🗯 22 دی 1404 از رسالۀ دکتری خودم تحت عنوان «بحران اندیشۀ پیشرفت در سدۀ بیستم: بررسی اندیشۀ پیشرفت از نگاه آدورنو، فایرابند، بلومنبرگ و سعید» که زیر نظر دکتر سید حسن حسینی (عضو هیئت علمی فلسفۀ علم دانشگاه شریف) کار کرده بودم، دفاع کردم. 22 دی اینترنت قطع بود و فقط سه چهار روز از اعتراضات دی 1404 گذشته بود. دورۀ دکتری من از مهر 98 شروع شد و هنوز دو ماه از این دوره نگذشته بود که اعتراضات آبان 98 رخ داده بود. اواسط دورۀ دکتری هم بودم که اعتراضات 1401 رخ داد و من به طور اتفاقی از چند ماه قبلش دربارۀ موضوع «حجاب در تاریخ معاصر ایران» میخوندم و مینوشتم. وقتی هم که داشتم کارهای اداری فارغالتحصیلی خودم رو انجام میدادم، ساختمونی به اسم «فلسفۀ علم» توی دانشگاه شریف وجود نداشت؛ چون توی جنگ مورد اصابت قرار گرفته بود.
🗯 از بین تعریفهایی که دربارۀ رسالۀ خودم شنیدم، یکی از تعریفها برام جالب بود که یکی از اساتید داور اون رو مطرح کرد و گفت که توی جایجای این رساله، میشه تشخیص داد که نویسنده دغدغۀ ایران رو داره. اتفاقات سیاسی دورۀ دکتریم رو ابتدای متن یادآوری کردم، چون حس میکنم خیلی عجیب نیست دانشجویی که توی چنین دورهای داره علوم انسانی میخونه، ذهنش به طور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر وضعیت ایران باشه. قطعاً من در داشتن چنین دغدغهای تنها نیستم. آدمهایی رو بین همسنوسالهام دیدم که دغدغۀ ایران رو دارن. من دارم دربارۀ «دغدغه» حرف میزنم، نه «موضعگیری سیاسی». شما ممکنه توی جمعهایی که بحث سیاسی میشه، سکوت کنی و فقط ببینی و بشنوی حرفها رو؛ ولی همچنان دغدغه داشته باشی.
🗯 از بین انتقاداتی که دربارۀ رسالۀ خودم شنیدم، یکی از جالبترین انتقادها برام این بود که چرا هیچ انتقاد مستقیم و صریحی نسبت به نگاه چهار متفکری که توی رساله بررسیشون کردم، نداشتم. این نقد از این جهت برام جالب بود که احساس میکنم یه نسبتی با ویژگی شخصیتی من پیدا میکنه. برای من چندان جذاب نیست که افکار و رفتارهای یه آدم رو ارزیابی کنم و ببینم که کدوم رفتارها و افکارش درست یا معقولن و کدوم رفتارها و افکارش نادرست و نامعقولن. برای من این جذابه که بدونم این آدم چرا چنین افکار و رفتارهایی داره و برای اینکه بتونم به چنین درکی برسم، خودم رو ناگزیر میدونم که همدلانه به اون فرد نگاه کنم. متفکرها هم برای من چنین وضعیتی دارن. برای من بیشتر از اینکه چیستیِ حقیقت جذاب باشه، این جذابه که بدونم چه روایتهایی از حقیقت وجود داشته و داره.
🗯 مثلاً یکی از افرادی که توی سدۀ هجدهم میلادی (که به «عصر روشنگری» معروف هست) از طرفداران مهم اندیشۀ پیشرفت محسوب میشد، مارکی کندورسه بود. کندورسه معتقد بود که انقلاب فرانسه اوج قلۀ پیشرفت بشریت از ابتدای تاریخ تا قرن هجدهمه. همچنین کندورسه اعتقاد داشت که این روند پیشرفت ادامه پیدا میکنه و وضعیت بشر در آینده بهتر هم میشه. مسئله اینه که کندورسه این حرفهاشو چه زمانی نوشته؟ زمانی که توی زندان بوده. زندان چه حکومتی؟ حکومتی که بعد از انقلاب فرانسه روی کار اومده بود. و نکتۀ عجیبتر اینه که گویا کندورسه یک سال بعد از نوشتن این اندیشههاش دربارۀ مسیر پیشرفتیِ تاریخ، خودکشی کرد. احتمالاً بعضی از افراد با دیدن چنین چیزی از سوی یه متفکر، اون رو با واژۀ «متناقض» توصیف کنن و ازش عبور کنن. اما دقیقاً کندورسه به خاطر همین ویژگی «تناقض» بین عمل و باورش، برای من به یه متفکر جذاب تبدیل میشه و باعث میشه از خودم بپرسم که چرا چنین آدمی اینطور باور داشت و اینطور زندگی کرد.
