🖋 [فیلسوفان اعتقاد دارند] بر اینکه مبدأ اول[=خدا]، جسم نیست.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: این قول از کسی صحیح است که فکر کند جسم، حادث است، به سبب آنکه از حوادث خالی نتواند بود، و هر چیز که حادث باشد، محتاج محدِثی[=احداثکننده] است، اما شما[=فیلسوفان] چون جسمی قدیم را تعقل کردید، که وجود او را ابتدایی نیست، و از حوادث هم خالی نیست، چه مانع دارد که مبدأ اول جسم باشد؟ یا آفتاب و یا سپهر برین و یا هر چیز دیگری؟
و اگر [فیلسوفان] گویند: بدین جهت مبدأ اول، جسم نیست که جسم کمیتاً مرکَب است از دو جزء و در معنی منقسم به هیولی و صورت است، با اوصافی که ناچار مختص به اوست، و سبب مباینتش با سایر اجسام، وگرنه اجسام از این نظر که جسماند، برابرند، و واجبالوجود واحد است و به هیچ یک از این وجوه، قبول قسمت نمیکند.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: که این مطلب را در پیش، بر شما ابطال کردیم و بیان داشتیم که برای این ادعا دلیلی ندارید، جز اینکه "مجتمَع آنگاه که پارهای از اجزایش نیازمند برخی دیگر باشد، معلول نامیده میشود" و در اینباره سخن گفتیم و آشکار ساختیم همانگونه که بعید نباشد فرض موجودی که موجِدی نداشته باشد، همچنان بعید نیست فرض مرکَبی که مرکِب نداشته باشد، و نیز میتوانیم موجوداتی فرض کنیم که موجِدی ندارند، زیرا شما نفی عدد و دوگانگی را بر نفی ترکیب بنا کردید، و نفی ترکیب را دلیل بر نفی ماهیت دانستید، نه وجود، و آنچه واپسین بنیانتان بود آن را از ریشه برکندیم، و تحکمتان را در آنباره روشن ساختیم.
و اگر [فیلسوفان] گویند جسم اگر نفس نداشته باشد، فاعل نمیتواند باشد، و اگر او را نفس باشد، نفس برای او علت است، پس جسم، مبدأ اول نیست.
[ما به فیلسوفان] گوییم: نفس ما، علت وجود جسم ما نیست، و نفس فلک نیز به تنهایی به نظر شما علت وجود جسمش نیست، بلکه آندو موجودهایی هستند که علتهای جداگانه دارند، زیرا هرگاه جایز باشد که وجود آن دو قدیم باشد، جایز است که علتی نداشته باشند.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: این قول از کسی صحیح است که فکر کند جسم، حادث است، به سبب آنکه از حوادث خالی نتواند بود، و هر چیز که حادث باشد، محتاج محدِثی[=احداثکننده] است، اما شما[=فیلسوفان] چون جسمی قدیم را تعقل کردید، که وجود او را ابتدایی نیست، و از حوادث هم خالی نیست، چه مانع دارد که مبدأ اول جسم باشد؟ یا آفتاب و یا سپهر برین و یا هر چیز دیگری؟
و اگر [فیلسوفان] گویند: بدین جهت مبدأ اول، جسم نیست که جسم کمیتاً مرکَب است از دو جزء و در معنی منقسم به هیولی و صورت است، با اوصافی که ناچار مختص به اوست، و سبب مباینتش با سایر اجسام، وگرنه اجسام از این نظر که جسماند، برابرند، و واجبالوجود واحد است و به هیچ یک از این وجوه، قبول قسمت نمیکند.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: که این مطلب را در پیش، بر شما ابطال کردیم و بیان داشتیم که برای این ادعا دلیلی ندارید، جز اینکه "مجتمَع آنگاه که پارهای از اجزایش نیازمند برخی دیگر باشد، معلول نامیده میشود" و در اینباره سخن گفتیم و آشکار ساختیم همانگونه که بعید نباشد فرض موجودی که موجِدی نداشته باشد، همچنان بعید نیست فرض مرکَبی که مرکِب نداشته باشد، و نیز میتوانیم موجوداتی فرض کنیم که موجِدی ندارند، زیرا شما نفی عدد و دوگانگی را بر نفی ترکیب بنا کردید، و نفی ترکیب را دلیل بر نفی ماهیت دانستید، نه وجود، و آنچه واپسین بنیانتان بود آن را از ریشه برکندیم، و تحکمتان را در آنباره روشن ساختیم.
و اگر [فیلسوفان] گویند جسم اگر نفس نداشته باشد، فاعل نمیتواند باشد، و اگر او را نفس باشد، نفس برای او علت است، پس جسم، مبدأ اول نیست.
[ما به فیلسوفان] گوییم: نفس ما، علت وجود جسم ما نیست، و نفس فلک نیز به تنهایی به نظر شما علت وجود جسمش نیست، بلکه آندو موجودهایی هستند که علتهای جداگانه دارند، زیرا هرگاه جایز باشد که وجود آن دو قدیم باشد، جایز است که علتی نداشته باشند.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
دوست داران فلسفه و فیزیک این سریال رو از دست ندن.
ژانر سریال : جنایی, درام, راز آلود
امتیاز سریال : 8.6/10 – 107,378 رای
رده سنی : TV-MA
کارگردانان : Baran bo Odar, Jantje Friese
بازیگران : Oliver Masucci, Karoline Eichhorn, Jördis Triebel
محصول کشور : آلمان, آمریکا
تاریخ انتشار : Dec 01 ,2017
شبکه پخش کننده : Netflix
زمان هر قسمت : 60 دقیقه
زبان سریال : آلمانی
IMDB
خلاصه داستان :دارک ، نام سریالی جنایی و رازآلود میباشد که توسط باران بو اودار ساخته شده است. داستان سریال دربارهی یک خانوادهی تاریخی با قدرتهای غیرطبیعی ساکن یکی از شهرهای آلمان هست. جایی که ، گم شدن دو نوجوان زندگی چهار خانواده را پیچیده میکند و…
@PhilosophyCafe ♨️
ژانر سریال : جنایی, درام, راز آلود
امتیاز سریال : 8.6/10 – 107,378 رای
رده سنی : TV-MA
کارگردانان : Baran bo Odar, Jantje Friese
بازیگران : Oliver Masucci, Karoline Eichhorn, Jördis Triebel
محصول کشور : آلمان, آمریکا
تاریخ انتشار : Dec 01 ,2017
شبکه پخش کننده : Netflix
زمان هر قسمت : 60 دقیقه
زبان سریال : آلمانی
IMDB
خلاصه داستان :دارک ، نام سریالی جنایی و رازآلود میباشد که توسط باران بو اودار ساخته شده است. داستان سریال دربارهی یک خانوادهی تاریخی با قدرتهای غیرطبیعی ساکن یکی از شهرهای آلمان هست. جایی که ، گم شدن دو نوجوان زندگی چهار خانواده را پیچیده میکند و…
@PhilosophyCafe ♨️
ژانر فیلم : علمی- تخیلی
امتیاز فیلم : 5.8/10 – 16,575 رای
رده سنی : UNRATED
کارگردان : Lorcan Finnegan
نویسنده : Lorcan Finnegan , Garret Shanley
بازیگران : Jesse Eisenberg, Imogen Poots, Jonathan Aris
محصول کشور : آمریکا, بلژیک, ایرلند, دانمارک
تاریخ اکران : Mar 12,2020
زمان فیلم : 97 دقیقه
زبان فیلم : انگلیسی
خلاصه داستان :حصار ، نام فیلمی رازآلود و علمی تخیلی محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی لورکن فینیگن میباشد. این فیلم داستان دو زوج جوان را به تصویر میکشد که به دنبال یک خانهی عالی و بیعیب و نقص میگردند ، آنها بزودی در یک محلهی اسرارآمیز خانهی موردنظرشان را پیدا میکنند ، اما خیلی زود در این محله که خانههای شبیه به هم دارد گرفتار میشوند و…
لینک دانلود:
https://dl6.serverdl.host/user/mohammad/Movie/1399/02/Vivarium.2019.720p.BluRay.HEVC.x265.PSA.SalamDL_CO.mkv
@PhilosophyCafe ♨️
امتیاز فیلم : 5.8/10 – 16,575 رای
رده سنی : UNRATED
کارگردان : Lorcan Finnegan
نویسنده : Lorcan Finnegan , Garret Shanley
بازیگران : Jesse Eisenberg, Imogen Poots, Jonathan Aris
محصول کشور : آمریکا, بلژیک, ایرلند, دانمارک
تاریخ اکران : Mar 12,2020
زمان فیلم : 97 دقیقه
زبان فیلم : انگلیسی
خلاصه داستان :حصار ، نام فیلمی رازآلود و علمی تخیلی محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی لورکن فینیگن میباشد. این فیلم داستان دو زوج جوان را به تصویر میکشد که به دنبال یک خانهی عالی و بیعیب و نقص میگردند ، آنها بزودی در یک محلهی اسرارآمیز خانهی موردنظرشان را پیدا میکنند ، اما خیلی زود در این محله که خانههای شبیه به هم دارد گرفتار میشوند و…
لینک دانلود:
https://dl6.serverdl.host/user/mohammad/Movie/1399/02/Vivarium.2019.720p.BluRay.HEVC.x265.PSA.SalamDL_CO.mkv
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature (Maz ID)
What anime is all about?
