📒 #داستان_کوتاه
امروز تلویزیون یک خبر فوری و مهم تیتر زده بود،یک خبر باور نکردنی،گویا دیشب یکی از اهالی شهر توی رختخواب خودش خوابش برده بود و راس ساعت۷:۴۳دقیقه بیدارشده بود،می گویند خودش هم باورش نمیشد!
صدها نفر از خبرنگاران برای ثبت چنین لحظاتی سر و دست میشکستند،امشب یک نفر خوابیده بود و او هم از همان کسانی بود که سالها بود نخوابیده بودند،اما دلیل این پدیده هنوز معلوم نبود و کسی هم توجهی به آن نداشت اما بزرگترین سوال این بود که او چگونه خوابیده بود؛همه ی مردم او را جور دیگری می دیدند انگار انسانی دیگر از سیاره ای دیگر است.
جدا از مردم آن شهر که چند سالی بود نخوابیده بودند مردم کشورشان هم دچار چنین مرضی شده بودند اما در بعضی از مناطق گهگاهی چرتکی میزدند،همه ی شهر در هرج و مرج بود انگار بیشتر از امواج آن پدیده خوابیدن یکی از اهالی شهر برایشان تاثیر گذار تر بود چیزی که تقریبا غیر ممکن بودنش ممکن بود؛انگار قضیه جدی تر از آن بود که دیده میشد،حتی خیلی از مردم از آن شاکی بودند و کار به جایی رسیده بود که با بعضی از آنها دست به یقه میشد.
کرور کرور، خبرنگاران که با سر و رویِ به هم ریخته برای مصاحبه میرفتند پس زده میشدند چون هیچ حرفی برای گفتن نبود و خودش بیشتر از مردم دچار سردرگمی شده بود.
شب شده بود و انگار وقت خواب اما همه ی مردم کاملا بی تفاوت بودند و همگی به یک کار مشخص مشغول بودند همه چی در طول روز تقریبا آرام شده بود تا همان موقع که خمیازه زدن آن نفر شروع میشد دوباره همان غوغا برپا شد،این حکایتِ هرشب آنها بود،اما یکی از شبها انگار متفاوت تر ازشبهای قبل بود شبی که موقع خواب نه غوغایی بود نه سر و صدا و نه آدمهای متعجب ،انگار هیچ کس اعتراض نداشت ، همه ی شهر در سکوت عجیبی بود و انگار از آن حالت قبلی بیرون آمده بود؛همان شب بود که اخبار دوباره یک خبر مهم تیر زد که:اهالی آن شهری که چند وقت پیش یکی از شهروندانش به خواب رفته بود امشب در سکوت مطلق به سر میبرد و گویا به دلیل قطعی سراسری برق و خاموش شدن تلفن های همراهشان همه ی آنها دچار مرضی به نام خواب شده اند.
[داستاتی کوتاه از نادیا صالحی]
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
امروز تلویزیون یک خبر فوری و مهم تیتر زده بود،یک خبر باور نکردنی،گویا دیشب یکی از اهالی شهر توی رختخواب خودش خوابش برده بود و راس ساعت۷:۴۳دقیقه بیدارشده بود،می گویند خودش هم باورش نمیشد!
صدها نفر از خبرنگاران برای ثبت چنین لحظاتی سر و دست میشکستند،امشب یک نفر خوابیده بود و او هم از همان کسانی بود که سالها بود نخوابیده بودند،اما دلیل این پدیده هنوز معلوم نبود و کسی هم توجهی به آن نداشت اما بزرگترین سوال این بود که او چگونه خوابیده بود؛همه ی مردم او را جور دیگری می دیدند انگار انسانی دیگر از سیاره ای دیگر است.
جدا از مردم آن شهر که چند سالی بود نخوابیده بودند مردم کشورشان هم دچار چنین مرضی شده بودند اما در بعضی از مناطق گهگاهی چرتکی میزدند،همه ی شهر در هرج و مرج بود انگار بیشتر از امواج آن پدیده خوابیدن یکی از اهالی شهر برایشان تاثیر گذار تر بود چیزی که تقریبا غیر ممکن بودنش ممکن بود؛انگار قضیه جدی تر از آن بود که دیده میشد،حتی خیلی از مردم از آن شاکی بودند و کار به جایی رسیده بود که با بعضی از آنها دست به یقه میشد.
