Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
🖋 شاید مهم‌ترین اثر ماری‌آن [همسر آنتوان لاووازیه] ترجمۀ رسالۀ در باب فلوژیستون و ساخت اسیدها اثر ریچارد کِروان باشد. او این اثر را ترجمه کرد و به نقد آن هم پرداخت و پانوشت‌هایی بر آن افزود و خطاهایی را که در زمینۀ شیمی در سراسر این رساله رخ داده بود، برشمرد. ماری‌آن دوره‌هایی را در شیمی گذرانده بود و به همین دلیل توانایی بیشتری داشت که به همسرش در آزمایشگاه کمک کند. او در زمینۀ طراحی و نقاشی هم نزد ژاک لویی داوید نقاش نوکلاسیک فرانسوی، شاگردی کرده بود. این مهارت‌ها او را قادر ساخت همۀ تصویرهای مربوط به تجهیزات و آزمایش‌های لاووازیه را که در کتاب‌های منتشرشدۀ او آمده‌اند، بکشد. آیا ماری‌آن دانشمند بود؟ می‌شود گفت او کاری بیشتر از فعالیت‌های مقدماتی‌ای که دانشجویان دورۀ لیسانس انجام می‌دهند، انجام نداد. و شاید همین‌طور بوده است. ولی ما لیسانسه‌ها را هم دانشمند تصور می‌کنیم، پس چرا ماری‌آن را دانشمند به حساب نیاوریم؟

🖋 پس از سیزده سال زندگی زناشویی [بین ماری‌آن و لاووازیه]، ماری‌آن با یکی از همکاران همسرش به نام پیئر ساموئل دونِمور رابطۀ دوستی برقرار کرد. این رابطه چنان با احتیاط و رازپوشی همراه بود که هیچ کس تا پیش از مرگ لاووازیه از آن مطلع نشد. در سال 1775 لاووازیه به سِمت کمیسر عالی ادارۀ سلطنتی باروت و شوره (نیترات پتاسیم) منصوب شد. او و ماری‌آن سپس به ساختمان جدیدی نقل مکان کردند که در زرّادخانۀ پاریس و در نزدیکی زندان باستیل، برای این اداره بنا شده بود. لاووازیه در آن‌جا آزمایشگاهی بسیار جدید و مجهز برای خودش ساخت. تحت سرپرستی او پژوهش دربارۀ باروت به یک برنامۀ علمی نظامی تبدیل شد. او مجموعه طرح‌هایی برای یافتن بهترین روش‌های استخراج شوره یا نیترات پتاسیم [که در ساخت باروت از آن استفاده می‌شد] و تهیۀ شورۀ مصنوعی ابداع کرد. او همچنین می‌خواست به شناخت دقیق‌تری از ویژگی‌های شیمیایی باروت دست پیدا کند. این برنامه‌ها آن‌قدر موفق بودند که در 1776 کشور بیش از اندازۀ کافی باروت در اختیار داشت و می‌توانست برای انقلابی‌های امریکایی باروت ارسال کند.

📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهاب‌الدین عباسی 📚

@philosophycafe
❤5⚡1
Forwarded from Sharif Sophia
🔔 سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»

🔈 ارائه کننده: علی سلطان‌زاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)

🕟 دوشنبه ۸ دی‌ماه
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰


📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵

💢 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
❤2👍2
🖋 دورۀ انقلاب [1789] بود. فرانسه هم وارد عصری پرآشوب شده بود. لاووازیه تا آن زمان خشم ژان پل مارا روزنامه‌نگار و سیاستمدارِ تندرو را برانگیخته بود. مارا پیش از هر چیز خودش را یک دانشمند می‌دانست. اولین و بزرگ‌ترین جاه‌طلبی‌اش این بود که به او مانند نیوتنی دیگر احترام بگذارند. او دوازده کتاب دربارۀ موضوعات متنوعی مانند نورشناسی، فلسفه و الکتریسیته نوشت. با این حال، فرهنگستان از جدی‌گرفتن نظریه‌هایش امتناع می‌کرد. مارا خشم و عصبانیت خود را به طور خاص روی لاووازیه متمرکز کرده بود که در مقام نظریه‌پرداز پیشگام فرهنگستان در زمینۀ احتراق، اهمیتی به پژوهش‌های او در زمینۀ آتش، نور و الکتریسیته نمی‌داد. ... [مارا در یکی از یادداشت‌های خصوصی‌اش آورده:] «من تو را محکوم می‌کنم، تو ای سردستۀ شیادان، استاد لاووازیه، پسر مردی زمین‌خوار، نوآموز شیمی و شاگرد نِکِر معامله‌گر سهام ژنوی، بازرس بورس، متخصص باروت و شوره، مدیر بانک دیسکانت، منشی پادشاه، عضو فرهنگستان علوم، ... رییس خیانت‌پیشۀ کمیسیون غذای پاریس، و بزرگ‌ترین حقه‌باز زمانۀ ما».