📢 خب جناب سلطانزاده، الان دیگه «دکتر» شدی! الان چه فرقی کردی با علیِ 12 ساله؟ احساس خوشبختی بیشتری میکنی؟ الان فهمیدهتر و داناتری؟ چند تا کتاب خوندی توی این مدت؟ این کتابها باعث شده که بتونی از زندگی لذت ببری؟ یا باعث شدن که از لذتهای قبلیت هم زده بشی؟ در کل توی این مسیر چیها عایدت شده و چیها رو از دست دادی؟ چیزهایی رو که به دست آوردی، به اندازۀ چیزهایی که از دست دادی، ارزش داشت؟ هنوز هم مثل قبلنا، همیشه غُر میزنی؟ هنوز هم بین «حس قدرت» و «حس کینه»، انتخابت کینهست؟ هنوز هم توی ابراز احساسات محتاط و محافظهکاری؟ هنوز هم وقتی غمگینی، میگیری میخوابی؟ چرا توی این یادداشت که قرار بود دربارۀ رسالهت باشه، داره این چیزها نوشته میشه؟ هنوز هم فکر میکنی من فقط یه «صدا» درون ذهنتم؟ هنوز هم فکر میکنی دردهای اصلی رو نمیشه گفت؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«تو هم پیش خودت میگی هر چی که بود رفت: اول تولد، بعد مدرسه، دانشگاه، زن و بچه؛ بعد میافتی میمیری، بگو به من، اینه زندگی خوب، نه؟ اون چیزها که واسه تو ارزشن؛ واسۀ من فقط یه جورایی چرخشن» (در نرو / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 از بین تعریفهایی که دربارۀ رسالۀ خودم شنیدم، یکی از تعریفها برام جالب بود که یکی از اساتید داور اون رو مطرح کرد و گفت که توی جایجای این رساله، میشه تشخیص داد که نویسنده دغدغۀ ایران رو داره. اتفاقات سیاسی دورۀ دکتریم رو ابتدای متن یادآوری کردم، چون حس میکنم خیلی عجیب نیست دانشجویی که توی چنین دورهای داره علوم انسانی میخونه، ذهنش به طور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر وضعیت ایران باشه. قطعاً من در داشتن چنین دغدغهای تنها نیستم. آدمهایی رو بین همسنوسالهام دیدم که دغدغۀ ایران رو دارن. من دارم دربارۀ «دغدغه» حرف میزنم، نه «موضعگیری سیاسی». شما ممکنه توی جمعهایی که بحث سیاسی میشه، سکوت کنی و فقط ببینی و بشنوی حرفها رو؛ ولی همچنان دغدغه داشته باشی.
🗯 از بین انتقاداتی که دربارۀ رسالۀ خودم شنیدم، یکی از جالبترین انتقادها برام این بود که چرا هیچ انتقاد مستقیم و صریحی نسبت به نگاه چهار متفکری که توی رساله بررسیشون کردم، نداشتم. این نقد از این جهت برام جالب بود که احساس میکنم یه نسبتی با ویژگی شخصیتی من پیدا میکنه. برای من چندان جذاب نیست که افکار و رفتارهای یه آدم رو ارزیابی کنم و ببینم که کدوم رفتارها و افکارش درست یا معقولن و کدوم رفتارها و افکارش نادرست و نامعقولن. برای من این جذابه که بدونم این آدم چرا چنین افکار و رفتارهایی داره و برای اینکه بتونم به چنین درکی برسم، خودم رو ناگزیر میدونم که همدلانه به اون فرد نگاه کنم. متفکرها هم برای من چنین وضعیتی دارن. برای من بیشتر از اینکه چیستیِ حقیقت جذاب باشه، این جذابه که بدونم چه روایتهایی از حقیقت وجود داشته و داره.
🗯 مثلاً یکی از افرادی که توی سدۀ هجدهم میلادی (که به «عصر روشنگری» معروف هست) از طرفداران مهم اندیشۀ پیشرفت محسوب میشد، مارکی کندورسه بود. کندورسه معتقد بود که انقلاب فرانسه اوج قلۀ پیشرفت بشریت از ابتدای تاریخ تا قرن هجدهمه. همچنین کندورسه اعتقاد داشت که این روند پیشرفت ادامه پیدا میکنه و وضعیت بشر در آینده بهتر هم میشه. مسئله اینه که کندورسه این حرفهاشو چه زمانی نوشته؟ زمانی که توی زندان بوده. زندان چه حکومتی؟ حکومتی که بعد از انقلاب فرانسه روی کار اومده بود. و نکتۀ عجیبتر اینه که گویا کندورسه یک سال بعد از نوشتن این اندیشههاش دربارۀ مسیر پیشرفتیِ تاریخ، خودکشی کرد. احتمالاً بعضی از افراد با دیدن چنین چیزی از سوی یه متفکر، اون رو با واژۀ «متناقض» توصیف کنن و ازش عبور کنن. اما دقیقاً کندورسه به خاطر همین ویژگی «تناقض» بین عمل و باورش، برای من به یه متفکر جذاب تبدیل میشه و باعث میشه از خودم بپرسم که چرا چنین آدمی اینطور باور داشت و اینطور زندگی کرد.
📢 خب جناب سلطانزاده، الان دیگه «دکتر» شدی! الان چه فرقی کردی با علیِ 12 ساله؟ احساس خوشبختی بیشتری میکنی؟ الان فهمیدهتر و داناتری؟ چند تا کتاب خوندی توی این مدت؟ این کتابها باعث شده که بتونی از زندگی لذت ببری؟ یا باعث شدن که از لذتهای قبلیت هم زده بشی؟ در کل توی این مسیر چیها عایدت شده و چیها رو از دست دادی؟ چیزهایی رو که به دست آوردی، به اندازۀ چیزهایی که از دست دادی، ارزش داشت؟ هنوز هم مثل قبلنا، همیشه غُر میزنی؟ هنوز هم بین «حس قدرت» و «حس کینه»، انتخابت کینهست؟ هنوز هم توی ابراز احساسات محتاط و محافظهکاری؟ هنوز هم وقتی غمگینی، میگیری میخوابی؟ چرا توی این یادداشت که قرار بود دربارۀ رسالهت باشه، داره این چیزها نوشته میشه؟ هنوز هم فکر میکنی من فقط یه «صدا» درون ذهنتم؟ هنوز هم فکر میکنی دردهای اصلی رو نمیشه گفت؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«تو هم پیش خودت میگی هر چی که بود رفت: اول تولد، بعد مدرسه، دانشگاه، زن و بچه؛ بعد میافتی میمیری، بگو به من، اینه زندگی خوب، نه؟ اون چیزها که واسه تو ارزشن؛ واسۀ من فقط یه جورایی چرخشن» (در نرو / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤15
Ey Karevan_(www.newsong.ir)
Kouros Sarhangzadeh_(wWw.newsong.ir)
https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87
هنوز این استاد عزیز زنده هستند. امیدوارم تنشون سالم باشد. چقدر با آهنگاش خاطره دارم و چقدر وقتی گوششون میدم حس یک صدای اصیل رو دارم. مثل بنان، مثل گلپا و مثل خیلی دیگه از عزیزان.
