Forwarded from آدابِ سرباختن
اندکی از همه چیز
هی میخواهم از صبح چیزی برای روز دختر بنویسم. برای دخترهای نوجوانم که هربار گپوگفت و دیدنشان، شوق دوبارهٔ زندگی به من میبخشد، برای سارینا اسماعیلزاده و آن آگاهی و فهم غریب و تازهاش، برای شور زندگی جاری شده در جانها و خیابانها، برای شجاعت بینظیری که در مشتهای گرهکردهشان و در صدای رسایشان هویدا شده، برای مادرهای جوانی که عمرشان را گذاشتهاند پای آگاهی و بالندگی کودکانشان و مخصوصا دخترها. چیزی باید مینوشتم و تقدیم میکردم به مادر سارینا اسماعیلزاده، که چنین دختر آگاه و زندهای تربیت کرده بود. متنفرم از این فعل زشت بود. و همین فعل بود نگذاشت بنویسم تا شب شد.
همینطور که چند روز است میخواهم چیزی برای مرضیه، شاگرد افغانستانیام بنویسم که در بمبگذاری دوزخیان در مدرسهاش، در حاشیه کابل، پرپر شد. برای مرضیه که عاشق نوشتن است (نمیخواهم از فعل بود استفاده کنم) و آرزو داشت روزی یک رمان بنویسد.
ساعتهای زیادی به این صفحه از دستخط مرضیه خیره شدم که در آن لیست آرزوهایش (بعد، خط زده و نوشته اهداف) را نوشته است. مگر میتوانم دیگر آرزوی سفر به شهرهای جهان دور و نزدیک را داشته باشم؟ مگر میتوانم دیگر به نوشتن رمان فکر کنم؟ همهٔ رمانهای جهان فدای آن خندهٔ مهربان تو دخترجان. مگر میتوانم چیزی بنویسم و مرثیه نشود؟
کاشکی به الیف شافاک دسترسی داشتم و ازش میخواستم برای این طرفدار شهیدش، متنی بنویسد؛ اما حالا نه از سر ناچاری که از سر اندوهی صمیمانه، از همهٔ شما دوستان نویسندهای که این صفحه را دنبال میکنید، تقاضا میکنم به یاد مرضیه و آرزویش که نوشتن رمان است، اگر میتوانید یک داستان تک صفحهای و بدون استفاده از فعل بود، بنویسید و مرا هم منشن کنید تا با هم یک رمان خلق کنیم و به نام مرضیه، تقدیمش کنیم به او، فقط به او که آفتاب است.
رمان مرضیه میتواند اینگونه آغاز شود:
اندکی از همه چیز
در این عکس همه دارند میخندند. معلوم نیست به عکاس یا به حرف بامزهای که یک نفر از توی جمعیت زده. در عکس بعدی چند بچه دارند از تنه یک درخت بالا میروند. درخت احتمالا درخت سیبی، چیزی باشد. شاید هم بچهها نه از پی چیدن میوه که میروند توپشان را از لای شاخههای درخت بیاندازند پایین. در یکی دیگر از عکسها مردی جنازه دخترش را که چهقدر سبک شده است، داخل آمبولانس بالا کرده و گریه میکند. انگار تازه یادش آمده باشد که فاصله مدرسه تا شفاخانه، که خیلی کوتاه است؛ باید آن شب کل شهر را با آمبولانس میرفته تا گریهاش بند بیاید...
#مرضیه
#افغانستان
#هزاره
#StopHazaraGenocide
رضا عبدی
هی میخواهم از صبح چیزی برای روز دختر بنویسم. برای دخترهای نوجوانم که هربار گپوگفت و دیدنشان، شوق دوبارهٔ زندگی به من میبخشد، برای سارینا اسماعیلزاده و آن آگاهی و فهم غریب و تازهاش، برای شور زندگی جاری شده در جانها و خیابانها، برای شجاعت بینظیری که در مشتهای گرهکردهشان و در صدای رسایشان هویدا شده، برای مادرهای جوانی که عمرشان را گذاشتهاند پای آگاهی و بالندگی کودکانشان و مخصوصا دخترها. چیزی باید مینوشتم و تقدیم میکردم به مادر سارینا اسماعیلزاده، که چنین دختر آگاه و زندهای تربیت کرده بود. متنفرم از این فعل زشت بود. و همین فعل بود نگذاشت بنویسم تا شب شد.
