زانک بینایی که نورش بازغیست
از دلیل چون عصا بس فارغست
مولانا / شـــعر پارسی
میگوید آن کسی که بینا باشد و چشم دلش روشن باشد و با نور درونش حقایق را بفهمد، برای باورهایش نیازی به معجزهی عصای موسی ندارد.
از دلیل چون عصا بس فارغست
مولانا / شـــعر پارسی
میگوید آن کسی که بینا باشد و چشم دلش روشن باشد و با نور درونش حقایق را بفهمد، برای باورهایش نیازی به معجزهی عصای موسی ندارد.
❤19
بَدگُهَر را عِلم و فَن آموختَن
دادنِ تیغی به دَستِ راهزَن
تیغ دادن در کَفِ زنگیِ مَست
بِهْ که آیَد عِلم، ناکَس را به دَست
مولانا / شـــعر پارسی
دادنِ تیغی به دَستِ راهزَن
تیغ دادن در کَفِ زنگیِ مَست
بِهْ که آیَد عِلم، ناکَس را به دَست
مولانا / شـــعر پارسی
❤18
❤14😁1
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی(خویشیابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را
معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی(خویشیابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطرهقطره سوختم تا آفریدم خویش را
هُویهُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را
معینی کرمانشاهی / شـــعر پارسی
❤14
😁25👌4😭3
در این خاک زر خیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
شـــعر پارسی
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
شـــعر پارسی
❤43🔥7🕊1😭1
مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را میدواند بهدنبال باد،
مرا میدواند بهدنبال هیچ...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را میدواند بهدنبال باد،
مرا میدواند بهدنبال هیچ...!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤13🔥2
نیمهشب در دل دهلیز خموش
ضربه پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه ز آه
شاید او وهمی را مینگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم میکرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت
گوئی از پنجرهها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقیها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها، در سینه ی من
چون طنین نی، در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
ضربه پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه ز آه
شاید او وهمی را مینگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم میکرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت
گوئی از پنجرهها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقیها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها، در سینه ی من
چون طنین نی، در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها، لغزید و گذشت
باد آواز حزینی سر کرد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤13
من،روز خویش را
با آفتاب روی تو،
کز مشرق ِ خیال دمیده ست
آغاز میکنم.
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
با آفتاب روی تو،
کز مشرق ِ خیال دمیده ست
آغاز میکنم.
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤9
جا مانده است چیزی جایی
که هیچگاه؛ دیگر
هیچچیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید!
حسین پناهی / شـــعر پارسی
که هیچگاه؛ دیگر
هیچچیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید!
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤15🕊2
ای دوست! به دوستی قَرینیم تو را
هرجا که قَدَم نَهی، زَمینیم تو را
در مَذهبِ عاشقی رَوا کِی باشد
عالَم به تو بینیم و نَبینیم تو را؟
مولانا / شـــعر پارسی
هرجا که قَدَم نَهی، زَمینیم تو را
در مَذهبِ عاشقی رَوا کِی باشد
عالَم به تو بینیم و نَبینیم تو را؟
مولانا / شـــعر پارسی
❤16