عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جـــانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امیـــد وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمـــان زیستن
عـــراقی / شـــعر پارسی
جان و دل بر باختن، بر روی جـــانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امیـــد وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمـــان زیستن
عـــراقی / شـــعر پارسی
👍13👏1😭1
شد چو عالمگیرْ غفلت، جاهل و دانا یکی است
خانه چون تاریک شد، بینا و نابینا یکی است
ز اختلاف ظرف، گوناگون نماید رنگ مِی
ورنه در میخانهی وحدت، میِ حمرا یکی است
آهِ ما رعناتر است از آهِ ماتمدیدگان
آنچنان کز جملهی شبها، شبِ یلدا یکی است...
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
خانه چون تاریک شد، بینا و نابینا یکی است
ز اختلاف ظرف، گوناگون نماید رنگ مِی
ورنه در میخانهی وحدت، میِ حمرا یکی است
آهِ ما رعناتر است از آهِ ماتمدیدگان
آنچنان کز جملهی شبها، شبِ یلدا یکی است...
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍14❤3😁1
❤8👍1
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره یِ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه یِ باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از آن،.هیج
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد..!
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره یِ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه یِ باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از آن،.هیج
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد..!
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤15
👍10❤5
❤15👍2🔥2
اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزد
و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّهی دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگسِ تو میبینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
حافظ / شـــعر پارسی
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزد
و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّهی دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگسِ تو میبینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
حافظ / شـــعر پارسی
❤19👍2
درگذشت پر شتاب لحظههای سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
میگریزم از تو در بیراهههای راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمههای نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسنهای صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
میگریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزهها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
میگریزم از تو در بیراهههای راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمههای نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسنهای صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
میگریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزهها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤11👍3
چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشم
به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم
به عشوه زلف گشودی، به چهره خال فزودی
اسیر زلف تو گردم، غلام خال تو باشم
کمال فضل به تحصیل عاشقیست، خوش آندم
که در مطالعهی صفحهی جمال تو باشم
چو پایمال تو گشتم، سرم بلند شد، آری
چه سربلندی ازین به که پایمال تو باشم؟
خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی
اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم!
هلالی جغتایی / شـــعر پارسی
به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم
به عشوه زلف گشودی، به چهره خال فزودی
اسیر زلف تو گردم، غلام خال تو باشم
کمال فضل به تحصیل عاشقیست، خوش آندم
که در مطالعهی صفحهی جمال تو باشم
چو پایمال تو گشتم، سرم بلند شد، آری
چه سربلندی ازین به که پایمال تو باشم؟
خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی
اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم!
هلالی جغتایی / شـــعر پارسی
❤11