هاکسلی در جواب اسقف ویلبرفورس که بهطعنه پرسیده بود «جد پدریش میمون بوده است و یا جد مادریش» میگوید:
«ترجیح می دهد، با یک میمون قوموخویش باشد تا با مردی که کفایتش به اثبات رسیده، اما از مغزش برای تحریف حقیقت استفاده می کند»
(کالین، ا.رنان، 1366: 585).
@PhilosophyCafe ♨️
«ترجیح می دهد، با یک میمون قوموخویش باشد تا با مردی که کفایتش به اثبات رسیده، اما از مغزش برای تحریف حقیقت استفاده می کند»
(کالین، ا.رنان، 1366: 585).
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 مرد میانسال فربهی با لباسهای رسمی و رفتاری موقرانه به فروشگاه واردات اسپینوزا قدم گذاشت و اجناس را بررسی کرد. اسپینوزا آنقدر غرق نوشتنِ صورت کالاها در دفتر روزانهاش بود که متوجه ورود مشتری نشد. سرانجام، فوندِناِندن (همان مرد میانسال) با ادب و متانت سرفهای کرد تا حضور خود را اعلام کند و سپس محکم و باقدرت، اما نه با بیمهری، گفت: «مرد جوان، آنقدر سرمان شلوغ نیست که به مشتری توجه نکنیم، هست؟»
اسپینوزا نوشتۀ خود را ناتمام گذاشت و قلمش را انداخت و با عجله از جایش برخاست. «شلوغ؟ به ندرت آقا، امروز شما اولین مشتری من هستید. لطفاً بیتوجهی مرا ببخشید.»
مشتری به دفتر اسپینوزا اشاره کرد که هنوز روی صفحهای که مینوشت باز بود. «اجازه بده دربارۀ نوشتههایت حدس بزنم. وضع تجارت بد است. بیشک دربارۀ عاقبت فهرست کالاهایت نگران هستی. در دفتر روزانه جدول هزینه و درآمد میکشی، بودجه تعیین میکنی و راهحلهای ممکن را فهرست میکنی؟ درسته؟»
«ذهن من به ندرت غرق تجارت میشود و هرگز دربارۀ آن نمینویسم.»
فوندِناِندن گفت: «مرد جوان، اگر نوشتههایت دربارۀ تجارت نیست، پس دربارۀ چیست؟»
«صرفاً آنچه از پشت پنجرۀ مغازهام میبینم.»
فوندناندن چرخید و نگاه اسپینوزا به بیرون، به خیابان را دنبال کرد.
«ببینید، همه در حال حرکت هستند. هر روز، در همۀ زندگیشان، دوان دوان از این سو به آن سو میروند. به سوی چه مقصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت بردن از امیال؟ مسلماً این مقصدها نمایانگر چرخشهای اشتباه است.»
«چرا؟»
اسپینوزا هر آنچه را دوست داشت بگوید، گفت، اما با پرسش مشتری خود جسارت پیدا کرد و ادامه داد: «چنین اهدافی زایا هستند. هر بار به هدفی میرسند، صرفاً نیازی اضافی تولید میشود. بنابراین، هر چه بیشتر بدوی، بیشتر میجویی، تا ابد. حتماً راه درست به سوی شادیهای ماندگار در جایی دیگر قرار دارد. این چیزی است که به آن میاندیشم و دربارهاش مینویسم.»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
اسپینوزا نوشتۀ خود را ناتمام گذاشت و قلمش را انداخت و با عجله از جایش برخاست. «شلوغ؟ به ندرت آقا، امروز شما اولین مشتری من هستید. لطفاً بیتوجهی مرا ببخشید.»
مشتری به دفتر اسپینوزا اشاره کرد که هنوز روی صفحهای که مینوشت باز بود. «اجازه بده دربارۀ نوشتههایت حدس بزنم. وضع تجارت بد است. بیشک دربارۀ عاقبت فهرست کالاهایت نگران هستی. در دفتر روزانه جدول هزینه و درآمد میکشی، بودجه تعیین میکنی و راهحلهای ممکن را فهرست میکنی؟ درسته؟»
«ذهن من به ندرت غرق تجارت میشود و هرگز دربارۀ آن نمینویسم.»
فوندِناِندن گفت: «مرد جوان، اگر نوشتههایت دربارۀ تجارت نیست، پس دربارۀ چیست؟»
«صرفاً آنچه از پشت پنجرۀ مغازهام میبینم.»
فوندناندن چرخید و نگاه اسپینوزا به بیرون، به خیابان را دنبال کرد.
