مشهد
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴
محله احمدآباد
صبح که به خیابان آمدیم، شهر غیرعادی خلوت بود. همه بقایای خرابیهای شب قبل را جمع کرده بودند، اما ساختمانها و پلهای سوخته را نتوانسته بودند کاری کنند؛ زخمها هنوز پیداست.
مسجدی که در حاشیه احمدآباد قرار دارد و شب قبل مردم آن را تخریب کرده بودند و وسایلش به بیرون ریخته شده بود، ظهر جمعه صحنهای شبیه فیلمهای حکومت نظامی داشت. حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ نیروی مسلح، با موتور، ماشین و پیاده، مقابل مسجد مستقر بودند.
حدود ساعت ۸ شب از خانه بیرون آمدیم. بلوار رضا که به بلوار احمدآباد میرسد، خلوت بود. اما سر کوچههای بلوار رضا، لباسشخصیها ایستاده بودند؛ واقعاً سر هر کوچه یکی دو نفر حضور داشتند.
به سمت بلوار ملاصدرا، که آن هم به احمدآباد منتهی میشود، حرکت کردیم. جمعیتی کمتر از ۱۰۰ نفر از مردم از روبهرو به سمت ما میآمدند. به آنها ملحق شدیم و همان مسیر شب قبل را به سمت احمدآباد رفتیم. آن شب، برخلاف شب قبل، تعدادمان کم بود، اما ترکیب جمعیت عجیب بود؛ انگار هیچ محدودیت سنی وجود نداشت، همه بودند.
در میان جمع، چند نفر مدام حرکت را متوقف میکردند و میگفتند صبر کنید تا بقیه برسند. لباس آبی یا کفش سفید داشتند؛ کفشهای سفیدشان خیلی توی چشم بود. یکی از آنها با موتور آمد، پیاده شد و گفت پشت سرمان جمعیت زیادی است و بهتر است صبر کنیم، اما کسی دیده نمیشد.
وقتی به احمدآباد رسیدیم، دقیقاً سر چهارراه احمدآباد و ملاصدرا، کنار ایستگاههای مترو، یکی از همان افراد گفت همینجا بایستید تا برود ببیند «آن جمعیت زیاد آنطرف خیابان» چه برنامهای دارد. رفت و همان لحظه یک پسر به سمت ما دوید و فریاد زد بدوید، موتوریا دارن میان. همزمان یک ماشین از انتهای ملاصدرا رسید و همان هشدار را داد.
چراغ موتورهای نیروهای سرکوب را دیدیم. همه به هر سمتی که میتوانستند فرار کردند. من و دوستم به ورودی ایستگاه مترو پناه بردیم، اما مترو بسته بود و نمیشد وارد شد.
صدای شلیکها و فریادهای وحشتناکشان آدم را فلج میکرد. میدیدیم که از فاصله کمتر از ۵۰ متر به سمت صورتها شلیک میکنند. ناگهان صدای یکیشان را شنیدم که فریاد زد: «برین اینجا وایستین!»
از یک فضای خالی پریدیم روی پیادهرو و به سمتی دویدیم که مأموری نبود.
گاز زدند، اما انگار اشکآور نبود. چشمها اشک نمیریخت، اما نفس بند میآمد، قفسه سینه درد میگرفت و بدن از واکنش فیزیکی میافتاد. در حدی بود که اگر کسی زخمی میشد، با استشمام آن گاز قطعاً همانجا زمین میافتاد. هنوز نمیدانم دقیقاً چه گازی بود.
فرار کردیم و کمی که فاصله گرفتیم فهمیدیم یکی از ما تیر ساچمهای خورده. از فاصله خیلی نزدیک به صورتش شلیک کرده بودند، اما سرش را برگردانده بود و ساچمهها به پشت سر، شانه و کمرش خورده بود. فاصله آنقدر کم بود که قلاف ساچمهها روی بدنش افتاده و کاپشنش را سوزانده بود.
بیشترشان کلاش داشتند و فقط شلیک میکردند.
در آن وضعیت، جمعمان کاملاً از هم پاشیده بود. با هزار امید خودمان را به خانه رساندیم، اما دیدیم حال کسانی که رسیدهاند، وحشتناک است.
