روز ۱۳ آبان ۱۴۰۳، دختری ۱۶ ساله از طبقه ششم خانهای خودش را به پایین پرتاب کرده و پس از انتقال به بیمارستان هفتم تیر فوت می کند.
پدرش برای او هزاران آرزو داشت، امید خانواده بود اما آرزو خاوری نیز مانند بسیاری از زنان دیگر مانند آرمیتا گراوند، مهسا امینی، آرزو بدری و..... قربانی حجاب اجباری شذ، قربانی خشونت مدیر مدرسهای شد که به دلیل پوشیدن شلوار لی او را مورد آزار و اذیت قرار داد و جان و روح آرزو تاب نیاورد و تصمیم به پایان دادن به زندگی خود گرفت.
ماجرا از چه قرار است از زبان خبرنگار رکنا در گفت و گو با پدر آرزو بخوانیم:
«روز ۱۳ آبان ماه، دخترم آرزو به همراه مدرسه به اردو رفته بود. نزدیک ساعت ۵ بود که زنگ زدند. از مدرسه بود، گفتند: میدونید دخترتون چیکار کرده؟
منم متعجب گفتم: نه، چی کار کرده؟
گفتند: موقع رفتن، بهجای شلوار فرم، شلوار لی پوشیده بود.
نیم ساعت بعد مدیر مدرسه اش مجددا تماس گرفت و گفت:آرزو ساعت ۴ بعدازظهر، بدون هماهنگی از مدرسه خارج شده و از اون زمان هم دیگه خبری ازش نداریم.همسرم به همراه پسرم راه افتادند تا دنبالش بگردند، اما هیچ اثری از دخترم پیدا نکردند تا اینکه یک ساعت بعد، از مدرسه باهامون تماس گرفتند و گفتند که سریع خودمون رو به بیمارستان برسونیم. من شغل ضایعات آهن دارم و با وانت کار میکنم، وقتی این خبر رو شنیدم، همه چیز رو رها کردم و به بیمارستان رفتم و با جسد دخترم روبرو شدم که فوت کرده بود.
آقای خاوری در ادامه گفت: ظاهراً ساختمانی که آرزو به اونجا رفته بود، خونه یکی از دوستانش بوده، تنها بوده و نمیدونم چی تو سرش گذشته که خودش رو از اونجا به پایین انداخته. مردم توی کوچه صداش رو شنیده بودن و به اورژانس زنگ زده بودن، اورژانس هم اومد و اون رو برد بیمارستان، اما…
پدر آرزو با بغض و حسرت ادامه میدهد:آرزو بچه سومم بود، ۲ پسر دارم و این دختر امید و آرزویم بود. آرزو برای من دختر نبود، مادر بود، همدم بود. یه دختر خیلی خوب بود، اصلاً به من بدی نمیکرد. صبحها اگر وقت نمیکرد ظرفها رو بشوره، یه یادداشت با ماژیک برام میذاشت که بابایی، قول میدم ظهر بیام ظرفها رو بشورم.
پدر آرزو در انتها مابین گریههای مردانهاش گفت:بعد از این اتفاق، تو کلانتری شهرری از مسئولان مدرسه شکایت کردیم. تا الان حتی یه تماس هم از طرف مدرسه نداشتیم، هیچ احوالی از ما نپرسیدند. ما از مدیر مدرسه شکایت کردیم.»
محمدمهدی مرادی، معلم مهاجر ایرانی، در شبکه اجتماعی ایکس نوشته است:
ما نیز روزی در آن ویرانهای که «ایران» مینامیماش معلم بودیم. با تمام لجنزار مدیریتِ آموزشیِ دههی ۸۰، بسیاری از دانشآموزان ما، چه آنان که ماندند و چه آنان که همچون معلمانشان ترک دیار کردند، هرگز اینچنین به سوگِ اُمید ننشستند. ما سادهدلان اما از درک حقیقتِ فردا عاجز بودیم! از «کوتهی» نسل ما معلمان بود که «دیوارهای» رذالت و جنایت اینچنین بلند شدند؛ دیوارهای بلندی که بجای روایتِ امید و پرواز، تصویرِ سقوط و بدنهای متلاشیِ دانشآموزانِ نسل امروز را با نعرههای ممتد و گوشخراشِ صلوات بر محمد و آل محمد در هم آمیختند.
لازم به ذکر است، آرزو خاوری، از مهاجران افغانستانی بود که تحت ستم مضاعف قرار داشت.
#آرزو_خاوری #نه_به_حجاب_اجباری #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
پدرش برای او هزاران آرزو داشت، امید خانواده بود اما آرزو خاوری نیز مانند بسیاری از زنان دیگر مانند آرمیتا گراوند، مهسا امینی، آرزو بدری و..... قربانی حجاب اجباری شذ، قربانی خشونت مدیر مدرسهای شد که به دلیل پوشیدن شلوار لی او را مورد آزار و اذیت قرار داد و جان و روح آرزو تاب نیاورد و تصمیم به پایان دادن به زندگی خود گرفت.
ماجرا از چه قرار است از زبان خبرنگار رکنا در گفت و گو با پدر آرزو بخوانیم:
«روز ۱۳ آبان ماه، دخترم آرزو به همراه مدرسه به اردو رفته بود. نزدیک ساعت ۵ بود که زنگ زدند. از مدرسه بود، گفتند: میدونید دخترتون چیکار کرده؟
منم متعجب گفتم: نه، چی کار کرده؟
گفتند: موقع رفتن، بهجای شلوار فرم، شلوار لی پوشیده بود.