«ببینید، همه در حال حرکت هستند. هر روز، در همۀ زندگیشان، دوان دوان از این سو به آن سو میروند. به سوی چه مقصدی؟ ثروت؟ شهرت؟ لذت بردن از امیال؟ مسلماً این مقصدها نمایانگر چرخشهای اشتباه است.»
«چرا؟»
اسپینوزا هر آنچه را دوست داشت بگوید، گفت، اما با پرسش مشتری خود جسارت پیدا کرد و ادامه داد: «چنین اهدافی زایا هستند. هر بار به هدفی میرسند، صرفاً نیازی اضافی تولید میشود. بنابراین، هر چه بیشتر بدوی، بیشتر میجویی، تا ابد. حتماً راه درست به سوی شادیهای ماندگار در جایی دیگر قرار دارد. این چیزی است که به آن میاندیشم و دربارهاش مینویسم.»
📚 از کتاب «مسألۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
🖋 تکنولوژی نسبت به اقتصاد و سیاست خودمختار است. تکنولوژی، تغییر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پدید میآورد و بر آنها قید میگذارد. تکنولوژی محرک اولی در همه چیز است، به رغم آنچه به نظر میآید و به رغم غرور آدمی که ادعا میکند نظریههای فلسفی او هنوز برتریِ تعیینکنندهای دارد و رژیمهای سیاسی او عوامل سرنوشتساز تکامل تکنولوژی است.
📚 از کتاب «جامعۀ تکنولوژیکی»، نوشتۀ ژاک الول 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «جامعۀ تکنولوژیکی»، نوشتۀ ژاک الول 📚
@philosophycafe
👍1
🗯 من شرّ و ضدّبشر میخوانم همۀ آن آموزهها دربارۀ یکتا و کامل و بیجنبش و بینیاز و پایدار را! هر آنچه پایدار است جز مجاز شاعرانه نیست! و شاعران دروغزناند.
🔹 چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه 🔹
@philosophycafe
🔹 چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه 🔹
@philosophycafe
🖋 دو برادر، بنتو (اسپینوزا) و گابریل در سکوت پهلوی هم نشستند. گابریل سکوت را شکست: «بنتو مرا ببخش، اما اگر صحبت نکنم خواهم ترکید... به خاطر اعمال تو زندگیام مصیبتبار است. در رفتن به کنیسۀ (نیایشگاه یهودیان) خودم و پیوستن به مردم خودم و نماز خواندن برای خدای خودم شادمانی وجود ندارد.»
«چه اعمالی انجام دادم؟»
گابریل گفت: «خب، بگذار با عملِ کنار گذاشتنِ رسوم یهودی شروع کنیم، حتی عمل کنار گذاشتن همنشینی با یهودیان و سپس عمل نپرداختن به نیایشهای روز سَبَت (روز تعطیل هفته در دین یهودیت) و دوری از کنیسه و اینکه امسال عملاً هیچ چیزی هِبِه (بخشش مال) نکردی. منظورم این نوع اعمال است.»
گابریل به بنتو (اسپینوزا) نگاه کرد که ساکت نشسته بود.
«بنتو، بگذار اعمال دیگری را برایت بگویم. همین دیشب، عمل نپذیرفتن صرف شام سَبَت در منزل سارا. تو میدانی که قصد دارم با او ازدواج کنم، با این وجود، با پیوستن به ما برای روز سَبَت سبب پیوند دو خانواده نمیشوی. تو حق نداری قانون جامعۀ مذهبیمان را زیر سؤال ببری. به علاوه، پدر سارا دربارۀ مسائلی صحبت کرد. میخواهی بشنوی چه گفت؟»
«گمان کنم میخواهی به من بگویی.»
