بنده بیدم،بید مجنون.البته آنقدر هم مجنون نبودم،از وقتی مجنون شدم که یک الدنگ تریاکی شوخی شوخی پایش را بالا گرفت و روی تنه ام شاشید.لعنتی جنسش آنقدر خوب بود که حتی وقتی دلقک های با خایه زیر سایه ام با هم ور میروند شاخه هایم راست نمی شوند.
لعنت به این تریاک،ای کاشی بید ها را هم قطع می کردند.
#کوهیار
لعنت به این تریاک،ای کاشی بید ها را هم قطع می کردند.
#کوهیار
بیانتها
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
مگر میشود؟
نه قطعا نخواهد شد
من
بیانتها
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
مگر میشود؟
نه قطعا نخواهد شد.
بیانتها
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
نه قطعا نخواهد شد
بیانتها
نه قطعا نخواهد شد
بیابتدا
نه قطعا نخواهد شد
ساعت
چه واژه مزخرفی
نه قطعا نخواهد شد
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
مگر میشود؟
نه قطعا نخواهد شد
من
بیانتها
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
مگر میشود؟
نه قطعا نخواهد شد.
بیانتها
بیابتدا
ساعت
چه واژه مزخرفی
نه قطعا نخواهد شد
بیانتها
نه قطعا نخواهد شد
بیابتدا
نه قطعا نخواهد شد
ساعت
چه واژه مزخرفی
نه قطعا نخواهد شد
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🗯 یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
@philosophycafe
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
@philosophycafe
🔘 #قیاس
به نظر میرسد علاوه بر درست بودن و معتبر بودن که شرایط یک قیاس هستند، امر سومی نیز وجود دارد. به عبارت دیگر اگر زندگی را یک قیاس در نظر بگیریم و یا هر شکل زندگی یک شکل قیاسی باشد، آنگاه به اینجا می رسیم که علاوه بر درست و معتبر بودن، چیز دیگری هم نیاز است تا ما بتوانیم با یک شکل زندگی همشکل شویم. به نظر میرسد عنصر سومی در کار است. عنصری که شاید هنوز مورد کاوش قرار نگرفته باشد. نوعی پذیرش روانی. نوعی ایمان. نوعی تصمیم. چه می شود که هرچند ما می دانیم که شکل زندگی الف درست و معتبر است ولی همچنان از پذیرش آن امتناع داریم و یا شکل زندگی ب که نه معتبر و نه درست است آن را انتخاب می کنیم. هرچه که هست مشخص است که فروکاستن این عنصر سوم به دو عنصر قبلی نمی تواند صورت بپذیرد. عنصر سومی که شاید خود مانع سنجش پذیری این شکل ها و یا قیاس های زندگی می شود. عنصری که قیاس را به زمین پیوند می زند و آن را به شکلی از زندگی تبدیل می کند. قیاس خود فروکاستن و مثله کردن است برای رسیدن به مثل. کاری که با سقراط شروع شد و با افلاطون و ارسطو به اوج خود رسید و همچنان نیز ادامه دارد. میل به مثلی که ما را مثله کرده است. فوتبال بدون زمین فوتبال معنایی نخواهد داشت، همانطور که زمین فوتبال بدون فوتبال معنایی نخواهد داشت. این دو به هم پیوسته هستند. همانطور که نظریه بدون انسان و یا نظر دهنده معنایی نخواهد داشت، انسان و یا نظردهنده بدون نظر هم معنایی نخواهد داشت. اگر بتوان نشان داد امری صادق است، از زمانی و تا زمانی که بتوان آن را نشان داد آن امر صادق خواهد بود. صادق ازلی و ابدی معنایی نخواهد داشت (این گفته درمورد خودش نیز صادق است تا زمانی که کسی یافت شود که صدق آن را نشان دهد) و هیچ جهانی که در آن مجموع صادقها و یا کاذبها جدا شده باشند وجود ندارد و تصور چنین جهانی، تصوری مثالی است از جهانی است که همواره ثابت و