Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
A private meaning is in fact no meaning at all. Meaning is only possible in communication: a word which meant something to one person only would really be meaningless. It is the same with our aims and actions; their only meaning is their meaning for others. Every human being strives for significance; but people always make mistakes if they do not see that their whole significance must consist in their contribution to the lives of others. . . . The mark of all true "meanings of life" is that they are common meanings — they are meanings in which others can share, and meanings which others can accept as valid.

What Life Should Mean to You.

p:7

Alfred Adler

@PhilosophyCafe ♨️
We are self determined by the meaning we give to our experiences; and there is probably something of a mistake always involved when we take particular experiences as the basis for our future life. Meanings are not determined by situations, but we determine ourselves by the meanings we give to situations.

What Life Should Mean to You.

p:11

Alfred Adler

@PhilosophyCafe ♨️
🎞 همه چیز تباه شده، همه چیز پَست شده. اما می‌توانم بگویم آن‌ها همه چیز را تباه و پست کرده‌اند. چون این اتفاق، نوعی تحول طبیعی نیست که بر سر انسانِ به اصطلاح بی‌گناه فرود آمده باشد. به عکس، این، به خاطر حکم خود انسان است؛ حکم خود انسان در مورد خودش، که البته خدا هم در آن دست دارد؛ یا اگر جرئت داشته باشم می‌گویم: خدا در آن مشارکت دارد و هر چیزی را که خدا در آن مشارکت دارد، مخوف‌ترین موجودی است که می‌توانی تصورش کنی. چون خودت هم می‌بینی، جهان، بی‌ارزش شده است. پس اهمیتی ندارد که من چه می‌گویم، چون هر چیزی که آن‌ها به چنگ آورده‌اند، بی‌ارزش شده است. و چون آن‌ها همه چیز را با موذی‌گری و آب‌زیرکاهی به چنگ آورده‌اند، پس آن‌ها همه چیز را بی‌ارزش کرده‌اند. آن‌ها به هر چیزی که دست می‌زنند -و آن‌ها به همه چیز دست می‌زنند-، آن را بی‌ارزش می‌کنند. این راهی است که آن‌ها تا پیروزی نهایی، تا غلبۀ پایانی طی کرده‌اند: به چنگ آوردن، بی‌ارزش کردن. بی‌ارزش کردن، به چنگ آوردن. یا اگر دوست داری، می‌توانم به گونۀ دیگری بگویم: دست زدن، بی‌ارزش کردن، و از طریق آن به چنگ آوردن. یا دست زدن، به چنگ آوردن و به وسیلۀ آن، بی‌ارزش کردن. این رویه قرن‌هاست که ادامه دارد؛ و همین‌طور هم ادامه دارد و ادامه دارد و ادامه دارد. همین رویه و فقط همین رویه بوده، حالا گاهی اوقات با حیله‌گری، گاهی با گستاخی، گاهی با ملایمت، گاهی وحشیانه. اما همواره همین رویه ادامه داشته و دارد.

🎬 از فیلم «اسب تورین» (2011)، ساختۀ بلا تار 🎬

@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان معتقدند می‌توانند دلیل اقامه کنند] بر این‌که خدا، ذات خود را می‌داند.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: چون مسلمانان حدوث عالَم را به ارادۀ خدا دانستند، از اراده‌اش بر علم او استدلال کردند، و از اراده و علم یک جا بر حیات او استدلال کردند، پس از آن به حیات بنا بر این که هر زنده‌ای در حالی که زنده است، به نفس خود شعور دارد، استدلال کردند که او ذات خود را نیز می‌داند، و این روش معقول است و در غایت استواری است.
و اما شما [=فیلسوفان] چون اراده و احداث را نفی کردید، و گمان بردید که آن‌چه از او [=خدا] صادر می‌گردد، به واسطۀ لزوم بر سبیل ضرورت و طبع صادر می‌گردد، پس چه استبعاد دارد، که ذات او [=خدا] ذاتی باشد که تنها، معلول اول از او [=ذات خدا] ایجاد گردد؟ و سپس از معلول اول، معلول ثانی برآید و به ترتیب تا تمام موجودات، ولی با همۀ این‌ها او [=خدا] به ذات خویش آگاهی نداشته باشد، مانند آتش که گرمی، لازم وجود اوست و آفتاب که نور، لازمۀ وجود آن است و هیچ یک از آن دو ذات خویش را نمی‌فهمند، آن‌چنان که او [=خدا] غیر خویش را نمی‌داند، بلکه آن‌که ذات خود را می‌داند، آن‌چه را نیز که از او صادر می‌شود، می‌داند، پس غیر خود را نیز می‌داند، و حال آن‌که بنابر عقیدۀ ایشان [=فیلسوفان] بیان کردیم که او [=خدا] غیر خویش را نمی‌شناسد و آنان را که با این بیان مخالفت می‌کردند، به حکم وضع خودشان ملزم ساختیم که با نظر ما موافقت کنند، زیرا اگر خدا غیر خود را نداند بعید نیست که خویشتن را هم نداند.

