Forwarded from Sharif Sophia
سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
⏰ زمان: دوشنبهها
۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
۱ دیماه ۱۴۰۴
۸ دیماه ۱۴۰۴
۱۵ دیماه ۱۴۰۴
۲۲ دیماه ۱۴۰۴
۲۹ دیماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
⏰ زمان: دوشنبهها
۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
۱ دیماه ۱۴۰۴
۸ دیماه ۱۴۰۴
۱۵ دیماه ۱۴۰۴
۲۲ دیماه ۱۴۰۴
۲۹ دیماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
❤4
Forwarded from Sharif Sophia
Sharif Sophia
سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت» 🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده (دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف) ⏰ زمان: دوشنبهها ۲۴ آذرماه ۱۴۰۴ ۱ دیماه ۱۴۰۴ ۸ دیماه ۱۴۰۴ ۱۵ دیماه ۱۴۰۴ ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ ۲۹ دیماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰ 📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه…
🔸شرح مختصر از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»:
اندیشۀ پیشرفت را در سادهترین تعریف میتوان به این صورت در نظر گرفت: «وضعیت انسان در طول تاریخ و به طور کلی رو به بهبود بوده است.» این باور را که در اروپای سدۀ هجدهم میلادی و با اوجگیری عصر روشنگری شکوفا شد، میتوان یکی از شالودههای اصلی مدرنیته دانست.
اما در مواجهه با این باور، دو رویکرد عامیانه و معروف وجود دارد: رویکرد اول که همدل با این باور است، به پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک و دستاوردهای سیاسی مثل دموکراسی اشاره میکند و معتقد است بشریت در طول تاریخ وضع بهتری پیدا کرده است؛ رویکرد دوم به مسائلی مانند جنگهای جهانی، مشکلات زیستمحیطی، اختلافات طبقاتی و بیمعنایی زندگی در عصر مدرن اشاره میکند و معتقد است که زندگی انسان دچار پسرفت شد.
در این دوره و طی ۶ جلسه و با استفاده از اندیشههای تئودور آدورنو، پل فایرابند، هانس بلومنبرگ و ادوارد سعید میخواهم به زوایای مختلف اندیشۀ پیشرفت نگاه کنم و تلاشم این است که از نگاههای عامیانه به تاریخ فاصله بگیرم.
سعی من این است که با استفاده از اندیشههای این چهار نفر، نگاه جدیدی به مقولات روشنگری، علم، سکولاریزاسیون و استعمار بیندازم.
علی سلطانزاده
اندیشۀ پیشرفت را در سادهترین تعریف میتوان به این صورت در نظر گرفت: «وضعیت انسان در طول تاریخ و به طور کلی رو به بهبود بوده است.» این باور را که در اروپای سدۀ هجدهم میلادی و با اوجگیری عصر روشنگری شکوفا شد، میتوان یکی از شالودههای اصلی مدرنیته دانست.
اما در مواجهه با این باور، دو رویکرد عامیانه و معروف وجود دارد: رویکرد اول که همدل با این باور است، به پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک و دستاوردهای سیاسی مثل دموکراسی اشاره میکند و معتقد است بشریت در طول تاریخ وضع بهتری پیدا کرده است؛ رویکرد دوم به مسائلی مانند جنگهای جهانی، مشکلات زیستمحیطی، اختلافات طبقاتی و بیمعنایی زندگی در عصر مدرن اشاره میکند و معتقد است که زندگی انسان دچار پسرفت شد.
در این دوره و طی ۶ جلسه و با استفاده از اندیشههای تئودور آدورنو، پل فایرابند، هانس بلومنبرگ و ادوارد سعید میخواهم به زوایای مختلف اندیشۀ پیشرفت نگاه کنم و تلاشم این است که از نگاههای عامیانه به تاریخ فاصله بگیرم.
سعی من این است که با استفاده از اندیشههای این چهار نفر، نگاه جدیدی به مقولات روشنگری، علم، سکولاریزاسیون و استعمار بیندازم.
علی سلطانزاده
❤5👍3
🖋 اولین اشتباه برندها این است که بر آن جنبههایی از محصولشان که به مردم برای بقا و رشد کمک میکند، تمرکز نمیکنند. همۀ قصههای بزرگ دربارۀ بقا هستند؛ بقای فیزیکی، عاطفی، ارتباطی یا معنوی. قصههایی که دربارۀ این موضوعها نباشند توجه مخاطب را جلب نمیکنند. کسی به این قصهها علاقه ندارد. این یعنی اگر محصولات و خدمات شما به بقا، بالیدن، پذیرفتهشدن، یافتن عشق، کسب هویت آرمانی یا پیوند با اجتماعی که از نظر فیزیکی و اجتماعی از افراد دفاع میکند کمک نکند، بعید است موفق شوید چیزی بفروشید. این چیزهایی است که برای مردم اهمیت دارد.
... مغز ما پیوسته اطلاعات را مرتب میکند و روزانه میلیونها دادۀ غیرضروری را دور میریزد. اگر ساعتی را در تالار رقص بزرگی سپری کنیم، مغزمان هرگز به تعداد صندلیهای تالار فکر نخواهد کرد. با این حال، همیشه میدانیم که درهای خروجی کجا قرار دارند. چرا؟ چون مغزمان، برای تضمین بقا، نیازی به دانستن تعداد صندلیهای تالار ندارد، اما دانستن محل خروجیها میتواند موقع آتشسوزی جانمان را نجات دهد.
🖋 ضمیر ناخودآگاه ما همیشه در حال طبقهبندی اطلاعات و ساماندادن به آنهاست و وقتی از قصههای بیربطی از گذشته یا اهداف داخلی شرکت صحبت میکنیم، داریم خودمان را جای صندلیها قرار میدهیم، نه درهای خروجی تالار. ... اما این کار یک مشکل ایجاد میکند. مغز برای پردازش اطلاعات باید کالری بسوزاند و سوزاندن کالری زیاد، خلاف وظیفۀ اصلی مغز است: کمک به بقا و بالیدن.
دومین اشتباه برندها این است که مشتریهایشان را مجبور میکنند برای شناخت محصولاتشان بیش از حد کالری بسوزانند. ولی وقتی افراد مجبور شوند اطلاعات بیربط زیادی را پردازش کنند، کمکم منبع آن اطلاعات بیفایده را نادیده میگیرند تا کالریشان را ذخیره کنند. به عبارت دیگر، در مغز مخاطبهایمان سازوکار بقایی وجود دارد که باعث میشود هر وقت آنها را سردرگم میکنیم، ما را نادیده بگیرند و به حرفمان توجه نکنند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
... مغز ما پیوسته اطلاعات را مرتب میکند و روزانه میلیونها دادۀ غیرضروری را دور میریزد. اگر ساعتی را در تالار رقص بزرگی سپری کنیم، مغزمان هرگز به تعداد صندلیهای تالار فکر نخواهد کرد. با این حال، همیشه میدانیم که درهای خروجی کجا قرار دارند. چرا؟ چون مغزمان، برای تضمین بقا، نیازی به دانستن تعداد صندلیهای تالار ندارد، اما دانستن محل خروجیها میتواند موقع آتشسوزی جانمان را نجات دهد.
