#یک_قسمت_از_یک_کتاب
⬅️در زمانهای خیلی دور، تاجری بود که با زن و سه فرزندش به خوبی و خوشی زندگی میکردند. روزی از روزها تاجر قصه ما که طبق معمول باید به سفر میرفت، با زن و بچههایش خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. غروب آفتاب به یک خانه کوچک کاهگلی رسید و تصمیم گرفت که شب در آنجا بماند.
👶نزدیک خانه پیرمردی را با لباسهای عجیب و غریب دید و پرسید: تو کی هستی؟ گفت: تقدیرنویس هستم و آمده بودم تا تقدیر پسری را که در این خانه به دنیا آمده بنویسم و حالا کارم تمام شده و دارم میروم اما ای بازرگان بهتر است بدانی که در تقدیر و سرنوشت این پسر آمده که تمام مال و ثروت تو به او خواهد رسید. تقدیرنویس این حرفها را گفت و به سرعت دور شد. مرد تاجر در زد و وارد خانه شد و به صاحبخانه که مرد فقیری بود، گفت: اجازه بده امشب را اینجا بمانم. فردا صبح زود میروم. آن شب تا صبح تاجر بیچاره نتوانست بخوابد چون همهاش یاد حرفهای تقدیرنویس میافتاد. صبح که شد مرد تاجر با خودش گفت هر طور شده باید بچه را از اینها بگیرم و همراه خود ببرم...
📚مجموعه #افسانههای_ایرانی 📚
دفتر اول
🖊گردآوری و بازنویسی: #زهرا_مهاجری 🖊
📗ناشر: #به_نشر 📗
📘قطع: وزیری📘
📙شمارگان: 2000 نسخه📙
💰قیمت: 70 هزار ریال💰
👈این کتاب را میتوانید از www.Behnashr.com و فروشگاههای کتاب بهنشر(انتشارات آستان قدس رضوی) تهیه کنید.
🆔 @behnashr
📩30003209
http://www.axgig.com/images/59531710353953378228.jpg
⬅️در زمانهای خیلی دور، تاجری بود که با زن و سه فرزندش به خوبی و خوشی زندگی میکردند. روزی از روزها تاجر قصه ما که طبق معمول باید به سفر میرفت، با زن و بچههایش خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. غروب آفتاب به یک خانه کوچک کاهگلی رسید و تصمیم گرفت که شب در آنجا بماند.
👶نزدیک خانه پیرمردی را با لباسهای عجیب و غریب دید و پرسید: تو کی هستی؟ گفت: تقدیرنویس هستم و آمده بودم تا تقدیر پسری را که در این خانه به دنیا آمده بنویسم و حالا کارم تمام شده و دارم میروم اما ای بازرگان بهتر است بدانی که در تقدیر و سرنوشت این پسر آمده که تمام مال و ثروت تو به او خواهد رسید. تقدیرنویس این حرفها را گفت و به سرعت دور شد. مرد تاجر در زد و وارد خانه شد و به صاحبخانه که مرد فقیری بود، گفت: اجازه بده امشب را اینجا بمانم. فردا صبح زود میروم. آن شب تا صبح تاجر بیچاره نتوانست بخوابد چون همهاش یاد حرفهای تقدیرنویس میافتاد. صبح که شد مرد تاجر با خودش گفت هر طور شده باید بچه را از اینها بگیرم و همراه خود ببرم...
📚مجموعه #افسانههای_ایرانی 📚
دفتر اول
🖊گردآوری و بازنویسی: #زهرا_مهاجری 🖊
📗ناشر: #به_نشر 📗
📘قطع: وزیری📘
📙شمارگان: 2000 نسخه📙
💰قیمت: 70 هزار ریال💰
👈این کتاب را میتوانید از www.Behnashr.com و فروشگاههای کتاب بهنشر(انتشارات آستان قدس رضوی) تهیه کنید.
🆔 @behnashr
📩30003209
http://www.axgig.com/images/59531710353953378228.jpg
#یک_قسمت_از_یک_کتاب
🍞در زمانهای قدیم، مرد نانوایی زندگی میکرد که همیشه ورد زبانش این عبارت بود: خدا ساخته و میسازد و خواهد ساخت، وای به کاری که نسازد خدا. نانوای قصه ما یک عادت خوب هم داشت؛ هر روز مقداری نان خرد میکرد و به دریا میریخت تا ماهیها بخورند و گرسنه نمانند.
