❤14😁1
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی(خویشیابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را
معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی(خویشیابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را
معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
❤14
😁23👌4😭3
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
شـــعر پارسی
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
شـــعر پارسی
❤43🔥6🕊1😭1
مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را میدواند بهدنبال باد،
مرا میدواند بهدنبال هیچ...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را میدواند بهدنبال باد،
مرا میدواند بهدنبال هیچ...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤13🔥2
نیمهشب در دل دهلیز خموش
ضربه پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه ز آه
شاید او وهمی را مینگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم میکرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت
گوئی از پنجرهها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقیها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها، در سینه ی من
چون طنین نی، در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
ضربه پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه ز آه
شاید او وهمی را مینگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم میکرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت
گوئی از پنجرهها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقیها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها، در سینه ی من
چون طنین نی، در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤13
من،روز خویش را
با آفتاب روی تو،
کز مشرق ِ خیال دمیده ست
آغاز میکنم.
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
با آفتاب روی تو،
کز مشرق ِ خیال دمیده ست
آغاز میکنم.
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤8
جا مانده است چیزی جایی
که هیچگاه؛ دیگر
هیچچیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید!
حسین پناهی / شـــعر پارسی
که هیچگاه؛ دیگر
هیچچیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید!
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤15🕊1
ای دوست! به دوستی قَرینیم تو را
هرجا که قَدَم نَهی، زَمینیم تو را
در مَذهبِ عاشقی رَوا کِی باشد
عالَم به تو بینیم و نَبینیم تو را؟
مولانا / شـــعر پارسی
هرجا که قَدَم نَهی، زَمینیم تو را
در مَذهبِ عاشقی رَوا کِی باشد
عالَم به تو بینیم و نَبینیم تو را؟
مولانا / شـــعر پارسی
❤15
برای مرگ گنجشکان همیشه سنگ ها مفتند
کجایی باغ شادی را سران بیکسی رُفتند
ابد راه عدم را پیش میگیرد بدون عشق
حکیمان ازل این نکته را در گوش ما گفتند
به ظلم آغشته و صد رنگ و لب پَر، مردم دنیا
شبیه کوزه های عهد دقیانوس جیرفتند
همه باهم ولی در حسرت آنکس که می باید
همه محکوم تنهایی، همه حتی اگر جفتند
تمام این جهان غیر از توهم نیست ای مردم
خدا بذر خلایق را به خاک انداخت، نشکفتند
احمد جم / شـــعر پارسی
کجایی باغ شادی را سران بیکسی رُفتند
ابد راه عدم را پیش میگیرد بدون عشق
حکیمان ازل این نکته را در گوش ما گفتند
به ظلم آغشته و صد رنگ و لب پَر، مردم دنیا
شبیه کوزه های عهد دقیانوس جیرفتند
همه باهم ولی در حسرت آنکس که می باید
همه محکوم تنهایی، همه حتی اگر جفتند
تمام این جهان غیر از توهم نیست ای مردم
خدا بذر خلایق را به خاک انداخت، نشکفتند
احمد جم / شـــعر پارسی
❤15😭4