همینطور که چند روز است میخواهم چیزی برای مرضیه، شاگرد افغانستانیام بنویسم که در بمبگذاری دوزخیان در مدرسهاش، در حاشیه کابل، پرپر شد. برای مرضیه که عاشق نوشتن است (نمیخواهم از فعل بود استفاده کنم) و آرزو داشت روزی یک رمان بنویسد.
ساعتهای زیادی به این صفحه از دستخط مرضیه خیره شدم که در آن لیست آرزوهایش (بعد، خط زده و نوشته اهداف) را نوشته است. مگر میتوانم دیگر آرزوی سفر به شهرهای جهان دور و نزدیک را داشته باشم؟ مگر میتوانم دیگر به نوشتن رمان فکر کنم؟ همهٔ رمانهای جهان فدای آن خندهٔ مهربان تو دخترجان. مگر میتوانم چیزی بنویسم و مرثیه نشود؟
کاشکی به الیف شافاک دسترسی داشتم و ازش میخواستم برای این طرفدار شهیدش، متنی بنویسد؛ اما حالا نه از سر ناچاری که از سر اندوهی صمیمانه، از همهٔ شما دوستان نویسندهای که این صفحه را دنبال میکنید، تقاضا میکنم به یاد مرضیه و آرزویش که نوشتن رمان است، اگر میتوانید یک داستان تک صفحهای و بدون استفاده از فعل بود، بنویسید و مرا هم منشن کنید تا با هم یک رمان خلق کنیم و به نام مرضیه، تقدیمش کنیم به او، فقط به او که آفتاب است.
رمان مرضیه میتواند اینگونه آغاز شود:
اندکی از همه چیز
در این عکس همه دارند میخندند. معلوم نیست به عکاس یا به حرف بامزهای که یک نفر از توی جمعیت زده. در عکس بعدی چند بچه دارند از تنه یک درخت بالا میروند. درخت احتمالا درخت سیبی، چیزی باشد. شاید هم بچهها نه از پی چیدن میوه که میروند توپشان را از لای شاخههای درخت بیاندازند پایین. در یکی دیگر از عکسها مردی جنازه دخترش را که چهقدر سبک شده است، داخل آمبولانس بالا کرده و گریه میکند. انگار تازه یادش آمده باشد که فاصله مدرسه تا شفاخانه، که خیلی کوتاه است؛ باید آن شب کل شهر را با آمبولانس میرفته تا گریهاش بند بیاید...
#مرضیه
#افغانستان
#هزاره
#StopHazaraGenocide
رضا عبدی
آدابِ سرباختن
اندکی از همه چیز هی میخواهم از صبح چیزی برای روز دختر بنویسم. برای دخترهای نوجوانم که هربار گپوگفت و دیدنشان، شوق دوبارهٔ زندگی به من میبخشد، برای سارینا اسماعیلزاده و آن آگاهی و فهم غریب و تازهاش، برای شور زندگی جاری شده در جانها و خیابانها، برای…
🔻فکرتان هست؟!
برای #مرضیه
نمیدانم رمان مرضیه چطور شروع خواهد شد، (فکرتان هست که قرار نیست از "بود" و زمان گذشته استفاده کنم) اما شاید این طور بنویسد:
دخترک همانطور که بالای بام نشسته بود، گرهی را که به موهایش زده بود، باز کرد. باد پیچید لابلای موها و موها پیچیدند به رویش ... عطر هوا را بیشتر حس کرد، پوستش خنک شد.
دوباره یادش افتاد که تا باز شدن مکتب چند روز بیشتر نمانده است. زنها و دخترها باید با برقع بیرون میرفتند. سختش بود اما دلش برای مکتب تنگ شده بود. همه چیز را از پیش آماده کرده بود و دلش میشد تا زودتر در کتابچهاش بنویسد. در کتاب خط بکشد و داستانهای تازه در کتابخانه بخواند.