هنوز این استاد عزیز زنده هستند. امیدوارم تنشون سالم باشد. چقدر با آهنگاش خاطره دارم و چقدر وقتی گوششون میدم حس یک صدای اصیل رو دارم. مثل بنان، مثل گلپا و مثل خیلی دیگه از عزیزان.
❤2
واقعا ارزش اینو داره بخاطر یه لقمه نون، برای یک آپارتمان و برا اینکه ثروتت به پای فوتبالیست ها برسه خودت رو در اختیار قدرت قرار بدی؟
قلم هر کس از نظر من به مثابه ...
#شیادان_فلسفی
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
قلم هر کس از نظر من به مثابه ...
#شیادان_فلسفی
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤1👍1👏1
تفسیر آزاد. یکی از بهترین و مفهومی ترین نقاشی هایی که توی این چندسال دیدم.
برداشت خودتون رو در قسمت کامنت ها بنویسید اگه دوست داشتید.
@PhilosophyCafe ♨️
برداشت خودتون رو در قسمت کامنت ها بنویسید اگه دوست داشتید.
@PhilosophyCafe ♨️
❤2👎1
و هم وی(معروف کرخی) گفت:صوفی ایدر مهمان است، تقاضای مهمان ور میزبان جفاست، مهمان که به ادب بود منتظر بود و متقاضی نبود.
#طبقات_الصوفیه_ص۳۹
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe💫
#طبقات_الصوفیه_ص۳۹
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe💫
چرا فلسفه ویتگنشتاین رهایی بخش است؟
شاید ما ویتگنشتاین را به عنوان یک فیلسوف زبان و یا یک فیلسوف تحلیلی که به مباحث زبان می پردازد بشناسیم. این برداشت غلط نیست تا حدود ولی کاملا درست هم نیست. یک لرزه کوچک در فلسفه یک زمین لرزه بزرگ در جهان است. با فهم ویتگنشتاین در مرحله نخست تازه ما قدم اول را برداشته ایم که این فهم را در سایر زمینه ها به کار بگیریم. یعنی روشی را که ویتگنشتاین به ما تعلیم داد از آن استفاده کنیم برای منحل کردن بیشمار خطاهای گرامری که در این جهان ریشه دوانده اند. خطاهای گرامری صرفا خطاهای فردی نیستند و بلکه آن ها می تواند ریشه های تنومندی ساخته و تبدیل به ایدئولوژی ها، حکومت ها، قانون ها، سیاست ها و بی شمار امر دیگر شوند که هر روزه از گوشت و پوست این مردم بیچاره تغذیه کرده و خود را بازتولید می کنند. شاید افراد دیگری راه رهایی را در اندیشه های دیگری جستجو کنند.من مشکلی ندارم. اما برای من فلسفه با امر سیاسی و یا بهتر بگم با امر یا امور انسانی گره خورده است. نمی شود انسان بود و فلسفه نداشت. هیچ امری نیز مستثنا نیست. زبان بخشی از شکل زندگی است و در هر جایی که زبان وجود دارد، خطای گرامری نیز وجود دارد و در هر جایی که خطای گرامری وجود دارد نیاز به فلسفه نیز وجود دارد، چه سیاست باشد چه ورزش، چه امور فردی باشد و چه امور کلی.
فلسفه ویتگنشتاین ضد جزماندیشی (Anti-Dogmatism) است چون مانع از تحمیل یک معنای مطلق می شود. چون معنا را در کاربرد می داند. پس هیچ معنای یکی و تنهایی وجود ندارد و این موضوع موجب خلع سلاح ترویج جزم اندیشی دیکتاتوران می شود. از طرف دیگر فلسفه ویتگنشتاین ضد بنیادگرایی (Anti-Foundationalism) است. چرا؟ چون ویتگنشتاین هرگونه جستجو برای یافتن یک بنیاد نهایی و تزلزل ناپذیر و رسیدن به حاق واقع را رد می کند و از این طرق باعث ایجاد یک گشودگی می شود که مانع از ایجاد یک اقتدارگرایی می شود. از جنبه دیگر ویتگنشتاین ما را از دست مفاهیم انتزاعی با توسل به زندگی روزمره و گردآوری یادها برای آنچه فراموش شده است و وضوح عینیت بخشی به مفاهیمی مانند عدالت آزادی ما را نجات می دهد. ویتنشتاین به به رسمیت شناخت دیگری در زندگی روزمره معنا را امری جمعی می داند. دیگری در اینجا صرفا اثبات نمی شود. بدون دیگری معنایی هم وجود نخواهد داشت. از طرف دیگر با ارائه شکل های زندگی مختلف و نه یک شکل زندگی و ارتباط آن ها از طریق شباهت خانوادگی مانع و طرد کننده یک شکل زندگی مطلق است. ویتگنشتاین بنیادی معرفتی برای فلسفه نمی سازد. بنیاد در اینجا نه یک گزاره و بلکه کنش ها مختلف در شبکه ای از روابط است. طرد هرگونه بنیاد گرایی گزاره ای و یا نسبیت گرایی. گِره هایی درون یک شبکه. بازی زبان هایی درون شبکه شکل زندگی که در طول تاریخ رسوب کرده اند و شکل زندگی ما را ساخته اند. نکته دیگری که باید در آخر گفت این است که ویتگنشتاین همزمان ما را از دو وسوسه و یا اقتدار و یا دوگانگی رها می سازد. دوگانه یا علم و یا متافیزیک. یا باید به فلسفه به روش علمی نگاه کرد و یا به روش متافیزیسین ها. هر دوی این ها موجب خطاهای گرامری می شوند و ما را نابود می سازند. ویتگنشتاین با طرد همزمان این دو ما را از دیکتاتورهای علمی (تکنوکرات) و متافیزیکی (ایدئولوگ) نجات می دهد. نگاه ویتگنشتاینی به امور پایه بسیاری از دیکتاتوری ها را نه حل و بلکه منحل خواهد کرد. ویتگنشتاین نشان خواهد داد که هیچ لباسی بر تن این دیکتاتورها وجود ندارد و آن ها لخت لخت هستند.