https://medium.com/animesa/what-anime-is-all-about-f14414ce9a7b?sk=d206697d3da5fd2864cce4b62821db27
— Maziyar 🦋
https://medium.com/animesa/what-anime-is-all-about-f14414ce9a7b?sk=d206697d3da5fd2864cce4b62821db27
— Maziyar 🦋
Medium
Anime: A very short Introduction
Anime is a word that many of us have heard and may be wondering what it is. The anime represents an attractive, different, and profound art
🗯 از قرن دوم و سوم هجری، تمدن اسلامی شاهد شکوفایی علم و فلسفه بود. کتابها و نوشتههای زیادی از فلسفه و علوم یونانی ترجمه شده بود و اندیشمندان و دانشمندان تمدن اسلامی با کارهای غرب آشنا بودن. ما از این دوران اسمهای زیادی رو میشناسیم که توی زمینۀ فکری و پژوهشی خودشون، تأثیرات جهانی داشتن: ابن سینا، ابوریحان بیرونی، زکریای رازی و ... . ولی امروز ما توی چنین شرایطی نیستیم. ما کسی رو در ایرانِ امروز نداریم که به اندازۀ ابنسینا یا بیرونی در زمینۀ خودش مهم باشه. جامعۀ علمی و فکری ما هم به اندازۀ اون روز پویا نیست. به این پدیده میگن «افول علمی».
🗯 حالا سؤال اینه که این افول علمی در چه زمانی رخ داد؟ بعضیا قرن پنج رو به عنوان آغاز افول علمی مسلمونا معرفی کردن، بعضیا هم قرن شیشم و یه عدهای هم قرن هفتم. منظور این افراد اینه که از این قرنها (پنج یا شیش یا هفت هجری) به بعد، مسلمونا کار جدی علمی نکردن که در سطح دنیا قابل بیان باشه و جامعۀ علمی چندان زندهای هم بین مسلمونا وجود نداشته. سؤال بعدی اینه که عامل این افول چی بوده؟ یه عدهای گفتن "حملۀ مغولها". یه عدهای گفتن "مسلمونا رفتن سمت عرفان و تصوف، دیگه کسی حوصلۀ علم و تفکر نداشت". یه عدهای حتی گفتن "کلاً هیچ وقت مسلمونا کار جدی علمی نکردن، چون اصلاً ذهن شرقی (مثلاً اعراب) توانایی اندیشیدن در مورد مسائل علمی نداره. ذهن غربیه که چنین تواناییای داره".
🗯 اما در بین این عواملی که برای افول علم در جهان اسلام ذکر میشه، اسم یه نفر هم خیلی تکرار میشه. یه نفر که در موردش میگن "اون عقلستیز بوده"، "اصلاً علاقهای به علم نداشته و دشمن هر گونه مشاهده بود"، "اون فقیه دگم و خشکاندیشی بوده"، "اون باعث خاموش شدن چراغ علم در تمدن اسلامی شد". اما این فرد کیه که اون رو به تنهایی یکی از مهمترین عوامل افول علم در جهان اسلام میدونن؟ محمد غزالی (قرن پنجم هجری). غزالی یکی از کسانیه که توی جامعۀ ما، اتهامات زیادی بهش میزنن و تصویری ازش ارائه میدن که تصویر غلط و معوجیه. این رو هم باید در نظر داشه باشیم که غزالی دورههای فکری متفاوتی داشته و با چند جمله نمیشه در موردش قضاوت کرد.
🗯 دکتر امیرمحمد گمینی (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، تاریخ علم) توی سخنرانی «نقد و بررسی نظریۀ افول علم در جهان اسلام» به همین موضوع میپردازه که چنین کلیشههای رایجی که حتی از زبون افراد مشهور آکادمیک در مورد تاریخ علم در دوران اسلامی بیان میشه، تا چه حد قابل اعتماده.
من فکر میکنم معمولاً در مورد تاریخ و مخصوصاً «تاریخ علم» و «تاریخ اندیشه»، کلیشههای رایج و غلط زیادی وجود داره. این کلیشهها رو میشه توی نوشتهها و سخنرانیهای حقیقی و مجازی افراد زیادی دید که صرفاً با کلیگویی و قطار کردن اسامی، سعی میکنن حرف بزنن.
گمینی توی این سخنرانی، سعی میکنه یکی از این کلیشهها رو نقد کنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 حالا سؤال اینه که این افول علمی در چه زمانی رخ داد؟ بعضیا قرن پنج رو به عنوان آغاز افول علمی مسلمونا معرفی کردن، بعضیا هم قرن شیشم و یه عدهای هم قرن هفتم. منظور این افراد اینه که از این قرنها (پنج یا شیش یا هفت هجری) به بعد، مسلمونا کار جدی علمی نکردن که در سطح دنیا قابل بیان باشه و جامعۀ علمی چندان زندهای هم بین مسلمونا وجود نداشته. سؤال بعدی اینه که عامل این افول چی بوده؟ یه عدهای گفتن "حملۀ مغولها". یه عدهای گفتن "مسلمونا رفتن سمت عرفان و تصوف، دیگه کسی حوصلۀ علم و تفکر نداشت". یه عدهای حتی گفتن "کلاً هیچ وقت مسلمونا کار جدی علمی نکردن، چون اصلاً ذهن شرقی (مثلاً اعراب) توانایی اندیشیدن در مورد مسائل علمی نداره. ذهن غربیه که چنین تواناییای داره".