🖋 ضمیر ناخودآگاه ما همیشه در حال طبقهبندی اطلاعات و ساماندادن به آنهاست و وقتی از قصههای بیربطی از گذشته یا اهداف داخلی شرکت صحبت میکنیم، داریم خودمان را جای صندلیها قرار میدهیم، نه درهای خروجی تالار. ... اما این کار یک مشکل ایجاد میکند. مغز برای پردازش اطلاعات باید کالری بسوزاند و سوزاندن کالری زیاد، خلاف وظیفۀ اصلی مغز است: کمک به بقا و بالیدن.
دومین اشتباه برندها این است که مشتریهایشان را مجبور میکنند برای شناخت محصولاتشان بیش از حد کالری بسوزانند. ولی وقتی افراد مجبور شوند اطلاعات بیربط زیادی را پردازش کنند، کمکم منبع آن اطلاعات بیفایده را نادیده میگیرند تا کالریشان را ذخیره کنند. به عبارت دیگر، در مغز مخاطبهایمان سازوکار بقایی وجود دارد که باعث میشود هر وقت آنها را سردرگم میکنیم، ما را نادیده بگیرند و به حرفمان توجه نکنند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
❤3👍1
🖋 «قصه» قدرتمندترین ابزار برای ساماندهی اطلاعات است و به کمک آن دیگر مردم مجبور نمیشوند کالری زیادی برای طبقهبندی اطلاعات بسوزانند. ... قصه وسیلۀ فهم است. قصه هدفی عالی برای ما تعیین میکند، چالشهای رسیدن به آن را برایمان مشخص میکند و برنامۀ عبور از آن مشکلات را در اختیارمان میگذارد. وقتی اجزای قصۀ مرتبط با برندمان را تعریف میکنیم، نقشهای درست میکنیم که مشتری با کمک آن از محصولات و خدماتمان استفاده میکند. ...
روایتی که از کسبوکار به بیرون (و البته داخل محیط کارتان) ارائه میشود، باید واضح باشد. در قصهها، مخاطب همیشه میداند قهرمان کیست، چه میخواهد، برای رسیدن به خواستههایش باید بر چه کسی غلبه کند، اگر پیروز نشود چه اتفاق غمانگیزی میافتد و اگر پیروز بشود چه اتفاق مسرتبخشی رخ خواهد داد. اگر مخاطب نتواند به این سؤالهای اساسی پاسخ دهد، از سینما بیرون میرود و فیلم هم فروش نمیکند. اگر فیلمنامهنویس از این قواعد تخطی کند، احتمالاً دیگر هیچ وقت کاری گیرش نمیآید.
🖋 این موضوع دربارۀ برندتان هم صدق میکند. مشتریها سؤالهایی دارند که درونشان شعله میکشد و اگر به آنها پاسخ ندهیم، به سراغ برند دیگری میروند. اگر ندانیم مشتری چه میخواهد، این خواسته چه دردی از او دوا میکند و بعد از استفاده از محصولات و خدمات ما زندگیاش چه شکلی میشود، باید بیخیال موفقیت در کارمان شویم. چه موقع نوشتن قصه و چه هنگام فروش محصول، باید پیاممان واضح باشد. همیشه. ... اگر گیجشان کنی، میبازی.
کسبوکار دشمنی درنده و موذی دارد که اگر آن را شناسایی نکنیم و شکست ندهیم، دمار از روزگارمان در میآورد. این دشمن همان همهمه یا نویز است. همهمه بیش از مالیات، رکود، شکایتهای حقوقی، افزایش نرخ بهره و حتی طراحی نامرغوب محصول، ایدهها و محصولات و خدمات را نابود کرده است. منظورم همهمۀ درون شرکت نیست؛ بلکه آن همهمهای است که در جایگاه کسبوکار ایجاد میکنیم.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
روایتی که از کسبوکار به بیرون (و البته داخل محیط کارتان) ارائه میشود، باید واضح باشد. در قصهها، مخاطب همیشه میداند قهرمان کیست، چه میخواهد، برای رسیدن به خواستههایش باید بر چه کسی غلبه کند، اگر پیروز نشود چه اتفاق غمانگیزی میافتد و اگر پیروز بشود چه اتفاق مسرتبخشی رخ خواهد داد. اگر مخاطب نتواند به این سؤالهای اساسی پاسخ دهد، از سینما بیرون میرود و فیلم هم فروش نمیکند. اگر فیلمنامهنویس از این قواعد تخطی کند، احتمالاً دیگر هیچ وقت کاری گیرش نمیآید.
🖋 این موضوع دربارۀ برندتان هم صدق میکند. مشتریها سؤالهایی دارند که درونشان شعله میکشد و اگر به آنها پاسخ ندهیم، به سراغ برند دیگری میروند. اگر ندانیم مشتری چه میخواهد، این خواسته چه دردی از او دوا میکند و بعد از استفاده از محصولات و خدمات ما زندگیاش چه شکلی میشود، باید بیخیال موفقیت در کارمان شویم. چه موقع نوشتن قصه و چه هنگام فروش محصول، باید پیاممان واضح باشد. همیشه. ... اگر گیجشان کنی، میبازی.
کسبوکار دشمنی درنده و موذی دارد که اگر آن را شناسایی نکنیم و شکست ندهیم، دمار از روزگارمان در میآورد. این دشمن همان همهمه یا نویز است. همهمه بیش از مالیات، رکود، شکایتهای حقوقی، افزایش نرخ بهره و حتی طراحی نامرغوب محصول، ایدهها و محصولات و خدمات را نابود کرده است. منظورم همهمۀ درون شرکت نیست؛ بلکه آن همهمهای است که در جایگاه کسبوکار ایجاد میکنیم.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
❤3👍1
Forwarded from Sharif Sophia
💢گزارش تصویری اولین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
👍5❤3👏2🔥1
📜 شبهخودخواهی.
اکثر آدمها، هر فکری هم که دربارهی «خودخواهی»شان بکنند و هر حرفی هم که دربارهاش بزنند، در کل زندگیشان هیچ کاری برای منِ خودشان انجام نمیدهند: آنچه میکنند برای شبحِ منشان است؛ شبحی که خودش را در ذهن اطرافیان آنها شکل داده و به آنها منتقل شده است. در نتیجه همهی آنها در مهی از عقاید غیرشخصی و نیمهشخصی و ارزیابیهای بیاساس و گویی شاعرانه سرگرداناند، یعنی شخصی در ذهن شخصی دیگر و آن شخص دیگر هم در ذهن دیگران_دنیای عجیبی از اشباح که در عین حال میداند چهطور عقلانی جلوه کند! این مه عادات و عقاید تقریباً مستقل از آدمهای داخلش وجود دارد و گسترش مییابد، در همین مه است که نتیجهی هولناک داوریهای عام دربارهی «انسان» واقع میشود_همهی این آدمها، که برای خودشان ناشناختهاند، به انتزاع بیروح «انسان» باور دارند، یعنی به یک افسانه. و هر تغییری که داوریهای افراد قدرتمند (مثل شهریاران و فیلسوفان) در این انتزاع ایجاد کند تأثیر خارقالعاده و بهشدت نامتناسبی بر اکثریت انسانها میگذارد_صرفاً چون در بین این اکثریت هیچکس قادر نیست در مقابل آن افسانهی رنگپریدهی عامْ منی واقعی برای خودش برپا کند که برایش دستیافتنی و قابل درک باشد، و به این ترتیب آن افسانه را از میان بردارد.