بیتغییر است و این یعنی تصوری ذاتی از جهان داشتن. اگر هر قیاسی را یک تقلیل بدانیم، چیزی در هر تقلیل از بین می رود و این همان عنصر سوم است که در اینجا مثله می شود. قیاسی گری خود چه در وجه تاییدی و چه در وجه ابطالی نوعی مثل گرایی و فروکاستن وجود به دو وجه صادقیت و معتبریت می باشد. تا زمانی که نتوانیم این عنصر سوم را بیابیم ظاهرا نخواهیم توانست شکل زندگی و چگونگی سنجش آن ها را با هم نیز بیابیم. و اینجا جایی است که به نظر می رسد از پرداختن به آن تا بدین لحظه ناتوان هستم و تمام این نوشته ها و تلاش ها تلاشی برای خروج از این هزارتوی است بدون اینکه بدانم از کدام یک از این توها سر به برون خواهم گشاد.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
به نظر میرسد علاوه بر درست بودن و معتبر بودن که شرایط یک قیاس هستند، امر سومی نیز وجود دارد. به عبارت دیگر اگر زندگی را یک قیاس در نظر بگیریم و یا هر شکل زندگی یک شکل قیاسی باشد، آنگاه به اینجا می رسیم که علاوه بر درست و معتبر بودن، چیز دیگری هم نیاز است تا ما بتوانیم با یک شکل زندگی همشکل شویم. به نظر میرسد عنصر سومی در کار است. عنصری که شاید هنوز مورد کاوش قرار نگرفته باشد. نوعی پذیرش روانی. نوعی ایمان. نوعی تصمیم. چه می شود که هرچند ما می دانیم که شکل زندگی الف درست و معتبر است ولی همچنان از پذیرش آن امتناع داریم و یا شکل زندگی ب که نه معتبر و نه درست است آن را انتخاب می کنیم. هرچه که هست مشخص است که فروکاستن این عنصر سوم به دو عنصر قبلی نمی تواند صورت بپذیرد. عنصر سومی که شاید خود مانع سنجش پذیری این شکل ها و یا قیاس های زندگی می شود. عنصری که قیاس را به زمین پیوند می زند و آن را به شکلی از زندگی تبدیل می کند. قیاس خود فروکاستن و مثله کردن است برای رسیدن به مثل. کاری که با سقراط شروع شد و با افلاطون و ارسطو به اوج خود رسید و همچنان نیز ادامه دارد. میل به مثلی که ما را مثله کرده است. فوتبال بدون زمین فوتبال معنایی نخواهد داشت، همانطور که زمین فوتبال بدون فوتبال معنایی نخواهد داشت. این دو به هم پیوسته هستند. همانطور که نظریه بدون انسان و یا نظر دهنده معنایی نخواهد داشت، انسان و یا نظردهنده بدون نظر هم معنایی نخواهد داشت. اگر بتوان نشان داد امری صادق است، از زمانی و تا زمانی که بتوان آن را نشان داد آن امر صادق خواهد بود. صادق ازلی و ابدی معنایی نخواهد داشت (این گفته درمورد خودش نیز صادق است تا زمانی که کسی یافت شود که صدق آن را نشان دهد) و هیچ جهانی که در آن مجموع صادقها و یا کاذبها جدا شده باشند وجود ندارد و تصور چنین جهانی، تصوری مثالی است از جهانی است که همواره ثابت و بیتغییر است و این یعنی تصوری ذاتی از جهان داشتن. اگر هر قیاسی را یک تقلیل بدانیم، چیزی در هر تقلیل از بین می رود و این همان عنصر سوم است که در اینجا مثله می شود. قیاسی گری خود چه در وجه تاییدی و چه در وجه ابطالی نوعی مثل گرایی و فروکاستن وجود به دو وجه صادقیت و معتبریت می باشد. تا زمانی که نتوانیم این عنصر سوم را بیابیم ظاهرا نخواهیم توانست شکل زندگی و چگونگی سنجش آن ها را با هم نیز بیابیم. و اینجا جایی است که به نظر می رسد از پرداختن به آن تا بدین لحظه ناتوان هستم و تمام این نوشته ها و تلاش ها تلاشی برای خروج از این هزارتوی است بدون اینکه بدانم از کدام یک از این توها سر به برون خواهم گشاد.