🖋 مارا در کتابش به نام تحقیق در باب شعله‌ها، چاپ 1780، ادعا کرد که آتش در فضای بسته خاموش می‌شود، چون هوا، که قادر نیست بگریزد، فشرده می‌شود و شعله را خاموش می‌کند؛ فرضیه‌ای که برای ذهنیت منطقی لاووازیه هیچ معنایی نداشت. ... سرشناس‌ترین اعضای جامعۀ بین‌المللی علوم به دیدار لاووازیه‌ها می‌آمدند. یکی از این افراد جوزف پریستلی انگلیسی بود. پریستلی، مرد روحانی، فیلسوف طبیعی، شیمیدان، مربی، و نظریه‌پرداز سیاسی بود که به دلیل کشف چندین گاز ناشناختۀ موجود در هوا شهرت داشت. او به لاووازیه راجع به نوع خاصی از هوا گفت که هنگام حرارت‌دادن کالکسِ سرخِ جیوه (که امروزه آن را به اسم اکسید جیوه می‌شناسیم) آن را یافت. به گفتۀ پریستلی این هوا خاصیت عجیبی داشت. او تصمیم گرفت یک شمع روشن را در شیشه‌ای محتوی گاز قرار دهد. انتظار داشت شمع خاموش شود، اما برعکس با درخشش بیشتری شعله‌ور شد. بعد یک مفتول داغ و گداخته در آن قرار داد که مثل آفتاب سرخ شد.

📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهاب‌الدین عباسی 📚

@philosophycafe
❤5👍3
Forwarded from Sharif Sophia
💢گزارش تصویری سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»

⏰۸ دی‌ماه ۱۴۰۴

🔈 ارائه کننده: علی سلطان‌زاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)

#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
❤9
🗯 کتاب مصوری هست به اسم «علم مصور: هفت سفر در مسیر اکتشاف» که دنیل کانینگام نوشته و تصاویرش رو ترسیم کرده که در سال 2017 منتشر شده. این کتاب رو نشر پارسه با عنوان «هفت ذهن زیبا: سیر اکتشافی هفت دانشمند» و با ترجمۀ شهاب‌الدین عباسی در سال 1404 منتشر کرده. وقتی صحبت دانشمندها بشه، عموماً ذهن‌ها میره سمت داروین، نیوتن و اینشتین. ولی دانشمندهای زیادی بودن در طول تاریخ که کارهای مهمی انجام دادن، اما کمتر شناخته‌شده هستن و یا کمتر مورد ستایش و تقدیر قرار گرفتن. اون‌ها چقدر روی دانش بشر تأثیر گذاشتن؟ زندگی‌شون چطوری بوده؟ برای چه اهدافی مبارزه می‌کردن؟ موفقیت‌ها و شکست‌هاشون چی بوده؟ و کشف‌های اون‌ها چه نقشی در تصویر کلی علم به جا گذاشته؟

🗯 کانینگام توی این کتاب هفت تا دانشمند رو انتخاب کرده و زندگی‌هاشون رو تعریف کرده؛ دانشمندهایی که عموماً نادیده گرفته شدن. این 7 دانشمند عبارتن از: آنتوان لاووازیه، مِری اَنینگ، جورج واشینگتن کاروِر، نیکلا تسلا، آلفرد وگنر، جاسلین بِل برنِل و فرِد هُیل. این هفت دانشمند به خاطر مسائلی از قبیل جنسیت، نژاد، جنون، فقر و حتی ثروت بیش از حد، اونطور که باید به رسمیت شناخته نشدن. کانینگام سعی کرده زندگی شخصی این هفت نفر رو به دستاوردهای علمی‌شون گره بزنه و این دو تا ماجرا (زندگی شخصی و دستاوردهای علمی) رو در هم تنیده تعریف کنه. مثلاً لاووازیه یکی از کسانی بود که قانون پایستگی جرم (ماده نه از بین میره و نه به وجود میاد) رو کشف کرد. همچنین لاووازیه معتقد بود که عناصر باستان (هوا، آب، آتش و خاک) از اتم‌های مجزایی تشکیل شدن که تعداد این اتم‌ها همیشه در جهان ثابته.

