This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ملا نصرالدین جهت تفریح شایعهای به میان مردم انداخت که فلان جا نذری میدهند و وقتی جدیت مردمِ قابلمه به دست را دید، خودش نیز قابلمهای به دست گرفت و برای دریافت نذری با عجله به راه افتاد.
مضحکترین قسمت پروپاگاندا و تبلیغات حکومتی آن است که پس از گذشت مدتی، خود حاکمیت نیز جعلیات، دروغها و اغراقهای خود را باور کرده، بر اساس آنها تحلیل ارائه داده و رفتار سیاسی خود را مطابق آن تحلیلها تنظیم میکند. داستان سادۀ ملا اشارۀ درست و دقیقی دارد به یک کنش روانی که میتوان آن را درونیسازی دروغ نام نهاد.
@Tafakkor
مضحکترین قسمت پروپاگاندا و تبلیغات حکومتی آن است که پس از گذشت مدتی، خود حاکمیت نیز جعلیات، دروغها و اغراقهای خود را باور کرده، بر اساس آنها تحلیل ارائه داده و رفتار سیاسی خود را مطابق آن تحلیلها تنظیم میکند. داستان سادۀ ملا اشارۀ درست و دقیقی دارد به یک کنش روانی که میتوان آن را درونیسازی دروغ نام نهاد.
@Tafakkor
👍83👎2
امروزدراینآیهتدبرمیکنیم
👇به نام خدا
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ
در حقيقت ما آنچه را كه بر زمين است زيورى براى آن قرار داديم تا آنان را بيازماييم.
كهف/٧
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
آنکس که چهار رُکنِ بدنَش میلرزد، تختِ سلطنت را نمیلرزاند.
نادر ابراهیمی
@Tafakkor
👇به نام خدا
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ
در حقيقت ما آنچه را كه بر زمين است زيورى براى آن قرار داديم تا آنان را بيازماييم.
كهف/٧
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
آنکس که چهار رُکنِ بدنَش میلرزد، تختِ سلطنت را نمیلرزاند.
نادر ابراهیمی
@Tafakkor
Telegram
attach 📎
👍38👎1
طریقیت، موضوعیت، سنّت، تعصّب
اگر شما تصمیم داشته باشید از تهران به مشهد سفر کنید میتوانید از مسیر مازندران به سوی خراسان رانندگی کنید و میتوانید از مسیر سمنان به سوی خراسان برانید.
در این مثال، آن چه برای شما "موضوعیّت" دارد رسیدن به مشهد است، مازندران یا سمنان "طریقیّت" دارند. بر اساس این که ذائقه و اولویتهای شما چه باشند یکی از این مسیرها را انتخاب میکنید.
شما میدانید که انتخاب مسیر سمنان یا مسیر مازندران حق شماست و هیچ کدام این دو مسیر، "غلط" نیستند. اما اگر سالهای سال از یکی از این دو مسیر حرکت کنید، چنان به رانندگی در آن مسیر "عادت" میکنید که فکر کردن به "مسیر جایگزین" برایتان دشوار میشود چنان که آرام آرام به این نتیجه میرسید که "آن مسیر دیگر" انتخابی غلط است.
چنانچه این باور آنقدر در شما شدید شود که اگر کسی بر خلاف آن سخن بگوید عصبی شوید، باور شما تبدیل به "تعصّب" شده است. تکرار برای ما عادت ایجاد میکند و عادت برای ما تعصب میزاید.
"سنّتها" عادتهای جمعی هستند.
یک قبیله یا یک ملّت در زمانی یا زمانهای یکی از "مسیرهای ممکن" را انتخاب میکند. در ابتدا به "مسیرهای جایگزین" هم فکر میکند و میداند که مسیری که انتخاب کرده تنها مسیر یا حتی درستترین مسیر نبوده است اما به تدریج که در مسیر این انتخاب پیش میرود و برای رفتن در این مسیر هزینه میپردازد چنان به آن مسیر عادت میکند که مسیرهای دیگر را غلط میپندارد و حاضر است برای آن چه روزی فقط "طریقیّت" داشته است متعصّبانه بجنگد، بکُشد یا کُشته شود.
جالب این جاست که هر چه در این راه هزینه بیشتری بپردازد، گمان این که مسیر دیگری هم ممکن است درست باشد برایش دشوارتر میشود!
سنّت و عادت به آنچه زمانی فقط طریقیّت داشته، "موضوعیّت" میدهد و ما مسیر را با مقصد اشتباه میگیریم.
دکتر محمدرضا سرگلزایی
@Tafakkor
اگر شما تصمیم داشته باشید از تهران به مشهد سفر کنید میتوانید از مسیر مازندران به سوی خراسان رانندگی کنید و میتوانید از مسیر سمنان به سوی خراسان برانید.
در این مثال، آن چه برای شما "موضوعیّت" دارد رسیدن به مشهد است، مازندران یا سمنان "طریقیّت" دارند. بر اساس این که ذائقه و اولویتهای شما چه باشند یکی از این مسیرها را انتخاب میکنید.
شما میدانید که انتخاب مسیر سمنان یا مسیر مازندران حق شماست و هیچ کدام این دو مسیر، "غلط" نیستند. اما اگر سالهای سال از یکی از این دو مسیر حرکت کنید، چنان به رانندگی در آن مسیر "عادت" میکنید که فکر کردن به "مسیر جایگزین" برایتان دشوار میشود چنان که آرام آرام به این نتیجه میرسید که "آن مسیر دیگر" انتخابی غلط است.
