Forwarded from Art and Literature
"زمانی به نهادهایی برای زندگی و آموزش احتیاج خواهیم داشت که موافق با نظرمان نیستند. این نهادها هیچ نکتهای نمیتوانند به ما بیاموزند. آنچه میآموزند نه تنها باب میل نیست، بلکه احمقانه است."
— مازیار 🦋
"One day institutions will be needed to teach us the way of learning and living which could be contradict our opinions. These institutions cannot be comprehensible at any point. The teachings are not only our cup of tea, but also they are pure foolery..."
— Maziyar 🦋
— مازیار 🦋
"One day institutions will be needed to teach us the way of learning and living which could be contradict our opinions. These institutions cannot be comprehensible at any point. The teachings are not only our cup of tea, but also they are pure foolery..."
— Maziyar 🦋
قلمِ بینون
زاده ی جهنمی ترین بهشت ممکن
ملحدِ مومنان و مومنِ ملحدان
شاگردِ مدرسهی بیشاگرد
رهگذر شهر کلمات
خطِ خط خطی شدهی خطاط بیخط
سرگشتهای گمگشته در احوالات خویش
خطاط خط های بی خط
نقاش نقش های بی نقش
🔷 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
زاده ی جهنمی ترین بهشت ممکن
ملحدِ مومنان و مومنِ ملحدان
شاگردِ مدرسهی بیشاگرد
رهگذر شهر کلمات
خطِ خط خطی شدهی خطاط بیخط
سرگشتهای گمگشته در احوالات خویش
خطاط خط های بی خط
نقاش نقش های بی نقش
🔷 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
يقول ابن خلدون في مقدمته
"إذا رأيت الناس تكثر الكلام المضحك وقت الكوارث فاعلم أن الفقر قد أقبع عليهم وهم قوم بهم غفلة واستعباد ومهانة كمن يساق للموت وهو مخمور
ابن خلدون در مقدمه اش می گوید
زمانی مردمی را دیدید که به وقت مصیبت، کلامهای مضحکشان(جک و لطیفه و مسخره بازی و لودگی ) افزایش یافت بدانید که فقر بر آنها غلبه کرده ،و ایشان قومی از خود غافل ،برده و حقیر هستند و همانطور که به مرگ رانده می شوند باز مست هستند
"إذا رأيت الناس تكثر الكلام المضحك وقت الكوارث فاعلم أن الفقر قد أقبع عليهم وهم قوم بهم غفلة واستعباد ومهانة كمن يساق للموت وهو مخمور
ابن خلدون در مقدمه اش می گوید
زمانی مردمی را دیدید که به وقت مصیبت، کلامهای مضحکشان(جک و لطیفه و مسخره بازی و لودگی ) افزایش یافت بدانید که فقر بر آنها غلبه کرده ،و ایشان قومی از خود غافل ،برده و حقیر هستند و همانطور که به مرگ رانده می شوند باز مست هستند
🖋 آدمیان در هر کار، مخصوصاً آن گاه که میخواهند به کاری بزرگ دست یازند، باید اوضاع و احوال زمان را در نظر بگیرند و خود را با آن سازگار کنند.
کسی که به سبب اشتباه در انتخاب وسایل یا به علت تمایل طبیعی اش، راهی بر خلاف راه زمانه در پیش گیرد بیشتر اوقات ناکام میشود و اعمالش به پایانی نامطلوب می انجامند، و کسانی که با زمانه همگام باشند بر خلاف آنند. ...
برای اینکه مردی بتواند در جامعه ای آزاد قدرت مطلقه به چنگ آورد، هستۀ آن جامعه باید ضایع شده باشد و مردمان به تدریج و نسل به نسل در کام فساد و تباهی فرو رفته باشند، و جامعه هنگامی بدینجا میرسد که... با چشم دوختن به سرمشقهای نیک، جان تازه نگیرد و از طریق قوانین جدید، به مبدأ خود برگردانده نشود. ... پس کسانی که میخواهند در جامعه ای، دولت آزاد یا حکومت استبدادی برقرار سازند باید در اوضاع و احوال جامعه نیک بنگرند و با توجه به آن دربارۀ دشواریهایی که ممکن است بر سر راهشان روی بنماید، داوری کنند، زیرا آزاد ساختنِ مردمانی که میخواهند در حال بندگی زندگی کنند همان قدر دشوار است که بنده ساختنِ مردمان شیفتۀ آزادی.