یک زن حدود ۶۰ ساله، ۱۵ تا ۱۶ ساچمه به سر، بازو و پایش خورده بود.
یک پسر ۲۵ ساله، تمام پشت، کمر، سر، دستها و پاهایش از پشت پر از ساچمه و خون بود؛ از پشت به رگبار بسته بودندش، نزدیک به ۱۰۰ ساچمه در بدنش بود.
یک مرد ۴۰ ساله حدود ۲۰ ساچمه در سراسر بدنش داشت.
حتی به بچهها هم رحم نکرده بودند.
جلوی داروخانهها لباسشخصیها و مأموران سرکوب ایستاده بودند تا اگر مجروحی بیاید یا کسی برای خرید وسایل پانسمان مراجعه کند، او را بازداشت کنند. با هزار مشقت توانستیم وسایل بانداژ و ضدعفونی پیدا کنیم.
با این حال، مردم هنوز هوای همدیگر را داشتند. همسایهها به هم کمک میکردند، ساچمهها را در میآوردند. بعضی داروخانهها پکهای کمکهای اولیه آماده کرده بودند و سریع به مردم میدادند تا معطل نشوند.
اما آن شب، کشتههای زیادی دادیم، زخمیهای بسیار، و تعداد زیادی بازداشت شدند؛ در امامت، هفتتیر، صیاد، احمدآباد، عبدالمطلب، جاده سیمان، گاز، طبرسی و نقاط دیگر شهر.
یکی از دانشجویان دانشگاه فردوسی را هم در هفتتیر کشتند؛ رشتهاش برق بود. نامش را نمیدانم، اما اطلاعاتش در سایت هنگاو منتشر شده است.
آن شب، نهایت وحشیگری را دیدیم. ما بازماندگان آن شب هستیم؛ تا مرگ فقط نیم متر فاصله داشتیم.
و هیچکداممان دیگر به آدمهایی که قبل از آن شب بودیم، برنمیگردیم.
پاینده ایران
#نه_به_جمهوری_اسلامی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴
محله احمدآباد
صبح که به خیابان آمدیم، شهر غیرعادی خلوت بود. همه بقایای خرابیهای شب قبل را جمع کرده بودند، اما ساختمانها و پلهای سوخته را نتوانسته بودند کاری کنند؛ زخمها هنوز پیداست.
مسجدی که در حاشیه احمدآباد قرار دارد و شب قبل مردم آن را تخریب کرده بودند و وسایلش به بیرون ریخته شده بود، ظهر جمعه صحنهای شبیه فیلمهای حکومت نظامی داشت. حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ نیروی مسلح، با موتور، ماشین و پیاده، مقابل مسجد مستقر بودند.
حدود ساعت ۸ شب از خانه بیرون آمدیم. بلوار رضا که به بلوار احمدآباد میرسد، خلوت بود. اما سر کوچههای بلوار رضا، لباسشخصیها ایستاده بودند؛ واقعاً سر هر کوچه یکی دو نفر حضور داشتند.
به سمت بلوار ملاصدرا، که آن هم به احمدآباد منتهی میشود، حرکت کردیم. جمعیتی کمتر از ۱۰۰ نفر از مردم از روبهرو به سمت ما میآمدند. به آنها ملحق شدیم و همان مسیر شب قبل را به سمت احمدآباد رفتیم. آن شب، برخلاف شب قبل، تعدادمان کم بود، اما ترکیب جمعیت عجیب بود؛ انگار هیچ محدودیت سنی وجود نداشت، همه بودند.
در میان جمع، چند نفر مدام حرکت را متوقف میکردند و میگفتند صبر کنید تا بقیه برسند. لباس آبی یا کفش سفید داشتند؛ کفشهای سفیدشان خیلی توی چشم بود. یکی از آنها با موتور آمد، پیاده شد و گفت پشت سرمان جمعیت زیادی است و بهتر است صبر کنیم، اما کسی دیده نمیشد.
وقتی به احمدآباد رسیدیم، دقیقاً سر چهارراه احمدآباد و ملاصدرا، کنار ایستگاههای مترو، یکی از همان افراد گفت همینجا بایستید تا برود ببیند «آن جمعیت زیاد آنطرف خیابان» چه برنامهای دارد. رفت و همان لحظه یک پسر به سمت ما دوید و فریاد زد بدوید، موتوریا دارن میان. همزمان یک ماشین از انتهای ملاصدرا رسید و همان هشدار را داد.
