آن یکی خر دﺍشت، پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر رﺍ در ربود!
کوزه بودش، آﺏ مینامد به دست
آب رﺍ چون یافت، خوﺩ کوزه شکست!
مولانا / شـــعر پارسی
یافت پالان، گرگ خر رﺍ در ربود!
کوزه بودش، آﺏ مینامد به دست
آب رﺍ چون یافت، خوﺩ کوزه شکست!
مولانا / شـــعر پارسی
❤14👌5👍1
این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد
وقتی که چشمهای تو، فرمان ایست داد
بوی کدام برگِ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه، دست به غارت که میگشاد
شیرازهی امید، که از هم گسسته شد
یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
نامت سیاه مشقِ ورق پارهی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد!
تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامههای کاغذیام آوری به یاد
در بینهایت است که شاید به هم رسند
یک روز این دو خط موازی در امتداد
تا خویش را دوباره ببینم، هر آینه
چشم تو باد و آينهی دیگرم مباد
بر جای جای دشنهی او بوسه میدهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخمها نداد
غمگین در آستانهی کولاك ماندهام
تا کی بدل به نعره شود مویههای باد
حسین منزوى / شـــعر پارسی
وقتی که چشمهای تو، فرمان ایست داد
بوی کدام برگِ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه، دست به غارت که میگشاد
شیرازهی امید، که از هم گسسته شد
یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
نامت سیاه مشقِ ورق پارهی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد!
تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامههای کاغذیام آوری به یاد
در بینهایت است که شاید به هم رسند
یک روز این دو خط موازی در امتداد
تا خویش را دوباره ببینم، هر آینه
چشم تو باد و آينهی دیگرم مباد
بر جای جای دشنهی او بوسه میدهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخمها نداد
غمگین در آستانهی کولاك ماندهام
تا کی بدل به نعره شود مویههای باد
حسین منزوى / شـــعر پارسی
❤10
نسیمِ زلفِ جانان کو که چون برگِ خزاندیده
به پایِ سروِ خود دارم هوای جانفشانی را
شهریار / شـــعر پارسی
به پایِ سروِ خود دارم هوای جانفشانی را
شهریار / شـــعر پارسی
❤3
شورهزار خاک را یکسر گلستان کرد عشق
حنظل افلاک را چون نار خندان کرد عشق
خاک را چون مرغ عیسی شهپر پرواز داد
آسیای چرخ را بی آب، گردان کرد عشق
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
حنظل افلاک را چون نار خندان کرد عشق
خاک را چون مرغ عیسی شهپر پرواز داد
آسیای چرخ را بی آب، گردان کرد عشق
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤10😁1
❤8
آمدنِ بهار و از رفتنِ دی
اوراقِ وجودِ ما همی گردد طِی
مِی خور، مَخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش مِی
خیام / شـــعر پارسی
اوراقِ وجودِ ما همی گردد طِی
مِی خور، مَخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش مِی
خیام / شـــعر پارسی
❤10
نور دو دیده منی دور مشو ز چشمِ من
شعله سینه منی کم مکن از شرارِ من
یارِ من و حریفِ من،خوبِ من و لطیفِ من
چستِ من و ظریفِ من، باغِ من و بهارِ من
مولانا / شـــعر پارسی
شعله سینه منی کم مکن از شرارِ من
یارِ من و حریفِ من،خوبِ من و لطیفِ من
چستِ من و ظریفِ من، باغِ من و بهارِ من
مولانا / شـــعر پارسی
❤10
تا همقدم شدیم، خیابان تمام شد
آوازِ عاشقانهی باران تمام شد
در شهر، ردّ گم شدنت را قدم زدم
در جستجوی عطر تو تهران تمام شد
وقتی به ما رسید، خدا انقلاب کرد
دوران حکمرانی شیطان تمام شد
در انتظارِ گرمی پیراهنِ تنت
آنقدر یخ زدم که زمستان تمام شد
تا خواستم فرار کنم از خیالِ تو
سلّولِ انفرادی زندان تمام شد
تا حافظ از تفأّلِ زیبایی تو گفت
فالِ وصالِ فالفروشان تمام شد
وارونه شد جهانِ پریشانِ دیشبم
تا همقدم شدیم، خیابان شروع شد ...