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر دوم پارهی ۱۰۵
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
اکثر آدمها، هر فکری هم که دربارهی «خودخواهی»شان بکنند و هر حرفی هم که دربارهاش بزنند، در کل زندگیشان هیچ کاری برای منِ خودشان انجام نمیدهند: آنچه میکنند برای شبحِ منشان است؛ شبحی که خودش را در ذهن اطرافیان آنها شکل داده و به آنها منتقل شده است. در نتیجه همهی آنها در مهی از عقاید غیرشخصی و نیمهشخصی و ارزیابیهای بیاساس و گویی شاعرانه سرگرداناند، یعنی شخصی در ذهن شخصی دیگر و آن شخص دیگر هم در ذهن دیگران_دنیای عجیبی از اشباح که در عین حال میداند چهطور عقلانی جلوه کند! این مه عادات و عقاید تقریباً مستقل از آدمهای داخلش وجود دارد و گسترش مییابد، در همین مه است که نتیجهی هولناک داوریهای عام دربارهی «انسان» واقع میشود_همهی این آدمها، که برای خودشان ناشناختهاند، به انتزاع بیروح «انسان» باور دارند، یعنی به یک افسانه. و هر تغییری که داوریهای افراد قدرتمند (مثل شهریاران و فیلسوفان) در این انتزاع ایجاد کند تأثیر خارقالعاده و بهشدت نامتناسبی بر اکثریت انسانها میگذارد_صرفاً چون در بین این اکثریت هیچکس قادر نیست در مقابل آن افسانهی رنگپریدهی عامْ منی واقعی برای خودش برپا کند که برایش دستیافتنی و قابل درک باشد، و به این ترتیب آن افسانه را از میان بردارد.
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر دوم پارهی ۱۰۵
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
❤4
🗯 کتابی هست به اسم «ساختن قصۀ برند» که دانلد میلر نوشته و در سال 2017 منتشر شده. این کتاب در ایران با اسم «هر برند یک قصه است»، با ترجمۀ رسول بابایی و توسط نشر اطراف چاپ شد. کتاب روی این ادعا سوار میشه که اگه شما از کلمات اشتباهی برای صحبت دربارۀ محصولتون استفاده کنین، هیچکس اون محصول رو نمیخره. ادعای دومی که کتاب روی اون سوار میشه اینه که بازاریابها و صاحبان کسبوکار برای اینکه بتونن ارتباط مؤثری با مشتریهاشون بگیرن، هزینههای زیادی خرج میکنن که بخش زیادی از این هزینهها در واقع هدر میره و هیچ ارتباط مؤثری رو شکل نمیده. توی دنیایی که پر از صدا و هیاهو هست (هر گوشهای یه کسی داره ویدئو ضبط میکنه از خودش یا یه چیزی مینویسه و غیره)، اینقدر نویز وجود داره که صدای صاحبان کسبوکار به مشتریها یا نمیرسه، یا اگه هم برسه، بلافاصله صدای بعدی جای اون صدا رو میگیره.
🗯 ما نمیتونیم سروصداهای جهان رو قطع و خاموش کنیم، پس باید اون حرفی که میزنیم، دارای یه ساختار و نظامی باشه که وقتی به مشتری میرسه، بتونه تأثیر خودش رو روی مشتری بذاره. میلر توی این کتاب میخواد چنین ساختار و نظامی رو به مخاطب خودش معرفی کنه. اون ساختار و نظام، همون چیزی هست که میلر اسمش رو میذاره «قصه» و قصه رو دارای هفت مؤلفه میدونه: «جان کلام هر قصهای که شنیده یا دیدهایم کموبیش از این قرار است: شخصیت داستان در راه رسیدن به چیزی با مشکل روبهرو میشود. در اوج ناامیدی، یک راهنما به زندگیاش پا میگذارد، نقشهای به او میدهد و او را به اقدام فرامیخواند. آن اقدام مانع از شکست او میشود و در نهایت به موفقیت میرسد. تمام قضیه همین است.»
🗯 میلر چند تا تأکید زیاد توی توصیههاش به بازاریابها داره. یکی از این توصیهها اینه که وقتی تبلیغات رو بر اساس هفت مؤلفۀ بالا چیدیم، نباید کسبوکار رو در نقش قهرمان بذاریم؛ این اشتباهیه که خیلی از کسبوکارها توی تبلیغاتشون انجام میدن. مشتری باید در نقش قهرمان باشه و کسبوکار باید در نقش راهنمایی باشه که قراره وارد زندگی قهرمان بشه. همچنین پیام تبلیغات باید واضح باشه؛ مشتری نباید حس گمگشتگی پیدا کنه. کسبوکارهایی که مشتریهاشون رو وارد یه قصۀ واضح و خوب بکنن، به یاد میمونن، بقیۀ کسبوکارها فراموش میشن. مشکل اکثر تبلیغها و بازاریابیهایی که کارآمد نیستن، از نظر میلر اینه که محتوای اینها پیچیدهست؛ قصه باعث سادگی محتوا میشه.
🗯 چیزی که موقع خوندن این کتاب خیلی به چشمم میومد، این بود که احساس میکردم توی قسمتهای زیادی از کتاب، من به صورت مستقیم و غیرمستقیم دارم با تبلیغات روبهرو میشم. این رو در نظر داشته باشیم که دانلد میلر یه شرکتی داره به اسم «استوریبرند» که کارش بازاریابیه و به کسبوکارها آموزش میدن که چطور باید به روش بهتر بازاریابی کنن. در نتیجه احساس من اینه که کل این کتاب یه بخشی از بازاریابی برای شرکت «استوریبرند» هست. برای من مثل این میمونه که مثلاً یه نفر دربارۀ یه متفکر کتاب بنویسه و توی جاهای مختلف این کتاب، به صورت مستقیم و غیرمستقیم این رو بگه که نویسنده یه مؤسسۀ آموزشی داره و اونجا متفکرهای دیگهای رو هم تدریس میکنه و آدمهایی که اندیشههای اون متفکرها رو یاد گرفتن، الان زندگیهای بهتری دارن.
