاریخ. ما پنج علمپژوه مهم در سدۀ بیستم داریم: کوهن، لاکاتوش، فوکو، فایرابند و دیوید بلور. هر پنج علمپژوه معتقدن که ما علم رو نمیتونیم بشناسیم، مگر اینکه به تاریخ علم رجوع کنیم. اما نکتۀ جالب اینه که همین پنج متفکر دربارۀ اینکه تاریخ علم رو چطور باید مطالعه کنیم با هم اختلافنظر دارن. مثلاً فایرابند توی نوشتههای خودش آورده که کتاب «ساختار انقلابهای علمی» (نوشتۀ کوهن) چیزی جز یه مشت «آشغال» تحویل مردم نمیده و از طرف دیگه همین فایرابند معتقد بود که پژوهشگرهای مکتب ادینبورا (از جمله دیوید بلور) چیزی از علم نمیفهمن. اگه از ادبیات تند فایرابند بگذریم، چیزی که به نظرم باید توجه خودمون رو بهش جلب کنیم اینه که اختلافات مبنایی وجود داره دربارۀ اینکه تاریخ علم و به طور کلیتر، تاریخ رو چطور باید روایت کنیم و بخونیم.
🗯 مورخهای مختلف برای خوانش تاریخ، نظریات متفاوتی رو به کار میبرن؛ به همون ترتیبی که طبیعتشناسها برای شناخت طبیعت (از مغز و نورون گرفته تا سیاهچاله) با استفاده از نظریه، «مشاهده میکنن». یه مثال خیلی معروف میشه در این زمینه زد: تا قبل از سدۀ هفدهم میلادی، ستارهشناسها با مشاهدۀ جابهجایی خورشید در پهنۀ آسمون، اعتقاد به حرکت خورشید داشتن؛ ولی بعد از سدۀ هفدهم همین مشاهده حاکی از حرکت زمین هست. همونطور که توی مطالعۀ طبیعت، نظریه به ما میگه که چی رو ببینیم، چرا ببینیم و اصلاً اون چیزهایی که میبینیم حاکی از چی هست، توی مطالعۀ تاریخ هم نظریه همینقدر مهمه. به نظرم توی مطالعۀ تاریخ، نظریه سه تا کار مهم انجام میده؛ چه مورخ به این کارکرد نظریه آگاه باشه، چه نباشه.
🗯 اولین کارکرد نظریه توی مطالعۀ تاریخ اینه که توضیح میده چرا پدیدههای تاریخی رخ دادن: چرا بین روسیه و ژاپن در ابتدای سدۀ بیستم جنگ شد؟ چرا جنگ جهانی دوم رخ داد؟ چرا در سال 57 توی ایران انقلاب شد؟ و غیره. دومین کارکرد نظریه اینه که ارتباط بین پدیدههای تاریخی رو توضیح بده: ارتباط بین جنگ روسیه و ژاپن و انقلاب 1917 روسیه چی بود؟ ارتباط بین جنگ جهانی دوم و اندیشههای سدۀ نوزدهم اروپا چی بود؟ ارتباط بین سیاست حجاب اجباری (در جمهوری اسلامی) و کشف حجاب (در پهلوی اول) چیه؟ و غیره. و سومین کارکرد نظریه اینه که باید توضیح بده چرا «ما» (ایرانیها، آسیاییها، انسانها، و غیره) الان در این شرایط فعلی هستیم. همایون کاتوزیان با نظریۀ «حکومت استبدادی» سراغ تاریخ ایران میره و سعی میکنه این سه تا کارکرد رو از دل این نظریه بیرون بکشه.
📢 ارائۀ من دربارۀ نظریات کاتوزیان در مورد دولت و جامعه در ایران دقیقاً یازده روز قبل از شروع جنگ 12روزه انجام شد. به نظرم یکی از معیارهای سنجش نظریات تاریخی و اجتماعی اینه که بعد از رویدادهای مهم سیاسی و اجتماعی (مثل جنگ، انقلاب، اعتراضات و غیره) بریم سراغ این نظریات و ببینیم هنوز هم برای توصیف و تبیین کارایی دارن یا نه. یکی از حرفهای مهمی که کاتوزیان دربارۀ تاریخ ایران میگه (و من توی این ارائۀ خودم توضیحش دادم) اینه که به کرّات در تاریخ ایران پیش اومده که بسیاری از ایرانیها در برابر تهاجم خارجی نه تنها مقاومت نکردن، بلکه استقبال هم کردن. اینقدر این پدیده زیاد توی تاریخ ایران تکرار شده که کاتوزیان این رو یکی از قواعد 14 گانۀ تاریخ ایران میدونه و سعی میکنه اون رو با نظریۀ «حکومت استبدادی» توضیح بده. یک خواهش دارم: خواهشم اینه که لطفاً اگه این ارائه رو میشنوین، با ذهنیتی دور از محتوای رسانههای خبری و «آزادیخواهان تلویزیونی» و «چگواراهای توییتری» گوش بدین.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«با صدای نحس اخبار، از نیویورک و لندن تا تهران؛ گیرِ یه مشت نابازیگر نابلد، از تلویزیونا تا تو زندان؛ همه بدبین، بیاعتماد بهم، دورو، تلقبی، بددهن؛ همه پرادعا و توخالی، همه تنها تو فکر ضرر به همن» (همه / شاهین نجفی)
@philosophycafe
Telegram
Sharif Sophia
🔻صوت جلسه «دولت و جامعه در ایران از نگاه همایون کاتوزیان»🔻
دوازدهم خردادماه ۱۴۰۴
#دولت_و_جامعه
#همایون_کاتوزیان
#علی_سلطانزاده
#شریف_سوفیا
دوازدهم خردادماه ۱۴۰۴
#دولت_و_جامعه
#همایون_کاتوزیان
#علی_سلطانزاده
#شریف_سوفیا
❤2👏2
دولت و جامعه در ایران از نگاه کاتوزیان
<unknown>
🔻صوت جلسه «دولت و جامعه در ایران از نگاه همایون کاتوزیان»🔻
دوازدهم خردادماه ۱۴۰۴
#دولت_و_جامعه
#همایون_کاتوزیان
#علی_سلطانزاده
#شریف_سوفیا
دوازدهم خردادماه ۱۴۰۴
#دولت_و_جامعه
#همایون_کاتوزیان
#علی_سلطانزاده
#شریف_سوفیا
❤2👏1
📜 انتقام مسیحی از روم.