🖋 گابریل ادامه داد: «او گفت "مسئلۀ اسپینوزا"، آنطور که او مینامد، ممکن است به سالها پیش برگردد، به بیادبی تو در حین آماده شدن برای مراسم بارمیتزوا (جشن تکلیف یهودیان). او به یاد میآورد که خاخام مورتریا در بین دانشآموزان، بیش از همه از تو پشتیبانی میکرد و تو را به عنوان جانشین احتمالی خود اعلام کرد. و سپس تو داستان آدم و حوا را در تورات "قصه" خواندی. پدر سارا گفت وقتی خاخام تو را سرزنش کرد که کلام خدا را انکار میکنی، تو پاسخ دادی، "تورات مبهم و نامشخص است، چون اگر حضرت آدم اولین انسان است، پسرش هابیل دقیقاً با چه کسی ازدواج کرده است؟" بنتو تو این را گفتی؟ درست است که تو تورات را "نامشخص و درهم و برهم" نامیدی؟»
بنتو (اسپینوزا) پاسخ داد: «درست است که تورات گفته آدم اولین انسان است، و درست است که گفته پسرش قابیل ازدواج کرده است. مسلماً ما حق داریم پرسشی آشکار بپرسیم: اگر آدم اولین انسان بوده است، پس چطور ممکن است کس دیگری وجود داشته باشد که قایبل با وی ازدواج کرده باشد؟ این پرسش که آن را "مسئلۀ پیش از نسل آدم" نامیدند، بیش از هزار سال است که در مطالعات توراتی دربارۀ آن بحث میشود. بنابراین اگر از من بپرسی که آیا اینگونه است؟ حتماً پاسخ میدهم، بله. بدیهی است که داستان است، اما استعاره.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
«چه اعمالی انجام دادم؟»
گابریل گفت: «خب، بگذار با عملِ کنار گذاشتنِ رسوم یهودی شروع کنیم، حتی عمل کنار گذاشتن همنشینی با یهودیان و سپس عمل نپرداختن به نیایشهای روز سَبَت (روز تعطیل هفته در دین یهودیت) و دوری از کنیسه و اینکه امسال عملاً هیچ چیزی هِبِه (بخشش مال) نکردی. منظورم این نوع اعمال است.»
گابریل به بنتو (اسپینوزا) نگاه کرد که ساکت نشسته بود.
«بنتو، بگذار اعمال دیگری را برایت بگویم. همین دیشب، عمل نپذیرفتن صرف شام سَبَت در منزل سارا. تو میدانی که قصد دارم با او ازدواج کنم، با این وجود، با پیوستن به ما برای روز سَبَت سبب پیوند دو خانواده نمیشوی. تو حق نداری قانون جامعۀ مذهبیمان را زیر سؤال ببری. به علاوه، پدر سارا دربارۀ مسائلی صحبت کرد. میخواهی بشنوی چه گفت؟»
«گمان کنم میخواهی به من بگویی.»
🖋 گابریل ادامه داد: «او گفت "مسئلۀ اسپینوزا"، آنطور که او مینامد، ممکن است به سالها پیش برگردد، به بیادبی تو در حین آماده شدن برای مراسم بارمیتزوا (جشن تکلیف یهودیان). او به یاد میآورد که خاخام مورتریا در بین دانشآموزان، بیش از همه از تو پشتیبانی میکرد و تو را به عنوان جانشین احتمالی خود اعلام کرد. و سپس تو داستان آدم و حوا را در تورات "قصه" خواندی. پدر سارا گفت وقتی خاخام تو را سرزنش کرد که کلام خدا را انکار میکنی، تو پاسخ دادی، "تورات مبهم و نامشخص است، چون اگر حضرت آدم اولین انسان است، پسرش هابیل دقیقاً با چه کسی ازدواج کرده است؟" بنتو تو این را گفتی؟ درست است که تو تورات را "نامشخص و درهم و برهم" نامیدی؟»
بنتو (اسپینوزا) پاسخ داد: «درست است که تورات گفته آدم اولین انسان است، و درست است که گفته پسرش قابیل ازدواج کرده است. مسلماً ما حق داریم پرسشی آشکار بپرسیم: اگر آدم اولین انسان بوده است، پس چطور ممکن است کس دیگری وجود داشته باشد که قایبل با وی ازدواج کرده باشد؟ این پرسش که آن را "مسئلۀ پیش از نسل آدم" نامیدند، بیش از هزار سال است که در مطالعات توراتی دربارۀ آن بحث میشود. بنابراین اگر از من بپرسی که آیا اینگونه است؟ حتماً پاسخ میدهم، بله. بدیهی است که داستان است، اما استعاره.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
🖋 تکنولوژی از نظر معرفتی بر علم مقدم است... نظرپردازی از دل عمل رشد میکند، از طریق تأمل بر موفقیت یا شکست عمل. در مقام انسان، دغدغۀ اصلی ما عمل کردن است. تغییر دادن محیطمان، تا اهداف و نیازهایمان را برآورده کنیم. ما نخست عمل میکنیم، از اعمالمان چیز یاد میگیریم، و بعد دوباره تلاش میکنیم. این معنای آرمانیِ پراگماتیسم است که میگوید دانش به خاطر عمل است. ماجرا این نیست که قبل از عمل کردن باید بدانیم. نیاز به دانستن از نیاز به بهتر عمل کردن برمیآید. دانش، از جمله علم، در مقایسه با عمل، امری ثانویه است. به عبارت دیگر، دانش، یعنی علم، خودش هم یک ابزار است. اما این واقعیت که تکنولوژی در ترتیب وجودی از علم پیشی میگیرد، بدین معنی نیست که تکنولوژی فقط یک شیء [چیز] است. نه، تکنولوژی ویژگی مشترک همۀ کردارهای آدمی است. در پی تحصیل اهدافمان، ما ساختارها و سازمانها و وسایل متعددی را ابتدا میسازیم و بعد تغییر میدهیم تا کمکمان کنند. این سرشت جانوران است: رشد کردن در بافتِ یادگیری برای بقا.
