🗯 تو خیلی از آثاری که در حیطۀ فلسفه علم نوشته میشه، ما با عباراتی مثل "موفقیت نظریات علمی"، "اینکه نظریات علمی موفقاند به ما نشان میدهد..."، "همۀ ما میدانیم که نظریات علمی موفقاند، پس..." و ... روبهرو میشیم. این عبارات یعنی چی؟ منظور ما از "موفقیت نظریات علمی" چیه؟ عموماً منظور اینه که این نظریات "به خوبی" میتونن پیشبینی کنن. یه گام دیگه جلوتر بریم: پیشبینی یعنی چی؟ من بحثم رو محدود میکنم به علومی که نظریات اونها با فرمول ریاضیاتی و عدد و اندازهگیری سروکار دارن. توی چنین علومی، میشه با استفاده از فرمول، مقدار یک کمیت رو به دست آورد؛ بعد میشه رفت تو آزمایشگاه و آزمایش انجام داد که آیا همون مقدار به دست میاد یا نه.
🗯 پس توی چنین بحثی، ما با دو گروه از اعداد سروکار داریم: اعداد محاسبه شده و اعداد تجربه شده. پیشبینی خوب یه نظریه و همچنین موفقیت اون نظریه یعنی اینکه عدد محاسبه شده با توجه به اون نظریه، و عدد تجربه شده توی آزمایشگاه با هم برابر بشن. سؤال: آیا هیچگاه این دو عدد با هم برابر میشن؟ آیا هیچ وقت میشه که یه عدد رو با استفاده از فرمول به دست بیارن، بعد ««دقیقاً»» همون مقدار هم توی آزمایشگاه به دست بیاد؟ کسایی که کار آزمایشگاهی انجام داده باشن، میدونن که جواب این سؤال به راحتی منفیه. نه تنها هیچگاه این دو عدد برابر نمیشن، بلکه اگه کسی توی آزمایشگاه، ««دقیقا»» همون مقدار محاسبه شده رو به دست بیاره، بهش خواهند گفت که آزمایش رو به خوبی انجام نداده یا عدد به دست اومده رو با تقریب توی آزمایشگاه گزارش کرده.
🗯 اساساً «نباید» عدد محاسبه شده و عدد تجربه شده ««دقیقاً»» با هم برابر بشن؛ چون توی محاسبات خیلی از عوامل نادیده گرفته میشه، مثلاً ممکنه سطح بدون اصطکاک در نظر گرفته بشه یا از اصطکاک هوا صرفنظر بشه یا ««همۀ»» نیروهای وارد بر جسم موردنظر در نظر گرفته نمیشه یا محیط رو خلأ کامل در نظر میگیرن و ... . اگه هیچ وقت عدد محاسبه شده با عدد تجربه شده برابر نمیشه، پس چه چیزی رو ما "موفقیت" و "قدرت پیشبینی" یه نظریۀ علمی میدونیم؟ اون چیزی که باعث میشه ما یه نظریه رو موفق بدونیم، نزدیکیِ ««معقول»» عدد محاسبه شده با عدد اندازهگیری شده ست. اما معقول یعنی چی؟ با چه معیاری دانشمندان این «معقول» رو تعیین میکنن؟ آیا ممکنه دو دسته از اعداد محاسبه شده و اندازهگیری شده در یک دورۀ تاریخی به نظر دانشمندان، نزدیکی «معقول» داشته باشن، و در دورۀ دیگه همون اعداد و ارقام، از نظر دانشمندان نزدیکی «معقول» نداشته باشن؟
🗯 برای پاسخ دادن به این سؤال، نمیتونیم صرفاً به "شهود"مون تکیه کنیم؛ بلکه ناچاریم به تاریخ علم رجوع کنیم. باید در تاریخ علم بگردیم که آیا پیش اومده نظریهای با توجه به برخی اعداد محاسبه و اندازهگیری شده، از نظر دانشمندان "موفق" به نظر بیاد، اما در دورۀ تاریخی دیگهای همون اعداد برای دانشمندان، نشونهای از عدم موفقیت یه نظریۀ علمی باشه یا نه. پاسخ این سؤال مثبته. یکی از این نمونهها رو تامس کوهن توی کتاب «انقلاب کوپرنیکی» توضیح میده. اون اعداد و ارقامی که برای دانشمندان بطلمیوسی، نشونۀ موفقیت نظریۀ بطلمیوسی بود (آیا نیازه که تذکر داده بشه دانشمندان بطلمیوسی، نه با ورد و دعا، بلکه با اندازهگیری و مشاهده کار علمی انجام میدادن؟!)؛ دقیقاً همون اعداد و ارقام، از نظر کوپرنیکیهای دورههای بعدی، نشونۀ عدم موفقیت نظریۀ بطلمیوسی بود.
📢 کاملاً ممکنه که ما امروز نظریهای رو "موفق" بدونیم که داره با پنج یا ده رقم اعشار پیشبینی میکنه، ولی دانشمندان آینده دقیقاً همین اعداد را نشانۀ "عدم موفقیت" این نظریۀ علمی بدونن و این نظریه رو "به دلیل عدم موفقیت" کنار بذارن. موفقیت، نشانههای فراتاریخی نداره. ما با توجه به سلیقهها و تعلقات و نیازهای دورۀ تاریخی خودمون، تعیین میکنیم که چه چیزی "موفق" محسوب میشه و چه چیزی "ناموفق". این یادداشت رو با متن بخشی از سخنرانی ماکس وبر (جامعهشناس، اهل آلمان) با عنوان «علم به مثابۀ یک پیشه» تموم میکنم:
"ممکن است افراد از این حیث تفاوت داشته باشند که از لحاظ شخصی اثر هنری را تحسین کنند، اما هیچکس قادر نیست بگوید که این اثر هنری را اثر هنری دیگری که آن نیز دستاوردی است، منسوخ خواهد کرد. اما در علم، همۀ ما میدانیم که هر آنچه به دست آمده است، در طول ده یا بیست یا پنجاه سال [یا بیشتر] منسوخ خواهد شد".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 پس توی چنین بحثی، ما با دو گروه از اعداد سروکار داریم: اعداد محاسبه شده و اعداد تجربه شده. پیشبینی خوب یه نظریه و همچنین موفقیت اون نظریه یعنی اینکه عدد محاسبه شده با توجه به اون نظریه، و عدد تجربه شده توی آزمایشگاه با هم برابر بشن. سؤال: آیا هیچگاه این دو عدد با هم برابر میشن؟ آیا هیچ وقت میشه که یه عدد رو با استفاده از فرمول به دست بیارن، بعد ««دقیقاً»» همون مقدار هم توی آزمایشگاه به دست بیاد؟ کسایی که کار آزمایشگاهی انجام داده باشن، میدونن که جواب این سؤال به راحتی منفیه. نه تنها هیچگاه این دو عدد برابر نمیشن، بلکه اگه کسی توی آزمایشگاه، ««دقیقا»» همون مقدار محاسبه شده رو به دست بیاره، بهش خواهند گفت که آزمایش رو به خوبی انجام نداده یا عدد به دست اومده رو با تقریب توی آزمایشگاه گزارش کرده.
🗯 اساساً «نباید» عدد محاسبه شده و عدد تجربه شده ««دقیقاً»» با هم برابر بشن؛ چون توی محاسبات خیلی از عوامل نادیده گرفته میشه، مثلاً ممکنه سطح بدون اصطکاک در نظر گرفته بشه یا از اصطکاک هوا صرفنظر بشه یا ««همۀ»» نیروهای وارد بر جسم موردنظر در نظر گرفته نمیشه یا محیط رو خلأ کامل در نظر میگیرن و ... . اگه هیچ وقت عدد محاسبه شده با عدد تجربه شده برابر نمیشه، پس چه چیزی رو ما "موفقیت" و "قدرت پیشبینی" یه نظریۀ علمی میدونیم؟ اون چیزی که باعث میشه ما یه نظریه رو موفق بدونیم، نزدیکیِ ««معقول»» عدد محاسبه شده با عدد اندازهگیری شده ست. اما معقول یعنی چی؟ با چه معیاری دانشمندان این «معقول» رو تعیین میکنن؟ آیا ممکنه دو دسته از اعداد محاسبه شده و اندازهگیری شده در یک دورۀ تاریخی به نظر دانشمندان، نزدیکی «معقول» داشته باشن، و در دورۀ دیگه همون اعداد و ارقام، از نظر دانشمندان نزدیکی «معقول» نداشته باشن؟
🗯 برای پاسخ دادن به این سؤال، نمیتونیم صرفاً به "شهود"مون تکیه کنیم؛ بلکه ناچاریم به تاریخ علم رجوع کنیم. باید در تاریخ علم بگردیم که آیا پیش اومده نظریهای با توجه به برخی اعداد محاسبه و اندازهگیری شده، از نظر دانشمندان "موفق" به نظر بیاد، اما در دورۀ تاریخی دیگهای همون اعداد برای دانشمندان، نشونهای از عدم موفقیت یه نظریۀ علمی باشه یا نه. پاسخ این سؤال مثبته. یکی از این نمونهها رو تامس کوهن توی کتاب «انقلاب کوپرنیکی» توضیح میده. اون اعداد و ارقامی که برای دانشمندان بطلمیوسی، نشونۀ موفقیت نظریۀ بطلمیوسی بود (آیا نیازه که تذکر داده بشه دانشمندان بطلمیوسی، نه با ورد و دعا، بلکه با اندازهگیری و مشاهده کار علمی انجام میدادن؟!)؛ دقیقاً همون اعداد و ارقام، از نظر کوپرنیکیهای دورههای بعدی، نشونۀ عدم موفقیت نظریۀ بطلمیوسی بود.