احتمالاً هیچ چیز ملالآورتر از دیدن فاتحی همیشه پیروز نیست. به مدت دو قرن، جهان شاهد این بود که روم اقوام را یکی پس از دیگری مطیع خود میکرد، راه فراری نبود، سراسر آینده به نظر معین میآمد، همه چیز طوری سامان یافته بود که گویی تا ابد میپاید. زمانی که امپراتوری ساخته شد، در واقع با تصور «سختتر از سنگ» ساخته شد. ما که تنها «اندوه ویرانهها» را میشناسیم به سختی میتوانیم اندوه عمارت ابدی را بفهمیم؛ آن اندوه کاملاً متفاوتی که باید تقلا میکردند به نحوی از انحا_مثلاً مانند هوراس، با عیش و نوش_خود را از آن رها کنند. دیگران پادزهرهای دیگری برای این ملال نزدیک به نومیدی پیدا کردند؛ ملالی هممرز با آگاهی مرگبار از این که بعد از این هر حرکتِ ذهن یا دل بیهوده است، که عنکبوت بزرگ همه جا حاضر است و هر جا خون ببیند تا ته مینوشد. این نفرت خاموشِ چندصدسالهی ناظران بهستوهآمدهی روم از آن، که به هر جا روم حکومت میکرد تسری مییافت، سرانجام خودش را در مسیحیت خالی کرد، چون مسیحیتْ روم، «جهان» و «گناه» را در یک مفهوم واحد به هم پیوند میداد. مسیحیت انتقام خودش از روم را با به تصویر کشیدن نابودی جهان در آیندهای نزدیک گرفت. مسیحیت انتقامش را از روم با بازسازی آیندهای دیگر گرفت. روم میدانست چهطور همه چیز را به تاریخ گذشته و حال خویش تبدیل کند_ و به آیندهای که در مقایسه با آن روم دیگر مهمترین چیز به نظر نمیرسید. مسیحیت با تصور واپسین داوری از روم انتقام گرفت و یهودی مصلوب، به عنوان نماد رستگاری، ژرفترین ریشخند سلسلهی شکوهمند حکام رومی بود، چون اکنون آنها نماد شوربختی و «جهان» در آستانهی نابودی به نظر میرسیدند.
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر اول پارهی ۷۱
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
احتمالاً هیچ چیز ملالآورتر از دیدن فاتحی همیشه پیروز نیست. به مدت دو قرن، جهان شاهد این بود که روم اقوام را یکی پس از دیگری مطیع خود میکرد، راه فراری نبود، سراسر آینده به نظر معین میآمد، همه چیز طوری سامان یافته بود که گویی تا ابد میپاید. زمانی که امپراتوری ساخته شد، در واقع با تصور «سختتر از سنگ» ساخته شد. ما که تنها «اندوه ویرانهها» را میشناسیم به سختی میتوانیم اندوه عمارت ابدی را بفهمیم؛ آن اندوه کاملاً متفاوتی که باید تقلا میکردند به نحوی از انحا_مثلاً مانند هوراس، با عیش و نوش_خود را از آن رها کنند. دیگران پادزهرهای دیگری برای این ملال نزدیک به نومیدی پیدا کردند؛ ملالی هممرز با آگاهی مرگبار از این که بعد از این هر حرکتِ ذهن یا دل بیهوده است، که عنکبوت بزرگ همه جا حاضر است و هر جا خون ببیند تا ته مینوشد. این نفرت خاموشِ چندصدسالهی ناظران بهستوهآمدهی روم از آن، که به هر جا روم حکومت میکرد تسری مییافت، سرانجام خودش را در مسیحیت خالی کرد، چون مسیحیتْ روم، «جهان» و «گناه» را در یک مفهوم واحد به هم پیوند میداد. مسیحیت انتقام خودش از روم را با به تصویر کشیدن نابودی جهان در آیندهای نزدیک گرفت. مسیحیت انتقامش را از روم با بازسازی آیندهای دیگر گرفت. روم میدانست چهطور همه چیز را به تاریخ گذشته و حال خویش تبدیل کند_ و به آیندهای که در مقایسه با آن روم دیگر مهمترین چیز به نظر نمیرسید. مسیحیت با تصور واپسین داوری از روم انتقام گرفت و یهودی مصلوب، به عنوان نماد رستگاری، ژرفترین ریشخند سلسلهی شکوهمند حکام رومی بود، چون اکنون آنها نماد شوربختی و «جهان» در آستانهی نابودی به نظر میرسیدند.
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر اول پارهی ۷۱
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
👍4❤3
🖋 این سؤال را در نظر بگیرید: کدام یک از سه متحد بزرگ، اتحاد شوروی، بریتانیا و ایالات متحد، بیش از دیگران در شکست آلمان نقش داشته است؟ در تئوری شاید بتوان به این سؤال پاسخ منطقی و حتی قاطع داد. اما در عمل، نمیتوان ارزیابیهای ضروری را انجام داد زیرا هر کسی که احتمالاً ذهن خود را برای چنین سؤالی به زحمت بیندازد، به شکلی اجتنابناپذیر آن را بر حسب رقابتی میبیند. بنابراین با تصمیمگیری به نفع روسیه، بریتانیا یا امریکا از این زاویه شروع میکند و فقط پس از این مرحله، در پی استدلالهایی میرود که موردِ انتخابی او را تأیید میکنند. و زنجیرهای کامل از سؤالات مشابه وجود دارد که جواب صادقانه را میتوانید فقط از کسی بگیرید که نسبت به موضوع مورد بحث بیتفاوت باشد و نظرش در این باب احتمالاً در هر صورت بیارزش است. در نتیجه، شکست قابلملاحظۀ محاسبۀ سیاسی و نظامی در دوران ما به همین دلیل است.
