شعر پارسی
50.8K subscribers
845 photos
95 videos
3.21K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
تفاوتی نکند گر تُرُش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی


سعدی / شـــعر پارسی
12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با دلِ روشن نترس از ظلمت شب‌های تار
تا سپیده سر زند شمع دل ما روشن است

معصومه صابر /
شـــعر پارسی
12🔥3
در دوستی‌ات شهری، گشتند مرا دشمن
بر من که کند رحمت؟ گر هم تو نبخشایی

نظامی گنجوی /
شـــعر پارسی
15



نه جاه مایه‌ی عصیان، نه مال غفلت‌زاست
همین نفس‌ که تواش صیدِ الفتی دنیاست

جنون‌پیامیِ اوهام داغِ یأسم کرد
امید می‌تپد و نامه در پرِ عنقاست

به وهمِ نشئه‌ی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آن‌چه قفس موج‌می‌زند، پَرِ ماست

به خاکِ میکده اعجاز کرده‌اند خمیر
ز دستِ هرکه قدح ‌گل ‌کند، یدِ بیضاست

چمن ز بندگیِ حسن اگر کند انکار
خطِ بنفشه ‌گواه‌، مُهرِ داغِ لاله به‌جاست

حجابِ پرتوِ خورشید، سایه می‌باشد
چه جلوه‌ها که نه در غفلتِ تو ناپیداست

عنانِ لغزش ما بیخودان‌ که می‌گیرد؟
چو اشک وحشتِ ما را، هجومِ آبله‌، پاست

تو ساکنی و روان است اراده‌ی مطلق
به هر کنار که ‌کشتی رود قدم دریاست

کجاست غیر جز اثباتِ ذاتِ یکتایی؟!
تویی در آینه دارد منی‌که از تو جداست

همین توهمِ وجدان، دلیلِ محرومی‌ست
که تو نیافتنی و نیافتن همه راست!!


ز دستگیری خلق این‌قدر زمین‌گیرم
عصا اگر نتوان یافت، می‌توان برخاست


ز بس گذشته‌ام از عرضِ کارگاهِ هوس
به خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست

کسی ستم‌کشِ نیرنگِ اتحاد مباد
تو بی‌وفا نه‌ای اما جداییِ تو بلاست

مگیر دامنِ اندیشه‌ی دگر بیدل
که دستِ باده‌کشان، وقف‌ِ گردن میناست

بیدلِ دهلوی / شـــعر پارسی
9
سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی
سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود

مولوی /
شـــعر پارسی
👍164
زبان بریده به کنجی نشسته صمٌّ بُکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

سعدی /
شـــعر پارسی
17🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اگر تو باز نگردی
اميد آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمی‌داند
كه در فراق تو ديگر
چگونه خواهم زيست
چگونه خواهم مرد»

حمید مصدق /
شـــعر پارسی
12
رو سینه را چون سینه‌ها، هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را، پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو مستانه شو

مولانا /
شـــعر پارسی
15
تیرت گذشت از تنِ هم‌چون هلالِ من
این هم گذشت، فکرِ دگر کن به حالِ من

شهیدی قمی /
شـــعر پارسی
7
گر رود
دیده
و عقل
و خرد
و جان
تو مرو...

مولانا / شـــعر پارسی
20
پایانِ شب من باش، چون جایِ درنگی نیست
جز عشق برای ما، پایانِ قشنگی نیست...

سیدمهدی موسوی /
شـــعر پارسی
15🔥1
گُل را تو گُل گفتی
و گُل، گُل شد
ورنه
گُل، گیاهی بیش نبود
روئیده بر
کناره‌ی جاده‌ی قول و قرارها
مشتاق نور
و رزق و روزی خویش

حسین پناهی /
شـــعر پارسی
18
گاهگاهی که دلم می‌گیرد
پیش خود می‌گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می‌آرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت...
سال‌ها هست که از دیده‌ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز...

حمید مصدق /
شـــعر پارسی
126
اینجا جواب نامه‌ی عاشق تغافل است
بیهوده انتظار خبر‌ می‌کشیم ما...

بیدل دهلوی /
شـــعر پارسی
11
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
17👌2😁1
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم
روز خود با شب غم دست‌ در آغوش کنیم

دوش، شب در خمِ گیسوش به‌پایان آمد
امشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم

شهریار /
شـــعر پارسی
15
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زنده‌ام می‌کند آخر خبر خنده تو


حسین صیامی / شـــعر پارسی
17😁4👍3🔥1
هرکس هوس سخن‌فروشی داند
من بنده‌ی آنم که خموشی داند

مولانا /
شـــعر پارسی
27👍1
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردایِ دگر

عماد ‌خراسانی
/ شـــعر پارسی
🔥104
سرآشپز: حواست به کار نیست، تو عاشقی، یه عاشق غمگین

سابرینا: از کجا معلومه؟

سرآشپز: یه خانم عاشقِ شاد غذا رو میسوزونه، یه عاشق غمگین یادش میره اجاق رو روشن کنه

سابرینا
32😭5🕊3👍1😁1