دو جوانمرگ بزرگ دوران
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
آن عاشق رکساناي باختر
شراب مرگ می نوشد به افتخار هراکلس،
و از ديده ی تاريخ می گذرد
آن مجنون شرق ، با اسب بالدار آندرومدا
که محو می شود از ذهن ناتاليا
قلبش مملوء از عزاي شعرست
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
دوستی را دوستيد و دشمنی را دشمن بر مرام و مسلک ها
به مرفئوس بگوييد خواهان آرامشيد
تا نشانتان دهد محبت و صلحی ابدی را
پس با آرزو هايتان به سوی عشق حقیقی نظاره کنید
مبادا اشک ریزید به کلام سرد عشق فانی رفته
چقدر سخت ،چه غمگین،چه بی پروا...
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
#محمدعارف عرب_ گزيده اي از اشعار الکساندر پوشکين
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
آن عاشق رکساناي باختر
شراب مرگ می نوشد به افتخار هراکلس،
و از ديده ی تاريخ می گذرد
آن مجنون شرق ، با اسب بالدار آندرومدا
که محو می شود از ذهن ناتاليا
قلبش مملوء از عزاي شعرست
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
دوستی را دوستيد و دشمنی را دشمن بر مرام و مسلک ها
به مرفئوس بگوييد خواهان آرامشيد
تا نشانتان دهد محبت و صلحی ابدی را
پس با آرزو هايتان به سوی عشق حقیقی نظاره کنید
مبادا اشک ریزید به کلام سرد عشق فانی رفته
چقدر سخت ،چه غمگین،چه بی پروا...
آه لالایی غم بخوانید اي الهه های ميوز
#محمدعارف عرب_ گزيده اي از اشعار الکساندر پوشکين
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
🖋 ما در تاریکی در امتداد جادهای که از اردوگاه آشویتس (اردوگاه کار اجباری در دوران آلمان نازی) منشعب میشد روی سنگهای بزرگ سکندری میرفتیم و توی گودالهای بزرگ میلغزیدیم. نگهبانانی که ما را همراهی میکردند، سرمان فریاد میزدند و با قنداق تفنگ ما را به پیش میراندند. کسانی که پاهایشان آماس کرده بود و نمیتوانستند درست راه بروند بازوی رفیق خود را میگرفتند. هیچ سخنی شنیده نمیشد؛ زیرا سوز سرما حالی برای حرف زدن باقی نمیگذاشت. مردی که کنار من بود، دهانش را در یقهاش که بالا کشیده بود فرو برده و ناگهان در گوشم زمزمه کرد: «اگر همسران ما، ما را در این وضع میدیدند! امیدوارم وضع آنان در اردوگاهشان بهتر از ما باشد و از بلایی که به سر ما میآید خبر نداشته باشند.»
سخنان رفیقم مرا به یاد همسرم انداخت. در حالی که کیلومترها مسافت را روی یخها سکندری میخوردیم، بارها از یکدیگر به عنوان حائل استفاده میکردیم، یکدیگر را از زمین بلند میکردیم و به پیش میراندیم، افتان و خیزان در حرکت بودیم، بدون اینکه سخن بگوییم. اما هر دو میدانستیم که هر یک به همسر خود میاندیشیم. ...
🖋 اندیشهای در من شکفت: برای نخستین بار در زندگیام حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه سرودهاند؛ و اندیشمندان بسیار نیز آن را به عنوان حکمت نهایی بیان داشتهاند دیدم. این حقیقت که عشق عالیترین و نهاییترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اینجا بود که به معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز میتواند به خوشبختی و عشق بیندیشد، ولو برای لحظهای کوتاه به معشوقش میاندیشد. بشر در شرایطی که خلأ کامل را تجربه میکند، و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او برمیآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. برای نخستین بار در زندگیام بود که به معنای این واژهها پی بردم، «فرشتگان در اندیشههای شکوهمند ابدی و بیپایان غرقند.»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
سخنان رفیقم مرا به یاد همسرم انداخت. در حالی که کیلومترها مسافت را روی یخها سکندری میخوردیم، بارها از یکدیگر به عنوان حائل استفاده میکردیم، یکدیگر را از زمین بلند میکردیم و به پیش میراندیم، افتان و خیزان در حرکت بودیم، بدون اینکه سخن بگوییم. اما هر دو میدانستیم که هر یک به همسر خود میاندیشیم. ...