بخش اول
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
شاید ما ویتگنشتاین را به عنوان یک فیلسوف زبان و یا یک فیلسوف تحلیلی که به مباحث زبان می پردازد بشناسیم. این برداشت غلط نیست تا حدود ولی کاملا درست هم نیست. یک لرزه کوچک در فلسفه یک زمین لرزه بزرگ در جهان است. با فهم ویتگنشتاین در مرحله نخست تازه ما قدم اول را برداشته ایم که این فهم را در سایر زمینه ها به کار بگیریم. یعنی روشی را که ویتگنشتاین به ما تعلیم داد از آن استفاده کنیم برای منحل کردن بیشمار خطاهای گرامری که در این جهان ریشه دوانده اند. خطاهای گرامری صرفا خطاهای فردی نیستند و بلکه آن ها می تواند ریشه های تنومندی ساخته و تبدیل به ایدئولوژی ها، حکومت ها، قانون ها، سیاست ها و بی شمار امر دیگر شوند که هر روزه از گوشت و پوست این مردم بیچاره تغذیه کرده و خود را بازتولید می کنند. شاید افراد دیگری راه رهایی را در اندیشه های دیگری جستجو کنند.من مشکلی ندارم. اما برای من فلسفه با امر سیاسی و یا بهتر بگم با امر یا امور انسانی گره خورده است. نمی شود انسان بود و فلسفه نداشت. هیچ امری نیز مستثنا نیست. زبان بخشی از شکل زندگی است و در هر جایی که زبان وجود دارد، خطای گرامری نیز وجود دارد و در هر جایی که خطای گرامری وجود دارد نیاز به فلسفه نیز وجود دارد، چه سیاست باشد چه ورزش، چه امور فردی باشد و چه امور کلی.
فلسفه ویتگنشتاین ضد جزماندیشی (Anti-Dogmatism) است چون مانع از تحمیل یک معنای مطلق می شود. چون معنا را در کاربرد می داند. پس هیچ معنای یکی و تنهایی وجود ندارد و این موضوع موجب خلع سلاح ترویج جزم اندیشی دیکتاتوران می شود. از طرف دیگر فلسفه ویتگنشتاین ضد بنیادگرایی (Anti-Foundationalism) است. چرا؟ چون ویتگنشتاین هرگونه جستجو برای یافتن یک بنیاد نهایی و تزلزل ناپذیر و رسیدن به حاق واقع را رد می کند و از این طرق باعث ایجاد یک گشودگی می شود که مانع از ایجاد یک اقتدارگرایی می شود. از جنبه دیگر ویتگنشتاین ما را از دست مفاهیم انتزاعی با توسل به زندگی روزمره و گردآوری یادها برای آنچه فراموش شده است و وضوح عینیت بخشی به مفاهیمی مانند عدالت آزادی ما را نجات می دهد. ویتنشتاین به به رسمیت شناخت دیگری در زندگی روزمره معنا را امری جمعی می داند. دیگری در اینجا صرفا اثبات نمی شود. بدون دیگری معنایی هم وجود نخواهد داشت. از طرف دیگر با ارائه شکل های زندگی مختلف و نه یک شکل زندگی و ارتباط آن ها از طریق شباهت خانوادگی مانع و طرد کننده یک شکل زندگی مطلق است. ویتگنشتاین بنیادی معرفتی برای فلسفه نمی سازد. بنیاد در اینجا نه یک گزاره و بلکه کنش ها مختلف در شبکه ای از روابط است. طرد هرگونه بنیاد گرایی گزاره ای و یا نسبیت گرایی. گِره هایی درون یک شبکه. بازی زبان هایی درون شبکه شکل زندگی که در طول تاریخ رسوب کرده اند و شکل زندگی ما را ساخته اند. نکته دیگری که باید در آخر گفت این است که ویتگنشتاین همزمان ما را از دو وسوسه و یا اقتدار و یا دوگانگی رها می سازد. دوگانه یا علم و یا متافیزیک. یا باید به فلسفه به روش علمی نگاه کرد و یا به روش متافیزیسین ها. هر دوی این ها موجب خطاهای گرامری می شوند و ما را نابود می سازند. ویتگنشتاین با طرد همزمان این دو ما را از دیکتاتورهای علمی (تکنوکرات) و متافیزیکی (ایدئولوگ) نجات می دهد. نگاه ویتگنشتاینی به امور پایه بسیاری از دیکتاتوری ها را نه حل و بلکه منحل خواهد کرد. ویتگنشتاین نشان خواهد داد که هیچ لباسی بر تن این دیکتاتورها وجود ندارد و آن ها لخت لخت هستند.