📚 از کتاب «گفتارها»، نوشتۀ نیکولو ماکیاولی 📚
@philosophycafe
کسی که به سبب اشتباه در انتخاب وسایل یا به علت تمایل طبیعی اش، راهی بر خلاف راه زمانه در پیش گیرد بیشتر اوقات ناکام میشود و اعمالش به پایانی نامطلوب می انجامند، و کسانی که با زمانه همگام باشند بر خلاف آنند. ...
برای اینکه مردی بتواند در جامعه ای آزاد قدرت مطلقه به چنگ آورد، هستۀ آن جامعه باید ضایع شده باشد و مردمان به تدریج و نسل به نسل در کام فساد و تباهی فرو رفته باشند، و جامعه هنگامی بدینجا میرسد که... با چشم دوختن به سرمشقهای نیک، جان تازه نگیرد و از طریق قوانین جدید، به مبدأ خود برگردانده نشود. ... پس کسانی که میخواهند در جامعه ای، دولت آزاد یا حکومت استبدادی برقرار سازند باید در اوضاع و احوال جامعه نیک بنگرند و با توجه به آن دربارۀ دشواریهایی که ممکن است بر سر راهشان روی بنماید، داوری کنند، زیرا آزاد ساختنِ مردمانی که میخواهند در حال بندگی زندگی کنند همان قدر دشوار است که بنده ساختنِ مردمان شیفتۀ آزادی.
📚 از کتاب «گفتارها»، نوشتۀ نیکولو ماکیاولی 📚
@philosophycafe
🍾 همسفر! 🍾
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است..
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم
چهل نامه کوتاه به همسرم
🔷 #نادر_ابراهيمي
@PhilosophyCafe ♨️
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است..
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم
چهل نامه کوتاه به همسرم
🔷 #نادر_ابراهيمي
@PhilosophyCafe ♨️
#The_Dreamers
در حاشیه «رویاپردازها»ی برناردو برتولوچی
نویسنده: سامان صفرزایی
منبع: شهروند 1386 شماره 3
شورش یا قیام، آنارشیسم یا انقلابیگرایی، آزادیخواهی یا عدالتطلبی؛ اسمش هر چه میخواهد باشد اما بگذارید بگوییم آنچه توسط دانشجویان و کارگران فرانسوی در بهار 1968 اتفاق افتاد یک نقطهعطف به معنای واقعی کلمه در تاریخ اروپا بود که جدای از سیاستمداران جهان، بسیاری از فیلمسازان و ترانهخوانها و موسیقیدانهای غرب را نیز شدیدا تحتتاثیر قرار داد.
ادامه: 👇👇👇
http://ensani.ir/fa/article/44709/در-حاشیه-رویاپردازها-ی-برناردو-برتولوچی
دانلود: 👇👇👇
720p: 650 MB http://dl9.royaldl.gq/Media/Movie/T/2003/The%20Dreamers%202003/The%20Dreamers%202003%20BluRay%201080p%20(Sam-Serial).mkv
1080p: 1.73 GB http://dl9.royaldl.gq/Media/Movie/T/2003/The%20Dreamers%202003/The%20Dreamers%202003%20BluRay%201080p%20(Sam-Serial).mkv
@PhilosophyCafe ♨️
در حاشیه «رویاپردازها»ی برناردو برتولوچی
نویسنده: سامان صفرزایی
منبع: شهروند 1386 شماره 3
شورش یا قیام، آنارشیسم یا انقلابیگرایی، آزادیخواهی یا عدالتطلبی؛ اسمش هر چه میخواهد باشد اما بگذارید بگوییم آنچه توسط دانشجویان و کارگران فرانسوی در بهار 1968 اتفاق افتاد یک نقطهعطف به معنای واقعی کلمه در تاریخ اروپا بود که جدای از سیاستمداران جهان، بسیاری از فیلمسازان و ترانهخوانها و موسیقیدانهای غرب را نیز شدیدا تحتتاثیر قرار داد.