چنانچه این باور آنقدر در شما شدید شود که اگر کسی بر خلاف آن سخن بگوید عصبی شوید، باور شما تبدیل به "تعصّب" شده است. تکرار برای ما عادت ایجاد میکند و عادت برای ما تعصب میزاید.
"سنّتها" عادتهای جمعی هستند.
یک قبیله یا یک ملّت در زمانی یا زمانهای یکی از "مسیرهای ممکن" را انتخاب میکند. در ابتدا به "مسیرهای جایگزین" هم فکر میکند و میداند که مسیری که انتخاب کرده تنها مسیر یا حتی درستترین مسیر نبوده است اما به تدریج که در مسیر این انتخاب پیش میرود و برای رفتن در این مسیر هزینه میپردازد چنان به آن مسیر عادت میکند که مسیرهای دیگر را غلط میپندارد و حاضر است برای آن چه روزی فقط "طریقیّت" داشته است متعصّبانه بجنگد، بکُشد یا کُشته شود.
جالب این جاست که هر چه در این راه هزینه بیشتری بپردازد، گمان این که مسیر دیگری هم ممکن است درست باشد برایش دشوارتر میشود!
سنّت و عادت به آنچه زمانی فقط طریقیّت داشته، "موضوعیّت" میدهد و ما مسیر را با مقصد اشتباه میگیریم.
دکتر محمدرضا سرگلزایی
@Tafakkor
👍48
منابع تاریخی به ما میگویند هنگامیکه مسلمانان صدر اسلام در تحریم اقتصادی قرار گرفته و به شعب ابیطالب کوچ کرده بودند خدیجه همسر پیامبر و ابوطالب عموی ایشان بخش قابل توجهی از اموال خود را صرف بقای جامعۀ مسلمان در شعب نمودند.
امروز ما با جماعتی روبهرو هستیم که فرزندانشان در سواحل اروپا و آمریکا و خودشان در ایران صاحب شرکتها و بنگاههای تجاری و اقتصادی هستند و از برکت انحصار ناشی از تحریمها بار خود را بستهاند و در عین حال با ارجاع به واقعۀ تاریخی شعب، مردم درمانده و بینوا را به بردباری و مقاومت در برابر مشکلات دعوت میکنند.
@Tafakkor
امروز ما با جماعتی روبهرو هستیم که فرزندانشان در سواحل اروپا و آمریکا و خودشان در ایران صاحب شرکتها و بنگاههای تجاری و اقتصادی هستند و از برکت انحصار ناشی از تحریمها بار خود را بستهاند و در عین حال با ارجاع به واقعۀ تاریخی شعب، مردم درمانده و بینوا را به بردباری و مقاومت در برابر مشکلات دعوت میکنند.
@Tafakkor
👍99
امروزدراینآیهتدبرمیکنیم
👇به نام خدا
انْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ
پس ببين فرجام هشدارداده شدگان چگونه بود
صافات/٧٣
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
انسان با توجه به تعداد چیزهایی که میتواند بدون آنها به زندگی ادامه دهد، ثروتمند است.
آلن دوباتن
@Tafakkor
👇به نام خدا
انْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ
پس ببين فرجام هشدارداده شدگان چگونه بود
صافات/٧٣
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
انسان با توجه به تعداد چیزهایی که میتواند بدون آنها به زندگی ادامه دهد، ثروتمند است.
آلن دوباتن
@Tafakkor
Telegram
attach 📎
👍35
"سندروم سیندرلا"
Cinderella Syndrome
سندروم سیندرلا یک اصطلاح روانشناختی است که به الگویی از افکار، احساسات و رفتارهای ناخودآگاه اشاره دارد که در آن فرد تمایل دارد از پذیرش مسئولیت خودداری کند و به جای آن، منتظر باشد منجی وارد شود و او را از وضعیت کنونی نجات دهد.
این سندروم ریشه در داستان افسانهای سیندرلا دارد؛ دختری که با شرایط سختی زندگی میکند اما در نهایت با کمک پری مهربان و شاهزاده نجات مییابد، بدون آنکه خود دست به تغییر بزند یا مسئولیت زندگیاش را بهطور کامل بپذیرد.
همین روایت، الگویی ناخودآگاه از نجات توسط نیرویی بیرونی را در ذهن بسیاری از افراد شکل داده است. در این حالت، فرد بهجای تکیه بر تواناییها و مهارتها، به خیالپردازی در مورد نجاتیافتن توسط فردی قویتر، موفقتر یا مهربانتر پناه میبرد.
به بیان دیگر، سندروم سیندرلا نوعی وابستگی روانی به منجی بیرونی است؛ کسی که میآید و همه چیز را درست میکند بیآنکه خود فرد در این مسیر نقشی ایفا کرده باشد.
ریشههای روانی و تربیتی؛
ریشههای این سندروم اغلب در شیوههای تربیتی وابسته و باورهای فرهنگی یا جنسیتی سنتی قرار دارند. کودکانی که از استقلال، تصمیمگیری و تجربهی شکست محروم میشوند یا تنها در صورت اطاعت مورد تأیید والدین قرار میگیرند، ممکن است در بزرگسالی نیز نتوانند احساس کفایت شخصی را تجربه کنند.