بخش اول
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤1
Philosophy Cafe ♨️
چرا فلسفه ویتگنشتاین رهایی بخش است؟ شاید ما ویتگنشتاین را به عنوان یک فیلسوف زبان و یا یک فیلسوف تحلیلی که به مباحث زبان می پردازد بشناسیم. این برداشت غلط نیست تا حدود ولی کاملا درست هم نیست. یک لرزه کوچک در فلسفه یک زمین لرزه بزرگ در جهان است. با فهم ویتگنشتاین…
بخش دوم
پس باید گفت که فلسفه ویتگنشتاین نه یک انقلاب یک شبه و بلکه تلاش مداوم برای ضدودن خطاهای گرامری چه در سطح فردی و چه در سطح کلی است. خوشحالم از اینکه در نهایت دارم به اینجا می رسم که فلسفه ویتگنشتاین را از کلاس های فلسفه زبان حداقل برای خودم خارج کنم و آن را وارد اموری کنم که بتوان حداقل به خودم کمک کنم. شاید این مسیر هیچگاه به موفقیت نرسد و شاید هم این موضوع تازه یک نقطه آغاز باشد که از افراد زیادی در کشورهای دیگر عقب مانده و حتی در کشور خودمان. به احتمال زیاد افراد دیگه ای هم قبلا در این کشور چنین پروژه هایی را شروع کرده اند و احتمالا از بی سوادی و یا تنبلی من است که تا به حال با آن ها آشنا نشده ام و یا شاید آن ها هم بعد مدتی ناامید و بی خیال شده اند. اما من می دانم که فلسفه نگهبان توهمات گرامری شر است. شهروند یعنی کسی که دارای شهر است و بربر نیست مسئول محافظت از شهر است. بدون شهر، انسان فرقی با حیوان ندارد. نگهبانی از شهر یعنی انجام کنش سیاسی. فیلسوف ویتگنشتاینی نیز نگهبان زبان شهر است. نباید اجازه دهد توهمات شهر را ببلعند. اگر چنین کاری نکند با یک حیوان درون غار چه فرقی می کند؟ مگر ویتگنشتاین نمی گوید فلسفه نبردی است علیه جادو شدن شعور ما توسط زبان؟ پس این نبرد نیاز به جنگجوهایی دارد که با توهماتی که هر لحظه به صورت فردی و عمومی هجوم می آورند مبارزه کنند. یک نبرد بی پایان و بی امان. نبرد با جادوگر یک شکل از زندگی و یا یک تمرین رهایی خود و دیگران از استبداد است. استبدادی که از خطاهای زبانی شروع می شود و سپس تمام زندگی ما انسان ها را می بلعد. شاید شروع دیکتاتوری ها لزوما از زبان نباشد ولی به احتمال زیاد بقاع اون ها وابسته به زبان است. یعنی وابسته به خطاهای زبانی است. چوب جادوگر در اینجا زبان است. با زبان ما را جادو و به بردگی می کشانند. در یک تقسیم بندی دیگر می توان دیکتاتورها را به دو دسته دیکتاتورهای مطلق گرا و دیکتاتورهای نسبی گرا تقسیم کرد. دیکتاتورهای مطلق گرا افرادی هستند سعی در تحمیل یک امر مطلق دارند و اما نسبی گرا استدلال می کنند که چون هیچ معیاری وجود ندارد پس هیچ کسی نمی تواند در دیکتاتوری ما دخالت کند. چه نسبی گرایی و چه مطلق گرایی هر دو میوه شیرین دیکتاتورها هستند. استبداد تنها به تحمیل یک معنا محدود نمی شود و بلکه گاهی با لباس انکار هر معنایی خود را می پوشاند. پس این نسبی گرایی نیز خودش سکوی پرتاب استبداد است. از طرف دیگر ویتگنشاین با غارنشینی و عرفان گوشه نشینی مخالف است. چون معتقد است هیچ زبان خصوصی و یا معنای خصوصی وجود ندارد. هر آنچه وجود دارد در میان انسان ها و در رابطه با دیگری وجود دارد. ویتگنشتاین به نوعی افلاطون را وارونه می کند. در غار (شهر) افلاطونی فیلسوف بیرون می رود تا حقیقت را بیابد و سپس برگرد تا با اون نور حقیقت که به زعم خود یافته است به زور مردم را به سمت حقیقت رهنمون کند که همین سرچشمه استبداد فیلسوف پادشاه است اما در شهر ویتگنشتاینی فیلسوف در میان شهر می ماند تا خطاهای زبانی را برطرف کند، یک همسفر خاکی است. نباید این اشتباه پیش بیاید که نبرد ویتگنشتاین نبرد با انسان ها است. نه به هیچ وجه. نبرد ویتگنشتاین نبرد علیه جادوی زبانی است که انسان ها را به بردگی می کشاند. این یک جنگ درمانی است. همانگونه که پزشک به جنگ بیماری ها می روند ویتگنشتاین نیز به جنگ طلسم و جادو می رود. یک نبرد بی امان. جادوگر هر لحظه جادویی تازه می بافد و این نبرد را پایان ناپذیر می کند. پس وقتی که ویتگنشتاین می گوید کار فیلسوف این است که همه چیز را به حال خود رها کند منظور حال غیرتوهمی و نه حال توهمی است.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
