مرا تو غایت مقصودی از جهان، ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان، ای دوست
سعدی / شـــعر پارسی
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان، ای دوست
سعدی / شـــعر پارسی
❤12🔥4
جدا زآن آستان، دیگر چه گویم چیستم بیدل؟
غمم، درد دلم، داغم، سرشکم، نالهام، آهم!
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
غمم، درد دلم، داغم، سرشکم، نالهام، آهم!
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
❤14
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تا نرفته بودی
از شکاف پوستت هر از گاه
سرک میکشیدم
و دلی را میدیدم
که به دریای شیطنت میزنی
بیآنکه شیطان
هوایت را داشته باشد
حالا که رفتهای
دوستی جدید از آن سر دنیا
برای ویژهنامهی هجرتت
از من شعری خواسته است
فقط میتوانم بگویم
هجرت نسنجیدهات
بزرگترین اشتباه زندگیات بود
به شاملو میآید
که مانند چنگنواز مقدونی
میان ابرها بنشیند
و نوایی کلاسیک را
با چنگ زرینش بنوازد
اما تو آن بالا
میان فرشتگانی که اجازهی خندیدن ندارند
به چه درد میخوری؟
عباس صفاری / شـــعر پارسی
از شکاف پوستت هر از گاه
سرک میکشیدم
و دلی را میدیدم
که به دریای شیطنت میزنی
بیآنکه شیطان
هوایت را داشته باشد
حالا که رفتهای
دوستی جدید از آن سر دنیا
برای ویژهنامهی هجرتت
از من شعری خواسته است
فقط میتوانم بگویم
هجرت نسنجیدهات
بزرگترین اشتباه زندگیات بود
به شاملو میآید
که مانند چنگنواز مقدونی
میان ابرها بنشیند
و نوایی کلاسیک را
با چنگ زرینش بنوازد
اما تو آن بالا
میان فرشتگانی که اجازهی خندیدن ندارند
به چه درد میخوری؟
عباس صفاری / شـــعر پارسی
❤8👏1🕊1
ناگاه بینِ راه
میآمدیم و راه پر از برف و آه بود
ناگاه بینِ راه
فریاد زد:
همراه، بر شاخهها شکوفهٔ لبخند را ببین!
عمران صلاحی / شـــعر پارسی
میآمدیم و راه پر از برف و آه بود
ناگاه بینِ راه
فریاد زد:
همراه، بر شاخهها شکوفهٔ لبخند را ببین!
عمران صلاحی / شـــعر پارسی
👍5❤1
من کشوری نبودهام، ایجاد کن مرا
در مرز من بیا، برو، آباد کن مرا
من مجمعالجزایر تنهایی و غمم
پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا
از من که شاخههای درختی شکستهام
قایق بساز، از خودم آزاد کن مرا
بگذار با تو بگذرم از ساحل سکوت
دور از همه همه همه فریاد کن مرا
در جایجای خاک تنم ردّ پای توست
گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا
مژگان عباسلو / شـــعر پارسی
در مرز من بیا، برو، آباد کن مرا
من مجمعالجزایر تنهایی و غمم
پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا
از من که شاخههای درختی شکستهام
قایق بساز، از خودم آزاد کن مرا
بگذار با تو بگذرم از ساحل سکوت
دور از همه همه همه فریاد کن مرا
در جایجای خاک تنم ردّ پای توست
گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا
مژگان عباسلو / شـــعر پارسی
👏6🕊2❤1
😭10❤1🔥1
ما دو پیراهن بودیم بر یک بند
یکی را باد برد
دیگری را باران هر روز خیس میکند.
رویا شاه حسینزاده / شـــعر پارسی
یکی را باد برد
دیگری را باران هر روز خیس میکند.
رویا شاه حسینزاده / شـــعر پارسی
😭13❤5👏1
چه میداننـــد خوبان قیمت دلهــای مشتاقان
به کف جنسی که مفت آمد نباشد قدر چندانش
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
به کف جنسی که مفت آمد نباشد قدر چندانش
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
❤17👌2
زین صومعهای که جای تزویر و ریاست
بیزار شدم راه خرابات کجاست؟
از صحبت بنگ و بنگيم دل بگرفت
هم می که حريف و همدم کهنهی ماست
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
بیزار شدم راه خرابات کجاست؟
از صحبت بنگ و بنگيم دل بگرفت
هم می که حريف و همدم کهنهی ماست
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
❤17
وقتی مولانا عصبی میشه😁
ای یار غَلَط کردی، با یارِ دِگَر رفتی
از کارِ خود اُفْتادی، در کارِ دِگَر رفتی
صد بار فُسون کردم خار از تو بُرون کردم
گُلْزار نَدانستی در خارِ دِگَر رفتی
مولانا / شـــعر پارسی
ای یار غَلَط کردی، با یارِ دِگَر رفتی
از کارِ خود اُفْتادی، در کارِ دِگَر رفتی
صد بار فُسون کردم خار از تو بُرون کردم
گُلْزار نَدانستی در خارِ دِگَر رفتی
مولانا / شـــعر پارسی
🔥23❤13😭2
در غمت، گر جان به دشواری دهم، معذور دار
زانکه دل تنگ است و آسان برنمیآید نفس
هلالی جغتایی / شـــعر پارسی
زانکه دل تنگ است و آسان برنمیآید نفس
هلالی جغتایی / شـــعر پارسی
❤18🔥2
در سایهی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بیمرز
مردیست زندانی
نوریست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ میبازد
هر سایه موجودیست
کز نور در خود نطفه میسازد
آنگاه می میرد
من دیدهام
مردی که روزی سایهاش در پیش پایش مرد
نور پلیدی سایهاش را خورد
در روح من تصویر کمرنگی
پیدا و پنهان میشود هر دم چون سایهای بیمار
در آبهای تار
تصویر میخواند
من مردگان را دوست میدارم
آنها نمیمیرند هرگز، چون
از همدگر بیگانه میباشند
سرگشتگان
بیسایه میباشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را میشوید، آرام
تکسایهای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار میریزد فرو آوار
آوار
احساس من، احساس بیمار
نصرت رحمانی / شـــعر پارسی
در این شب بیمرز
مردیست زندانی
نوریست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ میبازد
هر سایه موجودیست
کز نور در خود نطفه میسازد
آنگاه می میرد
من دیدهام
مردی که روزی سایهاش در پیش پایش مرد
نور پلیدی سایهاش را خورد
در روح من تصویر کمرنگی
پیدا و پنهان میشود هر دم چون سایهای بیمار
در آبهای تار
تصویر میخواند
من مردگان را دوست میدارم
آنها نمیمیرند هرگز، چون
از همدگر بیگانه میباشند
سرگشتگان
بیسایه میباشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را میشوید، آرام
تکسایهای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار میریزد فرو آوار
آوار
احساس من، احساس بیمار
نصرت رحمانی / شـــعر پارسی
❤12