❇️یک روز پادشاه شهر از جلو دکان نانوایی میگذشت که همان عبارت معروف را از دهان نانوا شنید و عصبانی شد و تصمیم گرفت نانوا را اذیت کند. روز بعد پادشاه لباس مردم عادی را پوشید و به نانوایی رفت و نان طلب کرد. نانوا چند تکه نان به او داد. پادشاه طبق نقشهای که قبلا کشیده بود، شروع کرد به گشتن جیبهایش و وانمود کرد پولی ندارد. به همین سبب انگشتر عقیق گرانقیمتی را که در انگشت داشت، درآورد و به نانوا داد و گفت: این انگشتر، امانت پیش تو باشد تا زمانی که من پول نان را بیاورم و آن را پس بگیرم. نانوا قبول کرد و انگشتر را گرفت و در دخل خود انداخت.
💍پادشاه که محل انگشتر را دید، بیرون رفت و به چند نفر گدا پول داد که همگی با هم به نانوایی بروند و نان طلب کنند و یکی از وزیرها را هم مأمور کرد که در همان موقع، انگشتر را از دخل مغازه بردارد و برای پادشاه بیاورد...
📚مجموعه #افسانههای_ایرانی 📚
👈دفتر دوم👉
🖊گردآوری و بازنویسی: #زهرا_مهاجری 🖊
📗ناشر: #به_نشر 📗
📘قطع: وزیری📘
📙شمارگان: 2000 نسخه📙
💰قیمت: 50 هزار ریال💰
👈این کتاب را میتوانید از www.Behnashr.com و فروشگاههای کتاب #به_نشر ( #انتشارات_آستان_قدس_رضوی ) تهیه کنید.
🆔 @behnashr
📩30003209
http://www.axgig.com/images/64500700277747012407.jpg
🍞در زمانهای قدیم، مرد نانوایی زندگی میکرد که همیشه ورد زبانش این عبارت بود: خدا ساخته و میسازد و خواهد ساخت، وای به کاری که نسازد خدا. نانوای قصه ما یک عادت خوب هم داشت؛ هر روز مقداری نان خرد میکرد و به دریا میریخت تا ماهیها بخورند و گرسنه نمانند.
❇️یک روز پادشاه شهر از جلو دکان نانوایی میگذشت که همان عبارت معروف را از دهان نانوا شنید و عصبانی شد و تصمیم گرفت نانوا را اذیت کند. روز بعد پادشاه لباس مردم عادی را پوشید و به نانوایی رفت و نان طلب کرد. نانوا چند تکه نان به او داد. پادشاه طبق نقشهای که قبلا کشیده بود، شروع کرد به گشتن جیبهایش و وانمود کرد پولی ندارد. به همین سبب انگشتر عقیق گرانقیمتی را که در انگشت داشت، درآورد و به نانوا داد و گفت: این انگشتر، امانت پیش تو باشد تا زمانی که من پول نان را بیاورم و آن را پس بگیرم. نانوا قبول کرد و انگشتر را گرفت و در دخل خود انداخت.
💍پادشاه که محل انگشتر را دید، بیرون رفت و به چند نفر گدا پول داد که همگی با هم به نانوایی بروند و نان طلب کنند و یکی از وزیرها را هم مأمور کرد که در همان موقع، انگشتر را از دخل مغازه بردارد و برای پادشاه بیاورد...
📚مجموعه #افسانههای_ایرانی 📚
👈دفتر دوم👉
🖊گردآوری و بازنویسی: #زهرا_مهاجری 🖊
📗ناشر: #به_نشر 📗
📘قطع: وزیری📘
📙شمارگان: 2000 نسخه📙
💰قیمت: 50 هزار ریال💰
👈این کتاب را میتوانید از www.Behnashr.com و فروشگاههای کتاب #به_نشر ( #انتشارات_آستان_قدس_رضوی ) تهیه کنید.
🆔 @behnashr
📩30003209
http://www.axgig.com/images/64500700277747012407.jpg