🗯 اما در بین این عواملی که برای افول علم در جهان اسلام ذکر میشه، اسم یه نفر هم خیلی تکرار میشه. یه نفر که در موردش میگن "اون عقلستیز بوده"، "اصلاً علاقهای به علم نداشته و دشمن هر گونه مشاهده بود"، "اون فقیه دگم و خشکاندیشی بوده"، "اون باعث خاموش شدن چراغ علم در تمدن اسلامی شد". اما این فرد کیه که اون رو به تنهایی یکی از مهمترین عوامل افول علم در جهان اسلام میدونن؟ محمد غزالی (قرن پنجم هجری). غزالی یکی از کسانیه که توی جامعۀ ما، اتهامات زیادی بهش میزنن و تصویری ازش ارائه میدن که تصویر غلط و معوجیه. این رو هم باید در نظر داشه باشیم که غزالی دورههای فکری متفاوتی داشته و با چند جمله نمیشه در موردش قضاوت کرد.
🗯 دکتر امیرمحمد گمینی (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، تاریخ علم) توی سخنرانی «نقد و بررسی نظریۀ افول علم در جهان اسلام» به همین موضوع میپردازه که چنین کلیشههای رایجی که حتی از زبون افراد مشهور آکادمیک در مورد تاریخ علم در دوران اسلامی بیان میشه، تا چه حد قابل اعتماده.
من فکر میکنم معمولاً در مورد تاریخ و مخصوصاً «تاریخ علم» و «تاریخ اندیشه»، کلیشههای رایج و غلط زیادی وجود داره. این کلیشهها رو میشه توی نوشتهها و سخنرانیهای حقیقی و مجازی افراد زیادی دید که صرفاً با کلیگویی و قطار کردن اسامی، سعی میکنن حرف بزنن.
گمینی توی این سخنرانی، سعی میکنه یکی از این کلیشهها رو نقد کنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Oful
#سخنرانی #سخنرانی_آنلاین #صوت
✅ نقد و بررسی نظریهی افول علم در جهان اسلامی و عوامل آن
👤 دکتر امیرمحمد گمینی(عضو هیئت علمی پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران)
———————
🆔: @philsharif
✅ نقد و بررسی نظریهی افول علم در جهان اسلامی و عوامل آن
👤 دکتر امیرمحمد گمینی(عضو هیئت علمی پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران)
———————
🆔: @philsharif
Forwarded from Arman Khademi
در فرهنگ علمی ما غالباً تصورات ساده انگاره ای از قلمرو آسمانی وجود دارد. در دنیای باستان "خدایان" به ندرت موجودات فراطبیعی با شخصیت های غیر انضمامی و موجودیت ماوراءطبیعی کاملا جداگانه قلمداد میشدند. اسطوره شناسی یک مفهوم الهیاتی به مفهوم مدرن آن نبود، بلکه به تجربه ی انسان مربوط میشد. مردم بر این باور بودند که خدایان، انسان ها، حیوانات و طبیعت در پیوندی گسست ناپذیر قرار دارند، تابع قوانینی یکسانند، و از جوهر آسمانی یگانه ای تشکیل شده اند. در آغاز میان دنیای خدایان و دنیای مردان و زنان، هیچگونه شکافت هستی شناختی وجود نداشت. وقتی مردم از آسمان صحبت میکردند، معمولا درباره ی جلوه ای از جهان خاکی حرف میزدند. نفس وجود خدایان از یک طوفان، یک دریا، یک رودخانه و یا عواطف نیرومند بشری مانند عشق، خشم یا شور جنسی جدایی ناپذیر بود، عواطفی که به نظر میرسید برای لحظاتی مردان و زنان را به سطح متفاوتی از وجود میبرد و از آنجا میتوانند جهان را با چشمانی تازه ببینند.
بنابراین اسطوره به این منظور طرح ریزی شده بود که به ما کمک کند با مخمصه های معضل آفرین بشری رویاروی شویم. به انسان ها کمک میکرد تا جای خود را در جهان و جهت گیری درست خود را پیدا کنند. همه ی ما دلمان میخواهد بدانیم از کجا آمده ایم، اما چون خاستگاه های ما در فضای مه آلود پیشاتاریخ گم شده است، اسطوره هایی درباره ی اجداد پیشین خود خلق کرده ایم که تاریخی نیستند، اما به ما کمک میکنند تا دیدگاه جاریمان را درباره ی محیط، همسایگان و عاداتمان تبیین کنیم. همینطور دلمان میخواهد بدانیم به کجا میرویم و لذا داستان هایی پدید آورده ایم که از نوعی موجودیت پس از مرگ صحبت میکنند، هرچند همانطور که خواهیم دید، اسطوره های زیادی نیستند که نامیرایی را برای انسان تصویر کرده باشند. و میخواهیم آن لحظات تعالی را توضیح دهیم که به نظر میرسد به فراسوی ملاحظات معمول خویش گام مینهیم. خدایان کمک میکردند تا تجربه ی تعالی را تبیین کنیم. "فلسفه ی بازگشت جاودانه (perennial philosophy)"، این حس ذاتی ما را توضیح میدهد که انسان ها چیزی بیش از این هستند و چیزهایی بیش از دنیای مادی و مشهود وجود دارند.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
بنابراین اسطوره به این منظور طرح ریزی شده بود که به ما کمک کند با مخمصه های معضل آفرین بشری رویاروی شویم. به انسان ها کمک میکرد تا جای خود را در جهان و جهت گیری درست خود را پیدا کنند. همه ی ما دلمان میخواهد بدانیم از کجا آمده ایم، اما چون خاستگاه های ما در فضای مه آلود پیشاتاریخ گم شده است، اسطوره هایی درباره ی اجداد پیشین خود خلق کرده ایم که تاریخی نیستند، اما به ما کمک میکنند تا دیدگاه جاریمان را درباره ی محیط، همسایگان و عاداتمان تبیین کنیم. همینطور دلمان میخواهد بدانیم به کجا میرویم و لذا داستان هایی پدید آورده ایم که از نوعی موجودیت پس از مرگ صحبت میکنند، هرچند همانطور که خواهیم دید، اسطوره های زیادی نیستند که نامیرایی را برای انسان تصویر کرده باشند. و میخواهیم آن لحظات تعالی را توضیح دهیم که به نظر میرسد به فراسوی ملاحظات معمول خویش گام مینهیم. خدایان کمک میکردند تا تجربه ی تعالی را تبیین کنیم. "فلسفه ی بازگشت جاودانه (perennial philosophy)"، این حس ذاتی ما را توضیح میدهد که انسان ها چیزی بیش از این هستند و چیزهایی بیش از دنیای مادی و مشهود وجود دارند.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
🖋 بخشی از افلاطونشناسان معاصر برآنند که بخش طویل در دفترهای پنجم تا هفتم کتاب «جمهوری» افلاطون در باب معرفت و فیلسوف، بیتردید «مشهورترین» عبارت در آثار افلاطون است. افلاطونپژوهان در مورد کفایتمندی یا بیکفایتی استدلال مندرج در آن عبارت هنوز به هیچ اجماعی نرسیدهاند. جولیا اَنِس به صراحت و تأکید قائل است که "محققان این استدلال را به درازا مورد بحث قرار دادهاند، لیکن منصفانه است بگوییم که هنوز هیچ اجماع عموماً توافقشدهای وجود ندارد که آیا استدلال افلاطون به واقع بیکفایت است، و اگر چنین است، چگونه چنین است؟". چنانچه گزارش اَنِس را نمونهای از بیشمار موارد دیگر لحاظ کنیم، آیا جز بر این دلالت دارد که افلاطونپژوهان هیچ میزانی برای ارزیابی استدلال مورد مناقشه در اثر فوقالذکر افلاطون در اختیار ندارند؟ و میزان در اختیار نداشتن، دلالتی جز این دارد که آنها بر سر ممیزات تام و تمام عیار استدلال -همان ماهیت استدلال- توافقی ندارند؟
🖋 کیث دورُز، فیلسوف معاصر آمریکایی اخیراً در گفتگویی با گری گاتینگ به صراحت میگوید "من فکر میکنم شما میتوانید «به درستی» ادعا کنید که چیزی وجود ندارد حتی اگر استدلال خوبی برای دعوی خود نداشته باشید". و سپس از این موضع بسیار فراتر رفته، وجود استدلال را برای نیل به مهمترین و جالبترین معرفتها غیرضروری اعلام میکند: "در واقع من فکر میکنم برخی از مهمترین و جالبترین معرفتهای ما از طریق چیزی مانند استدلال حاصل نمیشود بلکه از رد کردن چیزهایی حاصل میشود که برایمان شگفتانگیز و غریب رخ مینماید".