🗯 یکی از کارهای مهم لاووازیه این بود که سعی کرد عناصر و مواد شیمیایی رو نام‌گذاری و طبقه‌بندی کنه. اون به کمک چند نفر دیگه نظام طبقه‌بندی جدیدی رو ارائه داد که پیشگام جدول تناوبی عناصر بود. لاووازیه با همۀ این خدمات علمی، در دوران حکومت وحشت فرانسه (بعد از انقلاب 1789)، در سال 1794 توی پاریس اعدام شد. مری اَنینگ 6 سال بعد از اعدام لاووازیه توی انگلستان و در یه خانوادۀ فقیر به دنیا اومد. انینگ شغل خانوادگی‌شون رو که فروش سنگ‌های فسیلی به گردشگرها بود، ادامه داد و از این طریق بود که اون آشنایی خوبی با فسیل‌ها پیدا کرد و تبدیل به یه دیرینه‌شناس خودآموز شد. انینگ هیچ وقت نتونست توی دانشگاه رشتۀ زمین‌شناسی بخونه (زن‌ها اون زمان توی بریتانیا نمی‌تونستن توی دانشگاه شرکت کنن، نمی‌تونستن رأی بدن و یا شغل دولتی داشته باشن)، هیچ وقت هم نتونست رشتۀ دیرینه‌شناسی بخونه (اون زمان هنوز دیرینه‌شناسی یه حوزۀ مستقل مطالعاتی محسوب نمی‌شد). انینگ کل عمرش رو فقیر زندگی کرد.

🗯 جورج واشینگتن کارور سیاه‌پوست بود و یکی از آخرین امریکایی‌هایی بود که در دوران برده‌داری به دنیا اومد (سال 1865). اون به احتمال زیاد همجنسگرا بود، ولی اطلاعات تاریخی موثقی وجود نداره که این مسئله رو به صورت قطعی تأیید کنه. تسلا احتمالاً بی‌جنس‌گرا بود؛ یعنی هیچ گرایش یا میل جنسی‌ای به دیگران نداشت. ما امروز صرفاً بر اساس یه سری از نامه‌ها و مشاهدات شخصی و خاطرات به جامونده می‌تونیم حدس‌هایی دربارۀ زندگی شخصی این افراد داشته باشیم. آلفرد وگنر (دانشمند بعدی‌ای که توی این کتاب بهش پرداخته شده)، توی حوزۀ زمین‌ساخت صفحه‌ای فعالیت می‌کرد و دربارۀ حرکات بزرگ‌مقیاس توی سنگ‌کُره مطالعه داشت. اون مفهوم «پانگه‌آ» رو مطرح کرد که میگه میلیون‌ها سال قبل همۀ قاره‌ها به هم متصل بودن.

📢 به نظرم زندگی و سرنوشت لاووازیه نکتۀ جالبی داره. چرا یه دانشمند مهم باید توسط انقلابیون و به وسیلۀ گیوتین، سرش از بدنش جدا بشه؟ ژوئیه 1789 معترض‌های خشمگین پاریسی برای تصرف مهمّات به زندان باستیل هجوم بردن. لاووازیه به عنوان کمیسر عالی ادارۀ باروت (که یه مقام حکومتی محسوب می‌شد) تلاش کرد که شورای ملّی رو مجاب کنه که باروت‌ها رو به جای امن‌تری منتقل کنن و این اتفاق رخ داد. ولی هر چی شتاب انقلاب بیشتر می‌شد، لاووازیه بیشتر تلاش می‌کرد که از سیاست فاصله بگیره. اون یه نامۀ سرگشاده توی روزنامۀ لو مونیتر یونیوِرسِل منتشر کرد و نوشت که حقوق‌هاش رو توی چهار مقام از پنج مقام دولتی‌ای که داره، کاهش داده. بعدش تنها مقامی که برای خودش نگه داشت، سِمتش توی ادارۀ باروت بود. لاووازیه به آیندۀ سیاسی فرانسه خوشبین بود و فکر می‌کرد جمهوری فرانسه (حکومت بعد از انقلاب)، برجسته‌ترین دانشمند کل فرانسه (یعنی لاووازیه) رو نادیده نمی‌گیره. لاووازیه در هشتم مه 1794 به همراه 28 نفر دیگه اعدام شد.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«مثل یه آهِ سرگردون، تو کلی گوش بی‌تفاوت؛ برف روی قله‌های البرز، که تاب گرما نیاورد؛ مثل نتیجۀ یه کنکاش، بدون حس و حال کاوش؛ من هیچم» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤7👏2
🗯 [ما عموماً برای آدم‌ها ملیت قائلیم: یکی ایرانیه، یکی انگلیسیه، یکی مصریه و یکی هم امریکایی. دنیل بَرِنبُیم، پیانیست و رهبر ارکستر، از نظر ملیت، پیشینۀ پیچیده‌ای داره. اون توی یه خانوادۀ یهودیِ روس که از زمان پدربزرگ و مادربزرگش به آرژانتین مهاجرت کرده بودن متولد شد. بعدش همراه پدر و مادرش به بیت‌المقدس مهاجرت کرد و از اون زمان، توی لندن، بیت‌المقدس، شیکاگو و برلین سکونت داشت. برای آدمی مثل برنبیم، وطن یا خونه کجاست؟ برنبیم توی متن پایین به این سوال جواب میده:]

