Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Forwarded from Art and Literature (Maziyar Moradi)
اهداف من بخشی از فرهنگ من هستند؛ آن‌ها هوایی هستند که تنفس می‌کنم.
— مازیار 🦋

"Goals are part of my culture, the air I breath them in."
— Maziyar 🦋
ESET NOD32 license keys

DEAS-W33H-CVFC-CJA4-88UA

DEAS-W33H-CAES-S9E7-AF4P

BT2G-XKDE-2W34-3AS5-7U2V

4NHC-XX8T-H7X9-HHB4-37TF

CNDU-W33B-U4V6-64CB-SRA9

mobile KAGR-XUGU-P2AH-R4FE-FA7W

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 باد را بگویید
تازیانه‌اش را بر دل مادران کُرد نکوبد

خورشید را بگویید
آتش غضبناکش را از سر کردستان بردارد

شب را بگویید
پنجرۀ امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد

و خدا را بگویید
فرود آید و برای چند لحظه هم که شده
کُرد باشد.

🔹 شیرکو بیکس 🔹

@philosophycafe
🖋 اسپینوزا، ژاکوب و فرانکو را به خانۀ مشترکش با برادرش هدایت کرد و به اتاقِ کار خود برد. او کتاب مقدس کهنۀ عبری خود را برداشت و گفت: «حالا به کارمان برسیم.» و کتاب را با متانت وسط میز گذاشت و برای بررسی فرانکو و ژاکوب، لای آن را باز کرد که ناگهان منصرف شد و کتاب را که هنوز کامل باز نکرده بود، رها کرد. ورق‌های کتاب به عقب برگشتند و کتاب بسته شد.
«ترجیح می‌دهم با نتیجه‌گیری‌های عمدۀ خود که نتیجۀ سال‌ها مطالعۀ کتاب مقدس است، شروع کنم.»
با تأیید فرانکو و ژاکوب، اسپینوزا آغاز کرد: «من معتقدم پایۀ بنیادی کتاب مقدس دربارۀ خدا این است که او کامل است، کامل و تمام‌عیار و صاحب خردمندی مطلق است. خدا همه چیز است و دنیا و هر چه درون آن است را خلق کرده است، موافق‌اید؟»
فرانکو به سرعت با تکان سر تأیید کرد. ژاکوب کمی اندیشید، لب پایینی خود را بیرون داد، مشت راست خود را باز کرد و کف دستش را نمایش داد و آهسته و محتاطانه به نشانۀ موافقت سر تکان داد.
اسپینوزا گفت: «طبق تعریف، به این علت که خدا کامل است و هیچ نیازی ندارد، دنیا را برای خودش نیافریده است، بلکه آن را برای ما آفریده است.»
فرانکو سرش را تکان داد و ژاکوب سردرگم نگاهی کرد و کف دستانش را نشان داد: «این مسئله چه ربطی به بحث ما دارد؟»
اسپینوزا آرام ادامه داد: «و از آن‌جا که او ما را از جوهرۀ خود آفریده، هدفش از آفریدن ما، ما که بخشی از جوهرۀ او هستیم، یافتن سعادت و رستگاری است.»

🖋 ژاکوب و فرانکو سر تکان دادند.
اسپینوزا کتاب مقدس را باز کرد و به دنبال صفحه‌هایی گشت: «این صفحه، بیایید با این آیه از مزامیر داود آغاز کنیم.» اسپینوزا آهسته آیۀ عبری را خواند با اشاره روی هر واژه، آن را برای فرانکو به پرتغالی ترجمه کرد. پس از چند دقیقه ژاکوب میان حرفش آمد، سرش را تکان داد و گفت: «نه، نه، نه.»
اسپینوزا پرسید: «چی، نه؟ ترجمۀ من را دوست ندارید؟ مطمئن هستم که شما...»
ژاکوب حرفش را قطع کرد: «منظورم ترجمه‌تان نبود، بلکه طرز رفتارتان با کتاب مقدس بود. به عنوان فردی یهودی، از روشی که کتاب مقدس را به دست گرفتید ناراحت شدم. آن را نبوسیدید و به آن احترام نگذاشتید. شما عملاً آن را روی میز پرت کردید، با دستان نَشُسته آن را لمس کردید و بدون هیچ آهنگ کلامی آن را خواندید. آن را با همان صدا و لحنی که ممکن است قرارداد خرید کشمش را بخوانید، قرائت کردید. این‌گونه خواندن، خدا را می‌رنجاند.»
اسپینوزا پاسخ داد: «خدا را می‌رنجاند؟ ژاکوب، خواهش می‌کنم عاقل باش. مگر ما معتقد نیستیم که خدا کامل است و هیچ نیازی ندارد و موجودی همانند ما نیست؟ آیا چنین خدایی ممکن است با چنین مسئلۀ ناچیزی هم‌چون شیوۀ خواندن من برنجد؟»