چراغ موتورهای نیروهای سرکوب را دیدیم. همه به هر سمتی که میتوانستند فرار کردند. من و دوستم به ورودی ایستگاه مترو پناه بردیم، اما مترو بسته بود و نمیشد وارد شد.
صدای شلیکها و فریادهای وحشتناکشان آدم را فلج میکرد. میدیدیم که از فاصله کمتر از ۵۰ متر به سمت صورتها شلیک میکنند. ناگهان صدای یکیشان را شنیدم که فریاد زد: «برین اینجا وایستین!»
از یک فضای خالی پریدیم روی پیادهرو و به سمتی دویدیم که مأموری نبود.
گاز زدند، اما انگار اشکآور نبود. چشمها اشک نمیریخت، اما نفس بند میآمد، قفسه سینه درد میگرفت و بدن از واکنش فیزیکی میافتاد. در حدی بود که اگر کسی زخمی میشد، با استشمام آن گاز قطعاً همانجا زمین میافتاد. هنوز نمیدانم دقیقاً چه گازی بود.
فرار کردیم و کمی که فاصله گرفتیم فهمیدیم یکی از ما تیر ساچمهای خورده. از فاصله خیلی نزدیک به صورتش شلیک کرده بودند، اما سرش را برگردانده بود و ساچمهها به پشت سر، شانه و کمرش خورده بود. فاصله آنقدر کم بود که قلاف ساچمهها روی بدنش افتاده و کاپشنش را سوزانده بود.
بیشترشان کلاش داشتند و فقط شلیک میکردند.
در آن وضعیت، جمعمان کاملاً از هم پاشیده بود. با هزار امید خودمان را به خانه رساندیم، اما دیدیم حال کسانی که رسیدهاند، وحشتناک است.
یک زن حدود ۶۰ ساله، ۱۵ تا ۱۶ ساچمه به سر، بازو و پایش خورده بود.
یک پسر ۲۵ ساله، تمام پشت، کمر، سر، دستها و پاهایش از پشت پر از ساچمه و خون بود؛ از پشت به رگبار بسته بودندش، نزدیک به ۱۰۰ ساچمه در بدنش بود.
یک مرد ۴۰ ساله حدود ۲۰ ساچمه در سراسر بدنش داشت.
حتی به بچهها هم رحم نکرده بودند.
جلوی داروخانهها لباسشخصیها و مأموران سرکوب ایستاده بودند تا اگر مجروحی بیاید یا کسی برای خرید وسایل پانسمان مراجعه کند، او را بازداشت کنند. با هزار مشقت توانستیم وسایل بانداژ و ضدعفونی پیدا کنیم.
با این حال، مردم هنوز هوای همدیگر را داشتند. همسایهها به هم کمک میکردند، ساچمهها را در میآوردند. بعضی داروخانهها پکهای کمکهای اولیه آماده کرده بودند و سریع به مردم میدادند تا معطل نشوند.
اما آن شب، کشتههای زیادی دادیم، زخمیهای بسیار، و تعداد زیادی بازداشت شدند؛ در امامت، هفتتیر، صیاد، احمدآباد، عبدالمطلب، جاده سیمان، گاز، طبرسی و نقاط دیگر شهر.
یکی از دانشجویان دانشگاه فردوسی را هم در هفتتیر کشتند؛ رشتهاش برق بود. نامش را نمیدانم، اما اطلاعاتش در سایت هنگاو منتشر شده است.
آن شب، نهایت وحشیگری را دیدیم. ما بازماندگان آن شب هستیم؛ تا مرگ فقط نیم متر فاصله داشتیم.
و هیچکداممان دیگر به آدمهایی که قبل از آن شب بودیم، برنمیگردیم.