📝 از مقالۀ «افسانۀ ماهیتِ استدلال»، نوشتۀ سعید زیباکلام 📝
@philosophycafe
🖋 کیث دورُز، فیلسوف معاصر آمریکایی اخیراً در گفتگویی با گری گاتینگ به صراحت میگوید "من فکر میکنم شما میتوانید «به درستی» ادعا کنید که چیزی وجود ندارد حتی اگر استدلال خوبی برای دعوی خود نداشته باشید". و سپس از این موضع بسیار فراتر رفته، وجود استدلال را برای نیل به مهمترین و جالبترین معرفتها غیرضروری اعلام میکند: "در واقع من فکر میکنم برخی از مهمترین و جالبترین معرفتهای ما از طریق چیزی مانند استدلال حاصل نمیشود بلکه از رد کردن چیزهایی حاصل میشود که برایمان شگفتانگیز و غریب رخ مینماید".
📝 از مقالۀ «افسانۀ ماهیتِ استدلال»، نوشتۀ سعید زیباکلام 📝
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
سالیانی دراز پس از دوران کهنسنگی نیز آسمان همچنان نماد امر قدسی باقی ماند. اما یکی از همان تحولات اولیه نشان داد که اسطوره ناکام خواهد ماند اگر از واقعیتی صحبت کند که بیش از حد متعالی و فرادست باشد. اسطوره ای که این امکان را ایجاد نکند که مردم به نوعی در امر قدسی مشارکت جویند، به دوردستها میرود و در آگاهی آنها رنگ میبازد. در مقطعی از زمان که دقیقا نمیدانیم چه هنگام بوده است، مردم در نقاط مختلف جهان شروع به تشخص بخشیدن به آسمان کردند. آنها دربارهی «خدای آسمان» یا «خدای متعال» داستانهایی ساختند که به تنهایی آسمان و زمین را از هیچ پدید آورده است. این یکتاپرستی اولیه قطعا به دوران کهنسنگی باز میگردد. پیش از آنکه شروع به پرستش شماری از خدایان کنند، مردم در بسیاری از بخشهای جهان فقط یک خدای متعال را میشناختند که جهان را خلق کرده بود و از راه دور امور انسانی را اداره میکرد.
تقریبا همهی مجمعهای خدایان، خدای آسمان خاص خود را دارند. انسانشناسان نیز او را در میان قبایلی از قبیل پیگماها، استرالیاییها و فوجیاییها یافتهاند. او علت اولیهی همه چیز و فرمانروای آسمان و زمین است. هرگز در نگارهها به نمایش درنیامده و معبد یا کاهنی ندارد، زیرا برای یک کیش انسانی بیش از حد متعالی است. مردم در نیایش خود به سوی این خدای متعال میروند، زیرا باور دارند که او آنها را نظاره میکند و کارهای نادرستشان را مجازات خواهد کرد. با این همه از زندگی روزمرهی آنها غایب است. اعضای قبیله میگویند او وصفناپذیر است و نمیتواند با دنیای انسانها داد و ستدی داشته باشد. آنها ممکن است در مواقع بحران به او رجوع کنند، اما در غیر این صورت غایب است و غالبا گفته میشود که «رفته» یا «غیب» شده است.
خدایان آسمان بینالنهرین باستان، خدایان ودایی، یونانی و کنعانی، جملگی به این شیوه اهمیت خود را از دست دادهاند. در همهی اسطورههای این اقوام، خدای متعال، در بهترین حالت، چهرهای سایهسان و بیقدرتی است و در مقابلِ خدایان پویاتر، جالبتر و در دسترستری از قبیل ایندره، انلیل و بعل، در حاشیه قرار میگیرد. دربارهی نحوهی عزل این خدای متعال نیز داستانهایی پرداخته شده است، به عنوان مثال اورانوس، خدای آسمان یونانیان به دست پسرش کرونوس اخته شد. این ماجرا در اسطورهای بازگو میشود که به طرز هولناکی ناتوانی این آفریدگاران را تصویر میکند. آنها چنان از زندگی معمولی انسانها دور شدند که کاملا در حاشیه قرار گرفتند. مردم در هر باران سیل آسایی، قدرت قدسی بعل را تجربه میکردند، هر زمان که در چنگ خشم متعالی یک نبرد اسیر میشدند، نیروی ایندره را احساس میکردند. اما خدایان کهن آسمان به هیچ وجه با زندگی مردم تماسی نداشتند. این تحول آغازین روشن میسازد که اسطورهها چنانچه بر امور ماوراءطبیعی متمرکز شوند، توفیقی حاصل نخواهند کرد، تنها در صورتی زنده میمانند که معطوف به امور انسانی باشند.
سرگذشت خدای آسمان یک سوء برداشت متداول دیگر را نیز به ما یادآور میشود. غالباً اینطور فرض میشود که اسطورههای اولیه، در دنیای پیشاعلمی، اطلاعاتی دربارهی منشاء کیهان در اختیار مردم میگذاشتهاند. داستان خدای آسمان دقیقا این نوع فرضیهپردازی را نمایندگی میکرد، اما این اسطوره با ناکامی روبرو شد، زیرا با زندگی معمولی مردم ارتباطی نداشت، دربارهی ماهیت انسانیشان به آنها چیزی نمیگفت و به آنها کمک نمیکرد تا مشکلات دیرپای خود را حل کنند. مرگ خدایان آسمان کمک میکند تا بفهمیم چرا آفریدگاری که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان پرستش میکردند، از زندگی بسیاری از مردم در غرب کنار گذاشته شدهاند. اسطوره نمیتواند اطلاعاتی دربارهی واقعیات امور ارائه دهد، بلکه در وهلهی اول راهنمایی برای رفتار است. حقیقتش تنها در کوران عمل آئینی یا اخلاقی آشکار خواهد شد. اگر به گونهای دنبال شود که گویی صرفاً فرضیهای روشنفکرانه است، به دوردستها میرود و باورناپذیر میشود.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
تقریبا همهی مجمعهای خدایان، خدای آسمان خاص خود را دارند. انسانشناسان نیز او را در میان قبایلی از قبیل پیگماها، استرالیاییها و فوجیاییها یافتهاند. او علت اولیهی همه چیز و فرمانروای آسمان و زمین است. هرگز در نگارهها به نمایش درنیامده و معبد یا کاهنی ندارد، زیرا برای یک کیش انسانی بیش از حد متعالی است. مردم در نیایش خود به سوی این خدای متعال میروند، زیرا باور دارند که او آنها را نظاره میکند و کارهای نادرستشان را مجازات خواهد کرد. با این همه از زندگی روزمرهی آنها غایب است. اعضای قبیله میگویند او وصفناپذیر است و نمیتواند با دنیای انسانها داد و ستدی داشته باشد. آنها ممکن است در مواقع بحران به او رجوع کنند، اما در غیر این صورت غایب است و غالبا گفته میشود که «رفته» یا «غیب» شده است.