نیم ساعت بعد مدیر مدرسه اش مجددا تماس گرفت و گفت:آرزو ساعت ۴ بعدازظهر، بدون هماهنگی از مدرسه خارج شده و از اون زمان هم دیگه خبری ازش نداریم.همسرم به همراه پسرم راه افتادند تا دنبالش بگردند، اما هیچ اثری از دخترم پیدا نکردند تا اینکه یک ساعت بعد، از مدرسه باهامون تماس گرفتند و گفتند که سریع خودمون رو به بیمارستان برسونیم. من شغل ضایعات آهن دارم و با وانت کار میکنم، وقتی این خبر رو شنیدم، همه چیز رو رها کردم و به بیمارستان رفتم و با جسد دخترم روبرو شدم که فوت کرده بود.
آقای خاوری در ادامه گفت: ظاهراً ساختمانی که آرزو به اونجا رفته بود، خونه یکی از دوستانش بوده، تنها بوده و نمیدونم چی تو سرش گذشته که خودش رو از اونجا به پایین انداخته. مردم توی کوچه صداش رو شنیده بودن و به اورژانس زنگ زده بودن، اورژانس هم اومد و اون رو برد بیمارستان، اما…
پدر آرزو با بغض و حسرت ادامه میدهد:آرزو بچه سومم بود، ۲ پسر دارم و این دختر امید و آرزویم بود. آرزو برای من دختر نبود، مادر بود، همدم بود. یه دختر خیلی خوب بود، اصلاً به من بدی نمیکرد. صبحها اگر وقت نمیکرد ظرفها رو بشوره، یه یادداشت با ماژیک برام میذاشت که بابایی، قول میدم ظهر بیام ظرفها رو بشورم.
پدر آرزو در انتها مابین گریههای مردانهاش گفت:بعد از این اتفاق، تو کلانتری شهرری از مسئولان مدرسه شکایت کردیم. تا الان حتی یه تماس هم از طرف مدرسه نداشتیم، هیچ احوالی از ما نپرسیدند. ما از مدیر مدرسه شکایت کردیم.»
محمدمهدی مرادی، معلم مهاجر ایرانی، در شبکه اجتماعی ایکس نوشته است:
ما نیز روزی در آن ویرانهای که «ایران» مینامیماش معلم بودیم. با تمام لجنزار مدیریتِ آموزشیِ دههی ۸۰، بسیاری از دانشآموزان ما، چه آنان که ماندند و چه آنان که همچون معلمانشان ترک دیار کردند، هرگز اینچنین به سوگِ اُمید ننشستند. ما سادهدلان اما از درک حقیقتِ فردا عاجز بودیم! از «کوتهی» نسل ما معلمان بود که «دیوارهای» رذالت و جنایت اینچنین بلند شدند؛ دیوارهای بلندی که بجای روایتِ امید و پرواز، تصویرِ سقوط و بدنهای متلاشیِ دانشآموزانِ نسل امروز را با نعرههای ممتد و گوشخراشِ صلوات بر محمد و آل محمد در هم آمیختند.
لازم به ذکر است، آرزو خاوری، از مهاجران افغانستانی بود که تحت ستم مضاعف قرار داشت.
#آرزو_خاوری #نه_به_حجاب_اجباری #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔66👍9🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«امروز دختر بی گناهی تنها به جرم اینکه تو اردوی مدرسه مقنعه از سر در آورده بود و شادمانه رقصیده بود ،به جرم یک شادی کوتاه که پیش پا افتادهترین حقش بود، به دلیل توبیخ و تهدید مسئولین بی مسئولیت مدرسه، خودش رو کشت.
من هم دختر دارم دختر من هم عاشق رقص و آواز خوندنه، یادم افتاد دو هفته پیش کنار خیابون پیرمرد هنرمند دوره گردی ویولون مینواخت و همسرم (یعنی پدرش) عاشقانه دخترمون رو به رقصیدن در خیابان تشویق میکرد ...
و با خودم فکر کردم اگر این دختر معصوم از امنیت و حمایت خانوادهاش مطمئن بود، آیا باز هم با سقوط از بلندی به خودش و آرزوهایش پایان میداد؟ فرض از مدرسه اخراج میشد، چه غمی داشت تا وقتی خیالش راحت می بود که خانوادهاش هرگز پشت او را خالی نخواهند کرد؟»
#آرزو_خاوری #نه_به_جمهورى_اسلامى #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
من هم دختر دارم دختر من هم عاشق رقص و آواز خوندنه، یادم افتاد دو هفته پیش کنار خیابون پیرمرد هنرمند دوره گردی ویولون مینواخت و همسرم (یعنی پدرش) عاشقانه دخترمون رو به رقصیدن در خیابان تشویق میکرد ...
و با خودم فکر کردم اگر این دختر معصوم از امنیت و حمایت خانوادهاش مطمئن بود، آیا باز هم با سقوط از بلندی به خودش و آرزوهایش پایان میداد؟ فرض از مدرسه اخراج میشد، چه غمی داشت تا وقتی خیالش راحت می بود که خانوادهاش هرگز پشت او را خالی نخواهند کرد؟»
#آرزو_خاوری #نه_به_جمهورى_اسلامى #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
👍51💔34🕊10❤3