پاینده ایران
#نه_به_جمهوری_اسلامی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
❤17💔6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدیویی از مراسم یادبود سینا حقشناس در گرگان منتشر شده است که در آن خانواده و دوستانش به شکلی متفاوت، با رقص و همراهی با یک ترانه محلی، یاد او را زنده نگه میدارند. این مراسم در واقع تجلیل از زندگی، آزادی و شجاعت جوانی است که جانش را در راه اعتراض به ظلم از دست داد. بسیاری از کاربران این صحنه را یادآور وصیت مجیدرضا رهنورد دانستهاند؛ آنجا که گفته بود: «برای من عزاداری نکنید، قرآن نخوانید، شادی کنید و برقصید.» گویی این رقص، ادامه همان وصیت نانوشته نسل جانباختگانی است که مرگ را نه پایان، که آغاز فریاد زندگی میدانستند.
سینا حقشناس، جوان ۲۵ ساله و گلفروش، روز پنجشنبه ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات مردمی در شهر گرگان کشته شد؛ جوانی که خود نماد زندگی بود و حالا یادش با رقص، موسیقی و امید زنده نگه داشته میشود، نه با سکوت و اندوه تحمیلی.
#سینا_حقشناس #جنایت_علیه_بشریت #گرگان #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
سینا حقشناس، جوان ۲۵ ساله و گلفروش، روز پنجشنبه ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات مردمی در شهر گرگان کشته شد؛ جوانی که خود نماد زندگی بود و حالا یادش با رقص، موسیقی و امید زنده نگه داشته میشود، نه با سکوت و اندوه تحمیلی.
#سینا_حقشناس #جنایت_علیه_بشریت #گرگان #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
❤15💔11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و
جاویدنام معصومه حافظی با شلیک گلوله جنگی در محمدیه قزوین توسط نیروهای حکومتی کشته شد
جاویدنام معصومه حافظی، ۴۸ ساله، زن سرپرست خانواده، مادر دو فرزند و پرستار پدر و مادر سالمند خود، روز ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ در شهر محمدیه (زیباشهر) قزوین با شلیک مستقیم گلوله جنگی به ناحیه کبد جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای دریافتی، پس از کشته شدن او، فشارهای شدیدی بر خانواده وارد شده تا بهعنوان «شهید» اعلام شود و روایت رسمی حکومت را بپذیرند. این فشارها بخشی از روند همیشگی تحریف حقیقت و پنهانسازی ماهیت واقعی کشتار شهروندان معترض است.
پیکر معصومه حافظی برای دفن به شمال کشور منتقل شد و مراسم خاکسپاری او تحت فشار شدید امنیتی و با تعداد بسیار محدودی از افراد برگزار شد. حتی اجازه داده نشد درب مسجد برای مراسم او باز شود؛ این در حالی است که مادر این خانواده در گذشته کمکهای مالی گستردهای به همان مسجد کرده بود.
گزارشها همچنین حاکی از وضعیت بسیار مشکوک پیکر اوست. شکم معصومه حافظی بهطور کامل شکافته و بخیه شده بود، اما در محل اصابت گلوله هیچ نشانی از بخیه یا ترمیم دیده نمیشد. این موضوع تردیدهای جدی درباره احتمال برداشت اعضای بدن او بدون رضایت خانواده ایجاد کرده است.
شلیک مستقیم گلوله جنگی به یک زن ۴۸ ساله، سرپرست خانواده و مراقب والدین سالمند، سپس اعمال فشار برای تحریف علت مرگ، محدود کردن مراسم خاکسپاری، جلوگیری از برگزاری مراسم مذهبی، و وجود نشانههای مشکوک بر روی پیکر، مجموعهای از نقضهای آشکار حقوق انسانی و کرامت انسانی را نشان میدهد.
#معصومه_حافظی #قزوین #نه_به_جمهورى_اسلامى #جنایت_عليه_بشريت #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
جاویدنام معصومه حافظی با شلیک گلوله جنگی در محمدیه قزوین توسط نیروهای حکومتی کشته شد
جاویدنام معصومه حافظی، ۴۸ ساله، زن سرپرست خانواده، مادر دو فرزند و پرستار پدر و مادر سالمند خود، روز ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ در شهر محمدیه (زیباشهر) قزوین با شلیک مستقیم گلوله جنگی به ناحیه کبد جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای دریافتی، پس از کشته شدن او، فشارهای شدیدی بر خانواده وارد شده تا بهعنوان «شهید» اعلام شود و روایت رسمی حکومت را بپذیرند. این فشارها بخشی از روند همیشگی تحریف حقیقت و پنهانسازی ماهیت واقعی کشتار شهروندان معترض است.