🖋 آرا گوزِلیمیَن: خانه برای شما کجاست؟ آیا هرگز احساس می‌کنید در خانه هستید؟ یا همواره خود را در یک حرکت دائمی می‌بینید؟
دنیل بَرِنبُیم: آن کلیشۀ بسیار استفاده و سوءاستفاده‌شدۀ «خانه آن‌جایی است که در آن موسیقی خلق می‌کنم» درست است. می‌گویم «بسیار استفاده و سوءاستفاده‌شده» چون من و بسیاری از همکارانم در مناسبت‌هایی که نمی‌دانسته‌ایم باید دقیقاً چه پاسخی به همین پرسش بدهیم، یا نمی‌خواسته‌ایم در مکان‌هایی که بسیار با ما مهمان‌نواز بوده‌اند اما بااین‌حال احساسِ در خانه بودن به ما نمی‌داده‌اند گستاخ باشیم، از آن استفاده کرده‌ایم. هر جا بتوانم پیانو بنوازم -به خصوص با یک ساز نسبتاً خوب- یا هر جایی که همراه با ارکسترهایی که آن‌ها را هدایت می‌کنم، مثلاً ارکسترِ سمفونیک شیکاگو یا ارکسترِ اپرای دولتیِ برلین، سفر می‌کنم، احساس می‌کنم در خانه‌ام.
به شکلی خاص، در بیت‌المقدس نیز احساسِ در خانه بودن دارم، اما گمان می‌کنم این احساس کمی غیرواقعی است، ایده‌ای شاعرانه است که با آن بزرگ شده‌ام.

🖋 وقتی ده ساله بودم، به اسراییل نقل مکان کردیم و در تل‌آویو ساکن شدیم، که شهری است بدون تاریخی که بشود از آن سخن گفت؛ شهری بسیار مدرن و نه‌چندان جالب توجه، اما پُرجنب‌وجوش و سرشار از زندگی. در حالی که بیت‌المقدس نزد مردم گوناگونِ بسیاری معنای همه چیز است و به همین دلیل همواره سیاست در این شهر تا این حد غامض و مسئله‌دار بوده است. در دهۀ 1950، اهالیِ تل‌آویو در بیت‌المقدس به دنبال همۀ چیزهایی می‌گشتند که در شهرِ خودشان پیدا نمی‌کردند: معنویت و کنجکاوی‌های فرهنگی و روشنفکرانه. متأسفانه به نظر می‌رسد امروزه همۀ این‌ها به خاطر فقدانِ مدارا در برخی از تندروهای بیت‌المقدس در حال محو شدن است.
پس منظور من این است که در ایدۀ بیت‌المقدس احساسِ در خانه بودن دارم. همین‌طور در کنار برخی دوستانِ بسیار اندک و نزدیک نیز این احساس را دارم.

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفتگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe
❤6👎1
Forwarded from Sharif Sophia
❗️❗️ با توجه به تعطیلیِ دانشگاه صنعتی شریف، چهارمین جلسه «اندیشه پیشرفت»، برگزار نخواهد شد.
😢3
🖋 یکی از اولین خاطرات من احساس غربت است، خاطرۀ این که آرزو ‌می‌کردم جای دیگری باشم. اما به مرور زمان به این دیدگاه رسیده‌ام که به ایدۀ خانه بیش از حد اهمیت داده شده است. احساسات‌گراییِ زیادی دربارۀ «وطن» وجود دارد که من چندان اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهم. و گشتن در این‌جا و آن‌جا چیزی است که بیش از همه دوست دارم. اما دلیلی که خودم را در نیویورک این قدر خوشحال می‌بینم این است که نیویورک شهری چندرنگ است. می‌توان هر جایی در آن باشی و در عین حال جزئی از آن نباشی. از برخی جنبه‌ها، این را تحسین می‌کنم.
وقتی سفر می‌کنم، مخصوصاً وقتی به خاورمیانه، جایی که در آن بزرگ شده‌ام، باز می‌گردم، خودم را در حال اندیشیدن به همۀ مقاومتی که برای بازگشت حس می‌کنم می‌یابم.