🖋 غریب است که از میان همۀ «کارشناسانِ» همۀ مکاتب، حتی یک نفر قادر نبود رویدادی آنقدر محتمل مانند پیمان [عدم تجاوز] روسیه-آلمان سال 1939 را پیشبینی کند (معدودی نویسنده با گرایش محافظهکارانه، مانند پیتر دراکر توافق بین آلمان و روسیه را پیشبینی کردند، اما توقع اتحاد یا ائتلافی واقعی را که دائمی باشد داشتند). وقتی خبر این پیمان درز کرد، ناهمگونترین توضیحات دربارۀ آن ارائه و محاسباتی انجام شد که تقریباً بیدرنگ غلط از آب درآمد و تقریباً همۀ آنها نه بر اساس بررسی احتمالات بلکه بر اساس میل کارشناسان برای خیر یا شر، قوی یا ضعیف جلوه دادنِ اتحاد جماهیر شوروی انجام شده بود. مانند ستارهشناسان، مفسران نظامی یا سیاسی میتوانند از تقریباً هر اشتباهی جان به در برند، زیرا پیروانِ وفادارشان از آنها انتظار ارزیابی واقعیتها را ندارند بلکه انتظار دارند وفاداری ناسیونالیستی را در پیروان برانگیزانند.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
🖋 غریب است که از میان همۀ «کارشناسانِ» همۀ مکاتب، حتی یک نفر قادر نبود رویدادی آنقدر محتمل مانند پیمان [عدم تجاوز] روسیه-آلمان سال 1939 را پیشبینی کند (معدودی نویسنده با گرایش محافظهکارانه، مانند پیتر دراکر توافق بین آلمان و روسیه را پیشبینی کردند، اما توقع اتحاد یا ائتلافی واقعی را که دائمی باشد داشتند). وقتی خبر این پیمان درز کرد، ناهمگونترین توضیحات دربارۀ آن ارائه و محاسباتی انجام شد که تقریباً بیدرنگ غلط از آب درآمد و تقریباً همۀ آنها نه بر اساس بررسی احتمالات بلکه بر اساس میل کارشناسان برای خیر یا شر، قوی یا ضعیف جلوه دادنِ اتحاد جماهیر شوروی انجام شده بود. مانند ستارهشناسان، مفسران نظامی یا سیاسی میتوانند از تقریباً هر اشتباهی جان به در برند، زیرا پیروانِ وفادارشان از آنها انتظار ارزیابی واقعیتها را ندارند بلکه انتظار دارند وفاداری ناسیونالیستی را در پیروان برانگیزانند.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
❤3👍1
🖋 داوریهای زیباییشناختی و به ویژه داوریهای ادبی مانند داوریهای سیاسی و به همان شیوه غالباً تحریفشده و معیوباند. برای ناسیونالیستی هندی، لذتبردن از خواندن کیپلینگ [شاعر و نویسندۀ انگلیسی، سدۀ بیستم] یا برای محافظهکار سنتی، دیدن ارزشها در آثار مایاکوفسکی [شاعر و هنرمند روس، متعلق به جنبش آیندهگرایی، سدۀ بیستم] دشوار خواهد بود و همیشه این وسوسه وجود دارد که ادعا کنیم هر کتابی که ما با گرایشاش مخالفیم، از نظر ادبی باید کتاب بدی باشد. افرادِ با نگرش به شدت ناسیونالیستی غالباً ناخودآگاهانه این تردستی را اجرا میکنند.
اگر تعداد افرادی را که به چنین ترفندی متوسل میشوند در نظر بگیریم، در انگلستان احتمالاً وطنپرستی متعصبانه و ازمُدافتادۀ بریتانیایی شکل غالب ناسیونالیسم خواهد بود. بیتردید هنوز هم چنین ناسیونالیسمی گسترده است و خیلی بیشتر از چیزی است که ناظران ده سال پیش باور داشتند.
🖋 اما... من عمدتاً نگران واکنش روشنفکرانیام که وطنپرستی متعصبانه و حتی وطنپرستی از نوع قدیمی میان آنان تقریباً از بین رفته است، هرچند اکنون به نظر میرسد در میان اقلیتی از نو احیا میشود. ضرورت دارد گفته شود که در میان روشنفکران، کمونیسم فُرم غالب ناسیونالیسم است -با استفاده از این واژه [کمونیسم] به مفهومی نهچندان محکم و دقیق تا صرفاً فقط شامل اعضای حزب کمونیست نباشد بلکه سمپاتها و روسوفیلها [دوستداران روسیه] را هم دربر گیرد. برای منظور و مقصود من در اینجا، کمونیست کسی است که اتحاد جماهیر شوروی را سرزمین مادریاش میداند و توجیه سیاست روسیه و پیشبردنِ منافع آن را به هر قیمتی وظیفۀ خود میداند. به وضوح چنین افرادی در انگلستان امروز فراوانند و تأثیر مستقیم و غیرمستقیم آنان بسیار بالاست. اما دیگر اَشکال ناسیونالیسم نیز به سرعت در حال رشدند و با دقت در بین جریانهای مختلف و حتی ظاهراً مخالف فکری است که میتوان به بهترین شکل همۀ زوایای مسئله را بررسی و مقایسه کرد.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
اگر تعداد افرادی را که به چنین ترفندی متوسل میشوند در نظر بگیریم، در انگلستان احتمالاً وطنپرستی متعصبانه و ازمُدافتادۀ بریتانیایی شکل غالب ناسیونالیسم خواهد بود. بیتردید هنوز هم چنین ناسیونالیسمی گسترده است و خیلی بیشتر از چیزی است که ناظران ده سال پیش باور داشتند.
🖋 اما... من عمدتاً نگران واکنش روشنفکرانیام که وطنپرستی متعصبانه و حتی وطنپرستی از نوع قدیمی میان آنان تقریباً از بین رفته است، هرچند اکنون به نظر میرسد در میان اقلیتی از نو احیا میشود. ضرورت دارد گفته شود که در میان روشنفکران، کمونیسم فُرم غالب ناسیونالیسم است -با استفاده از این واژه [کمونیسم] به مفهومی نهچندان محکم و دقیق تا صرفاً فقط شامل اعضای حزب کمونیست نباشد بلکه سمپاتها و روسوفیلها [دوستداران روسیه] را هم دربر گیرد. برای منظور و مقصود من در اینجا، کمونیست کسی است که اتحاد جماهیر شوروی را سرزمین مادریاش میداند و توجیه سیاست روسیه و پیشبردنِ منافع آن را به هر قیمتی وظیفۀ خود میداند. به وضوح چنین افرادی در انگلستان امروز فراوانند و تأثیر مستقیم و غیرمستقیم آنان بسیار بالاست. اما دیگر اَشکال ناسیونالیسم نیز به سرعت در حال رشدند و با دقت در بین جریانهای مختلف و حتی ظاهراً مخالف فکری است که میتوان به بهترین شکل همۀ زوایای مسئله را بررسی و مقایسه کرد.
📚 از کتاب «ناسیونالیسم»، نوشتۀ جورج اورول، ترجمۀ سودابه قیصری 📚
@philosophycafe
❤3👏1
Forwarded from 𝓕𝓪𝓻𝓪𝓷𝓪𝓴🦩
اندیشه برگزار میکند
امکان عقلانیت انتقادی از نگاه آدورنو
آقای علی سلطان زاده
دانشجوی دکترای فلسفه ی علم
✨ محل برگزاری:
گروه تلگرامی دانش و اندیشه
https://t.me/danesh_va_andishe
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
🗯 «ناسیونالیسم» اسم مقالهای از جورج اورول هست که سال 1945 منتشر شد و امسال نشر پارسه این مقاله رو با ترجمۀ سودابه قیصری به فارسی چاپ کرد. گرگوری کلایز (استاد بازنشستۀ تاریخ توی دانشگاه لندن و نظریهپرداز سیاسی) این مقالۀ اورول رو یه منبع کلیدی برای فهم رمان «1984» میدونه که 4 سال بعدش منتشر شد. توی این مقاله اورول از واژۀ «ناسیونالیسم» برای توصیف یه گرایشی بین آدمها استفاده میکنه؛ گرایشِ تفکر بر حسب «وجهۀ رقابتی». استدلال اورول اینه که این نحوۀ تفکر باعث میشه که آدمها از عقل سلیم دور بشن و واقعیات اجتماعی و سیاسی رو به راحتی نادیده بگیرن. البته اورول خودش هم تذکر میده توی این مقاله که اون داره واژۀ «ناسیونالیسم» رو به معنایی متفاوت با عرف به کار میبره.