🖋 و اگر [فیلسوفان] گویند: هر کس که وجود خویش را درنیابد، او میت است و چگونه می‌توان گفت که مبدأ اول [=خدا] میت است؟
[به فیلسوفان] گوییم: سیاق عقیدۀ شما، شما را ملزم به این کرده است، زیرا میان شما و آن کس که می‌گوید: هر کس به اراده و قدرت و اختیار، کاری انجام نمی‌دهد، و نمی‌شنود و نمی‌بیند، میت است، فرقی نیست، با آن کس که غیر خودش را نمی‌شناسد، او هم میت است. و اگر جایز باشد که مبدأ اول [=خدا] از همۀ این صفات [=اراده و قدرت و اختیار] عاری باشد، او را چه نیازی است که بر این که ذات خویش را بشناسد؟
و اگر [فیلسوفان] بازگردند به این که: هر آن‌چه از ماده مبرا باشد، او به ذات خود عقل است و از این رو، نفس خویش را تعقل می‌کند، [در پاسخ به فیلسوفان می‌گوییم] ما قبلاً بیان کرده‌ایم که آن تحکم است و برهانی بر آن نیست.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe
اوراسکا: خوش به حال اونایی که مومیایی شدن زندگی جاودان پیدا کردن!
موکراهوب: یعنی وقتی دل و روده تو خالی کنن و با پارچه بپوشوننت تا جسمت فرسوده نشه ابدی میشی؟! نه دوست من اون چیزی که تا ابد می مونه مسلک و باورته ،وگرنه جسمی‌که مرده ،مرده دیگه چه زود بپوسه یا
چه اصلا نپوسه.


#افسانه_سها

#محمدعارف_عرب

@PhilosophyCafe
🗯 کانال «صادق کاذب» نظرسنجی جالبی رو به اشتراک گذاشته که توی لینک زیر می‌تونین ببینین:
https://t.me/sadeghekazeb/277
نتیجۀ پاسخ افراد به این سؤال:
https://t.me/sadeghekazeb/278
توضیحات و تحلیل «صادق کاذب» در مورد نتیجۀ نظرسنجی:
https://t.me/sadeghekazeb/280
من فکر می‌کنم «بخشی» از توضیح صادق کاذب ساده‌اندیشیه که به ما تصویر غلطی ارائه میده.

🗯 یکی از مسائلی که توی تاریخ مهمه، اینه که «تو قرن شونزده و هیوده میلادی چه اتفاقی رخ داد که ما میگیم انسان وارد دورۀ مدرن شد؟». مسئله، پیدا کردن علت مدرنیته نیست. یعنی این سؤال به دنبال این نیست که بپرسه «چرا مدرنیته رخ داد؟»؛ بلکه می‌خواد بپرسه «وقتی ما میگیم بشر وارد دورۀ مدرن شد، منظورمون اینه که بشر چه تغییری نسبت به گذشتۀ خودش کرد؟». صادق کاذب سعی کرده بخشی از این تغییر رو این‌طور توضیح بده (از همون لینک بالا):
"یکی از مهم‌ترین رویدادهایی که به «مدرن» شدن جهان انجامید مواجهه با انبوهی از مسائلی بود که در دنیای قدیم وجود نداشت. مواجهه با این مسائل باعث شد انسان در جهان مدرن متوجه شود شهود منبع موثقی نیست. شهود ما می‌گوید زمین ثابت است. شهود ما می‌گوید ممکن نیست زمین و ماه که این همه با هم فاصله دارند همدیگر را جذب کنند. ممکن نیست ما حاصل فرایند تکامل باشیم. شهود ما می‌گوید ما مرکز جهانیم. ممکن نیست کامپیوتر آگاه شود. شهود ما کلاً زر مفت زیاد می‌زند."