ادامه: 👇👇👇
http://ensani.ir/fa/article/44709/در-حاشیه-رویاپردازها-ی-برناردو-برتولوچی
دانلود: 👇👇👇
720p: 650 MB http://dl9.royaldl.gq/Media/Movie/T/2003/The%20Dreamers%202003/The%20Dreamers%202003%20BluRay%201080p%20(Sam-Serial).mkv
1080p: 1.73 GB http://dl9.royaldl.gq/Media/Movie/T/2003/The%20Dreamers%202003/The%20Dreamers%202003%20BluRay%201080p%20(Sam-Serial).mkv
@PhilosophyCafe ♨️
تا پیش از تو جاده نه راهی برای رسیدن و بل راهی برای رفتن بود. جاده تنهایی آدم را به نحو عجیبی به رخ او میکشد، جاده آدم را یتیم میکند، یتیم وجودی، یتیم جادهای. بی کس و تنها.
تا پیش از تو جاده تکلیفی بود بر دوش و امروز؟ نمیدانم امروز دیگر جاده چیست محبوبم ولی میدانم که دیگر انگار جاده به چیز دیگری تبدیل شده است. همیشه نوشتن از جاده برایم سخت بوده و هنوز هم هست. نمیتوانم دروغ بگویم و نگویم که من هنوز در جاده ماندهام. عکس آنچه که در اول گفتم گویی هنوز بین جاده رفتن و رسیدن ماندهام. نمیدانم شاید به این دلیل باشد که بختیاری آواره خود در کوچ به دنیا آمده است. شاید به همین علت باشد که سالهاست در جاده مینویسم، در جاده میخوانم و در جاده فکر میکنم. جاده شکستن و ساختن پیوسته درلحظه است. از این رو است که معتقدم فیلسوف کسی نیست که فقط کوزه ساختن خوب بلد است و بل کسی است که کوزه شکستن را هم خوب بلد است. اما باز هم نمیتوانم اعتراف نکنم که اینکار چقدر کار سخت و دشواری است و چقدر آرزو میکنم که کاش فلسفه نخوانده بودم که تا، تایی وجود داشت چنگ در زلف تو میزدم و دست از دامانت برنمیکشیدم. کاش راهی پیدا میکردم. سخت است بپذیریم که تعین ما در تعینناپذیری ماست. سخت است بدون لنگرگاه زیستن. سالها تلاش کردم که تا میتوانم بِبُرَم روابط خودم را ولی در آخر به اینجا رسیدم که این روابط هستند که به زندگی ما معنا میدهند و بدون رابطه، معنایی هم وجود نخواهد داشت. آزادی را شجاعت در شکستن و ساختن این روابط دانستم. اما اکنون، اکنون که به تو رسیدم هر بار که میخواهم ابراهیموار چاقو بردارم و روابط خودم را قطع کنم، منکر هر خدا و عقلانیت و فلسفهای میشوم. تو بگو ابراهیم چگونه توانستی چاقو برداری و تصمیم به قطع روابط خود کنی؟ چگونه میتوان بدون ایمان دست به چاقو برد؟ چگونه میتوانم؟ چگونه میتوانم؟ چگونه میتوانم؟ منی که چون ابراهیم ایمان ندارم باید چاقو بر گردن خود بگذارم تا اسمائیل روابطهام را قطع کنم. آیا واقعا میل به مُثُل دارد روح مرا مُثلِه میکند؟ آیا خود عقلانیت هم یک مثل نیست در کنار سایر مُثِلها؟ آیا میل فلاسفه به فرا رفتن، آنها را دچار فروروی نکرده است؟ چرا باید همهچیز را به عقلانیت محض فرو کاست؟ محض، چه لغت لعنتیای. شکل دیگری از همان مثل. چرا نباید عقل، احساس، رویا، توهم و همهی چیزهای دیگر را در کنار هم پذیرفت؟ از عقل محض میترسم. از انسان مثلی و از هر چیز مثلی میترسم. من عاشق میوههای کالم، رسیدههای برای شما لطفا. سالهای سال تلاش کردم تا فرابروم ولی امرور احساس میکنم که تا کنون فرو رفتهام و دوباره باید تلاش کنم تا به نقط صفر آغازین خودم برگردم. از انسان انتزاعی به انسان انضمامی. از انسان گزارهای به انسان وجودی. چه کار سختی است دوباره شکستن و دوباره ساختن. چه رنج عظیمی است خودکشی پیوسته.