تازه به جز اینها معلمش هم بود که دوباره برایشان از فیلمها، موزیمها، نویسندهها و مشاهیر حرف بزند. تمام تابستان کارش همین بود که دیگرها اینجا بنشیند و خیالبافی کند. هر بار خودش را میگذاشت به جای یکی از آنها.
مثلا همین حالا وانمود میکرد نوجوانیِ الیف شافاک است که روی پشت بام خانه نشسته و منظره کابل را وقت غروب تماشا میکند. از فکرش یک لبخند بزرگ روی لبش نشست.
بعد همه اینها را در کتابچهاش نوشت.
از راه زینه که پایین میرفت گوشهایش تیز شنیدن صدای اخبار شد:
حق رفتن به مکتب از دختران سلب شد!
#الهام_فخرایی
پ.ن
- معادلهای افغانستانی را دوست نازنینم سرکارخانم زینب بیات پیشنهاد دادند.
فکرتان هست: حواستان هست
رویش: صورتش
دلش میشد: دلش می رفت
کتابچهاش: دفترش
موزیم: موزه
دیگرها: عصرها
زینه: راه پله
#مرضیه
#افغانستان
#هزاره
#StopHazaraGenocide
شما هم برای مرضیه بنویسید و برای معلمش بفرستید. داستان مرضیه را در صفحه معلمش رضا عبدی بخوانید.
بازنشر: هشت مارس؛ روز جهانی زن
📌 رسانه شمایید؛ لطفا بازنشر کنید.
با ارسال و پیشنهاد مطالب، به آگاهی بخشی بیشتر کمک می کنیم.
#رادیوفبک_مدرسه_مهارتهای_اندیشیدن
@RadioP4C
@RadioP4C
برای #مرضیه
نمیدانم رمان مرضیه چطور شروع خواهد شد، (فکرتان هست که قرار نیست از "بود" و زمان گذشته استفاده کنم) اما شاید این طور بنویسد:
دخترک همانطور که بالای بام نشسته بود، گرهی را که به موهایش زده بود، باز کرد. باد پیچید لابلای موها و موها پیچیدند به رویش ... عطر هوا را بیشتر حس کرد، پوستش خنک شد.
دوباره یادش افتاد که تا باز شدن مکتب چند روز بیشتر نمانده است. زنها و دخترها باید با برقع بیرون میرفتند. سختش بود اما دلش برای مکتب تنگ شده بود. همه چیز را از پیش آماده کرده بود و دلش میشد تا زودتر در کتابچهاش بنویسد. در کتاب خط بکشد و داستانهای تازه در کتابخانه بخواند.
تازه به جز اینها معلمش هم بود که دوباره برایشان از فیلمها، موزیمها، نویسندهها و مشاهیر حرف بزند. تمام تابستان کارش همین بود که دیگرها اینجا بنشیند و خیالبافی کند. هر بار خودش را میگذاشت به جای یکی از آنها.
مثلا همین حالا وانمود میکرد نوجوانیِ الیف شافاک است که روی پشت بام خانه نشسته و منظره کابل را وقت غروب تماشا میکند. از فکرش یک لبخند بزرگ روی لبش نشست.
بعد همه اینها را در کتابچهاش نوشت.
از راه زینه که پایین میرفت گوشهایش تیز شنیدن صدای اخبار شد:
حق رفتن به مکتب از دختران سلب شد!
#الهام_فخرایی
پ.ن
- معادلهای افغانستانی را دوست نازنینم سرکارخانم زینب بیات پیشنهاد دادند.
فکرتان هست: حواستان هست
رویش: صورتش
دلش میشد: دلش می رفت
کتابچهاش: دفترش
موزیم: موزه
دیگرها: عصرها
زینه: راه پله
#مرضیه
#افغانستان
#هزاره
#StopHazaraGenocide
شما هم برای مرضیه بنویسید و برای معلمش بفرستید. داستان مرضیه را در صفحه معلمش رضا عبدی بخوانید.
بازنشر: هشت مارس؛ روز جهانی زن
📌 رسانه شمایید؛ لطفا بازنشر کنید.
با ارسال و پیشنهاد مطالب، به آگاهی بخشی بیشتر کمک می کنیم.
#رادیوفبک_مدرسه_مهارتهای_اندیشیدن
@RadioP4C
@RadioP4C
👍5❤3