❤13🔥3
واسوخت در واژه به معنی بیزاری و روگردانی از معشوق است. و در اصطلاح ادبیات سنتی نیز به سبکی از اشعار گفته میشود که مضمون آن مربوط به همین رویگردانی باشد.
واسوخت / شـــعر پارسی
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم
واسوخت / شـــعر پارسی
👍7🔥4
👍7🔥3❤2
👍11🔥2❤1
بــا دســت آب خـوردن من نـیتش شــفاست
یـک روز دســتهای مرا او گــرفته بــــود
سعید صاحبعلم / شـــعر پارسی
یـک روز دســتهای مرا او گــرفته بــــود
سعید صاحبعلم / شـــعر پارسی
🔥10❤4😁1
بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل
همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم
شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید
داستان غم دوشینه فراموش کنیم
شهریار / شـــعر پارسی
همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم
شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید
داستان غم دوشینه فراموش کنیم
شهریار / شـــعر پارسی
❤7👍1🔥1
❤9🔥4👏1
👍16🕊5👏3🔥1
ناله برخیزد ز دل، چون بر لب آرم جان، بلی
مرده را از خانه چون بیرون بری شیون شود
احوالی سیستانی / شـــعر پارسی
مرده را از خانه چون بیرون بری شیون شود
احوالی سیستانی / شـــعر پارسی
❤7🔥2
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو لنگریست
خورشیدی که از سپیدهدم
همه ستارگان بینیازم میکند.
احمد شاملو / شـــعر پارسی
زیبایی تو لنگریست
خورشیدی که از سپیدهدم
همه ستارگان بینیازم میکند.
احمد شاملو / شـــعر پارسی
❤9🔥2😁2👍1
گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیرِ زمین باید داشت
ور آینهوار نیک و بد بنمائی
چون آینه رویِ آهنین باید داشت
مولانا / شـــعر پارسی
پس عیب کسان زیرِ زمین باید داشت
ور آینهوار نیک و بد بنمائی
چون آینه رویِ آهنین باید داشت
مولانا / شـــعر پارسی
❤11👍4🔥1
❤5🔥5👍1
❤10👍10🔥1
❤13🔥3😁3👍1
🕊6❤5👍1😁1
واعظی بر منبر میگفت: هر گاه بندهای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد.
خراسانیای در پای منبر بود گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشهی آن به صد دینار ارزد.
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
خراسانیای در پای منبر بود گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشهی آن به صد دینار ارزد.
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁17🔥4👍1🤣1
آنکه پشمینه تن است از علماست
آنکه عمامه سر است از فقهاست
آلتم هر دو صفت را دارد
به گمانم که فقیهالفقهاست!
ایرج میرزا / شـــعر پارسی
آنکه عمامه سر است از فقهاست
آلتم هر دو صفت را دارد
به گمانم که فقیهالفقهاست!
ایرج میرزا / شـــعر پارسی
🤣49👌7😁6