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «در باب تکنولوژی»، نوشتۀ جوزف پیت 📚
@philosophycafe
🗯 بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم... نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...
پلهها را دو به یک طی کردم تا رسیدم به بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزۀ فقر وسط سفرۀ ماست؟
و چرا و چراهای دیگر!
دل من هم لرزید مانند زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد!
🔹 میلاد عبدی 🔹
@philosophycafe
با خودم میگویم... نکند باز پدر غمگین است؟
نکند باز دلش...
پلهها را دو به یک طی کردم تا رسیدم به بام
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزۀ فقر وسط سفرۀ ماست؟
و چرا و چراهای دیگر!
دل من هم لرزید مانند زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد!
🔹 میلاد عبدی 🔹
@philosophycafe
.چیزی که مردم جهان سوم باید نجات دهند
وطنشان نیسـت
بلکه ابتدا باید خود را نجات دهند
زیرا بیشتر آنها در اعماق نـاآگـاهی
توهم دانایی دارند !
#وينستون چرچیل
@PhilosophyCafe⭕
وطنشان نیسـت
بلکه ابتدا باید خود را نجات دهند
زیرا بیشتر آنها در اعماق نـاآگـاهی
توهم دانایی دارند !
#وينستون چرچیل
@PhilosophyCafe⭕
Forwarded from Deleted Account
تلفن را برداشتم تا برایش شعری بخوانم:
"آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینیست که..."
از سطر دوم با هم شروع به خواندن کردیم:
"ای کاش عشق را زبان سخن بود"
در زد.صدا در چوب پیچید.در را نیمه باز کردم تا کسی نفهمد تنها یک دختر منتظر اوست.باد عطر نارنج را داخل کرد.عطر نارنج در خانه گشت و در اتاق خواب خفه شد. در را هل داد و به داخل ویلا آمد.
بی درنگ در آغوشم گرفت و آن قدر بلندم کرد تا چند سانت از زمین فاصله بگیرم،ما هر دو درشت بودیم.
در ویلا می گشت و بلند بلند حرف می زد.
"خیلی طول کشید تا برسم ولی ارزشش را داشت"
"اوهوم،خوشحالم که اومدی"
"صدای غاز ها از اتاق شنیده می شود،نکند صدای ما هم بیرون برود؟!"
"مهم نیست"
من از تاریکی متنفرم.پرده را کشیدم ولی خون مثل مرکب روی پرده پخش شد و یک قطره بر تخت ریخت.نفهمیدم دستم چطور پاره شد.سریع دستمال را سمتم گرفتم ولی خون روی دست مال هم پخش شد و خون ذره ذره به باقی دستمال نفوذ می کرد.
کوهیار بعد از دادن دستمال بی اعتنا به من روی مبل ول شده بود و لیوان چای مرا زیر سیگاری کرده بود،کام عمیق می کشید.
دردنیای خودش سیر می کرد.
گفت:از تهران تا لاهیجان پنج ساعت طول کشید ولی بازم میگم،ارزشش را داشت.
لبخند زدم.
نزدیکش شدم.دستم راست راستم را بر شانه اش گذاشتم و سیگارش را از زیر سیگاری برداشتم و پوک زدم.
انگار خوشش اومد،نمیدانم.
گفته بود بخاطر صرع شب ها حالش بد می شود به همین خاطر وقتی حمام بود برایش دمنوش درست میکردم.
صدای خواندن کوهیار با صدای والس در هم پیچیده شده بودند و گوش دادن به یک کدام از آن ها غیر ممکن بود.
به پدرم فکر می کردم که زمین گیر شده و توان پرداخت هزینه ام را ندارد.راهی جز ازدواج ندارم و چه کسی بهتر از کوهیار؟او فرق والس و سونات رو میفهمد.
ناگهان متوجه شدم انگشتم خون ریزی اش بند نیامده و دمنوش طعم خون گرفته.