امان از جاده.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
تا پیش از تو جاده تکلیفی بود بر دوش و امروز؟ نمیدانم امروز دیگر جاده چیست محبوبم ولی میدانم که دیگر انگار جاده به چیز دیگری تبدیل شده است. همیشه نوشتن از جاده برایم سخت بوده و هنوز هم هست. نمیتوانم دروغ بگویم و نگویم که من هنوز در جاده ماندهام. عکس آنچه که در اول گفتم گویی هنوز بین جاده رفتن و رسیدن ماندهام. نمیدانم شاید به این دلیل باشد که بختیاری آواره خود در کوچ به دنیا آمده است. شاید به همین علت باشد که سالهاست در جاده مینویسم، در جاده میخوانم و در جاده فکر میکنم. جاده شکستن و ساختن پیوسته درلحظه است. از این رو است که معتقدم فیلسوف کسی نیست که فقط کوزه ساختن خوب بلد است و بل کسی است که کوزه شکستن را هم خوب بلد است. اما باز هم نمیتوانم اعتراف نکنم که اینکار چقدر کار سخت و دشواری است و چقدر آرزو میکنم که کاش فلسفه نخوانده بودم که تا، تایی وجود داشت چنگ در زلف تو میزدم و دست از دامانت برنمیکشیدم. کاش راهی پیدا میکردم. سخت است بپذیریم که تعین ما در تعینناپذیری ماست. سخت است بدون لنگرگاه زیستن. سالها تلاش کردم که تا میتوانم بِبُرَم روابط خودم را ولی در آخر به اینجا رسیدم که این روابط هستند که به زندگی ما معنا میدهند و بدون رابطه، معنایی هم وجود نخواهد داشت. آزادی را شجاعت در شکستن و ساختن این روابط دانستم. اما اکنون، اکنون که به تو رسیدم هر بار که میخواهم ابراهیموار چاقو بردارم و روابط خودم را قطع کنم، منکر هر خدا و عقلانیت و فلسفهای میشوم. تو بگو ابراهیم چگونه توانستی چاقو برداری و تصمیم به قطع روابط خود کنی؟ چگونه میتوان بدون ایمان دست به چاقو برد؟ چگونه میتوانم؟ چگونه میتوانم؟ چگونه میتوانم؟ منی که چون ابراهیم ایمان ندارم باید چاقو بر گردن خود بگذارم تا اسمائیل روابطهام را قطع کنم. آیا واقعا میل به مُثُل دارد روح مرا مُثلِه میکند؟ آیا خود عقلانیت هم یک مثل نیست در کنار سایر مُثِلها؟ آیا میل فلاسفه به فرا رفتن، آنها را دچار فروروی نکرده است؟ چرا باید همهچیز را به عقلانیت محض فرو کاست؟ محض، چه لغت لعنتیای. شکل دیگری از همان مثل. چرا نباید عقل، احساس، رویا، توهم و همهی چیزهای دیگر را در کنار هم پذیرفت؟ از عقل محض میترسم. از انسان مثلی و از هر چیز مثلی میترسم. من عاشق میوههای کالم، رسیدههای برای شما لطفا. سالهای سال تلاش کردم تا فرابروم ولی امرور احساس میکنم که تا کنون فرو رفتهام و دوباره باید تلاش کنم تا به نقط صفر آغازین خودم برگردم. از انسان انتزاعی به انسان انضمامی. از انسان گزارهای به انسان وجودی. چه کار سختی است دوباره شکستن و دوباره ساختن. چه رنج عظیمی است خودکشی پیوسته.