🗯 حرف صادق کاذب اینه که انسان توی دورۀ مدرن به شهودش شک کرد و سعی کرد از شهود استفاده نکنه یا کمتر از شهود خودش استفاده کنه. به نظرم اشتباهه که ما مدل «زمین-مرکزی» بطلمیوسی رو نتیجۀ شهود و مدل «خورشید-مرکزی» کوپرنیکی رو نتیجۀ شواهد بدونیم. قرن‌ها مدل زمین-مرکزی مورد قبول دانشمندا (و نه فقط مردم عادی) بود. هم به این خاطر که دلایل و شواهد، زمین-مرکزی رو تأیید می‌کرد و هم به خاطر این‌که با این مدل، پدیده‌های نجومی مثل کسوف رو پیش‌بینی می‌کردن. بطلمیوس (دانشمند قرن دوم میلادی) صرفاً با اتکای به شهود، معتقد نبود که زمین ثابته. دلایلی ارائه می‌کرد. و به خاطر همین هم حرف‌های گالیله تو قرن 17 مورد توافق همگی قرار نمی‌گیره، چون ادعاهای گالیله از نظر طرفدارای نظام بطلمیوسی نمی‌نونسته به اشکالات پاسخ بده. این حرف رو برای تک‌تک نظریات علمی پیشامدرن میشه گفت که این نظریات همگی پشتوانۀ تجربی داشتن. در نتیجه، من این‌طور «نمی‌بینم» که عقاید مرکزی سنتی بر پایۀ صرفاً شهود بوده و چون انسان مدرن به شهود (به طور کلی) شک کرد، اون عقاید رو کنار گذاشت.

🗯 از طرف دیگه، توی دورۀ مدرن هم این‌طور نیست که شهود کم شده باشه. توی فلسفه‌های انگلیسی-آمریکایی (یا همون تحلیلی)، کاملاً رایجه که فیلسوفا از «شهود» استفاده می‌کنن. برای دست‌یابی به چه چیزی از شهود استفاده می‌کنن؟ دست‌یابی به صدق (یا حقیقت). توی موضوعات معرفت‌شناسی و اخلاق، کافیه به مقاله‌ها و کتاب‌های فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی رجوع کنیم تا حجم ارجاع به شهود رو ببینیم. این فیلسوفا معتقدن شهود اخلاقی امروز ما اینه که برده‌داری (حداقل به روش باستانی اون) کار غلطیه؛ شهود اخلاقی امروز ما اینه که شکنجۀ کودک کار غلطیه؛ شهود ما اینه که جهان خارج از ذهن (میز و صندلی و دریا و ...) واقعاً وجود داره و صرفاً ساختۀ ذهن ما نیست؛ شهود ما اینه که برهنگی جلوی جمع و مثلاً نشون دادن قسمت‌های خاصی از بدن توی یه مهمونی رسمی کار درستی نیست؛ شهود ما اینه که درختان، محل تجمع ارواح نیست؛ شهود ما اینه که کوه و دریا و ابر و خورشید، ادراک ندارن.
ای کاش صادق کاذب این‌طور می‌نوشت که «در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند». انسان تو همۀ دوره‌های تاریخی غرق در شهوده.

⚠️ من مجبورم دوتا نکته رو تذکر بدم چون ممکنه بعضی از دوستان برای این‌که بدونن تعریف «شهود» چیه، سرچ کنن و به سایت «تقریباً» نامعتبر ویکی‌پدیا رجوع کنن (این دوتا نکته، نقد به تحلیل صادق کاذب نیست). تو صفحۀ فارسی این سایت (در مورد شهود)، یه توضیح کوچیکی هم در مورد علم حضوری داده و ممکنه این تصور پیش بیاد که شهودی که این‌جا توضیح داده شده، همون علم حضوری از نظر فیلسوفای اسلامیه. چنین تصوری غلطه. نکتۀ دوم این‌که شهودی که این‌جا مدنظره، هیچ ارتباطی با کشف و شهود عرفا نداره. 71 درصد افراد با استفاده از کشف و شهود عرفانی، گزینۀ اول رو توی نظرسنجی صادق کاذب انتخاب نکردن؛ شهودی که این‌جا مدنظره، با کشف و شهود عرفا متفاوته. چه بسا بسیاری از چیزهایی که عرفا با کشف و شهود بهش برسن، فیلسوفای انگلیسی-آمریکایی (حتی خداباور) اونا رو قبول نکنن، فقط و فقط به این دلیل که «با شهود این فیلسوفا ناسازگاره».