📚 از کتاب «مسئلۀ اسپینوزا»، نوشتۀ اروین یالوم 📚
پیوند وهم‌آلود ایمان و رنج بر جنازه بشر ایرانی طی طریق می‌کند و ناله‌های خُشک او را در گلو می‌شکند. زندگی دیرگاهی‌است رنگ مردگی به خود گرفته و باد عدم است که از هر سو می‌وزد. اسطرلاب‌ها در خود شکسته‌اند و تنها نشان از بی‌نشانی می‌دهند. فی‌نفسگی جولان می‌دهد و لابشرطی کاسه‌ی وجود را می‌لیسد. میل به مُثل مُثله می‌کند و بسیطگی افسار می‌دَرد. واژه به هرزگی می‌رود و زبان داد پرهیزکاری سر می‌دهد. علم شمشیر تجرد بسته است و عالِم معلوم را پس می‌زند. عقاید بر حقایق چیره گشته و احترام دختری شده است که می‌توان آن را در سر عطاری محل خرید. قلم‌ها بوی نان می‌دهند و نان‌ها بوی جان. دست‌ها بسته، فکر‌ها مرده، عشق‌ها رفته و زندگی همچنان طمع گرفتن حق پدریش از دل تاریخ دارد. آدمی مرگ می‌طلبد و مرگ آدمی را و من همچنان در فکر تابلوی پیرمرد چپق به دست در قهوه‌خانه هستم.

🔘 #امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from یک شوخی جنسی بی مزه
از این لحظه زمان برای تو معنا پیدا می کند.
فکر می کنی اگر خوش شانس باشی به تخمک می رسی ،نمی فهمی که این از بخت یاری تو نیست.آنقدر می لولی تا به تخمک برسی،لقاح شوی و در نهایت یک جنین از تو به وجود آید.
دیگر با یک جنین حرف میزنم.
تا چند هفته ی دیگر به وجودت پی نمی برند.باید با این حقیقت کنار بیایی که ناخواسته ای.
از صدای فریاد به وحشت می افتی،تو در خانه ای اجاره ای زندگی می کنی که تنها یک اتاقش سهم مادرت است.صدای داد یک ثانیه بند نمی آید،عموهایت سرارث پدرت را با چاقو می زنند.
ویار مادرت شروع شده ولی غذایش جز کدو چیزی نیست.گریه می کند که چرا زن یک بیکاره شده،گریه می کند که چرا سهمی از آرامش ندارد.
گاهی پدرت دستش را بر شکم مادرت می گذارد و نوازشت می کند،این تنها لحظاتیست که پدرت را در زندگی ات حس می کنی.
به دنیا می آیی و مادرت سر زا می میرد.یک مرگ با یک زندگی عوض می شود.
سال ها بعد یکی از عموهایت فقط برای شاشیدن از سر کار به خانه یتان می آید.پشت در توالت آنقدر می ایستد تا طاقتش تمام شود.با لگد به در می کوبد،در باز می شود و تو را در حال درس خواندن می بیند.
بعدا این اتفاق زجر روانت می شود.
سرنگ را دستت می گیری.در خانه تنهایی.حسابی نعشه می شوی و سر کیف می آیی.اتفاقی پدرت می رسد و سرنگ را در رگت می بیند.از آن به بعد بود و نبودت برای او مهم نخواهد بود.
شاگرد راننده می شوی،شب و روز کار می کنی تا خاور خودت را بخری و در نهایت می خری.
سوم اسفند بعد از دعوا با زنت سوار خاور می شوی تا اثاثیه ی مردم را به اهواز ببری.ترمزت رو چک نمی کنی.چهار نفر زیر چرخ هایت نفله می شوند و تو قاتل می شوی.دار و ندارت را می فروشی تا دیه بدهی، زندان هم می روی.
حتی روز های تعطیل حمالی می کنی تا خرج دخترانت و آن پسرت که رفته آمریکا را در بیاوری.
آن قدر کار میکنی تا چشمانت کم سو می شود و زمین گیرمی شوی.
وقتی در حال احتضاری برادرت در گوشت می گوید:
حلالم کن،با زنت به تو خیانت کردم.
🖋 آیا باورهای افراد، مشاهداتشان را شکل می‌دهد؟ روان‌شناسان برای مدت‌های طولانی به این پرسش پرداخته‌اند و نشان داده‌اند که تفسیرهای افراد از تصاویر، تحت تأثیر آن‌چه از آن تصاویر، انتظار دارند، قرار می‌گیرد. هنسن و کوهن این نتایج روان‌شناختی را در فهم نحوۀ کار علم، مهم تلقی کردند. آن‌ها ادعا کردند که مشاهدات علمی وابسته به نظریه است.
فلاسفه، روان‌شناسان، و متخصصان علوم شناختی در این امر توافق دارند که آن‌چه افراد به آن باور دارند، می‌تواند مشاهداتشان را شکل دهد. اما مسألۀ اصلی مورد اختلاف این است که این نکته تا چه اندازه در فهم علم، اهمیت دارد. ... مشاهدۀ علمی به ندرت ادراکی خام توسط فردی منفرد به حساب می‌آمده است و می‌آید. بخش بزرگی از داده‌ها توسط ماشین‌ها جمع‌آوری می‌شود و سپس به دست دانشمندان، سازمان می‌یابند تا یک پدیده را به صورت عمومی به نمایش درآورند. اگر این سازمان‌دهی به مشاهده بینجامد، مشاهده به شکلی سرراست وابسته به نظریه است.
وابستگی به نظریه و شیوۀ عمل حتی از این هم روشن‌تر است: دانشمندان به اشیا و فرایندهایی توجه نشان می‌دهند که باورهای پس‌زمینه می‌گویند که ارزش توجه را دارند.