در برخی فرهنگها نیز از زنان انتظار میرود محافظت شوند تا مستقل باشند؛ همین امر میتواند میل به وابستگی و انتظار برای نجات را درونی کند.
ویژگیهای رفتاری؛
▫️ترس از استقلال و رشد فردی
▫️تمایل به وابستگی به دیگران برای تصمیمگیری و حل مشکلات
▫️خودداری از پذیرش مسئولیتهای بزرگسالانه
▫️میل به تأیید و مراقبت از سوی یک نجاتدهنده (شریک عاطفی، والدین، یا حتی جامعه)
تفاوت با وابستگی سالم؛
وابستگی در روابط انسانی بهطور کامل منفی نیست؛ انسانها به حمایت عاطفی متقابل نیاز دارند. اما در سندروم سیندرلا، وابستگی ناپخته و غیرواقعبینانه است. در این وضعیت، فرد باور دارد بدون حضور دیگری قادر به تصمیمگیری یا ادامهی زندگی نیست و احساس ارزشمندیاش را از تأیید دیگران میگیرد.
رسانهها، داستانها و فیلمهای عاشقانهی کلیشهای در تداوم این الگو نقش مهمی دارند. تکرار روایتهایی مانند “زنی که منتظر نجات است” باعث میشود این تصویر بهعنوان الگوی زن مطلوب یا عاشق واقعی در ذهن بسیاری از افراد تثبیت شود. در نتیجه، سندروم سیندرلا نهتنها یک مسئلهی فردی بلکه پدیدهای فرهنگی و اجتماعی نیز محسوب میشود.
منبع: Harleytherapy
@Tafakkor
Cinderella Syndrome
سندروم سیندرلا یک اصطلاح روانشناختی است که به الگویی از افکار، احساسات و رفتارهای ناخودآگاه اشاره دارد که در آن فرد تمایل دارد از پذیرش مسئولیت خودداری کند و به جای آن، منتظر باشد منجی وارد شود و او را از وضعیت کنونی نجات دهد.
این سندروم ریشه در داستان افسانهای سیندرلا دارد؛ دختری که با شرایط سختی زندگی میکند اما در نهایت با کمک پری مهربان و شاهزاده نجات مییابد، بدون آنکه خود دست به تغییر بزند یا مسئولیت زندگیاش را بهطور کامل بپذیرد.
همین روایت، الگویی ناخودآگاه از نجات توسط نیرویی بیرونی را در ذهن بسیاری از افراد شکل داده است. در این حالت، فرد بهجای تکیه بر تواناییها و مهارتها، به خیالپردازی در مورد نجاتیافتن توسط فردی قویتر، موفقتر یا مهربانتر پناه میبرد.
به بیان دیگر، سندروم سیندرلا نوعی وابستگی روانی به منجی بیرونی است؛ کسی که میآید و همه چیز را درست میکند بیآنکه خود فرد در این مسیر نقشی ایفا کرده باشد.
ریشههای روانی و تربیتی؛
ریشههای این سندروم اغلب در شیوههای تربیتی وابسته و باورهای فرهنگی یا جنسیتی سنتی قرار دارند. کودکانی که از استقلال، تصمیمگیری و تجربهی شکست محروم میشوند یا تنها در صورت اطاعت مورد تأیید والدین قرار میگیرند، ممکن است در بزرگسالی نیز نتوانند احساس کفایت شخصی را تجربه کنند.
در برخی فرهنگها نیز از زنان انتظار میرود محافظت شوند تا مستقل باشند؛ همین امر میتواند میل به وابستگی و انتظار برای نجات را درونی کند.
ویژگیهای رفتاری؛
▫️ترس از استقلال و رشد فردی
▫️تمایل به وابستگی به دیگران برای تصمیمگیری و حل مشکلات
▫️خودداری از پذیرش مسئولیتهای بزرگسالانه
▫️میل به تأیید و مراقبت از سوی یک نجاتدهنده (شریک عاطفی، والدین، یا حتی جامعه)
تفاوت با وابستگی سالم؛
وابستگی در روابط انسانی بهطور کامل منفی نیست؛ انسانها به حمایت عاطفی متقابل نیاز دارند. اما در سندروم سیندرلا، وابستگی ناپخته و غیرواقعبینانه است. در این وضعیت، فرد باور دارد بدون حضور دیگری قادر به تصمیمگیری یا ادامهی زندگی نیست و احساس ارزشمندیاش را از تأیید دیگران میگیرد.
رسانهها، داستانها و فیلمهای عاشقانهی کلیشهای در تداوم این الگو نقش مهمی دارند. تکرار روایتهایی مانند “زنی که منتظر نجات است” باعث میشود این تصویر بهعنوان الگوی زن مطلوب یا عاشق واقعی در ذهن بسیاری از افراد تثبیت شود. در نتیجه، سندروم سیندرلا نهتنها یک مسئلهی فردی بلکه پدیدهای فرهنگی و اجتماعی نیز محسوب میشود.