پس باید گفت که فلسفه ویتگنشتاین نه یک انقلاب یک شبه و بلکه تلاش مداوم برای ضدودن خطاهای گرامری چه در سطح فردی و چه در سطح کلی است. خوشحالم از اینکه در نهایت دارم به اینجا می رسم که فلسفه ویتگنشتاین را از کلاس های فلسفه زبان حداقل برای خودم خارج کنم و آن را وارد اموری کنم که بتوان حداقل به خودم کمک کنم. شاید این مسیر هیچگاه به موفقیت نرسد و شاید هم این موضوع تازه یک نقطه آغاز باشد که از افراد زیادی در کشورهای دیگر عقب مانده و حتی در کشور خودمان. به احتمال زیاد افراد دیگه ای هم قبلا در این کشور چنین پروژه هایی را شروع کرده اند و احتمالا از بی سوادی و یا تنبلی من است که تا به حال با آن ها آشنا نشده ام و یا شاید آن ها هم بعد مدتی ناامید و بی خیال شده اند. اما من می دانم که فلسفه نگهبان توهمات گرامری شر است. شهروند یعنی کسی که دارای شهر است و بربر نیست مسئول محافظت از شهر است. بدون شهر، انسان فرقی با حیوان ندارد. نگهبانی از شهر یعنی انجام کنش سیاسی. فیلسوف ویتگنشتاینی نیز نگهبان زبان شهر است. نباید اجازه دهد توهمات شهر را ببلعند. اگر چنین کاری نکند با یک حیوان درون غار چه فرقی می کند؟ مگر ویتگنشتاین نمی گوید فلسفه نبردی است علیه جادو شدن شعور ما توسط زبان؟ پس این نبرد نیاز به جنگجوهایی دارد که با توهماتی که هر لحظه به صورت فردی و عمومی هجوم می آورند مبارزه کنند. یک نبرد بی پایان و بی امان. نبرد با جادوگر یک شکل از زندگی و یا یک تمرین رهایی خود و دیگران از استبداد است. استبدادی که از خطاهای زبانی شروع می شود و سپس تمام زندگی ما انسان ها را می بلعد. شاید شروع دیکتاتوری ها لزوما از زبان نباشد ولی به احتمال زیاد بقاع اون ها وابسته به زبان است. یعنی وابسته به خطاهای زبانی است. چوب جادوگر در اینجا زبان است. با زبان ما را جادو و به بردگی می کشانند. در یک تقسیم بندی دیگر می توان دیکتاتورها را به دو دسته دیکتاتورهای مطلق گرا و دیکتاتورهای نسبی گرا تقسیم کرد. دیکتاتورهای مطلق گرا افرادی هستند سعی در تحمیل یک امر مطلق دارند و اما نسبی گرا استدلال می کنند که چون هیچ معیاری وجود ندارد پس هیچ کسی نمی تواند در دیکتاتوری ما دخالت کند. چه نسبی گرایی و چه مطلق گرایی هر دو میوه شیرین دیکتاتورها هستند. استبداد تنها به تحمیل یک معنا محدود نمی شود و بلکه گاهی با لباس انکار هر معنایی خود را می پوشاند. پس این نسبی گرایی نیز خودش سکوی پرتاب استبداد است. از طرف دیگر ویتگنشاین با غارنشینی و عرفان گوشه نشینی مخالف است. چون معتقد است هیچ زبان خصوصی و یا معنای خصوصی وجود ندارد. هر آنچه وجود دارد در میان انسان ها و در رابطه با دیگری وجود دارد. ویتگنشتاین به نوعی افلاطون را وارونه می کند. در غار (شهر) افلاطونی فیلسوف بیرون می رود تا حقیقت را بیابد و سپس برگرد تا با اون نور حقیقت که به زعم خود یافته است به زور مردم را به سمت حقیقت رهنمون کند که همین سرچشمه استبداد فیلسوف پادشاه است اما در شهر ویتگنشتاینی فیلسوف در میان شهر می ماند تا خطاهای زبانی را برطرف کند، یک همسفر خاکی است. نباید این اشتباه پیش بیاید که نبرد ویتگنشتاین نبرد با انسان ها است. نه به هیچ وجه. نبرد ویتگنشتاین نبرد علیه جادوی زبانی است که انسان ها را به بردگی می کشاند. این یک جنگ درمانی است. همانگونه که پزشک به جنگ بیماری ها می روند ویتگنشتاین نیز به جنگ طلسم و جادو می رود. یک نبرد بی امان. جادوگر هر لحظه جادویی تازه می بافد و این نبرد را پایان ناپذیر می کند. پس وقتی که ویتگنشتاین می گوید کار فیلسوف این است که همه چیز را به حال خود رها کند منظور حال غیرتوهمی و نه حال توهمی است.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤1
یکی از چیزهایی که از ویتگنشتاین یاد گرفتم، اینه که سعی نکنم صرفا با گفت و گو خطای گرامری یک نفر را رفع کنم. ویتگنشتاین خیلی چهاها بر تغییر نگاه تاکید دارد. می گه نپرس، ببین. مثال اردک و خرگوش. تا کی من باید تلاش کنم و استدلال بچینم که این از یک زاویه اردک و از زاویه دیگر می تواند خرگوش باشد؟ شاید هیچوقت نتونم. برای همین ویتگنشتاین از تمثیل بسیار زیاد استفاده می کند. اما روش استفاده از تمثیل برای ی به کلی متفاوت از بقیه است. ویتگنشتاین نمی خواهد چیزی را اثبات کند. اصلا تمثیل نه قدرت اثباتی دارد و نه ویتگنشتاین چنین چیزی را می خواهد. برای ویتگنشتاین تمثیل یک عکس است. یک نقاشی است. یک شعر است. یک کار هنری است. اثری که هنر و شعر می توانند بر روی مخاطب داشته باشند و زاویه دید وی را تغییر دهند شاید کیلومترها استدلال نتوانند. این کشف تغییر زاویه دید به واسطه تمثیل است. تمثیل های متفاوت می توانند جنبه های بسته شده را باز کنند. برای همین من طی این سال ها کانالی را راه انداختم که فقط در اون آثار هنری چه نقاشی و چه عکس و چه کارهای حجمی رو قرار میدم. صرفا به این دلیل که به واسطه آن ها راه صد ساله یک شبه رود. تمثیل چنین قدرت دارد. هنر چنین قدرتی دارد. اصلا قدرت هنر به همین است که میانبر می زند. ره صد ساله را یک شبه می رود. شبیه به این اصطلاح کرم چاله های فیزیک دانان. از جهان هایی وارد می شود که کل فرایند استدلال و صغرا و کبرا را دور می زند. دوست داشتید از زاویه دیگری ببینید در خدمت شما هستم.