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده

بخش اول

علی لطف کرده و حرف من در باب «شهود» را نقد کرده. خوشوقتم که آن حرف‌ها «نقد» شده. اگر قرار باشد اتفاق خوبی برای تفکر ما بیفتد از دل همین گفتگوها خواهد افتاد نه از دل دانشگاه (که هایش غیرملفوظ است). سنت فلسفی یا فکری چیزی نیست که از آسمان نازل شود یا کسی در زیرزمین خانه و خلوت خویش آن را بسازد. از دل همین گفتگوهاست که چیزهای خوب و مفید متولد می‌شود.

و اما بعد...

🔺علی تذکر داده که حرف من حاوی «ساده‌اندیشی» است فلذا تصویری غلط از «شهود» و «جهان مدرن» ارائه می‌دهد. به نظر او اولاً چنین نبوده که قدما (پیشامدرن‌ها) فقط به شهودشان دل‌خوش بوده باشند، بلکه آنها نیز شهود را با شواهد می‌سنجیده‌اند. یعنی قائلان زمین‌مرکزی برای نظر خودشان «پشتوانۀ تجربی» داشتند و چنین نبوده که ناگهان در دوران مدرن بفهمند «ای دل غافل! شهود ما یک عمر خراب بوده و نمی‌دانستیم. واحسرتا! چرا شهودم را با شواهد نسنجیده بودم!» به نظر علی، قدما هم به عقل و تجربه وقعی می‌نهادند و چنین نبوده که فقط به شهود متکی باشند. ثانیاً، اگر فلسفۀ انگلوساکسون امروز را در نظر بگیریم می‌بینیم نه تنها نقش «شهود» کم نشده که بیشتر هم شده! علی حرفش را چنین خلاصه می‌کند «ای کاش صادق کاذب این‌طور می‌نوشت که "در دورۀ مدرن، انسانها شهودهایشان را کنار نگذاشتند یا شهودهایشان را ناموثق ندانستند، بلکه شهودهای خود را عوض کردند". انسان تو همۀ دوره‌های تاریخی غرق در شهوده.»

🔺حرف علی تا حد خوبی روشن و واضح و «ساده» است. سادگی از صفات بارز نظریه‌های خوب علمی است. ساده‌نویسی و ساده‌اندیشی نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است. صدالبته خطر هم دارد. وقتی آدم ساده بنویسد، طوری که همه بفهمند، احتمال اینکه دیگران بتوانند به او گیر بدهند زیاد می‌شود. از طرف دیگر، اگر آدم ساده بنویسد ممکن است به «ساده‌اندیشی» متهم شود. برای جبران کاستی‌ها، و برای پرهیز از ساده‌اندیشی در مورد ساده‌اندیشی، من چند نکته را تدقیق می‌کنم:

🔺منظور از شهود چیست؟ هر کس ممکن است شهود متفاوتی در باب چیستی «شهود» داشته باشد. اما فارغ از شهود عمومی در باب چیستی «شهود»، آنچه امروزه در متون فلسفی و بعضاً علمی با عنوان «اینتویشن» مطرح است بیشتر به حالتی گفته می‌شود که آدم انگار «بیواسطه» چیزی را می‌یابد بدون اینکه خودش را درگیر فرایندی استدلالی کرده باشد. مثلاً من رنگ آبی آسمان را «بیواسطه» می‌بینم بدون اینکه خودم را درگیر این کنم که «رنگ آسمان ناشی از شکست نور در جو زمین است و ویژگی‌های خاص گیرنده‌های نور در چشم انسان. چیزی که من می‌بینم یک موج الکترومغناطیس است با فرکانس فلان هرتز. چیزی به مثابۀ رنگ آبی آسمانی اصلاً در جهان وجود ندارد. این رنگ آبی که من می‌بینم توهمی است که ذهنم برای من ساخته...» ممکن (و گاهی البته غیرممکن) است که در تأملی خودآگاهانه برگردم و «شهود» خودم را تجزیه تحلیل کنم. اما در وهلۀ اول انگار جهان خودش را بر من تحمیل می‌کند. صدالبته من می‌توانم شهود خویش را «تربیت» کنم. یک رادیولوژیست شهودش را طوری تربیت کرده که پای شکسته را در عکس «بیواسطه» می‌بیند، بدون اینکه درگیر یک فرایند پیچیدۀ «آگاهانه» شود (برای بحث حاضر بد نیست اینطور قرار کنیم که: «شهود» یعنی یافتن چیزی بیواسطه و ناخودآگاه که ممکن است بعداً برای آن «شواهدی» جور کنیم اعم از تجربی یا عقلی به‌صورت خودآگاه).