منبع: Harleytherapy
@Tafakkor
👍34
آسیب خودگرویِ فکری در پوششِ جهادِ فرهنگی
جامعهی امروز ما، بیش از آن که به گفتوگو نیاز داشته باشد، به آسیبشناسیِ ابزارهای گفتوگو نیاز دارد. وقتی هر گروه فکری، منبری مستقل برای خودش بسازد و مخاطبانش را از میانِ همفکرانِ صرف انتخاب کند، در واقع یک «حلقهی بستهی تأیید» (Echo Chamber) شکل میدهد که در آن؛
۱. نقد درونی معنا ندارد، چون همه از پیش، راستآییناند.
۲. مخالف نه بهعنوانِ «دیگریِ قابلِ فهم»، بلکه بهمثابهی «تهدیدی برای هویت» ترسیم میشود.
۳. تأثیرگذاری جای خود را به تأییدگیری میدهد؛ یعنی کنشگر فرهنگی، بیش از آن که به دنبال تغییرِ مخاطب باشد، به دنبالِ تصدیقِ خود توسطِ مخاطبِ همعقیده است.
نکتهی کلیدی این است که کار فرهنگیِ مؤثر، در زیستبومِ «همنشینیِِ ناهمآوا» شکل میگیرد؛ نه در بلندگویِ تکصدا. اگر ما از مواجههی واقعی با اندیشهی رقیب بگریزیم و فقط در جمعِ خودیها از «ردّ» آن بگوییم، در واقع داریم:
· از فهمِ عمیقِ آن اندیشه طفره میرویم،
· از نقدِ منصفانهی آن عاجز میشویم،
· و از تأثیرِ حقیقی بر ذهنِ مخاطبِ بیرونی ناامید میگردیم.
پس پیش از آن که به فکرِ «پاسخدادن» به گروه مقابل باشیم، باید به فکرِ بازسازیِ فضای گفتوگو باشیم؛ فضایی که در آن؛
· «مخالف» را با پیشفرضِ «جاهل یا مغرض» نبینیم،
· «همعقیده» را با معیارِ «همهچیزدان» نپنداریم،
· و «تأثیر» را نه در تعدادِ تایید و تعریف، که در میزانِ تغییرِ زاویهی نگاهِ یک انسانِ واقعی بسنجیم.
اگر چنین نکنیم، نه روشنفکریِ ما به کارِ جامعه میآید و نه دینداریِ ما؛ چون هر دو، در انزوایِ خودشان، به یک آیینِ خودشیفتهیِ تأییدطلب تبدیل میشوند که نه تنها جامعه را قطبیتر میکنند، بلکه خودشان نیز از دغدغهی حقیقیِ انسانِ امروز فاصله میگیرند.
پس راهِ اثرگذاری، عبور از «گعدههایِ همصدا» و ورود به «میدانِ همزیستیِِ پرتنش» است؛ جایی که باید شنید، تحمل کرد، نقد شد و باز هم جلو رفت. این، نه یک انتخابِ اخلاقیِ آرمانخواهانه، که یک ضرورتِ عقلانیِ راهبردی برای هر کنشگری است که ادعایِ «تغییر» دارد.
زهرا مهر
@Tafakkor
جامعهی امروز ما، بیش از آن که به گفتوگو نیاز داشته باشد، به آسیبشناسیِ ابزارهای گفتوگو نیاز دارد. وقتی هر گروه فکری، منبری مستقل برای خودش بسازد و مخاطبانش را از میانِ همفکرانِ صرف انتخاب کند، در واقع یک «حلقهی بستهی تأیید» (Echo Chamber) شکل میدهد که در آن؛
۱. نقد درونی معنا ندارد، چون همه از پیش، راستآییناند.
۲. مخالف نه بهعنوانِ «دیگریِ قابلِ فهم»، بلکه بهمثابهی «تهدیدی برای هویت» ترسیم میشود.
۳. تأثیرگذاری جای خود را به تأییدگیری میدهد؛ یعنی کنشگر فرهنگی، بیش از آن که به دنبال تغییرِ مخاطب باشد، به دنبالِ تصدیقِ خود توسطِ مخاطبِ همعقیده است.
نکتهی کلیدی این است که کار فرهنگیِ مؤثر، در زیستبومِ «همنشینیِِ ناهمآوا» شکل میگیرد؛ نه در بلندگویِ تکصدا. اگر ما از مواجههی واقعی با اندیشهی رقیب بگریزیم و فقط در جمعِ خودیها از «ردّ» آن بگوییم، در واقع داریم:
· از فهمِ عمیقِ آن اندیشه طفره میرویم،
· از نقدِ منصفانهی آن عاجز میشویم،
· و از تأثیرِ حقیقی بر ذهنِ مخاطبِ بیرونی ناامید میگردیم.
پس پیش از آن که به فکرِ «پاسخدادن» به گروه مقابل باشیم، باید به فکرِ بازسازیِ فضای گفتوگو باشیم؛ فضایی که در آن؛
· «مخالف» را با پیشفرضِ «جاهل یا مغرض» نبینیم،
· «همعقیده» را با معیارِ «همهچیزدان» نپنداریم،
· و «تأثیر» را نه در تعدادِ تایید و تعریف، که در میزانِ تغییرِ زاویهی نگاهِ یک انسانِ واقعی بسنجیم.