پیکر معصومه حافظی برای دفن به شمال کشور منتقل شد و مراسم خاکسپاری او تحت فشار شدید امنیتی و با تعداد بسیار محدودی از افراد برگزار شد. حتی اجازه داده نشد درب مسجد برای مراسم او باز شود؛ این در حالی است که مادر این خانواده در گذشته کمکهای مالی گستردهای به همان مسجد کرده بود.
گزارشها همچنین حاکی از وضعیت بسیار مشکوک پیکر اوست. شکم معصومه حافظی بهطور کامل شکافته و بخیه شده بود، اما در محل اصابت گلوله هیچ نشانی از بخیه یا ترمیم دیده نمیشد. این موضوع تردیدهای جدی درباره احتمال برداشت اعضای بدن او بدون رضایت خانواده ایجاد کرده است.
شلیک مستقیم گلوله جنگی به یک زن ۴۸ ساله، سرپرست خانواده و مراقب والدین سالمند، سپس اعمال فشار برای تحریف علت مرگ، محدود کردن مراسم خاکسپاری، جلوگیری از برگزاری مراسم مذهبی، و وجود نشانههای مشکوک بر روی پیکر، مجموعهای از نقضهای آشکار حقوق انسانی و کرامت انسانی را نشان میدهد.
#معصومه_حافظی #قزوین #نه_به_جمهورى_اسلامى #جنایت_عليه_بشريت #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
💔6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خانواده امیر بشیری، جوان ۱۹ سالهای که با گلوله جنگی به قتل زسید، بر سر مزارش به طور نمادین جشن میگیرند
جاویدنام امیر بشیری، ۱۹ ساله، با شلیک گلوله نیروهای جمهوری اسلامی در رشت کشته شد
امیر بشیری، ۱۹ ساله، روز ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ نزدیک مقبره دانای علی در رشت با اصابت گلوله به دهانش مورد هدف قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس اطلاعات موجود، علت مرگ او «اصابت گلوله» اعلام شده و این موضوع صراحتا در جوار دفن او نیز ثبت شده است؛ امری که بهروشنی نشان میدهد کشته شدن او نتیجه شلیک مستقیم بوده است.
کشته شدن یک نوجوان ۱۹ ساله با گلوله در خیابان، نمونه دیگری از استفاده مرگبار از سلاح گرم علیه شهروندان غیرمسلح و ادامه سیاست سرکوب خشونتبار جمهوری اسلامی در مواجهه با معترضان است. نام امیر بشیری در کنار دیگر جانباختگان این روزها، بهعنوان یکی از قربانیان سرکوب خونین مردم ایران ثبت خواهد شد.
#امیر_بشیری #رشت #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
خانواده امیر بشیری، جوان ۱۹ سالهای که با گلوله جنگی به قتل زسید، بر سر مزارش به طور نمادین جشن میگیرند
جاویدنام امیر بشیری، ۱۹ ساله، با شلیک گلوله نیروهای جمهوری اسلامی در رشت کشته شد
امیر بشیری، ۱۹ ساله، روز ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ نزدیک مقبره دانای علی در رشت با اصابت گلوله به دهانش مورد هدف قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس اطلاعات موجود، علت مرگ او «اصابت گلوله» اعلام شده و این موضوع صراحتا در جوار دفن او نیز ثبت شده است؛ امری که بهروشنی نشان میدهد کشته شدن او نتیجه شلیک مستقیم بوده است.
کشته شدن یک نوجوان ۱۹ ساله با گلوله در خیابان، نمونه دیگری از استفاده مرگبار از سلاح گرم علیه شهروندان غیرمسلح و ادامه سیاست سرکوب خشونتبار جمهوری اسلامی در مواجهه با معترضان است. نام امیر بشیری در کنار دیگر جانباختگان این روزها، بهعنوان یکی از قربانیان سرکوب خونین مردم ایران ثبت خواهد شد.
#امیر_بشیری #رشت #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
💔8❤1