📚 از کتاب «مقدمه‌ای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚

@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature (Oswald Cobblepot)
Have you ever heard, drug has fatal side-effects? But I tell you, Society will kill us more than drugs ever will.
— Maziyar 🦋
Forwarded from Art and Literature (Shirin)
سقراط و نیچه دو نمونه از مردانی که به شیوه ی درست زندگی اندیشیده اند ، اما ایا خودشان سرمشق های خوبی برای هنر زندگی هستند ؟
مگر نه اینکه اولی اعدام شد ، دومی دیوانه !🦇
Socrates and Nietzsche are the men who they thought about the true way of life .
But are they appropriate patterns for the art of life ?
Because Socrates was executed and Nietzsche got madness ! 🦇
Forwarded from Art and Literature (Oswald Cobblepot)
"مهمانی خداوند برای من آن روزیست که در حال نواختن پیانو، بانویی زیبا خدایانه در حال خواندن باشد."
— مازیار 🦋

"To me, Heavenly party is the time when a beautiful lady is singing a heavenly song before me, while I am playing piano."
— Maziyar 🦋
Audio
🍸 The Night-Song

'Tis night: now do all gushing fountains speak louder. And my soul also is a gushing fountain.

'Tis night: now only do all songs of the loving ones awake. And my soul also is the song of a loving one.
— Thus sang Zarathustra.

@PhilosophyCafe ♨️
" واقعیت را هر طور دلتان میخواهد تغییر دهید ، با حقیقت چه خواهید کرد ؟؟ "


You can change the reality as you wish , but can you change the truth ??

@PhilosophyCafe ♨️
برخی دانشمندان غربی درباره ی مساله ی مرگ و معاد اشکال جدی تری گرفته و گفته اند :
" اثبات معاد و جهان پس از مرگ نوعی مغالطه ی ارزو اندیشی است ، یعنی اگر کسی بگوید ما بعد از مرگ نیست و نابود نمیشویم بلکه دوباره زنده خواهیم شد و زندگانی ابدی و جاوید خواهیم داشت . اگر این شخص در مقام استدلال بگوید : دلیل وجود جهان پس از مرگ این است که همه ما انسان ها جاودانگی و بقا را دوست داریم و ارزو میکنیم زندگی ابدی داشته باشیم . چنین استدلالی یک مغالطه ارزو اندیشی است زیرا دوست داشتن و آرزوی من دلیلی بر وجود جهان جاوید دلیل بر وجود هیچ چیز نیست !! "

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Milad Mostafavi
با دوتا مقدمه شروع میکنم:
اولا: اگر اشتباه نکنم "ماری کوری" درجایی به مصاحبه کننده ی خودش میگه: "کمتر راجع به آدم ها و بیشتر راجع به ایده ها فکر کن". مفهوم جمله که تقریبا همه متوجه ش میشن اینه که: زندگی شخصی افراد، سود یا ضرری به حال ما نداره و بهتره خودمون رو درگیرش نکنیم. (خصوصا تو این مثال، خدایی زندگی شخصی نیچه و سقراط چه دردی از ما دوا میکنه آخه!!)
دوما به عنوان یک اصل در منطق میدونیم صحت و سقم یک گزاره، مستقل از شخصیت، منش یا باورهای گوینده س. یعنی شِمر ذی الجوشنِ لعنت الله علیه هم میتونه یک حرفی بزنه و حرفش درست باشه!
پس نتیجه ی زندگی نیچه و سقراط هرچی که بوده، ارتباطی به درستی یا نادرستی صحبت هاشون نداره.
حالا با این اوصاف سوال پیش میاد که این پست دقیقا هدفش چیه و چه ارزش شناختی یا هر ارزش دیگه ای که شاید من متوجه ش نشدم، داره؟
Forwarded from Art and Literature (Oswald Cobblepot)
Learn it fast to make it fast.
— Maziyar 🦋