❤9👍3
صدای کیست که اینسان، دهان گشوده به پندم؟
سزد که لال کُنیدش، که گشته گوشم از او کر!
من این میانهطلب را، چو نقطه، هیچ شمارم
که سمتوسوی ندارد درین محیطِ مُدوّر
سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
سزد که لال کُنیدش، که گشته گوشم از او کر!
من این میانهطلب را، چو نقطه، هیچ شمارم
که سمتوسوی ندارد درین محیطِ مُدوّر
سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
❤13👏3👍1
مرا چه قرب که در انتظار روی تو باشم
همین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
مرا چه حدِّ رسیدن بدان وصال همایون
همین بس است که دائم به جستوجوی تو باشم
ابنحسام خوسفی / شـــعر پارسی
همین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
مرا چه حدِّ رسیدن بدان وصال همایون
همین بس است که دائم به جستوجوی تو باشم
ابنحسام خوسفی / شـــعر پارسی
❤9👍2
❤13
مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بیدردان
سری چون غنچه بر زانو بِنِه رندانه در شبها
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
سری چون غنچه بر زانو بِنِه رندانه در شبها
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9👍2😁1
پارهی دل تا به دل بند است، فکر چاره کن
برگِ گل چون ریخت، نتوانش دگر پیوند کرد
صیدی تهرانی / شـــعر پارسی
برگِ گل چون ریخت، نتوانش دگر پیوند کرد
صیدی تهرانی / شـــعر پارسی
👍12❤1
❤14
❤8
❤16
ز زهدِ خشک چه حاصل؟! من اعتماد سپس
به دامنِ ترِ رندِ شرابخواره کنم
ز تلخکامیِ فرقت به کوی بادهفروش
اگر قرار گرفتم به میْ غراره کنم
صفای اصفهانی / شـــعر پارسی
به دامنِ ترِ رندِ شرابخواره کنم
ز تلخکامیِ فرقت به کوی بادهفروش
اگر قرار گرفتم به میْ غراره کنم
صفای اصفهانی / شـــعر پارسی
❤6
گرچه ما سر پیش از جوش ثمر افکنده ایم
همچنان از حس سعی باغبان شرمنده ایم
هر سر خاری به خون ما گواهی می دهد
گرچه چون گل پیش هر خاری سپر افکنده ایم
جای نیش تازه ای وا کرده ایم از شوق درد
در بیابان طلب خاری گر از پا کنده ایم
زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است
ما ز نقش پا چراغ مردم آینده ایم
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک
هرکه با ما خواجگی از سر گذارد بنده ایم
نیست ما را جز خموشی لذتی از زندگی
ما به جان بی نفس مانند ماهی زنده ایم
آتش دوزخ شود بر ما گلستان خلیل
بس که از اعمال ناشایست خود شرمنده ایم
چون گل صد برگ صائب در میان خارزار
زیر شمشیر حوادث با لب پرخندهایم
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
همچنان از حس سعی باغبان شرمنده ایم
هر سر خاری به خون ما گواهی می دهد
گرچه چون گل پیش هر خاری سپر افکنده ایم
جای نیش تازه ای وا کرده ایم از شوق درد
در بیابان طلب خاری گر از پا کنده ایم
زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است
ما ز نقش پا چراغ مردم آینده ایم
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک
هرکه با ما خواجگی از سر گذارد بنده ایم
نیست ما را جز خموشی لذتی از زندگی
ما به جان بی نفس مانند ماهی زنده ایم
آتش دوزخ شود بر ما گلستان خلیل
بس که از اعمال ناشایست خود شرمنده ایم
چون گل صد برگ صائب در میان خارزار
زیر شمشیر حوادث با لب پرخندهایم
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤11😁3
ای آب حیات قطره از آب رخت
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
مولانا / شـــعر پارسی
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
مولانا / شـــعر پارسی
❤10
اگر امروز دوتا قلوه خریدی حرف است
دور ماهیچه و دل، خط نکشیدی حرف است
اگر از نیمهی هر برج، نه با قرقاول
بلکه با پخمهترین مرغ پریدی حرف است
روزگاری ته هر دیگچه ته چینی بود
طعم آن را اگر امروز چشیدی حرف است
با نگاهی به کف قیمت یک شلوارک
اگر انگشت تحیّر نگزیدی حرف است
هرزمان نسیه نیاوردی و اطراف خودت
قبض و دفترچهی اقساط نچیدی حرف است
کنج یخچال اگر جای کلم پیچ و هویج
موز و گیلاس که نه، خربزه دیدی حرف است
سالها قاطی زُوّاج شدن سخت نبود
اگر امسال به دلدار رسیدی حرف است
دوی صد متر المپیک هنر نیست، اگر
پی نان چند مگامتر دویدی حرف است
زندگی بار گرانیست کمر میشکند
زیر این بار اگر بد نخمیدی حرف است
مصطفی مشایخی / شـــعر پارسی
دور ماهیچه و دل، خط نکشیدی حرف است
اگر از نیمهی هر برج، نه با قرقاول
بلکه با پخمهترین مرغ پریدی حرف است
روزگاری ته هر دیگچه ته چینی بود
طعم آن را اگر امروز چشیدی حرف است
با نگاهی به کف قیمت یک شلوارک
اگر انگشت تحیّر نگزیدی حرف است
هرزمان نسیه نیاوردی و اطراف خودت
قبض و دفترچهی اقساط نچیدی حرف است
کنج یخچال اگر جای کلم پیچ و هویج
موز و گیلاس که نه، خربزه دیدی حرف است
سالها قاطی زُوّاج شدن سخت نبود
اگر امسال به دلدار رسیدی حرف است
دوی صد متر المپیک هنر نیست، اگر
پی نان چند مگامتر دویدی حرف است
زندگی بار گرانیست کمر میشکند
زیر این بار اگر بد نخمیدی حرف است
مصطفی مشایخی / شـــعر پارسی
😁6👌4🔥2❤1
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
مولانا / شـــعر پارسی
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
مولانا / شـــعر پارسی
❤18