📢 من نمیخوام ارزش کلی این کتاب رو زیرسوال ببرم. این کتاب زبان واضحی داره و معلومه که داره چی میگه. و احتمالاً آدمهای زیادی در سراسر دنیا از آموزههای این کتاب توی بازاریابیهای خودشون استفاده کردن؛ این رو میتونم از طریق نظرات کاربران توی سایتهایی مثل آمازون ببینم. منتها در نهایت امر، من احساس میکنم با نوعی «نافرهیختگی» توی این کتاب مواجه هستم؛ و این «نافرهیخگی» به طور خاص توی مثالها و وعدههای نویسنده خیلی بروز و ظهور داشت (مثلاً تصور نویسنده دربارۀ قصه و نسبتش با سینما و اون فیلمهایی که مثال میزنه). به خاطر همین من وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم، همهش با نوعی تردید و شاید حتی عذاب وجدان طرف بودم که آیا اصلاً خوندن این کتاب (و به اشتراک گذاشتنش با دیگران) کار درستیه یا نه. آیا واقعاً من یک انسان فرهیختهم که بالاتر از سطح این کتاب قرار میگیرم؟ یا من از یه قبیلۀ دیگهم (قبیلۀ علوم انسانی یا دانشگاه یا چنین چیزهایی) که ارزشهام صرفاً متفاوته با ارزشهای قبیلهای که این کتاب بهش تعلق داره؟ ارزشهایی که هیچکدوم بر هم برتری ندارن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«رقص بارون و نور؛ قصۀ ابر رو میسازه؛ قصۀ کودکیهامه؛ قصۀ دلشکستهها؛ شبِ تاریکمون؛ روشن میشه با ستاره؛ من به دنیا میام دوباره؛ توی آغوش سرد ماه» (آغوش / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 ما نمیتونیم سروصداهای جهان رو قطع و خاموش کنیم، پس باید اون حرفی که میزنیم، دارای یه ساختار و نظامی باشه که وقتی به مشتری میرسه، بتونه تأثیر خودش رو روی مشتری بذاره. میلر توی این کتاب میخواد چنین ساختار و نظامی رو به مخاطب خودش معرفی کنه. اون ساختار و نظام، همون چیزی هست که میلر اسمش رو میذاره «قصه» و قصه رو دارای هفت مؤلفه میدونه: «جان کلام هر قصهای که شنیده یا دیدهایم کموبیش از این قرار است: شخصیت داستان در راه رسیدن به چیزی با مشکل روبهرو میشود. در اوج ناامیدی، یک راهنما به زندگیاش پا میگذارد، نقشهای به او میدهد و او را به اقدام فرامیخواند. آن اقدام مانع از شکست او میشود و در نهایت به موفقیت میرسد. تمام قضیه همین است.»
🗯 میلر چند تا تأکید زیاد توی توصیههاش به بازاریابها داره. یکی از این توصیهها اینه که وقتی تبلیغات رو بر اساس هفت مؤلفۀ بالا چیدیم، نباید کسبوکار رو در نقش قهرمان بذاریم؛ این اشتباهیه که خیلی از کسبوکارها توی تبلیغاتشون انجام میدن. مشتری باید در نقش قهرمان باشه و کسبوکار باید در نقش راهنمایی باشه که قراره وارد زندگی قهرمان بشه. همچنین پیام تبلیغات باید واضح باشه؛ مشتری نباید حس گمگشتگی پیدا کنه. کسبوکارهایی که مشتریهاشون رو وارد یه قصۀ واضح و خوب بکنن، به یاد میمونن، بقیۀ کسبوکارها فراموش میشن. مشکل اکثر تبلیغها و بازاریابیهایی که کارآمد نیستن، از نظر میلر اینه که محتوای اینها پیچیدهست؛ قصه باعث سادگی محتوا میشه.
🗯 چیزی که موقع خوندن این کتاب خیلی به چشمم میومد، این بود که احساس میکردم توی قسمتهای زیادی از کتاب، من به صورت مستقیم و غیرمستقیم دارم با تبلیغات روبهرو میشم. این رو در نظر داشته باشیم که دانلد میلر یه شرکتی داره به اسم «استوریبرند» که کارش بازاریابیه و به کسبوکارها آموزش میدن که چطور باید به روش بهتر بازاریابی کنن. در نتیجه احساس من اینه که کل این کتاب یه بخشی از بازاریابی برای شرکت «استوریبرند» هست. برای من مثل این میمونه که مثلاً یه نفر دربارۀ یه متفکر کتاب بنویسه و توی جاهای مختلف این کتاب، به صورت مستقیم و غیرمستقیم این رو بگه که نویسنده یه مؤسسۀ آموزشی داره و اونجا متفکرهای دیگهای رو هم تدریس میکنه و آدمهایی که اندیشههای اون متفکرها رو یاد گرفتن، الان زندگیهای بهتری دارن.
📢 من نمیخوام ارزش کلی این کتاب رو زیرسوال ببرم. این کتاب زبان واضحی داره و معلومه که داره چی میگه. و احتمالاً آدمهای زیادی در سراسر دنیا از آموزههای این کتاب توی بازاریابیهای خودشون استفاده کردن؛ این رو میتونم از طریق نظرات کاربران توی سایتهایی مثل آمازون ببینم. منتها در نهایت امر، من احساس میکنم با نوعی «نافرهیختگی» توی این کتاب مواجه هستم؛ و این «نافرهیخگی» به طور خاص توی مثالها و وعدههای نویسنده خیلی بروز و ظهور داشت (مثلاً تصور نویسنده دربارۀ قصه و نسبتش با سینما و اون فیلمهایی که مثال میزنه). به خاطر همین من وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم، همهش با نوعی تردید و شاید حتی عذاب وجدان طرف بودم که آیا اصلاً خوندن این کتاب (و به اشتراک گذاشتنش با دیگران) کار درستیه یا نه. آیا واقعاً من یک انسان فرهیختهم که بالاتر از سطح این کتاب قرار میگیرم؟ یا من از یه قبیلۀ دیگهم (قبیلۀ علوم انسانی یا دانشگاه یا چنین چیزهایی) که ارزشهام صرفاً متفاوته با ارزشهای قبیلهای که این کتاب بهش تعلق داره؟ ارزشهایی که هیچکدوم بر هم برتری ندارن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«رقص بارون و نور؛ قصۀ ابر رو میسازه؛ قصۀ کودکیهامه؛ قصۀ دلشکستهها؛ شبِ تاریکمون؛ روشن میشه با ستاره؛ من به دنیا میام دوباره؛ توی آغوش سرد ماه» (آغوش / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤4👍2
🖋 در روزگاری زندگی میکنیم که علم آماج حمله است. زمانهای است که متخصصان در حوزههای خود آشکارا مورد تمسخر سیاستمداران قرار میگیرند و واقعیات، ظنّ و گمان انگاشته میشوند. زمانهای است که شواهد و قرائن را نادیده میگیرند چون غرایز شخصی را مهمتر به حساب میآورند. اینترنت و رسانههای خبریِ قدیمیتر انباشته از اطلاعات گمراهکننده یا دروغهای آشکار میشوند. در میان این دریای اطلاعات چگونه بهترین مسیر را برای یافتن حقیقت انتخاب کنیم و با احتیاط پیش برویم؟ ...
تاریخ علم در اروپا و ایالات متحده تا میانۀ قرن بیستم تا اندازۀ زیادی تاریخ دانشمندان سفیدپوست و مرد بوده و به ندرت مجالی برای کسانی با رنگ پوست و جنسیت دیگر وجود داشته است.