🔺شهود ما درمورد ثبات زمین: سوال دربارۀ اینکه قدما برای نظریۀ «زمین‌مرکزی» چه شهود یا شواهدی داشتند در جای خود سوال خوبی است. اما دخلی به شهود امروز ما ندارد. همین الان (همین الان الان الان!) اگر از ما بپرسند «به نظرت زمین ثابت است یا حرکت می‌کند؟» احتمالاً اکثر ما می‌گوییم «به نظرم ثابت است» (صدالبته به یمن آموزش مدرن، شهود ما طوری تربیت شده که ممکن است ناخودآگاه بگوییم «به نظرم متحرک است»). ثبات زمین همانقدر شهودی است که رنگ آبی آسمان. برای درک این نکته که «شهود ما زر مفت زیاد می‌زند» لازم نیست به ساحت مقدس قدما جسارت کنیم. کافیست «دیده فرو بریم به گریبان خویش».

🔺آیا قدما حالی‌شان نبود که «شهود» با «شواهد» فرق دارد؟ بله حالیشان بود. از خیلی‌های ما هم بهتر حالیشان بود. فلسفۀ یونان با همین تمایز متولد می‌شود: تمایز ظاهر و باطن، بود و نمود، محسوس و معقول... وقتی پارمنیدس می‌گوید تغییر و حرکت ناممکن است، شهود حسی خویش را پیش پای شواهد عقلی ذبح می‌کند. (البته این کار مخصوص یونان نیست و در همۀ سنت‌ها بوده. کما اینکه «شهود عرفانی» با تسامح مساوی است با ذبح «شهود حسی» که می‌گوید جهان پر است از چیزهای متکثر و متعدد در پای «شهود قلبی» که با ریاضیت و سلوک تربیت شده و می‌گوید: لیس فی الدّار غیره دیّار).

...ادامه دارد...👇

@sadeghekazeb
Forwarded from صادق کاذب
🔸در باب تمایز «شهود» و «شواهد» و تعمق در باب جایگاه «شهود» در گذشته و حال و آینده

بخش دوم

🔺اگر قدما هم حالیشان بود که «شهود» لزوماً حرف اول و آخر را نمی‌زند و شهود لزوماً «منبع موثقی» نیست، پس چه چیزی جهان مدرن را متمایز می‌کند از پیشامدرن؟ به نظر من فهم این نکته، که در خیلی از جاها شهود با شواهد در تضاد است، در گذشته هم بوده اما در دنیای مدرن «همه‌گیر» شده است (مثل کرونا). یعنی عدۀ بیشتری از ما به چنین فهمی رسیده‌ایم. البته نه به این دلیل که باهوش‌تریم بلکه به علت وفور فرصت‌های بیشتر برای فهم این نکته (فهم ما مولود شرایط ماست نه مولود نبوغ ما). «عدم ثبات زمین» امروز برای ما «شهودی» شده است، اما همین چند قرن پیش گالیله ممکن بود سرش را به خاطر این ادعا بر باد دهد.