🖋 اندیشهای در من شکفت: برای نخستین بار در زندگیام حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه سرودهاند؛ و اندیشمندان بسیار نیز آن را به عنوان حکمت نهایی بیان داشتهاند دیدم. این حقیقت که عشق عالیترین و نهاییترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اینجا بود که به معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز میتواند به خوشبختی و عشق بیندیشد، ولو برای لحظهای کوتاه به معشوقش میاندیشد. بشر در شرایطی که خلأ کامل را تجربه میکند، و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او برمیآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. برای نخستین بار در زندگیام بود که به معنای این واژهها پی بردم، «فرشتگان در اندیشههای شکوهمند ابدی و بیپایان غرقند.»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Audio
00:00 Heroic Imp
03:03 Imp Love Theme
09:19 You Were Right
10:30 BoTH Love Theme Version
12:44 BoTH Reprise Music Box
13:56 Across Tatooine/Young Anakin's Theme Classical Guitar
17:25 Imp Reprise
20:51 Anakin's Piano Suite
03:03 Imp Love Theme
09:19 You Were Right
10:30 BoTH Love Theme Version
12:44 BoTH Reprise Music Box
13:56 Across Tatooine/Young Anakin's Theme Classical Guitar
17:25 Imp Reprise
20:51 Anakin's Piano Suite
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم...."
— سجاد سامانی
"Your eyes can heal the pain in my chest. Pain is pain, no remedy, never mind."
— Sajad Samani
— Maziyar 🦋 (Translator)
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم...."
— سجاد سامانی
"Your eyes can heal the pain in my chest. Pain is pain, no remedy, never mind."
— Sajad Samani
— Maziyar 🦋 (Translator)
در اتاقم دراز کشیده بودم،می دانستم خوابم ولی قادر به بلند شدن نبودم.از پله برقی های مترو بالا می رفتم.پایم سنگینی می کرد.دختری با موهای مشکلی با روبندی سیاه نظرم را جلب کرد.در گوشتم تکرار شد:کوهیار امشب با تو احساس نزدیکی می کنم.یادم آمد این جمله را هاجر شب عشق بازی گفت.با بالا رفتن پله شروع به دویدن کردم.وقتی به دختر رسیدم با دست راستم روبندش را کشیدم.روبند پایین افتاد.خودش بود،هاجر.گفتم هاجر هیچ وقت نمی خواستم اذیتت کنم،لبخند زد.از پله ها به پایین پرت شدم.روی تختم لرزیدم.
صدای مادرم می آمد که تلفنی به دکتر می گفت:
از وقتی قرص هایش زیاد شده همیشه خواب است.
از اتاق کناری صدای تلویزیون می آمد:
اکنون ساق پای خود را احساس کنید.
خواهرم داشت یوگا تمرین می کرد.
من هم ساق پایم را حس کردم،از درد لمس شده بود.
روی پله ایستادم،خواهرم را دیدم.گفتم:تو اینجا چه میکنی؟
گفت به هر حال گذر هر آرتیستی به روان پزشک می افتد!
گفتم روان پزشک؟!
گفت مطب دکتر همین کنار است ،در اتاق فروش بلیط.
از دور دکتر را شناختم که پوزخند میزد.
از فرط انزجار خواستم از خواب بپرم.به عمد خودم را پایین پرت کردم ولی بیدار نشدم.
اکنون دست راست خود را احساس کنید.
لعنت،باز هم همان صدای تکراری.
دستم تیر کشید.
تا به حال اینطور در برزخ خواب و بیداری معلق نبودم.من اسطوره سیزیف ام که در قرن 21زاده شده.
مادرم گفت:
دکتر برای ادامه ی تحصیل و اخذ سنوات نیاز به نامه ی شما دارد.