🔘 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 ای جماعت الحال برای شما عبرت باشد. دیگر وقتیست که آگاه شوید بر اینکه شما مردمان وحشی نیستید، از شما قباحت دارد پی کارهای بد بلند بشوید. اینقدر حریص و راغب دزدی و دلگی شدن بس است... آداب انسانیت را یاد بگیرید. مگر نمیشنوید کسانی که دزدی و دلگی نمیکنند و به صنعت و تجارت مشغولند چه قدر آسوده و خوش گذران هستند؟
📚 بخشی از نمایشنامۀ «خرس قولدورباسان»، نوشتۀ میرزا فتحعلی آخوندزاده 📚
@philosophycafe
📚 بخشی از نمایشنامۀ «خرس قولدورباسان»، نوشتۀ میرزا فتحعلی آخوندزاده 📚
@philosophycafe
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
🔘 #خیام
@PhilosophyCafe ♨️
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
🔘 #خیام
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 ویتگنشتاین، پاپر و ماجرای سیخ بخاری
🔘 #دیوید_ادموندز #جان_آیدینو
🔘 #حسن_کامشاد
🔘 جمله از راسل
🔘 صفحهی: ۵۵
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #دیوید_ادموندز #جان_آیدینو
🔘 #حسن_کامشاد
🔘 جمله از راسل
🔘 صفحهی: ۵۵
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 برای کشورهای دیرتر توسعه یافته یا در حال توسعه و نیز کشورهای تحت سلطۀ استعمار شاید ورود به منزل ایدئولوژی یک ضرورت اجتماعی و تاریخی هم باشد. برای بسیاری، رسیدن به قافلۀ تمدن بشریت، احتیاج به آواز حُدی دارد که شتر عقب مانده را تحت شرایط روانی خاصی به این قافله میرساند، لذا برای بسیج اجتماعی، دینِ حیرت زا و افسونی به کار نمی آید بلکه ایدئولوژی، زایندۀ حرکت است. اگر دین، افیون توده هاست؛ ایدئولوژی، محرک آنان است.
برای عمل انقلابی، ایدئولوژی انقلابی لازم است. اگر دین برای تحقق رستگاری انفرادی اخروی آمده است، ایدئولوژی وظیفۀ تحقق اتوپیای اینجهانی و فردوسِ زمینی را برعهده دارد و لذا هرچه شارژِ اتوپیک یک باور بیشتر باشد، آن باور ایدئولوژیک تر است و برای تحقق آرمانهایش به تلاشی بیشتر و رهبری فرهمندتر احتیاج دارد. به قول کلمنس اسکندرانی: «برادران! اگر مسیح ما کوچک باشد، آرزوهای ما نیز کوچک خواهد بود؛ برای آینده های بزرگ، به مسیح بزرگ احتیاج داریم.»
📝 از مقالۀ «نقدی بر نظریۀ "فربه تر از ایدئولوژی"»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝
@philosophycafe
برای عمل انقلابی، ایدئولوژی انقلابی لازم است. اگر دین برای تحقق رستگاری انفرادی اخروی آمده است، ایدئولوژی وظیفۀ تحقق اتوپیای اینجهانی و فردوسِ زمینی را برعهده دارد و لذا هرچه شارژِ اتوپیک یک باور بیشتر باشد، آن باور ایدئولوژیک تر است و برای تحقق آرمانهایش به تلاشی بیشتر و رهبری فرهمندتر احتیاج دارد. به قول کلمنس اسکندرانی: «برادران! اگر مسیح ما کوچک باشد، آرزوهای ما نیز کوچک خواهد بود؛ برای آینده های بزرگ، به مسیح بزرگ احتیاج داریم.»
📝 از مقالۀ «نقدی بر نظریۀ "فربه تر از ایدئولوژی"»، نوشتۀ سعید حجاریان 📝
@philosophycafe
راه رفتن برای مادر بزرگم سخت است،تمام وزنش را بر واکر می اندازد و قدم قدم مثل کودکی خودش را جلو می کشد.کلید را به در انداختم،گیر داشت.به محض ورود از بوی گوشت گندیده ی آمیخته با آویشن گیج شدم.از تعفن سرم را به عقب راندم.سرم بازار مس گر ها بود،قلبم را در سینه احساس می کردم.در را هل دادم و یک راست سراغ مادر بزرگم که میدانستم همیشه در آشپزخانه است رفتم. چشم هایش به عکس مادرش روی اوپن خیره مانده بود و خودش روی آویشن های خشک شده ولو بود.دست پاچه بودم،نبضش را گرفتم.حس کردم خون به سختی خودش را رگ های گرفته اش جلو می کشد.چشمم به طناب پاره ی دور گردنش افتاد که مانند گیسوی دوران جوانی اش به او زیبایی بی حدی بخشیده بود.ایستادم،سه قدم جلو رفتم.کنار قاب عکس جعبه ی کارد ها را دیدم،خواستم کمکش کنم تا راحت شود،جان های آخرش را می کند.چاقوی بلند دست قرمز را که برای سلاخی گوسفند به کار می برد شناختم. یخچال را باز کردم و لیوانی آب برایش ریختم،یخچال تقریبا خالی بود یعنی ...
