کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا میکرد
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی - سبکتر از اندیشهای - که چون میرفت
به جای گام زدن در هوا شنا میکرد
به شکلِ کودکیِ من کسی که با یک برگ
به قدرِ یک چمنِ غرقِ گُل صفا میکرد
کسی که دفترِ عمرِ مرا به هم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در این سوی آن سوی تقویم، جا به جا میکرد
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پا به پا میکرد:
مگر نه کودکیام راهکوبِ پیری بود
که ز ابتدای سفر مشقِ انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبارِ طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خونِ گُل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
«که میگرفت» رها کن، صفای صلحِ کسی
که آهوانِ گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دِینی است؟ کاش میآمد
کسی که دِینِ جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش اما
کسی به معجزهای مار را عصا میکرد
حسین منزوی / شـــعر پارسی
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی - سبکتر از اندیشهای - که چون میرفت
به جای گام زدن در هوا شنا میکرد
به شکلِ کودکیِ من کسی که با یک برگ
به قدرِ یک چمنِ غرقِ گُل صفا میکرد
کسی که دفترِ عمرِ مرا به هم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در این سوی آن سوی تقویم، جا به جا میکرد
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پا به پا میکرد:
مگر نه کودکیام راهکوبِ پیری بود
که ز ابتدای سفر مشقِ انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبارِ طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خونِ گُل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
«که میگرفت» رها کن، صفای صلحِ کسی
که آهوانِ گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دِینی است؟ کاش میآمد
کسی که دِینِ جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش اما
کسی به معجزهای مار را عصا میکرد
حسین منزوی / شـــعر پارسی
👍8🔥3❤2
ما دل سپردهایم به گریه برای هم
باران به جای من، من و باران به جای هم
ابری گریست در من و در وی گریستم
تا دم زنیم، دمزدنی در هوای هم
ما تاب خوردهایم که ما قد کشیدهایم
گهوارههای چابکمان دستهای هم
باری به پایبندی هم پیر میشویم
تا پیر میشوند درختان به پای هم
غم نیست نیستن که همه در تداوُمیم
چون ابتدای یک دگر از انتهای هم
تنها صداست آنچه در این راه، ماندنی است*
خوش باد زنده ماندنمان در صدای هم
حسین منزوی / شـــعر پارسی
باران به جای من، من و باران به جای هم
ابری گریست در من و در وی گریستم
تا دم زنیم، دمزدنی در هوای هم
ما تاب خوردهایم که ما قد کشیدهایم
گهوارههای چابکمان دستهای هم
باری به پایبندی هم پیر میشویم
تا پیر میشوند درختان به پای هم
غم نیست نیستن که همه در تداوُمیم
چون ابتدای یک دگر از انتهای هم
تنها صداست آنچه در این راه، ماندنی است*
خوش باد زنده ماندنمان در صدای هم
حسین منزوی / شـــعر پارسی
*تنها صداست که میماند «فروغ فرخزاد»
❤13
وَ خیلی نزدیکی
سایهات، سایهات
همه جا هست
کنارِ موسیقی وُ باران وُ
جاده وُ نور وُ کلمه
بیژن الهی / شـــعر پارسی
سایهات، سایهات
همه جا هست
کنارِ موسیقی وُ باران وُ
جاده وُ نور وُ کلمه
بیژن الهی / شـــعر پارسی
❤11
❤14
من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم
تو ای باد سحرگاهی کجا در بوستان بودی؟
کنون خار سر دیوار دامن میکشد از تو
خوشا روزی که صائب شبنم این بوستان بودی
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
تو ای باد سحرگاهی کجا در بوستان بودی؟
کنون خار سر دیوار دامن میکشد از تو
خوشا روزی که صائب شبنم این بوستان بودی
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤8😭2
ترک ما کردی
برو همصحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی
با هر که خواهی یار باش ...!
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
برو همصحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی
با هر که خواهی یار باش ...!
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
❤12🔥4👌4
هميشه در يک عمرِ كوتاه
چيزی برای غمگينبودن هست
مثل اين ماه
كه میخواهد سرش را بكوبد به پنجره
غمگين اما در كمال ادب
لبهايم را
مثل كفشهايم
جفت میكنم
و تو را
با همان شدّت كه يک درختِ بريده سقوط میكند
میبوسم.
حسين صفا / شـــعر پارسی
چيزی برای غمگينبودن هست
مثل اين ماه
كه میخواهد سرش را بكوبد به پنجره
غمگين اما در كمال ادب
لبهايم را
مثل كفشهايم
جفت میكنم
و تو را
با همان شدّت كه يک درختِ بريده سقوط میكند
میبوسم.
حسين صفا / شـــعر پارسی
❤9🕊1
قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روحبخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بُوَد آنکس
که داشت از دل و جان، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صِرف دعوت شی
خبه مسلکی که ندارد مرام آزادی
هزار بار بُوَد به ز صبح استبداد
برای دسته پابسته شام آزادی
به روزگار، قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیام آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی
ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد
چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی
فرخی یزدی / شـــعر پارسی
که روحبخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بُوَد آنکس
که داشت از دل و جان، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صِرف دعوت شی
خبه مسلکی که ندارد مرام آزادی
هزار بار بُوَد به ز صبح استبداد
برای دسته پابسته شام آزادی
به روزگار، قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیام آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی
ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد
چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی
فرخی یزدی / شـــعر پارسی
❤14🔥1
حسرت ما را به عمر رفته، چون برگِ خزان
میتوان دانست از دستی که بر هم سودهایم
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
میتوان دانست از دستی که بر هم سودهایم
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤11😭2
از دستهایمان بیرون رفتهایم
از چشمهایمان
و همه چیزِ این خاک را کاویدهایم
ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شدهایم
و اینجا
زیباترین جا
برای تنهاییست...
شهرام شیدایی / شـــعر پارسی
از چشمهایمان
و همه چیزِ این خاک را کاویدهایم
ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شدهایم
و اینجا
زیباترین جا
برای تنهاییست...
شهرام شیدایی / شـــعر پارسی
❤11