❤10😁2
جان منی جان منی جان من
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
مولانا / شـــعر پارسی
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
مولانا / شـــعر پارسی
❤13👌2🔥1
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفتهای
دل جای توست گر چه دل از ما گرفتهای
ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفتهای؟
ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفتهای
ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفتهای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفتهای؟
خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفتهای
گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفتهای
على اطهرى کرمانى / شـــعر پارسی
دل جای توست گر چه دل از ما گرفتهای
ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیدۀ من پا گرفتهای؟
ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفتهای
ای روشنی دیده! ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفتهای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفتهای؟
خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینۀ او جا گرفتهای
گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر زین دل شیدا گرفتهای
على اطهرى کرمانى / شـــعر پارسی
❤6🔥1
شوق من چندین برابر میشود با دیدنت
وای من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
تو گلی گل،گل به معنایی پر از احساس ناب
می شوم دیوانه تر هر لحظه از بوییدنت
یا که نه تو سیب سرخی بر فراز یک درخت
دست من دور است حتی از خیال چیدنت
آه اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم
سایه ای کافیست بانو از همه تابیدنت
دلخوشی یعنی همین که هستی و میبینمت
دلخوشی یعنی که گاهی دزدکی پاییدنت
هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختی بخند
آه من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
محمد صفری / شـــعر پارسی
وای من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
تو گلی گل،گل به معنایی پر از احساس ناب
می شوم دیوانه تر هر لحظه از بوییدنت
یا که نه تو سیب سرخی بر فراز یک درخت
دست من دور است حتی از خیال چیدنت
آه اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم
سایه ای کافیست بانو از همه تابیدنت
دلخوشی یعنی همین که هستی و میبینمت
دلخوشی یعنی که گاهی دزدکی پاییدنت
هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختی بخند
آه من دیوانه ام دیوانه ی خندیدنت
محمد صفری / شـــعر پارسی
❤12👍1
غافلی از حالِ دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند ...!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
دیگران بیصاحب انگارند و تعمیرش کنند ...!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9😁4
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
❤12👏2
اگرچه گفتهاند
دهان تو را دوباره خواهیم بست
اما نگرانِ سکوتِ من نباش،
چشمهای دلواپسِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه خواستهاند
چشمهای مرا دوباره ببندند
اما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستم
دستهای خستهٔ من
باز با تو سخن خواهند گفت...
سید علی صالحی / شـــعر پارسی
دهان تو را دوباره خواهیم بست
اما نگرانِ سکوتِ من نباش،
چشمهای دلواپسِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه خواستهاند
چشمهای مرا دوباره ببندند
اما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستم
دستهای خستهٔ من
باز با تو سخن خواهند گفت...
سید علی صالحی / شـــعر پارسی
❤9
پیش تو هرقدر از دلتنگیام گفتم نشد
درد دل کردم ولی از دردهایم کم نشد
رفتی و در خود شکستم، نیستم غمگین که سرو
بعد طوفان بر زمین افتاد اما خم نشد
خواب دیدم در جهنم باز دنبال توام
بر غم عشق تو حتی مرگ هم مرهم نشد
هیچکس جای تو را در خاطراتم پر نکرد
بردی از یادم ولی یادت فراموشم نشد
جز وصالت آرزوهای زیادی داشتم
مثل صدها آرزوی دیگرم، این هم نشد
مجید ترکابادی / شـــعر پارسی
درد دل کردم ولی از دردهایم کم نشد
رفتی و در خود شکستم، نیستم غمگین که سرو
بعد طوفان بر زمین افتاد اما خم نشد
خواب دیدم در جهنم باز دنبال توام
بر غم عشق تو حتی مرگ هم مرهم نشد
هیچکس جای تو را در خاطراتم پر نکرد
بردی از یادم ولی یادت فراموشم نشد
جز وصالت آرزوهای زیادی داشتم
مثل صدها آرزوی دیگرم، این هم نشد
مجید ترکابادی / شـــعر پارسی
❤11
❤9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ای معشوق !
ای محالِ صادق !
ممکن شو ...
شانه هایم
عطش بوسههای تو را کم دارند
غافلگیرم کن ...
«تصویر از فیلم چشم اندازی در مه/ ساختهی تئو آنجلوپولوس»
نصرت رحمانی / شـــعر پارسی
ای محالِ صادق !
ممکن شو ...
شانه هایم
عطش بوسههای تو را کم دارند
غافلگیرم کن ...
«تصویر از فیلم چشم اندازی در مه/ ساختهی تئو آنجلوپولوس»
نصرت رحمانی / شـــعر پارسی
❤13👍1
❤11
تا جهان است ، از جهان اهل وفایی برنخاست
نیک عهدی برنیامد ، آشنایی برنخاست
گویی اندر کشور ما بر نمیخیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جایی برنخاست
خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می ساز کز همدم وفایی برنخاست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهی کرکس ، همایی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
از زمینِ مردمی ، مردم گیایی برنخاست
وحشتی داری برو با وحشِ صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدایی برنخاست
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد ، کاندر او
از نوای کوس وحدت ، به نوایی برنخاست
درنورد از آه سرد این تختِ نردِ سبز را
کاندر او تا اوست خَصل بیدغایی برنخاست
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریکتر زندان سرایی برنخاست
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگردِ تنها کیمیایی برنخاست
از کس و ناکس بُبر خاقانی آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوایی برنخاست
خاقانی / شـــعر پارسی
نیک عهدی برنیامد ، آشنایی برنخاست
گویی اندر کشور ما بر نمیخیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جایی برنخاست
خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می ساز کز همدم وفایی برنخاست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهی کرکس ، همایی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
از زمینِ مردمی ، مردم گیایی برنخاست
وحشتی داری برو با وحشِ صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدایی برنخاست
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد ، کاندر او
از نوای کوس وحدت ، به نوایی برنخاست
درنورد از آه سرد این تختِ نردِ سبز را
کاندر او تا اوست خَصل بیدغایی برنخاست
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریکتر زندان سرایی برنخاست
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگردِ تنها کیمیایی برنخاست
از کس و ناکس بُبر خاقانی آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوایی برنخاست
خاقانی / شـــعر پارسی
❤13🔥1