اگر چنین نکنیم، نه روشنفکریِ ما به کارِ جامعه میآید و نه دینداریِ ما؛ چون هر دو، در انزوایِ خودشان، به یک آیینِ خودشیفتهیِ تأییدطلب تبدیل میشوند که نه تنها جامعه را قطبیتر میکنند، بلکه خودشان نیز از دغدغهی حقیقیِ انسانِ امروز فاصله میگیرند.
پس راهِ اثرگذاری، عبور از «گعدههایِ همصدا» و ورود به «میدانِ همزیستیِِ پرتنش» است؛ جایی که باید شنید، تحمل کرد، نقد شد و باز هم جلو رفت. این، نه یک انتخابِ اخلاقیِ آرمانخواهانه، که یک ضرورتِ عقلانیِ راهبردی برای هر کنشگری است که ادعایِ «تغییر» دارد.
زهرا مهر
@Tafakkor
👍28
امروزدراینآیهتدبرمیکنیم
👇به نام خدا
شُهَداءَ بِالقِسطِ
از روی عدالت، گواهی دهید
مائده/۸
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
خداوند در قیامت اول چیزی که بین مردم حکم میکند؛ در رابطه با خونهایی است که به ناحق ریختهاند.
فرازی از نامه علی(ع) به مالک اشتر
@Tafakkor
👇به نام خدا
شُهَداءَ بِالقِسطِ
از روی عدالت، گواهی دهید
مائده/۸
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
خداوند در قیامت اول چیزی که بین مردم حکم میکند؛ در رابطه با خونهایی است که به ناحق ریختهاند.
فرازی از نامه علی(ع) به مالک اشتر
@Tafakkor
Telegram
attach 📎
👍54
در سیاستگذاریهای توسعهمحور، پروژهها و راهبردها صرفاً «ابزار» هستند؛ ابزارهایی که بر پایه تحلیل دادههای عینی، محاسبات سود و زیان، و منافع ملی سنجیده میشوند. در چنین ساختاری، اگر مشخص شود مسیر انتخابی به بنبست رسیده، تغییرِ جهت نه یک شکست، که خردورزیِ سیاسی محسوب میشود. اما در نظامهای ایدئولوژیمحور، سیاست نه یک ابزار، که با «هویت» و «تقدس» گره خورده است. در این نوع حکمرانی، عقبنشینی از یک سیاست شکستخورده به معنای عقبنشینی از آرمانها تلقی میشود و اینجاست که حاکمیت در چنبرهی «خطای هزینه از دسترفته» گرفتار میشود.
وقتی هزینههای گزافِ ناشی از یک سیاستگذاری (اعم از تحریمهای فلجکننده، فروپاشی اقتصادی، یا تلفات انسانی در سطوح بالای نظامی و امنیتی) به نام «مقاومت» و «آرمانگرایی» تقدیس شود، بازگشت به واقعیت میدانی غیرممکن میگردد. حاکمیت خود را در جایگاهی میبیند که هرگونه انعطاف، به مثابهی تزلزل در اصول و خیانت به آن چیزی تفسیر میشود که سالها به بدنهی وفادارانش آموخته است. این تصلب، عملاً فضا را برای هرگونه دیپلماسی واقعگرایانه میبندد؛ چرا که پذیرشِ شکست در یک پروژهی کلان، نه تنها ساختار را در برابر ناظران خارجی ضعیف نشان میدهد، بلکه پیوندِ روانی با هستهی سختِ حامیان را نیز به مخاطره میاندازد.
در مورد جمهوری اسلامی، این بنبست به اوج خود رسیده است. پرونده هستهای سالهاست که از یک موضوع فنی، به ابزار اصلیِ بسیج و مشروعیتبخشی درونی تبدیل شده است. اکنون، حکومت با پارادوکسی مهلک مواجه است؛ از یک سو، تداوم این مسیر تحت فشار واقعیتهای اقتصادی و تضعیف لایههای مدیریتی، بقای ساختار را تهدید میکند؛ و از سوی دیگر، هرگونه عقبنشینی برای دستیابی به توافق، به فروپاشیِ «روایتِ پیروزی» در ذهنِ بدنهی وفادار میانجامد.
این هستههای وفادار، دههها بر مبنای «ایستادگیِ مطلق» پرورش یافتهاند و حالا در صورتی که حاکمیت بخواهد به مسیر عقلانیت و مذاکره بازگردد، با شوکی هویتی مواجه خواهند شد. در واقع، این حکومتها به گروگانِ تبلیغاتِ خود تبدیل شدهاند؛ آنها به قدری در ایدئولوژیِ خود غرق شدهاند که حتی اگر ارادهای برای اصلاح مسیر داشته باشند، از هراسِ از دست دادنِ آخرین لایههای حمایتیِ خویش، چارهای جز تکرارِ خطاهای گذشته و حملِ «جسدِ» سیاستهای مرده بر دوش خود ندارند.