#امید_نادری
@LostCafe ♨️
#امید_نادری
@LostCafe ♨️
❤2
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (Omid)
Pi r^2
Clint Mansell
Philosophy Cafe ♨️
تفسیر آزاد. یکی از بهترین و مفهومی ترین نقاشی هایی که توی این چندسال دیدم. برداشت خودتون رو در قسمت کامنت ها بنویسید اگه دوست داشتید. @PhilosophyCafe ♨️
درک من از این تصویر:
اینو از اول بگم که من تقریبا هیچ شناختی از سبک های نقاشی ندارم. ولی در کل هنر رو دوست دارم از زوایایی که خودم دوست دارم.
در این نقاشی چندتا چیز هستند که توجه منو به خودشون جلب می کنن. یکی بال هایی به این بزرگی فردی که خود از جاهایی که از بدن وی پیداست از جنس همان مردم نشسته و غم زده است. دوم خورشید پشت سر وی و سوم فانوس جلوی این مردم. برای من این فرد نماد یک سوپرمی لیدر است. فردی که با بال های بزرگ رحمتش را به دور مردم بی نوا و بدبخت حلقه زده است تا آن ها را از بلایا نجات دهد و فانوسی به آن ها داده تا هم خود را گرم کنند و هم روشنایی بخش زندگی آن ها باشد. فانوسی که نهایتا چند نفر اول را روشن و گرم می کند، هرچند همان نفرات جلو نیز گرم نشده اند و به خود می لرزند و در هم می لولند. اما جالی کار این است که این افراد گویی از این نور و گرما نیز می ترسند. چرا آن ها باید از نور و گرما بترسند؟ برگردیم به پشت سر سوپرمی لیدر. چه چیزی در پشت سر وی وجود دارد؟ یک خورشید. سوپرمی لیدر مردم را از چه چیزی محافظت می کند؟ از نور و گرمای بی کران؟ چه چیزی به آن ها داده است؟ یک فانوس سرد و بی رمق که از همان هم ترسیده اند؟ چرا؟ شاید از ترس اینکه از آن ها گرفته شود و شاید هم از ترس اینکه این فانوس به آن ها آسیب بزند که حدسم روی دومی است. سوپرمی لیدر پدرانه به افق خیره شده است و بدون توجه به آنچه در حال رخ دادن است. چون ناخدایی در جلوی کشتی و همه هم مجبورا و از سر ناامیدی و تنها پناه ممکن به او تکیه داده اند. ارواحی از چپ و راست به سمت آن ها هجوم می آورند. اسب هایی و افرادی بر آن ها می تازند. این ارواح شیطانی باید توسط سوپرمی لیدر دفع شوند. آن ها نتوانسته اند عبور کند ولی در فضای سرد و غمناک می لولند و هر لحظه اگر سوپرمی لیدر بالهای بزرگش را بردارد بر مردم بدبخت هجوم خواهند آورد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
اینو از اول بگم که من تقریبا هیچ شناختی از سبک های نقاشی ندارم. ولی در کل هنر رو دوست دارم از زوایایی که خودم دوست دارم.
در این نقاشی چندتا چیز هستند که توجه منو به خودشون جلب می کنن. یکی بال هایی به این بزرگی فردی که خود از جاهایی که از بدن وی پیداست از جنس همان مردم نشسته و غم زده است. دوم خورشید پشت سر وی و سوم فانوس جلوی این مردم. برای من این فرد نماد یک سوپرمی لیدر است. فردی که با بال های بزرگ رحمتش را به دور مردم بی نوا و بدبخت حلقه زده است تا آن ها را از بلایا نجات دهد و فانوسی به آن ها داده تا هم خود را گرم کنند و هم روشنایی بخش زندگی آن ها باشد. فانوسی که نهایتا چند نفر اول را روشن و گرم می کند، هرچند همان نفرات جلو نیز گرم نشده اند و به خود می لرزند و در هم می لولند. اما جالی کار این است که این افراد گویی از این نور و گرما نیز می ترسند. چرا آن ها باید از نور و گرما بترسند؟ برگردیم به پشت سر سوپرمی لیدر. چه چیزی در پشت سر وی وجود دارد؟ یک خورشید. سوپرمی لیدر مردم را از چه چیزی محافظت می کند؟ از نور و گرمای بی کران؟ چه چیزی به آن ها داده است؟ یک فانوس سرد و بی رمق که از همان هم ترسیده اند؟ چرا؟ شاید از ترس اینکه از آن ها گرفته شود و شاید هم از ترس اینکه این فانوس به آن ها آسیب بزند که حدسم روی دومی است. سوپرمی لیدر پدرانه به افق خیره شده است و بدون توجه به آنچه در حال رخ دادن است. چون ناخدایی در جلوی کشتی و همه هم مجبورا و از سر ناامیدی و تنها پناه ممکن به او تکیه داده اند. ارواحی از چپ و راست به سمت آن ها هجوم می آورند. اسب هایی و افرادی بر آن ها می تازند. این ارواح شیطانی باید توسط سوپرمی لیدر دفع شوند. آن ها نتوانسته اند عبور کند ولی در فضای سرد و غمناک می لولند و هر لحظه اگر سوپرمی لیدر بالهای بزرگش را بردارد بر مردم بدبخت هجوم خواهند آورد.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤1
شیخ الاسلام گفت: که ابن الکرنبی استاد جنید بود، بر پیراهن وی یک آستین بود گفت: مرا یک آستین بس،که قرصی درآن نهم، دیگر آستین نخواهم که آن تنعم است.
