Forwarded from Mehrzad Alizadeh
چند روز پیش به یک توییتی تو صفحه شخصی یکی از پادکسترهای ایرانی برخوردم که توجهام رو جلب کرد. ایشون یک سوالی رو مطرح کرده بودن و از افراد خواسته بودن که در زیر همون توییت به سوالشون جواب بدن. سوال از این قرار بود: "چه دلیلی باعث میشه بخواید به زندگیتون ادامه بدید؟". جدای از اینکه این سوال برای خودم هم قبل از این پیش اومده و جواب خیلی مشخص و سر راستی برایش ندارم، خوندن جوابهای افراد مختلف (که البته به هیچ وجه از نظر آماری، جامعه تصادفیای به حساب نمیان) برام جالب بود.
این سوال و شکلهای مختلف دیگه اون، مثل اینکه "معنای زندگی چیه؟"، احتمالا یکی از سوالاتی هست که در طول تاریخ حیات انسان همواره مطرح بوده و افراد مختلفی از فلاسفه تا روانشناسها و پیشوایان دینی جوابهای مختلفی بهش دادن که در منابع موجود هستن. چیزی رو که با قطعیت میشه مطرح کرد این هست که این سوال (حداقل تا الان) جواب قطعی نداشته و افراد مختلف در مواجهه با این سوال نظرات مختلفی رو مطرح میکنن.
فارغ از تمام جوابهایی که علم، دین و یا قشر نخبه جامعه به سوالاتی از این دست دادن، دونستن و آشنایی با دیدگاهها و تجربیاتی زیستی آدمهای معمولی جامعه (یعنی خود ما) در زمینه مسائل مختلف همیشه برای من جذاب بوده. به خاطر دغدغه شخصیام نسبت به سوال مطرح شده و اینکه احتمالا اغلب جوابهایی که در زیر این توییت نوشته شده برخواسته از تجربه زیستی شخصی آدمهایی است که پاسخ دادن، سعی کردم جوابهایی که به این توییت داده شده رو مرور کنم (تا لحظه نگارش این متن حدود 195 جواب داده شده) و تا حد ممکن از دیدگاه شخصی دستهبندیشون کنم. ذکر این نکته مهمه که جوابها بر اساس گزینههای از پیش تعیین شده نبود؛ در نتیجه دستهبندی اونها کاملا بر اساس برداشت شخصی نگارنده هست. از اونجایی که جامعه آماری تصادفی نبوده و تعداد پاسخها هم خیلی کم هست، به نظرم ذکر فقط چند تا از دستههایی که بیشتر بهشون اشاره شده و مطرح نکردن درصد هر کدوم از این دستهها برای جلوگیری از نتیجهگیریهای اشتباه احتمالی ضروری هست.
از بین تمام جوابهایی که افراد مختلف در پاسخ به سوال مطرح شده نوشتن، نسبت دادن ادامهی زندگی به یک یا چند شخص (و در موارد کمتری به حیوان خانگی) بیشتر از همه دیده شد. یعنی افراد دلیلشون برای ادامه زندگی رو مسائلی مثل خانواده، فرزند، همسر و به طور کلی عزیزان مطرح کردن. در مواردی هم از همین دسته، افراد نگرانیشون از رنجش عزیزانشون به علت نبودن (مرگ) خودشون رو دلیلی برای زندگی کردن میدونستن. گروه دیگهای از افراد، دلیلشون برای ادامه زندگی رو وابسته به اهداف و آرزوهاشون و حتی رسیدن به موفقیت اعلام کردن. به این صورت که من زندگی میکنم چون میخواهم به فلان هدف برسم.
در کنار این دستهها، جوابهای دیگهای در قالبهای مختلف، دلیل ادامهی زندگی رو به فاکتوری در آینده نسبت دادن. برای مثال طیف قابل توجهی امید به آینده بهتر داشتن و همین امید رو علتی برای ادامه حیات میدونستن. بعضی از افراد بین بودن و نبودن فیزیکی، ادامه زندگی رو انتخاب کردن چون زندگی، در معنای چیزی که الان دارن تجربهاش میکنن، براشون لذتبخش و گاها هیجانانگیز هست.
علاوه بر تعداد قابل توجهی که ترس از مرگ یا خودکشی رو دلیلی برای ادامه حیات کنونیشون میدونستن، گروهی عدم اطلاع از اون چیزی که بعد از مرگ رخ میده رو دلیل انتخابشون برای ادامه زندگی ذکر کردن. دستهای هم نظرشون این بود که ما به جبر وارد این دنیا و این زندگی شدهایم و حالا هم که به اینجا آورده شدیم، چارهای به جز زندگی کردن نداریم. بعضی از افراد هم به نوعی سوال مطرح شده رو تغییر دادن و گفتن دلیلی برای تموم کردن این زندگی ندارن. البته تمام جوابها به این دستههایی که اشاره شدن خلاصه نمیشه و این موارد فقط دستههای کلیای هست که افراد بیشتری بهشون اشاره کردن. انتظار میره در چند دههی آینده و با پیشرفت علم و تکنولوژی، در یک سناریوی خوشبینانه بعد از فایق آمدن بر خطاهای فنیای که امروزه منجر به مرگ انسانها میشه (مثل بیماریهای قلبی، تصادفات و یا حتی جنگ)، پاسخ انسانهای آینده به این سوال تغییر عمیقی داشته باشد.
این سوال و شکلهای مختلف دیگه اون، مثل اینکه "معنای زندگی چیه؟"، احتمالا یکی از سوالاتی هست که در طول تاریخ حیات انسان همواره مطرح بوده و افراد مختلفی از فلاسفه تا روانشناسها و پیشوایان دینی جوابهای مختلفی بهش دادن که در منابع موجود هستن. چیزی رو که با قطعیت میشه مطرح کرد این هست که این سوال (حداقل تا الان) جواب قطعی نداشته و افراد مختلف در مواجهه با این سوال نظرات مختلفی رو مطرح میکنن.