دوباره به خوابم پرت شدم...
اینبار محکم تر خودم را پرت کردم.ناگهان روی یک کودک خردسال افتادم.
کودک در حالی که زار می زد میگفت مادر من را چرا زاده ای،این عذاب است.
حس کردم شیرخواره ام و در آغوش مادرم با او حرف میزنم.
دیگر این کابوس برایم عادی شده بود.از سر بیکاری در جهت خلاف پله شروع به دویدن کردم ولی برخلاف بیداری قوای جسمیم تا حد خوبی بالا بود و اصلا خسته نمی شدم.
مادرم گفت:دکتر نمی دانم چرا این بچه همیشه خلاف جهت حرکت می کند.
از لج خودم را پایین پرت کردم
و پایین پرت کردم
و پرت کردم
و کردم
کردم
کرد
م
از خواب پریدم.اینبار من بیدار بودم و مادرم و خواهرم خواب بودند ولی طبق معمول اثری از پدرم در خانه نبود.
#کوهیار
صدای مادرم می آمد که تلفنی به دکتر می گفت:
از وقتی قرص هایش زیاد شده همیشه خواب است.
از اتاق کناری صدای تلویزیون می آمد:
اکنون ساق پای خود را احساس کنید.
خواهرم داشت یوگا تمرین می کرد.
من هم ساق پایم را حس کردم،از درد لمس شده بود.
روی پله ایستادم،خواهرم را دیدم.گفتم:تو اینجا چه میکنی؟
گفت به هر حال گذر هر آرتیستی به روان پزشک می افتد!
گفتم روان پزشک؟!
گفت مطب دکتر همین کنار است ،در اتاق فروش بلیط.
از دور دکتر را شناختم که پوزخند میزد.
از فرط انزجار خواستم از خواب بپرم.به عمد خودم را پایین پرت کردم ولی بیدار نشدم.
اکنون دست راست خود را احساس کنید.
لعنت،باز هم همان صدای تکراری.
دستم تیر کشید.
تا به حال اینطور در برزخ خواب و بیداری معلق نبودم.من اسطوره سیزیف ام که در قرن 21زاده شده.
مادرم گفت:
دکتر برای ادامه ی تحصیل و اخذ سنوات نیاز به نامه ی شما دارد.
دوباره به خوابم پرت شدم...
اینبار محکم تر خودم را پرت کردم.ناگهان روی یک کودک خردسال افتادم.
کودک در حالی که زار می زد میگفت مادر من را چرا زاده ای،این عذاب است.
حس کردم شیرخواره ام و در آغوش مادرم با او حرف میزنم.
دیگر این کابوس برایم عادی شده بود.از سر بیکاری در جهت خلاف پله شروع به دویدن کردم ولی برخلاف بیداری قوای جسمیم تا حد خوبی بالا بود و اصلا خسته نمی شدم.
مادرم گفت:دکتر نمی دانم چرا این بچه همیشه خلاف جهت حرکت می کند.
از لج خودم را پایین پرت کردم
و پایین پرت کردم
و پرت کردم
و کردم
کردم
کرد
م
از خواب پریدم.اینبار من بیدار بودم و مادرم و خواهرم خواب بودند ولی طبق معمول اثری از پدرم در خانه نبود.
#کوهیار
Philosophy Cafe ♨️
در اتاقم دراز کشیده بودم،می دانستم خوابم ولی قادر به بلند شدن نبودم.از پله برقی های مترو بالا می رفتم.پایم سنگینی می کرد.دختری با موهای مشکلی با روبندی سیاه نظرم را جلب کرد.در گوشتم تکرار شد:کوهیار امشب با تو احساس نزدیکی می کنم.یادم آمد این جمله را هاجر شب…
ممنون میشم نظراتتون رو به آیدیم بفرستین.
@moeintala96
@moeintala96
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن..."
— سید علی صالحی
"We are all doing well, but you don't believe it...!."
— Seyed Ali Salehi
— Maziyar 🦋 (Translator)
اما تو باور نکن..."
