Forwarded from گفتوشنود
همهچیز را یکبار زیر سوال ببر تا چیزی محکم بیابی
میراث دکارتی شک روشمند
سال ۱۶۴۱، رنه دکارت در «تاملات در فلسفه اولی» روشی نوشت که در تاریخ فلسفه به «شک روشمند» (Methodic Doubt) شهرت یافت: او تصمیم گرفت هر باوری را که کوچکترین امکان تردید در آن راه دارد، موقتا کنار بگذارد، حتی باورهایی که تمام عمر بدیهی میپنداشت. هدف او نابود کردن دانش نبود، بلکه یافتن نقطهای مطمئن بود که بتوان دوباره از آن بنایی استوار ساخت، نقطهای که او آن را در جمله معروف «میاندیشم، پس هستم» یافت.
آنچه دکارت را از یک شکاک صرف متمایز میکرد، همین قید «روشمند» بود. چارلز سندرس پیرس، فیلسوف و منطقدان آمریکایی، در مقاله «برخی پیامدهای چهار ناتوانی» (۱۸۶۸) نقدی به دکارت وارد کرد: از نظر پیرس، شک واقعی نباید امری ساختگی یا صرفا تمرینی روی کاغذ باشد، بلکه باید از مواجهه واقعی با یک مساله یا ناهماهنگی برخیزد. این نقد، بعدها به یکی از خطوط اصلی سنت پراگماتیسم آمریکایی بدل شد: باور را فقط باید وقتی کنار گذاشت که دلیل واقعی برای تردید در آن پیدا شود، نه بهعنوان تمرینی انتزاعی.
فرانسیس بیکن، پیش از دکارت، در «ارغنون نو» (۱۶۲۰) از «بتها»یی نام برده بود خطاهای نظاممند ذهن، مثل تعصب قبیلهای یا زبانی که پیش از هر استدلال، داوری انسان را منحرف میکنند. بیکن نیز مانند دکارت، اما با ابزاری متفاوت، خواستار پاکسازی ذهن از باورهای پذیرفتهشده بدون بررسی بود، پیش از ساختن هر دانش تازه.
کارل پوپر در قرن بیستم این میراث را در قامتی علمی بازتعریف کرد: به گفته او، ویژگی مشترک باورهای سالم، نه اثباتپذیریِ نهایی، بلکه گشودگیشان به نقد و آزمون است؛ باوری که از هر شک و آزمون معاف باشد، به گفتهی پوپر، دیگر در قلمرو دانش نمیگنجد.
نمونهای که این سنت را ملموس میکند، انقلاب کوپرنیکی است: نیکلاس کوپرنیک در قرن شانزدهم مدل زمینمرکزیای را به چالش کشید که برای هزاران سال بدیهی پنداشته میشد؛ نه از سر انکار برای انکار، بلکه چون مشاهدات نجومی با آن مدل همخوانی نداشت نمونهای دقیقا از همان شک برخاسته از شواهد که پیرس بعدها آن را از شک ساختگی متمایز کرد.
آنچه از این سنت فکری برمیآید، تصویری است از باور که ارزشش نه در قطعیت اولیهاش، بلکه در تواناییاش برای تاب آوردن پرسش است.
#دکارت #شک_دکارتی #پرسشگری #تفکر_نقاد #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
میراث دکارتی شک روشمند
سال ۱۶۴۱، رنه دکارت در «تاملات در فلسفه اولی» روشی نوشت که در تاریخ فلسفه به «شک روشمند» (Methodic Doubt) شهرت یافت: او تصمیم گرفت هر باوری را که کوچکترین امکان تردید در آن راه دارد، موقتا کنار بگذارد، حتی باورهایی که تمام عمر بدیهی میپنداشت. هدف او نابود کردن دانش نبود، بلکه یافتن نقطهای مطمئن بود که بتوان دوباره از آن بنایی استوار ساخت، نقطهای که او آن را در جمله معروف «میاندیشم، پس هستم» یافت.
آنچه دکارت را از یک شکاک صرف متمایز میکرد، همین قید «روشمند» بود. چارلز سندرس پیرس، فیلسوف و منطقدان آمریکایی، در مقاله «برخی پیامدهای چهار ناتوانی» (۱۸۶۸) نقدی به دکارت وارد کرد: از نظر پیرس، شک واقعی نباید امری ساختگی یا صرفا تمرینی روی کاغذ باشد، بلکه باید از مواجهه واقعی با یک مساله یا ناهماهنگی برخیزد. این نقد، بعدها به یکی از خطوط اصلی سنت پراگماتیسم آمریکایی بدل شد: باور را فقط باید وقتی کنار گذاشت که دلیل واقعی برای تردید در آن پیدا شود، نه بهعنوان تمرینی انتزاعی.
فرانسیس بیکن، پیش از دکارت، در «ارغنون نو» (۱۶۲۰) از «بتها»یی نام برده بود خطاهای نظاممند ذهن، مثل تعصب قبیلهای یا زبانی که پیش از هر استدلال، داوری انسان را منحرف میکنند. بیکن نیز مانند دکارت، اما با ابزاری متفاوت، خواستار پاکسازی ذهن از باورهای پذیرفتهشده بدون بررسی بود، پیش از ساختن هر دانش تازه.
کارل پوپر در قرن بیستم این میراث را در قامتی علمی بازتعریف کرد: به گفته او، ویژگی مشترک باورهای سالم، نه اثباتپذیریِ نهایی، بلکه گشودگیشان به نقد و آزمون است؛ باوری که از هر شک و آزمون معاف باشد، به گفتهی پوپر، دیگر در قلمرو دانش نمیگنجد.
نمونهای که این سنت را ملموس میکند، انقلاب کوپرنیکی است: نیکلاس کوپرنیک در قرن شانزدهم مدل زمینمرکزیای را به چالش کشید که برای هزاران سال بدیهی پنداشته میشد؛ نه از سر انکار برای انکار، بلکه چون مشاهدات نجومی با آن مدل همخوانی نداشت نمونهای دقیقا از همان شک برخاسته از شواهد که پیرس بعدها آن را از شک ساختگی متمایز کرد.
آنچه از این سنت فکری برمیآید، تصویری است از باور که ارزشش نه در قطعیت اولیهاش، بلکه در تواناییاش برای تاب آوردن پرسش است.
#دکارت #شک_دکارتی #پرسشگری #تفکر_نقاد #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
❤7👍4👌1