زهرا مهر (شیرازی مهر)
@Tafakkor
وقتی هزینههای گزافِ ناشی از یک سیاستگذاری (اعم از تحریمهای فلجکننده، فروپاشی اقتصادی، یا تلفات انسانی در سطوح بالای نظامی و امنیتی) به نام «مقاومت» و «آرمانگرایی» تقدیس شود، بازگشت به واقعیت میدانی غیرممکن میگردد. حاکمیت خود را در جایگاهی میبیند که هرگونه انعطاف، به مثابهی تزلزل در اصول و خیانت به آن چیزی تفسیر میشود که سالها به بدنهی وفادارانش آموخته است. این تصلب، عملاً فضا را برای هرگونه دیپلماسی واقعگرایانه میبندد؛ چرا که پذیرشِ شکست در یک پروژهی کلان، نه تنها ساختار را در برابر ناظران خارجی ضعیف نشان میدهد، بلکه پیوندِ روانی با هستهی سختِ حامیان را نیز به مخاطره میاندازد.
در مورد جمهوری اسلامی، این بنبست به اوج خود رسیده است. پرونده هستهای سالهاست که از یک موضوع فنی، به ابزار اصلیِ بسیج و مشروعیتبخشی درونی تبدیل شده است. اکنون، حکومت با پارادوکسی مهلک مواجه است؛ از یک سو، تداوم این مسیر تحت فشار واقعیتهای اقتصادی و تضعیف لایههای مدیریتی، بقای ساختار را تهدید میکند؛ و از سوی دیگر، هرگونه عقبنشینی برای دستیابی به توافق، به فروپاشیِ «روایتِ پیروزی» در ذهنِ بدنهی وفادار میانجامد.
این هستههای وفادار، دههها بر مبنای «ایستادگیِ مطلق» پرورش یافتهاند و حالا در صورتی که حاکمیت بخواهد به مسیر عقلانیت و مذاکره بازگردد، با شوکی هویتی مواجه خواهند شد. در واقع، این حکومتها به گروگانِ تبلیغاتِ خود تبدیل شدهاند؛ آنها به قدری در ایدئولوژیِ خود غرق شدهاند که حتی اگر ارادهای برای اصلاح مسیر داشته باشند، از هراسِ از دست دادنِ آخرین لایههای حمایتیِ خویش، چارهای جز تکرارِ خطاهای گذشته و حملِ «جسدِ» سیاستهای مرده بر دوش خود ندارند.
زهرا مهر (شیرازی مهر)
@Tafakkor
👍30👎1
Brain Programming
Dr.Azimi
شناخت پراتیک مغز
مسیرهای آغاز برنامه نویسی مغز کدام است؟
از سری نشستهای،
زبان برنامه نویسی مغز
دکتر محمد جواد عظیمی
@Tafakkor
مسیرهای آغاز برنامه نویسی مغز کدام است؟
از سری نشستهای،
زبان برنامه نویسی مغز
دکتر محمد جواد عظیمی
@Tafakkor
👍3
جان رالز (تئوریسین اخلاق برساختگرا (Constructivism) نظریه جالبی در مورد عدالت دارد:
«بهترین روش برای تقسیم عادلانه یک کیکِ تولد بین چند نفر این است که فردی که کیک را بُرش میزند آخرین فردی باشد که کیک برمیدارد. اینگونه از بیم اینکه کوچکترین قطعه نصیبش شود سعی خواهد کرد حتیالامکان قطعات کیک را بهطور مساوی تقسیم کند.»
در جامعهای که تقسیم ثروت توسط توزیعکنندگان آن صورت میگیرد، تحقق عدالت به علت نقایص ساختاری امری دور از دسترس خواهد بود.
@Tafakkor
«بهترین روش برای تقسیم عادلانه یک کیکِ تولد بین چند نفر این است که فردی که کیک را بُرش میزند آخرین فردی باشد که کیک برمیدارد. اینگونه از بیم اینکه کوچکترین قطعه نصیبش شود سعی خواهد کرد حتیالامکان قطعات کیک را بهطور مساوی تقسیم کند.»
در جامعهای که تقسیم ثروت توسط توزیعکنندگان آن صورت میگیرد، تحقق عدالت به علت نقایص ساختاری امری دور از دسترس خواهد بود.
@Tafakkor
👍55
امروزدراینآیهتدبرمیکنیم
👇به نام خدا
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا
بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.
شمس/٩
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
برای تاثیرگذاری و نشاندادن واکنش به چیزی که با آن مخالف هستیم، نیازمند ارتباط و همزیستی با گرایشهای مختلف فکری هستیم.
@Tafakkor
👇به نام خدا
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا
بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.
شمس/٩
@Tafakkor
࿐ྀུ༅࿇༅═┅
برای تاثیرگذاری و نشاندادن واکنش به چیزی که با آن مخالف هستیم، نیازمند ارتباط و همزیستی با گرایشهای مختلف فکری هستیم.
@Tafakkor
Telegram
attach 📎
👍37
مذاکره بنبست ندارد؛ پیامبر در مذاکره، خلاق بود
داود فیرحی
نظریهپردازان «مذاکره»، معتقدند که مذاکره، بنبست ندارد؛ یعنی اگر آدمها باهوش باشند، میتوانند راهی بیابند و انسانهای خلاق، همیشه راهی برای گریز از جنگ، پیدا میکنند.
[در ماجرای حدیبیه] قریش میگفت ما اجازه زیارت خانههایی که بتهای ما در آن است را به شما نمیدهیم، اما مسلمانان میگفتند اینجا خانه خداست و ما دوست داریم مانند دیگر مردم عرب که به زیارت میآیند، آن را زیارت کنیم. این نوعی بحران در مذاکره، ایجاد کرد و پیامبر برای حل آن، راه بسیار خوبی یافت.