🖋 مِری اَنینگ [دیرینهشناس و گردآورندۀ فسیل انگلیسی، سدۀ نوزدهم] و واشینگتن کاروِر [گیاهشناس و آموزگار آمریکایی، سدۀ نوزدهم و بیستم] چهرههایی بارز و برجستهاند به این سبب که استثنا هستند. آنها با دشواری و موانعی روبهرو میشوند که دانشمندان سفیدپوست و مرد و ثروتمندتری مانند آنتوان لاوازیه و آلفرد وگنر [زمینشناس و هواشناس آلمانی، سدۀ بیستم] مجبور نبودند با آنها و دستوپنجه نرم کنند. دانشمندان گروه دوم [لاوازیه و وگنر] آزادی عمل داشتند که تا هر جا دلشان میخواست علایق خود را دنبال کنند و فعالیتهایشان را گسترش دهند.
چه تعداد زنان یا رنگینپوستان درخشانی در طول قرون متمادی در مزارع و کارخانهها پژمردند و راهشان برای کسب علم و آموزش بسته شد؟ بشر به طور کلی، به این سبب از چه میزان پیشرفت محروم شد؟ آیا آهنگ پیشرفتِ علمی، به این علت که بخشهایی از جامعه، به دلیل جنسیت، نژاد یا طبقه اجازه و امکان ترقی نیافتند، کُندتر از آن چیزی بود که میتوانست باشد؟ هرگز نمیتوانیم پاسخ این سؤال را با اطمینان خاطر بدانیم. اما کموبیش یقین است که پیامدهای منفیای برای بشر داشته است. آموزش اکثر مردم در کل به نفع جامعه است.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
تاریخ علم در اروپا و ایالات متحده تا میانۀ قرن بیستم تا اندازۀ زیادی تاریخ دانشمندان سفیدپوست و مرد بوده و به ندرت مجالی برای کسانی با رنگ پوست و جنسیت دیگر وجود داشته است.
🖋 مِری اَنینگ [دیرینهشناس و گردآورندۀ فسیل انگلیسی، سدۀ نوزدهم] و واشینگتن کاروِر [گیاهشناس و آموزگار آمریکایی، سدۀ نوزدهم و بیستم] چهرههایی بارز و برجستهاند به این سبب که استثنا هستند. آنها با دشواری و موانعی روبهرو میشوند که دانشمندان سفیدپوست و مرد و ثروتمندتری مانند آنتوان لاوازیه و آلفرد وگنر [زمینشناس و هواشناس آلمانی، سدۀ بیستم] مجبور نبودند با آنها و دستوپنجه نرم کنند. دانشمندان گروه دوم [لاوازیه و وگنر] آزادی عمل داشتند که تا هر جا دلشان میخواست علایق خود را دنبال کنند و فعالیتهایشان را گسترش دهند.
چه تعداد زنان یا رنگینپوستان درخشانی در طول قرون متمادی در مزارع و کارخانهها پژمردند و راهشان برای کسب علم و آموزش بسته شد؟ بشر به طور کلی، به این سبب از چه میزان پیشرفت محروم شد؟ آیا آهنگ پیشرفتِ علمی، به این علت که بخشهایی از جامعه، به دلیل جنسیت، نژاد یا طبقه اجازه و امکان ترقی نیافتند، کُندتر از آن چیزی بود که میتوانست باشد؟ هرگز نمیتوانیم پاسخ این سؤال را با اطمینان خاطر بدانیم. اما کموبیش یقین است که پیامدهای منفیای برای بشر داشته است. آموزش اکثر مردم در کل به نفع جامعه است.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
👏3👍2❤1
Forwarded from Sharif Sophia
🔔 دومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
🕟 دوشنبه ۱ دیماه
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
🕟 دوشنبه ۱ دیماه
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
👍2
جشن پیروزی نور بر تاریکی
✍️مریم روشنبین: عضو شورای علمی اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
ویژهنامۀ پاییزی
🔸در آستانهٔ شب چله (یلدا) و به مناسبت ثبت جهانی جشن دیوالی، لازم دیدم نگاهی تطبیقی به هماهنگیها و همپوشانیهای معنایی و آیینی این دو جشن پاییزی بیندازم. با وجود آنکه پژوهشگران بارها در گفتارهای خود به خویشاوندی عمیق فرهنگی ایران و هند ـ همچون دو خواهر تمدنی ـ اشاره کردهاند، در عمل رویکردهای پژوهشیِ رایج در هر دو حوزه کمتر به این مشابهتها توجه نشان داده است. بسیاری از پژوهشگران هندی شناخت دقیقی از ایران باستان ندارند و در مقابل، پژوهشگران ایرانی اغلب پدیدههای فرهنگی ایران را در قیاس با یونان، روم و بینالنهرین میسنجند و حوزهٔ هند را کمتر وارد گفتوگو میکنند.
🔸نگارنده، افزون بر مطالعات کتابخانهای دربارهٔ فرهنگ هند و نیز بر پایهٔ تجربهٔ همزیستی، متوجه شباهتهایی معنادار میان جشن دیوالی، شب چله (یلدا) و نیز جشن مهم دیگر ایرانی، یعنی مهرگان، شده است.
دیوالی: جشن نور و پیروزی
🔸دیوالی یا «جشن چراغها» از مهمترین جشنهای هندوست و از نظر جایگاه فرهنگی و اجتماعی میتوان آن را همسنگ نوروز در ایران دانست. این جشن پنجروزه با آیینهایی چون روشنکردن چراغ، آتشبازی، دید و بازدید، پذیرایی با شیرینی، کشیدن رنگولی، و خانهتکانی پیش از جشن همراه است. خانهها چراغانی میشوند و هر شهر و روستا با آیینهای محلی خاص خود به پیشواز دیوالی میرود.
🔸در روایتهای کلاسیک، دیوالی یادآور بازگشت رامَه و پیروزی او بر نیروهای شر است؛ پیروزی نور بر تاریکی و پیمانداری بر پیمانشکنی. این جشن در متون کهن با عنوانهایی مرتبط با «چراغ» یاد شده و در گذر زمان دچار تحولاتی آیینی و تفسیری شده است.
از نظر زمانی، دیوالی جشنی پاییزی است که بر پایهٔ تقویم قمری–شمسی باستانی هند (مشابه تقویم)، در میانهٔ ماه کارتیکَه (Kārtika) برابر با آبان برگزار میشود؛ شبی بیماه که در آن، چراغها نماد غلبهٔ نور بر تاریکیاند .
مهرگان و شب چله: پیروزی نور بر تاریکی
🔸با همین چشمانداز، میتوان شباهتهای دیوالی را با جشن مهرگان و شب چله دریافت و حتی فراتر از آن، همانندیهایی میان رفتارهای آیینیِ پیش از دیوالی و آیینهای پاکسازی پیش از نوروز مشاهده کرد.
🔸مهرگان، جشن ستایش ایزد مهر (میترا)، قدمتی پیشاهخامنشی دارد و در منابع گاه بهعنوان جشن پیروزی فریدون بر ضحاک، یعنی غلبهٔ خیر بر شر، تفسیر شده است . همچنین این جشن با فصل برداشت محصول و نظم کیهانی مرتبط دانسته میشود.
