نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همان است که بود
گرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان
دل ز داغت به همان مهر و نشان است که بود
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
ما همانیم اگر یار همان است که بود
گرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان
دل ز داغت به همان مهر و نشان است که بود
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤16😁1
❤19
باب اول (در سیرت پادشاهان)
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفتهاند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئِسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکَلب
ملک پرسید چه میگوید: یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید "وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ" ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت : ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن در هم آورد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی؛ که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند: دروغ مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفتهاند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئِسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکَلب
ملک پرسید چه میگوید: یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید "وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ" ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت : ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن در هم آورد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی؛ که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند: دروغ مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
❤16👏1
😁6❤5
گه میگفتم که من امیرم خود را
گه ناله کنان که من اسیرم خود را
آن رفت و از این پس نپذیرم خود را
بگرفتم این که من نگیرم خود را
مولانا / شـــعر پارسی
گه ناله کنان که من اسیرم خود را
آن رفت و از این پس نپذیرم خود را
بگرفتم این که من نگیرم خود را
مولانا / شـــعر پارسی
❤10
شنیدهام که درخت از درخت باخبر است
و من گمان دارم که سنگ هم از سنگ
و ذره ذره عالم که عاشقان هماند
مگر دل تو که بیگانه است ، با دلِ من ...
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
و من گمان دارم که سنگ هم از سنگ
و ذره ذره عالم که عاشقان هماند
مگر دل تو که بیگانه است ، با دلِ من ...
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
🕊13❤3👍2
❤9🕊2
روزی که جمال دلبرم دیده شود
از فرق سرم تا به قدم دیده شود
تا من به هزار دیده رویش نگرم
آری، به دو دیده، دوست کم دیده شود
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
از فرق سرم تا به قدم دیده شود
تا من به هزار دیده رویش نگرم
آری، به دو دیده، دوست کم دیده شود
ابوسعید ابوالخیر / شـــعر پارسی
❤9🔥2👍1
❤7
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زندهدار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
حافظ / شـــعر پارسی
مرادبخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زندهدار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
حافظ / شـــعر پارسی
❤18
بالی از آتش بر شانه خود نصب کنم
و به سیمایی سنگی بی درد
در پی لبخندی جاویدان
رستگارانه از این غمکده پروازکنم
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
و به سیمایی سنگی بی درد
در پی لبخندی جاویدان
رستگارانه از این غمکده پروازکنم
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
🕊11❤1
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
من قدم بیرون نمییارم نهاد از کوی دوست
دوستان معذور داریدم که پایم در گِلست
سعدی / شـــعر پارسی
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
من قدم بیرون نمییارم نهاد از کوی دوست
دوستان معذور داریدم که پایم در گِلست
سعدی / شـــعر پارسی
👏10❤4
❤13
ای خیالت در دل من هر سحور
میخرامد همچو مه یک پاره نور!
نقش خوبت در میان جان ما
آتش و شور افکند وانگه چه شور
مولانا / شـــعر پارسی
میخرامد همچو مه یک پاره نور!
نقش خوبت در میان جان ما
آتش و شور افکند وانگه چه شور
مولانا / شـــعر پارسی
❤8
باب اول (در سیرت پادشاهان)
حکایت ۲
يكى از ملوک خراسان، محمود سبُكتَكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده، مگر چشمان او كه همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می كرد. سـاير حكما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشي كه بجای آورد و گفت: هنـوز نگران اسـت كـه مُلكَش بـا دگران است.
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند
وان پير لاشه را كه سپردند زير خاک
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشين روان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشين روان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند
سعدی / شـــعر پارسی
حکایت ۲
يكى از ملوک خراسان، محمود سبُكتَكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده، مگر چشمان او كه همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می كرد. سـاير حكما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشي كه بجای آورد و گفت: هنـوز نگران اسـت كـه مُلكَش بـا دگران است.
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند
وان پير لاشه را كه سپردند زير خاک
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشين روان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشين روان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند
سعدی / شـــعر پارسی
❤16
در هر کران من
خالی است جای تو
اینجا نشان معجزه دستهات نیست
اینجا نشانه نیست هم از جای پای تو
تنها نمی تپد دل من از جداییات
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
خالی است جای تو
اینجا نشان معجزه دستهات نیست
اینجا نشانه نیست هم از جای پای تو
تنها نمی تپد دل من از جداییات
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
❤10