🔺اگر اینطور است پس تاکید فراوان فلاسفۀ انگلیسی‌زبان (در سنت تحلیلی) را کجای دلمان بگذاریم؟ به نظرم باید مواظب باشیم در دام «این همه جمعیت فقط سیزده درصده؟» نیفتیم. فلاسفه کلاً جماعتی هستند در حاشیۀ تاریخ اما گمان دارند تاریخ روی انگشت آنها می‌چرخد. من و تو ممکن است کتابی هشتصد صفحه‌ای در باب هگل بخوانیم و توهم برمان دارد که «هگل است که دنیا را می‌چرخاند». اشتغال بیش از حد به فلسفه ممکن است این حس (حس شهودی!) را به آدم بدهد که فلسفه خیلی چیز مهمی است یا فلاسفه خیلی آدم‌های مهم و تاثیرگذاری هستند. به نظر من چنین نیست. مارکس صد و اندی سال پیش این نکته را فهمید و از خر فلسفه پایین آمد. اما برخی از فلاسفه (به‌ویژه تحلیلی‌ها) به خر فلسفه چسبیده‌اند و پایین هم نمی‌آیند. هر چه بهشان بگویی «بابا این خر شما لنگ است. بیا سوار قطار علم شو» گوششان بدهکار نیست. این جماعت هنوز امیدوارند با «شهود» خویش لااقل برخی از حقایق عالم را کشف کنند. آزمایش «اتاق چینی» و «اتاق ماری» از مشهورترین بامبول‌های این جماعت است برای تبلیغ شهودهایشان. (البته اوضاع اینقدر دراماتیک نیست. من هم دارم تبلیغ شهود خودم رو می‌کنم در نهایت.)

🔺در سال‌های اخیر جنبشی از جانب فلاسفۀ جوان راه افتاده با نام «اکسپریمنتال فیلاسوفی». در ایران گاهی «فلسفۀ تجربی» ترجمه می‌کنند که خیلی غلط‌انداز است. آدم یاد دعوای تجربه‌گراها و عقل‌گراها می‌افتد. اما ربط چندانی به آن دعوا ندارد. اینها می‌خواهند «آزمایش» را وارد استراتژیک‌ترین و آخرین سنگر فلاسفه، یعنی «شهود»، کنند. این گروه از فیلسوف‌های جوان قصد دارند این جماعت خرسوار را (که به «آرم چر فیلاسوفی» اشتغال دارند) همراه با خرهایشان بیاورند سوار قطار علم کنند و به تیغ جراحی بسپارند. چطوری؟ با انجام آزمایش روی «شهود» آدمها و نشان دادن اینکه «شهود آدمها کلاً زر مفت زیاد می‌زند».

▫️نقد علی باعث شد من دقیقتر به این نظرسنجی بازیگوشانه و تحلیل بعدش بیندیشم. خیلی نکته مغفول مانده در این بحث هنوز. اما تمرین خوبیست. امیدوارم این بحث‌ها شهود ما در باب «شهود» را پرورش دهد. فیلسوف واقعی کسی است که همیشه آماده است تا شهود خویش را از بیخ خراب کند و دوباره بسازد. حتی شهود خویش در باب شهود را. حتی شهود خویش در باب شهود خویش در باب شهود خویش را... آماده است تا رخت و لباس خویش را نو کند... نه اینکه در زیرزمین خانه روی مبل لم بدهد و با اتکا بر «شهود» خویش برای عالم و آدم فلسفه ببافد.

@sadeghekazeb
🎞 من می‌تونم زمان‌های خیلی وقت پیش رو به یاد بیارم؛ خیلی قبل‌تر از این‌که به دنیا بیام. یادمه که من و اونای دیگه که هنوز به دنیا نیومده بودیم، داشتیم بازی می‌کردیم. وقتی که هنوز ما به دنیا نیومدیم، همه چیز رو می‌دونیم؛ هر چیزی رو که در آینده هم رخ بده می‌دونیم.
وقتی که نوبتت بشه که به دنیا بیای، فرشته‌های فراموشی میان و انگشتشون رو به نشانۀ سکوت میذارن روی دهنت. هیس! این حرکت اونا، یه فرورفتگی روی لب بالاییِ ما ایجاد می‌کنه که تا آخر عمرمون با ما می‌مونه. معنی این علامت اینه که تو همه چیز رو فراموش کردی.
ولی فرشته‌ها یادشون رفت که این کار رو با من بکنن.