وسط آشپز خانه ی مربع شکل زانو زدم . پلک هایم خیس شده بود ولی قدرت پدربزرگ را در دست هایم حس کردم.درست همان طور که مادر بزرگم را با کمربند سرخ می کرد دستم را بلند کردم ولی به جای کمربند چاقو در دستم بود یعنی یک مرحله از او جلو تر بودم.چاقو را بر شاه رگ کدرش زدم.چند قطره خون روی عینکم و عکس مادرش شتک زد.طناب بافته شده در گیسویش را جدا کردم،دور گردنش حلقه کردم و با تمام نیرو کشیدم.دوتایی مادر بزرگم را کشتیم.
#کوهیار
وسط آشپز خانه ی مربع شکل زانو زدم . پلک هایم خیس شده بود ولی قدرت پدربزرگ را در دست هایم حس کردم.درست همان طور که مادر بزرگم را با کمربند سرخ می کرد دستم را بلند کردم ولی به جای کمربند چاقو در دستم بود یعنی یک مرحله از او جلو تر بودم.چاقو را بر شاه رگ کدرش زدم.چند قطره خون روی عینکم و عکس مادرش شتک زد.طناب بافته شده در گیسویش را جدا کردم،دور گردنش حلقه کردم و با تمام نیرو کشیدم.دوتایی مادر بزرگم را کشتیم.
#کوهیار
Philosophy Cafe ♨️
راه رفتن برای مادر بزرگم سخت است،تمام وزنش را بر واکر می اندازد و قدم قدم مثل کودکی خودش را جلو می کشد.کلید را به در انداختم،گیر داشت.به محض ورود از بوی گوشت گندیده ی آمیخته با آویشن گیج شدم.از تعفن سرم را به عقب راندم.سرم بازار مس گر ها بود،قلبم را در…
تمرین جلسه ی اول کلاس داستان نویسی با موضوع آشپزخانه
Philosophy is a battle against the bewitchment of our intelligence by means of language. (PI, 109)
🔘 #WITTGENSTEIN
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #WITTGENSTEIN
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 لا تَقنَطوا مِن رَحمَة الله إنَّ اللهَ یَغفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّهُ هُوَ الغَفورُ الرَّحِیمُ
🖍 از رحمت خدا نومید مشوید در حقیقت خدا همۀ گناهان را می آمرزد که او خود آمرزندۀ مهربان است.
📚 قرآن، سورۀ زمر 📚
@philosophycafe
🖍 از رحمت خدا نومید مشوید در حقیقت خدا همۀ گناهان را می آمرزد که او خود آمرزندۀ مهربان است.
📚 قرآن، سورۀ زمر 📚
@philosophycafe
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (معین طلا)
روایت کردن داستانی با مضمون زیر دشوار است زیرا روای باید احتیاط کند در دام هنر اروتیک نیفتد و همچنین وقایع را به گونه ای تعریف کند تا خوانندگان نوشته را" هدایت گونه" نپندارند.
بیماری روحی اینگونه است که دیواری را سیاه می بینی ولی مادر و عزیزانت می خواهند اقرار کنی دیوار سفید است،در این حال کلافه می شوی و تشخیص رنگ دیوار را به آن ها می سپاری.
فریدون از شیشه ی بخار گرفته ی تاکسی تابلو های تبلیغاتی را به سختی میدید:
ساقه طلایی،شیشه شور،علی دایی،پخش سرامیک و...
خواندن تابلو ها برایش کسل کننده شد و به راننده تاکسی زل زد. پیرمردی با موهای کم پشت بود که صورتش را نمی توانست ببیند حتی انسجام حرف هایش را نمیتوانست درک کند فقط کلمات آشنا را تشخیص می داد:
الدنگ،گوسفند،مرغ،گوشت،دزد،اسنپ،مسافر،خودروی شخصی.
فریدون گفت هر جا می شود من را پیاده کنید،راننده بدون کوچکترین حرفی روی ترمز زد.
پیاده شدم.هوا سرد بود درخت توت سفیدی را در کنار جدول دیدم که طنابی از آن آویزان بود در سرم صدایی شنیدم:
اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را ....
این مرگ،مرگ مرررررگ مرررررگ
دهان چند نفر را شیرین می کند
راستی عمه" شیرین" کجاست؟!خیلی وقت است او را ندیدم!
از کتاب فروشی "پ" رد شدم پشت ویترین چند کوزه ی سفالی و چند کتاب زرد رنگ دیدم:
من پیش از تو،من پس از تو....
