➖#شعر_شب های_طولانی
وقتی صدای ضجههای سپیده در حصارِ غم آلودِ شبِ سیاه پنهان است،
وقتی آوازها اسیرِ دلتنگیهای ناخواستهاند،
وقتی خورشید،
محوِ ناکامیهای همیشگی
و
محصورِ ستارههای بینور است،
وقتی دردها را بر اندامِ من زیبا دوختهاند،
وقتی شعرِ من جان از واژههای سرد دارد،
شب طولانی است.
وقتی از ابر تا سرزمین من فرسنگها فاصله است،
خروشِ صاعقه وفریادِ رعد،
خاموش گشته است.
وقتی رهایی در دالانِ افکارِ کهن پر و بالش بسته است،
وقتی خانهی دوست نزدیک اما دور است،
وقتی دوزخ در میان خندهها، لباسِ رنگینِ من است،
شب طولانی است،
وقتی خوابها سقوط در گردابِ تباهی است،
وقتی ناامیدی رنگ از رخسارِ زیبا برده است،
وقتی دستی از پشت ، صحنه گردانِ صحنههای مرگ و زندگی است،
وقتی گلها پژمردهاند و بوی باروت پر میکند فضا را،
وقتی از پسِگرههای فراوان،
فرصت نگریستن نیست به خود،
کاش میشد، رفت
مرگ را
از سرِ بقالی کوچه خرید.
✍بشارت پرمه
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
وقتی صدای ضجههای سپیده در حصارِ غم آلودِ شبِ سیاه پنهان است،
وقتی آوازها اسیرِ دلتنگیهای ناخواستهاند،
وقتی خورشید،
محوِ ناکامیهای همیشگی
و
محصورِ ستارههای بینور است،
وقتی دردها را بر اندامِ من زیبا دوختهاند،
وقتی شعرِ من جان از واژههای سرد دارد،
شب طولانی است.
وقتی از ابر تا سرزمین من فرسنگها فاصله است،
خروشِ صاعقه وفریادِ رعد،
خاموش گشته است.
وقتی رهایی در دالانِ افکارِ کهن پر و بالش بسته است،
وقتی خانهی دوست نزدیک اما دور است،
وقتی دوزخ در میان خندهها، لباسِ رنگینِ من است،
شب طولانی است،
وقتی خوابها سقوط در گردابِ تباهی است،
وقتی ناامیدی رنگ از رخسارِ زیبا برده است،
وقتی دستی از پشت ، صحنه گردانِ صحنههای مرگ و زندگی است،
وقتی گلها پژمردهاند و بوی باروت پر میکند فضا را،
وقتی از پسِگرههای فراوان،
فرصت نگریستن نیست به خود،
کاش میشد، رفت
مرگ را
از سرِ بقالی کوچه خرید.
✍بشارت پرمه
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍30👎9🔥4😢1
#شعر_شب//
مرگ آرزوها
آرزوها را که در زنجیر بودند،
به پای هر یک قفلی سنگین بسته بودند،
در خودم کشتم،
بی آنکه بدانم،
درونم سراسر گورستان می شود.
چه زخم های عمیقی،
بر جسم من ماندگار است،
از فریاد یک انسان زیر شلاق،
از غم مردمانی دنبال نان،
از خشکی دریاچه،
از غارت خاک،
از مرگ جنگل،
از خاموشی آواز قناری،
از سکوتِ یک شهر.
مردگانی را میبینم ۰
که
راه میروند در خیابان سراسر آشوبِ شهر،
نگاه ها با هم آشنا،
دستها دور از هم،
سایهها سنگین.
چراغ ها در شهرِ ما مدت هاست خاموشند
و
فریادها همچنان بی صدا.
می دانم چرا غمگینم،
می دانم چرا غرق در امواجِ سکوتم.
فانوسم را شکستهاند
و
من خسته از راه رفتن به تنهایی،
به دنبال خاموشی آتشی که دودش از سوختنِ جان هایی است
که
از تنِ ما به یغما بردهاند.
✍ بشارت پرمه
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
مرگ آرزوها
آرزوها را که در زنجیر بودند،
به پای هر یک قفلی سنگین بسته بودند،
در خودم کشتم،
بی آنکه بدانم،
درونم سراسر گورستان می شود.
چه زخم های عمیقی،
بر جسم من ماندگار است،
از فریاد یک انسان زیر شلاق،
از غم مردمانی دنبال نان،
از خشکی دریاچه،
از غارت خاک،
از مرگ جنگل،
از خاموشی آواز قناری،
از سکوتِ یک شهر.
مردگانی را میبینم ۰
که
راه میروند در خیابان سراسر آشوبِ شهر،
نگاه ها با هم آشنا،
دستها دور از هم،
سایهها سنگین.
چراغ ها در شهرِ ما مدت هاست خاموشند
و
فریادها همچنان بی صدا.
می دانم چرا غمگینم،
می دانم چرا غرق در امواجِ سکوتم.
فانوسم را شکستهاند
و
من خسته از راه رفتن به تنهایی،
به دنبال خاموشی آتشی که دودش از سوختنِ جان هایی است
که
از تنِ ما به یغما بردهاند.
✍ بشارت پرمه
✅پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍33❤9👎4