خدایان آسمان بینالنهرین باستان، خدایان ودایی، یونانی و کنعانی، جملگی به این شیوه اهمیت خود را از دست دادهاند. در همهی اسطورههای این اقوام، خدای متعال، در بهترین حالت، چهرهای سایهسان و بیقدرتی است و در مقابلِ خدایان پویاتر، جالبتر و در دسترستری از قبیل ایندره، انلیل و بعل، در حاشیه قرار میگیرد. دربارهی نحوهی عزل این خدای متعال نیز داستانهایی پرداخته شده است، به عنوان مثال اورانوس، خدای آسمان یونانیان به دست پسرش کرونوس اخته شد. این ماجرا در اسطورهای بازگو میشود که به طرز هولناکی ناتوانی این آفریدگاران را تصویر میکند. آنها چنان از زندگی معمولی انسانها دور شدند که کاملا در حاشیه قرار گرفتند. مردم در هر باران سیل آسایی، قدرت قدسی بعل را تجربه میکردند، هر زمان که در چنگ خشم متعالی یک نبرد اسیر میشدند، نیروی ایندره را احساس میکردند. اما خدایان کهن آسمان به هیچ وجه با زندگی مردم تماسی نداشتند. این تحول آغازین روشن میسازد که اسطورهها چنانچه بر امور ماوراءطبیعی متمرکز شوند، توفیقی حاصل نخواهند کرد، تنها در صورتی زنده میمانند که معطوف به امور انسانی باشند.
سرگذشت خدای آسمان یک سوء برداشت متداول دیگر را نیز به ما یادآور میشود. غالباً اینطور فرض میشود که اسطورههای اولیه، در دنیای پیشاعلمی، اطلاعاتی دربارهی منشاء کیهان در اختیار مردم میگذاشتهاند. داستان خدای آسمان دقیقا این نوع فرضیهپردازی را نمایندگی میکرد، اما این اسطوره با ناکامی روبرو شد، زیرا با زندگی معمولی مردم ارتباطی نداشت، دربارهی ماهیت انسانیشان به آنها چیزی نمیگفت و به آنها کمک نمیکرد تا مشکلات دیرپای خود را حل کنند. مرگ خدایان آسمان کمک میکند تا بفهمیم چرا آفریدگاری که یهودیان، مسیحیان و مسلمانان پرستش میکردند، از زندگی بسیاری از مردم در غرب کنار گذاشته شدهاند. اسطوره نمیتواند اطلاعاتی دربارهی واقعیات امور ارائه دهد، بلکه در وهلهی اول راهنمایی برای رفتار است. حقیقتش تنها در کوران عمل آئینی یا اخلاقی آشکار خواهد شد. اگر به گونهای دنبال شود که گویی صرفاً فرضیهای روشنفکرانه است، به دوردستها میرود و باورناپذیر میشود.
📚تاریخ مختصر اسطوره
✅ کارن آرمسترانگ
🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلایلی اقامه کنند] بر اینکه عالَم را صانعی و علتی است.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: کسانی بر این رفتند که هر جسمی حادث است، به علت اینکه از حوادث خالی نیست، عقیدۀ آنها به این میانجامد که آن جسم نیازمند به صانع و علتی است.
اما شما [=فیلسوفان] را چه باز میدارد از پذیرش عقیدۀ دهریه [=مادّیگرایان]؟ و آن اینکه عالَم بدینگونه که هست، از قدیم بوده است و علتی و صانعی ندارد، و همانا علت، حوادث راست، و در عالَم نه جسمی حادث میشود و نه جسمی منعدم میگردد بلکه صورتها و عرضهاست که حادث میگردند.
🖋 زیرا [طبق عقیدۀ فیلسوفان] اجسامی که در آسمانهاست، قدیماند، و عناصر چهارگانهای که در زیر سپهر ماه قرار گرفتهاند و اجسام و مواد آن همه قدیماند، و در آن تنها صورتها به سبب امتزاجات و استحالات متبدل میگردند، و نفوس انسانی و حیوانی و نباتی حادث میشوند و علل این حوادث به حرکت دوریه منتهی میگردد، و حرکت دوریه نیز قدیم است، و مصدر آن نفس قدیم فلک است، از این رو عالَم را علتی و اجسام آن را صانعی نیست، بلکه همانطوری که هست پیوسته همینطور بلاعلت بوده -یعنی اجسام-، پس معنی قول آنان [=فیلسوفان] چیست که: همانا وجود این اجسام مبتنی به وجود علتی است و آن علت، قدیم است.
و اگر [فیلسوفان] گویند هر چیزی که علتی ندارد، واجبالوجود است، ما [=فیلسوفان] قبلاً از صفات واجبالوجود، آنچه را که بدان آشکار میشود که جسم هرگز نمیتواند واجبالوجود باشد، یاد کردهایم.
[ما به فیلسوفان] گوییم: فساد آنچه را که شما ادعا میکردید از صفات واجبالوجود بیان کردهایم و گفتهایم که برهان شما [=فیلسوفان] سوای قطع سلسله [=تسلسل]، به چیزی دلالت ندارد، و [این سلسلۀ علل] در نزد دهریان در بادی امر منقطع گشته است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: کسانی بر این رفتند که هر جسمی حادث است، به علت اینکه از حوادث خالی نیست، عقیدۀ آنها به این میانجامد که آن جسم نیازمند به صانع و علتی است.
اما شما [=فیلسوفان] را چه باز میدارد از پذیرش عقیدۀ دهریه [=مادّیگرایان]؟ و آن اینکه عالَم بدینگونه که هست، از قدیم بوده است و علتی و صانعی ندارد، و همانا علت، حوادث راست، و در عالَم نه جسمی حادث میشود و نه جسمی منعدم میگردد بلکه صورتها و عرضهاست که حادث میگردند.
🖋 زیرا [طبق عقیدۀ فیلسوفان] اجسامی که در آسمانهاست، قدیماند، و عناصر چهارگانهای که در زیر سپهر ماه قرار گرفتهاند و اجسام و مواد آن همه قدیماند، و در آن تنها صورتها به سبب امتزاجات و استحالات متبدل میگردند، و نفوس انسانی و حیوانی و نباتی حادث میشوند و علل این حوادث به حرکت دوریه منتهی میگردد، و حرکت دوریه نیز قدیم است، و مصدر آن نفس قدیم فلک است، از این رو عالَم را علتی و اجسام آن را صانعی نیست، بلکه همانطوری که هست پیوسته همینطور بلاعلت بوده -یعنی اجسام-، پس معنی قول آنان [=فیلسوفان] چیست که: همانا وجود این اجسام مبتنی به وجود علتی است و آن علت، قدیم است.