معانی برخی لغات
تنعم:ناز و نعمت
قرص:دانه
#طبقات_الصوفیه_ص۴۶
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe✨
معانی برخی لغات
تنعم:ناز و نعمت
قرص:دانه
#طبقات_الصوفیه_ص۴۶
#خواجه_عبدالله_انصاری_هروی
@PhilosophyCafe✨
🔥2
🖋 «شرقشناس» معمولاً به کسانی اطلاق میشد که در زمینۀ زبانها و فرهنگهای آسیایی (و افریقای شمالی) صاحب تخصصی باشند. از دهۀ 1960 به بعد، شرقشناسی دستکم هدف حملۀ اسلامگرایان، مارکسیستها و دیگران بوده و واژۀ «شرقشناسی» تداعیهای تحقیرآمیزی یافته است. با این همه، اگر کسی بخواهد مرا «شرقشناس» بنامد، نهتنها نمیرنجم، بلکه به آن مباهات هم میکنم.
وقتی آرتور آربری در سال 1943 کتاب کوچک خود، شرقشناسان بریتانیایی، را منتشر کرد، از محققانی سخن میگفت که به عربستان، ایران، هند، اندونزی و خاور دور سفر کرده یا دربارۀ آنها چیزی نوشته بودند. در سال 1978، [ادوارد] سعید واژۀ «شرقشناسی» را به معنای تازه و مضیّقی به کار گرفت که فقط به کسانی ارجاع داشت که به جهان عرب سفر کرده و به بررسی آن پرداخته یا دربارۀ آن چیزی نوشته بودند. او حتی در اینجا هم آن بخش از سرزمینهای شمال افریقا را که در غرب مصر واقع شده بودند کنار مینهاد.
🖋 من نمیتوانم حدس بزنم چرا افریقای شمالی را مستثنی کرده، اما، گذشته از علت این حذف، در این لحظۀ بخصوص خوشحالم که او با این تحدید معنای دلبخواهی کارم را راحت کرده است، چون من بیش از هر چیز به تاریخ مطالعات غربی دربارۀ اسلام، زبان عربی و تاریخ و فرهنگ عرب علاقه دارم. لیکن، اغلب لازم است نیمنگاهی هم بیندازیم به آنچه در مطالعات معاصر فارسی و ترکی رخ میدهد؛ به ویژه ترکی، چون نامعقول به نظر میرسد که بررسی جهان عرب پیشامدرن را از مطالعات مربوط به عصر عثمانی جدا کنیم. تحولات چینشناسی و مصرشناسی هم گاهی به موضوع مربوط میشود. و سرانجام این که هرگونه پژوهش دربارۀ شرقشناسی، اگر اهمیت فراگیر مطالعات مربوط به کتاب مقدس ... را در نحوۀ بررسی اسلام و عرب نادیده بگیرد، مهمل و زمانپریش است.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
وقتی آرتور آربری در سال 1943 کتاب کوچک خود، شرقشناسان بریتانیایی، را منتشر کرد، از محققانی سخن میگفت که به عربستان، ایران، هند، اندونزی و خاور دور سفر کرده یا دربارۀ آنها چیزی نوشته بودند. در سال 1978، [ادوارد] سعید واژۀ «شرقشناسی» را به معنای تازه و مضیّقی به کار گرفت که فقط به کسانی ارجاع داشت که به جهان عرب سفر کرده و به بررسی آن پرداخته یا دربارۀ آن چیزی نوشته بودند. او حتی در اینجا هم آن بخش از سرزمینهای شمال افریقا را که در غرب مصر واقع شده بودند کنار مینهاد.
🖋 من نمیتوانم حدس بزنم چرا افریقای شمالی را مستثنی کرده، اما، گذشته از علت این حذف، در این لحظۀ بخصوص خوشحالم که او با این تحدید معنای دلبخواهی کارم را راحت کرده است، چون من بیش از هر چیز به تاریخ مطالعات غربی دربارۀ اسلام، زبان عربی و تاریخ و فرهنگ عرب علاقه دارم. لیکن، اغلب لازم است نیمنگاهی هم بیندازیم به آنچه در مطالعات معاصر فارسی و ترکی رخ میدهد؛ به ویژه ترکی، چون نامعقول به نظر میرسد که بررسی جهان عرب پیشامدرن را از مطالعات مربوط به عصر عثمانی جدا کنیم. تحولات چینشناسی و مصرشناسی هم گاهی به موضوع مربوط میشود. و سرانجام این که هرگونه پژوهش دربارۀ شرقشناسی، اگر اهمیت فراگیر مطالعات مربوط به کتاب مقدس ... را در نحوۀ بررسی اسلام و عرب نادیده بگیرد، مهمل و زمانپریش است.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
❤4
عمرو لیث(بعد از فوت پسرش محمد) روی بخواصّ و اولیا و حشم کرد و گفت: بدانید که مرگ حقّ است، و ما هفت شبان روز بدرد فرزند محمّد مشغول بودیم با ما نه خواب و نه خورد و نه قرار بود که نباید که بمیرد.حکم خدای، عزّ و جلّ، چنان بود که وفات یافت.
و اگر بازفروختندی، بهرچه عزیزتر بازخریدیمی، اما این راه بر آدمی بسته است.
چون گذشته شد و مقرّر است که مرده بازنیاید، جزع و گریستن دیوانگی باشد و کار زنان. بخانهها بازروید و بر عادت میباشید و شاد میزیید که پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد. حاضران دعا کردند و بازگشتند. و از چنین حکایت مردان را عزیمت قویتر گردد و فرومایگان را درخورد مایه دهد.
#تاریخ_بیهقی
#ابوالفضل_بیهقی
@PhilosophyCafe✨
و اگر بازفروختندی، بهرچه عزیزتر بازخریدیمی، اما این راه بر آدمی بسته است.
چون گذشته شد و مقرّر است که مرده بازنیاید، جزع و گریستن دیوانگی باشد و کار زنان. بخانهها بازروید و بر عادت میباشید و شاد میزیید که پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد. حاضران دعا کردند و بازگشتند. و از چنین حکایت مردان را عزیمت قویتر گردد و فرومایگان را درخورد مایه دهد.
#تاریخ_بیهقی
#ابوالفضل_بیهقی
@PhilosophyCafe✨
👍3