❤9
نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما
بهار میشود.
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما
بهار میشود.
سیاوش کسرایی / شـــعر پارسی
❤16😭1
باد که میآید
خاکِ نشسته بر صندلی بلند میشود
میچرخد در اتاق
دراز میکشد کنار زن،
فکر میکند
به روزهایی که لب داشت.
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
خاکِ نشسته بر صندلی بلند میشود
میچرخد در اتاق
دراز میکشد کنار زن،
فکر میکند
به روزهایی که لب داشت.
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
❤9
❤13
بوستان عاشقان سرسبز باد
آفتاب عاشقان تابنده باد
بلبل دل تا ابد سرمست باد
طوطی جان هم شکرخاینده باد
مولانا / شـــعر پارسی
آفتاب عاشقان تابنده باد
بلبل دل تا ابد سرمست باد
طوطی جان هم شکرخاینده باد
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
مجو از طفلخویان، فطرتِ آزادگان بیدل
به پروازِ نگه کی میرسد اشک از دویدنها
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
به پروازِ نگه کی میرسد اشک از دویدنها
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
❤10
سرمست توام نه از می و نز افیون
مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون
مولانا / شـــعر پارسی
مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون
مولانا / شـــعر پارسی
❤17
اى نسيمِ صبح از دمسردى خود شرم دار
مىرسی بىباک و گلها يک قبا پوشيدهاند
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
مىرسی بىباک و گلها يک قبا پوشيدهاند
بیدل دهلوی / شـــعر پارسی
❤12😭3
❤14😭3
اینک او در من است
و مرگ را میبینم که میجوشد
مانند جوی باریکی آرام
راهش را میپیماید
و شرمزده از زیر سنگوارهی
استخوانهایم دزدانه میگریزد
به مرغی میمانم که در
ته آسمان ناگهان بالهایش بریزد
و در میان ستارگان
آویخته به تاریکی حیران بماند
دیگر نمیدانم ؟؟؟
دستواره در دست کیست ؟
امّا میبینم که هر چه فروتر میرود
به جایی گیر نمیکند
ژرفای آب پایان ندارد
میخواهم چیزی بپرسم نمیتوانم
راهنمایِ روزگاردیده فکرِ مرا میخواند
و جوابهایش را مثلِ سرمای
بیزبانِ زمستان در من میدمد
پیش از آنکه بگویم چه میکنی مَرد
مرا کجا میبری ؟
او فهمانده است که
«آب می بَرد نه من»
شاهرخ مسکوب / شـــعر پارسی
و مرگ را میبینم که میجوشد
مانند جوی باریکی آرام
راهش را میپیماید
و شرمزده از زیر سنگوارهی
استخوانهایم دزدانه میگریزد
به مرغی میمانم که در
ته آسمان ناگهان بالهایش بریزد
و در میان ستارگان
آویخته به تاریکی حیران بماند
دیگر نمیدانم ؟؟؟
دستواره در دست کیست ؟
امّا میبینم که هر چه فروتر میرود
به جایی گیر نمیکند
ژرفای آب پایان ندارد
میخواهم چیزی بپرسم نمیتوانم
راهنمایِ روزگاردیده فکرِ مرا میخواند
و جوابهایش را مثلِ سرمای
بیزبانِ زمستان در من میدمد
پیش از آنکه بگویم چه میکنی مَرد
مرا کجا میبری ؟
او فهمانده است که
«آب می بَرد نه من»
شاهرخ مسکوب / شـــعر پارسی
❤8
آبِ دریا جمله در فرمانِ توست
آب و آتش، ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی، آتش آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
مولانا / شـــعر پارسی
آب و آتش، ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی، آتش آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
مولانا / شـــعر پارسی
❤11
دریا نبودم امّا توفان سرشت من بود
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
چون موج در تلاطم، در ورطه زندهبودن
هم سرنوشت من بود، هم در سرشت من بود
تعلیق اگر چه سخت است، امّا گریختم من
از خویشتن که با خود برزخ بهشت من بود
تنها نه خود در افلاک، بر خاک هم همیشه
از میوههای ممنوع، عصیان خورشت من بود
ناچار ساختم با هر دو که عقل و عشقم
چون پّر و پای و طاووس، زیبا و زشت من بود
جز سرنوشت محتوم، در وی ندیدم آری
در پیری و جوانی آیینه، خشت من بود
خونم اگر نبارید، شعـر تری نرویید
در دیمزار عمرم این کار و کشت من بود
حسین منزوی / شـــعر پارسی
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
چون موج در تلاطم، در ورطه زندهبودن
هم سرنوشت من بود، هم در سرشت من بود
تعلیق اگر چه سخت است، امّا گریختم من
از خویشتن که با خود برزخ بهشت من بود
تنها نه خود در افلاک، بر خاک هم همیشه
از میوههای ممنوع، عصیان خورشت من بود
ناچار ساختم با هر دو که عقل و عشقم
چون پّر و پای و طاووس، زیبا و زشت من بود
جز سرنوشت محتوم، در وی ندیدم آری
در پیری و جوانی آیینه، خشت من بود
خونم اگر نبارید، شعـر تری نرویید
در دیمزار عمرم این کار و کشت من بود
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤16😭1