و اگر [فیلسوفان] گویند هر چیزی که علتی ندارد، واجبالوجود است، ما [=فیلسوفان] قبلاً از صفات واجبالوجود، آنچه را که بدان آشکار میشود که جسم هرگز نمیتواند واجبالوجود باشد، یاد کردهایم.
[ما به فیلسوفان] گوییم: فساد آنچه را که شما ادعا میکردید از صفات واجبالوجود بیان کردهایم و گفتهایم که برهان شما [=فیلسوفان] سوای قطع سلسله [=تسلسل]، به چیزی دلالت ندارد، و [این سلسلۀ علل] در نزد دهریان در بادی امر منقطع گشته است.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
🗯 میرچا الیاده (مورخ ادیان، اهل رومانی) کتابی داره به اسم «مقدس و نامقدس». الیاده سعی میکنه تو این کتاب، جهانبینی انسان جوامع باستانی رو توضیح بده؛ اینکه اون انسان جهان رو چگونه میبینه، امر مقدس برای او چه مفهمومی داره و برای او چگونه متجلی میشه و اینکه نگاه انسان باستانی، با نگاه انسانِ امروز چه تفاوتهایی داره. یه نکتهای که الیاده، آخر این کتاب، بهش اشاره میکنه، اینه که ما نباید تصور کنیم همه یا بسیاری از مفاهیم اون جهانبینی باستانی و موقعیتهای پذیرفته شدۀ انسان مذهبی از بین رفته و دیگه اثری از اون در جهان مدرن وجود نداره. الیاده مینویسه "این موقعیتها بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که ما امروز هستیم سهیماند".
🗯 منظور الیاده از این جمله چیه؟ یعنی چی که اون نگاه باستانی و اون جهانبینی در چگونگی تفکرات امروز ما تأثیر داره؟ یه تعبیر سادۀ این حرف اینه که به ادیان کوچیک و بزرگ سراسر جهان امروز اشاره کنیم، به انواع و اقسام آیینهایی که در روزگار معاصر خلق شدن اشاره کنیم، به فرقهها و عرفانهای نوظهور اشاره کنیم و بگیم که گویی هنوز هم انسان مدرن، تشنۀ همون نگاه قدسی به جهانه. ولی حرف الیاده رو باید پیچیدهتر دید. اون معتقده که حتی دینناباوران عصر مدرن هم فارغ از جهانبینیهای مذهبی و نگاههای باستانی نیستن. پس گویی منظور الیاده، متفاوت با اون تعبیر سادهایه که چند خط بالاتر گفتم. منظور الیاده چیه؟
🗯 الیاده مکتب کمونیسم رو به عنوان یکی از مکاتب ضددین مثال میزنه و معتقده این مکتب دوباره همون اسطورۀ رستگاری آسیایی-مدیترانهای رو گرفته و با تغییر برخی مفاهیم اون و حفظ شکل کلی، ازش استفاده کرده. در اون دیدگاه، دادگر نقش رهاکنندۀ بشریت رو بازی میکنه (برگزیده یا مسیح یا معصوم یا پیامآور) و تو کمونیسم، این نقش به پرولتاریا (طبقۀ کارگر) داده میشه. هم دادگر و هم پرولتاریا باید رنجی ضروری رو تحمل کنن تا وضع موجود جهان رو به طور هستیشناختی تغییر بدن. در نهایت این تحمل رنج به چه چیزی ختم میشه؟ در سنتهای بسیاری به عنوان عصر طلایی ازش یاد میکنن و در کمونیسم به عنوان جامعۀ بیطبقه معرفی میشه. اونجا، جاییه که تمام تنشها و تضادها از بین میره و آرامش حاکم میشه.
🗯 این آرمان مسیحی-یهودی بود که پیامبران و قدیسان در طول تاریخ تلاش کردن و زحمت کشیدن و تاریخ، صحنۀ مبارزۀ خیر و شره و در نهایت این مبارزه در آخرالزمان با مبارزۀ مسیح و دجال به اوج خودش میرسه که به پیروزی کلی مسیح ختم میشه. در کمونیسم نقش پیامبرانه به پرولتاریا داده میشه و سراسر تاریخ به عنوان صحنۀ مبارزۀ طبقات (به جای خیر و شر) تصویر میشه که در نهایت در دورۀ سرمایهداری این مبارزه به اوج خودش میرسه و جالبه که کمونیسم هم مفهومی رو به عنوان پایان مطلق برای تاریخ معرفی میکنه و اون، پیروزی پرولتاریاست. در اون نگاه، مؤمنان نباید بشینن و نظارهگر باشن؛ باید فعالیت کنن. در کمونیسم هم کارگران باید کنش فعالانه داشته باشن.
به این دلیله که در واقع الیاده ما رو دعوت میکنه تا دقیقتر و عمیقتر به مکاتب فکری بنگریم. "این موقعیتها [=جهانبینیهای باستانی] بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که امروز هستیم، سهیماند، و بنابراین، بالاتر از همه، این موقعیتها بخشی از تاریخ خود ما را تشکیل میدهند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 منظور الیاده از این جمله چیه؟ یعنی چی که اون نگاه باستانی و اون جهانبینی در چگونگی تفکرات امروز ما تأثیر داره؟ یه تعبیر سادۀ این حرف اینه که به ادیان کوچیک و بزرگ سراسر جهان امروز اشاره کنیم، به انواع و اقسام آیینهایی که در روزگار معاصر خلق شدن اشاره کنیم، به فرقهها و عرفانهای نوظهور اشاره کنیم و بگیم که گویی هنوز هم انسان مدرن، تشنۀ همون نگاه قدسی به جهانه. ولی حرف الیاده رو باید پیچیدهتر دید. اون معتقده که حتی دینناباوران عصر مدرن هم فارغ از جهانبینیهای مذهبی و نگاههای باستانی نیستن. پس گویی منظور الیاده، متفاوت با اون تعبیر سادهایه که چند خط بالاتر گفتم. منظور الیاده چیه؟
🗯 الیاده مکتب کمونیسم رو به عنوان یکی از مکاتب ضددین مثال میزنه و معتقده این مکتب دوباره همون اسطورۀ رستگاری آسیایی-مدیترانهای رو گرفته و با تغییر برخی مفاهیم اون و حفظ شکل کلی، ازش استفاده کرده. در اون دیدگاه، دادگر نقش رهاکنندۀ بشریت رو بازی میکنه (برگزیده یا مسیح یا معصوم یا پیامآور) و تو کمونیسم، این نقش به پرولتاریا (طبقۀ کارگر) داده میشه. هم دادگر و هم پرولتاریا باید رنجی ضروری رو تحمل کنن تا وضع موجود جهان رو به طور هستیشناختی تغییر بدن. در نهایت این تحمل رنج به چه چیزی ختم میشه؟ در سنتهای بسیاری به عنوان عصر طلایی ازش یاد میکنن و در کمونیسم به عنوان جامعۀ بیطبقه معرفی میشه. اونجا، جاییه که تمام تنشها و تضادها از بین میره و آرامش حاکم میشه.
