شعر پارسی
54.1K subscribers
762 photos
82 videos
2.96K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
که من از خویش روم چون‌ تو ز در بازآیی

قاآنی / شـــعر پارسی
9
عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جـــانان زیستن

سوختن در هجر و خوش بودن به امیـــد وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمـــان زیستن

عـــراقی / شـــعر پارسی
👍13👏1😭1
پیش قَدِ یارم چه مَحل دارد سَرو ...

مولانا / شـــعر پارسی
13
جان همه خوش است در سایه لطف جان تو...

مولانا / شـــعر پارسی
11
سر زلفت ظلماتست و لبت آبِ حيات...!

سعدی / شـــعر پارسی
11👍1
شد چو عالم‌گیرْ غفلت، جاهل و دانا یکی‌‌ است
خانه چون تاریک شد، بینا و نابینا یکی است

ز اختلاف ظرف، گوناگون نماید رنگ مِی
ورنه در میخانه‌ی وحدت، میِ حمرا یکی است

آهِ ما رعناتر است از آهِ ماتم‌دیدگان
آنچنان کز جمله‌ی شب‌ها، شبِ یلدا یکی است...

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍143😁1
ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب؟
اکنونت افکند که ز دستت لگام شد

سعدی / شـــعر پارسی
10👍3
گر من بروم تو با که آرام کنی ...؟

مولانا / شـــعر پارسی
12
در آغوش این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایه‌ی حیات من است...

فریدون مشیری / شـــعر پارسی
8👍1
جهت رزرو تبلیغات
@Rodin66
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره یِ ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه یِ باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای و پس از آن،.هیج
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد..!

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
15
گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست
تا شبی محرمِ اسرار نهانم باشد...

سعدی / شـــعر پارسی
👍105
با هرچه به جز توست، مرا ساز مده ...

مولانا / شـــعر پارسی
16👍2
هر کس به تماشایی، رفته است به صحرایی
ما را که «تو» منظوری، خاطر نَرَود جایی!

سعدی / شـــعر پارسی
15👍2🔥2
خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار
غم رفتن چه خوری چون به از آن می‌آید


مولانا / شـــعر پارسی
12👍2🔥1
اگر روم ز پِی‌اش فتنه‌ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِی‌اش افتم چو باد بُگْریزد

و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّه‌ی دهنش چون شکر فرو ریزد

من آن فریب که در نرگسِ تو می‌بینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد

بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد

حافظ / شـــعر پارسی
19👍2
آنکه بی یار کُند یار شود یار تویی
آنکه دل داده شــود دل ببرد باز تویی


مولانا / شـــعر پارسی
15🔥2
درگذشت پر شتاب لحظه‌های سرد
چشم‌های وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می‌سازد
می‌گریزم از تو در بیراهه‌های راه

تا ببینم دشت‌ها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه‌های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن‌های صحرایی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
می‌گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزه‌ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علف‌ها را

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
11👍3
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید

سعدی / شـــعر پارسی
16
چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشم
به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم

به عشوه زلف گشودی، به چهره خال فزودی
اسیر زلف تو گردم، غلام خال تو باشم

کمال فضل به تحصیل عاشقی‌ست، خوش آن‌دم
که در مطالعه‌ی صفحه‌ی جمال تو باشم

چو پایمال تو گشتم، سرم بلند شد، آری
چه سربلندی ازین به که پایمال تو باشم؟

خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی
اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم!

هلالی جغتایی / شـــعر پارسی
11