🗯 اورول در واقع یه پدیدۀ اجتماعیای رو توی جوامع مختلف مشاهده کرده که بسیار شایع شده و اسمی براش وجود نداره. به خاطر همین کلمۀ «ناسیونالیسم» رو اخذ کرده و روی این گرایش فکری شایع در کشورهای مختلف گذاشته. به سرعت هم مقالۀ اورول به زبانهای مختلف مثل فرانسه، هلندی، ایتالیایی و فنلاندی ترجمه شد و فکر میکنم این نشون میده که گویی این حرفها مخاطب خودش رو خیلی زود توی اروپا پیدا کرد؛ هر چند بعضی از جزئیات این مقاله که عموماً برای مخاطب انگلیسیزبان مناسب بود، توی ترجمههای این مقاله نیومد و حذف شد. این رو در نظر داشته باشیم که این مقاله توی آخرین روزهای جنگ جهانی دوم نوشته شد و زمانی بود که اروپا داشت تأثیرات مخرب جنبشهای سیاسی رو با چشمهای خودش مشاهده میکرد.
🗯 توی فضای فکری اون زمان اروپا و امریکا، نازیسم به عنوان یه مثال شایع و رایج استفاده میشد در توضیح این مطلب که ناسیونالیسم چطور میتونه باعث ویرانی بین گروههای مردم بشه و جهل رو بین اون گروهها تحریک کنه. به نظرم کار اصلیای که اورول توی این مقاله میکنه اینه که نازیسم رو کنار شکلهای دیگۀ ایدئولوژیهای «ناسیونالیستی» (به معنایِ اورولیِ کلمه) میذاره تا یه جمعبندی کلی انجام بده و کارکرد ناسیونالیسم رو زیرسوال ببره. اورول ناسیونالیسم رو از نظر خودش اینطور تعریف میکنه: «خوی یکیپنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر... و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیشبردنِ منافع آن نداری». اگه این تعریف ناسیونالیسم از اورول رو بپذیریم، صفحات تاریخ پر از انسانهاییه که ناسیونالیست بودن؛ فرقی نمیکنه تاریخ مدرن یا پیشامدرن، غرب یا شرق، توسعهیافته یا توسعهنیافته، چپ یا راست.
🗯 منظور اورول از ناسیونالیسم، وفاداری صرفاً به هویات سیاسی نیست، بلکه شامل هویاتی مثل دین، نژاد، ایدئولوژی یا هر ایدۀ انتزاعی دیگهای هم میشه. خود اورول برای اینکه منظور خودش رو بهتر برسونه، این مثالها رو میزنه که از نظرش ناسیونالیسم شامل این مکاتب هم میشه: کمونیسم، کاتولیکگرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلحگرایی. اورول تذکر میده که منظورش از «ناسیونالیسم» متفاوته با اون چیزی که دیگران تحت عنوان «میهنپرستی» (یا میهندوستی) میدونن. اورول مینویسه: «میهنپرستی ذاتی دفاعی ... دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد». اورول از این جهت از واژۀ «ناسیونالیسم» برای توصیف این گرایش استفاده میکنه که واژۀ بهتری برای نامگذاری این گرایش پیدا نکرده.
📢 جالبترین ویژگی یه ناسیونالیست از نظر من اینه که تشابه بین مجموعهای همسان از واقعیتها رو نادیده میگیره. مثلاً یه محافظهکار بریتانیایی از خودمختاری بریتانیا توی اروپا دفاع میکنه و همزمان بدون اینکه احساس تناقض کنه، با خودمختاری هندوستان مخالفت میکنه. یه روسوفیل (طرفدار روسیه) وقتی آلمانها روسها رو دار زدن، این رو سندی از بربریت و توحش میدونه، ولی وقتی همین کار رو روسها با آلمانها کردن، خیلی پرشور و با حس «حقشون بود» با این پدیده روبهرو میشه. وقتی حکومت مورد تأیید من هزاران نفر رو میکشه، من کوچیکترین انتقادی نمیکنم، چون معتقدم این هزاران نفر باید کشته میشدن تا اون آرمان بزرگ محقق بشه؛ ولی وقتی حکومتی که باهاش مخالفم صد نفر رو بکشه، شروع میکنم داد و بیدادکردن که «چرا طرفدارهای فلان حکومت لال شدن؟».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من بهت گفتم رشد سهم اونه؛ که همیشه شعورش بچربه به اصولش؛ چون راه خیلی سخته، مقصد هم خیلی دوره» (غیر اینه مگه؟ / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 اورول در واقع یه پدیدۀ اجتماعیای رو توی جوامع مختلف مشاهده کرده که بسیار شایع شده و اسمی براش وجود نداره. به خاطر همین کلمۀ «ناسیونالیسم» رو اخذ کرده و روی این گرایش فکری شایع در کشورهای مختلف گذاشته. به سرعت هم مقالۀ اورول به زبانهای مختلف مثل فرانسه، هلندی، ایتالیایی و فنلاندی ترجمه شد و فکر میکنم این نشون میده که گویی این حرفها مخاطب خودش رو خیلی زود توی اروپا پیدا کرد؛ هر چند بعضی از جزئیات این مقاله که عموماً برای مخاطب انگلیسیزبان مناسب بود، توی ترجمههای این مقاله نیومد و حذف شد. این رو در نظر داشته باشیم که این مقاله توی آخرین روزهای جنگ جهانی دوم نوشته شد و زمانی بود که اروپا داشت تأثیرات مخرب جنبشهای سیاسی رو با چشمهای خودش مشاهده میکرد.
🗯 توی فضای فکری اون زمان اروپا و امریکا، نازیسم به عنوان یه مثال شایع و رایج استفاده میشد در توضیح این مطلب که ناسیونالیسم چطور میتونه باعث ویرانی بین گروههای مردم بشه و جهل رو بین اون گروهها تحریک کنه. به نظرم کار اصلیای که اورول توی این مقاله میکنه اینه که نازیسم رو کنار شکلهای دیگۀ ایدئولوژیهای «ناسیونالیستی» (به معنایِ اورولیِ کلمه) میذاره تا یه جمعبندی کلی انجام بده و کارکرد ناسیونالیسم رو زیرسوال ببره. اورول ناسیونالیسم رو از نظر خودش اینطور تعریف میکنه: «خوی یکیپنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر... و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیشبردنِ منافع آن نداری». اگه این تعریف ناسیونالیسم از اورول رو بپذیریم، صفحات تاریخ پر از انسانهاییه که ناسیونالیست بودن؛ فرقی نمیکنه تاریخ مدرن یا پیشامدرن، غرب یا شرق، توسعهیافته یا توسعهنیافته، چپ یا راست.