— سید علی صالحی
"We are all doing well, but you don't believe it...!."
— Seyed Ali Salehi
— Maziyar 🦋 (Translator)
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"با این آتش که به پا کرده ام
از میان من ای کاش
رودخانه ای می گذشت..."
— غلامرضا بروسان
"I wish there be a river fireside this fire I have raised..."
— GholamReza Brousan
— Maziyar 🦋 (Translator)
از میان من ای کاش
رودخانه ای می گذشت..."
— غلامرضا بروسان
"I wish there be a river fireside this fire I have raised..."
— GholamReza Brousan
— Maziyar 🦋 (Translator)
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"درست نیست دورنگی میان ظاهر و باطن
بگو شکسته نویسند توبهنامهی ما را..."
— واعظ قزوینی
"duplicity between outwardly and inwardly is not right. Tell them to write my confession letter italicized..."
— Vaez Qazvini
— Maziyar 🦋 (Translator)
بگو شکسته نویسند توبهنامهی ما را..."
— واعظ قزوینی
"duplicity between outwardly and inwardly is not right. Tell them to write my confession letter italicized..."
— Vaez Qazvini
— Maziyar 🦋 (Translator)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔷 #Rudy_Mancuso
🔷 Cure for Loneliness
🔷 Stories From Our Future
🔷 Philosophy of Technology
@PhilosophyCafe ♨️
🔷 Cure for Loneliness
🔷 Stories From Our Future
🔷 Philosophy of Technology
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"چنان پر شد فضای سینه از دوست،
که فکر خویش گم شد از ضمیرم..."
— حافظ شیرازی
"With the loved one, my heart's space became full to such a degree, that lost my mind, became the thought of self..."
— Hafez Shirazi
— Maziyar 🦋 (Translator)
که فکر خویش گم شد از ضمیرم..."
— حافظ شیرازی
"With the loved one, my heart's space became full to such a degree, that lost my mind, became the thought of self..."
— Hafez Shirazi
— Maziyar 🦋 (Translator)
Forwarded from Art and Literature (Maziyar 🦋)
"I am a psychologist.
I have a lot of friends — our friendship lasts as long as they need someone to talk to..."
— Maziyar 🦋
I have a lot of friends — our friendship lasts as long as they need someone to talk to..."
— Maziyar 🦋
🖋 ...این خائنان و دشمنان که همون فراماسونرها هستن، شعرهایی ساختن که ذهن کودکان ما رو از همون بچگی تخریب کنن و به سمت بیدینی بکشن. مردم هم ندونسته این شعرها رو به بچههای خودشون یاد دادن و این شعرها جزئی از فرهنگ ما شد. مثلاً همین شعر به ظاهر سادۀ «اتل متل توتوله» رو در نظر بگیرین. این شعر یه مانیفست به تمام معنا برای افکار فراماسونریه.
در بیت اول گفته میشه «اتل متل توتوله، گاو حسن چجوره». همینجا یه مفهوم فراماسونری هست، گاو حسن چرا؟ چرا گاو محمود نه؟ چرا نمیگه گاو سعید؟ مشخصه که اونا دقیقاً اتفاقات سیاسی ایران رو رصد میکنن و از سالها پیش براش برنامه ریزی کردن. در بیت بعدی میگه «نه شیر داره نه پستون، گاوشو بردن هندستون». تا حالا از خودتون پرسیدین چرا هندستون؟ چرا سوریه نه؟ یا عراق؟
🖋 دوتا دلیل وجود داره. اول اینکه هند تا سالهای سال، مستعمرۀ خودشون بوده. اونا در این سالها هند رو همونطور که دلشون خواسته ساختن و حالا دارن با این شعر بچههای ما رو جذب میکنن تا به هند برن. داره تو این شعر میگه گاو حسن که نه شیر داشت، نه پستون هم تو هند براش متقاضی هست؛ پس حتماً برای شما هم کار و پول پیدا میشه.