راه حل آن حضرت این بود که: نظر شما امسال درست باشد و نظر ما در سال بعد. بدینگونه یک راهحل برای بحران پیشنهاد میکند و آن، این است که ما امسال به زیارت نمیرویم و شما نیز از اکنون، تعهد کنید که در سال بعد مانع ما نشوید. این شرایط چنان بر مسلمانان، سخت گذشت که نمیخواستند پیشنهاد پیامبر را بپذیرند و آن را ذلت میشمردند؛ بنابراین خود پیامبر اقدام به قربانی و حلق کرد و دیگران نیز از او تبعیت کردند.
پس در مذاکره اگر طرفین، اهل فن باشند، هیچ راه بنبستی وجود ندارد و بالاخره گزینهای پیدا میشود که طرفین بتوانند غرورهای خود را توجیه کنند.
قریش، میتوانست جشن بگیرد که مانع پیامبر شده و آنگاه افتخار کند که آزادانه به مسلمانان مدینه گفتیم، سال بعد به حج بیایند. مسلمانان نیز میتوانستند بگویند: رفتن به حج در امسال، خطر داشت و ما درگیر نشدیم؛ اما سال بعد با امنیت کامل میتوانیم طبق قرارداد، وارد مکه بشویم. کسانی هم که از ترس نیامده بودند، همه میتوانستند در سال بعد، وارد این سفر زیارتی بشوند. همانطور که تاریخ نشان میدهد که در این سفر، 1400 تن همراه پیامبر بودند اما در سفر بعدی، نزدیک به دو برابر آن حضرت را همراهی کردند و این نشان میداد که ریسک سفر، پایین آمده بود.
با این توضیح، روشن است که چگونه مذاکره بنبست ندارد و هر گروهی به نتیجهای میرسد. معنای قضیه این است که غرور اهمیت چندانی در مذاکره ندارد.
پیامبر[در این قرارداد] آنقدر تحت فشار بود که نمیتوانست به مردم توضیح بدهد و آنان را توجیه بکند که چرا این قرارداد را میبندد. یعنی ریسک این قرارداد آنقدر بالا بود و ظاهرش نشان میداد که بهزیان آن حضرت است؛ بنابراین قرارداد صلح حدیبیه امکان توجیه چندانی نداشت؛ تا آنجا که خدا به کمک پیامبر آمد و سوره «فتح» نازل شد.
پیامبری و قرارداد
@Tafakkor
داود فیرحی
نظریهپردازان «مذاکره»، معتقدند که مذاکره، بنبست ندارد؛ یعنی اگر آدمها باهوش باشند، میتوانند راهی بیابند و انسانهای خلاق، همیشه راهی برای گریز از جنگ، پیدا میکنند.
[در ماجرای حدیبیه] قریش میگفت ما اجازه زیارت خانههایی که بتهای ما در آن است را به شما نمیدهیم، اما مسلمانان میگفتند اینجا خانه خداست و ما دوست داریم مانند دیگر مردم عرب که به زیارت میآیند، آن را زیارت کنیم. این نوعی بحران در مذاکره، ایجاد کرد و پیامبر برای حل آن، راه بسیار خوبی یافت.
راه حل آن حضرت این بود که: نظر شما امسال درست باشد و نظر ما در سال بعد. بدینگونه یک راهحل برای بحران پیشنهاد میکند و آن، این است که ما امسال به زیارت نمیرویم و شما نیز از اکنون، تعهد کنید که در سال بعد مانع ما نشوید. این شرایط چنان بر مسلمانان، سخت گذشت که نمیخواستند پیشنهاد پیامبر را بپذیرند و آن را ذلت میشمردند؛ بنابراین خود پیامبر اقدام به قربانی و حلق کرد و دیگران نیز از او تبعیت کردند.
پس در مذاکره اگر طرفین، اهل فن باشند، هیچ راه بنبستی وجود ندارد و بالاخره گزینهای پیدا میشود که طرفین بتوانند غرورهای خود را توجیه کنند.
قریش، میتوانست جشن بگیرد که مانع پیامبر شده و آنگاه افتخار کند که آزادانه به مسلمانان مدینه گفتیم، سال بعد به حج بیایند. مسلمانان نیز میتوانستند بگویند: رفتن به حج در امسال، خطر داشت و ما درگیر نشدیم؛ اما سال بعد با امنیت کامل میتوانیم طبق قرارداد، وارد مکه بشویم. کسانی هم که از ترس نیامده بودند، همه میتوانستند در سال بعد، وارد این سفر زیارتی بشوند. همانطور که تاریخ نشان میدهد که در این سفر، 1400 تن همراه پیامبر بودند اما در سفر بعدی، نزدیک به دو برابر آن حضرت را همراهی کردند و این نشان میداد که ریسک سفر، پایین آمده بود.
با این توضیح، روشن است که چگونه مذاکره بنبست ندارد و هر گروهی به نتیجهای میرسد. معنای قضیه این است که غرور اهمیت چندانی در مذاکره ندارد.