🔸شب چله یا یلدا، در اصل به نظام شمارش زمان در «زمستان بزرگ» بازمیگردد؛ این جشن که احتمالاً برای آذر برگزار میشده پایان فصل پاییز و شروع فصل زمستان را نوید میداده است. در دوران اسلامی شاید به دلایل محدودیت مذهبی و برای حفظ جشن به شب چله تغییر نام پیدا کرده و در ارتباط با انقلاب زمستانی قرار گرفته است. نمادهایی که بر خوان شب چله نهاده میشود همگی تأکید ویژه بر رنگ سرخ یا ارغوانی دارد، یادآور نور و روشنی. تأکیدی که در دیگر جشنهای ایرانی به این شدت دیده نمیشود. بهنظر میرسد این جشن جشنی مردمی بوده و ارتباط چندانی با تقویم رسمی آن روزگاران نداشته است. در گذر زمان و بر اثر تحولات زبانی و فرهنگی، نام «یلدا» ـ واژهای سریانی به معنای «زایش» ـ برای این شب رواج یافته است.
جمعبندی
🔸بهنظر میرسد با اندکی درنگ و توجه به این همزمانیها و همپوشانیها شاید بتوان به مشابهتهای بیشتری دربارۀ سنتهای هند و ایران و از خلال آن به سنتهای هندوایرانی و پیشاهندوایرانی دست یافت. به باور نگارنده شباهتهای میان دیوالی، مهرگان و شب چله، شایستهٔ بررسیهای تطبیقی عمیقتر است. و ما را در دریافت تصویری بهتر و روشنتر از گذشتۀ خود یاری میدهد.
اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
@Atusa_thinktank
✍️مریم روشنبین: عضو شورای علمی اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
ویژهنامۀ پاییزی
🔸در آستانهٔ شب چله (یلدا) و به مناسبت ثبت جهانی جشن دیوالی، لازم دیدم نگاهی تطبیقی به هماهنگیها و همپوشانیهای معنایی و آیینی این دو جشن پاییزی بیندازم. با وجود آنکه پژوهشگران بارها در گفتارهای خود به خویشاوندی عمیق فرهنگی ایران و هند ـ همچون دو خواهر تمدنی ـ اشاره کردهاند، در عمل رویکردهای پژوهشیِ رایج در هر دو حوزه کمتر به این مشابهتها توجه نشان داده است. بسیاری از پژوهشگران هندی شناخت دقیقی از ایران باستان ندارند و در مقابل، پژوهشگران ایرانی اغلب پدیدههای فرهنگی ایران را در قیاس با یونان، روم و بینالنهرین میسنجند و حوزهٔ هند را کمتر وارد گفتوگو میکنند.
🔸نگارنده، افزون بر مطالعات کتابخانهای دربارهٔ فرهنگ هند و نیز بر پایهٔ تجربهٔ همزیستی، متوجه شباهتهایی معنادار میان جشن دیوالی، شب چله (یلدا) و نیز جشن مهم دیگر ایرانی، یعنی مهرگان، شده است.
دیوالی: جشن نور و پیروزی
🔸دیوالی یا «جشن چراغها» از مهمترین جشنهای هندوست و از نظر جایگاه فرهنگی و اجتماعی میتوان آن را همسنگ نوروز در ایران دانست. این جشن پنجروزه با آیینهایی چون روشنکردن چراغ، آتشبازی، دید و بازدید، پذیرایی با شیرینی، کشیدن رنگولی، و خانهتکانی پیش از جشن همراه است. خانهها چراغانی میشوند و هر شهر و روستا با آیینهای محلی خاص خود به پیشواز دیوالی میرود.
🔸در روایتهای کلاسیک، دیوالی یادآور بازگشت رامَه و پیروزی او بر نیروهای شر است؛ پیروزی نور بر تاریکی و پیمانداری بر پیمانشکنی. این جشن در متون کهن با عنوانهایی مرتبط با «چراغ» یاد شده و در گذر زمان دچار تحولاتی آیینی و تفسیری شده است.
از نظر زمانی، دیوالی جشنی پاییزی است که بر پایهٔ تقویم قمری–شمسی باستانی هند (مشابه تقویم)، در میانهٔ ماه کارتیکَه (Kārtika) برابر با آبان برگزار میشود؛ شبی بیماه که در آن، چراغها نماد غلبهٔ نور بر تاریکیاند .
مهرگان و شب چله: پیروزی نور بر تاریکی
🔸با همین چشمانداز، میتوان شباهتهای دیوالی را با جشن مهرگان و شب چله دریافت و حتی فراتر از آن، همانندیهایی میان رفتارهای آیینیِ پیش از دیوالی و آیینهای پاکسازی پیش از نوروز مشاهده کرد.
🔸مهرگان، جشن ستایش ایزد مهر (میترا)، قدمتی پیشاهخامنشی دارد و در منابع گاه بهعنوان جشن پیروزی فریدون بر ضحاک، یعنی غلبهٔ خیر بر شر، تفسیر شده است . همچنین این جشن با فصل برداشت محصول و نظم کیهانی مرتبط دانسته میشود.
🔸شب چله یا یلدا، در اصل به نظام شمارش زمان در «زمستان بزرگ» بازمیگردد؛ این جشن که احتمالاً برای آذر برگزار میشده پایان فصل پاییز و شروع فصل زمستان را نوید میداده است. در دوران اسلامی شاید به دلایل محدودیت مذهبی و برای حفظ جشن به شب چله تغییر نام پیدا کرده و در ارتباط با انقلاب زمستانی قرار گرفته است. نمادهایی که بر خوان شب چله نهاده میشود همگی تأکید ویژه بر رنگ سرخ یا ارغوانی دارد، یادآور نور و روشنی. تأکیدی که در دیگر جشنهای ایرانی به این شدت دیده نمیشود. بهنظر میرسد این جشن جشنی مردمی بوده و ارتباط چندانی با تقویم رسمی آن روزگاران نداشته است. در گذر زمان و بر اثر تحولات زبانی و فرهنگی، نام «یلدا» ـ واژهای سریانی به معنای «زایش» ـ برای این شب رواج یافته است.
جمعبندی
🔸بهنظر میرسد با اندکی درنگ و توجه به این همزمانیها و همپوشانیها شاید بتوان به مشابهتهای بیشتری دربارۀ سنتهای هند و ایران و از خلال آن به سنتهای هندوایرانی و پیشاهندوایرانی دست یافت. به باور نگارنده شباهتهای میان دیوالی، مهرگان و شب چله، شایستهٔ بررسیهای تطبیقی عمیقتر است. و ما را در دریافت تصویری بهتر و روشنتر از گذشتۀ خود یاری میدهد.
اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
@Atusa_thinktank
❤2
🖋 آنتوان لوران لاووازیه در سال 1743 در خانوادهای ثروتمند در پاریس به دنیا آمد. پدرش ژان لوران لاووازیه وکیل پارلمان پاریس بود، که در آن زمان بالاترین مرجع قضایی در فرانسه شمرده میشد. ژان آنتوان لاووازیه میخواست تنها پسرش راه او را دنبال کند و در رشتۀ حقوق و وکالت سرگرم فعالیت شود. اما لاووازیۀ جوان فکرهای دیگری در سر داشت. او بر حسب وظیفه در رشتۀ حقوق درس خواند و در سال 1764 مدرک رسمی در این رشته گرفت اما هرگز به شغل وکالت نپرداخت. لاووازیه به جای کار حقوقی، عزم خود را جزم کرد که عضو فرهنگستان علوم شود. فرهنگستان علوم تعداد اعضای ثابتی داشت. جاهای خالی در سطوح پایینتر معمولاً با ارتقای افراد به ردههای بالاتر ایجاد میشد. به همین دلیل بود که چهار سال زمان برد تا لاووازیه عضویت آکادمی را به دست بیاورد. حقوق سالیانۀ یک عضو فرهنگستان علوم بسیار کمتر از آن بود که زندگی متوسطی را بشود با آن اداره کرد. اما لاووازیه خودش پول داشت. این پول در پی مرگ مادرش به او به ارث رسیده بود.
🖋 لاووازیه تصمیم گرفت از این پول برای خرید سهام در مزرعۀ عمومی استفاده کند. مزرعۀ عمومی یک شرکت تجاری بود که به نفع حکومت پادشاهی مالیات جمع میکرد. ... کار او در این زمینه غالباً با علایق و پژوهشهای علمیاش تداخل پیدا میکرد. ... لاووازیه نتایج کارهایش در مبارزه با تجارتِ مالیاتگریزِ توتون و تنباکو را به مافوقش ژان آلکسی پولز دُ شاتِنیول گزارش میداد. ... پولز در سال 1770، پس از مرگ همسرش، دخترش را از مدرسۀ مذهبیای که در آن درس میخواند نزد خود بازگرداند تا به کارهای خانه برسد. ماریآن پیئرت پولز با اینکه سیزده سال داشت، از همه طرف با پیشنهاد ازدواج روبهرو شد. ... [پدر ماریآن به او پیشنهاد داد که لاووازیه گزینۀ مناسبی برای ازدواج است]. این زوج در شانزدهم دسامبر 1771 با هم ازدواج کردند. عروس چهارده ساله بود و داماد دقیقاً دو برابر او سن داشت. این وصلت هم مثل اکثر ازدواجهای قرن هجدهم در درجۀ اول یکجور معامله و وصلتِ تجاری بود و رابطۀ عاشقانۀ آن در مرتبۀ دوم قرار داشت.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
🖋 لاووازیه تصمیم گرفت از این پول برای خرید سهام در مزرعۀ عمومی استفاده کند. مزرعۀ عمومی یک شرکت تجاری بود که به نفع حکومت پادشاهی مالیات جمع میکرد. ... کار او در این زمینه غالباً با علایق و پژوهشهای علمیاش تداخل پیدا میکرد. ... لاووازیه نتایج کارهایش در مبارزه با تجارتِ مالیاتگریزِ توتون و تنباکو را به مافوقش ژان آلکسی پولز دُ شاتِنیول گزارش میداد. ... پولز در سال 1770، پس از مرگ همسرش، دخترش را از مدرسۀ مذهبیای که در آن درس میخواند نزد خود بازگرداند تا به کارهای خانه برسد. ماریآن پیئرت پولز با اینکه سیزده سال داشت، از همه طرف با پیشنهاد ازدواج روبهرو شد. ... [پدر ماریآن به او پیشنهاد داد که لاووازیه گزینۀ مناسبی برای ازدواج است]. این زوج در شانزدهم دسامبر 1771 با هم ازدواج کردند. عروس چهارده ساله بود و داماد دقیقاً دو برابر او سن داشت. این وصلت هم مثل اکثر ازدواجهای قرن هجدهم در درجۀ اول یکجور معامله و وصلتِ تجاری بود و رابطۀ عاشقانۀ آن در مرتبۀ دوم قرار داشت.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
👍3❤2
Forwarded from Sharif Sophia
💢گزارش تصویری دومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۱ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۱ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
❤9👏5
🗯 «فاوست» یه فیلم آلمانی صامت و فانتزی هست که فردریش ویلهلم مورنائو اون رو در سال 1926 ساخته. این فیلم هم از سنتهای قدیمیتر افسانۀ فاوست و هم از نسخۀ کلاسیک گوته که در سال 1808 نوشته شد، استفاده میکنه. داستان فیلم از این قراره که مفیستو (یا همون شیطان) با یکی از فرشتههای مقرب شرط میبنده که میتونه روح یه انسان صالح رو فاسد کنه و جوهرۀ الهیای رو که درون اون فرد وجود داره از بین ببره. اگه شیطان این شرط رو برنده بشه، میتونه روی کل زمین مسلط بشه. بعد از این شرطبندی، شیطان طاعون رو به سمت روستایی که فاوست توی اون زندگی میکنه میفرسته. فاوست یه کیمیاگر مسن و مؤمنه که وقتی با بیماری همهگیر طاعون روبهرو میشه، دست به دعا برمیداره تا مرگ و گرسنگی متوقف بشه؛ ولی هیچ اتفاقی نمیافته.
🗯 یکی از ویژگیهای عجیب این فیلم اینه که مورنائو نسخههای مختلفی از این فیلم رو توی همون سال ساخته و منتشر کرده؛ نسخههایی که تفاوتهای جدی با هم دارن. تفاوت نسخهها با هم توی سرعت فیلم، لباس بازیگرها و حتی زاویۀ دوربینه. مثلاً توی بعضی از نسخهها یه خرس هست که به خاطرش واقعاً یه خرس واقعی رو جلوی دوربین آوردن؛ توی بعضی نسخهها یه بازیگر لباس خرس پوشیده و نقش خرس رو بازی کرده و توی بعضی از نسخهها اصلاً خرسی وجود نداره. یه سری از صحنهها هم به طور خاص برای اکران توی آمریکا دوباره فیلمبرداری شده. مثلاً توی نسخۀ اصلی یکی از شخصیتهای داستان به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه و مفیستو به خاطر سوزش معده این تعارف رو رد میکنه؛ مورنائو دوباره این سکانس رو با این تغییر فیلمبرداری کرد که وقتی اون شخصیت به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه، مفیستو به علت الکلیبودن نوشیدنی، اون رو رد میکنه؛ که این سکانس اشارهای طعنهآمیز به ممنوعیت الکل توی امریکا در اون زمان داشت.