رضا قاسمی / شـــعر پارسی
آوازِ عاشقانهی باران تمام شد
در شهر، ردّ گم شدنت را قدم زدم
در جستجوی عطر تو تهران تمام شد
وقتی به ما رسید، خدا انقلاب کرد
دوران حکمرانی شیطان تمام شد
در انتظارِ گرمی پیراهنِ تنت
آنقدر یخ زدم که زمستان تمام شد
تا خواستم فرار کنم از خیالِ تو
سلّولِ انفرادی زندان تمام شد
تا حافظ از تفأّلِ زیبایی تو گفت
فالِ وصالِ فالفروشان تمام شد
وارونه شد جهانِ پریشانِ دیشبم
تا همقدم شدیم، خیابان شروع شد ...
رضا قاسمی / شـــعر پارسی
❤17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قول بده که خواهی آمد، اما هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز خراب میشود.
دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم.
من خو کردهام به این انتظار،
به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
رسول یونان / شـــعر پارسی
اگر بیایی همه چیز خراب میشود.
دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم.
من خو کردهام به این انتظار،
به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
رسول یونان / شـــعر پارسی
❤10😁5😭4🔥1
خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان به نرمی میخزيد
روی کاشیهای ايوان دست نور
سايههامان را شتابان میکشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حرير ابرها
پردهای نيلوفری افکنده بود
دوستت دارم خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لبهای من
ليک گویی در سکوت نيمروز
گم شد از بیحاصلی آوای من
ناله کردم: آفتاب... ای آفتاب
بر گل خشکيدهای ديگر متاب
تشنهلب بوديم و او ما را فريفت
در کوير زندگانی چون سراب
در خطوط چهرهاش ناگه خزيد
سايههای حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه... کاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا میشديم
کاش با خورشيد میآميختيم
کاش همرنگ افقها میشديم.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
بر سراپامان به نرمی میخزيد
روی کاشیهای ايوان دست نور
سايههامان را شتابان میکشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حرير ابرها
پردهای نيلوفری افکنده بود
دوستت دارم خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لبهای من
ليک گویی در سکوت نيمروز
گم شد از بیحاصلی آوای من
ناله کردم: آفتاب... ای آفتاب
بر گل خشکيدهای ديگر متاب
تشنهلب بوديم و او ما را فريفت
در کوير زندگانی چون سراب
در خطوط چهرهاش ناگه خزيد
سايههای حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه... کاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا میشديم
کاش با خورشيد میآميختيم
کاش همرنگ افقها میشديم.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤12
آنقدر در برابر باد ایستادهام
کز نسجهایم
بوی ز هم گسستن خاک و گیاه میآید.
محمد مختاری / شـــعر پارسی
کز نسجهایم
بوی ز هم گسستن خاک و گیاه میآید.
محمد مختاری / شـــعر پارسی
❤15
❤10😁2
جان منی جان منی جان من
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
مولانا / شـــعر پارسی
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
مولانا / شـــعر پارسی
❤13👌2🔥1
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفتهای
دل جای توست گر چه دل از ما گرفتهای
ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفتهای؟
ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفتهای
ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفتهای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفتهای؟
خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفتهای
گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفتهای
على اطهرى کرمانى / شـــعر پارسی
دل جای توست گر چه دل از ما گرفتهای
ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفتهای؟
ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفتهای
ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفتهای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفتهای؟
خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفتهای
گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفتهای
على اطهرى کرمانى / شـــعر پارسی
❤6🔥1
شوق من چندین برابر میشود با دیدنت
وای من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
تو گلی گل،گل به معنایی پر از احساس ناب
می شوم دیوانه تر هر لحظه از بوییدنت
یا که نه تو سیب سرخی بر فراز یک درخت
دست من دور است حتی از خیال چیدنت
آه اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم
سایه ای کافیست بانو از همه تابیدنت
دلخوشی یعنی همین که هستی و میبینمت
دلخوشی یعنی که گاهی دزدکی پاییدنت
هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختی بخند
آه من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
محمد صفری / شـــعر پارسی
وای من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
تو گلی گل،گل به معنایی پر از احساس ناب
می شوم دیوانه تر هر لحظه از بوییدنت
یا که نه تو سیب سرخی بر فراز یک درخت
دست من دور است حتی از خیال چیدنت
آه اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم
سایه ای کافیست بانو از همه تابیدنت
دلخوشی یعنی همین که هستی و میبینمت
دلخوشی یعنی که گاهی دزدکی پاییدنت
هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختی بخند
آه من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
محمد صفری / شـــعر پارسی
❤12👍1
غافلی از حالِ دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند ...!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند ...!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9😁4
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
❤12👏2