سیگار به دست عور از حمام آمد.
"از ادبیات بگو"
"اتفاقا این چند روز از ادبیات و فلسفه فرار کرده ام"
پیشانی ام خط افتاد.
"گفتی ادبیات روس میخوانی؟"
"آره،شباهت عجیبی بین ادبیات روس قرن 19و ایران معاصر وجود دارد"
"چرا"
"شاید بخاطر نبود رنسانس باشد"
انگشتم را با دستمال گرفته بودم تا نسوزد.
حوالی غروب رفتیم در روستا قدم بزنیم یک آن متوجه شدم کوهیار کنارم نیست،برگشتم.دیدم دیوانه دارد به غاز ها تکه نان می دهد گفتم:نان از کجا؟
خندید.
"همیشه اینجا غاز هست؟"
"نمیدانم،مگر من زاییده ام شان؟"
آن یک هفته از دست خل بازی هایش خسته شدم،او بچه بود.
ولی چه کسی بهتر از کوهیار؟می توانستم مادرش شوم.
وقتی برگشتیم هنوز پرده کشیده بود ولی هوا تاریک بود.باز هم خواست روی مبل ولو شود که مبل شکست و پاهایش هوا رفتند.
باهم زدیم زیر خنده.
همانطور روی زمین چهارزانو نشسته بود که پشت به پشتش نشستم و باهم سیگار آتش زدیم،ریه هایم درد میکرد.
"ثنا درد هایت را به من بده.قول می دهم در یک جعبه بگذام و در قلبم چالش کنم"
"لبخند زدم"
"چرا همیشه فکر می کنی"
چیزی نگفتم.
باز برایش دمنوش آوردم و به اتاق بردم.
جواب کوهیار را می دانستم.وقتی به دنیا آمدم همه فکر کردند پسر ام ولی...
کوهیار در را بست.
زیر دستانش پستان هایم نفس نفس می زدند،لب هایش را جلو آورد و باهم در تخت فرو رفتیم.
دست خونی ام هنوز میسوخت.
در را بازم کردم.عریان بر لبه ی تخت نشستم.آبشار موهایم را جمع میکردو می بافت و من فکر میکردم از کی به فکر پستن پنجره افتاده.
#کوهیار
"آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینیست که..."
از سطر دوم با هم شروع به خواندن کردیم:
"ای کاش عشق را زبان سخن بود"
در زد.صدا در چوب پیچید.در را نیمه باز کردم تا کسی نفهمد تنها یک دختر منتظر اوست.باد عطر نارنج را داخل کرد.عطر نارنج در خانه گشت و در اتاق خواب خفه شد. در را هل داد و به داخل ویلا آمد.
بی درنگ در آغوشم گرفت و آن قدر بلندم کرد تا چند سانت از زمین فاصله بگیرم،ما هر دو درشت بودیم.
در ویلا می گشت و بلند بلند حرف می زد.
"خیلی طول کشید تا برسم ولی ارزشش را داشت"
"اوهوم،خوشحالم که اومدی"
"صدای غاز ها از اتاق شنیده می شود،نکند صدای ما هم بیرون برود؟!"
"مهم نیست"
من از تاریکی متنفرم.پرده را کشیدم ولی خون مثل مرکب روی پرده پخش شد و یک قطره بر تخت ریخت.نفهمیدم دستم چطور پاره شد.سریع دستمال را سمتم گرفتم ولی خون روی دست مال هم پخش شد و خون ذره ذره به باقی دستمال نفوذ می کرد.
کوهیار بعد از دادن دستمال بی اعتنا به من روی مبل ول شده بود و لیوان چای مرا زیر سیگاری کرده بود،کام عمیق می کشید.
دردنیای خودش سیر می کرد.
گفت:از تهران تا لاهیجان پنج ساعت طول کشید ولی بازم میگم،ارزشش را داشت.
لبخند زدم.
نزدیکش شدم.دستم راست راستم را بر شانه اش گذاشتم و سیگارش را از زیر سیگاری برداشتم و پوک زدم.
انگار خوشش اومد،نمیدانم.
گفته بود بخاطر صرع شب ها حالش بد می شود به همین خاطر وقتی حمام بود برایش دمنوش درست میکردم.
صدای خواندن کوهیار با صدای والس در هم پیچیده شده بودند و گوش دادن به یک کدام از آن ها غیر ممکن بود.
به پدرم فکر می کردم که زمین گیر شده و توان پرداخت هزینه ام را ندارد.راهی جز ازدواج ندارم و چه کسی بهتر از کوهیار؟او فرق والس و سونات رو میفهمد.