🖋 مثلاً وقتی در 1992 به همراه خانواده‌ام به بیت‌المقدس برگشتیم، آن‌جا را محلی به کلی متفاوت دیدم. چهل و پنج سال بود که آن‌جا نرفته بودم و آن مکانی نبود که به یاد داشتم، و البته فلسطین که مدتی از کودکی‌ام را در آن گذرانده بودم تبدیل به اسراییل شده بود. من در کرانۀ باختری [منطقه‌ای که به همراه نوار غزه، فلسطین را تشکیل می‌دهند] بزرگ نشده‌ام، و در نتیجه مکانی مثل رام‌الله [پایتخت بالفعل دولت فلسطین و مرکز اداری تشکیلات خودگردان فلسطین]، جای شگفت‌انگیزی که دنیل [بَرِنبُیم] نزدیک به یک سال پیش آن‌جا در کنسرواتوار [هنرستان عالی موسیقی] فلسطین رسیتال [اجرای موسیقی آوازی یا سازی توسط یک نوازنده] اجرا کرد، در واقع برای من مثل خانه نیست. در جایی مثل قاهره، که بیش‌تر سال‌های رشد خودم را در آن گذرانده‌ام بسیار احساس در خانه بودن دارم. قاهره چیزی از جاودانگی در خود دارد. شهری است با پیچیدگیِ حیرت‌انگیز و گویش خاص آن چیزی است که در نهایت برایم بسیار جذاب است.

📚 بخشی از اظهارات ادوارد سعید در گفتگو با دنیل برنبیم و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe
❤5🥰1
درود. امیدوارم حالتون خوب باشه
❤14👎4😢3
🖋 آن‌چه به نظر من غیرعادی می‌آمد میزان جهالتی بود که دربارۀ «دیگری» وجود داشت. بچه‌های اسراییلی حتی نمی‌توانستند تصور کنند که در دمشق و عمان و قاهره کسانی هستند که می‌توانند ویلن یا ویولا [نوعی ساز زهی] بنوازند؛ و فکر می‌کنم نوازندگان عرب می‌دانستند که یک زندگی موسیقایی در اسراییل جریان دارد، اما درباره‌اش چندان چیزی نمی‌دانستند. یکی از بچه‌های سوری به من گفت قبلاً هرگز یک اسراییلی ندیده است. ...
در جهان سیاست امروز، به خصوص در اروپا -نمی‌خواهم دربارۀ سیاست امریکایی بگویم، چون به قدرِ کافی آن را نمی‌شناسم- رهبران سیاسی هنوز طوری رفتار می‌کنند که انگار جهان را آن‌ها اداره می‌کنند، در حالی که به سختی می‌توان گفت آن‌ها اصلاً چیزی را اداره می‌کنند. جهان را بنگاه‌های مالیِ بزرگ و پول اداره می‌کنند. به نظر من سیاست‌مداران در نهایت بی‌اثرند و این بی‌اثری را به گونه‌ای مفرط با نمایش عمومی اعتماد به نفس جبران می‌کنند.

🖋 واضح است که با پول می‌توان چیزهای زیادی خرید و گاهی، حداقل در کوتاه‌مدت، حُسن‌نیتی ایجاد کرد. اما این حقیقت همچنان پابرجاست که اگر قرار است روزی درگیری‌ها حل شود، تنها با ارتباط میان طرف‌های درگیر حل می‌شود. منطقه‌ای که درباره‌اش صحبت می‌کنیم -خاورمیانه- بسیار کوچک است. ارتباط اجتناب‌ناپذیر است. قرار نیست دلار و راه‌حل‌های سیاسی دربارۀ مرزها تنها آزمون‌های حقیقی برای این مسئله باشند که آیا یک توافق صلح‌آمیز به واقع عملی است یا نه. آزمونِ حقیقی این است که این ارتباط در طولانی‌مدت تا چه حد سازنده خواهد بود.
اعتقاد دارم اگر در مسائل فرهنگی -ادبیات، و حتی بهتر از آن، موسیقی، چون موسیقی با ایده‌های صریح سروکار ندارد- این نوع ارتباط را پرورش دهیم، قطعاً به مردم کمک می‌کند که به هم نزدیک‌تر شوند و این یعنی همه چیز.

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفت‌وگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe
❤7👎2👍1
لطفا هر تصمیمی که می‌گیرید درصد عقل و احساسش رو در نظر بگیرید. می‌دونم که شرایط راحت نیست ولی همین تصمیمات ما افراد است که قرنی را رقم خواهد زد. فقط تلاش کنیم لعنت آیندگان را به مانند گذشتگان به دوش نکشیم.

دوست‌دار شما

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
❤12👍7👎2🤔1
🖋 ... جنبۀ چالش‌برانگیز دیگر موسیقی این است که می‌توان برای دو هدف کاملاً متضاد از آن بهره برد. اگر بخواهی همه چیز را فراموش کنی و از مشکلات و سختی‌ها فرار کنی -از هستیِ محض- موسیقی ابزاری عالی است، چون به شدت احساسی است. موسیقی می‌تواند تو را به مرز جنون بکشد، چنان که واگنر [آهنگساز و رهبر ارکستر آلمانی، سدۀ نوزدهم]- انتظار داشت «تریستان» [اپرای سه‌پرده‌ای از واگنر] چنین کند. یا می‌تواند احساس عمیقی از بربریت به وجود آورد، مثلاً در «پرستش بهار» [نام یک بالۀ روس و کنسرت ارکسترال مدرن] استراوینسکی [آهنگساز روس، سدۀ بیستم].
اما از طرف دیگر، آموختن موسیقی یکی از بهترین راه‌ها برای آگاهی‌یافتن از طبیعت بشر است. به همین دلیل است که من از این که امروز عملاً در مدارس ما آموزشِ موسیقی وجود ندارد، بسیار غمگین هستم.