🗯 منظور اورول از ناسیونالیسم، وفاداری صرفاً به هویات سیاسی نیست، بلکه شامل هویاتی مثل دین، نژاد، ایدئولوژی یا هر ایدۀ انتزاعی دیگهای هم میشه. خود اورول برای اینکه منظور خودش رو بهتر برسونه، این مثالها رو میزنه که از نظرش ناسیونالیسم شامل این مکاتب هم میشه: کمونیسم، کاتولیکگرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلحگرایی. اورول تذکر میده که منظورش از «ناسیونالیسم» متفاوته با اون چیزی که دیگران تحت عنوان «میهنپرستی» (یا میهندوستی) میدونن. اورول مینویسه: «میهنپرستی ذاتی دفاعی ... دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد». اورول از این جهت از واژۀ «ناسیونالیسم» برای توصیف این گرایش استفاده میکنه که واژۀ بهتری برای نامگذاری این گرایش پیدا نکرده.
📢 جالبترین ویژگی یه ناسیونالیست از نظر من اینه که تشابه بین مجموعهای همسان از واقعیتها رو نادیده میگیره. مثلاً یه محافظهکار بریتانیایی از خودمختاری بریتانیا توی اروپا دفاع میکنه و همزمان بدون اینکه احساس تناقض کنه، با خودمختاری هندوستان مخالفت میکنه. یه روسوفیل (طرفدار روسیه) وقتی آلمانها روسها رو دار زدن، این رو سندی از بربریت و توحش میدونه، ولی وقتی همین کار رو روسها با آلمانها کردن، خیلی پرشور و با حس «حقشون بود» با این پدیده روبهرو میشه. وقتی حکومت مورد تأیید من هزاران نفر رو میکشه، من کوچیکترین انتقادی نمیکنم، چون معتقدم این هزاران نفر باید کشته میشدن تا اون آرمان بزرگ محقق بشه؛ ولی وقتی حکومتی که باهاش مخالفم صد نفر رو بکشه، شروع میکنم داد و بیدادکردن که «چرا طرفدارهای فلان حکومت لال شدن؟».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من بهت گفتم رشد سهم اونه؛ که همیشه شعورش بچربه به اصولش؛ چون راه خیلی سخته، مقصد هم خیلی دوره» (غیر اینه مگه؟ / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 فقط به این دلیل از واژۀ «ناسیونالیسم» استفاده میکنم چون واژۀ بهتری وجود ندارد. ناسیونالیسم، در مفهوم گستردهای که من از این واژه استفاده میکنم، شامل جنبشها و گرایشاتی چون کمونیسم، کاتولیکگرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلحگرایی است. ناسیونالیسم…
❤5👍2
بیش از نیمی از نوآوریهای علوم کاربردی جهان در دست چین است - زومیت https://share.google/KUbEZiaE5KmzPAI94
زومیت
بیش از نیمی از نوآوریهای علوم کاربردی جهان در دست چین است - زومیت
چین اکنون بیش از نیمی از تولید جهانی علوم کاربردی را در اختیار دارد و فاصله خود با آمریکا و سایر کشورهای غربی را بهطور چشمگیری افزایش داده است.
🖋 بیشترِ شرکتها پولهای هنگفتی را صرف بازاریابی میکنند. همه میدانیم هدردادن پولهایی که با عرق جبین به دست آمده، برای روشهای جدید اما بینتیجۀ بازاریابی تا چه حد ناراحتکننده است. وقتی گزارشها را میبینیم، حیرت میکنیم که کجای کار میلنگد، یا حتی بدتر، شک میکنیم که نکند محصولمان آنقدرها هم که تصور میکردیم خوب نباشد. ولی اگر مشکل از محصول نباشد چه؟ اگر مشکل از شیوۀ حرفزدن ما دربارۀ محصول باشد چه؟
مسئله ساده است. گرافیستها و طراحانی که برای طراحی وبسایت و بروشورهایمان استخدام میکنیم مدرک طراحی دارند و فتوشاپ را خوب بلدند، اما چند نفرشان حتی یک کتاب دربارۀ نوشتن متن مناسب برای فروش محصول خواندهاند؟ چند نفرشان میدانند که چطور باید پیام کسبوکارتان را شفاف بگویید تا مخاطبها به آن توجه کنند؟ و بدتر از آن، چنین شرکتهایی فقط به پول شما چشم دارند و اهمیتی نمیدهند که در قبال پرداخت این پول چیزی عاید شما میشود یا نه.
🖋 واقعیت این است که وبسایتهای خوشگل محصولات را نمیفروشند. این کلمات هستند که کالاها را میفروشند. اگر پیاممان را واضح بیان نکنیم، مشتریها به ما توجه نمیکنند.
پرداخت پول به شرکتهای طراح، پیش از روشنکردن پیام، فقط هدردادن پول و آب در هاون کوبیدن است. مشتریان بالقوه فقط صدایی نامفهوم میشنوند.
و اما شفافکردن پیام هم کار راحتی نیست. یکی از مشتریها این کار را مثل خواندن برچسب روی بطری از داخل بطری توصیف میکرد؛ همانقدر مشکل. قابل درک است. ... وقتی کسبوکارها پیامشان را صاف و پوستکنده میگویند، میتوانند وبسایتهایی با کیفیت بسازند و مطالب راهنمای فوقالعاده بنویسند، مشتریان ایمیلهای آنها را باز میکنند و به نامههای فروششان پاسخ میدهند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
مسئله ساده است. گرافیستها و طراحانی که برای طراحی وبسایت و بروشورهایمان استخدام میکنیم مدرک طراحی دارند و فتوشاپ را خوب بلدند، اما چند نفرشان حتی یک کتاب دربارۀ نوشتن متن مناسب برای فروش محصول خواندهاند؟ چند نفرشان میدانند که چطور باید پیام کسبوکارتان را شفاف بگویید تا مخاطبها به آن توجه کنند؟ و بدتر از آن، چنین شرکتهایی فقط به پول شما چشم دارند و اهمیتی نمیدهند که در قبال پرداخت این پول چیزی عاید شما میشود یا نه.
🖋 واقعیت این است که وبسایتهای خوشگل محصولات را نمیفروشند. این کلمات هستند که کالاها را میفروشند. اگر پیاممان را واضح بیان نکنیم، مشتریها به ما توجه نمیکنند.
پرداخت پول به شرکتهای طراح، پیش از روشنکردن پیام، فقط هدردادن پول و آب در هاون کوبیدن است. مشتریان بالقوه فقط صدایی نامفهوم میشنوند.