فارغ از تمام جوابهایی که علم، دین و یا قشر نخبه جامعه به سوالاتی از این دست دادن، دونستن و آشنایی با دیدگاهها و تجربیاتی زیستی آدمهای معمولی جامعه (یعنی خود ما) در زمینه مسائل مختلف همیشه برای من جذاب بوده. به خاطر دغدغه شخصیام نسبت به سوال مطرح شده و اینکه احتمالا اغلب جوابهایی که در زیر این توییت نوشته شده برخواسته از تجربه زیستی شخصی آدمهایی است که پاسخ دادن، سعی کردم جوابهایی که به این توییت داده شده رو مرور کنم (تا لحظه نگارش این متن حدود 195 جواب داده شده) و تا حد ممکن از دیدگاه شخصی دستهبندیشون کنم. ذکر این نکته مهمه که جوابها بر اساس گزینههای از پیش تعیین شده نبود؛ در نتیجه دستهبندی اونها کاملا بر اساس برداشت شخصی نگارنده هست. از اونجایی که جامعه آماری تصادفی نبوده و تعداد پاسخها هم خیلی کم هست، به نظرم ذکر فقط چند تا از دستههایی که بیشتر بهشون اشاره شده و مطرح نکردن درصد هر کدوم از این دستهها برای جلوگیری از نتیجهگیریهای اشتباه احتمالی ضروری هست.
از بین تمام جوابهایی که افراد مختلف در پاسخ به سوال مطرح شده نوشتن، نسبت دادن ادامهی زندگی به یک یا چند شخص (و در موارد کمتری به حیوان خانگی) بیشتر از همه دیده شد. یعنی افراد دلیلشون برای ادامه زندگی رو مسائلی مثل خانواده، فرزند، همسر و به طور کلی عزیزان مطرح کردن. در مواردی هم از همین دسته، افراد نگرانیشون از رنجش عزیزانشون به علت نبودن (مرگ) خودشون رو دلیلی برای زندگی کردن میدونستن. گروه دیگهای از افراد، دلیلشون برای ادامه زندگی رو وابسته به اهداف و آرزوهاشون و حتی رسیدن به موفقیت اعلام کردن. به این صورت که من زندگی میکنم چون میخواهم به فلان هدف برسم.
در کنار این دستهها، جوابهای دیگهای در قالبهای مختلف، دلیل ادامهی زندگی رو به فاکتوری در آینده نسبت دادن. برای مثال طیف قابل توجهی امید به آینده بهتر داشتن و همین امید رو علتی برای ادامه حیات میدونستن. بعضی از افراد بین بودن و نبودن فیزیکی، ادامه زندگی رو انتخاب کردن چون زندگی، در معنای چیزی که الان دارن تجربهاش میکنن، براشون لذتبخش و گاها هیجانانگیز هست.
علاوه بر تعداد قابل توجهی که ترس از مرگ یا خودکشی رو دلیلی برای ادامه حیات کنونیشون میدونستن، گروهی عدم اطلاع از اون چیزی که بعد از مرگ رخ میده رو دلیل انتخابشون برای ادامه زندگی ذکر کردن. دستهای هم نظرشون این بود که ما به جبر وارد این دنیا و این زندگی شدهایم و حالا هم که به اینجا آورده شدیم، چارهای به جز زندگی کردن نداریم. بعضی از افراد هم به نوعی سوال مطرح شده رو تغییر دادن و گفتن دلیلی برای تموم کردن این زندگی ندارن. البته تمام جوابها به این دستههایی که اشاره شدن خلاصه نمیشه و این موارد فقط دستههای کلیای هست که افراد بیشتری بهشون اشاره کردن. انتظار میره در چند دههی آینده و با پیشرفت علم و تکنولوژی، در یک سناریوی خوشبینانه بعد از فایق آمدن بر خطاهای فنیای که امروزه منجر به مرگ انسانها میشه (مثل بیماریهای قلبی، تصادفات و یا حتی جنگ)، پاسخ انسانهای آینده به این سوال تغییر عمیقی داشته باشد.
🖋 وقتی زمین را بنیاد نهادم، تو کجا بودی؟ اگر میفهمی، به من بگو. چه کسی اندازههای آن را تعیین کرد؟ قطعاً تو میدانی! چه کسی سرتاسر آن را را با شاغول اندازه گرفت؟ پایههای آن بر کجا استوار بود و چه کسی اساس آن را بنیاد نهاد؛ وقتی که ستارههای صبح با هم آواز میخواندند و فرشتگان غریوِ شادی سر میدادند؟ چه کسی برای دریا مرز تعیین کرد؟ وقتی که از شکم [زمین] بیرون آمد؛ وقتی که ابرها را پوشش دریا قرار دادم و دریا را در تاریکی غلیظی پیچاندم؛ وقتی حدود آن را تعیین کردم و با ساحل، آن را محصور کردم؛ وقتی که به آن گفتم "تا اینجا حق داری جلو بیایی، و از این مرز نباید تجاوز کنی". آیا تا به حال به صبح دستور دادهای یا محل و جایگاه سپیدهدم را به او نشان دادهای؟ که کرانههای زمین را در بر بگیرد و شرارتها را بلرزاند.
🖋 آیا تا به حال به سرچشمههای دریا سفر کردهای یا به اعماق دریا رفتهای؟ آیا دروازههای مرگ به تو نشان داده شده است؟ آیا تا به حال دروازههای عمیقترین تاریکیها را دیدهای؟ آیا وسعت زمین را درک کردهای؟ اگر همۀ اینها را میدانی، به من بگو. آیا میدانی روشنایی از کجا میآید و تاریکی در کجا سکنی میگزیند؟ آیا میتوانی آنها را در جایگاهشان قرار دهی؟ آیا راه رسیدن به محل آنها را میدانی؟ البته تو همۀ این چیزها را میدانی، چون تو از ابتدا بودهای! تو سالهای طولانی زندگی کردهای! ...
چه کسی به لکلکها حکمت میدهد و به خروس فهم؟ کیست که با حکمتش ابرها را میشمارد و هنگامی که گرد و خاک سخت میشود، مشکهای آب را از آسمانها بر زمین خالی میکند؟ آیا تو برای مادهشیر و بچههایش که در لانۀ خود لمیده یا در جنگل به کمین نشستهاند، خوراک تهیه میکنی تا شکمشان را سیر کنند؟ وقتی کلاغها به این سو و آن سو پرواز میکنند تا شکم گرسنۀ خود و جوجههایشان را که نزد خدا فریاد برمیآورند سیر کنند، چه کسی برایشان خوراک تهیه میکند؟
📚 عهد عتیق / کتاب «ایوب» 📚
@philosophycafe
🖋 آیا تا به حال به سرچشمههای دریا سفر کردهای یا به اعماق دریا رفتهای؟ آیا دروازههای مرگ به تو نشان داده شده است؟ آیا تا به حال دروازههای عمیقترین تاریکیها را دیدهای؟ آیا وسعت زمین را درک کردهای؟ اگر همۀ اینها را میدانی، به من بگو. آیا میدانی روشنایی از کجا میآید و تاریکی در کجا سکنی میگزیند؟ آیا میتوانی آنها را در جایگاهشان قرار دهی؟ آیا راه رسیدن به محل آنها را میدانی؟ البته تو همۀ این چیزها را میدانی، چون تو از ابتدا بودهای! تو سالهای طولانی زندگی کردهای! ...
چه کسی به لکلکها حکمت میدهد و به خروس فهم؟ کیست که با حکمتش ابرها را میشمارد و هنگامی که گرد و خاک سخت میشود، مشکهای آب را از آسمانها بر زمین خالی میکند؟ آیا تو برای مادهشیر و بچههایش که در لانۀ خود لمیده یا در جنگل به کمین نشستهاند، خوراک تهیه میکنی تا شکمشان را سیر کنند؟ وقتی کلاغها به این سو و آن سو پرواز میکنند تا شکم گرسنۀ خود و جوجههایشان را که نزد خدا فریاد برمیآورند سیر کنند، چه کسی برایشان خوراک تهیه میکند؟
📚 عهد عتیق / کتاب «ایوب» 📚
@philosophycafe
🖋 [فیلسوفان] گویند که: آسمان در حرکت خود فرمانبردار خدای تعالی است، و به سوی او تقرب میجوید، زیرا هر حرکت به اراده، برای غرضی است، چون تصور نمیرود که فعل یا حرکتی از حیوان صادر شود مگر زمانی که فعل برای او برتر از ترک آن باشد، وگرنه اگر فعل و ترک آن مساوی باشد، تصور انجام آن نمیرود.
همچنین تقرب به خدای تعالی، مبنای طلب رضا و پرهیز از خشم نیست، زیرا خدای تعالی از خشم و خشنودی مبراست، و اگر این الفاظ در مورد او به کار میرود، بر سبیل مَجاز است که به ارادۀ عِقاب و ارادۀ ثواب نامیده میشود.
و جایز نیست که تقرب به خدا به وسیلۀ طلب قرب از او در مکان باشد، زیرا آن محال است. پس باقی نمیماند مگر تقرب از او در صفات. زیرا وجود اکمل، وجود اوست و هر وجودی به نسبت با وجود او ناقص است، و نقصان را درجاتی و تفاوتی است، مثلاً مَلَک از نظر صفت به او نزدیکتر است نه از نظر مکان، و مراد به ملک، ملائکۀ مقرباند، یعنی جواهر عقلی، که تغییر نمییابند، و فانی نمیگردد و استحاله نمییابند، و اشیاء را آنچنان که هستند میدانند.
و هر زمان که انسان در صفات خود تقرب خود را به فرشتگان افزایش دهد، تقرب او به خداوند متعال افزونتر میشود، و نهایت طبقۀ آدمیان، تشبه به فرشتگان است.
🖋 [اعتراض ما به فیلسوفان این است] که طلب کمال، با بودن در هر «اینی» که برای او ممکن است در آن باشد، حماقت است، نه طاعت، و این کار او نیست مگر مانند انسانی که کاری نداشته باشد و در حاجات و شهوات خود کفایت داشته باشد، پس برخیزد و در شهری یا خانهای بگردد، و گمان کند به خدای متعال تقرب مییابد. زیرا با تحصیل حضور خود در هر مکانی که امکان داشته باشد، استکمال مییابد، و گمان کند که بودن در اماکن برای من ممکن است، ولی من قادر نیستم که در میان آنها به عدد جمع کنم، پس آن را به نوع، استیفاء مینماید زیرا که در آن استکمال و تقرب است، و حال آنکه عقل، او را به سفاهت نسبت میدهند، و کار او را بر حماقت حمل میکنند، و میگویند که: انتقال از چیزی به چیز دیگر، مکانی به مکانی دیگر، کمالی نیست که بر آن توجه و اعتنا کرد، یا بر آن دل بست و میان آنچه آنان میگویند و آنچه این مرد ادعا میکند فرقی نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
همچنین تقرب به خدای تعالی، مبنای طلب رضا و پرهیز از خشم نیست، زیرا خدای تعالی از خشم و خشنودی مبراست، و اگر این الفاظ در مورد او به کار میرود، بر سبیل مَجاز است که به ارادۀ عِقاب و ارادۀ ثواب نامیده میشود.
و جایز نیست که تقرب به خدا به وسیلۀ طلب قرب از او در مکان باشد، زیرا آن محال است. پس باقی نمیماند مگر تقرب از او در صفات. زیرا وجود اکمل، وجود اوست و هر وجودی به نسبت با وجود او ناقص است، و نقصان را درجاتی و تفاوتی است، مثلاً مَلَک از نظر صفت به او نزدیکتر است نه از نظر مکان، و مراد به ملک، ملائکۀ مقرباند، یعنی جواهر عقلی، که تغییر نمییابند، و فانی نمیگردد و استحاله نمییابند، و اشیاء را آنچنان که هستند میدانند.
و هر زمان که انسان در صفات خود تقرب خود را به فرشتگان افزایش دهد، تقرب او به خداوند متعال افزونتر میشود، و نهایت طبقۀ آدمیان، تشبه به فرشتگان است.
🖋 [اعتراض ما به فیلسوفان این است] که طلب کمال، با بودن در هر «اینی» که برای او ممکن است در آن باشد، حماقت است، نه طاعت، و این کار او نیست مگر مانند انسانی که کاری نداشته باشد و در حاجات و شهوات خود کفایت داشته باشد، پس برخیزد و در شهری یا خانهای بگردد، و گمان کند به خدای متعال تقرب مییابد. زیرا با تحصیل حضور خود در هر مکانی که امکان داشته باشد، استکمال مییابد، و گمان کند که بودن در اماکن برای من ممکن است، ولی من قادر نیستم که در میان آنها به عدد جمع کنم، پس آن را به نوع، استیفاء مینماید زیرا که در آن استکمال و تقرب است، و حال آنکه عقل، او را به سفاهت نسبت میدهند، و کار او را بر حماقت حمل میکنند، و میگویند که: انتقال از چیزی به چیز دیگر، مکانی به مکانی دیگر، کمالی نیست که بر آن توجه و اعتنا کرد، یا بر آن دل بست و میان آنچه آنان میگویند و آنچه این مرد ادعا میکند فرقی نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚
@philosophycafe
Forwarded from انجمن علمی فلسفه علم شریف (Beh zad)
#پژوهش #نظرسنجی
✅ با حمایت گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف پژوهشی در ارتباط با مقبولیت تئوری تکامل در جامعه ایران در حال انجام است. هدف از این پژوهش بررسی کیفیت آموزش علم و تکامل در جامعه ایران و فهم ناکارآمدیهای موجود در ایجاد تعامل بین علم و دین است. از تمامی مخاطبان عزیز تقاضا داریم با شرکت در نظرسنجی ما را در این امر تاثیرگذار یاری رسانید.
🔹 جهت شرکت در نظرسنجی به لینک زیر مراجعه بفرمایید:
📎 https://www.porsall.com/Poll/Show/c67976add99749e
❗️ شرکت در این نظرسنجی تنها بین شش تا هشت دقیقه زمان خواهد برد.
🔰 با انتشار این پیام به دیگر دانشجویان، فارغالتحصیلان و دانشگاهیان به پیشبرد هر چه بهتر این پژوهش کمک کنید.
❓ در صورت هر گونه ابهام از طریق راه های ارتباطی زیر با مجری پروژه، آقای دکتر حسین مسیگل، تماس حاصل فرمائید:
✔️ شماره تلفن همراه: 09331710768
✔️ پست الکترونیک: hossein.masigol@gmail.com
✔️ تلگرام: @hmasigol
—————————
🆔: @philsharif
✅ با حمایت گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف پژوهشی در ارتباط با مقبولیت تئوری تکامل در جامعه ایران در حال انجام است. هدف از این پژوهش بررسی کیفیت آموزش علم و تکامل در جامعه ایران و فهم ناکارآمدیهای موجود در ایجاد تعامل بین علم و دین است. از تمامی مخاطبان عزیز تقاضا داریم با شرکت در نظرسنجی ما را در این امر تاثیرگذار یاری رسانید.
🔹 جهت شرکت در نظرسنجی به لینک زیر مراجعه بفرمایید:
📎 https://www.porsall.com/Poll/Show/c67976add99749e
❗️ شرکت در این نظرسنجی تنها بین شش تا هشت دقیقه زمان خواهد برد.
🔰 با انتشار این پیام به دیگر دانشجویان، فارغالتحصیلان و دانشگاهیان به پیشبرد هر چه بهتر این پژوهش کمک کنید.
❓ در صورت هر گونه ابهام از طریق راه های ارتباطی زیر با مجری پروژه، آقای دکتر حسین مسیگل، تماس حاصل فرمائید:
✔️ شماره تلفن همراه: 09331710768
✔️ پست الکترونیک: hossein.masigol@gmail.com
✔️ تلگرام: @hmasigol
—————————
🆔: @philsharif
🗯 غزالی (متفکر قرن پنجم هجری)، کتابی داره به اسم «تهافتالفلاسفه» به معنی «تناقضگویی فیلسوفان». اگه کسی کتاب رو نخونده باشه و فقط بخواد از روی اسم این کتاب قضاوت کنه، احتمالاً به این نتیجه میرسه که غزالی میخواد توی این کتاب «کل» فیلسوفان (در طول تاریخ و حتی فیلسوفان آینده) و حتی فلسفه رو نقد کنه. ممکنه همین فرد (که کتاب رو نخونده) این نکته رو هم شنیده باشه که غزالی توی این کتاب، ابنسینا و برخی از متفکران دیگه رو تکفیر کرده. در نتیجه ممکنه تصویری که از غزالی تو ذهن این فرد شکل میگیره، یه فقیه بیسواد و ناآشنا با فلسفهست که به طور کل با هرگونه عقلانیت و اندیشهورزی مخالفه و فلسفه رو هم با رجوع به آیات و احادیث رد میکنه. این تصویر از غزالی، تا حدودی اشتباهه.
🗯 غزالی توی این کتاب، میخواد فیلسوفان مشاء رو نقد کنه (کسانی مثل ابنسینا و فارابی و حتی جاهایی نقد غزالی به سمت ارسطو هم میره). 20 مسئله رو مشخص کرده و دونهدونه در مورد هر کدوم از این 20 مسئله که جزو باورهای فیلسوفان مشاء محسوب میشه، مینویسه و نقد میکنه. روش نقد غزالی به این صورته که اول عقیدۀ فیلسوفان مشاء رو در مورد اون مسئله توضیح میده، بعد خودش نقد میکنه، سپس میگه "اگر فیلسوفان گویند..." (یعنی اگه فیلسوفا در جواب نقد من اینطوری بگن که ...)، بعد همون جواب فیلسوفا رو هم نقد میکنه، دوباره پاسخ فیلسوفا و بعد از اون نقد خودش به فیلسوفا؛ و اینطوری متن رو به صورت پینگپنگی جلو میبره. این سبک از نقد، نیازمند اینه که منتقد حتی با جزئیات اون چیزی رو که میخواد نقد کنه، آشنا باشه و به نظرم غزالی این آشنایی و سواد رو داره. به جز یک جای کتاب (که بحث تقریباً دروندینی شد)، غزالی در هیچ موردی با ارجاع به آیات و روایت، فلسفۀ مشاء رو نقد نمیکنه. غزالی در زمین فیلسوفان، فلسفۀ مشاء رو نقد میکنه.
🗯 این 20 مسئله رو میشه به سه دسته تقسیم کرد: دستۀ اول موضوعاتیه که غزالی تو نتیجۀ مسئله هم با فیلسوفان مشاء مخالفه. مثلاً فیلسوفان مشاء معتقدن که جهان ازلیه (اصطلاحاً «جهان، قدیمه»)، ولی غزالی با این عقیده مخالفه. 13 تا از این 20 مسئله به این صورته. دستۀ دوم موضوعاتیه که غزالی تو نتیجۀ مسئله با فیلسوفان موافقه، ولی معتقده استدلال فیلسوفان مشاء نمیتونه چنین چیزی رو «اثبات کنه» و حتی تو «بعضی» از این زمینهها معتقده «در مجموع، استدلال کمک چندانی به ما نمیکنه». مثلاً غزالی هم مثل فیلسوفان مشاء معتقده که آفریدگاری وجود داره؛ ولی غزالی معتقده استدلال فیلسوفان مشاء نمیتونه وجود آفریدگار رو «اثبات» کنه. 5 تا از مسائل این کتاب از این دسته هستن.
🗯 اما دستۀ سوم، به نظرم دستۀ جالبیه و فکر میکنم در مواجهه با هر متفکری، خوبه که چنین نگاهی داشته باشیم. در 2 مسئله (از 20 مسئلۀ کتاب)، غزالی معتقده که «فلسفۀ» فیلسوفان مشاء منتج به نتایجی میشه که خودِ فیلسوفان مشاء اون نتایج رو صریحاً اعلام نمیکنن و حتی عکس اون نتیجه رو بیان میکنن. غزالی معتقده فیلسوفان مشاء در این 2 مسئله "تلبیس" میکنن؛ یعنی حقیقت رو میپوشونن. مثلاً غزالی معتقده که اصول و مقدمات فلسفۀ مشاء این رو نتیجه میده که «جهان، معلول خداست؛ نه فعل خدا (غزالی توضیح میده که فرق بین معلول و فعل چیه)؛ در حالی که فیلسوفان مشاء دقیقاً این رو مشخص نمیکنن و این دو رو به یک معنی میگیرن.
📢 من این کتاب و غزالی رو خیلی دوست دارم (فعلاً تنها کتابیه که از غزالی خوندم). اما آیا علاقۀ من به این کتاب به معنی اینه که ابنسینا (کسی که غزالی تو این کتاب داره نقدش میکنه) رو متفکری کمارزش و تناقضگو یا دروغگو میدونم؟
پاسخم اینه که من با خوندن این کتاب، با دوتا غول آشنا شدم: غزالی و ابنسینا. خوندن این کتاب، ارادت من رو به ابنسینا بیش از پیش کرده. چون توی توضیحاتی که غزالی از فلسفۀ مشاء ارائه میده، من میبینم که چقدر ابنسینا آدم دقیق و حواسجمعی بوده که خیلی از پروفسورها و حضراتی که تو دانشگاهها در موردشون درس داده میشه، به دقت و عمق ابنسینا نمیرسن.
و اما سؤال پایانی: چرا دانشگاهها (و احتمالاً حوزههای علمیه) توان رشد و تربیت کسانی مثل ابنسینا و غزالی رو ندارن؟ خوبه که به این موضوع فکر کنیم.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 غزالی توی این کتاب، میخواد فیلسوفان مشاء رو نقد کنه (کسانی مثل ابنسینا و فارابی و حتی جاهایی نقد غزالی به سمت ارسطو هم میره). 20 مسئله رو مشخص کرده و دونهدونه در مورد هر کدوم از این 20 مسئله که جزو باورهای فیلسوفان مشاء محسوب میشه، مینویسه و نقد میکنه. روش نقد غزالی به این صورته که اول عقیدۀ فیلسوفان مشاء رو در مورد اون مسئله توضیح میده، بعد خودش نقد میکنه، سپس میگه "اگر فیلسوفان گویند..." (یعنی اگه فیلسوفا در جواب نقد من اینطوری بگن که ...)، بعد همون جواب فیلسوفا رو هم نقد میکنه، دوباره پاسخ فیلسوفا و بعد از اون نقد خودش به فیلسوفا؛ و اینطوری متن رو به صورت پینگپنگی جلو میبره. این سبک از نقد، نیازمند اینه که منتقد حتی با جزئیات اون چیزی رو که میخواد نقد کنه، آشنا باشه و به نظرم غزالی این آشنایی و سواد رو داره. به جز یک جای کتاب (که بحث تقریباً دروندینی شد)، غزالی در هیچ موردی با ارجاع به آیات و روایت، فلسفۀ مشاء رو نقد نمیکنه. غزالی در زمین فیلسوفان، فلسفۀ مشاء رو نقد میکنه.
🗯 این 20 مسئله رو میشه به سه دسته تقسیم کرد: دستۀ اول موضوعاتیه که غزالی تو نتیجۀ مسئله هم با فیلسوفان مشاء مخالفه. مثلاً فیلسوفان مشاء معتقدن که جهان ازلیه (اصطلاحاً «جهان، قدیمه»)، ولی غزالی با این عقیده مخالفه. 13 تا از این 20 مسئله به این صورته. دستۀ دوم موضوعاتیه که غزالی تو نتیجۀ مسئله با فیلسوفان موافقه، ولی معتقده استدلال فیلسوفان مشاء نمیتونه چنین چیزی رو «اثبات کنه» و حتی تو «بعضی» از این زمینهها معتقده «در مجموع، استدلال کمک چندانی به ما نمیکنه». مثلاً غزالی هم مثل فیلسوفان مشاء معتقده که آفریدگاری وجود داره؛ ولی غزالی معتقده استدلال فیلسوفان مشاء نمیتونه وجود آفریدگار رو «اثبات» کنه. 5 تا از مسائل این کتاب از این دسته هستن.
🗯 اما دستۀ سوم، به نظرم دستۀ جالبیه و فکر میکنم در مواجهه با هر متفکری، خوبه که چنین نگاهی داشته باشیم. در 2 مسئله (از 20 مسئلۀ کتاب)، غزالی معتقده که «فلسفۀ» فیلسوفان مشاء منتج به نتایجی میشه که خودِ فیلسوفان مشاء اون نتایج رو صریحاً اعلام نمیکنن و حتی عکس اون نتیجه رو بیان میکنن. غزالی معتقده فیلسوفان مشاء در این 2 مسئله "تلبیس" میکنن؛ یعنی حقیقت رو میپوشونن. مثلاً غزالی معتقده که اصول و مقدمات فلسفۀ مشاء این رو نتیجه میده که «جهان، معلول خداست؛ نه فعل خدا (غزالی توضیح میده که فرق بین معلول و فعل چیه)؛ در حالی که فیلسوفان مشاء دقیقاً این رو مشخص نمیکنن و این دو رو به یک معنی میگیرن.
📢 من این کتاب و غزالی رو خیلی دوست دارم (فعلاً تنها کتابیه که از غزالی خوندم). اما آیا علاقۀ من به این کتاب به معنی اینه که ابنسینا (کسی که غزالی تو این کتاب داره نقدش میکنه) رو متفکری کمارزش و تناقضگو یا دروغگو میدونم؟
پاسخم اینه که من با خوندن این کتاب، با دوتا غول آشنا شدم: غزالی و ابنسینا. خوندن این کتاب، ارادت من رو به ابنسینا بیش از پیش کرده. چون توی توضیحاتی که غزالی از فلسفۀ مشاء ارائه میده، من میبینم که چقدر ابنسینا آدم دقیق و حواسجمعی بوده که خیلی از پروفسورها و حضراتی که تو دانشگاهها در موردشون درس داده میشه، به دقت و عمق ابنسینا نمیرسن.
و اما سؤال پایانی: چرا دانشگاهها (و احتمالاً حوزههای علمیه) توان رشد و تربیت کسانی مثل ابنسینا و غزالی رو ندارن؟ خوبه که به این موضوع فکر کنیم.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Philosophy Cafe ♨️
🗯 غزالی (متفکر قرن پنجم هجری)، کتابی داره به اسم «تهافتالفلاسفه» به معنی «تناقضگویی فیلسوفان». اگه کسی کتاب رو نخونده باشه و فقط بخواد از روی اسم این کتاب قضاوت کنه، احتمالاً به این نتیجه میرسه که غزالی میخواد توی این کتاب «کل» فیلسوفان (در طول تاریخ و…
✅ یکی از دوستان لطف کردن و به سه نکته در مورد این مطلب☝️ اشاره کردن:👇
Forwarded from Ali B
چند نکته. این رو کتاب آقای غزالی که حالت پینگ پنگی دارد ستنی در کتب تدریسی و مخصوصا خارج فقه و اصول حوزوی است که تجلی اون را در کتب شیخ اعظم می شه دید
نکته دوم شاید خود غزالی مستقیما حکم به مرگ فیلسوفان نداده باشه اما چونکه ایشون در زمان خودش مفتی اعظم اهل تسنن بوده و کتاب او در بعضی جاها حکم به تکفیر فلاسفه مشا می داده و بعضا کلا فلاسفه این رو مقلدین ایشون به عنوان یک حکم فقهی تلقی می کنند(فرق بین کافر فلسفی و فقهی است) و شروع به کشتار فیلسوفان می کنند به طوری تا تقریبا صد سال بعد از مرگ ایشون (البته مقدار رو دقیق مطمئن نیستم) فلسفه مخفیانه تدریس می شده و جرئت علنی تدریس کردن آن نبوده، البته خود غزالی هم کار قابل توجهی برای رفع آن نمی کنه که بهتر بود به این اشاره می کردید
نکته دوم شاید خود غزالی مستقیما حکم به مرگ فیلسوفان نداده باشه اما چونکه ایشون در زمان خودش مفتی اعظم اهل تسنن بوده و کتاب او در بعضی جاها حکم به تکفیر فلاسفه مشا می داده و بعضا کلا فلاسفه این رو مقلدین ایشون به عنوان یک حکم فقهی تلقی می کنند(فرق بین کافر فلسفی و فقهی است) و شروع به کشتار فیلسوفان می کنند به طوری تا تقریبا صد سال بعد از مرگ ایشون (البته مقدار رو دقیق مطمئن نیستم) فلسفه مخفیانه تدریس می شده و جرئت علنی تدریس کردن آن نبوده، البته خود غزالی هم کار قابل توجهی برای رفع آن نمی کنه که بهتر بود به این اشاره می کردید
Forwarded from Ali B
نکته سوم در فیلسوفان جدید علامه طباطبائی و آیت الله سبزواری در فلسفه بسیار خوب کار کردند و در ادامه شاگردان ایشان مثل آیت الله جوادی آملی و مرحوم آیت الله حسن زاده آملی و شهید آیت الله مطهری هم هستند که در ادامه راه این بزرگواران رفته اند
🖋 در همان زمان ارسطو دستهای از دانشها وجود داشت که «علوم ریاضی» خوانده میشد و گذشته از حساب و هندسه، اپتیک (مناظر) و هارمونیک و نجوم را هم در بر میگرفت ... [ارسطو] وظیفۀ خود میداند که نسبت میان این علوم را با طبیعیات (فیزیک) معلوم کند و این کار را در پارهای از آثار خود و به ویژه در بخشی از «طبیعیات» (فیزیک) انجام میدهد. به گفتۀ ارسطو، چون این علوم [=ریاضی] با سطحها و نقاط و طولها سروکار دارند و این چیزها نیز در اجسام طبیعی یافت میشوند، میتوان گفت که موضوع ریاضیات، بخشی است از موضوع بحث طبیعیات (فیزیک). گذشته از این، گاهی نیز به نظر میآید که طبیعیدان و ریاضیدان میخواهند به پرسش واحدی پاسخ بدهند. مثلاً بحث دربارۀ شکل ماه و خورشید گذشته از نجوم به طبیعیات نیز تعلق دارد. از این دیدگاه، به نظر میآید که علوم ریاضی بخشی از طبیعیات باشد. به همین دلیل است که ارسطو از خود میپرسد که آیا نجوم با فیزیک تفاوت دارد یا بخشی از آن است. با این حال، به نظر ارسطو، وجود چنین نسبتی به معنای آن نیست که ریاضیات همان فیزیک است یا ریاضیدان و فیزیکدان یک کار میکنند ... ریاضیدان مقادیر ریاضی (سطحها و طولها و نقاط) را بدون در نظر گرفتن تعلق آنها به اجسام طبیعی، یا مادّه، بررسی میکند، در حالی که طبیعیدان در بررسی آنها به تعلق آنها به اجسام طبیعی توجه دارد و چون اجسام طبیعی در معرض حرکت و سکون هستند، به این نیز توجه دارد که این مقادیر نیز موضوع حرکت و سکوناند.
🖋 اما با این حساب، در مورد علمی ریاضیاتی چون نجوم، که موضوع بحثش درست همین حرکت اجرام آسمانی است، چه میتوان گفت؟ یا دربارۀ اپتیک که موضوعش یک پدیدۀ طبیعی یعنی اِبصار (رؤیت) است؟
در اینجا ارسطو معیاری را برای طبقهبندی این علوم، بر اساس خویشاوندی آنها با علم طبیعی در کار میآورد ... [او] میگوید که به یک اعتبار بخشهایی از علوم ریاضی که «از همه طبیعیترند»، مانند اپتیک و هارمونیک و نجوم، به شیوهای مخالف هندسه عمل میکنند. موضوع بررسی هندسه در واقع خط طبیعی است، اما نه از آن حیث که طبیعی است، در حالی که اپتیک خط ریاضی را بررسی میکند اما نه از آن حیث که ریاضی است بلکه از آن حیث که طبیعی است. اگر صفت ممیز «طبیعی بودن» را تعلق به ماده و پذیرای حرکت بودن بدانیم، سخن ارسطو تناقضآمیز به نظر میآید. زیرا او در یکی از اقوالی که نقل کردیم میگوید که اپتیکدان خط و نقطه را منتزع از تعلق آن به جسم طبیعی بررسی میکند و در این قول اخیر میگوید که او خط را «از آن حیث که طبیعی» (یعنی متعلق به یک جسم طبیعی) است بررسی میکند. اما این تناقض به نظر ما ظاهری است. زیرا این دو عمل -انتزاع و وابستهسازی- در یک مرتبه صورت نمیگیرند. به این معنی که اپتیکدان، در مرتبۀ اول، هندسهدان است. او به شیوۀ هندسهدانان، «خطوط طبیعی را نه از آن حیث که طبیعیاند» بررسی میکند و به این معنی آنها را از ماده منتزع میکند. در مرتبۀ دوم، اپتیکدان این موجودات «قابل انتزاع» را به اشیای طبیعی وابسته میکند؛ ... به بیان امروزی، میتوان گفت که اپتیکدان مفاهیم ریاضی را در مورد موجودات طبیعی «به کار میبندد». همین را میتوان دربارۀ هارمونیک و نجوم نیز گفت.
📝 از مقالۀ «برهان و علیت در طبیعیات و علوم ریاضی»، نوشتۀ حسین معصومی همدانی 📝
@philosophycafe
🖋 اما با این حساب، در مورد علمی ریاضیاتی چون نجوم، که موضوع بحثش درست همین حرکت اجرام آسمانی است، چه میتوان گفت؟ یا دربارۀ اپتیک که موضوعش یک پدیدۀ طبیعی یعنی اِبصار (رؤیت) است؟
در اینجا ارسطو معیاری را برای طبقهبندی این علوم، بر اساس خویشاوندی آنها با علم طبیعی در کار میآورد ... [او] میگوید که به یک اعتبار بخشهایی از علوم ریاضی که «از همه طبیعیترند»، مانند اپتیک و هارمونیک و نجوم، به شیوهای مخالف هندسه عمل میکنند. موضوع بررسی هندسه در واقع خط طبیعی است، اما نه از آن حیث که طبیعی است، در حالی که اپتیک خط ریاضی را بررسی میکند اما نه از آن حیث که ریاضی است بلکه از آن حیث که طبیعی است. اگر صفت ممیز «طبیعی بودن» را تعلق به ماده و پذیرای حرکت بودن بدانیم، سخن ارسطو تناقضآمیز به نظر میآید. زیرا او در یکی از اقوالی که نقل کردیم میگوید که اپتیکدان خط و نقطه را منتزع از تعلق آن به جسم طبیعی بررسی میکند و در این قول اخیر میگوید که او خط را «از آن حیث که طبیعی» (یعنی متعلق به یک جسم طبیعی) است بررسی میکند. اما این تناقض به نظر ما ظاهری است. زیرا این دو عمل -انتزاع و وابستهسازی- در یک مرتبه صورت نمیگیرند. به این معنی که اپتیکدان، در مرتبۀ اول، هندسهدان است. او به شیوۀ هندسهدانان، «خطوط طبیعی را نه از آن حیث که طبیعیاند» بررسی میکند و به این معنی آنها را از ماده منتزع میکند. در مرتبۀ دوم، اپتیکدان این موجودات «قابل انتزاع» را به اشیای طبیعی وابسته میکند؛ ... به بیان امروزی، میتوان گفت که اپتیکدان مفاهیم ریاضی را در مورد موجودات طبیعی «به کار میبندد». همین را میتوان دربارۀ هارمونیک و نجوم نیز گفت.
📝 از مقالۀ «برهان و علیت در طبیعیات و علوم ریاضی»، نوشتۀ حسین معصومی همدانی 📝
@philosophycafe
🖋 در مورد هابرماس، اصول اندیشۀ او را میتوان به نحوی نسبتاً جامع با بررسی مداخلات او در مشاجرات علمی و عمومی به دست آورد. تعداد و اهمیت مشاجراتی که هابرماس در طی حیات فکری خود در آنها درگیر شده در مقایسه با دیگر اندیشمندان بعد از جنگ [جهانی دوم] چشمگیر بوده است. چرا هابرماس در طی سی و پنج سال گذشته [= 1955 تا 1990) چنین مشتاقانه خود را درگیر مشاجره کرده است؟ چرا او این همه اندیشمندان در حوزههای مختلف را، از فلسفه و جامعهشناسی گرفته تا تاریخ و علم سیاست، دعوت به مشاجره کرده و در هر فرصتی که دست داده، چه در گردهماییها و سمینارهای دانشگاهی و چه در طی سخنرانیها برای اجتماعات تودهای و چه در قالب مقالات روزنامهای، نظرات آنها را به مبارزه طلبیده است؟ یکی از پاسخهایی که میتوان به این پرسش داد این است که بیشک هابرماس نظریۀ خود را به شیوهای "دیالکتیکی" به معنای قدیمی این کلمه پیش برده است، یعنی این که استدلالهای مخالفان خود را رد میکند اما در عین حال ابعاد مهم آن را در درون چشمانداز نظری خود جذب میکند. در یک سطح، منظور هابرماس از ورود به مشاجرات فکری فرا گرفتن و توسعه بخشیدن افقهای فکری خود از طریق جذب، تطبیق، نقد و بازاندیشی [در نظریات] است.
🖋 به دو دلیل دیگر نیز مشاجرات نظری نقش تعیینکنندهای در حیات فکری هابرماس داشتهاند. نخستین دلیل به اهداف سیاسی مندرج در اندیشۀ او مربوط میشود. تقریباً در همۀ موارد، هابرماس وقتی تهدیدی ایدئولوژیک نسبت به اندیشۀ خود و یا اصول دموکراتیک نظریهاش مشاهده کرده است وارد مشاجرات جاری شده و یا منازعۀ فکری تازهای برانگیخته است. این بعد از مشاجراتش اغلب واضح و آشکار است اما معمولاً جنبههای سیاسی مشاجرات او برخاسته از مواضع نظری انتزاعیتر هستند. ... [اما] شاید مهمترین دلیل اهمیت اساسی مشاجرات فکری به عنوان جزء ذاتی شیوۀ اندیشۀ هابرماس این است که وی در سراسر سخنرانیها و آثارش خواستار حفظ همبستگی و ارتباط میان مواضع فلسفی خود با شیوۀ عملی ساختن آنها بوده است. طرح عملی اندیشۀ هابرماس، برخلاف نظریهپردازانی که او از آنها به عنوان "منتقدان عقل" یاد میکند، هماهنگ با مفروضات فلسفی اوست.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
🖋 به دو دلیل دیگر نیز مشاجرات نظری نقش تعیینکنندهای در حیات فکری هابرماس داشتهاند. نخستین دلیل به اهداف سیاسی مندرج در اندیشۀ او مربوط میشود. تقریباً در همۀ موارد، هابرماس وقتی تهدیدی ایدئولوژیک نسبت به اندیشۀ خود و یا اصول دموکراتیک نظریهاش مشاهده کرده است وارد مشاجرات جاری شده و یا منازعۀ فکری تازهای برانگیخته است. این بعد از مشاجراتش اغلب واضح و آشکار است اما معمولاً جنبههای سیاسی مشاجرات او برخاسته از مواضع نظری انتزاعیتر هستند. ... [اما] شاید مهمترین دلیل اهمیت اساسی مشاجرات فکری به عنوان جزء ذاتی شیوۀ اندیشۀ هابرماس این است که وی در سراسر سخنرانیها و آثارش خواستار حفظ همبستگی و ارتباط میان مواضع فلسفی خود با شیوۀ عملی ساختن آنها بوده است. طرح عملی اندیشۀ هابرماس، برخلاف نظریهپردازانی که او از آنها به عنوان "منتقدان عقل" یاد میکند، هماهنگ با مفروضات فلسفی اوست.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
تو آسان بگذر ای دلبر شهر آشوب
گذشتن کار توست
گاه از من
گاه از دیگری
و گاهی هم از خدا
اما هرگز نشد که
حتی یک بار
از خودت بگذری
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
گذشتن کار توست
گاه از من
گاه از دیگری
و گاهی هم از خدا
اما هرگز نشد که
حتی یک بار
از خودت بگذری
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
Forwarded from Arman Khademi
"حالتی رو تصور کن که تمام مردم دنیا از بین رفتن و فقط تو موندی، تک و تنها روی زمین، فرض کن به اندازهی کافی هم خوراک برات هست و دغدغه گشنه موندن نداری، اما هیچ کس جز تو نیست، کسی نیست باهاش صحبت کنی، دیگه زبان به چه درد میخوره؟ کسی نیست باهاش دوست باشی، کسی نیست باهاش دشمن باشی، نه کسی هست که عاشقش بشی نه کسی هست که ازش متنفر بشی، نه جنگی هست نه صلحی. اصلا صداقت دیگه چه معنایی داره؟ به چه دردی میخوره؟ محبت چه معنایی داره؟ عشق چه معنایی؟ تنفر چی؟ حس قدرت، میل جنسی، حسادت، اینا معنی داره برات؟ توی این حالت دوست داری چی کار کنی؟ چیزی هست که برات هدف باشه و انجامش بدی؟ چیزی بهت انگیزهی انجام یک کار رو میده؟ کسی هست باهاش بجنگی؟ کسی هست باهاش رقابت کنی؟ خوبی و بدی تفاوتشون چی میشه؟
تو بدون دیگری هیچی نیستی، هیچ چیز بدون دیگری در تو معنایی نداره. توی این حالت میشه گفت تو هم وجود نداری و نسل بشر منقرض شده"
اینهارو پیرمرد با گریه در حالی میگفت که با هفت تیرش شیشمین تیر رو هم به نفر ششم از هفت نفری که روی زمین زنده مونده بودن شلیک کرده بود...
تو بدون دیگری هیچی نیستی، هیچ چیز بدون دیگری در تو معنایی نداره. توی این حالت میشه گفت تو هم وجود نداری و نسل بشر منقرض شده"
اینهارو پیرمرد با گریه در حالی میگفت که با هفت تیرش شیشمین تیر رو هم به نفر ششم از هفت نفری که روی زمین زنده مونده بودن شلیک کرده بود...