شعر پارسی
50.4K subscribers
874 photos
101 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم

جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
که سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا مي کند در سر خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم

حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد که حافظ داد تلقينم

حافظ / شـــعر پارسی
18🔥1
عشق را از کس مپرس، از عشق پُرس
عشق، ابرِ دُرفشان است ای پسر

ترجُمانیّ مَنَش محتاج نیست
عشق، خود را ترجمان است ای پسر

مولانا / شـــعر پارسی
17👌1
تا زین جهان مرده، رهایی دهد مرا
یک زِنده‌دل زِ جمله یارانم آرزوست

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
10😁2
دوش سیلاب خیالت می‌گذشت از خاطرم
خانهٔ دل بر سر ره بود ویران‌ کرد و رفت

بیدل دهلوی /
شـــعر پارسی
🔥91
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیست صائب سرو را فکر خزان و نوبهار
در دل آزاده ره نبود امید و بیم را

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
👏105😁1
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حافظ /
شـــعر پارسی
17🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما که باشیم، که ما را دهد آغوش تو دست؟
با خیال تو مگر دست در آغوش کنیم

هلالی جغتایی /
شـــعر پارسی
15
عاشقْ همه سالْ مَست و رُسوا بادا
دیوانه و شوریده و شَیدا بادا

با هُشیاری غُصّهٔ هرچیز خوریم
چون مَست شُدیم، هرچه بادا بادا

مولانا /
شـــعر پارسی
14🔥2👍1
یک دم خوش را هزاران آه و حسرت در قفاست
خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
9😁2👏1
زانک بینایی که نورش بازغی‌ست
از دلیل چون عصا بس فارغ‌ست

مولانا /
شـــعر پارسی

می‌گوید آن کسی که بینا باشد و چشم دلش روشن باشد و با نور درونش حقایق را بفهمد، برای باورهایش نیازی به  معجزه‌ی عصای موسی ندارد.
19
بَدگُهَر را عِلم و فَن آموختَن
دادنِ تیغی به دَستِ راه‌زَن

تیغ دادن در کَفِ زنگیِ مَست
بِهْ که آیَد عِلم، ناکَس را به دَست

مولانا /
شـــعر پارسی
18
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

سعدی /
شـــعر پارسی
17🕊2
خنده و جان بر لبم یک‌بار می‌آید چو برق
ابر می‌گرید به حالم چون تبسم می‌کنم

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
15👏2😁1
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

حافظ /
شـــعر پارسی
14
گه ز افراطِ محبت، دوست هم دشمن شود
شعله، گاه افسرده از بسیاریِ روغن شود

تأثیر تبریزی /
شـــعر پارسی
14😁1
‍ پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را

خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویش‌بینی(خویش‌یابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را

مِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه...! گرمی داده‌ام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهی‌پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام
قطره‌قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هُوی‌هُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را

معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
14
نه تنها مَرتَعِ ما را چریدند
پدرسگ‌صاحِبان بر سبزه ریدند

ایرج میرزا / شـــعر پارسی
😁26👌4😭3
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود

شـــعر پارسی
43🔥7🕊1😭1
مسوز این‌چنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ این‌چنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را می‌دواند به‌دنبال باد،
مرا می‌دواند به‌دنبال هیچ...!

فریدون مشیری /
شـــعر پارسی
13🔥2
نیمه‌شب در دل دهلیز خموش
ضربه پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آئینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه ز آه
شاید او وهمی را می‌نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه‌ام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم می‌کرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت

گوئی از پنجره‌ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی‌ها را
تند و بی‌تاب دویدم سوی در

ضربه پاها، در سینه ی من
چون طنین نی، در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد.

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
13