📢 کاملاً ممکنه که ما امروز نظریهای رو "موفق" بدونیم که داره با پنج یا ده رقم اعشار پیشبینی میکنه، ولی دانشمندان آینده دقیقاً همین اعداد را نشانۀ "عدم موفقیت" این نظریۀ علمی بدونن و این نظریه رو "به دلیل عدم موفقیت" کنار بذارن. موفقیت، نشانههای فراتاریخی نداره. ما با توجه به سلیقهها و تعلقات و نیازهای دورۀ تاریخی خودمون، تعیین میکنیم که چه چیزی "موفق" محسوب میشه و چه چیزی "ناموفق". این یادداشت رو با متن بخشی از سخنرانی ماکس وبر (جامعهشناس، اهل آلمان) با عنوان «علم به مثابۀ یک پیشه» تموم میکنم:
"ممکن است افراد از این حیث تفاوت داشته باشند که از لحاظ شخصی اثر هنری را تحسین کنند، اما هیچکس قادر نیست بگوید که این اثر هنری را اثر هنری دیگری که آن نیز دستاوردی است، منسوخ خواهد کرد. اما در علم، همۀ ما میدانیم که هر آنچه به دست آمده است، در طول ده یا بیست یا پنجاه سال [یا بیشتر] منسوخ خواهد شد".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 دانشمندی که به حداکثر محتوای تجربی علاقهمند است و میخواهد تا آنجا که ممکن است، جنبههای مختلف نظریۀ خود را بفهمد، یک روششناسی تکثرگرایانه را اتخاذ خواهد کرد، او نظریات را با دیگر نظریات مقایسه میکند، نه با "تجربه"، "داده" یا "امر واقع" (fact)؛ و تلاش خواهد کرد دیدگاههایی را که در این رقابت شکست میخورند، اصلاح کند نه این که آنها را دور بیندازد. دیدگاههای بدیلی که دانشمند برای ادامه داشتن رقابت به آنها نیاز دارد، ممکن است از گذشته اخذ شوند. در واقع آنها ممکن است از هر جایی که فرد میتواند آنها را پیدا کند، اخذ شوند -از اسطورههای قدیمی و تعصبات مدرن؛ از مطالعات جدی متخصصان و از فانتزیهای آدمهای عامی. ... [در نتیجۀ چنین نگاهی به علم،] جدایی بین تاریخ علم، فلسفۀ آن و خودِ علم و حتی جدایی بین علم و غیر علم دود میشود و به هوا میرود.
این وضعیت که نتیجۀ طبیعی استدلالهایی است که در بالا ارائه شد، بارها مورد حمله قرار گرفته است -البته نه به وسیلۀ ضداستدلالها، که پاسخ دادن به آنها آسان است، بلکه به وسیلۀ پرسشهای بلاغی.
🖋 دکتر هسه در بررسی مقالۀ قدیمی من مینویسد "اگر هر متافیزیکی ممکن است، در این صورت این سؤال به وجود میآید که چرا به عقب برنگردیم و از نقادی عینی علم مدرن که در ارسطوگرایی یا در واقع در وودو [= نوعی آیین جادوگری] در دسترس است، بهره نبریم؟" - و او اشاره میکند که چنین نقادیای روی هم رفته خندهدار خواهد بود. متأسفانه اشارات وی، مقدار زیادی از نادانی را در خوانندگان خود پیشفرض میگیرد. پیشرفت، اغلب از طریق "نقادی از موضع گذشته" به دست آمده است، یعنی دقیقاً همان طریقی که هسه آن را رد میکند. بعد از ارسطو و بطلمیوس، این ایده که زمین حرکت میکند -این دیدگاه عجیب، قدیمی و "کاملاً مسخره" [= عبارتی که بطلمیوس برای ایدۀ حرکت زمین به کار برده است] فیثاغورثی- به زبالهدان تاریخ انداخته شد، تا اینکه کوپرنیک آن را زنده کرد و از آن سلاحی برای مغلوب ساختن شکستدهندگان این ایده ساخت. نوشتههای هرمسی [= مجموعهای از مکتوبات مذهبی و فلسفی که به فردی به نام هرمس تریسمجیستوس نسبت داده میشود] که هنوز به طور کافی متن آن فهمیده نشده است، در زنده شدن ایدۀ حرکت زمین [توسط کوپرنیک] نقش مهمی داشت؛ همچنین این نوشتهها توسط نیوتن بزرگ نیز به دقت مطالعه شده بود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
این وضعیت که نتیجۀ طبیعی استدلالهایی است که در بالا ارائه شد، بارها مورد حمله قرار گرفته است -البته نه به وسیلۀ ضداستدلالها، که پاسخ دادن به آنها آسان است، بلکه به وسیلۀ پرسشهای بلاغی.
🖋 دکتر هسه در بررسی مقالۀ قدیمی من مینویسد "اگر هر متافیزیکی ممکن است، در این صورت این سؤال به وجود میآید که چرا به عقب برنگردیم و از نقادی عینی علم مدرن که در ارسطوگرایی یا در واقع در وودو [= نوعی آیین جادوگری] در دسترس است، بهره نبریم؟" - و او اشاره میکند که چنین نقادیای روی هم رفته خندهدار خواهد بود. متأسفانه اشارات وی، مقدار زیادی از نادانی را در خوانندگان خود پیشفرض میگیرد. پیشرفت، اغلب از طریق "نقادی از موضع گذشته" به دست آمده است، یعنی دقیقاً همان طریقی که هسه آن را رد میکند. بعد از ارسطو و بطلمیوس، این ایده که زمین حرکت میکند -این دیدگاه عجیب، قدیمی و "کاملاً مسخره" [= عبارتی که بطلمیوس برای ایدۀ حرکت زمین به کار برده است] فیثاغورثی- به زبالهدان تاریخ انداخته شد، تا اینکه کوپرنیک آن را زنده کرد و از آن سلاحی برای مغلوب ساختن شکستدهندگان این ایده ساخت. نوشتههای هرمسی [= مجموعهای از مکتوبات مذهبی و فلسفی که به فردی به نام هرمس تریسمجیستوس نسبت داده میشود] که هنوز به طور کافی متن آن فهمیده نشده است، در زنده شدن ایدۀ حرکت زمین [توسط کوپرنیک] نقش مهمی داشت؛ همچنین این نوشتهها توسط نیوتن بزرگ نیز به دقت مطالعه شده بود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
کتاب بخشی از وجود آدم است. وقتی کسی کتابی هدیه میده داره بخشی از وجودش رو هدیه میده. بخشی که شاید خونده و یا گفته نشده و یا شاید شرم و یا جرات گفتن مستقیمش وجود نداشته. بخشی که احساس میشه طرف مقابل می تونه با خوندنش اون حرف ها رو بفهمه و درکش کنه. غم هاش رو. شادیهاش رو. دوست داشتن هاش رو. قهرکردناش رو و همه اونچه که باید فهمیده میشد ولی فهمیده نشده. اما بدترین قسمت هدیه دادن کتاب اینه که طرف مقابلت کتاب رو بخونه و دقیقا خلاف اون چیزی که فکر می کردی و انتظار داشتی برداشت کنه. بعدش احساس می کنی که فقط باید کلاهت رو سرت بگذاری و بزنی به دل بارون و تا ناکجاآباد قدم بزنی تا شاید تو با ناخط موازی خودت گم بشی در یک مه سنگین در یک نبود در یک . . .
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 بعضی از این حقوق [انسانها] مقصود بالاصاله هستند و به اصطلاح «هدف» تلقی میشوند و بعضی دیگر «وسیله» برای نیل به هدف هستند و جنبۀ طریقیت دارند، مثلاً حق مراجعه به دادگاه مصداق حق وسیله است و ذاتاً مطلوب نیست و حال آنکه حق پرستش و آزادی مذهب مطلوبیت ذاتی دارد و هدف به شمار میآید. برخی از حقوق هم هر دو جنبه را دارند، مثلاً آنگاه که سخن از آزادی بیان و مطبوعات میرود، میتوان آن را یک حق ذاتاً مطلوب دانست که چون میخواهیم مردم را جدی بگیریم به آزادی بیان و آزادی قلم ارج مینهیم و همچنین میتوان آن حق را وسیلهای برای نیل به سلامت سیاسی جامعه تلقی کرد که در این صورت آزادی قلم و بیان نه برای خاطر خود بلکه برای خاطر فواید و آثار اجتماعی که دارد مطلوبیت پیدا میکند.
🖋 حق پلیس برای حمل اسلحه و حق جراح برای شکافتن بدن بیمار حق وسیله است. یعنی فرض این است که با اعطای این حقوق به پلیس و جراح بهتر میتوان از خدمات آنان استفاده کرد. اینطور فکر کردهاند که با رعایتِ این حقوق نفع بیشتری عاید جامعه خواهد شد. هیچ یک از این دو حق مطلوبیت ذاتی ندارد و از این رو میتوانیم این حقوق را کلاً لغو کنیم یا محدودیتهایی برای آنها قائل شویم، منتهی باید آمادۀ پذیرفتن هزینههای آن باشیم. یعنی باید به عوارض اجتماعیِ الغا یا محدود کردنِ آنها تن در دهیم. اما حق حرمت فرد چنان نیست؛ این حقی است که فینفسه، بنفسه و لنفسه مطلوبیت دارد و نمیتوان تحت هیچ عنوانی آن را ابطال یا تحدید کرد.
آیا حق اطلاعرسانی مطبوعات و حق اطلاعیابی مردم را باید یک حق وسیله تلقی کرد یا باید آن را حق هدف به شمار آورد؟ و در هر صورت چگونه و تا چه حد میتوان ارباب مطبوعات و خبرنگاران را در مکتوم نگاه داشتن منابع خبری مجاز دانست؟ در مورد حق اطلاعرسانی، چه آن را حق وسیله بدانیم و چه حق هدف، یک پیچیدگی عمده هم وجود دارد، به این معنی که در هر صورت اگر خبرنگار مجبور شود که منبع خبری خود را افشا کند ممکن است تعارضی با حق متهم یا کسی که خبر و گزارش به او ارتباط دارد پیش آید.