🎬 از فیلم «آقای نوبادی» (2009)، ساختۀ ژاکو ون دورمال 🎬

@philosophycafe
🖋 ... این مطلب را به مثالی روشن می‌کنیم: و آن این‌که مثلاً خورشید، پس از آن‌که کسوف نکرده بود، کسوف می‌کند، سپس ظاهر می‌شود، پس برای کسوف سه حال حاصل می‌شود:
حالی که در آن معدوم بود و وجود او را انتظار می‌کشیدند، بدین معنی که می‌خواست بشود.
و حالی که الان موجود است، یعنی هستی یافته و کائن است.
و حال سوم آن است که در آن معدوم است و لیکن در پیش بود.
و برای ما در مقابل این سه حالت، سه علم گوناگون پدید می‌آید:
زیرا اولاً دانستیم که کسوف معدوم است و در آینده خواهد بود.
و دوم آن‌که فعلاً وجود دارد.
و سوم آن‌که بود ولی اکنون نیست.
و این سه علم، متعدد و مختلف‌اند، و تتابع آن‌ها در یک محل، موجب تغیر ذات عالِم می‌گردد، زیرا اگر بعد از انجلاء [=پایان کسوف] بداند که کسوف اکنون هم موجود است، هم‌چنان که از پیش بود، البته جهل است نه علم، و اگر آن زمان که وجود دارد، بداند که معدوم است، البته جاهل است، زیرا یکی از این دو قائم‌مقام دیگری نتواند بود.
و [ابن‌سینا و هم‌باوران او] گمان برده‌اند، که حال خدای تعالی در این احوال سه‌گانه، اختلاف نمی‌یابد، در حالی که این امور مؤدی به تغییر و دگرگونی می‌شوند. و آن چیزی که حال او اختلاف نیابد، تصور نمی‌رود که این حالات سه‌گانه را بداند، زیرا علم تابع معلوم است، و آن‌گاه که معلوم تغیر یابد، علم نیز تغیر می‌یابد و آن‌گاه که علم تغیر یابد، به ناچار عالِم نیز تغییر یافته است؛ و حال آن‌که تغیر بر خدای تعالی محال است.

🖋 و هر چیزی که در معرفت آن نسبت به زمان واجب آید، تصور نمی‌رود که او [=خدا] آن را بداند، زیرا علم بدان موجب تغیر می‌شود.
این عقیدۀ آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] در مورد چیزهایی است که منقسم به زمان است و هم‌چنین است عقیده‌شان در آن‌چه به ماده و مکان منقسم می‌گردد، مانند افراد مردم و جانوران، زیرا آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] می‌گویند: او [=خدا] عوارض زید و عمرو و خالد را نمی‌داند، بلکه تنها انسان مطلق را به علم کلی می‌داند، و می‌داند که لازم است بدن او [=انسان مطلق] مرکب از اندام‌هایی باشد، که بعضی جهت محکم گرفتن و برخی جهت راه رفتن است و ... .

🖋 و این است قاعده‌ای که [ابن‌سینا و هم‌باوران او] بدان اعتقاد دارند و به واسطۀ آن به کلی، شرایع [=آیین‌ها و ادیان] را از ریشه برمی‌کَنند، زیرا مضمون آن این است که اگر مثلاً زید، خدای تعالی را اطاعت یا عصیان ورزیده باشد، خدای تعالی به آن‌چه از احوال در او [=زید] پدید می‌آید، عالِم نباشد، زیرا او [=خدا] زید را به عینه نمی‌شناسد، چون [زید] شخصی است، و افعال او [=زید] بعد از آن‌که نبود، حادث گشته، و وقتی [خدا] شخص را نشناسد، البته احوال و افعال وی را هم نمی‌شناسد، بلکه کفر زید و اسلام وی را هم نمی‌داند، و فقط کفر «انسان» و اسلام او را به طور «مطلق» می‌شناسد، یعنی به صورت کلی، نه مخصوص اشخاص.
این‌جا لازم می‌آید بگویم محمد (ص) به نبوت قیام کرد در حالی که او [=خدا] نمی‌دانست که محمد در آن حال به سوی وی دعوت می‌کند، و هم‌چنین است حال با هر پیامبر معین، و فقط او [=خدا] می‌داند که از مردم کسی به نبوت قیام نموده، و صفت او چنین و چنان است، و اما پیامبر مخصوص را به تنهایی نمی‌شناسد، زیرا این امر به حس شناخته می‌شود، و احوال ناشی از او [=محمد] را نیز نمی‌داند، زیرا آن‌ها احوالی است که در مورد شخص معین به انقسام زمان منقسم می‌شود و ادراک آن‌ها با اختلافاتی که دارند، موجب تغیر می‌گردد.
این بود آن‌چه خواستیم از عقیدۀ آنان [=ابن‌سینا و هم‌باوران او] نقل کنیم، و بعد آن را تفهیم نماییم و سپس قبایحی را که از این اقوال لازم می‌آید، آشکار سازیم.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe