❤15
نه جاه مایهی عصیان، نه مال غفلتزاست
همین نفس که تواش صیدِ الفتی دنیاست
جنونپیامیِ اوهام داغِ یأسم کرد
امید میتپد و نامه در پرِ عنقاست
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آنچه قفس موجمیزند، پَرِ ماست
به خاکِ میکده اعجاز کردهاند خمیر
ز دستِ هرکه قدح گل کند، یدِ بیضاست
چمن ز بندگیِ حسن اگر کند انکار
خطِ بنفشه گواه، مُهرِ داغِ لاله بهجاست
حجابِ پرتوِ خورشید، سایه میباشد
چه جلوهها که نه در غفلتِ تو ناپیداست
عنانِ لغزش ما بیخودان که میگیرد؟
چو اشک وحشتِ ما را، هجومِ آبله، پاست
تو ساکنی و روان است ارادهی مطلق
به هر کنار که کشتی رود قدم دریاست
کجاست غیر جز اثباتِ ذاتِ یکتایی؟!
تویی در آینه دارد منیکه از تو جداست
همین توهمِ وجدان، دلیلِ محرومیست
که تو نیافتنی و نیافتن همه راست!!
ز دستگیری خلق اینقدر زمینگیرم
عصا اگر نتوان یافت، میتوان برخاست
ز بس گذشتهام از عرضِ کارگاهِ هوس
به خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست
کسی ستمکشِ نیرنگِ اتحاد مباد
تو بیوفا نهای اما جداییِ تو بلاست
مگیر دامنِ اندیشهی دگر بیدل
که دستِ بادهکشان، وقفِ گردن میناست
بیدلِ دهلوی / شـــعر پارسی
نه جاه مایهی عصیان، نه مال غفلتزاست
همین نفس که تواش صیدِ الفتی دنیاست
جنونپیامیِ اوهام داغِ یأسم کرد
امید میتپد و نامه در پرِ عنقاست
به وهمِ نشئهی آزادگی گرفتاریم
چو صبح آنچه قفس موجمیزند، پَرِ ماست
به خاکِ میکده اعجاز کردهاند خمیر
ز دستِ هرکه قدح گل کند، یدِ بیضاست
چمن ز بندگیِ حسن اگر کند انکار
خطِ بنفشه گواه، مُهرِ داغِ لاله بهجاست
حجابِ پرتوِ خورشید، سایه میباشد
چه جلوهها که نه در غفلتِ تو ناپیداست
عنانِ لغزش ما بیخودان که میگیرد؟
چو اشک وحشتِ ما را، هجومِ آبله، پاست
تو ساکنی و روان است ارادهی مطلق
به هر کنار که کشتی رود قدم دریاست
کجاست غیر جز اثباتِ ذاتِ یکتایی؟!
تویی در آینه دارد منیکه از تو جداست
همین توهمِ وجدان، دلیلِ محرومیست
که تو نیافتنی و نیافتن همه راست!!
ز دستگیری خلق اینقدر زمینگیرم
عصا اگر نتوان یافت، میتوان برخاست
ز بس گذشتهام از عرضِ کارگاهِ هوس
به خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست
کسی ستمکشِ نیرنگِ اتحاد مباد
تو بیوفا نهای اما جداییِ تو بلاست
مگیر دامنِ اندیشهی دگر بیدل
که دستِ بادهکشان، وقفِ گردن میناست
بیدلِ دهلوی / شـــعر پارسی
❤9
❤17🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اگر تو باز نگردی
اميد آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمیداند
كه در فراق تو ديگر
چگونه خواهم زيست
چگونه خواهم مرد»
حمید مصدق / شـــعر پارسی
اميد آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمیداند
كه در فراق تو ديگر
چگونه خواهم زيست
چگونه خواهم مرد»
حمید مصدق / شـــعر پارسی
❤12
رو سینه را چون سینهها، هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را، پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی، مستانه شو مستانه شو
مولانا / شـــعر پارسی
وآنگه شراب عشق را، پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی، مستانه شو مستانه شو
مولانا / شـــعر پارسی
❤15
❤7
پایانِ شب من باش، چون جایِ درنگی نیست
جز عشق برای ما، پایانِ قشنگی نیست...
سیدمهدی موسوی / شـــعر پارسی
جز عشق برای ما، پایانِ قشنگی نیست...
سیدمهدی موسوی / شـــعر پارسی
❤15🔥1
گُل را تو گُل گفتی
و گُل، گُل شد
ورنه
گُل، گیاهی بیش نبود
روئیده بر
کنارهی جادهی قول و قرارها
مشتاق نور
و رزق و روزی خویش
حسین پناهی / شـــعر پارسی
و گُل، گُل شد
ورنه
گُل، گیاهی بیش نبود
روئیده بر
کنارهی جادهی قول و قرارها
مشتاق نور
و رزق و روزی خویش
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤18
گاهگاهی که دلم میگیرد
پیش خود میگویم
آنکه جانم را سوخت
یاد میآرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت...
سالها هست که از دیدهی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز...
حمید مصدق / شـــعر پارسی
پیش خود میگویم
آنکه جانم را سوخت
یاد میآرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت...
سالها هست که از دیدهی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز...
حمید مصدق / شـــعر پارسی
1❤26
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم
روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم
دوش، شب در خمِ گیسوش بهپایان آمد
امشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم
شهریار / شـــعر پارسی
روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم
دوش، شب در خمِ گیسوش بهپایان آمد
امشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم
شهریار / شـــعر پارسی
❤15
🔥10❤4