🖋 آموزش یعنی آماده‌کردن کودکان برای زندگی بزرگ‌سالانه؛ یاددادن این‌که چگونه باید رفتار کنند و این که می‌خواهند چگونه انسان‌هایی باشند. همۀ چیزهای دیگر اطلاعات است و به سادگی قابل یادگیری. برای اجرای خوب موسیقی، باید به تعادلی بین مغز، قلب و بدنت برسی. و اگر یکی از این‌ها حاضر نباشد، یا باشد، اما کمی بیشتر از آن چه باید، نمی‌توانی از آن استفاده کنی. چه راهی بهتر از موسیقی وجود دارد که به یک کودک نشان دهی چه‌طور یک انسان باشد؟
اگر کسی به آثار بزرگ موسیقی یا حتی آثار کم‌اهمیت‌تر، با دقت نگاه کند، می‌تواند چیزهای زیادی بفهمد. سمفونی چهار بتهوون تنها وسیله برای فرار از جهان نیست. در همان آغاز این سمفونی حسی ژرف وجود دارد...
موسیقی از یک سو امکان گریز از زندگی و از سوی دیگر امکان درک آن را بهتر از بسیاری رشته‌های دیگر فراهم می‌کند. موسیقی می‌گوید: «ببخشید، اما زندگیِ بشر همین است.»

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفت‌وگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe
👌8❤5👎2👍1
💢آیا مداخله نظامی آمریکا در ایران به جنگ داخلی لیبی‌وار و تجزیه منجر شود؟

تصاویر این روزهای ایران، در نگاه اول هر چند دلهره‌آور است ولی برای تحلیلگران آشناست: جامعه ملتهب، فریادهای اعتراض، سایه سنگین فقر بر سفره‌ها و صدای مداوم طبل جنگ در رسانه‌های بین‌المللی. برای بسیاری، این صحنه‌ها تکرار نعل‌به‌نعل روزهای پیش از سقوط حکومت معمر قذافی در لیبی است.
ایران امروز، در میانه‌ یک «طوفان سنگین» ایستاده است. از یک سو، بزرگترین اعتراضات دهه‌های اخیر بدنه اجتماعی را تکان داده و از سوی دیگر، بحران اقتصادی چنان عمیق شده که کمر طبقه متوسط را شکسته است. در میان این شکاف‌های عمیق، تهدیدهای نظامی و سایه سنگین تحریم، سوالی را در ذهن هر ایرانی ایجاد کرده است: «آیا قرار است لیبی دیگری شویم؟»

جزئیات بیشتر: https://l.euronews.com/JMqi
👍4❤1
🗯 کتابی هست به اسم «تشابه‌ها و تناقض‌ها: کاوش‌هایی در موسیقی و جامعه» که سال 2004 منتشر شد. این کتاب رو نشر گیلگمش با ترجمۀ بهزاد هوشمند، در سال 1401 به فارسی چاپ کرد. این کتاب شامل 6 تا از گفت‌وگوهای دو چهرۀ فرهنگی مهم معاصر هست: دنیل برِنبُیم (پیانیست و رهبر ارکستر) و ادوارد سعید (نظریه‌پرداز ادبی و منتقد فرهنگی). یکی از علت‌های اینکه این گفت‌وگو برای من مهمه اینه که برنبیم آرژانتینی-اسراییلیه و سعید فلسطینی-امریکایی و این دو نفر دوستان نزدیک همدیگه بودن. موضوع گفت‌وگوهای این دو نفر به طور کلی ذیل سه تا واژه می‌گنجه: موسیقی، ادبیات و جامعه. ولی به طور جزئی‌تر اگه بخوام بگم، این دو نفر توی این کتاب دربارۀ این موضوعات صحبت می‌کنن: «احساسِ در خانه (یا وطن) بودن»، «موسیقی به مثابۀ مقابله با سکوت»، میراث هنرمندهایی مثل موتزارت، بتهوون، دیکنز و آدورنو، یهودستیزی واگنر، و نیاز به «راه‌حل‌های هنری» برای معضلات خاورمیانه.

