شعر پارسی
50.4K subscribers
878 photos
102 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
ازعشق پرشورجهان گرذره‌ای سهم من است
این عشق را با عاشقان با عشق احیا میکنم

مولانا / شـــعر پارسی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
👍101
‌دلم بِبُردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو ازجانِ من چه می‌خواهی

ملک‌الشعرای بهار / شـــعر پارسی
👍8
جان چه ﺑﺎﺷﺪ که به ﺑﺎزار ﺗﻮ آرد ﻋﺎﺷﻖ
ﻗﯿﻤﺖ ارزان نکنی گوﻫﺮ زﯾﺒﺎﺋﯽ را

شهریار‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‎ / شـــعر پارسی
👍3🕊21
‌‌بی توأم دل به تماشای گَلستان نرود
مرغ پر سوخته ممکن نبود پروازش

خواجوی کرمانی / شـــعر پارسی
‌ ‎ ‌‌ ‎ ‎‌‌ ‎ ‎ ‌‌ ‎ ‎
👍6
بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

مولانا / شـــعر پارسی
👍92
در ملک عشق کس نشناسد غم معاش
سنگ و سفال کوچه‌ی ما پاره‌ی دل است!

عرفی شیرازی / شـــعر پارسی
👍8
مدّت سوز محبّت که شناسد چند است؟
آتشی کز ازل افروخت، ابد پیوند است

قراری گیلانی / شـــعر پارسی
👍8
سخت دلبستگی‌ای داشت به بالم صیاد
تا نشد بالش او پُر ز پَرم خواب نکرد

غنی کشمیری / شـــعر پارسی
👍7
‌تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

محمدعلی بهمنی / شـــعر پارسی
👍52
آدم‌ها به کفش‌ها بی‌شباهت نیستند
کفشی که همیشه پایت را می‌زند
آدمی که همیشه آزارت می‌دهد
هیچ وقت نخواهد فهمید تو
چه دردی را تحمل کردی تا با او
همقدم باشی ...

فروغ فرحزاد / شـــعر پارسی
7👌2👍1
عمری گذشت و ساخته‌ام با نداشتن
ای دل! چه خوب بود اگر تو را هم نداشتم.

سعید بیابانکی / شـــعر پارسی
11👏1
تن مرده چون مرد بی‌دانشست
که نادان به هر جای بی‌رامشست

که دشمن که دانا بود به ز دوست
که با دشمن و دوست دانش نکوست

فردوسی / شـــعر پارسی
👍83
همه را دیده به رویت نگرانست ولیک
همه کس را نتوان گفت که بینایی هست

سعدی / شـــعر پارسی
12👍1
‏هر دلی از سوز ما، آگاه نیست
غیر را در خلوت ما، راه نیست

حال بلبل، از دل دیوانه پرس
قصّه‌ی دیوانه، از دیوانه پرس

رهی معیری / شـــعر پارسی
7👍2🔥1🕊1
صبح با زمزمه ی ساز تو بیدار شدن
میتوان یک تنه بر عالم غم گفت سلام

مصطفی مهماندوست / شـــعر پارسی
9
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید

صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید

حافظ / شـــعر پارسی
11👍3
میانِ شیشه و سنگ است خصمیِ دیرین
دلِ مرا و تو را چون توان به هم پیوست؟

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍7
دانم که چرا خونِ مرا زود نریزی
خواهی که به جان کندنِ بسیار بمیرم

هلالى جغتايى / شـــعر پارسی
👍93
من که خود می‌میرم از هجرانِ تو
بر هلاکِ من چه می‌جویی شتاب؟

اوحدى / شـــعر پارسی
👍6👌2
رضا و مهرِ تو نازم که جامِ زهرِ فراق
برابرِ تو به از شربتِ وصالِ من است

سيمين بهبهانى / شـــعر پارسی
👍6