🗯 این آرمان مسیحی-یهودی بود که پیامبران و قدیسان در طول تاریخ تلاش کردن و زحمت کشیدن و تاریخ، صحنۀ مبارزۀ خیر و شره و در نهایت این مبارزه در آخرالزمان با مبارزۀ مسیح و دجال به اوج خودش میرسه که به پیروزی کلی مسیح ختم میشه. در کمونیسم نقش پیامبرانه به پرولتاریا داده میشه و سراسر تاریخ به عنوان صحنۀ مبارزۀ طبقات (به جای خیر و شر) تصویر میشه که در نهایت در دورۀ سرمایهداری این مبارزه به اوج خودش میرسه و جالبه که کمونیسم هم مفهومی رو به عنوان پایان مطلق برای تاریخ معرفی میکنه و اون، پیروزی پرولتاریاست. در اون نگاه، مؤمنان نباید بشینن و نظارهگر باشن؛ باید فعالیت کنن. در کمونیسم هم کارگران باید کنش فعالانه داشته باشن.
به این دلیله که در واقع الیاده ما رو دعوت میکنه تا دقیقتر و عمیقتر به مکاتب فکری بنگریم. "این موقعیتها [=جهانبینیهای باستانی] بدون اثر محو نشدهاند؛ این موقعیتها در آنگونه که امروز هستیم، سهیماند، و بنابراین، بالاتر از همه، این موقعیتها بخشی از تاریخ خود ما را تشکیل میدهند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
اوراسکا:دوست من از وقتی که خورشیدپرستی بین مردم رایج شده دیگه خدایان سنگیرو نمی پرستن انگار که اصلا اونارو قبل از این هم نمیپرستیدن!
موکراهوب: فرقی نمی کنه ستاره باشه سنگ یا چوب، مردم می خوان فقط یه چیزی رو بالاتر از خودشون داشته باشن و بپرستنش، با ظهور خدای جدید خدای قبلی منسوخ میشه ،ابطال یکی از خصلتای فطری انسانه
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe📈
موکراهوب: فرقی نمی کنه ستاره باشه سنگ یا چوب، مردم می خوان فقط یه چیزی رو بالاتر از خودشون داشته باشن و بپرستنش، با ظهور خدای جدید خدای قبلی منسوخ میشه ،ابطال یکی از خصلتای فطری انسانه
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe📈
🎞 هایدگر: اندیشیدن، ما را به دانش نمیرساند، آنگونه که علوم مختلف این کار را انجام میدهند. اندیشیدن، حکمت مفید و عملی تولید نمیکند. اندیشیدن، معماهای هستی را حل نمیکند. اندیشیدن، به ما قدرتِ عمل اعطا نمیکند. ما زندگی میکنیم چون زنده هستیم، و ما میاندیشیم چون موجوداتی اندیشنده هستیم.
🎬 از فیلم «هانا آرنت» (2012)، ساختۀ مارگارته فون تروتا 🎬
@philosophycafe
🎬 از فیلم «هانا آرنت» (2012)، ساختۀ مارگارته فون تروتا 🎬
@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلیل اقامه کنند که] مبدأ اول [=خدا] غیر خود را میداند و انواع و اجناس را نیز به نوعی کلی میداند.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: اما مسلمانان وقتی که وجود در نزد آنان به حادث و قدیم منحصر شد، و بر آنان مسلم گشت که قدیمی جز خداوند سبحان و صفات او نیست و هر چه غیر از اوست از جانب او و به خواست او حادث آمده است، از این رو، در نزد آنان یک مقدمۀ ضروری در علم او حاصل شد، و مراد -به ضرورت- این است که ناچار همۀ حوادث برای مرید معلوم است، پس بنا بر این گذاشتند که همه چیز برای او [=خدا] معلوم است، زیرا کل [جهان] مراد و خواست او بوده است و به ارادۀ او حادث آمده است و کائنی نیست مگر آنکه به خواست او حادث گشته باشد، و بنابراین به جز ذات او چیزی قدیم باقی نمیماند. و هرگاه ثابت شد که او مرید است و به ارادۀ خویش داناست، پس او به ضرورت زنده است و هر زندهای که غیر خود را میشناسد، او برای شناخت ذات خویش اولیتر است. از این رو همۀ حوادث را معلوم خداوند تعالی دانستند و علم او را بدین طریق شناختند، پس از آنکه برایشان آشکار گشت که او به احداث عالَم مرید بوده است. و اما شما [=فیلسوفان] چون گمان بردید که عالَم، قدیم است و به اراده و خواست او [=خدا] حادث نگشته، پس از کجا فهمیدید که او [=خدا] غیر ذات خویش را میداند؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: اما مسلمانان وقتی که وجود در نزد آنان به حادث و قدیم منحصر شد، و بر آنان مسلم گشت که قدیمی جز خداوند سبحان و صفات او نیست و هر چه غیر از اوست از جانب او و به خواست او حادث آمده است، از این رو، در نزد آنان یک مقدمۀ ضروری در علم او حاصل شد، و مراد -به ضرورت- این است که ناچار همۀ حوادث برای مرید معلوم است، پس بنا بر این گذاشتند که همه چیز برای او [=خدا] معلوم است، زیرا کل [جهان] مراد و خواست او بوده است و به ارادۀ او حادث آمده است و کائنی نیست مگر آنکه به خواست او حادث گشته باشد، و بنابراین به جز ذات او چیزی قدیم باقی نمیماند. و هرگاه ثابت شد که او مرید است و به ارادۀ خویش داناست، پس او به ضرورت زنده است و هر زندهای که غیر خود را میشناسد، او برای شناخت ذات خویش اولیتر است. از این رو همۀ حوادث را معلوم خداوند تعالی دانستند و علم او را بدین طریق شناختند، پس از آنکه برایشان آشکار گشت که او به احداث عالَم مرید بوده است. و اما شما [=فیلسوفان] چون گمان بردید که عالَم، قدیم است و به اراده و خواست او [=خدا] حادث نگشته، پس از کجا فهمیدید که او [=خدا] غیر ذات خویش را میداند؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
موکراهوب: میدونی فرق فرعون خوفو با آنوبیس چیه؟
اوراسکا: خب آنوبیس افضل خدای مردگانه اما فرعون خوفو مقام نیمه خدایی داره.
موکراهوب: اما همین نیمه خدا که تو میگی جسدجسد مردم بی گناه رو تقدیم خدای مردگان کرده ،من فکر می کنم نیمه خدایان خیلی ظالم تر از خدایانن!
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
اوراسکا: خب آنوبیس افضل خدای مردگانه اما فرعون خوفو مقام نیمه خدایی داره.
موکراهوب: اما همین نیمه خدا که تو میگی جسدجسد مردم بی گناه رو تقدیم خدای مردگان کرده ،من فکر می کنم نیمه خدایان خیلی ظالم تر از خدایانن!
#افسانه_سها
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
🗯 یکی از متفکرایی که برای خیلی از ایرانیها جذابه، میشل فوکوئه (متفکر فرانسوی). کافیه نگاهی به ترجمههایی که از آثار فوکو شده، بندازیم تا ببینیم چقدر فوکو هنوز در ایران مشتری داره: کتابهاش ترجمه شده، مقالههاش ترجمه شده، درسگفتارهاش ترجمه شده، حتی برخی نامهها و مصاحبههاش هم ترجمه شده. محمد ملاعباسی توی یادداشتی به اسم «هنوز هم فوکو؟» نوشته که این استقبالی که از فوکو شده، فقط مخصوص ایران نیست و فوکو "سالهاست که جزء سه نویسندۀ پرارجاع جهان در علوم انسانی است". وقتی متفکر یا نویسندهای تا این حد معروف میشه، قطعاً برداشتهای اشتباه و «پرتوپلا»گویی هم حول اون فرد افزایش پیدا میکنه.