🗯 شاید متفاوت با اون چیزی که توی ایران و سایر کشورهای اسلامی دربارۀ سعید رایج شده و اون رو به عنوان چهره‌ای «فلسطینی که چفیه انداخته و داره به سمت اسراییل سنگ پرت می‌کنه و منتقد فرهنگ غربه» نمایش میدن، سعید برای من در درجۀ اول یه پژوهشگر و متفکریه که دغدغۀ دموکراسی و فرهنگ اجتماعی داره؛ تقریباً کلیت آثار و اندیشۀ سعید برای من ذیل چنین چهره و «فیگوری» قابل فهمه. این رو اضافه کنیم به اینکه سعید خودش یه پیانیست بود و فهم خوبی هم از موسیقی داشت. یکی از دغدغه‌های سعید و برنبیم توی این گفت‌وگوها اینه که موسیقی کلاسیک چه کمکی رو می‌تونه به فرهنگ معاصر ما ارائه بده؛ و اساساً موسیقی (به طور خاص، موسیقی بتهوون) چه معنای سیاسی‌ای می‌تونه داشته باشه.

🗯 سعید توی بخشی از این گفت‌وگوها توضیح میده که انگار امروز موسیقی کلاسیک، چیزی جداافتاده از بقیۀ بخش‌های فرهنگ، فهمیده میشه؛ به عنوان چیزی «لوکس» یا «دور از زندگی واقعی». تذکر سعید اینه که این موسیقی‌ها توی زمانۀ خودشون اینطور محسوب نمی‌شدن؛ مثلاً باخ خیلی از موسیقی‌هاش رو با انگیزۀ مذهبی خلق کرد؛ یا بتهوون خیلی از موسیقی‌هاش رو برای رضایت حامی‌های مالی اشراف‌زاده‌ش ساخت. برنبیم میگه توی کار تمام این آهنگسازهای بزرگ و با تمام تفاوت‌هاشون، یه باور کلی مشترک وجود داره که خودش رو توی فرم و ساختار موسیقی‌شون (و نه صرفاً محتوا) نشون میده و اون، اعتقاد به ذات مثبت زندگیه؛ با اینکه اندوه‌های بزرگی توی زندگی هست، اما همۀ این اندوه‌ها گذرا هستن و میرن. و بعد برنبیم اشارات کوتاه و تخصصی‌ای به سمفونی «اُرئیکا» می‌کنه تا نشون بده که چطور این اعتقاد توی فرم کار بتهوون، خودش رو نشون میده.

🗯 برنبیم و سعید رو نباید صرفاً دو چهرۀ نظری بدونیم که دربارۀ موسیقی کلاسیک فقط بحث کردن. یکی از کارهای مهم عملی که این دو نفر با هم انجام دادن، برگزاری یه کارگاه موسیقی در سال 1999 بود که نتیجۀ این کارگاه، شکل‌گیری یه گروه موسیقی بود که توی این گروه یه سری نوازندۀ نوجوون عرب، اسراییلی و آلمانی کار می‌کردن. سعید و برنبیم توی این گفت‌وگو از چالش‌های تشکیل این گروه میگن؛ از همون جلسۀ شب اول که وقتی این نوجوون‌ها دور هم جمع شده بودن، اختلافات بنیادین و مبنایی بین‌شون بود؛ نوجوون‌های عرب و اسراییلی همدیگه رو دشمن می‌دیدن (و این دشمنی، خودش رو توی موسیقی هم نشون می‌داد) و از طرف دیگه، نوجوون‌های اسراییلی، به خاطر عملکرد نازی‌ها، نگاه منفی‌ای به نوجوون‌های آلمانی داشتن.