و اما شفافکردن پیام هم کار راحتی نیست. یکی از مشتریها این کار را مثل خواندن برچسب روی بطری از داخل بطری توصیف میکرد؛ همانقدر مشکل. قابل درک است. ... وقتی کسبوکارها پیامشان را صاف و پوستکنده میگویند، میتوانند وبسایتهایی با کیفیت بسازند و مطالب راهنمای فوقالعاده بنویسند، مشتریان ایمیلهای آنها را باز میکنند و به نامههای فروششان پاسخ میدهند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
❤1
🖋 برای اینکه بفهمم چرا بسیاری از بازاریابیها و برندسازیها ناکام میمانند به دوستم مارک هارگو زنگ زدم. ...
در ایوان پشتی خانهام نشستیم و کوهی از سؤال روی سرش خالی کردم. ...
مایک در حالی که پایش را روی میز جلوی مبل دراز میکرد، گفت «دلیلی دارد که بیشتر ابزارهای بازاریابی جواب نمیدهند. بازاریابیشان بیش از حد پیچیده است. مغز نمیداند این اطلاعات را چطور پردازش کند. هر چه ارتباط سادهتر و پیشبینیپذیرتر باشد، درک آن برای مغز راحتتر است. قصه به این کار کمک میکند، چون سازوکاری منطقی دارد. اساساً قصه به همه چیز نظم میدهد و در نتیجه، مغز برای فهمیدن اتفاقات به زحمت نمیافتد.»
مایک در ادامه توضیح داد که وظیفۀ اصلی مغز، از بین میلیونها کاری که خوب انجام میدهد، این است که به بقا و شکوفایی فرد کمک کند. هر کاری که مغز انسان در طول روز انجام میدهد به نوعی به فرد و آدمهای مهم زندگی او کمک میکند تا در زندگی پیشرفت کنند.
🖋 مایک پرسید سلسلهمراتب نیازهای آبراهام مازلو را که در دبیرستان آموختیم یادم هست و یادآوری کرد که وظیفۀ اولیۀ مغز استقرار سیستمی است که در آن بتوانیم بخوریم و بیاشامیم و جسممان را زنده نگه داریم. در اقتصاد مدرن و جهانِاولی ما [آمریکاییها]، این به معنای داشتن شغل و درآمدی قابل اتکا است. در مرحلۀ بعد، توجه مغز معطوف به امنیت میشود که لازمۀ آن داشتن سقفی بالای سر و حس بهروزی و قدرتی است که از ما محافظت کند. پس از تأمین غذا و سرپناه، مغز به فکر روابط میافتد که چیزهای بسیاری را دربر میگیرد: از تولیدمثل و رابطۀ جنسی گرفته تا داشتن رابطهای عاشقانه و پیداکردن دوستانی (قبیلهای) که در مخاطرات اجتماعی کنارمان باشند. ...
مایک کمک کرد بفهمم که بشر بدون اینکه بداند، پیوسته محیط خود (حتی تبلیغات) را در پی اطلاعاتی میکاود که در ارضای نیاز ابتدایی و ریشهدار بقا به او کمک میکند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
در ایوان پشتی خانهام نشستیم و کوهی از سؤال روی سرش خالی کردم. ...
مایک در حالی که پایش را روی میز جلوی مبل دراز میکرد، گفت «دلیلی دارد که بیشتر ابزارهای بازاریابی جواب نمیدهند. بازاریابیشان بیش از حد پیچیده است. مغز نمیداند این اطلاعات را چطور پردازش کند. هر چه ارتباط سادهتر و پیشبینیپذیرتر باشد، درک آن برای مغز راحتتر است. قصه به این کار کمک میکند، چون سازوکاری منطقی دارد. اساساً قصه به همه چیز نظم میدهد و در نتیجه، مغز برای فهمیدن اتفاقات به زحمت نمیافتد.»
مایک در ادامه توضیح داد که وظیفۀ اصلی مغز، از بین میلیونها کاری که خوب انجام میدهد، این است که به بقا و شکوفایی فرد کمک کند. هر کاری که مغز انسان در طول روز انجام میدهد به نوعی به فرد و آدمهای مهم زندگی او کمک میکند تا در زندگی پیشرفت کنند.
🖋 مایک پرسید سلسلهمراتب نیازهای آبراهام مازلو را که در دبیرستان آموختیم یادم هست و یادآوری کرد که وظیفۀ اولیۀ مغز استقرار سیستمی است که در آن بتوانیم بخوریم و بیاشامیم و جسممان را زنده نگه داریم. در اقتصاد مدرن و جهانِاولی ما [آمریکاییها]، این به معنای داشتن شغل و درآمدی قابل اتکا است. در مرحلۀ بعد، توجه مغز معطوف به امنیت میشود که لازمۀ آن داشتن سقفی بالای سر و حس بهروزی و قدرتی است که از ما محافظت کند. پس از تأمین غذا و سرپناه، مغز به فکر روابط میافتد که چیزهای بسیاری را دربر میگیرد: از تولیدمثل و رابطۀ جنسی گرفته تا داشتن رابطهای عاشقانه و پیداکردن دوستانی (قبیلهای) که در مخاطرات اجتماعی کنارمان باشند. ...
مایک کمک کرد بفهمم که بشر بدون اینکه بداند، پیوسته محیط خود (حتی تبلیغات) را در پی اطلاعاتی میکاود که در ارضای نیاز ابتدایی و ریشهدار بقا به او کمک میکند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
👍4❤1
ابوصالح حَمْدون بن احمدبن عمارة القصّار نشابوری را دوستی بمرد و بر بالین وی بود چون او فرمان یافت چراغ بکشت گفتند اندرین وقت چراغ زیادة کنند گفت تا اکنون روغن چراغ آن او بود، اکنون نصیب ورثه است.
#رساله_قشیریه(ص۵۰)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🕯️
#رساله_قشیریه(ص۵۰)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🕯️
Forwarded from انجمن علمی دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه تهران
🗞 انجمن علمی دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه تهران
از علاقهمندان دعوت میکند برای نخستین شمارهٔ روزنامهٔ سوفیا، با عنوان ویژهنامهٔ این ماه:
همه چیز درباره ما بدون ما، نوشتهها و تأملات خود را ارسال کنند.
این شماره، همزمان با هفتهٔ زن، از منظری فلسفی به پرسشهایی میپردازد که تجربه، صدا و بدن زنانه را نه سوژهای بیرونی، بلکه بخشی از خودِ میدان اندیشیدن میبیند.