🗯 متفکر معروف تبدیل به یه مُد میشه و افراد مختلف هر چیزی رو بهش میچسبونن تا حرف «خودشون» رو به کرسی بنشونن. همین اتفاق در مورد فوکو هم رخ داده. یکی از بدفهمیهایی که در مورد فوکو در ایران وجود داره، اینه که فوکو رو نظریهپرداز قدرت معرفی میکنن و چهرهای از فوکو به نمایش میذارن که گویی او صرفاً یه اندیشمند سیاسی (به معنای رایج کلمه) ست. بعضی از جملات فوکو مثل "هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست" و "قدرت، همهجا حضور دارد" به طور کلی سیاسی فهم میشه و تصور میشه که منظور فوکو از قدرت، قدرت حکومته و فوکو داره در مورد یه حکومت سیاسی مستبد و تمامیتخواه (توتالیتر) صحبت میکنه.
🗯 شاید یکی از راههای خوب برای فهم حرفهای فوکو، این باشه که بدونیم فوکو چی «نمیگه». وقتی فوکو از مفهومی به اسم «قدرت» صحبت میکنه، منظورش چه چیزهایی «نیست»؟ محل تمرکز قدرت از نظر فوکو کجاست؟ آیا قدرت از نظر فوکو در حکومتها، کمپانیهای بزرگ مالی و ارادۀ افراد خاص متمرکز شده؟ آیا قدرت از نگاه فوکو، مثل نگاه برخی از مارکسیستها در ساختار اجتماعی-اقتصادی خاصی قرار گرفته؟ توی مناظرهای که فوکو و چامسکی در سال 1971 دارن، بعد از اینکه چامسکی ایدئالهای خودش رو توضیح میده که در جامعه نباید سرکوب، استبداد و زورگویی وجود داشته باشه، فوکو در بخشی از پاسخش میگه (نقل به مضمون) "اگر مناسبات قدرت نقد نشوند، این مناسبات بازتولید میشوند، حتی در جامعۀ ایدئال آقای چامسکی".
🗯 پس منظور فوکو از «قدرت» با معناهای رایج «قدرت» متفاوته. اون توی قطعهای که توی کتاب «دانش/قدرت» اومده، نظریۀ سیاسی رایج رو اینطور توضیح میده: "حق حاکمیت، قانون و ممنوعیت، یک نظام بازنمایی قدرت را به وجود آوردند که در دورۀ بعدی حول محور نظریههای حق بسط پیدا کرد: نظریۀ سیاسی هرگز از دغدغۀ فرد حاکم، فارغ نبوده است. این نظریهها امروزه نیز خود را با مسئلۀ حق حاکمیت مشغول داشتهاند". در ادامه، فوکو اندیشۀ سیاسیای که مطلوب خودشه رو اینطور توضیح میده: "آنچه به آن نیاز داریم فلسفۀ سیاسیای است که حول محور مسائل حق حاکمیت، و در نتیجه مسائل قانون و ممنوعیت شکل نگرفته باشد. باید پادشاه را گردن زد: این کاری است که باید در نظریۀ سیاسی انجام دهیم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 متفکر معروف تبدیل به یه مُد میشه و افراد مختلف هر چیزی رو بهش میچسبونن تا حرف «خودشون» رو به کرسی بنشونن. همین اتفاق در مورد فوکو هم رخ داده. یکی از بدفهمیهایی که در مورد فوکو در ایران وجود داره، اینه که فوکو رو نظریهپرداز قدرت معرفی میکنن و چهرهای از فوکو به نمایش میذارن که گویی او صرفاً یه اندیشمند سیاسی (به معنای رایج کلمه) ست. بعضی از جملات فوکو مثل "هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست" و "قدرت، همهجا حضور دارد" به طور کلی سیاسی فهم میشه و تصور میشه که منظور فوکو از قدرت، قدرت حکومته و فوکو داره در مورد یه حکومت سیاسی مستبد و تمامیتخواه (توتالیتر) صحبت میکنه.
🗯 شاید یکی از راههای خوب برای فهم حرفهای فوکو، این باشه که بدونیم فوکو چی «نمیگه». وقتی فوکو از مفهومی به اسم «قدرت» صحبت میکنه، منظورش چه چیزهایی «نیست»؟ محل تمرکز قدرت از نظر فوکو کجاست؟ آیا قدرت از نظر فوکو در حکومتها، کمپانیهای بزرگ مالی و ارادۀ افراد خاص متمرکز شده؟ آیا قدرت از نگاه فوکو، مثل نگاه برخی از مارکسیستها در ساختار اجتماعی-اقتصادی خاصی قرار گرفته؟ توی مناظرهای که فوکو و چامسکی در سال 1971 دارن، بعد از اینکه چامسکی ایدئالهای خودش رو توضیح میده که در جامعه نباید سرکوب، استبداد و زورگویی وجود داشته باشه، فوکو در بخشی از پاسخش میگه (نقل به مضمون) "اگر مناسبات قدرت نقد نشوند، این مناسبات بازتولید میشوند، حتی در جامعۀ ایدئال آقای چامسکی".
🗯 پس منظور فوکو از «قدرت» با معناهای رایج «قدرت» متفاوته. اون توی قطعهای که توی کتاب «دانش/قدرت» اومده، نظریۀ سیاسی رایج رو اینطور توضیح میده: "حق حاکمیت، قانون و ممنوعیت، یک نظام بازنمایی قدرت را به وجود آوردند که در دورۀ بعدی حول محور نظریههای حق بسط پیدا کرد: نظریۀ سیاسی هرگز از دغدغۀ فرد حاکم، فارغ نبوده است. این نظریهها امروزه نیز خود را با مسئلۀ حق حاکمیت مشغول داشتهاند". در ادامه، فوکو اندیشۀ سیاسیای که مطلوب خودشه رو اینطور توضیح میده: "آنچه به آن نیاز داریم فلسفۀ سیاسیای است که حول محور مسائل حق حاکمیت، و در نتیجه مسائل قانون و ممنوعیت شکل نگرفته باشد. باید پادشاه را گردن زد: این کاری است که باید در نظریۀ سیاسی انجام دهیم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Human beings live in the realm of meanings. We do not experience pure circumstances; we always experience circumstances in their significance for men. Even at its source our experience is qualified by our human purposes. " Wood " means " wood in its relation to mankind ", and " stone " means " stone as it can be a factor in human life." If a man should try to escape meanings and devote himself only to circumstances he would be very unfortunate: he would isolate himself from others: his actions would be useless to himself or to any one; in a word, they would be meaningless. But no human being can escape meanings. We experience reality always through the meaning we give it; not in itself, but as something interpreted. It will be natural to suppose, therefore, that this meaning is always more or less unfinished, incomplete; and even that it is never altogether right. The realm of meanings is the realm of mistakes.
What Life Should Mean to You.
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️
What Life Should Mean to You.
Alfred Adler
@PhilosophyCafe ♨️