کتاب آخر اسمش واضح نبود ولی بنابر استقرا اسمش باید چنین می بود،من زیر تو.
کتاب فروشی شلوغ بود،هفت هشت نفری حلقه زده بودند و "در اسرار گیتی کند و کو می کردند "بی اعتنا به آن ها راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم.
.فریدون گوشه ی خانقاه چهار زانو نشسته بود و به دفیدن دف گوش میکرد.همراه دف هو هو شنیده می شد و لابه لای دفیدن دف تنبور نوازی میگفت یا احمد جامی مدد....
من ترسیدم،در دف صدای ناله ی دختر خاله ام را می شنیدم که میگفت :این مررررررگ این مررررگ ....
بی اختیار از جا پریدم و درمیان موهای ژولیده ای که از هر طرف به طرف دیگر پرتاب می شدند راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفت دختر خاله ام.
فریدون تمام شب را کابوس دید.اول او تیرکمانی در دست بچه ای ابله بود که به سمت یک سیب نشانه شده، سپس تیر شد و با سرعت به سیب اصابت کرد.سیب از بالای درخت پایین افتاد و جاذبه کشف شد.
اواخر شب هم خواب دید او جنینی در رحم دختر خاله اش است و کیستی به او فشار می اورد تا خفه اش کند.با صدای اذان صبح دختر خاله اش سر زا رفت و فریدون پا به هستی گذاشت،یک مرگ در برابر یک زندگی.
از صدای گریه ی مادرش از خواب پرید.اشک های مادرش کمرش را خم کرده بود با گریستن او فریدون هم گریست.گفت مادر چه شده؟!مادر با گفت دختر خاله ات سر زا مرده فریدون گفت یک مرگ در برابر یک زندگی.
دیشب شب عجیبی بود ، خوشا دوباره زاده شدن.به خیابان زدم تا درخت ها را تماشا کنم شاید تنها چیزهایی که ارزش دیده شدن دارند درخت ها باشند چون در زیبایی آن ها هیچ فریبی نیست.ساق پای دختری را دید و با دیدنش یاد ساق پای سبزه ی دختر خاله اش افتاد،رویش را با اکره کشید گفت لعنت به توت سفید.
همه چیز زیر توت سفید آغاز شد.در حیاط خانه ی مادر بزرگ فریدون و دختر خاله اش طناب را به درخت بستند تا بارش را بگیرند ،در آن خلوت فریدون رویش را بوسید گفت چشمانت،چشمانت غوغا می کند.
یکباره از دخترخاله اش بیزار شد چون او را مانع پیمودن مسیرش یافت.شب ها گریه می کرد تا آن لحظه را به تاریکی های فراموشی بسپارد ولی با دیدن هر دختری یاد آن چشم ها می افتاد،به راستی چشم هایش غوغا می کرد،غوغا.
فریدون خودش را چهل روز حبس کرد تا به اصطلاح پایش را از دام غریزه رها کند.
من چهل روز در زندان خودخواسته بودم و یاد لجنش را به فراموشی سپردم اکنون می توانم به خانقاه بروم و سرم را بلند کنم.
دم در خانقاه دختری رد شد با چشم هایی به زلالی دریا،چند لحظه فریدون در دیدگانش زل زد و دوید،حتی پشت سرش را نگاه نکرد.
دستانش می لرزید،به سختی کلید انداخت و خواست دوش بگیرد:
در قرن هجده ام گروهی در روسیه برای دوری از شهوت خود را اخته می کردند.
خون روی زمین جاری شد و صدای دختر خاله اش را می شنید که زمزمه میکرد این مرگ دهان چند نفر را شیرین می کند.
#کوهیار
بیماری روحی اینگونه است که دیواری را سیاه می بینی ولی مادر و عزیزانت می خواهند اقرار کنی دیوار سفید است،در این حال کلافه می شوی و تشخیص رنگ دیوار را به آن ها می سپاری.
فریدون از شیشه ی بخار گرفته ی تاکسی تابلو های تبلیغاتی را به سختی میدید:
ساقه طلایی،شیشه شور،علی دایی،پخش سرامیک و...
خواندن تابلو ها برایش کسل کننده شد و به راننده تاکسی زل زد. پیرمردی با موهای کم پشت بود که صورتش را نمی توانست ببیند حتی انسجام حرف هایش را نمیتوانست درک کند فقط کلمات آشنا را تشخیص می داد:
الدنگ،گوسفند،مرغ،گوشت،دزد،اسنپ،مسافر،خودروی شخصی.