ناگهان متوجه شدم انگشتم خون ریزی اش بند نیامده و دمنوش طعم خون گرفته.
سیگار به دست عور از حمام آمد.
"از ادبیات بگو"
"اتفاقا این چند روز از ادبیات و فلسفه فرار کرده ام"
پیشانی ام خط افتاد.
"گفتی ادبیات روس میخوانی؟"
"آره،شباهت عجیبی بین ادبیات روس قرن 19و ایران معاصر وجود دارد"
"چرا"
"شاید بخاطر نبود رنسانس باشد"
انگشتم را با دستمال گرفته بودم تا نسوزد.
حوالی غروب رفتیم در روستا قدم بزنیم یک آن متوجه شدم کوهیار کنارم نیست،برگشتم.دیدم دیوانه دارد به غاز ها تکه نان می دهد گفتم:نان از کجا؟
خندید.
"همیشه اینجا غاز هست؟"
"نمیدانم،مگر من زاییده ام شان؟"
آن یک هفته از دست خل بازی هایش خسته شدم،او بچه بود.
ولی چه کسی بهتر از کوهیار؟می توانستم مادرش شوم.
وقتی برگشتیم هنوز پرده کشیده بود ولی هوا تاریک بود.باز هم خواست روی مبل ولو شود که مبل شکست و پاهایش هوا رفتند.
باهم زدیم زیر خنده.
همانطور روی زمین چهارزانو نشسته بود که پشت به پشتش نشستم و باهم سیگار آتش زدیم،ریه هایم درد میکرد.
"ثنا درد هایت را به من بده.قول می دهم در یک جعبه بگذام و در قلبم چالش کنم"
"لبخند زدم"
"چرا همیشه فکر می کنی"
چیزی نگفتم.
باز برایش دمنوش آوردم و به اتاق بردم.
جواب کوهیار را می دانستم.وقتی به دنیا آمدم همه فکر کردند پسر ام ولی...
کوهیار در را بست.
زیر دستانش پستان هایم نفس نفس می زدند،لب هایش را جلو آورد و باهم در تخت فرو رفتیم.
دست خونی ام هنوز میسوخت.
در را بازم کردم.عریان بر لبه ی تخت نشستم.آبشار موهایم را جمع میکردو می بافت و من فکر میکردم از کی به فکر پستن پنجره افتاده.
#کوهیار
Forwarded from Art and Literature
Dear Iranian users, I have some bad news for you:
https://www.coindesk.com/localbitcoins-bans-bitcoin-buying-in-iran-in-blow-to-rising-crypto-commerce
https://www.coindesk.com/localbitcoins-bans-bitcoin-buying-in-iran-in-blow-to-rising-crypto-commerce
Coindesk
LocalBitcoins Bans Bitcoin Buying in Iran in Blow to Rising Crypto Commerce
Another crypto buying and selling service has banned Iranian users, pushing them toward anonymous decentralized exchanges.
🖋 اسپینوزا در فاصلهای دور ژاکوب و فرانکو را دید که گرم گفتوگو به سوی مغازۀ او میآمدند. طی چند دقیقه با شنیدنِ باز شدنِ درِ مغازه و گامهایی که به درون گذاشته میشدند، از افکار خود بیرون آمد.
با عجله از جایش برخاست و به استقبال دیدارکنندگان رفت. دو صندلی برای آنها گذاشت و خود نیز روی صندوق بزرگی از انجیر خشک نشست. «از مراسم روز سَبَت (نیایش یهودیان) میآیید؟»
ژاکوب گفت: «بله. یکی از ما سرحال و با نشاط و دیگری با پریشانیای بیش از پیش.»
اسپینوزا پرسید: «جالبه. رویدادی یکسان دو واکنش مختلف ایجاد کرده است. و توضیح شما برای این پدیدۀ شگفت چیست؟»
ژاکوب با عجله گفت: «این مسئله آنقدرها هم جالب نیست و توضیح آن نیز روشن است. برخلاف فرانکو که هیچ آموزش یهودی نداشته است و حتی زبان عبری را بلد نیست؛ من در زمینۀ سنت یهود و زبان عبری آموزش دیدهام.»
اسپینوزا به پایین خم شد تا مستقیم به چشمان فرانکو خیره شود: «بنابراین فرانکو، تو زبان عبری نمیدانی؟»
فرانکو گفت: «آنقدر آشفتهام که به حرفهایم اعتمادی ندارم. ژاکوب درست میگوید. همانطور که گفت من هیچگونه آموزش یهودی به جز الفبای عبری ندارم که خودش با نوشتن روی ماسهها به من آموخت.»
