همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
سعدی / شـــعر پارسی
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
سعدی / شـــعر پارسی
👍10❤5🕊2
برای چیست که از رفتن تو دلنگرانم؟
مگر چقدر قرار است بیتو زنده بمانم
شکایتی اگر از عشق دارم، از سر خامیست
بهلطف خویش خطای مرا ببخش، جوانم
خزانِ سوختهام پرشد از شکوهِ شکوفه
هزارشکر که پای تو باز شد به جهانم
بهقول اهل سخن شاعری زبانزدم اما
همیشه پیش تو لکنت گرفتهاست زبانم
اگرچه پیش تو ماندن تمام حاجت من بود
ولی اراده کنی، بسته میشود چمدانم
حسین دهلوی / شـــعر پارسی
مگر چقدر قرار است بیتو زنده بمانم
شکایتی اگر از عشق دارم، از سر خامیست
بهلطف خویش خطای مرا ببخش، جوانم
خزانِ سوختهام پرشد از شکوهِ شکوفه
هزارشکر که پای تو باز شد به جهانم
بهقول اهل سخن شاعری زبانزدم اما
همیشه پیش تو لکنت گرفتهاست زبانم
اگرچه پیش تو ماندن تمام حاجت من بود
ولی اراده کنی، بسته میشود چمدانم
حسین دهلوی / شـــعر پارسی
❤14😁2👍1
رحمت نکند بر دلِ بیچارهی فرهاد
آنکس که سخنگفتنِ شیرین نشنیدهست
سعدی
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگانِ دراز
هرکه دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
حافظ
شـــعر پارسی
آنکس که سخنگفتنِ شیرین نشنیدهست
سعدی
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگانِ دراز
هرکه دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
حافظ
شـــعر پارسی
❤23
آوای نسیم پر شكسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پاییز بودم
كاش چون پاییز بودم
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پاییز بودم
كاش چون پاییز بودم
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
👍12❤1
مرا نکاوید
واژه بودم
زنجیر کلمات گشتم
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بکارید
در زمینی استوار جایم دهید
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم
جای من در کنار پنجرههاست.
احمدرضا احمدی / شـــعر پارسی
واژه بودم
زنجیر کلمات گشتم
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بکارید
در زمینی استوار جایم دهید
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم
جای من در کنار پنجرههاست.
احمدرضا احمدی / شـــعر پارسی
👍10🕊1
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست؟
چون من همه معشوق شدم، عاشق کیست؟
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست؟
چون من همه معشوق شدم، عاشق کیست؟
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
❤12👍5🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
سعدی / شـــعر پارسی
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
سعدی / شـــعر پارسی
👍13❤6
هر جراحت که دلم داشت به مرهم بِه شد
داغ دوریست که جز وصل تو درمانش نیست
نظیری نیشابوری / شـــعر پارسی
داغ دوریست که جز وصل تو درمانش نیست
نظیری نیشابوری / شـــعر پارسی
❤14👍3
چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی
راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو
ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم
هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو
مولانا / شـــعر پارسی
راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو
ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم
هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو
مولانا / شـــعر پارسی
👍8
تو، عشق را به همه عاشقان میآموزی
ستاره را به شب و آسمان میآموزی
پری نئیّ و به صورت چنانی از خوبی
که حُسن را به پریزادگان می آموزی
تو ، آن تنی که سبک باری و لطافت را
ز یک کرشمهی شیرین،به جان میآموزی
چگونه مهر نورزد ، دلم به ساحت تو؟
تویی که مهر به هر مهربان میآموزی
تو از حقیقتعشق آمدی، نه وهم فریب
که هم تو،علمِ یقین، با گمان میآموزی
تو سبز را به درختان سرو میگویی
تو سرخ را، به گل ارغوان میآموزی
تو آن جوانهی خُردی که با دمیدن خود
بهار را به درخت جوان میآموزی
خدا و گرنه مسیحایی، ای دوباره.ی من!
چنین که با تن بیجان روان میآموزی
حسین منزوی / شـــعر پارسی
ستاره را به شب و آسمان میآموزی
پری نئیّ و به صورت چنانی از خوبی
که حُسن را به پریزادگان می آموزی
تو ، آن تنی که سبک باری و لطافت را
ز یک کرشمهی شیرین،به جان میآموزی
چگونه مهر نورزد ، دلم به ساحت تو؟
تویی که مهر به هر مهربان میآموزی
تو از حقیقتعشق آمدی، نه وهم فریب
که هم تو،علمِ یقین، با گمان میآموزی
تو سبز را به درختان سرو میگویی
تو سرخ را، به گل ارغوان میآموزی
تو آن جوانهی خُردی که با دمیدن خود
بهار را به درخت جوان میآموزی
خدا و گرنه مسیحایی، ای دوباره.ی من!
چنین که با تن بیجان روان میآموزی
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤14👍6
شهر، اینک دست نیروهای نورانیست.
در پس این چهرهٔ تابنده،
امّا
باطنی تاریک، دودآلود،
ظلمانیست.
گر بخواهد خویشتن را
زین پلیدی هم بپیراید؛
همّتی بیحرف، همچون برف،
میباید!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
در پس این چهرهٔ تابنده،
امّا
باطنی تاریک، دودآلود،
ظلمانیست.
گر بخواهد خویشتن را
زین پلیدی هم بپیراید؛
همّتی بیحرف، همچون برف،
میباید!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
👍6❤2🔥1