کرور کرور، خبرنگاران که با سر و رویِ به هم ریخته برای مصاحبه میرفتند پس زده میشدند چون هیچ حرفی برای گفتن نبود و خودش بیشتر از مردم دچار سردرگمی شده بود.
شب شده بود و انگار وقت خواب اما همه ی مردم کاملا بی تفاوت بودند و همگی به یک کار مشخص مشغول بودند همه چی در طول روز تقریبا آرام شده بود تا همان موقع که خمیازه زدن آن نفر شروع میشد دوباره همان غوغا برپا شد،این حکایتِ هرشب آنها بود،اما یکی از شبها انگار متفاوت تر ازشبهای قبل بود شبی که موقع خواب نه غوغایی بود نه سر و صدا و نه آدمهای متعجب ،انگار هیچ کس اعتراض نداشت ، همه ی شهر در سکوت عجیبی بود و انگار از آن حالت قبلی بیرون آمده بود؛همان شب بود که اخبار دوباره یک خبر مهم تیر زد که:اهالی آن شهری که چند وقت پیش یکی از شهروندانش به خواب رفته بود امشب در سکوت مطلق به سر میبرد و گویا به دلیل قطعی سراسری برق و خاموش شدن تلفن های همراهشان همه ی آنها دچار مرضی به نام خواب شده اند.
[داستاتی کوتاه از نادیا صالحی]
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه
پیدا شدن یک اژدها ...، کە نە، یک مار نسبتا بزرگ هم ...، کە البتە نە، پیدا شدن حتی یک بچە مار کوچک بی آزار هم در یک کارخانەی هیچ سازی پر از هیچ می تواند برای کارگرها کلی لذت و هیجان داشتە باشد
-مار ...مار !
مار حتی اگر بە اندازەی یک کرم هم باشد، باز یک مار است!
یک میم با یک الف سر بە فلک کشیدە و یک ر.
اسمی کە از ازل تا بەابد دشمن است و دشمن خواهد ماند.
کشتن این اسم لذت، غرور، شجاعت و حتی یک عمل خیرخواهانە بە حساب می آمدە، می آید.
مسئول شیفت کە اژدهای کوچولو داشت زیر کفش های صنعتی اش جان میداد، بلاخرە سلفی گرفت و بە گمانم سخت ترین سلفی عمرش بود. خیلی سخت است کە آدم در حالتی کە بیم دارد پایش را از روی کمر اژدها بردارد طوری خودش را توی کادر سلفی مچالە کند کە هم تقلای اژدها پیدا باشد هم لبخند افتخارآمیزش!
برداشتی از داستان کارخانەی هیچ سازی
محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
پیدا شدن یک اژدها ...، کە نە، یک مار نسبتا بزرگ هم ...، کە البتە نە، پیدا شدن حتی یک بچە مار کوچک بی آزار هم در یک کارخانەی هیچ سازی پر از هیچ می تواند برای کارگرها کلی لذت و هیجان داشتە باشد
-مار ...مار !
مار حتی اگر بە اندازەی یک کرم هم باشد، باز یک مار است!
یک میم با یک الف سر بە فلک کشیدە و یک ر.
اسمی کە از ازل تا بەابد دشمن است و دشمن خواهد ماند.
کشتن این اسم لذت، غرور، شجاعت و حتی یک عمل خیرخواهانە بە حساب می آمدە، می آید.
مسئول شیفت کە اژدهای کوچولو داشت زیر کفش های صنعتی اش جان میداد، بلاخرە سلفی گرفت و بە گمانم سخت ترین سلفی عمرش بود. خیلی سخت است کە آدم در حالتی کە بیم دارد پایش را از روی کمر اژدها بردارد طوری خودش را توی کادر سلفی مچالە کند کە هم تقلای اژدها پیدا باشد هم لبخند افتخارآمیزش!
برداشتی از داستان کارخانەی هیچ سازی
محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه
❪کە چە؟❫ زدگی
درست روزی کە قرار بود بزرگترین جایزەی ادبی دنیا را تقدیمش کنند...