پیامبر[در این قرارداد] آنقدر تحت فشار بود که نمیتوانست به مردم توضیح بدهد و آنان را توجیه بکند که چرا این قرارداد را میبندد. یعنی ریسک این قرارداد آنقدر بالا بود و ظاهرش نشان میداد که بهزیان آن حضرت است؛ بنابراین قرارداد صلح حدیبیه امکان توجیه چندانی نداشت؛ تا آنجا که خدا به کمک پیامبر آمد و سوره «فتح» نازل شد.
پیامبری و قرارداد
@Tafakkor
👍40👎3
سندروم شوالیه سفید
(عقدهی ناجی)
White Knight Syndrome
عقدهی ناجی یک وضعیت روانی خاص است که در آن فرد بهطور عمیق باور دارد برای نجات دیگران برگزیده شده است. چنین فردی خود را مأمور رهایی و نجات میداند؛ گویی رسالتی بر دوش دارد که باید آن را به هر قیمتی به انجام برساند. تمایل کمک به دیگران میتواند برای سلامت روان شما مفید باشد. اما اگر احساس میکنید که مجبورید این کار را انجام دهید و برای انجام آن، رفاه خود را کنار بگذارید، میتواند مشکلساز باشد.
انواع این عقده:
١. ناجیهای متوهم: افرادی که گمان میکنند از سوی نیرویی فراتر (مانند خدا، طبیعت یا تقدیر) مأمور شدهاند تا جهان را از شر و ظلم پاک کنند. آنها خود را ناجی مظلومان و دشمن ستمگران میدانند و معمولا با نوعی غرور نجاتبخشی به دنیا نگاه میکنند.
٢. رنجکشهای نجاتگر: افرادی که احساس میکنند بهواسطهی برگزیدگیشان باید در این دنیا بیشتر از دیگران رنج بکشند. رنج برای آنها نهتنها طبیعی، بلکه ستودنی و ضروری است؛ چرا که آن را لازمهی رسیدن به رسالت بزرگ خود میدانند. این افراد گاه در سکوت و مظلومنمایی، و گاه در فداکاریهای افراطی، معنای زندگی خود را بازمییابند.
جالب اینجاست که بسیاری از دیکتاتورها دچار نوع اول این عقده هستند. شخصیتهایی مانند قذافی، صدام حسین، هیتلر، استالین، موسولینی و بشار اسد، همگی خود را منجی ملتهایشان میدانستند و اقدامات سرکوبگرانهشان را با این باور توجیه میکردند. در مقابل، بسیاری از پیروان آنها نیز بهنوعی دچار نوع دوم این عقده بودند، کسانی که رنج میکشیدند، وفاداری نشان میدادند و سکوت میکردند، چون باور داشتند بخشی از مأموریت مقدس یک نجات بزرگتر هستند.
درک این نکته ضروریست که نجات جهان مسئولیت فردی ما نیست، و کمک به دیگران باید از جایگاه انسانیت، نه از سر توهم برتری یا رسالت الهی، انجام گیرد.
منابع:
psychologenie
webmd
@Tafakkor
(عقدهی ناجی)
White Knight Syndrome
عقدهی ناجی یک وضعیت روانی خاص است که در آن فرد بهطور عمیق باور دارد برای نجات دیگران برگزیده شده است. چنین فردی خود را مأمور رهایی و نجات میداند؛ گویی رسالتی بر دوش دارد که باید آن را به هر قیمتی به انجام برساند. تمایل کمک به دیگران میتواند برای سلامت روان شما مفید باشد. اما اگر احساس میکنید که مجبورید این کار را انجام دهید و برای انجام آن، رفاه خود را کنار بگذارید، میتواند مشکلساز باشد.
انواع این عقده:
١. ناجیهای متوهم: افرادی که گمان میکنند از سوی نیرویی فراتر (مانند خدا، طبیعت یا تقدیر) مأمور شدهاند تا جهان را از شر و ظلم پاک کنند. آنها خود را ناجی مظلومان و دشمن ستمگران میدانند و معمولا با نوعی غرور نجاتبخشی به دنیا نگاه میکنند.
٢. رنجکشهای نجاتگر: افرادی که احساس میکنند بهواسطهی برگزیدگیشان باید در این دنیا بیشتر از دیگران رنج بکشند. رنج برای آنها نهتنها طبیعی، بلکه ستودنی و ضروری است؛ چرا که آن را لازمهی رسیدن به رسالت بزرگ خود میدانند. این افراد گاه در سکوت و مظلومنمایی، و گاه در فداکاریهای افراطی، معنای زندگی خود را بازمییابند.
جالب اینجاست که بسیاری از دیکتاتورها دچار نوع اول این عقده هستند. شخصیتهایی مانند قذافی، صدام حسین، هیتلر، استالین، موسولینی و بشار اسد، همگی خود را منجی ملتهایشان میدانستند و اقدامات سرکوبگرانهشان را با این باور توجیه میکردند. در مقابل، بسیاری از پیروان آنها نیز بهنوعی دچار نوع دوم این عقده بودند، کسانی که رنج میکشیدند، وفاداری نشان میدادند و سکوت میکردند، چون باور داشتند بخشی از مأموریت مقدس یک نجات بزرگتر هستند.
درک این نکته ضروریست که نجات جهان مسئولیت فردی ما نیست، و کمک به دیگران باید از جایگاه انسانیت، نه از سر توهم برتری یا رسالت الهی، انجام گیرد.
منابع:
psychologenie
webmd
@Tafakkor
👍31👎2