📚 از کتاب «در خانه اگر کس است»، نوشتۀ محمدعلی موحد 📚
@philosophycafe
🖋 حق پلیس برای حمل اسلحه و حق جراح برای شکافتن بدن بیمار حق وسیله است. یعنی فرض این است که با اعطای این حقوق به پلیس و جراح بهتر میتوان از خدمات آنان استفاده کرد. اینطور فکر کردهاند که با رعایتِ این حقوق نفع بیشتری عاید جامعه خواهد شد. هیچ یک از این دو حق مطلوبیت ذاتی ندارد و از این رو میتوانیم این حقوق را کلاً لغو کنیم یا محدودیتهایی برای آنها قائل شویم، منتهی باید آمادۀ پذیرفتن هزینههای آن باشیم. یعنی باید به عوارض اجتماعیِ الغا یا محدود کردنِ آنها تن در دهیم. اما حق حرمت فرد چنان نیست؛ این حقی است که فینفسه، بنفسه و لنفسه مطلوبیت دارد و نمیتوان تحت هیچ عنوانی آن را ابطال یا تحدید کرد.
آیا حق اطلاعرسانی مطبوعات و حق اطلاعیابی مردم را باید یک حق وسیله تلقی کرد یا باید آن را حق هدف به شمار آورد؟ و در هر صورت چگونه و تا چه حد میتوان ارباب مطبوعات و خبرنگاران را در مکتوم نگاه داشتن منابع خبری مجاز دانست؟ در مورد حق اطلاعرسانی، چه آن را حق وسیله بدانیم و چه حق هدف، یک پیچیدگی عمده هم وجود دارد، به این معنی که در هر صورت اگر خبرنگار مجبور شود که منبع خبری خود را افشا کند ممکن است تعارضی با حق متهم یا کسی که خبر و گزارش به او ارتباط دارد پیش آید.
📚 از کتاب «در خانه اگر کس است»، نوشتۀ محمدعلی موحد 📚
@philosophycafe
تلدوکار را در جامارا کشتند
در غم و اندوه شد رجل قنطورس
از مرگ این دیواِنس
پس دیوانسی دیگر را
به خونخواهی او گماشتند
چون او را دو قاتل بود
یکی در زمین غولی کبود رنگ
فرمانده دو سپاه سایدابا و تارسیان
و دیگری غولی عاشق
در سماک اعزل
تحت حمایت ملکه ماتگلین عذرایی
کار سختی در پیش دارد
یا غول ها را شکست می دهد
یا می شکنند غول ها او را.
📜فتح کوهستان گولوالدار
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe🔱
در غم و اندوه شد رجل قنطورس
از مرگ این دیواِنس
پس دیوانسی دیگر را
به خونخواهی او گماشتند
چون او را دو قاتل بود
یکی در زمین غولی کبود رنگ
فرمانده دو سپاه سایدابا و تارسیان
و دیگری غولی عاشق
در سماک اعزل
تحت حمایت ملکه ماتگلین عذرایی
کار سختی در پیش دارد
یا غول ها را شکست می دهد
یا می شکنند غول ها او را.
📜فتح کوهستان گولوالدار
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe🔱
🗯 از بچگی از سؤالهای دو گزینهای بدش میومد. با یه حالتی که مثلاً میخواستن خودشون رو بانمک و خوشاخلاق نشون بدن، صداشون رو بچهگونه میکردن و میپرسیدن "باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟". شهرزاد میموند که چی جواب بده. سؤال مسخرهای بود. انگار این سؤال محدودش میکرد؛ سؤال مجبورش میکرد که فقط باید به یکی از این دو گزینه محدود بمونه. به خاطر همین خیلی از جمعهای فامیلی خوشش نمیومد. ولی برادرش درکش میکرد.
بزرگتر شد. رفت مدرسه. "ریما پورانی"، "حاضر". "ژاله عبداللهی نژاد"، "حاضر". "نسرین غلامپور"، "حاضر". "شهرزاد نانی"..."شهرزاد نانی". با صدای آروم میگفت "حاضر". خوشش نمیومد که اینطوری صداش کنن. با "شهرزاد نانی" ارتباط نمیگرفت؛ در واقع متنفر بود؛ نه از «نانی»، بلکه از «شهرزاد».
🗯 توی مدرسه هم خیلی با همکلاسیهاش وقت نمیگذروند. بازیهاشون برای شهرزاد جذاب نبود. بزرگتر شد. از خیلی از رفتارهای هممدرسهایهاش تعجب میکرد؛ مثلاً از تیکهکلامهاشون: "عزیزم"، "نفسم"، "زندگیم". اون خوشش نمیومد که کسی رو اینطوری صدا کنه. خوشش هم نمیومد که کسی اونو اینطوری صدا کنه. مشکل این بود که حتی دوست نداشت کسی اونو به اسمش خودش، شهرزاد، صدا کنه. درک نمیکرد چشه. کلاً ارتباط نمیگرفت با آدمها. انگار عجیب بود.
بزرگتر شد. با موسیقی رپ آشنا شد: اعتراض، نقد قدرت، صداهای کلفت و خشدار، توصیفات پایینشهر و ... . از آهنگهایی که دوستاش گوش میدادن، خوشش نمیومد. آهنگ عاشقانه دوست نداشت. عشق براش چیز مسخرهای بود.
🗯 بزرگتر شد. یه سال، برای جشن تولدش، دوستاشو دعوت کرد خونهشون. کلی خنده و شادی و جوک و خاطره و ... . نوبت به کادوها رسید. یکی براش کتاب «دختری که رهایش کردی» رو خریده بود. شهرزاد وقتی چشمش به اسم کتاب افتاد، میخواست بالا بیاره. یکی دیگه براش شال خریده بود. براش جذاب نبود. یک دیگه براش ادکلن گرفته بود؛ ادکلن دخترونه. دوست نداشت. یکی براش سیدی موسیقی گرفته بود. شهرزاد با دیدن سیدی چشمش برق زد. خوشحال شده بود. محتوای سیدی براش مهم نبود. نوشتۀ روی پاکت براش جذاب بود: "تقدیم به شهراد عزیزم". اشتباهی حرف «ز» جا مونده بود. شهرزاد وقتی این اسم "شهراد" رو دید، انگار یه چیزی تو دلش آب شده. حس خوبی داشت که اسم "شهراد" بهش چسبیده بود؛ حتی به اشتباه.
🗯 وارد دانشگاه شد. توی یکی از این کلاسهای عمومی، یکی از دانشجوها از استاد پرسید "اگه خالق این جهان این قدر که شما میگین خوب و خیرخواهه، چرا این قدر رنج و شر و درد توی این جهان وجود داره؟". استاد گفت "خداوند همهچیز رو زوج آفریده. سیاهی رو آفریده، کنارش سفیدی رو هم آفریده. مرد رو آفریده، کنارش هم زن رو آفریده. لذت و خوشی رو آفریده، کنارش هم درد و رنج رو آفریده". شهرزاد کلاسهای عمومی دانشگاه رو دوست نداشت، مثل اکثر دانشجوها؛ ولی با دلایلی متفاوت.
خانوادهش فکر میکردن اگه شهرزاد شوهر کنه، رفتارش درست میشه؛ اگه زن خانواده بشه، دیگه وارد روابط اجتماعی میشه و با آدمها معاشرت میکنه و این اخلاقها و رفتارها از سرش میزنه بیرون. و دقیقاً همین افکار و قضاوتهای خانواده و فامیل و دیگران، شهرزاد رو گوشهگیرتر میکرد. تنهایی رو بیشتر ترجیح میداد. تو جمع احساس میکرد که باید خودِ واقعیشو پنهان کنه.
📢 یه روز که اتفاقی تنها تو خونه بود، یه فکر احمقانه به سرش زد. خیلی مسخره بود، خودشم نمیدونست چرا، ولی یه احساسی هلش میداد که این کار رو انجام بده. توضیحی نداشت که چرا داره این کار رو انجام میده. دلش خواست لباس برادرش رو بپوشه: شلوار لی و سویشرت و کلاه کپ برادرشو پوشید. عجیب بود براش. نمیدونست چرا اینکار رو کرده. رفت جلوی آینه و خودشو دید. یه دفعه ترسید. این کیه؟... اونی که توی آینه تصویرشو میبینه کیه؟ اونی که توی تصویره، دختره یا پسره؟ اونی که توی تصویره، چه رفتارهایی باید از خودش نشون بده؛ رفتارهای دخترونه یا پسرونه؟ اونی که توی تصویره، ناموس کسیه؟ یا خودش باید غیرت داشته باشه روی ناموس؟
چند سال بعد، شهرزاد برای کار توی یه شرکت تقاضا داد. قبل از مصاحبه، باید یه فرمی رو پر میکرد که در مورد مشخصات متقاضی سؤالهایی توش بود. یکی از سؤالها این بود: "جنسیت؟ مرد یا زن؟". از بچگی از سؤالهای دو گزینهای بدش میومد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"واسه شنیدن حرفم سرتو خم کن؛ این آهنگ درگوشیه، یهکم صداشو کم کن" (دلنوشت / بهرام نورایی)
@philosophycafe
بزرگتر شد. رفت مدرسه. "ریما پورانی"، "حاضر". "ژاله عبداللهی نژاد"، "حاضر". "نسرین غلامپور"، "حاضر". "شهرزاد نانی"..."شهرزاد نانی". با صدای آروم میگفت "حاضر". خوشش نمیومد که اینطوری صداش کنن. با "شهرزاد نانی" ارتباط نمیگرفت؛ در واقع متنفر بود؛ نه از «نانی»، بلکه از «شهرزاد».