🗯 یکی از بحثهایی که بعضی از منتقدها دربارۀ این فیلم توی اون زمان در آلمان به راه انداختن، این بود که وظیفۀ سینما و نسبتش با جامعه چیه؟ آیا سینما متعلق به قشر فرهیختۀ جامعه ست یا دیگه اون زمان و دوره گذشته و الان اثر سینمایی باید بتونه حرفش رو به همۀ افراد جامعه بفهمونه؟ به طور خاص یکی از ویژگیهای این فیلم که باعث این بحث شد، پایانبندی فیلم بود (اگه میخواین که انتهای داستان لو نره، از اینجا به بعد متن رو نخونین). پایانبندی این فیلم به این صورته که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و فاوستِ مسن جوون میشه و به همراه معشوق خودش، گرچن، به سمت آسمون پرواز میکنن. چنین پایانی برای همچین فیلمی، عوامانه محسوب میشه؟
🗯 برای بعضی از منتقدهای آلمانی، این اصرار بر «پایان خوش» فیلمها، یه ویژگی آمریکایی بود که با یه ساختار اقتصادی خاص مطابق بود؛ ساختاری که میخواد به هر کسی این «فرصت» رو بده که برای زندگی خودش «مبارزه» کنه؛ به خاطر همین پایان خوش اینطور به مخاطب القا میکنه که «تو هم میتونی، تلاشت رو بکن». پایان افسانۀ قدیمی آلمانی «فاوست» به این صورت بود که فاوست رستگار نمیشد و به قعر جهنم سقوط میکرد. ولی توی نسخههای جدیدتر «فاوست»، یعنی نسخۀ 1776 نوشتۀ لسینگ (نویسنده و فیلسوف آلمانی، عصر روشنگری) و نسخۀ 1808 گوته، فاوست پایان خوشی رو تجربه میکرد که مطابق با ایدۀ «رستگاری گناهکار توبهکار از عذاب ابدی» بود. در نتیجه بعضیها معتقد بودن که پایان خوش فیلم «فاوست» از منظر ادبیات هم قابل توجیه هست.
📢 خود مورنائو هم گویا با پایان خوش فیلم حال نمیکرده و به خاطر همین تا جایی که ممکن بود، این پایان خوش فاوست و گرچن، کوتاه و سریع نشون داده میشه و سکانس عوض میشه؛ هر چند احتمالاً پرواز فاوست و گرچن به سمت آسمون، به معنی مرگ این دو شخصیت هست. اما بعد از این سکانس یه گفتگویی بین مفیستو و یکی از فرشتههای مقرب صورت میگیره و فرشتۀ مقرب برای مفیستو توضیح میده که اون نمیتونه همراه فاوست و گرچن به آسمون بیاد، چون یه کلمهای رو درک نمیکنه. مفیستو میپرسه اون کلمه چیه و فرشته پاسخ میده: «کلمهای که با خوشحالی بالهایش را روی جهان میگستراند، کلمهای که مرهم هر درد و اندوهی بوده، و کفارۀ تمامی گناهان بشر است. کلامی جاودان. نمیدانی آن چیست؟» و بعد کلمۀ «عشق» روی تصویر نمایش داده میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میدرخشه تو سینهم انگار؛ ردپاهای جفای ایام؛ وسوسۀ آدم، مار حوّام؛ مشکل خورده حتی خالقم بام» (همین گوشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 یکی از ویژگیهای عجیب این فیلم اینه که مورنائو نسخههای مختلفی از این فیلم رو توی همون سال ساخته و منتشر کرده؛ نسخههایی که تفاوتهای جدی با هم دارن. تفاوت نسخهها با هم توی سرعت فیلم، لباس بازیگرها و حتی زاویۀ دوربینه. مثلاً توی بعضی از نسخهها یه خرس هست که به خاطرش واقعاً یه خرس واقعی رو جلوی دوربین آوردن؛ توی بعضی نسخهها یه بازیگر لباس خرس پوشیده و نقش خرس رو بازی کرده و توی بعضی از نسخهها اصلاً خرسی وجود نداره. یه سری از صحنهها هم به طور خاص برای اکران توی آمریکا دوباره فیلمبرداری شده. مثلاً توی نسخۀ اصلی یکی از شخصیتهای داستان به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه و مفیستو به خاطر سوزش معده این تعارف رو رد میکنه؛ مورنائو دوباره این سکانس رو با این تغییر فیلمبرداری کرد که وقتی اون شخصیت به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه، مفیستو به علت الکلیبودن نوشیدنی، اون رو رد میکنه؛ که این سکانس اشارهای طعنهآمیز به ممنوعیت الکل توی امریکا در اون زمان داشت.
🗯 یکی از بحثهایی که بعضی از منتقدها دربارۀ این فیلم توی اون زمان در آلمان به راه انداختن، این بود که وظیفۀ سینما و نسبتش با جامعه چیه؟ آیا سینما متعلق به قشر فرهیختۀ جامعه ست یا دیگه اون زمان و دوره گذشته و الان اثر سینمایی باید بتونه حرفش رو به همۀ افراد جامعه بفهمونه؟ به طور خاص یکی از ویژگیهای این فیلم که باعث این بحث شد، پایانبندی فیلم بود (اگه میخواین که انتهای داستان لو نره، از اینجا به بعد متن رو نخونین). پایانبندی این فیلم به این صورته که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و فاوستِ مسن جوون میشه و به همراه معشوق خودش، گرچن، به سمت آسمون پرواز میکنن. چنین پایانی برای همچین فیلمی، عوامانه محسوب میشه؟
🗯 برای بعضی از منتقدهای آلمانی، این اصرار بر «پایان خوش» فیلمها، یه ویژگی آمریکایی بود که با یه ساختار اقتصادی خاص مطابق بود؛ ساختاری که میخواد به هر کسی این «فرصت» رو بده که برای زندگی خودش «مبارزه» کنه؛ به خاطر همین پایان خوش اینطور به مخاطب القا میکنه که «تو هم میتونی، تلاشت رو بکن». پایان افسانۀ قدیمی آلمانی «فاوست» به این صورت بود که فاوست رستگار نمیشد و به قعر جهنم سقوط میکرد. ولی توی نسخههای جدیدتر «فاوست»، یعنی نسخۀ 1776 نوشتۀ لسینگ (نویسنده و فیلسوف آلمانی، عصر روشنگری) و نسخۀ 1808 گوته، فاوست پایان خوشی رو تجربه میکرد که مطابق با ایدۀ «رستگاری گناهکار توبهکار از عذاب ابدی» بود. در نتیجه بعضیها معتقد بودن که پایان خوش فیلم «فاوست» از منظر ادبیات هم قابل توجیه هست.
📢 خود مورنائو هم گویا با پایان خوش فیلم حال نمیکرده و به خاطر همین تا جایی که ممکن بود، این پایان خوش فاوست و گرچن، کوتاه و سریع نشون داده میشه و سکانس عوض میشه؛ هر چند احتمالاً پرواز فاوست و گرچن به سمت آسمون، به معنی مرگ این دو شخصیت هست. اما بعد از این سکانس یه گفتگویی بین مفیستو و یکی از فرشتههای مقرب صورت میگیره و فرشتۀ مقرب برای مفیستو توضیح میده که اون نمیتونه همراه فاوست و گرچن به آسمون بیاد، چون یه کلمهای رو درک نمیکنه. مفیستو میپرسه اون کلمه چیه و فرشته پاسخ میده: «کلمهای که با خوشحالی بالهایش را روی جهان میگستراند، کلمهای که مرهم هر درد و اندوهی بوده، و کفارۀ تمامی گناهان بشر است. کلامی جاودان. نمیدانی آن چیست؟» و بعد کلمۀ «عشق» روی تصویر نمایش داده میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میدرخشه تو سینهم انگار؛ ردپاهای جفای ایام؛ وسوسۀ آدم، مار حوّام؛ مشکل خورده حتی خالقم بام» (همین گوشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤5👍3