📢 برنبیم بعدها توی یادداشتی که به مناسبت مرگ سعید نوشت، گفت که سعید عامدانه شهر وایمار (در آلمان) رو به عنوان محل برگزاری این کارگاه انتخاب کرده بود. وایمار همزمان بازنمود بهترین و بدترین جنبه‌های تاریخ آلمانه؛ از طرفی شهر گوته ست (گوته‌ای که جزو معدود شخصیت‌های فرهنگی محسوب میشه که میشه اون رو هم نمایندۀ «شرق» در نظر گرفت و هم نمایندۀ «غرب»)، و از طرفی این شهر فقط چند کیلومتر با اردوگاه بوخِنوالد فاصله داره که خاطرۀ تلخی برای یهودی‌ها محسوب میشه. برنبیم توی اون یادداشت به این نکته اشاره می‌کنه که سعید می‌خواست به اون نوجوون‌ها یاد بده «شیطان» فقط در بین نازی‌ها نیست، فقط بین نظامی‌های اسراییلی نیست، فقط بین افراطی‌های اسلامی نیست؛ بلکه «شیطان در درون تک‌تک ماست». تا وقتی این نکته عمیقاً فهم نشه، راهی برای رسیدن به صلح باز نمیشه. و آیا فهم عمیق این نکته، از طریق رسانه و خبر به دست میاد؟ یا از طریق ادبیات و موسیقی؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«مثل نهالِ بی‌جوونه، که کنده شد یه‌باره از بُن؛ مثل اون کودکانِ در کوچ، که لای موج‌ها شدن گم؛ مثل تو بازیِ سیاست؛ نظرِ توده‌های مردم؛ من هیچم؛ مثل فرصت تخیل، توی بحران معیشت؛ عزمِ گویندۀ اخبار، واسۀ انعکاس حقیقت؛ مثل اهمیت انسان، توی پهنای طبیعت؛ من هیچم» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe
❤6👍4
🗯 [توی نمایشنامۀ «مکبث»، مکبث و بَنکو دو تا از فرمانده‌های ارتش اسکاتلند هستن. اوایل نمایشنامه، وقتی که این دو نفر پیروزمندانه از یه جنگی برمی‌گردن، با سه تا جادوگر مواجه میشن. جادوگرها به مکبث میگن که در آینده پادشاه میشه و به بَنکو میگن که پدر پادشاه‌ها خواهد شد. نکات مهم و جالبی توی این صحنۀ نمایشنامه وجود داره. یکیش اینه که قبل از اینکه جادوگرها حرفی بزنن، انگشت روی لب گذاشتن تا نشون بدن حرف‌های اون‌ها پنهان و هولناکه. پادشاه مملکت زنده‌ست، پس حرف‌زدن از پادشاه آینده باید پنهانی باشه. اما چرا هولناک؟ چون بعد از مرگ پادشاه، بین بزرگان حکومت اختلاف میفته. نکتۀ بعدی اینکه مکبث وقتی پیشگویی جادوگرها رو می‌شنوه، یکه می‌خوره؛ گویی جادوگرها چیزی رو که سال‌ها توی ذهن و ضمیر مکبث بود، آشکار کردن. و نکتۀ سوم اینکه پیشگویی معمولاً ابهام داره و دوپهلوئه. مثلاً این حرف که بَنکو «پدر پادشاه‌ها» میشه یعنی چی؟ این صحنه رو بخونیم که بذر اولیۀ یه رقابت خونین بین دو دوست شکل می‌گیره:]

🖋 بَنکو: [متوجه جادوگران می‌شود] اینان دیگر کیستند، که چنین ژولیده و ژنده‌پوش و عجیب‌اند چنان که به زمینیان نمی‌مانند، گرچه بر زمین‌اند؟ [به جادوگران] آیا از زندگان‌اید؟ و آیا می‌توان از شما چیزهایی پرسید؟ گویا سخنانم را درمی‌یابید، گرچه هر سه انگشت زمخت ترک‌خورده بر لبانِ نازک خشکیدۀ خود گذارده‌اید. می‌باید که زن باشید، گرچه ریشی که بر زَنَخ دارید نمی‌گذارد شما را چنین بینگارم.
مکبث: سخن بگویید، اگر می‌توانید. شما چیستید؟ ...
جادوگر سوم: مبارک باد، مکبث! که در آینده شاه خواهی شد!
بَنکو: [به مکبث] رفیق، از چه یکه می‌خوری و از چیزی که چنین خوب و زیبا می‌نماید خوف و ابا می‌نمایی؟ [به جادوگران] شما را به نام حق سوگند، بگویید که نقش خیال‌اید، یا به راستی همان‌اید که می‌نمایید؟ رفیق شریفم را با مقام حالش نامیدید و چنان نوید مقامی اشرف و امید تاج و تخت می‌دهید که گویا هوش از سرش ربوده. با من اما سخن نمی‌گویید. اگر شما می‌توانید در تخم‌های زمان بنگرید و بگویید کدامین خواهد رُست و کدامین نه، پس با من سخن بگویید، که نه خواهشی از کرامات‌تان دارم و نه خوفی از کین‌تان.

🖋 جادوگر اول: مبارک باد!
جادوگر دوم: مبارک باد!
جادوگر سوم: مبارک باد!
جادوگر اول: ای کهتر از مکبث و بهتر از او.
جادوگر دوم: نه چندان نیک‌بخت، ولی نیک‌بخت‌تر.
جادوگر سوم: از پشت تو شاهان پدید خواهند آمد، گرچه خود شاه نخواهی شد. پس مبارک باد بر هر دوی شما، مکبث و بَنکو!
جادوگر اول: بَنکو و مکبث! مبارک باد بر شما!
مکبث: بمانید ای راویان ناقص‌گوی و برایم بیش‌تر بگویید. ... [برای من] شاه‌بودن از دایرۀ باور بیرون است. ... بگویید از کجا چنین خبر شگفت را داشته‌اید، یا چرا در این بیابان خشکیدۀ نفرت‌انگیز با چنین پیشباز پیش‌گویانه راه را بر ما بسته‌اید؟ سخن بگویید. به شما فرمان می‌دهم! [جادوگران ناپدید می‌شوند]

📚 از نمایشنامۀ «مکبث»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر، ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور 📚

@philosophycafe
❤5👍3