صبح همان روز خود دارزدە، توی یکی از اتاق های هتل پیدایش کردند
علت مرگ تنها یک چیز را نشان می داد:
او دچار ❪کەچە؟❫ زدگی شدە بود
داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
❪کە چە؟❫ زدگی
درست روزی کە قرار بود بزرگترین جایزەی ادبی دنیا را تقدیمش کنند...
صبح همان روز خود دارزدە، توی یکی از اتاق های هتل پیدایش کردند
علت مرگ تنها یک چیز را نشان می داد:
او دچار ❪کەچە؟❫ زدگی شدە بود
داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه
هر کارخانەای یک باسکول دارد، باسکول
تە سالن را مخصوص وزن کردن ضایعات و یا هیچ های تازە از بار رسیدە نصب کردەاند
گاهی اوقات همین باسکول و رقم های دیجیتالی سرخ رنگ آن بە یک دستگاە سنجش زور، هیبت و مردانگی بدل می شود، مثلا کافی است کە یک پارە گوشت، چربی صد و بیست کیلویی برود روی باسکول و آنقدر آنجا بماند کە بلاخرە یکی از کارگرها از روی ضعف یا تعارف یک ماشاءاللە بگوید و او هم با گام های غرور آفرین پیادە شود
همین پارە گوشت متحرک سخنگو به واسطەی همین وزن و شکم بیرون زدەی پر ابهت، شانس این را دارد کە توی پست های مهمی چون نگهبانی، دربانی، سر کارگری و یا مسئول شیفت مشغول بە کار شود
در این بین یک مسئلە برایم روشن نیست، بە راستی رابطەی میان وزن و چشم پارە گوشت ها در چیست؟
چرا هر چقدر وزن پارە گوشت ها بیشتر باشد در عوض چشمان آنها ریزتر است؟
چرا همە چیز را، همە کس را، همەی کلمە ها را ریز می بینند؟ چرا؟
➖برشی از داستان کارخانەی هیچ سازی/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
هر کارخانەای یک باسکول دارد، باسکول
تە سالن را مخصوص وزن کردن ضایعات و یا هیچ های تازە از بار رسیدە نصب کردەاند
گاهی اوقات همین باسکول و رقم های دیجیتالی سرخ رنگ آن بە یک دستگاە سنجش زور، هیبت و مردانگی بدل می شود، مثلا کافی است کە یک پارە گوشت، چربی صد و بیست کیلویی برود روی باسکول و آنقدر آنجا بماند کە بلاخرە یکی از کارگرها از روی ضعف یا تعارف یک ماشاءاللە بگوید و او هم با گام های غرور آفرین پیادە شود
همین پارە گوشت متحرک سخنگو به واسطەی همین وزن و شکم بیرون زدەی پر ابهت، شانس این را دارد کە توی پست های مهمی چون نگهبانی، دربانی، سر کارگری و یا مسئول شیفت مشغول بە کار شود
در این بین یک مسئلە برایم روشن نیست، بە راستی رابطەی میان وزن و چشم پارە گوشت ها در چیست؟
چرا هر چقدر وزن پارە گوشت ها بیشتر باشد در عوض چشمان آنها ریزتر است؟
چرا همە چیز را، همە کس را، همەی کلمە ها را ریز می بینند؟ چرا؟
➖برشی از داستان کارخانەی هیچ سازی/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه/ ژنرال
همینکە نشست بلافاصلە بە فکر فرو رفت، از چه راهی میتوان بە دشمنی دیرینە با جنوب خاتمە داد؟
اگر برای صلح پیشقدم باشد، آنگاە بە تدریج میتواند بە بهانەی روابط سیاسی و تجاری بە آنها نزدیک شد. لحظەای را تجسم میکرد کە داشت رئیس جمهور دشمن را در آغوش میفشرد، یا حتی او را میبوسید.
رئیس جمهور منطقەی جنوب زنی سی و پنج سالە و بسیار زیبا بود، او سال گذشتە عنوان زیباترین دختر جهان را از آن خود کرد، از همە مهم تر، او هنوز هم مجرد ماندە بود و آرزو داشت کە با یک صلح طلب ازدواج کند...
دیگر نباید لفتش میداد. صلح، باید همین امروز اقدام میکرد.