🗯 توی مدرسه هم خیلی با همکلاسیهاش وقت نمیگذروند. بازیهاشون برای شهرزاد جذاب نبود. بزرگتر شد. از خیلی از رفتارهای هممدرسهایهاش تعجب میکرد؛ مثلاً از تیکهکلامهاشون: "عزیزم"، "نفسم"، "زندگیم". اون خوشش نمیومد که کسی رو اینطوری صدا کنه. خوشش هم نمیومد که کسی اونو اینطوری صدا کنه. مشکل این بود که حتی دوست نداشت کسی اونو به اسمش خودش، شهرزاد، صدا کنه. درک نمیکرد چشه. کلاً ارتباط نمیگرفت با آدمها. انگار عجیب بود.
بزرگتر شد. با موسیقی رپ آشنا شد: اعتراض، نقد قدرت، صداهای کلفت و خشدار، توصیفات پایینشهر و ... . از آهنگهایی که دوستاش گوش میدادن، خوشش نمیومد. آهنگ عاشقانه دوست نداشت. عشق براش چیز مسخرهای بود.
🗯 بزرگتر شد. یه سال، برای جشن تولدش، دوستاشو دعوت کرد خونهشون. کلی خنده و شادی و جوک و خاطره و ... . نوبت به کادوها رسید. یکی براش کتاب «دختری که رهایش کردی» رو خریده بود. شهرزاد وقتی چشمش به اسم کتاب افتاد، میخواست بالا بیاره. یکی دیگه براش شال خریده بود. براش جذاب نبود. یک دیگه براش ادکلن گرفته بود؛ ادکلن دخترونه. دوست نداشت. یکی براش سیدی موسیقی گرفته بود. شهرزاد با دیدن سیدی چشمش برق زد. خوشحال شده بود. محتوای سیدی براش مهم نبود. نوشتۀ روی پاکت براش جذاب بود: "تقدیم به شهراد عزیزم". اشتباهی حرف «ز» جا مونده بود. شهرزاد وقتی این اسم "شهراد" رو دید، انگار یه چیزی تو دلش آب شده. حس خوبی داشت که اسم "شهراد" بهش چسبیده بود؛ حتی به اشتباه.
🗯 وارد دانشگاه شد. توی یکی از این کلاسهای عمومی، یکی از دانشجوها از استاد پرسید "اگه خالق این جهان این قدر که شما میگین خوب و خیرخواهه، چرا این قدر رنج و شر و درد توی این جهان وجود داره؟". استاد گفت "خداوند همهچیز رو زوج آفریده. سیاهی رو آفریده، کنارش سفیدی رو هم آفریده. مرد رو آفریده، کنارش هم زن رو آفریده. لذت و خوشی رو آفریده، کنارش هم درد و رنج رو آفریده". شهرزاد کلاسهای عمومی دانشگاه رو دوست نداشت، مثل اکثر دانشجوها؛ ولی با دلایلی متفاوت.
خانوادهش فکر میکردن اگه شهرزاد شوهر کنه، رفتارش درست میشه؛ اگه زن خانواده بشه، دیگه وارد روابط اجتماعی میشه و با آدمها معاشرت میکنه و این اخلاقها و رفتارها از سرش میزنه بیرون. و دقیقاً همین افکار و قضاوتهای خانواده و فامیل و دیگران، شهرزاد رو گوشهگیرتر میکرد. تنهایی رو بیشتر ترجیح میداد. تو جمع احساس میکرد که باید خودِ واقعیشو پنهان کنه.
📢 یه روز که اتفاقی تنها تو خونه بود، یه فکر احمقانه به سرش زد. خیلی مسخره بود، خودشم نمیدونست چرا، ولی یه احساسی هلش میداد که این کار رو انجام بده. توضیحی نداشت که چرا داره این کار رو انجام میده. دلش خواست لباس برادرش رو بپوشه: شلوار لی و سویشرت و کلاه کپ برادرشو پوشید. عجیب بود براش. نمیدونست چرا اینکار رو کرده. رفت جلوی آینه و خودشو دید. یه دفعه ترسید. این کیه؟... اونی که توی آینه تصویرشو میبینه کیه؟ اونی که توی تصویره، دختره یا پسره؟ اونی که توی تصویره، چه رفتارهایی باید از خودش نشون بده؛ رفتارهای دخترونه یا پسرونه؟ اونی که توی تصویره، ناموس کسیه؟ یا خودش باید غیرت داشته باشه روی ناموس؟
چند سال بعد، شهرزاد برای کار توی یه شرکت تقاضا داد. قبل از مصاحبه، باید یه فرمی رو پر میکرد که در مورد مشخصات متقاضی سؤالهایی توش بود. یکی از سؤالها این بود: "جنسیت؟ مرد یا زن؟". از بچگی از سؤالهای دو گزینهای بدش میومد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"واسه شنیدن حرفم سرتو خم کن؛ این آهنگ درگوشیه، یهکم صداشو کم کن" (دلنوشت / بهرام نورایی)
@philosophycafe
ترانه ی شرقی
گمان می کنم برای این به دنیا آمدی که
به آتش بکشانی خیال شاعر را،
او را بگذاری در خلسه ای از مسرت،
و با حرف هایی شيرين رويايش را بيدار نگه داري
تا افسونش کنی با آن چشمهاي درخشانت،
با آن گفتار غريب شرقیت،
و با پاهای بسيار کوچک نفيست!
آه!برای تحریک لذات ناتوان، به دنیا آمدی
تا ساعت ها بدرخشاني شعفي ملکوتی را
📜گزیده ای از اشعار الکساندر پوشکین
برگردان: #محمدعارف_عرب
و و و
دنیا
گفتن از پی گفتن
رفتن از پی رفتن
نوشتن از پی نوشتن
جاده ها
نقشه ها
رسیدن
نرسیدن
بودن
شدن
غم
شادی
خنده
گریه
مرگ
زندگی
مفهوم
مصداق
دلهره
ترجمه
پایان قصه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
دنیا
گفتن از پی گفتن
رفتن از پی رفتن
نوشتن از پی نوشتن
جاده ها
نقشه ها
رسیدن
نرسیدن
بودن
شدن
غم
شادی
خنده
گریه
مرگ
زندگی
مفهوم
مصداق
دلهره
ترجمه
پایان قصه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from BBCPersian
🔸آیا زنان برای راهیابی به دیوار موزه ها حتما باید برهنه باشند؟
✍🏼لیزی انفیلد - بی بی سی
در زمان جنبش «جان سیاهان مهم است» در انگلستان ، توجهها به مجسمههایی از بردهدارانی که رنگینپوستان را به اسارت میگرفتند جلب شده بود.
در همان زمان، کسانی دیگر پلاکاردهایی در دست داشتند که طرز بازنمایی زنان در آثار هنری را نقد میکرد. بر روی پلاکاردها نوشته شده بود:«ببینید چه چیزهایی برایتان عادی شدهاند.»
https://bbc.in/3jwU9yN
@BBCPersian
✍🏼لیزی انفیلد - بی بی سی
در زمان جنبش «جان سیاهان مهم است» در انگلستان ، توجهها به مجسمههایی از بردهدارانی که رنگینپوستان را به اسارت میگرفتند جلب شده بود.
در همان زمان، کسانی دیگر پلاکاردهایی در دست داشتند که طرز بازنمایی زنان در آثار هنری را نقد میکرد. بر روی پلاکاردها نوشته شده بود:«ببینید چه چیزهایی برایتان عادی شدهاند.»
https://bbc.in/3jwU9yN
@BBCPersian
BBC News فارسی
زنان برای راهیابی به دیوار موزهها باید برهنه باشند؟
در زمان جنبش «جان سیاهان مهم است» در انگلستان ، توجهها به مجسمههایی از بردهدارانی که رنگینپوستان را به اسارت میگرفتند جلب شده بود. در همان زمان، کسانی دیگر پلاکاردهایی در دست داشتند که طرز بازنمایی زنان در آثار هنری را نقد میکرد. بر روی پلاکاردها نوشته…
Forwarded from BBCPersian
پوشاندن تصویرزنان از روی سنگ قبرهای آرامگاهی در شهر رویان استان مازندران با اعتراض بستگان و انتقاد شهروندان رو به رو شد.
خبرگزاری ایرنا در گزارشی نوشت که این اقدام "خودسرانه" و بدون اطلاع دادن به خانوادههای این درگذشتگان بوده و حتی مسئولان شهر رویان هم از این تصمیم مطلع نبودند.
ایرنا به نقل از خانواده یکی از متوفیان نوشته: " این اقدام به تصمیم هیأت امنای ای گورستانانجام شده و گفتهاند که قرار داشتن تصویر بانوان روی سنگ قبر از نظر شرعی و عرفی درست نیست."
کامبخش سالاریان رئیس شورای شهر رویان به ایرنا گفت که که این اتفاق نباید میافتاد و اگر هم هیات امنا با ارائه دلایل شرعی و قانونی تصمیم به انجام آن گرفته بود، باید ابتدا با خانوادههای درگذشتگان جلسه برگزار میکرد.
او گفت که قرار است روز دوشنبه در جلسه ای با هیات امنای این گورستان در اینباره صحبت شود.
https://bbc.in/35uiLTX
خبرگزاری ایرنا در گزارشی نوشت که این اقدام "خودسرانه" و بدون اطلاع دادن به خانوادههای این درگذشتگان بوده و حتی مسئولان شهر رویان هم از این تصمیم مطلع نبودند.
ایرنا به نقل از خانواده یکی از متوفیان نوشته: " این اقدام به تصمیم هیأت امنای ای گورستانانجام شده و گفتهاند که قرار داشتن تصویر بانوان روی سنگ قبر از نظر شرعی و عرفی درست نیست."
کامبخش سالاریان رئیس شورای شهر رویان به ایرنا گفت که که این اتفاق نباید میافتاد و اگر هم هیات امنا با ارائه دلایل شرعی و قانونی تصمیم به انجام آن گرفته بود، باید ابتدا با خانوادههای درگذشتگان جلسه برگزار میکرد.
او گفت که قرار است روز دوشنبه در جلسه ای با هیات امنای این گورستان در اینباره صحبت شود.
https://bbc.in/35uiLTX
این دو خبر BBC در کنار هم به نظرم ارزش بررسی دارند و ناگفته ذهن رو به چالش میکشن
🖋 در اینجا مناسب خواهد بود بین دو نوع ناسازگاری بین نظریه و امر واقع (Fact) تفکیک قائل شویم: ناسازگاریهای عددی و شکستهای کیفی.
مورد اول کاملاً آشناست: یک نظریه یک پیشبینی معین عددی میکند و مقداری که در عمل به دست میآید با پیشبینی انجام شده، بیش از حد مجازِ خطا تفاوت دارد. ... ناسازگاریهای عددی در علم فراوان است. این ناسازگاریها مسبب ایجاد "اقیانوسی از اعوجاجات" میشوند که هر نظریه واحد را احاطه کردهاند.
دیدگاه کوپرنیکی در زمان گالیله با امور واقعِ آنچنان واضح و آشکاری ناسازگار بود که گالیله مجبور شد آن را "مسلماً غلط" بنامد (گالیله در کتاب «عیارسنج» این مطلب را نوشته است). او در یکی از آثار بعدیاش مینویسد "حیرت و تعجب من حدی ندارد وقتی فکر میکنم که آریستارخوس و کوپرنیکوس قادر بودند عقل را چنان بر حواس چیره سازند که علیرغم مخالفتهای حواس تجربی، عقل بانوی باورهای آنان شود".
🖋 نظریۀ گرانش نیوتن از همان ابتدا با چنان مشکلات جدیای احاطه شده بود که برای کنار گذاشتن این نظریه کافی بود. حتی اخیراً و در حوزۀ کاملاً غیرنسبیتی گفته میشود "ناهماهنگیهای متعددی بین مشاهده و نظریه وجود دارد" (برای مثال رجوع کنید به کتاب «روش مکانیک سماوی» نوشتۀ دیرک براور). مدل اتمی بور به وجود آمد و علیرغم وجود شواهد ناسازگار دقیق و باثبات [توسط جامعۀ علمی] نگه داشته شد. نظریۀ نسبیت خاص علیرغم نتایج غیرمبهم کافمن در سال 1906 و همچنین آزمایشهای دی.سی.میلر، [توسط جامعۀ علمی] نگه داشته شد (کافمن به صورت کاملاً صریح و ایتالیک نتیجهگیری خود را اینگونه مینویسد "نتایج اندازهگیریها با فرض اساسی لورنتس و اینشتاین سازگار نیست". و واکنش لورنتس: "... به نظر میرسد که به احتمال زیاد ما مجبور خواهیم شد این ایده را به طور کلی کنار بگذاریم"). نظریۀ نسبیت عام، هر چند در مجموعهای از آزمایشهای اتفاقی و دراماتیک به طور تعجبآوری موفق بوده است [برخی از جامعهشناسان علم از جمله هری کالینز، در این مورد تحقیق کردهاند که آیا نتایج آزمایشی که منجر به پیروزی نسبیت عام بر دیدگاه نیوتنی شد، به طور کامل و با بیطرفی منتشر شد یا نه. نتایج این تحقیقات جالب است!]، با این حال در حوزههای مکانیک آسمانیِ متفاوت با حرکت تقدیمی حضیض عطارد، مشکلاتی داشته است. در دهۀ شصت [قرن بیستم] استدلالها و مشاهدات دیک و دیگران نشان میدهد که حتی این پیشبینی [= حرکت حضیض عطارد] نیز در معرض خطر قرار دارد.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
مورد اول کاملاً آشناست: یک نظریه یک پیشبینی معین عددی میکند و مقداری که در عمل به دست میآید با پیشبینی انجام شده، بیش از حد مجازِ خطا تفاوت دارد. ... ناسازگاریهای عددی در علم فراوان است. این ناسازگاریها مسبب ایجاد "اقیانوسی از اعوجاجات" میشوند که هر نظریه واحد را احاطه کردهاند.
دیدگاه کوپرنیکی در زمان گالیله با امور واقعِ آنچنان واضح و آشکاری ناسازگار بود که گالیله مجبور شد آن را "مسلماً غلط" بنامد (گالیله در کتاب «عیارسنج» این مطلب را نوشته است). او در یکی از آثار بعدیاش مینویسد "حیرت و تعجب من حدی ندارد وقتی فکر میکنم که آریستارخوس و کوپرنیکوس قادر بودند عقل را چنان بر حواس چیره سازند که علیرغم مخالفتهای حواس تجربی، عقل بانوی باورهای آنان شود".
🖋 نظریۀ گرانش نیوتن از همان ابتدا با چنان مشکلات جدیای احاطه شده بود که برای کنار گذاشتن این نظریه کافی بود. حتی اخیراً و در حوزۀ کاملاً غیرنسبیتی گفته میشود "ناهماهنگیهای متعددی بین مشاهده و نظریه وجود دارد" (برای مثال رجوع کنید به کتاب «روش مکانیک سماوی» نوشتۀ دیرک براور). مدل اتمی بور به وجود آمد و علیرغم وجود شواهد ناسازگار دقیق و باثبات [توسط جامعۀ علمی] نگه داشته شد. نظریۀ نسبیت خاص علیرغم نتایج غیرمبهم کافمن در سال 1906 و همچنین آزمایشهای دی.سی.میلر، [توسط جامعۀ علمی] نگه داشته شد (کافمن به صورت کاملاً صریح و ایتالیک نتیجهگیری خود را اینگونه مینویسد "نتایج اندازهگیریها با فرض اساسی لورنتس و اینشتاین سازگار نیست". و واکنش لورنتس: "... به نظر میرسد که به احتمال زیاد ما مجبور خواهیم شد این ایده را به طور کلی کنار بگذاریم"). نظریۀ نسبیت عام، هر چند در مجموعهای از آزمایشهای اتفاقی و دراماتیک به طور تعجبآوری موفق بوده است [برخی از جامعهشناسان علم از جمله هری کالینز، در این مورد تحقیق کردهاند که آیا نتایج آزمایشی که منجر به پیروزی نسبیت عام بر دیدگاه نیوتنی شد، به طور کامل و با بیطرفی منتشر شد یا نه. نتایج این تحقیقات جالب است!]، با این حال در حوزههای مکانیک آسمانیِ متفاوت با حرکت تقدیمی حضیض عطارد، مشکلاتی داشته است. در دهۀ شصت [قرن بیستم] استدلالها و مشاهدات دیک و دیگران نشان میدهد که حتی این پیشبینی [= حرکت حضیض عطارد] نیز در معرض خطر قرار دارد.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
Forwarded from Anthropology
نیل پستمن - کتاب «تکنوپولی» ص ۱۲۷
قبلا به این امر اشاره کردم که مدارس نیز ابزار و مکانیسمی برای کنترل اطلاعات هستند. چه اطلاعاتی کنترل می شوند و چگونه و با چه ضابطه ای؟ نگاهی به برنامه های آموزشی مدارس و یا دقیق تر از آن، مطالعه برنامه و کتابچه واحدهای دروس دانشگاهی به این سئوال پاسخ می دهد. در این برنامه و جدول واحدهای درسی دانشگاه، کلاسها، سمینارها، موضوعات و بخشهای مطالعاتی و آموزشی، ردیف شده اند که در مجموع به طور نسبتا دقیقی تعیین می کند که يك دانشجوی جدی و طالب علم، درباره چه مطالبی باید به مطالعه بپردازد. یا به عبارت دیگر از واحدها و مطالبی که این برنامه آموزشی در بر ندارد، می توانیم دریابیم که يك دانشجوی مشتاق و درسخوان! به چه موضوعاتی نباید بیندیشد. به زبانی دیگر، جدول واحدهای آموزشی دانشگاه با این شکل و فرم، برنامه ای است جهت تسلط یافتن بر اطلاعات و نیز ابزاری است که به علم و دانش، عنوان، نام و نشان و مدارجی بخشد.
و از این طریق نوع معين و دیگری از اطلاعات را به طور منظم از رده خارج می کند و آنها را کم ارزش، عوامانه و غیر قابل توجه اعلام می دارد.
به این دليل ، جدول واحدهای آموزشی و درسی دانشگاه معنا و اهداف مشخصی را عرضه می کند. بهتر بگویم، این جدول به منظور ابزاری برای ارائۀ معنا و هدف به اطلاعات و نیز علوم تنظیم می گردد. از آنچه که این جدول و برنامه آموزشی عرضه می کند و یا از برنامه و کار خود حذف می کند، می توان به مبانی نظری هدف و منظور و معنای تعلیم و آموزش پی برد. در دانشگاهی که من تدریس می کنم، به طور مثال واحدهایی برای اختر گویی، هستی شناسی (Dianetics) و علوم مربوط به آفرینش وجود ندارد.
مسلم است که اطلاعات بسیار زیادی درباره این موضوعات در دسترس است، اما چارچوب و مجموعه مدونی که مبنای تعلیماتی این دانشگاه را تشکیل می دهد، راه ورود و نفوذ این اطلاعات و معارف را به داخل بافت و شبکه عمومی کلاسها و برنامه های تعلیماتی خود سد می کند. از استادان و دانشجویان نیز این فرصت گرفته می شود که توجه خود را به این اطلاعات معطوف دارند و حتی بالاتر از این، بدان جهت سوق داده می شوند که با خرسندی و جرأت طوری عمل کنند که گویی این اطلاعات و معارفی اصلا وجود ندارند. از این طریق، برداشت و تصور این دانشگاه از آنچه به نظر آنان «دانش مشروع» نامیده می شود، مشخص می گردد.
قبلا به این امر اشاره کردم که مدارس نیز ابزار و مکانیسمی برای کنترل اطلاعات هستند. چه اطلاعاتی کنترل می شوند و چگونه و با چه ضابطه ای؟ نگاهی به برنامه های آموزشی مدارس و یا دقیق تر از آن، مطالعه برنامه و کتابچه واحدهای دروس دانشگاهی به این سئوال پاسخ می دهد. در این برنامه و جدول واحدهای درسی دانشگاه، کلاسها، سمینارها، موضوعات و بخشهای مطالعاتی و آموزشی، ردیف شده اند که در مجموع به طور نسبتا دقیقی تعیین می کند که يك دانشجوی جدی و طالب علم، درباره چه مطالبی باید به مطالعه بپردازد. یا به عبارت دیگر از واحدها و مطالبی که این برنامه آموزشی در بر ندارد، می توانیم دریابیم که يك دانشجوی مشتاق و درسخوان! به چه موضوعاتی نباید بیندیشد. به زبانی دیگر، جدول واحدهای آموزشی دانشگاه با این شکل و فرم، برنامه ای است جهت تسلط یافتن بر اطلاعات و نیز ابزاری است که به علم و دانش، عنوان، نام و نشان و مدارجی بخشد.
و از این طریق نوع معين و دیگری از اطلاعات را به طور منظم از رده خارج می کند و آنها را کم ارزش، عوامانه و غیر قابل توجه اعلام می دارد.
به این دليل ، جدول واحدهای آموزشی و درسی دانشگاه معنا و اهداف مشخصی را عرضه می کند. بهتر بگویم، این جدول به منظور ابزاری برای ارائۀ معنا و هدف به اطلاعات و نیز علوم تنظیم می گردد. از آنچه که این جدول و برنامه آموزشی عرضه می کند و یا از برنامه و کار خود حذف می کند، می توان به مبانی نظری هدف و منظور و معنای تعلیم و آموزش پی برد. در دانشگاهی که من تدریس می کنم، به طور مثال واحدهایی برای اختر گویی، هستی شناسی (Dianetics) و علوم مربوط به آفرینش وجود ندارد.
مسلم است که اطلاعات بسیار زیادی درباره این موضوعات در دسترس است، اما چارچوب و مجموعه مدونی که مبنای تعلیماتی این دانشگاه را تشکیل می دهد، راه ورود و نفوذ این اطلاعات و معارف را به داخل بافت و شبکه عمومی کلاسها و برنامه های تعلیماتی خود سد می کند. از استادان و دانشجویان نیز این فرصت گرفته می شود که توجه خود را به این اطلاعات معطوف دارند و حتی بالاتر از این، بدان جهت سوق داده می شوند که با خرسندی و جرأت طوری عمل کنند که گویی این اطلاعات و معارفی اصلا وجود ندارند. از این طریق، برداشت و تصور این دانشگاه از آنچه به نظر آنان «دانش مشروع» نامیده می شود، مشخص می گردد.
🖋 اندیشۀ حقوق بشر در تقابل فرد با دولت شکل گرفته و نشو و نما کرده است. در آن دوران که پادشاه را سایۀ خدا و سلطنت را عطیۀ پرودگار میدانستند، آنچه برای مردم مطرح بود، نفس «قدرت» بود. قدرت بود که مردم را مسحور میکرد. پادشاه هرچه گردنکلفتتر و مقتدرتر، بیشتر در خورِ اطاعت و فرمانبرداری بود؛ زیرا که قدرت فرّۀ ایزدی تلقی میشد و صاحب قدرت، خداوند روی زمین بود. مردم به او کرنش میبردند و نیایش به درگاهِ او را واجب میشمردند و خضوع و تذلل در برابر وی را مایۀ افتخار و سرافرازی میدانستند. این طرز تفکر حتی در میان بنیانگذاران مسیحیت که انتظار میرود کمترین اعتنا به قدرت این جهانی داشته باشند نمایان است. پولس رسول در یکی از نامههای خود میگوید: "هرکه با قدرت مقاومت نماید، مقاومت با ترتیب خدا نموده باشد".
🖋 پس به مردم توصیه میشد که رعیتهای خوبی باشند، مطیع و فرمانبردار و سربهراه، و به فرمانروا توصیه میشد که رحم و شفقت پیشه کند و در برابر غوغای مردم صبر و حوصله به خرج دهد و بیمحابا به قتل کسی فرمان ندهد و پند سعدی را کار بندد آنجا که گوید:
صواب است پیش از کُشش بند کرد / که نتوان سرِ کشته پیوند کرد
خداوندِ فرمان و رای و شکوه / ز غوغای مردم نگردد ستوه
این تنها در عالَم اسلام نبود که پادشاهان را ظلالله میخواندند. در غرب دست پادشاه معجزه میکرد، بیماریهای صعبالعلاج را شفا میبخشید. هنگام سفر هانری چهارم پدر لویی سیزدهم پادشاه فرانسه به توسکانی، با آن که پاپ تکفیرش کرده بود، مردم روستاها در جادهها میریختند و هرکس در انبوه جمعیت میکوشید تا به تبرک دستی بر دامن قبای پادشاه بساید.
📚 از کتاب «در خانه اگر کس است»، نوشتۀ محمدعلی موحد 📚
@philosophycafe
🖋 پس به مردم توصیه میشد که رعیتهای خوبی باشند، مطیع و فرمانبردار و سربهراه، و به فرمانروا توصیه میشد که رحم و شفقت پیشه کند و در برابر غوغای مردم صبر و حوصله به خرج دهد و بیمحابا به قتل کسی فرمان ندهد و پند سعدی را کار بندد آنجا که گوید:
صواب است پیش از کُشش بند کرد / که نتوان سرِ کشته پیوند کرد
خداوندِ فرمان و رای و شکوه / ز غوغای مردم نگردد ستوه
این تنها در عالَم اسلام نبود که پادشاهان را ظلالله میخواندند. در غرب دست پادشاه معجزه میکرد، بیماریهای صعبالعلاج را شفا میبخشید. هنگام سفر هانری چهارم پدر لویی سیزدهم پادشاه فرانسه به توسکانی، با آن که پاپ تکفیرش کرده بود، مردم روستاها در جادهها میریختند و هرکس در انبوه جمعیت میکوشید تا به تبرک دستی بر دامن قبای پادشاه بساید.
📚 از کتاب «در خانه اگر کس است»، نوشتۀ محمدعلی موحد 📚
@philosophycafe
اگر ما فقط به بچه هامون درست پرسش کردن رو یاد بدیم تمام مشکلاتمون حل میشه
یعنی به نظر من اولین جلسه تمام کتاب های درسی باید روش درست پرسش کردن رو یاد بدن
فرق پرسش با مشکل چیه؟
یا مساله و مشکل
انواع روش های پرسیدن
رویارویی با پرسش
حل شدنی یا منحل شدنی
هایدگر میگه پرسش، تقوای تفکر است
ولی به نظر من پرسش خود تفکر است
پرسش است که آنچه را باید دانسته شود از آنچه نباید دانسته شود متمایز میکند
پرسشها انسان ساز، فرهنگ ساز و تمدن ساز هستند
پرسشها روح کلی حاکم بر یک جامعه رو مشخص میکنن
به من بگید چه پرسشهایی دارید تا بگم چه شخصیتی دارید
پرسشها مردم ما چی هستند، آینده کشور ما همونه
توی اینستا و بین فامیل از رژه لبشون میپرسی، مبلشون، ماشینشون؟ خب جواب هم میگیری و این جواب چیزی نیست بجز شخصیت شما که در اثر پرسشهاتون داره شکل میگیره
پرسشها یا حل میشن( پاسخ داده میشن) و یا منحل میشن و یا هیچ کدوم فقط کارشون تغییر گشتالتیه. اما مشکلات رفع میشن. به کسی که گرسنه است غذا میدن و نه پاسخ. در کشور ما این دوتا رو با هم جابهجا میکنند. خطای مقولهای. پرسشها رو رفع میکنن و به مشکلات جواب میدن. بدبختی از این بالاتر؟
مغالطه وقتی از مغالطه زبانی به مغالطه فرهنگی و یا اجتماعی تبدیل بشه مصیبته. فکر کنید یک ملت دچار خطای مقولهای پرسش و مشکل بشن. این یعنی فاجعه. یعنی کشور ما
ما معلم ها باید مغالطه را توی بعد فرهنگی و اجتماعی هم برای بچهها توضیح بدیم. مغالطه در بعد فرهنگی با تعداد مغالطه کننده زیاد
نباید مغالطه ها رو به بحثهای زبانی تقلیل بدیم
منطق باید منطق اجتماعی و فرهنگی بشه
اونوقت شاید تغییری رخ بده
سقراط با پرسش شروع کرد
منطق ارسطو در جواب پرسش بوده
اصلا این منطق، زاده یک بحرانی اجتماعی بوده
منطق رو از اجتماعی جداش کردن، ایزولش کردن و یونان نابود شد
شد یک اسبسوار بدون اسب
از پولیس اومد بیرون
روابطش قطع شد
اگر زمینه حذف بشه هر چیزی ممکن درست و یا غلط باشه
زمینه منطق جامعه است
تاریخ فلسفه شده تاریخ پاسخها
تاریخ فلسفه باید تاریخ پرسشها باشه
پاسخها میان و میرن ولی این پرسشها هستند که باقی میمونن
پرسش زاینده است
هم پرسش را و هم پاسخ را
جامعه بی پرسش یک جامعه مرده است
برای فهم چگونگی انحطاط جوامع باید پرسشهای اون ها رو مورد بررسی قرار داد
پرسشها مرزهای زبان را تعیین میکنند
و مرز زبان، مرز اندیشه را
پرسشهای شما نوع و ادبیات گفتگوی شما رو مشخص میکنه
شکل زندگی شما یعنی شکل پرسشهای شما
پرسشهای شما نوع و چگونگی ارتباط داشتن، شدن و بودن شما را مشخص میکنن
پرسش، جایگاه و درهمبودگی ما را مشخص میکند
پرسش،معنای زندگی را تعیین میکند
معنازایی و معنازدایی میکند
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
یعنی به نظر من اولین جلسه تمام کتاب های درسی باید روش درست پرسش کردن رو یاد بدن
فرق پرسش با مشکل چیه؟
یا مساله و مشکل
انواع روش های پرسیدن
رویارویی با پرسش
حل شدنی یا منحل شدنی
هایدگر میگه پرسش، تقوای تفکر است
ولی به نظر من پرسش خود تفکر است
پرسش است که آنچه را باید دانسته شود از آنچه نباید دانسته شود متمایز میکند
پرسشها انسان ساز، فرهنگ ساز و تمدن ساز هستند
پرسشها روح کلی حاکم بر یک جامعه رو مشخص میکنن
به من بگید چه پرسشهایی دارید تا بگم چه شخصیتی دارید
پرسشها مردم ما چی هستند، آینده کشور ما همونه
توی اینستا و بین فامیل از رژه لبشون میپرسی، مبلشون، ماشینشون؟ خب جواب هم میگیری و این جواب چیزی نیست بجز شخصیت شما که در اثر پرسشهاتون داره شکل میگیره
پرسشها یا حل میشن( پاسخ داده میشن) و یا منحل میشن و یا هیچ کدوم فقط کارشون تغییر گشتالتیه. اما مشکلات رفع میشن. به کسی که گرسنه است غذا میدن و نه پاسخ. در کشور ما این دوتا رو با هم جابهجا میکنند. خطای مقولهای. پرسشها رو رفع میکنن و به مشکلات جواب میدن. بدبختی از این بالاتر؟
مغالطه وقتی از مغالطه زبانی به مغالطه فرهنگی و یا اجتماعی تبدیل بشه مصیبته. فکر کنید یک ملت دچار خطای مقولهای پرسش و مشکل بشن. این یعنی فاجعه. یعنی کشور ما
ما معلم ها باید مغالطه را توی بعد فرهنگی و اجتماعی هم برای بچهها توضیح بدیم. مغالطه در بعد فرهنگی با تعداد مغالطه کننده زیاد
نباید مغالطه ها رو به بحثهای زبانی تقلیل بدیم
منطق باید منطق اجتماعی و فرهنگی بشه
اونوقت شاید تغییری رخ بده
سقراط با پرسش شروع کرد
منطق ارسطو در جواب پرسش بوده
اصلا این منطق، زاده یک بحرانی اجتماعی بوده
منطق رو از اجتماعی جداش کردن، ایزولش کردن و یونان نابود شد
شد یک اسبسوار بدون اسب
از پولیس اومد بیرون
روابطش قطع شد
اگر زمینه حذف بشه هر چیزی ممکن درست و یا غلط باشه
زمینه منطق جامعه است
تاریخ فلسفه شده تاریخ پاسخها
تاریخ فلسفه باید تاریخ پرسشها باشه
پاسخها میان و میرن ولی این پرسشها هستند که باقی میمونن
پرسش زاینده است
هم پرسش را و هم پاسخ را
جامعه بی پرسش یک جامعه مرده است
برای فهم چگونگی انحطاط جوامع باید پرسشهای اون ها رو مورد بررسی قرار داد
پرسشها مرزهای زبان را تعیین میکنند
و مرز زبان، مرز اندیشه را
پرسشهای شما نوع و ادبیات گفتگوی شما رو مشخص میکنه
شکل زندگی شما یعنی شکل پرسشهای شما
پرسشهای شما نوع و چگونگی ارتباط داشتن، شدن و بودن شما را مشخص میکنن
پرسش، جایگاه و درهمبودگی ما را مشخص میکند
پرسش،معنای زندگی را تعیین میکند
معنازایی و معنازدایی میکند
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (علی سلطان زاده)
🗯 تو سال 1784 میلادی، مقالهای به اسم «روشنگری چیست؟» در «ماهنامۀ برلین» منتشر شد. این مقاله امروزه مقالۀ مهمی محسوب میشه. من از یه جهت با این مقاله همدلم و از یه جهت مخالف.
مقاله با این جمله شروع میشه: "روشنگری یعنی رهایی انسان از صغارتی که خودش موجب آن شده است". پس دو حالت متضاد برای انسان تصویر شده: "روشنگری" و "صغارت". "صغارت" در این مقاله یعنی چی؟ منظور مقاله از "صغارت"، حالتیه که انسان برای مسائل و عقاید زندگی خودش، خودش تصمیم نمیگیره و در مورد اونها فکر نمیکنه؛ بلکه ترجیح میده دیگران برای اون فکر کنن و بهش بگن که چی درسته، چی غلطه، چیکار کنه، چیکار نکنه. روشنگری یعنی رهایی از این وضعیت. یعنی انسان، خودش فکر کنه.
🗯 انسان تو چه موارد مهمی که باید خودش فکر کنه، فکر نمیکنه؟ مقاله سه تا مثال میزنه: اول اینکه بسیاری از انسانها، فهمشون دست خودشون نیست؛ بلکه یه کتاب به جای اونها فکر میکنه و میاندیشه. دوم اینکه بسیاری از انسانها خودشون نمیخوان تشخیص بدن که چه کاری درست و اخلاقیه و چه کاری نادرست و غیراخلاقیه؛ اونا این تشخیص رو به کشیش خودشون میسپارن تا کشیش به جای اونها فکر کنه. سوم اینکه بسیاری از انسانها حتی نمیخوان خودشون تعیین کنن که چی بخورن و چی نخورن؛ بلکه این کار رو به یه پزشک میسپارن که براشون فکر کنه و یه رژیم غذایی رو تجویز کنه. به نظرم باید دید چه چیزی بین این سه مثال مشترکه و سعی کرد که مثالهای دیگهای هم پیدا کرد.
🗯 ویژگی مشترک این سه مثال اینه که افراد تفکر در مورد مسائل مهم زندگی خودشون رو به خاطر دلایلی مثل "من که تخصص ندارم"، "من که بلد نیستم"، "من که سواد ندارم"، "من که حوصله ندارم" و ... میسپارن به افراد یا نهادهای دیگه که اون افراد و نهادها براشون تصمیم بگیرن، با این توجیه که "این افراد معتمدن"، "این افراد باسوادن"، "اینا بعیده که اشتباه کنن"، "اینا مدرک از فلان دانشگاه معتبر دارن"، "اینا تأیید شدۀ فلان عالم بزرگ دینی هستن"، "فلان حرف توی مقالۀ مهمی چاپ شده" و ... . تمام این توجیهات یعنی "من نمیخوام یا در حدی نیستم که در مورد این مسئله فکر کنم، دیگران باید برای من/ما تصمیم بگیرن". به خاطر همین، چنین وضعیتی توی مقاله صغارت نامیده شده؛ شبیه به کودکان که توی مسائل حقوقی، معمولاً حق ندارن برای خودشون تصمیم بگیرن.
🗯 توی مقاله نوشته شده که از همۀ قسمتهای جامعه این ندا میاد که "بحث نکنید". توی مدرسه به افراد درس داده میشه که "دین ما، بهترین دین و مذهب دنیاست". افراد میپذیرن؛ بدون اینکه در مورد ادیان دیگه تحقیق کرده باشن. توی مدرسه به افراد درس داده میشه که تفسیر این متن مقدس اینه. افراد میپذیرن؛ بدون اینکه در مورد تفاسیر دیگه از «همین متن» تحقیقی کرده باشن. اما توی مدرسه فقط دین درس داده نمیشه؛ علوم طبیعی هم درس داده میشه (همونی که به طور رایج و از نظر من، به اشتباه، "علوم تجربی" نامیده میشه) و دقیقاً افراد همونطور که در مورد دین، نگاه غیرانتقادی پیدا میکنن؛ در مورد علوم طبیعی هم نگاه غیرانتقادی پیدا میکنن و علوم طبیعی رو راهی برای شناخت "حقیقت" فرض میکنن.
📢 سؤال اصلی اینه: چرا افراد ترجیح میدن در حالت صغارت بمونن؟ چرا بیرون نمیان؟ پاسخ مقاله اینه که این پدیده ربطی به این «نداره» که خیلی از افراد آیکیو ندارن، هوش ندارن، مدرک دانشگاهی ندارن، پول ندارن، فلسفه نخوندن، یا عواملی مانند اینها. افراد تو حالت صغارت میمونن، چون جسارت اندیشیدن ندارن. جسارت میخواد که یه انسان مذهبی، بقیۀ مذاهب رو مطالعه کنه و ببینه که بقیۀ مذاهب هم خودشون رو بهترین مذهب و نزدیکترین مذهب به حقیقت میدونن. جسارت میخواد که یه انسان علمباور که از بچگی یا نوجوونی بهش یاد دادن "منتقدای علوم طبیعی مدرن، یه مشت خرافاتی و بیسوادن"، متوجه بشه ویلیام ویستون (شاگرد آیزاک نیوتن و جانشین کرسی نیوتن توی کمبریج) گفته که احتمال وجود جادو، بیشتر از احتمال وجود جاذبۀ نیوتن و فشار گاز بویله (از کتاب «فلسفۀ تکنولوژی»، نوشتۀ وال دوسک، ص 162).
آیا چنین اندیشههایی ترسناک نیست؟ بهتر نیست به نهادها و افراد اعتماد کنیم و این چیزها رو مشتی "کفر" (در موضوع دین و مذهب) یا "خرافه" (در موضوع علم) یا "بیسوادی" بدونیم و خیالمون رو راحت کنیم؟ به همین دلیل این مقاله به درستی میگه که روشنگری، نیاز به جسارت داره؛ جسارت اندیشیدن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
در یادداشت دیگهای مخالفت خودم رو با بخشی از مقالۀ «روشنگری چیست؟» توضیح میدم.
@philosophycafe
مقاله با این جمله شروع میشه: "روشنگری یعنی رهایی انسان از صغارتی که خودش موجب آن شده است". پس دو حالت متضاد برای انسان تصویر شده: "روشنگری" و "صغارت". "صغارت" در این مقاله یعنی چی؟ منظور مقاله از "صغارت"، حالتیه که انسان برای مسائل و عقاید زندگی خودش، خودش تصمیم نمیگیره و در مورد اونها فکر نمیکنه؛ بلکه ترجیح میده دیگران برای اون فکر کنن و بهش بگن که چی درسته، چی غلطه، چیکار کنه، چیکار نکنه. روشنگری یعنی رهایی از این وضعیت. یعنی انسان، خودش فکر کنه.
🗯 انسان تو چه موارد مهمی که باید خودش فکر کنه، فکر نمیکنه؟ مقاله سه تا مثال میزنه: اول اینکه بسیاری از انسانها، فهمشون دست خودشون نیست؛ بلکه یه کتاب به جای اونها فکر میکنه و میاندیشه. دوم اینکه بسیاری از انسانها خودشون نمیخوان تشخیص بدن که چه کاری درست و اخلاقیه و چه کاری نادرست و غیراخلاقیه؛ اونا این تشخیص رو به کشیش خودشون میسپارن تا کشیش به جای اونها فکر کنه. سوم اینکه بسیاری از انسانها حتی نمیخوان خودشون تعیین کنن که چی بخورن و چی نخورن؛ بلکه این کار رو به یه پزشک میسپارن که براشون فکر کنه و یه رژیم غذایی رو تجویز کنه. به نظرم باید دید چه چیزی بین این سه مثال مشترکه و سعی کرد که مثالهای دیگهای هم پیدا کرد.
🗯 ویژگی مشترک این سه مثال اینه که افراد تفکر در مورد مسائل مهم زندگی خودشون رو به خاطر دلایلی مثل "من که تخصص ندارم"، "من که بلد نیستم"، "من که سواد ندارم"، "من که حوصله ندارم" و ... میسپارن به افراد یا نهادهای دیگه که اون افراد و نهادها براشون تصمیم بگیرن، با این توجیه که "این افراد معتمدن"، "این افراد باسوادن"، "اینا بعیده که اشتباه کنن"، "اینا مدرک از فلان دانشگاه معتبر دارن"، "اینا تأیید شدۀ فلان عالم بزرگ دینی هستن"، "فلان حرف توی مقالۀ مهمی چاپ شده" و ... . تمام این توجیهات یعنی "من نمیخوام یا در حدی نیستم که در مورد این مسئله فکر کنم، دیگران باید برای من/ما تصمیم بگیرن". به خاطر همین، چنین وضعیتی توی مقاله صغارت نامیده شده؛ شبیه به کودکان که توی مسائل حقوقی، معمولاً حق ندارن برای خودشون تصمیم بگیرن.
🗯 توی مقاله نوشته شده که از همۀ قسمتهای جامعه این ندا میاد که "بحث نکنید". توی مدرسه به افراد درس داده میشه که "دین ما، بهترین دین و مذهب دنیاست". افراد میپذیرن؛ بدون اینکه در مورد ادیان دیگه تحقیق کرده باشن. توی مدرسه به افراد درس داده میشه که تفسیر این متن مقدس اینه. افراد میپذیرن؛ بدون اینکه در مورد تفاسیر دیگه از «همین متن» تحقیقی کرده باشن. اما توی مدرسه فقط دین درس داده نمیشه؛ علوم طبیعی هم درس داده میشه (همونی که به طور رایج و از نظر من، به اشتباه، "علوم تجربی" نامیده میشه) و دقیقاً افراد همونطور که در مورد دین، نگاه غیرانتقادی پیدا میکنن؛ در مورد علوم طبیعی هم نگاه غیرانتقادی پیدا میکنن و علوم طبیعی رو راهی برای شناخت "حقیقت" فرض میکنن.
📢 سؤال اصلی اینه: چرا افراد ترجیح میدن در حالت صغارت بمونن؟ چرا بیرون نمیان؟ پاسخ مقاله اینه که این پدیده ربطی به این «نداره» که خیلی از افراد آیکیو ندارن، هوش ندارن، مدرک دانشگاهی ندارن، پول ندارن، فلسفه نخوندن، یا عواملی مانند اینها. افراد تو حالت صغارت میمونن، چون جسارت اندیشیدن ندارن. جسارت میخواد که یه انسان مذهبی، بقیۀ مذاهب رو مطالعه کنه و ببینه که بقیۀ مذاهب هم خودشون رو بهترین مذهب و نزدیکترین مذهب به حقیقت میدونن. جسارت میخواد که یه انسان علمباور که از بچگی یا نوجوونی بهش یاد دادن "منتقدای علوم طبیعی مدرن، یه مشت خرافاتی و بیسوادن"، متوجه بشه ویلیام ویستون (شاگرد آیزاک نیوتن و جانشین کرسی نیوتن توی کمبریج) گفته که احتمال وجود جادو، بیشتر از احتمال وجود جاذبۀ نیوتن و فشار گاز بویله (از کتاب «فلسفۀ تکنولوژی»، نوشتۀ وال دوسک، ص 162).
آیا چنین اندیشههایی ترسناک نیست؟ بهتر نیست به نهادها و افراد اعتماد کنیم و این چیزها رو مشتی "کفر" (در موضوع دین و مذهب) یا "خرافه" (در موضوع علم) یا "بیسوادی" بدونیم و خیالمون رو راحت کنیم؟ به همین دلیل این مقاله به درستی میگه که روشنگری، نیاز به جسارت داره؛ جسارت اندیشیدن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
در یادداشت دیگهای مخالفت خودم رو با بخشی از مقالۀ «روشنگری چیست؟» توضیح میدم.
@philosophycafe
🖋 به نظر من گالیله تا حد زیادی دچار انحرافات مکرر است، و برای تبیین همۀ چیزهایی که به هر نکته مربوطاند، توقف نمیکند؛ و این نشان میدهد که او آنها را به طور منظم بررسی نکرده است و صرفاً به دنبال دلایلی برای معلولهای خاص بوده، بدون اینکه ... علل اول... را در نظر بگیرد؛ بنابراین او بنایی بدونِ پی ساخته است.
📝 بخشی از نامۀ رنه دکارت به مرسن، 11 اکتبر 1638 📝
🖋 من در واقع به فشردن آموزههای فلسفی در فضایی بسیار تنگ و اتخاذ روشی سفت، موجز و بیآرایش تمایلی ندارم، روشی که عاری از هرگونه زینت است و هندسهدانان محض آن را به خود نسبت میدهند و بیش از آنچه ضرورتِ سفت و سخت اقتضا کند، حتی یک کلمه بیان نمیکنند ... من این را نقص نمیدانم که در مورد چیزهای گوناگون زیادی حرف بزنم، حتی در آن رسالههایی که یک موضوع مشخص دارند ... چون بر این باورم آنچه که به کارها و ابتکارات ما عظمت، نجابت و برتری میدهد، در آنچه ضرورت دارد نهفته نیست -هرچند فقدان ضرورت، خطای بزرگی است- بلکه در آنچه که ضرورت ندارد، نهفته است.
📝 بخشی از نامۀ گالیلئو گالیله به لئوپولد توسکانی، سال 1640 📝
🖋 اما هنگامی که عقل سلیم باور دارد که سوفیستهای عقلانی قصد دارند بنیانهای رفاه عمومی را متزلزل کنند، آنگاه به نظر میرسد نه تنها معقول، بلکه مجاز و حتی ستودنی است که با دلایل ساختگی به امر نیک کمک کرد، جای اینکه میدان را به خصم واگذار کرد.
📚 از کتاب «نقد عقل محض»، نوشتۀ ایمانوئل کانت 📚
@philosophycafe
📝 بخشی از نامۀ رنه دکارت به مرسن، 11 اکتبر 1638 📝
🖋 من در واقع به فشردن آموزههای فلسفی در فضایی بسیار تنگ و اتخاذ روشی سفت، موجز و بیآرایش تمایلی ندارم، روشی که عاری از هرگونه زینت است و هندسهدانان محض آن را به خود نسبت میدهند و بیش از آنچه ضرورتِ سفت و سخت اقتضا کند، حتی یک کلمه بیان نمیکنند ... من این را نقص نمیدانم که در مورد چیزهای گوناگون زیادی حرف بزنم، حتی در آن رسالههایی که یک موضوع مشخص دارند ... چون بر این باورم آنچه که به کارها و ابتکارات ما عظمت، نجابت و برتری میدهد، در آنچه ضرورت دارد نهفته نیست -هرچند فقدان ضرورت، خطای بزرگی است- بلکه در آنچه که ضرورت ندارد، نهفته است.
📝 بخشی از نامۀ گالیلئو گالیله به لئوپولد توسکانی، سال 1640 📝
🖋 اما هنگامی که عقل سلیم باور دارد که سوفیستهای عقلانی قصد دارند بنیانهای رفاه عمومی را متزلزل کنند، آنگاه به نظر میرسد نه تنها معقول، بلکه مجاز و حتی ستودنی است که با دلایل ساختگی به امر نیک کمک کرد، جای اینکه میدان را به خصم واگذار کرد.
📚 از کتاب «نقد عقل محض»، نوشتۀ ایمانوئل کانت 📚
@philosophycafe
❤1