دلیل دوم هم اینه که هند سرزمین کفر و شرکه. از قدیمالایام معروف بوده که هر کی میره هند، کافر میشه. در بیت بعدی میگه «یک زن کردی بستون، اسمشو بذار عمقزی». در مصرع دوم این بیت داره سست کردن نهاد خانواده رو ترویج میکنه. همونطور که میدونین، دیگه توی غرب نهادی به نام خانواده وجود نداره؛ خانواده کاملاً فروپاشیده و این غربیان الان خیلی پوچ و به بن بست رسیده و تنها و منزوی و خاک تو سر و کثافت شدن.
📝 بخشی از یادداشت «ت، توطئه، توهم»، نوشتۀ اَلی ثُلتانظادِح 📝
@philosophycafe
در بیت اول گفته میشه «اتل متل توتوله، گاو حسن چجوره». همینجا یه مفهوم فراماسونری هست، گاو حسن چرا؟ چرا گاو محمود نه؟ چرا نمیگه گاو سعید؟ مشخصه که اونا دقیقاً اتفاقات سیاسی ایران رو رصد میکنن و از سالها پیش براش برنامه ریزی کردن. در بیت بعدی میگه «نه شیر داره نه پستون، گاوشو بردن هندستون». تا حالا از خودتون پرسیدین چرا هندستون؟ چرا سوریه نه؟ یا عراق؟
🖋 دوتا دلیل وجود داره. اول اینکه هند تا سالهای سال، مستعمرۀ خودشون بوده. اونا در این سالها هند رو همونطور که دلشون خواسته ساختن و حالا دارن با این شعر بچههای ما رو جذب میکنن تا به هند برن. داره تو این شعر میگه گاو حسن که نه شیر داشت، نه پستون هم تو هند براش متقاضی هست؛ پس حتماً برای شما هم کار و پول پیدا میشه.
دلیل دوم هم اینه که هند سرزمین کفر و شرکه. از قدیمالایام معروف بوده که هر کی میره هند، کافر میشه. در بیت بعدی میگه «یک زن کردی بستون، اسمشو بذار عمقزی». در مصرع دوم این بیت داره سست کردن نهاد خانواده رو ترویج میکنه. همونطور که میدونین، دیگه توی غرب نهادی به نام خانواده وجود نداره؛ خانواده کاملاً فروپاشیده و این غربیان الان خیلی پوچ و به بن بست رسیده و تنها و منزوی و خاک تو سر و کثافت شدن.
📝 بخشی از یادداشت «ت، توطئه، توهم»، نوشتۀ اَلی ثُلتانظادِح 📝
@philosophycafe
تا به حال به پارادوکس شهوت اندیشیده اید؟
دسته ای از تعلقات ما را ممکن است به بی اخلاقی و بی تعلقی سوق دهد، گویی نیروانا در شهوت ورزی پنهان شده است.
#کوهیار
دسته ای از تعلقات ما را ممکن است به بی اخلاقی و بی تعلقی سوق دهد، گویی نیروانا در شهوت ورزی پنهان شده است.
#کوهیار
Forwarded from Arman Khademi
من به آزادی بشر در معنای فلسفی اعتقاد ندارم. هرکس نه تنها بهواسطهی عوامل خارجی بلکه بهواسطه نیروی داخلی و نیازهای معنوی خویش نیز در تکاپو است. شوپنهاور میگوید: «شخص میتواند آنچه را که اراده کرده است انجام دهد ولی نمیتواند با آنچه که روی خواهد داد مقابله نماید.» این مطالب از جوانی الهامبخش من بوده است و در مقابل سختیهای زندگی خودم نسبت به مشاهدهی مشکلات دیگران تسلیخاطر و در مقابله با حوادث، صبور و شکیبایم نموده است. این احساس بهطور رضایت بخشی، سختی و شدت مسئولیت را کاهش میدهد و اجازه نمیدهدکه باخود ودیگران آنقدر خشک و جدی کنار بیایم. این حس، جهانبینی ویژهای میطلبد که در سایهی آن انسان، قبل از خود، رضایت و موافقت دیگران را مدنظر قرار میدهد.
✅جهانی که من میبینم
✅آلبرت انیشتن
✅جهانی که من میبینم
✅آلبرت انیشتن