امان از جاده.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
《در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش.》
《شهامت به کارگیری فهم خود را داشته باش.》
🔷 کدام یک؟
@LostExistence
@PhilosophyCafe ♨️
《شهامت به کارگیری فهم خود را داشته باش.》
🔷 کدام یک؟
@LostExistence
@PhilosophyCafe ♨️
پرفورمنس
By @redancegroup
در پرفورمنسِ حاضر، مردی، روی تَلی از کتاب شناور است. به ناگاه، همانند آشفتهحالان از خود بیخود گشته، یورش میبرد و با کلّهاش کتابها را از هم میگسلد. او، ظاهراً از این کار لذت میبرد.
خوب! آیا درست دیدیم؟ آنچه دیدیم، آیا حقیقتِ حضورِ این مرد را بر فراز کتابها نمایان ساخت؟
چنانچه از ظاهر این مرد برمیآید، یعنی از پوشش نسبتاً آراستهاش، او مردیست نجیب. کار او نیز شرافتمندانه است: همآغوشی با کتابها. درست مثل خود ما: که دوست داریم لابهلای کتابهایمان لولیده، و بلکه با آنها یکی شویم. تا بدینجا مشکلی نیست. چه عیبی دارد طرحِ چنین خواستهٔ معقولی؟! مشکل اما از آنجا آغاز میشود که این مرد نجیب، همانند بسیاری از ما، قادر نیست تمایزی میان " عطش مخربِ " خود با " حقیقت فردیِ " خویش قائل شود. در واقع، چنین شخصی فاقدِ اعتبار و صلاحیت لازم برای یکیشدن با اندیشهٔ متعالِ معاصر است. از همینروست که علیرغم پوششِ رسمی ( پیداست که کتاش را درآورده )، با پاهای برهنه ( که خود، نمادِ بیمقداری و نهجیبیِ! اوست )، مشغولِ تجاوزی مجلسی و رسمی به کتابهاست! بله، دقیقاً تجاوزی آکادمیک به ساحتِ اندیشهٔ دیگران.
ادامه: 👇👇👇
https://goo.gl/aemySK
@PhilosophyCafe ♨️
By @redancegroup
در پرفورمنسِ حاضر، مردی، روی تَلی از کتاب شناور است. به ناگاه، همانند آشفتهحالان از خود بیخود گشته، یورش میبرد و با کلّهاش کتابها را از هم میگسلد. او، ظاهراً از این کار لذت میبرد.
خوب! آیا درست دیدیم؟ آنچه دیدیم، آیا حقیقتِ حضورِ این مرد را بر فراز کتابها نمایان ساخت؟
چنانچه از ظاهر این مرد برمیآید، یعنی از پوشش نسبتاً آراستهاش، او مردیست نجیب. کار او نیز شرافتمندانه است: همآغوشی با کتابها. درست مثل خود ما: که دوست داریم لابهلای کتابهایمان لولیده، و بلکه با آنها یکی شویم. تا بدینجا مشکلی نیست. چه عیبی دارد طرحِ چنین خواستهٔ معقولی؟! مشکل اما از آنجا آغاز میشود که این مرد نجیب، همانند بسیاری از ما، قادر نیست تمایزی میان " عطش مخربِ " خود با " حقیقت فردیِ " خویش قائل شود. در واقع، چنین شخصی فاقدِ اعتبار و صلاحیت لازم برای یکیشدن با اندیشهٔ متعالِ معاصر است. از همینروست که علیرغم پوششِ رسمی ( پیداست که کتاش را درآورده )، با پاهای برهنه ( که خود، نمادِ بیمقداری و نهجیبیِ! اوست )، مشغولِ تجاوزی مجلسی و رسمی به کتابهاست! بله، دقیقاً تجاوزی آکادمیک به ساحتِ اندیشهٔ دیگران.