📝پارهای از محورهایی که میخواهیم به آنها بپردازیم:
• فشار زیبایی؛ نقدی اگزیستانسیالیستی بر «زیبا بودن» بهمثابه وظیفه
• زن در اندیشهٔ فلاسفهٔ مسلمان؛ بازخوانی انتقادی
• زنان در تاریخ علم و فراموششدگی نظاممند
• بدنِ زن بهعنوان میدان سیاست
• نقد سیاستگذاری زنان بدون حضور زنان
• محدودیت زن در جوامع علمی: سقف شیشهای یا دیوار نامرئی؟
• بحران زمان برای زنان
• مردسالاری چگونه به مردان هم آسیب میزند؟
📌برای ارسال آثار و دریافت اطلاعات بیشتر، با انجمن در ارتباط باشید.
@philosophy_anjoman
@philosophyisl
از علاقهمندان دعوت میکند برای نخستین شمارهٔ روزنامهٔ سوفیا، با عنوان ویژهنامهٔ این ماه:
همه چیز درباره ما بدون ما، نوشتهها و تأملات خود را ارسال کنند.
این شماره، همزمان با هفتهٔ زن، از منظری فلسفی به پرسشهایی میپردازد که تجربه، صدا و بدن زنانه را نه سوژهای بیرونی، بلکه بخشی از خودِ میدان اندیشیدن میبیند.
📝پارهای از محورهایی که میخواهیم به آنها بپردازیم:
• فشار زیبایی؛ نقدی اگزیستانسیالیستی بر «زیبا بودن» بهمثابه وظیفه
• زن در اندیشهٔ فلاسفهٔ مسلمان؛ بازخوانی انتقادی
• زنان در تاریخ علم و فراموششدگی نظاممند
• بدنِ زن بهعنوان میدان سیاست
• نقد سیاستگذاری زنان بدون حضور زنان
• محدودیت زن در جوامع علمی: سقف شیشهای یا دیوار نامرئی؟
• بحران زمان برای زنان
• مردسالاری چگونه به مردان هم آسیب میزند؟
📌برای ارسال آثار و دریافت اطلاعات بیشتر، با انجمن در ارتباط باشید.
@philosophy_anjoman
@philosophyisl
❤2
🗯 به نظرم یکی از اتفاقات نامبارکی که توی عرصۀ پادکست فارسی (شاید به تبعیت از پادکست انگلیسی) داره رخ میده، اینه که حوزۀ پادکست داره تقلیل داده میشه به موضوع توسعۀ فردی (همونی که خیلیها به اشتباه میگن «روانشناسی»). از این موضوع میگذرم که چرا معتقدم چنین پدیدهای تبعات منفی داره. فکر میکنم توی این وضعیت باید به معرفی پادکستهایی پرداخت که خلاف این جریان دارن شنا میکنن. توی این پست میخوام دربارۀ سه قسمت از پادکست «ماجرای مشروطه» (ساختۀ امیر خادم) بنویسم و توصیه کنم به دوستداران تاریخ معاصر ایران که این سه قسمت رو گوش بدن. من قبلاً هم به معرفی یه قسمت از این پادکست پرداخته بودم و به خاطر همین اون حرفهام رو تکرار نمیکنم.
🗯 قسمت دوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ باب و جنبش بابیه در ایرانه. چرا فکر میکنم این قسمت مهمه؟ جنبش بابیه مهمترین جنبش ایران در سدۀ پیش از مشروطه بود. در اهمیت تأثیر جنبش بابیه روی شکلگیری انقلاب مشروطه به جملهای از فاطمه صادقی (پژوهشگر علوم سیاسی) اکتفا میکنم که توی گفتگویی گفته بود: «کسی که جنبش بابیه رو نشناسه، در واقع انقلاب مشروطه رو نمیتونه بشناسه» (نقل به مضمون). این رو در نظر داشته باشیم که مشروطه حدود 60 سال بعد از شروع بابیه رخ داد و وقتی به خیلی از چهرههای مهم مشروطه نگاه میکنیم، یا خودشون بابی بودن، و یا با بابیها معاشرت داشتن. و یکی از دلایل مخالفت مشروعهخواهها با جریان مشروطه همین حضور پررنگ بابیها توی انقلاب بود.
🗯 قسمت سوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ دو برادره: میرزا حسینعلی نوری و میرزا یحیی. بعدها اولی به «بها» معروف شد و دومی به «صبح ازل». بعد از اینکه باب با تلاشهای امیرکبیر اعدام میشه، مسئلۀ جانشینی باب بین شاگردان درجۀ اول باب پیش میاد و عدهای بها رو به عنوان جانشین به رسمیت میشناسن و عدهای صبح ازل رو. امیر خادم یه جایی توی این قسمت به نقل از لرد کرزن (از چهرههای مهم توی سیاست ایرانپژوهی) نقل میکنه که در سال 1265 (یعنی بیست سال قبل از مشروطه) حدود نیم میلیون نفر در ایران پیرو بها و صبح ازل بودن. کل جمعیت ایران در اون زمان بعید میدونم از 10 میلیون نفر بیشتر بوده باشه. قسمت سه رو باید در ادامۀ قسمت قبل شنید که از دو شاخهشدنِ جنبش بابیه حرف میزنه.
🗯 قسمت پنجم «ماجرای مشروطه» دربارۀ رویهای به اسم «تنظیمات» هست که در دورۀ میرزا حسینخان سپهسالار انجام شد. شنیدنِ این قسمت هم از این جهت خوبه که این تصورِ رایجِ «رضاشاه، پدر ایرانِ مدرن» رو کمی تعدیل کنه و هم از این جهت خوبه که با یکی از مهمترین (و به تعبیر بعضیها «دغلکارترین») روشنفکرهای ایران آشنا میشیم: میرزا ملکمخان. اهمیت ملکمخان از یه جهت دیگه برای من اینه که اون رو میشه به لحاظ عقاید دینی حد وسط دونست؛ جایی بین سیدجمالالدین اسدآبادی و میرزا فتحعلی آخوندزاده. ملکمخان جزو اولین نفراتی بود که تقلید از اروپاییها رو برای ایرانیها تجویز کرد؛ منتها تقلید مدنظر ملکمخان، تقلید «از صفر تا صد» نبود. برای مثال اون به تفاوتهای بین جوامعی مثل روس و اتریش از یه طرف، و انگلیس و فرانسه از طرف دیگه واقف بود و به لحاظ سیاسی، تقلید از روس و اتریش رو به مصلحت میدونست.
📢 مشروطه به نظرم یکی از مهمترین اتفاقات تاریخ معاصر ایرانه که شبیه به یک چهارراه، مسیر ما رو به اتفاقات مختلف وصل میکنه. کمتر از 20 سال بعد از مشروطه، رضاخان با کودتا به قدرت میرسه؛ آیا این رو باید به معنای شکست مشروطه در نظر بگیریم؟ یکی از دلایل حائری یزدی برای تأسیس حوزۀ علمیۀ قم، این بود که بعد از مشروطه دیدگاههای مردم نسبت به روحانیت خیلی منفی شده بود؛ چرا مشروطه دیدگاه عموم جامعۀ ایران رو به روحانیت منفی کرده بود؟ آیا مشروطه یه خیزش از پایین بود، یا یک نبرد بین صاحبان قدرت؟ و از همه مهمتر اینکه چرا فضای ایران در دورۀ منتهی به انقلاب مشروطه، با مثلاً صد سال پیش زمین تا آسمون متفاوته؟ روزنامه هست، بعضی زنها از حق آزادی پوشش حرف میزنن، مدرسههای مدرن دایر شده، حرف از قانون و دموکراسی گفته میشه، تفاسیر جدیدی از اسلام ظهور میکنن و غیره. آیا همۀ این پدیدهها به همین سادگی قابل تبیین هستن که از غرب وارد شدن؟ مدرنیته مثل آب پشت سدّه که فقط کافی بود دریچۀ سد باز شه تا وارد مرزها بشه؟! یا به تبیین جدیتری نیاز هست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«کدوم اجتماعه که موند مثل سابق؟ دست میکشم رو کلهم، غول بشه ظاهر؛ نور بشه ساطع، تا که چشمات کور بشه کامل؛ مظلوم نبودم، نتونست زور بگه ظالم» (بشنو / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 قسمت دوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ باب و جنبش بابیه در ایرانه. چرا فکر میکنم این قسمت مهمه؟ جنبش بابیه مهمترین جنبش ایران در سدۀ پیش از مشروطه بود. در اهمیت تأثیر جنبش بابیه روی شکلگیری انقلاب مشروطه به جملهای از فاطمه صادقی (پژوهشگر علوم سیاسی) اکتفا میکنم که توی گفتگویی گفته بود: «کسی که جنبش بابیه رو نشناسه، در واقع انقلاب مشروطه رو نمیتونه بشناسه» (نقل به مضمون). این رو در نظر داشته باشیم که مشروطه حدود 60 سال بعد از شروع بابیه رخ داد و وقتی به خیلی از چهرههای مهم مشروطه نگاه میکنیم، یا خودشون بابی بودن، و یا با بابیها معاشرت داشتن. و یکی از دلایل مخالفت مشروعهخواهها با جریان مشروطه همین حضور پررنگ بابیها توی انقلاب بود.
🗯 قسمت سوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ دو برادره: میرزا حسینعلی نوری و میرزا یحیی. بعدها اولی به «بها» معروف شد و دومی به «صبح ازل». بعد از اینکه باب با تلاشهای امیرکبیر اعدام میشه، مسئلۀ جانشینی باب بین شاگردان درجۀ اول باب پیش میاد و عدهای بها رو به عنوان جانشین به رسمیت میشناسن و عدهای صبح ازل رو. امیر خادم یه جایی توی این قسمت به نقل از لرد کرزن (از چهرههای مهم توی سیاست ایرانپژوهی) نقل میکنه که در سال 1265 (یعنی بیست سال قبل از مشروطه) حدود نیم میلیون نفر در ایران پیرو بها و صبح ازل بودن. کل جمعیت ایران در اون زمان بعید میدونم از 10 میلیون نفر بیشتر بوده باشه. قسمت سه رو باید در ادامۀ قسمت قبل شنید که از دو شاخهشدنِ جنبش بابیه حرف میزنه.
🗯 قسمت پنجم «ماجرای مشروطه» دربارۀ رویهای به اسم «تنظیمات» هست که در دورۀ میرزا حسینخان سپهسالار انجام شد. شنیدنِ این قسمت هم از این جهت خوبه که این تصورِ رایجِ «رضاشاه، پدر ایرانِ مدرن» رو کمی تعدیل کنه و هم از این جهت خوبه که با یکی از مهمترین (و به تعبیر بعضیها «دغلکارترین») روشنفکرهای ایران آشنا میشیم: میرزا ملکمخان. اهمیت ملکمخان از یه جهت دیگه برای من اینه که اون رو میشه به لحاظ عقاید دینی حد وسط دونست؛ جایی بین سیدجمالالدین اسدآبادی و میرزا فتحعلی آخوندزاده. ملکمخان جزو اولین نفراتی بود که تقلید از اروپاییها رو برای ایرانیها تجویز کرد؛ منتها تقلید مدنظر ملکمخان، تقلید «از صفر تا صد» نبود. برای مثال اون به تفاوتهای بین جوامعی مثل روس و اتریش از یه طرف، و انگلیس و فرانسه از طرف دیگه واقف بود و به لحاظ سیاسی، تقلید از روس و اتریش رو به مصلحت میدونست.
📢 مشروطه به نظرم یکی از مهمترین اتفاقات تاریخ معاصر ایرانه که شبیه به یک چهارراه، مسیر ما رو به اتفاقات مختلف وصل میکنه. کمتر از 20 سال بعد از مشروطه، رضاخان با کودتا به قدرت میرسه؛ آیا این رو باید به معنای شکست مشروطه در نظر بگیریم؟ یکی از دلایل حائری یزدی برای تأسیس حوزۀ علمیۀ قم، این بود که بعد از مشروطه دیدگاههای مردم نسبت به روحانیت خیلی منفی شده بود؛ چرا مشروطه دیدگاه عموم جامعۀ ایران رو به روحانیت منفی کرده بود؟ آیا مشروطه یه خیزش از پایین بود، یا یک نبرد بین صاحبان قدرت؟ و از همه مهمتر اینکه چرا فضای ایران در دورۀ منتهی به انقلاب مشروطه، با مثلاً صد سال پیش زمین تا آسمون متفاوته؟ روزنامه هست، بعضی زنها از حق آزادی پوشش حرف میزنن، مدرسههای مدرن دایر شده، حرف از قانون و دموکراسی گفته میشه، تفاسیر جدیدی از اسلام ظهور میکنن و غیره. آیا همۀ این پدیدهها به همین سادگی قابل تبیین هستن که از غرب وارد شدن؟ مدرنیته مثل آب پشت سدّه که فقط کافی بود دریچۀ سد باز شه تا وارد مرزها بشه؟! یا به تبیین جدیتری نیاز هست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«کدوم اجتماعه که موند مثل سابق؟ دست میکشم رو کلهم، غول بشه ظاهر؛ نور بشه ساطع، تا که چشمات کور بشه کامل؛ مظلوم نبودم، نتونست زور بگه ظالم» (بشنو / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🗯 چند روز پیش قسمت اول پادکست «ماجرای مشروطه» رو با اجرای امیر خادمی گوش دادم. بعد از اعتراضات 1401 من بیشتر از قبل به اهمیت تاریخ و به خصوص تاریخ معاصر پی بردم. علت این پدیده هم این بوده که من با تحلیلهای زیادی توی شبکههای اجتماعی مواجه شدم که یه نسبتی…
❤7