🖋 اسپینوزا بدن خود را به سمت فرانکو چرخاند: «و پریشانی تو به سبب این است که زبان عبری نمیدانی؟»
فرانکو با صدایی بلندتر گفت: «نه، نه، مسئله زبان نیست. من عبری نمیدانم، اما امروز صبح در کنیسه در تمام مدت نیایش، ترجمۀ اسپانیایی تورات مقدس را میخواندم. سرشار از معجزه است. خدا دریای سرخ را به دو نیم کرد؛ مصریان را با درد و محنت درمانده کرد؛ از گمراهان با عنوان شمشاد سرخ سخن گفت. چرا همۀ معجزهها آن زمان اتفاق افتاد، در زمان حضرت موسی؟ شما دو نفر به من بگویید، چرا دوران معجزه پایان یافته است؟ آیا خدای متعال، قادر مطلق به خواب رفته است؟ آن خدا کجا بود وقتی پدرم را بر چوبۀ مرگ سوزاندند؟ و به چه دلیل؟ برای حفاظت از کتاب مقدس همان خدا؟ آیا خداوند آنقدر قدرتمند نبود که پدرم، کسی را که آنقدر او را محترم میشمارد، نجات دهد؟ اگر اینگونه است، چه کسی به چنین خدایی نیاز دارد؟ آیا خدا آنقدر قدرتمند بود که از او حمایت کند، اما تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد؟ اگر اینگونه است، چه کسی به چنین خدای نامهربانی نیاز دارد؟ تو، اسپینوزا که تو را "مقدس" مینامند، تو خدا را میشناسی، تو پژوهشگر هستی، این مسائل را برایم توضیح بده.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
با عجله از جایش برخاست و به استقبال دیدارکنندگان رفت. دو صندلی برای آنها گذاشت و خود نیز روی صندوق بزرگی از انجیر خشک نشست. «از مراسم روز سَبَت (نیایش یهودیان) میآیید؟»
ژاکوب گفت: «بله. یکی از ما سرحال و با نشاط و دیگری با پریشانیای بیش از پیش.»
اسپینوزا پرسید: «جالبه. رویدادی یکسان دو واکنش مختلف ایجاد کرده است. و توضیح شما برای این پدیدۀ شگفت چیست؟»
ژاکوب با عجله گفت: «این مسئله آنقدرها هم جالب نیست و توضیح آن نیز روشن است. برخلاف فرانکو که هیچ آموزش یهودی نداشته است و حتی زبان عبری را بلد نیست؛ من در زمینۀ سنت یهود و زبان عبری آموزش دیدهام.»
اسپینوزا به پایین خم شد تا مستقیم به چشمان فرانکو خیره شود: «بنابراین فرانکو، تو زبان عبری نمیدانی؟»
فرانکو گفت: «آنقدر آشفتهام که به حرفهایم اعتمادی ندارم. ژاکوب درست میگوید. همانطور که گفت من هیچگونه آموزش یهودی به جز الفبای عبری ندارم که خودش با نوشتن روی ماسهها به من آموخت.»
🖋 اسپینوزا بدن خود را به سمت فرانکو چرخاند: «و پریشانی تو به سبب این است که زبان عبری نمیدانی؟»
فرانکو با صدایی بلندتر گفت: «نه، نه، مسئله زبان نیست. من عبری نمیدانم، اما امروز صبح در کنیسه در تمام مدت نیایش، ترجمۀ اسپانیایی تورات مقدس را میخواندم. سرشار از معجزه است. خدا دریای سرخ را به دو نیم کرد؛ مصریان را با درد و محنت درمانده کرد؛ از گمراهان با عنوان شمشاد سرخ سخن گفت. چرا همۀ معجزهها آن زمان اتفاق افتاد، در زمان حضرت موسی؟ شما دو نفر به من بگویید، چرا دوران معجزه پایان یافته است؟ آیا خدای متعال، قادر مطلق به خواب رفته است؟ آن خدا کجا بود وقتی پدرم را بر چوبۀ مرگ سوزاندند؟ و به چه دلیل؟ برای حفاظت از کتاب مقدس همان خدا؟ آیا خداوند آنقدر قدرتمند نبود که پدرم، کسی را که آنقدر او را محترم میشمارد، نجات دهد؟ اگر اینگونه است، چه کسی به چنین خدایی نیاز دارد؟ آیا خدا آنقدر قدرتمند بود که از او حمایت کند، اما تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد؟ اگر اینگونه است، چه کسی به چنین خدای نامهربانی نیاز دارد؟ تو، اسپینوزا که تو را "مقدس" مینامند، تو خدا را میشناسی، تو پژوهشگر هستی، این مسائل را برایم توضیح بده.»
📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
@philosophycafe
به خود آی
آیدین جودی
آیدین جودی
به خود آی
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جان است وسبو
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خواهی
ونه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیرکسی بسته ام وبرده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جانه جهانی
توندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو خودت باغ بهشتی
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه به هرخانقه و مسجدو میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
به تو سوگندکه این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
تا بر دره خانه ی متروکه هر کس ننشینی و به جز روشنی پرتوی خود هیچ نبینی
و گل وصال نچینی
نه که جزئی
نه چون آب در اندام سبوئی
خود اویی
خود اویی
به خود آی...
🔘 شعر #فریدون_حلمی
@PhilosophyCafe ♨️
به خود آی
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جان است وسبو
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خواهی
ونه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیرکسی بسته ام وبرده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جانه جهانی
توندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو خودت باغ بهشتی
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه به هرخانقه و مسجدو میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
به تو سوگندکه این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
تا بر دره خانه ی متروکه هر کس ننشینی و به جز روشنی پرتوی خود هیچ نبینی
و گل وصال نچینی
نه که جزئی
نه چون آب در اندام سبوئی
خود اویی
خود اویی
به خود آی...
🔘 شعر #فریدون_حلمی
@PhilosophyCafe ♨️
Audio
صوت جلسهی "پیوندهای ادبیات و فلسفه"، با تدریس صالح نجفی - 7 اردیبهشت 1398
🖋 نگرانیها دربارۀ تکنولوژی، منشأ جنبشهای مهم متعددی دربارۀ علم بوده است. پس از استفادۀ آمریکا از بمب هستهای علیه هیروشیما و ناگازاکی در جنگ جهانی دوم، گروهی از دانشمندان و مهندسان که در ساخت بمب هستهای نقش داشتند، دست به انتشار «بولتن دانشمندان اتمی» زدند؛ مجلهای که به خوانندگانش دربارۀ خطرات عمدۀ ناشی از تکنولوژیهای نظامی و صنعتی هشدار میداد. کنفرانسهای پوگواش دربارۀ علم و مناسبات جهانی که از سال 1955 آغاز شد، پاسخی به تهدید جدید هستهای بود، زیرا در آن سالها ایالات متحده و اتحاد جماهیر شورویِ سابق، خود را به تسلیحات هستهای بیشتری مجهز میکردند.
علم و تکنولوژیهایی که علم در آنها سهیم است، مزایا، هزینهها و مخاطراتی را در پی دارند که به نحوی نامتوازن توزیع میشوند. سازمانهایی مانند «اتحادیۀ دانشمندان نگران» و «علم برای مردم» به این توزیع نامتوازن توجه نشان دادند. روی هم رفته، گروههای مختلفی که «جنبش علم افراطی» را شکل دادند، به نقادی ایدۀ پیشرفت علم پرداختند و البته هدف عمدۀ آنها پیشرفت تکنولوژیک بوده است.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
علم و تکنولوژیهایی که علم در آنها سهیم است، مزایا، هزینهها و مخاطراتی را در پی دارند که به نحوی نامتوازن توزیع میشوند. سازمانهایی مانند «اتحادیۀ دانشمندان نگران» و «علم برای مردم» به این توزیع نامتوازن توجه نشان دادند. روی هم رفته، گروههای مختلفی که «جنبش علم افراطی» را شکل دادند، به نقادی ایدۀ پیشرفت علم پرداختند و البته هدف عمدۀ آنها پیشرفت تکنولوژیک بوده است.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
صدايش چون ترانه ی" ای باد لالایی غم خواندی بر سولداي خان" است،
سوزی از اعماق دلش به آسمان میله می کند.
آه سزاوار نيست اين ذهن پاک شده ی خاطرش را
در مسیر طوفان حدیث آشفتگی بگمارد....
به او می نگرم با قلب آکنده از درماندگی
و ملتمسانه سوزش را خاطر وجودم طلب می کنم.
#MArefArab
@PhilosophyCafe⚜
سوزی از اعماق دلش به آسمان میله می کند.
آه سزاوار نيست اين ذهن پاک شده ی خاطرش را
در مسیر طوفان حدیث آشفتگی بگمارد....
به او می نگرم با قلب آکنده از درماندگی
و ملتمسانه سوزش را خاطر وجودم طلب می کنم.
#MArefArab
@PhilosophyCafe⚜