خودش را تمیز کرد و شلوارش را بالا کشید، سیفون را زد و افکارش را آب، پایین برد.
داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
همینکە نشست بلافاصلە بە فکر فرو رفت، از چه راهی میتوان بە دشمنی دیرینە با جنوب خاتمە داد؟
اگر برای صلح پیشقدم باشد، آنگاە بە تدریج میتواند بە بهانەی روابط سیاسی و تجاری بە آنها نزدیک شد. لحظەای را تجسم میکرد کە داشت رئیس جمهور دشمن را در آغوش میفشرد، یا حتی او را میبوسید.
رئیس جمهور منطقەی جنوب زنی سی و پنج سالە و بسیار زیبا بود، او سال گذشتە عنوان زیباترین دختر جهان را از آن خود کرد، از همە مهم تر، او هنوز هم مجرد ماندە بود و آرزو داشت کە با یک صلح طلب ازدواج کند...
دیگر نباید لفتش میداد. صلح، باید همین امروز اقدام میکرد.
خودش را تمیز کرد و شلوارش را بالا کشید، سیفون را زد و افکارش را آب، پایین برد.
داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه / کارخانه هیچ سازی
میدانید اگر مردم از کیفیت هیچهایمان ناراضی باشند از محصولات ما روی گردان می شوند؟
شیشەی چشم راست عینکش را با دستمال کوچک قرمز رنگی کە همیشە توی جیب سمت راست پیراهنش بود پاک کرد
-میدانید وقتی نتوانیم هیچ هایمان را بفروشیم آن وقت نمی توانیم تولید کنیم
سمت راست کە تمام شد، شیشەی سمت چپ را این بار با وسواس بیشتری پاک کرد
-می دانید اگر کارخانە بایستد آن وقت بود و نبود شما هم بە حال کارخانە هیچ فرقی نمی کند
عینک تە استکانی را بە چشم زد و بعد بە چهرەی کارگر سرپست خوابیدە خیرە شد
کارگرهای سرپست نخوابیدە هم درست بە همان حالت رئیس کە نە، اما اندکی با چشم غرە بە صورت همکارشان زل زدند
کارگر سرپست خوابیدە داشت زور میزد تا خمیازەاش را با گاز گرفتن لب پایینی اش جمع و جور کند. توی این فکر بود کە بعد از خلاس شدن از شر بازخواست ها بە دکترش زنگ بزند،
دکتر گفتە بود مسکن هایش خواب آور نیستند!
داستان های مینیمال/ افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
میدانید اگر مردم از کیفیت هیچهایمان ناراضی باشند از محصولات ما روی گردان می شوند؟
شیشەی چشم راست عینکش را با دستمال کوچک قرمز رنگی کە همیشە توی جیب سمت راست پیراهنش بود پاک کرد
-میدانید وقتی نتوانیم هیچ هایمان را بفروشیم آن وقت نمی توانیم تولید کنیم
سمت راست کە تمام شد، شیشەی سمت چپ را این بار با وسواس بیشتری پاک کرد
-می دانید اگر کارخانە بایستد آن وقت بود و نبود شما هم بە حال کارخانە هیچ فرقی نمی کند
عینک تە استکانی را بە چشم زد و بعد بە چهرەی کارگر سرپست خوابیدە خیرە شد
کارگرهای سرپست نخوابیدە هم درست بە همان حالت رئیس کە نە، اما اندکی با چشم غرە بە صورت همکارشان زل زدند
کارگر سرپست خوابیدە داشت زور میزد تا خمیازەاش را با گاز گرفتن لب پایینی اش جمع و جور کند. توی این فکر بود کە بعد از خلاس شدن از شر بازخواست ها بە دکترش زنگ بزند،
دکتر گفتە بود مسکن هایش خواب آور نیستند!
داستان های مینیمال/ افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه/ نوازنده
پسرک برای تماشاگران تعظیم کرد و سپس شروع به نواختن نمود.مردم برایش دست میزدند و عده ای هم مسخره اش می کردند.او جدی جدی مینواخت و مردم شوخی شوخی گوش میدادند.
او نیمکت پارک را سن
فرچه ی واکس را آرشه
و کفشهای مردم را ویلون خود میپنداشت.
داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
پسرک برای تماشاگران تعظیم کرد و سپس شروع به نواختن نمود.مردم برایش دست میزدند و عده ای هم مسخره اش می کردند.او جدی جدی مینواخت و مردم شوخی شوخی گوش میدادند.
او نیمکت پارک را سن
فرچه ی واکس را آرشه
و کفشهای مردم را ویلون خود میپنداشت.
داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه
بلۆق
لە ناوەڕاستی دەریا دا لە کەشتیەکە دایانبەزاند.سوور دەیزانی ئەخنکێت،بەڵام سەرەڕای ئەمەش،سێ چرکە پێش نوقم بوون، بۆ دوایین جار هەناسەیەکی بڵیندی هەڵکێشا و سیەکانی پڕ کرد لە هەوا
چیرۆکی مینیماڵ/ محەممەد مەردانی ئەفزەل
✅پیرانشار ڕووداو
🆔: @piranshahrrudaw
بلۆق
لە ناوەڕاستی دەریا دا لە کەشتیەکە دایانبەزاند.سوور دەیزانی ئەخنکێت،بەڵام سەرەڕای ئەمەش،سێ چرکە پێش نوقم بوون، بۆ دوایین جار هەناسەیەکی بڵیندی هەڵکێشا و سیەکانی پڕ کرد لە هەوا
چیرۆکی مینیماڵ/ محەممەد مەردانی ئەفزەل
✅پیرانشار ڕووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه /کارخانه هیچ سازی
تاکنون هیچ نویسندەای غیر از خودم را ندیدە ام کە تا بە این حد مورد آزار شخصیت های داستانش قرار گرفتە باشد، زیر کفش های صنعتی شان لە شدە باشد،
شخصیت هایی کە از گوشمالی دادن نویسندە شان کیف مرگ می شوند
آنقدر گوشش را می پیچانند و می پیچانند تا بلاخرە تسلیم شود، خود را بە هوس های سادیسمی آنها می سپارد و پیش پایشان بە زانو می افتد.
این شخصیت های از قلم بە در شدە خود خالق داستان خویش اند، قبل از شخصیت پردازی آنها خود پیش قدم می شوند، دور نویسندە حلقە می زنند و او را در گردونەی خود فرو می بلعند.
آە چە دشوار است نوشتن، و چە زجرآور است پرداختن بە شخصیت هایی کە سادیسم وار بە دشنە فرو کردن بە قلب نویسندە شان عادت گرفتە اند...
داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
تاکنون هیچ نویسندەای غیر از خودم را ندیدە ام کە تا بە این حد مورد آزار شخصیت های داستانش قرار گرفتە باشد، زیر کفش های صنعتی شان لە شدە باشد،
شخصیت هایی کە از گوشمالی دادن نویسندە شان کیف مرگ می شوند
آنقدر گوشش را می پیچانند و می پیچانند تا بلاخرە تسلیم شود، خود را بە هوس های سادیسمی آنها می سپارد و پیش پایشان بە زانو می افتد.
این شخصیت های از قلم بە در شدە خود خالق داستان خویش اند، قبل از شخصیت پردازی آنها خود پیش قدم می شوند، دور نویسندە حلقە می زنند و او را در گردونەی خود فرو می بلعند.
آە چە دشوار است نوشتن، و چە زجرآور است پرداختن بە شخصیت هایی کە سادیسم وار بە دشنە فرو کردن بە قلب نویسندە شان عادت گرفتە اند...
داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
#داستان_کوتاه
سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.
سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟
وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.
اینکه :خدا چه میخورد؟ چه میپوشد؟ چه کار میکند؟
غلام گفت: هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش را میخورد.
اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.
فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.
وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ایست. جوابها را او داد.
گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.
بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.
🔹 قانون زندگی، قانون باورهاست
🔹بزرگان زاده نمیشوند، ساخته میشوند
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.
سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟
وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.
اینکه :خدا چه میخورد؟ چه میپوشد؟ چه کار میکند؟
غلام گفت: هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش را میخورد.
اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.
فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.
وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ایست. جوابها را او داد.
گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.
بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.
🔹 قانون زندگی، قانون باورهاست
🔹بزرگان زاده نمیشوند، ساخته میشوند
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍108❤10👎2🤩1