ادامه: 👇👇👇
https://goo.gl/aemySK
@PhilosophyCafe ♨️
Telegraph
پرفورمنس
در پرفورمنسِ حاضر، مردی، روی تَلی از کتاب شناور است. به ناگاه، همانند آشفتهحالان از خود بیخود گشته، یورش میبرد و با کلّهاش کتابها را از هم میگسلد. او، ظاهراً از این کار لذت میبرد. خوب! آیا درست دیدیم؟ آنچه دیدیم، آیا حقیقتِ حضورِ این مرد را بر فراز…
🖋 اینطور نیست که حقیقت، پدیده ای بی مرز باشد. حقیقت در چارچوب رژیمهای معرفتی متفاوت محصور میشود. آرای کوهن دربارۀ پارادایم ها یا آرای لاکاتوش دربارۀ برنامه های پژوهشی نیز حکایت از وجود مرزهای هویت ساز در حوزۀ علم و معرفت محض و در رژیمهای معرفتی میکند. لاکاتوش میگوید هر برنامۀ پژوهشی دارای یک هستۀ سخت است. درون این هستۀ سخت، بعضی از آکسیوم ها و جزمیات وجود دارد که روی آنها بحث نمیشود و آنها مفروض گرفته میشوند. کسانی که آن برنامۀ پژوهشی را پذیرفته اند، تعبداً نسبت به مضمون هستۀ سخت چون و چرا نمیکنند و آن را مورد انتقاد قرار نمیدهند. دور هر هستۀ سخت، یک کمربند محافظتی وجود دارد. ... کمربند محافظتی در واقع خط قرمز مستدیری است که حول هستۀ سخت هر برنامۀ پژوهشی کشیده میشود تا مانع ورود به منطقۀ ممنوعۀ این معرفت شود. به هر حال علمایی که در درون یک برنامۀ پژوهشی یا یک پارادایم کار میکنند پاره ای از مفروضات را پذیرفته اند و دیگر حول آنها چون و چرا نمیکنند تا بتوانند با همدیگر تعاملات علمی داشته باشند. پس در مسائل علمی و معرفتی خالص و پوزیتیو هم خطوط قرمز و هنجارهایی وجود دارد که توسط اهل علم و اهل آن پارادایم و رژیم معرفتی پذیرفته شده اند. از همین جاست که به تئوریهای متفاوتی راجع به ماهیت علم میرسیم.
📝 از مقالۀ «خط قرمز: ارزش یا هنجار؟»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝
@philosophycafe
📝 از مقالۀ «خط قرمز: ارزش یا هنجار؟»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝
@philosophycafe
《سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله میرسد، سنگ به پایین میغلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.۱》
این روزها هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسیم که سیزیف نماد ما مردم ایران است. مردمی که بخاطر جهل تاریخنخوانی و تاریخندانی و ضعف مزمن عقلانیت دست به آشکارگی راز خدایگان زدند. چهل سال است که به خود وعده وعید میدهیم که اینبار دیگر از پس مشکلات عبور میکنیم و ما هم میتوانیم به مانند سایر مردم جهان روزی رنگ آسایش را ببینیم. هر روز سنگ رنج را بالا و بالاتر میبریم و همینکه به قله میرسیم خدایی اهریمنی سنگ را دوباره به پایین غلط میدهد. تا کی باید چنین سیزیفوار رنج سنگ را تحمل کنیم؟ آیا همانگونه که کامو راز پیروزی سیزیف را در آگاهی میداند، راز پیروزی ما هم در آگاهی نهفته است؟ آیا وقت آن نرسیده است رنج سنگ رنج را به پایان برسانیم؟
#امید_نادری
۱. #پینوشت: این قسمت برگرفته از ویکیپدیا است.
@PhilosophyCafe ♨️
این روزها هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسیم که سیزیف نماد ما مردم ایران است. مردمی که بخاطر جهل تاریخنخوانی و تاریخندانی و ضعف مزمن عقلانیت دست به آشکارگی راز خدایگان زدند. چهل سال است که به خود وعده وعید میدهیم که اینبار دیگر از پس مشکلات عبور میکنیم و ما هم میتوانیم به مانند سایر مردم جهان روزی رنگ آسایش را ببینیم. هر روز سنگ رنج را بالا و بالاتر میبریم و همینکه به قله میرسیم خدایی اهریمنی سنگ را دوباره به پایین غلط میدهد. تا کی باید چنین سیزیفوار رنج سنگ را تحمل کنیم؟ آیا همانگونه که کامو راز پیروزی سیزیف را در آگاهی میداند، راز پیروزی ما هم در آگاهی نهفته است؟ آیا وقت آن نرسیده است رنج سنگ رنج را به پایان برسانیم؟
#امید_نادری
۱. #پینوشت: این قسمت برگرفته از ویکیپدیا است.
@PhilosophyCafe ♨️