فریدون گفت هر جا می شود من را پیاده کنید،راننده بدون کوچکترین حرفی روی ترمز زد.
پیاده شدم.هوا سرد بود درخت توت سفیدی را در کنار جدول دیدم که طنابی از آن آویزان بود در سرم صدایی شنیدم:
اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را ....
این مرگ،مرگ مرررررگ مرررررگ
دهان چند نفر را شیرین می کند
راستی عمه" شیرین" کجاست؟!خیلی وقت است او را ندیدم!
از کتاب فروشی "پ" رد شدم پشت ویترین چند کوزه ی سفالی و چند کتاب زرد رنگ دیدم:
من پیش از تو،من پس از تو....
کتاب آخر اسمش واضح نبود ولی بنابر استقرا اسمش باید چنین می بود،من زیر تو.
کتاب فروشی شلوغ بود،هفت هشت نفری حلقه زده بودند و "در اسرار گیتی کند و کو می کردند "بی اعتنا به آن ها راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم.
.فریدون گوشه ی خانقاه چهار زانو نشسته بود و به دفیدن دف گوش میکرد.همراه دف هو هو شنیده می شد و لابه لای دفیدن دف تنبور نوازی میگفت یا احمد جامی مدد....
من ترسیدم،در دف صدای ناله ی دختر خاله ام را می شنیدم که میگفت :این مررررررگ این مررررگ ....
بی اختیار از جا پریدم و درمیان موهای ژولیده ای که از هر طرف به طرف دیگر پرتاب می شدند راهم را گرفتم و رفتم و رفتم و رفت دختر خاله ام.
فریدون تمام شب را کابوس دید.اول او تیرکمانی در دست بچه ای ابله بود که به سمت یک سیب نشانه شده، سپس تیر شد و با سرعت به سیب اصابت کرد.سیب از بالای درخت پایین افتاد و جاذبه کشف شد.
اواخر شب هم خواب دید او جنینی در رحم دختر خاله اش است و کیستی به او فشار می اورد تا خفه اش کند.با صدای اذان صبح دختر خاله اش سر زا رفت و فریدون پا به هستی گذاشت،یک مرگ در برابر یک زندگی.
از صدای گریه ی مادرش از خواب پرید.اشک های مادرش کمرش را خم کرده بود با گریستن او فریدون هم گریست.گفت مادر چه شده؟!مادر با گفت دختر خاله ات سر زا مرده فریدون گفت یک مرگ در برابر یک زندگی.
دیشب شب عجیبی بود ، خوشا دوباره زاده شدن.به خیابان زدم تا درخت ها را تماشا کنم شاید تنها چیزهایی که ارزش دیده شدن دارند درخت ها باشند چون در زیبایی آن ها هیچ فریبی نیست.ساق پای دختری را دید و با دیدنش یاد ساق پای سبزه ی دختر خاله اش افتاد،رویش را با اکره کشید گفت لعنت به توت سفید.
همه چیز زیر توت سفید آغاز شد.در حیاط خانه ی مادر بزرگ فریدون و دختر خاله اش طناب را به درخت بستند تا بارش را بگیرند ،در آن خلوت فریدون رویش را بوسید گفت چشمانت،چشمانت غوغا می کند.
یکباره از دخترخاله اش بیزار شد چون او را مانع پیمودن مسیرش یافت.شب ها گریه می کرد تا آن لحظه را به تاریکی های فراموشی بسپارد ولی با دیدن هر دختری یاد آن چشم ها می افتاد،به راستی چشم هایش غوغا می کرد،غوغا.
فریدون خودش را چهل روز حبس کرد تا به اصطلاح پایش را از دام غریزه رها کند.
من چهل روز در زندان خودخواسته بودم و یاد لجنش را به فراموشی سپردم اکنون می توانم به خانقاه بروم و سرم را بلند کنم.
دم در خانقاه دختری رد شد با چشم هایی به زلالی دریا،چند لحظه فریدون در دیدگانش زل زد و دوید،حتی پشت سرش را نگاه نکرد.
دستانش می لرزید،به سختی کلید انداخت و خواست دوش بگیرد:
در قرن هجده ام گروهی در روسیه برای دوری از شهوت خود را اخته می کردند.
خون روی زمین جاری شد و صدای دختر خاله اش را می شنید که زمزمه میکرد این مرگ دهان چند نفر را شیرین می کند.
#کوهیار